فیدیبو نماینده قانونی نشر نیلوفر و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب تبهكاری و جرم
مجموعه داستان

نسخه الکترونیک کتاب تبهكاری و جرم به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب تبهكاری و جرم

زندگی‌اش مانند قصه‌ای تلخ آغاز شد: او را سر راه گذاشتند. یک وانِ سبزِ برّاقِ پلاستیکی روی پله‌های کلیسای ناحیه‌ی کوچکی در نزدیکی شهر گیسِن قرار گرفت. نوزاد در پتویی از پشمِ آب‌رفته پیچیده شده بود و بدن‌اش گرمای طبیعی‌اش را ازدست‌داده بود. کسی که او را سر راه گذاشته بود، چیزی از خود به‌جا نگذاشته بود. نه نامه‌ای، نه عکسی، نه یادگاری‌ای. وان را از هر فروشگاهی می‌شد خرید، پتو متعلق به ارتش آلمان بود.
کشیش فورا پلیس را خبر کرد، اما از مادر خبری نشد. نوزاد را به پرورشگاه فرستادند و سه ماه بعد مسئولین او را به زن و شوهری دادند که کودک را به فرزندی قبول کرده بودند.
خانواده‌ی میشالکا که خود فرزند نداشتند او را پذیرفتند و با نام فرانک اِکساوِر غسل تعمیدش دادند. آدم‌هایی کم‌حرف و سخت‌گیر بودند، کشاورزانی که در روستای زیبا و آرامی در اوبِر فرانکن رازک می‌کاشتند، تجربه‌ی بچه‌داری نداشتند. پدرخوانده‌اش همیشه می‌گفت: «زندگی لیسیدن شکر نیست» و زبانِ مایل به آبی‌اش را از دهان بیرون می‌آورد و لب‌های‌اش را می‌لیسید. رفتارش با انسان، چهارپا و ساقه‌های رازک با احترام و سخت‌گیریِ یکسانی توأم بود. هرگاه همسرش با بچه رفتاری بیش‌ازحد ملایم داشت سرِ او غر می‌زد. می‌گفت: «تو این بچه را تباه می‌کنی.» و به چوپان‌هایی فکر می‌کرد که هیچ‌گاه سگ‌های‌شان را ناز نمی‌کنند.
در کودکستان سربه‌سرش می‌گذاشتند، در ۶سالگی به مدرسه رفت. در هیچ کاری موفق نبود. بی‌ریخت بود و بیش از حد قدبلند، از همه بدتر این‌که وحشی هم بود. مدرسه به او سخت می‌گذشت، دیکته‌اش افتضاح بود، تقریبا در هر درسی بدترین نمره‌ها را می‌گرفت. دخترها از او می‌ترسیدند یا از قیافه‌ی او حال‌شان به هم می‌خورد. او اعتمادبه‌نفس نداشت و به همین دلیل پرخاشگری می‌کرد. موهای قرمزش او را وصله‌ی ناجور کرده بود.

ادامه...
  • ناشر نشر نیلوفر
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.18 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۹۲ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب تبهكاری و جرم

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

پیشگفتار

در میان فلاسفه ی مدرن فیلسوف آلمانی آرتور شوپنهاور نخستین کسی بود که به بشر به عنوان موجودی شر، خبیث و مملو از ویژگی های منفی می نگریست. در کتاب غیرفلسفی او «در باب حکمت زندگی»، ترجمه ی محمد مبشری (انتشارات نیلوفر)، اندیشه های سیاسی ـ اجتماعی او که ملزوم آن آموزه های فلسفی است، آشکار می شود. در این کتاب با فیلسوفی نژادپرست، ضدزن و دشمن سرسخت لایه های زیرین جامعه، و در برابر آن، جانبدار اشرافیت روبرو می شویم. در رساله ی «درباره ی زنان» (Über die Wieber) که به فارسی ترجمه نشده است عناصر پیشگفته در اندیشه های او ــ به ویژه درباره ی زنان ــ پُررنگ تر می شود. شوپنهاور از پیش کسوتان فلسفه ی وجودی است. نیچه فیلسوف جوان ترِ سده ی نوزدهم در کتاب «تبارشناسی اخلاق»، ترجمه ی داریوش آشوری، به صراحت می گوید: شوپنهاور آن چه را که خود بود به بشر نسبت می داد.
ضمیر ناخودآگاه فروید هم جهنمی است آکنده از منفی ترین خواست ها و غرایز بشری. از این دیدگاه گرایشِ دلِ آدمی به طورکلی ــ مانند آن چه از فلسفه ی شوپنهاور نتیجه می شود ــ جز به سوی شر نیست. گوستاو یونگ سوئیسی، شاگرد بلافصل فروید، که تا زمان حیات استادش به دلیل آوازه ی استاد و به دلیل خلق و خوی فروید، دلیریِ ایستادن در برابر او را نداشت، پس از مرگ فروید کشف خود درزمینه ی روانکاوی را منتشر کرد و در برابرِ ناخودآگاهِ فردیِ فروید ناخودآگاه جمعی را قرار داد. مُهمل بودن آن جهنم توسط اریش فروم هم در کتاب «دل آدمی و گرایش اش به خیر و شر» که به فارسی ترجمه شده است، ثابت شد. فروم براین باور بود که دلِ آدمیِ سالم در مجموع نه گرایش به خیر دارد نه به شر، بلکه به سویی گرایش می یابد که او را به آن سو می کشند.
فردیناند فُن شیراخ (Ferdinand von Schirach) هم اندیش شوپنهاور و فروید نیست اما آن گونه که از مصاحبه ها و مقالات اش برمی آید چندان هم به بشر خوش بین نیست. می گوید هرکس در شرایطی قرار بگیرد که موکلین او قرار داشتند، دست به همان کارهایی می زند که موکل های اش زده اند. این جا پرسش هایی پیش می آید که پاسخ شان با آن آسان نگری و گفته های غیرمُنَجَز آسان نمی نماید: آیا اگر مادرْ تِرزا، آلبرت شوایتزر یا انسان هایی مانند آن ها در همان شرایط موکل های او قرار می گرفتند دست به سرقت بانک می زدند، آدم می کشتند، مواد مخدر قاچاق می کردند...؟ آیا در کشورهایی که توسط دیکتاتورها اداره می شود و در آن ها همه ی مبارزین در شرایط یکسانی به سر می برند، شماری تا پای جان نمی ایستند و شماری در همان ابتدای گرفتاری خود را نمی بازند؟
اما در پسِ پشتِ اندیشه های نویسنده هر قطعیتی وجود داشته باشد، آثار داستانی او از پراقبال ترین داستان های سده ی بیست ویکم در بیش از ۴۰ کشور است. ما در تاریخ ادبیات جهان بالزاک را هم داریم که باوجود باورهای به روز نشده اش در حوزه ی سیاست و مذهب، از چنان صداقت رئالیستی برخوردار بود که در رمان های مجموعه ی «کمدی ـ انسانی» او اندیشه های عقب افتاده اش یا رخصت ظهور نمی یافت یا بسیار کم رنگ رخ می نمود.
فردیناند فن شیراخ سال ۱۹۶۴ در مونیخ زاده شد. در میان پیشینیان اش می توان پدربزرگ اش، بالدور فن شیراخ (۱۹۷۴ـ۱۹۰۷)، را یافت که رهبر «جوانان رایش» در دوران هیتلر بود و پس از دومین جنگ جهانی در دادگاه نورنبرگ محاکمه و به ۲۰ سال زندان محکوم شد. پیشینیان دیگر او را، اما، افرادی خوش نام تشکیل می دادند؛ ازجمله میدلِتون فن شیراخ که از امضاءکنندگان بیانیه ی استقلال آمریکا بود.
تحصیلات اش در رشته ی حقوق در بُن، که در آغاز تحصیلات او پایتخت آلمان غربی بود، سپری شد. دوران کارورزی اش را در کلن گذراند. در ۱۹۹۴ برای کار در رشته ی حقوق روانه ی برلین شد و تاکنون ساکن آن جاست. از میان مشاغل قضایی وکالت را برگزید و در گستره ی وکالت نیز گزینه اش امور کیفری بود. از ۱۹۹۴ تا ۲۰۰۹ که تنها به وکالت می پرداخت یکی از نامدارترین وکلای مدافع آلمان شد و موکل هایی بسیار سرشناس داشت؛ ازجمله نُربِرت یورتسکو که نویسنده بود و چندسالی کارمند BND (اداره ی اطلاعات فدرال). یورتسکو اسراری از این سازمان را افشا کرد و مورد پیگرد قرار گرفت. فن شیراخ باورمندانه از او دفاع کرد. یکی دیگر از موکل های پرآوازه ی او گونتر شابو وسکی ــ از اعضای عالی رتبه ی دولت آلمان شرقی سابق ــ بود که در سقوط دیوار برلین نقشی نسبتا مثبت داشت و بااین حال محاکمه شد.
فن شیراخ سال ۲۰۰۹، در ۴۵سالگی، نخستین کتاب خود، مجموعه داستان «تبهکاری» (Verbrechen) را انتشار داد و با این اثر یک شبه ره صد ساله رفت. محتوای داستان های «تبهکاری» پرونده های زندگی و محاکمه ی موکلین خود اوست.
فن شیراخ جایی گفته است، به ادبیات دلبستگی ندارد، شماری از نویسندگان هم او را در جهان ادب غریبه می دانند. حال چه فن شیراخ به ادبیات دلبسته باشد یا نباشد؛ چه نویسندگان او را بیگانه بدانند یا خودی، این اثر ۵۴ هفته در لیست پرفروش ترین کتاب های هفته نامه ی اشپیگل جا خوش کرده بود. قرارداد ترجمه ی آن در همان سال انتشار با ۳۰ کشور امضا شد و باز در همان سال، سی دیِ کتاب با صدای بورکهارت کلاوسِز (خواننده، بازیگر و کارگردان تئاتر) پخش شد.
در آگوست ۲۰۱۰ دومین اثرش «جُرم» (Schuld) که باز حاصل پرونده های دفتر وکالت او در برلین است، در صدر کلیه ی کتاب ها در لیست آثار پرفروش اشپیگل قرار گرفت. سی دیِ این مجموعه داستان با صدای هنرمند پیشگفته انتشار یافت. بورکهارت کلاوسز برای این سی دی جایزه ی برترین فرد در این حوزه را به دست آورد. «کنستانتین فیلم» امتیاز ساخت فیلم داستان های کتاب را خرید.
نویسنده در سال های ۲۰۱۰ و ۲۰۱۳ دو رمان منتشر کرد که هر دو هنگام انتشار، دومین کتاب پرتیراژ در لیست اشپیگل بودند.
در ۲۰۱۵ نمایش نامه ی «ترور» هم زمان در دو تئاتر معتبر در برلین و فرانکفورت به نمایش درآمد. این اثر با ترجمه ی رحمان افشاری و با ویراستاری دکتر فرامرز بهزاد در ۱۳۹۶ از سوی انتشارات مهراندیش منتشر شد. بنابراین فضل تقدم ترجمه ی آثار فن شیراخ با نامبردگان است. ترجمه ی پیشِ رو برگردانِ تقریبا نیمی از داستان های دو مجموعه ی «تبهکاری» و «جُرم» است.
نثر فردیناند فن شیراخ فاصله ی بسیار زیادی با اکسپرسیونیسم ادبی در ابتدای سده ی بیستم دارد. می توان گفت درست خلاف آن است؛ بیان شدید احساس و اشتیاق در نثر او نیست، هرچند خواننده در محتوای داستان ها شور و اشتیاق را حس می کند. از کاربُرد صفت و قید برای تشدید تاثیر در خواننده پرهیز می کند. در کاربرد علامت شگفتی (!) امساک به خرج می دهد. رویدادها را موجز اما موشکافانه می نویسد. مثلاً ۱۵ سال از زندگی شخصیتی را در یک پاراگراف وصف می کند. جمله های اش هم کوتاه است. اگر کاربرد صنایع ادبی و ساختار جملات بلند، خود، در داستان نویسی هنر به شمار می آید (مانند آثار تئودور فونتانه، هاینریش مان، توماس مان، گونتر گراس...)، ساده نویسی هم اگر رُخدیسی بر چهره ی بی مایگی نباشد، تا همان حد هنر است. کافکا شاید ساده نویس ترین هنرمند در زبان آلمانی باشد. فن شیراخ که در داستان های اش فضاهای کافکایی ــ اما واقعی ــ دارد نثر ساده ی کافکا را هم به کار می گیرد.
علم حقوق در آلمان و ایران تفاوت های فراوانی داشته و دارد. در آلمان روندهای قضاییِ بسیاری هست که ما آن را نمی شناسیم و به تبع آن واژه ها، ترکیب ها یا مشاغلی وجود دارد که ما با آن بیگانه ایم و من برای آن ها باید برابر نهادهای فارسی بسازم. از آن جایی که در متن های حقوقی زبان فارسی واژه های عربی به وفور یافت می شود و زبانِ این کتاب هم حقوقی است، کوشش نکرده ام در ساختن واژه ها و ترکیبات جدید و به طورکلی در ترجمه ی این اثر تا می توانم فارسی نویسی کنم. این تلاش را البته در ترجمه های دیگرم کرده ام اما این جا جای اش نیست. برای مثال در برابر Steuerungsunfähigkeit ترکیب «عدم تسلط بر رفتار» را ساخته ام و در برابر Schuldfähigkeit «توان تشخیص عمل مجرمانه» را نهاده ام.
ما می گوییم فلان کس «محجور» است، اما در حقوق آلمان ماجرا پیچیده تر است: افراد غیرِمحجور هم می توانند تحت شرایطی پاسخ گوی رفتار خود نباشند. خواننده هنگام خواندن داستان ها بیشتر به مقصود مترجم، پی می برد.
در این ترجمه نیز کلیه ی پی نوشت ها افزوده ی مترجم است.

ک. ج. مهرماه ۱۳۹۶ خورشیدی

کتاب اول: تبهکاری

اتیوپیایی

مردِ رنگ پریده وسط زمین چمن نشسته بود. چهره ای عجیبْ کژمژ داشت، گوش های اش بَلبَلی و موهای اش قرمز بود. پاهای اش را دراز کرده و دو دست اش را که دسته ای اسکناس را در آن ها می فشرد روی پا قرار داده بود. مرد به سیبی پلاسیده که کنارش قرار داشت زل زده بود. مورچه هایی را نگاه می کرد که تکه هایی ریز را به دهان داشتند و به جایی حمل می کردند.
دقایقی پس از ساعت دوازدهِ یک روز جهنمیِ وسط تابستان در برلین بود، از آن روزهایی که هیچ آدم عاقلی ظهر، اگر مجبور نباشد، از خانه قدم بیرون نمی گذارد. میدانی کم عرض، مَحصور میان ساختمان هایی بلند که به گونه ای تصنعی توسط نقشه ریزان شهر پدید آمده بود. ساختمان های شیشه ای ـ پولادی نورخورشید را بازمی تاباندند و حرارتْ زمین را داغ کرده بود. فواره ی زمین چمن ازکارافتاده بود و چمن تا عصر احتمالاً آفتاب سوز می شد.
هیچ کس توجهی به این مرد نداشت، حتی وقتی که آژیر بانک روبروی او به صدا درآمد. سه ماشین گَشت هم که از طریق بی سیم از ماجرا باخبر شدند و مدت کوتاهی پس از برخاستن صدای آژیر از راه رسیدند، حتی آن ها، به سرعت از کنار او گذشتند. چند پلیس به داخل بانک دویدند و چند پلیس دیگر میدان را بستند. مرتب پلیس بود که از راه می رسید.
خانمی ملبس به کت ودامن با چند پلیس از بانک بیرون آمد. یک دست را سایبان چشم کرد، نگاه اش در زمین چمن پی جوی چیزی بود و بالاخره با انگشت نشانه ی دست دیگر مرد رنگ پریده را نشان داد. به ناگهان خیل اونیفورم های سبز و آبی در مسیرِ دستِ درازشده ی زن به خط شدند. پلیس ها فریاد کشیدند، یکی شان اسلحه اش را کشید و نعره زد: دست ها بالا.

مرد واکنشی نشان نداد. یک استوارِ شهربانی که تمام روز در کلانتری گزارش می نوشت و حوصله اش سر رفته بود، به سوی او دوید، می خواست نخستین فرد باشد. به روی مرد پرید، دست راست اش را پیچاند و به پشت اش رساند. اسکناس ها در هوا معلق شدند، دستورات با فریاد صادر می شدند، اما به آن ها توجه نمی شد، سپس همگی دور او ایستادند و به جمع کردن اسکناس ها پرداختند. مرد دَمر افتاده بود، پلیس با زانو به پشت او فشار می آورد و سرش را به زمین چمن فشار می داد. زمین گرم بود. مرد حالا می توانست از میان چکمه ها بار دیگر سیب را ببیند. مورچه ها بی اعتنا به این حوادث سرگرم کارشان بودند. مرد بوی چمن، خاک و سیب پلاسیده را فرو می داد. او چشم های اش را بست و دوباره در اتیوپی بود.

زندگی اش مانند قصه ای تلخ آغاز شد: او را سر راه گذاشتند. یک وانِ سبزِ برّاقِ پلاستیکی روی پله های کلیسای ناحیه ی کوچکی در نزدیکی شهر گیسِن قرار گرفت. نوزاد در پتویی از پشمِ آب رفته پیچیده شده بود و بدن اش گرمای طبیعی اش را ازدست داده بود. کسی که او را سر راه گذاشته بود، چیزی از خود به جا نگذاشته بود. نه نامه ای، نه عکسی، نه یادگاری ای. وان را از هر فروشگاهی می شد خرید، پتو متعلق به ارتش آلمان بود.
کشیش فورا پلیس را خبر کرد، اما از مادر خبری نشد. نوزاد را به پرورشگاه فرستادند و سه ماه بعد مسئولین او را به زن و شوهری دادند که کودک را به فرزندی قبول کرده بودند.
خانواده ی میشالکا که خود فرزند نداشتند او را پذیرفتند و با نام فرانک اِکساوِر غسل تعمیدش دادند. آدم هایی کم حرف و سخت گیر بودند، کشاورزانی که در روستای زیبا و آرامی در اوبِر فرانکن(۱) رازک می کاشتند، تجربه ی بچه داری نداشتند. پدرخوانده اش همیشه می گفت: «زندگی لیسیدن شکر نیست» و زبانِ مایل به آبی اش را از دهان بیرون می آورد و لب های اش را می لیسید. رفتارش با انسان، چهارپا و ساقه های رازک با احترام و سخت گیریِ یکسانی توام بود. هرگاه همسرش با بچه رفتاری بیش ازحد ملایم داشت سرِ او غر می زد. می گفت: «تو این بچه را تباه می کنی.» و به چوپان هایی فکر می کرد که هیچ گاه سگ های شان را ناز نمی کنند.
در کودکستان سربه سرش می گذاشتند، در ۶سالگی به مدرسه رفت. در هیچ کاری موفق نبود. بی ریخت بود و بیش از حد قدبلند، از همه بدتر این که وحشی هم بود. مدرسه به او سخت می گذشت، دیکته اش افتضاح بود، تقریبا در هر درسی بدترین نمره ها را می گرفت. دخترها از او می ترسیدند یا از قیافه ی او حال شان به هم می خورد. او اعتمادبه نفس نداشت و به همین دلیل پرخاشگری می کرد. موهای قرمزش او را وصله ی ناجور کرده بود. خیلی ها او را ابله می پنداشتند، تنها خانم معلم آلمانی مدرسه می گفت، او استعدادهای دیگری دارد. خانم معلم گاهی تعمیرات کوچک خانه اش را به او می سپرد و نخستین چاقوی جیبی را هم به او هدیه داد. میشالکا به مناسبت کریسمس یک آسیاب بادی چوبی برای او ساخت. پره های آسیاب با فوت کردن دور خود می چرخید. خانم معلم با مردی نورنبرگی ازدواج کرد و در ایام تعطیلات تابستانی از روستا رفت. در این مورد چیزی به او نگفته بود و یک روز که باز به سراغ خانم معلم رفته بود، جلوی خانه ی او آسیاب بادی اش را در کانتینری یافت که نخاله های ساختمانی را در آن می ریزند.
میشالکا دو سال رفوزه شد. پس از پایان تحصیلات اجباری ۹ ساله مدرسه را ترک کرد و در نزدیک ترین شهر یک دوره ی نجاری را آغاز کرد. حالا دیگر کسی سربه سرش نمی گذاشت، قدش ۱ متر و ۹۷ سانتی متر بود. امتحان کارآموزی را تنها به این دلیل با موفقیت به پایان رساند که در بخش عملیِ آموزش، حیرت انگیز خوب بود. سربازی اش را در یک واحد مخابرات در نزدیکی نورنبرگ گذراند. با مافوق های اش درگیر شد و یک روز را در زندان گذراند.
پس از ترخیص با اتواستاپ روانه ی هامبورگ شد. فیلمی دیده بود که داستان اش در هامبورگ اتفاق افتاده بود، در آن فیلم زنان زیبا، خیابان های عریض، یک بندر و زندگی شبانه ی عالی به نمایش گذاشته شده بود. آن جا باید همه چیز بهتر می شد. جایی خوانده بود: «آزادی ساکن هامبورگ است.»
صاحب یک کارخانه ی تولید لوازم چوبی در فولز بوتِل او را استخدام کرد و اتاقی بالای سوله به او داد. اتاق تمیز بود، میشالکا در کارش مهارت داشت، از او راضی بودند. با این که مفاهیم نوشته شده را نمی فهمید، از روی شکل ها و تصاویر فنی به همه چیز پی می برد، حتی شکل ها را تصحیح می کرد و می توانست آن ها را به مرحله ی اجرا درآورد. روزی که از یکی از قفسه ها پولی دزدیده شد، او را اخراج کردند. او آخرین فردی بود که به استخدام کارخانه درآمده بود و پیش از آن هیچ گاه در شرکت دزدی نشده بود. دو هفته پس از آن پلیس صندوقچه ی پول را در آپارتمان فردی معتاد پیدا کرد ــ میشالکا پول را ندزدیده بود. ــ

در رِپِربان به همقطاری در ارتش آلمان برخورد که برای او کاری در خانه ای نه چندان خوش نام یافت. میشالکا پادوی آن خانه شد. او با حاشیه ی جامعه آشنا شد، نزول خوارها، معتادها، پااندازها، روسپی ها، زورگیرها. او تا می توانست خود را از این مفاسد دور نگاه می داشت. دو سال در اتاقی تاریک در زیرزمین زندگی می کرد. بعد شروع به خوردن مشروب کرد. او نمی توانست نکبتی را که احاطه اش کرده بود تحمل کند. زنان این جا ــ برعکس دختران مدرسه ــ به او علاقه داشتند و درباره ی سرنوشت شان با او صحبت می کردند. او با آن چه در حاشیه ی جامعه می دید نمی توانست کنار بیاید. از آدم هایی متقلب پول قرض گرفت، چون نتوانست قرض های اش را به موقع بپردازد، نزول پول افزایش پیدا کرد. لت وپارش کردند و جلوی یک خانه انداختندش. پلیس او را یافت و با خود برد. میشالکا می دانست که به این ترتیب تباه خواهد شد.

پس تصمیم گرفت بخت اش را در خارج آزمایش کند، در کدام کشور؟ برای او به طور کامل بی تفاوت بود. در این باره زیاد فکر نکرد و یک لنگه جوراب نایلونی از یکی از زن های آن جا گرفت. وارد بانک شد، جوراب را آن گونه که در فیلمی دیده بود به سر کشید، با یک تپانچه ی پلاستیکی صندوقدار را تهدید کرد و ۱۲۰۰۰ مارک به غنیمت برد. پلیس خیابان ها را بست و از هر عابر پیاده ای بازخواست کرد، اما میشالکا، تقریبا در حالت خلسه، سوار اتوبوس خط فرودگاه شد. آن جا یک بلیط اکونومی به مقصد آدیسابابا خرید، چون فکر می کرد این شهر در آسیاست، به هرحال بسیار دور از این جا. هیچ کس مانع او نشد. چهار ساعت بعد از دستبرد در هواپیما نشسته بود، تنها بارش یک کیسه ی پلاستیکی بود. هواپیما که از زمین بلند شد میشالکا وحشت کرد.
پس از ده ساعت پرواز، نخستین پرواز عمرش، در پایتخت اتیوپی فرود آمد. در فرودگاه یک ویزای ۶ ماهه خرید.
۵ میلیون سکنه، ۶۰۰۰۰ کودک خیابانی، فحشا، بزهکاری های کوچک، فقر، گدایان بی شمار، معلولین کنار خیابان ها که برای جلب ترحم، بخش معیوب بدن خود را به رهگذران نشان می دادند. سه هفته بعد چیزی برای او مسلم شد: سیاه روزی در هامبورگ و آدیسابابا دست کمی از یکدیگر نداشتند. چند آلمانی را دید، در مهاجرنشینی متشکل از افراد ناموفق و شکست خورده. وضعیت بهداشتی مهاجرنشین فاجعه بار بود، میشالکا حصبه گرفت، تب کرد، بدن اش کهیر زد، اسهال گرفت، دست آخر یکی از آشنایان اش پزشکی یافت که به او آنتی بیوتیک تجویز کرد. یک بار دیگر به آخر خط رسیده بود.

نظرات کاربران درباره کتاب تبهكاری و جرم