فیدیبو نماینده قانونی هرمس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب كيميا پرورده حرم مولانا

کتاب كيميا پرورده حرم مولانا
روايت‌هايی از زندگی مشترک شمس تبريزی و كيميا خاتون

نسخه الکترونیک کتاب كيميا پرورده حرم مولانا به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب كيميا پرورده حرم مولانا

موضوع کتاب حاضر درباره چند و چون و عاقبتِ رابطه شمس تبریزی است با کیمیا نام دختری از پروردگانِ حرمِ مولانا. تأهل شمس یکی از فصولِ مبهم زندگیِ اوست. می‌توان گفت، اینکه شمس در دومین دوره اقامتش در قونیه با دختری به نامِ کیمیا عقدِ زناشویی بسته، قطعی است. در مقالات شمس بر این امر تصریح شده و با روایت افلاکی و سپهسالار نیز می‌خواند. اما غیر از این، مابقی ماجرا یعنی هویتِ کیمیا (بر خلافِ نظر کسانی که او را دخترخوانده مولانا دانسته‌اند، هیچ‌گونه دلیل و نشانه مستندی بر این مدعا وجود ندارد)، سرانجامِ زندگی و زناشوییِ این دو و عاقبتِ حالِ کیمیا، همه مشکوک است و محل اختلاف. مقالات، هم از علاقه شمس به کیمیا پرده برمی‌دارد، هم از وجودِ کشمکش‌هایی میان این داماد پیر و آن عروس ِ جوان خبرهایی می‌دهد. اما خاتمه احوالِ کیمیا بر ما پوشیده است. آیا شمس و کیمیا از هم جدا شده‌اند و سپس کیمیا درگذشته است؟ یا مرگ او در خانه شمس واقع شده؟ و چنان که برخی گفته‌اند به دست خودِ شمس؟ نقش علاءالدین، پسر مولانا، در این بین چیست؟ در این باره، نویسندگانِ گوناگون، از پژوهشگرانِ عرصه شمس و مولانا و محققینِ تاریخ گرفته تا داستان‌نویسان، نظریات و تصاویرِ متفاوت، بلکه متضاد، عرضه کرده‌اند. بررسیِ علمی و انتقادیِ این نظریات و زدودن گَرد ابهامات و شبهات از برابرِ چهره حقیقیِ این اتفاق مهمِ زندگی شمس، امری است حائز اهمیت. نویسنده کتاب حاضر، با غور در منابع اصلی و درجه اولی که طرحِ این موضوع را در خود دارند، یعنی مقالات شمس، مناقب العارفینِ افلاکی و رساله در مناقب خداوندگار نوشته سپهسالار، این موضوع را بررسیده و تلاش کرده با پیش نهادنِ اطلاعاتِ مستند و استوارِ تاریخی، خواننده را در نتیجه‌گیری و اتخاذ موضع یاری دهد و با پیش نهادنِ پرسش‌ها و فرض‌های تازه او را به تأمل و بازخوانی ترغیب کند.

ادامه...
  • ناشر هرمس
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.84 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۸۹ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب كيميا پرورده حرم مولانا

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

پیشنگاشت

همواره در هفتصد سال اخیر هر بحثی که درباره عرفان ایرانی ـ اسلامی پیش می آید با مولوی پیوند می یابد و نام شمس تبریزی نیز در میان آورده می شود. به دلیل نقش شمس در شکل گیری شخصیت عرفانی مولوی، کنکاشی همیشگی در چند و چون ساحت های گوناگون زندگی او در جریان است. کسی درباره چگونگی زندگی شمس قبل از آمدن به قونیه ــ جز آنچه در مقالات از او نقل شده است ــ خبری ندارد.

دلیل نگارش این کتاب

بررسی شیوه سلوک شمس و ماجراهایی که در قونیه برای ایشان رخ دادند از جنبه های گوناگون اهمیت دارد مانند:

الف) فهم بهتر تعالیم او به مولانا و شاگردانش برای گشودن راهی نو در عرفان که «ورای پیری و مریدی است». (۱: ۷۷۸)
ب) چگونگی پیوند او با کیمیا، خانواده و شاگردان مولانا.

کند و کاو در ساحت نخست، هدف این نوشتار نیست بلکه به دلایلی که در پی می آید بخشی از ساحت دوم، یعنی زندگی مشترک شمس با کیمیا، هدف اصلی نگارش این کتاب است.
به نظر می رسد مولانا برای ساماندهی زندگی شمس تبریزی در اقامت دوم او در قونیه، به تدبیر خود یا به درخواست شمس، دختری به نام کیمیا را به عقد او در آورد. تدبیری که هدف آن سر و سامان دادن به شمس بود. این طرح مولانا به آن امید بود که زندگی شمس عادی و او در قونیه ماندگار شود. طرحی که هرگز مولوی فکر نمی کرد زمینه ساز شکل گیری ماجرایی مثلثی می شود. مثلثی غم انگیز که پیر و پسر و یکی از پروردگان حرمش درگیر آن می شوند و سرانجام دو حادثه مهم زیر را در زندگی او پیش می آورند:
  • بی سامانی و غیبت پیرش (= شمس تبریزی).
  • به هم خوردن پیوندش با پسرش (= علاءالدین محمد).
افزون بر مخالفت های همیشگی پاره ای از ظاهراندیشان در تاریخ با عرفان و عارفان، بیش از یک دهه است که آغاز و انجام زندگی خانوادگی شمس و چگونگی نقش مولوی در آن، دغدغه ذهنی دوستداران و مایه طعن دشمنان عارفان شده است. عده ای از این رهگذر کوشیده اند تا به زعم خود در اندرونی تاریک مولوی،(۳) نورافشانی کنند و حقوق پایمال شده زنان ایرانی را درتاریخ، بازکاوی کنند. گفتارها و نوشتارهایی که مخالفان عرفان و شمس در این باره بر زبان رانده اند و نگاشته اند بیانگر آن است که با وجود انگیزه های رنگارنگی که این گویندگان و شنوندگان داشته و دارند، جملگی بر یک هدف اصلی متمرکز بوده اند و آن به زعم خودشان افشای حقارت و خشونت شمس تبریزی به عنوان نمادی از مردان معنوی و دیندار است. آنها به خیال خویش کوشیده اند تا آشکار سازند او فرومایه ای بیش نبوده که مولانا را بازیچه خود ساخته و پیر بلخ متوجه زشتی های شمس نبوده است.(۴) آنان این جمله شمس را مبنای دیدگاه خود دانسته اند که:

مولانا را جمال خوب است، و مرا جمالی هست و زشتی هست. جمال مرا مولانا دیده بود، زشتی مرا ندیده بود. (۱: ۷۴)

پاره ای در گفتارها و نوشتارهای خود نتیجه گرفته اند که تعالیم عرفانی، انسان سوز است. عارفان، مردمانی تندخو هستند که به حقوق بشر بی توجه اند، بسیاری از آنان نیز دل سوزانده اند که نگاه عارفان به زنان تاسف انگیز است. حتی عده ای نیز کشف کردند که شمس، زن بوده است.(۵) به رغم اتهام جاهلانه همجنسگرایی به شمس و مولانا، گویا هنوز کسی پیدا نشده تا به دفاع از همجنسگرایان به شمس تبریزی بتازد که چرا او آشکار حقوق این اقلیت را نفی کرده و گفته است:

روزگار بد است و مردم طمع می کنند در پسر و از خدا نمی ترسند. (۱: ۲۰۸)

هنوز این ساده اندیشان نتوانسته اند پاسخ دهند که چرا شمس تا آن اندازه سخت گیر بوده که مولانا مجبور شده است در معرفی پسرش بگوید:

بهاءالدین من حشیش نخورد و هرگز لواطه نکند که عنداللّه الکریم (= نزد خدای کریم) این هر دو کار، عظیم نامحمود است و ذمیم. (۳ :۶۳۳)

متاسفانه این تاختن های ناآگاهانه و ناجوانمردانه، ریشه در بافته های کوته اندیشانی دارد که در چند و چون زیست عارفان و تاریخ و اندیشه عرفانی اطلاعات اندکی دارند و از راه شنیده ها و نوشته های غیراصلی، ناقص و غیرمستند به داوری نشسته و حکم های نادرست علمی و اخلاقی صادر می کنند. شگفت آن است که چنین کشف هایی در روزگاری رخ می دهد که بسیاری از مشتاقان و معناجویان جهان به مولانا رو کرده اند و جمال حقیقت عرفان را در آیینه سلوک پیر قونیه تماشا می کنند. آیا رواست آن هم در زمانی که دولت هایی مانند ترکیه، تعالیم مولوی را به مراسم سماعی نمایشی فروکاسته اند و مزار او را مایه رونق اقتصادی و صنعت گردشگری کشور خود کرده اند ما نیز به تخریب (نه نقد) آنها بپردازیم.
نام مولانا و شمس اکنون در ایران نیز دکان دو گروه شده است: نخست کلاس داران و همایش سازان که در طلب نان اند و دیگری تازندگان به این بزرگان برای رسیدن به نام دکانی که به قول مولانا:

همچنان هر کاسبی اندر دکان
بهر خود کوشد نه اصلاح جهان

آری، فرصت جویان وطنی که از محبوبیت مولانا بهره می گیرند گونه های طیف رنگارنگ و گسترده ای هستند، از صوفی نمایان سنتی عقل ستیز گرفته تا شبه فیلسوفانِ شریعت ستیز. در این میان پاره ای از نارفتگان در سلوک عرفانی هم، فسردگی، دلزدگی و به پوچی رسیدگی خود را با انواع تحلیل ها و دسته بندی های روانشناسانه به نام مولانا در میان ساده دلان نشر می دهند. این گروه، خود نمونه ای برای آن سخن مولانا شده اند که:

چند دزدی حرف مردان خدا
تا فروشی و ستانی مرحبا

مجال خیال

قوه خیال و تعقل هیچ انسانی را نمی توان زندانی کرد. این دو، بال های پرنده وجود آدمی هستند که او را توانمند می سازند تا در هر افقی و بر گردِ بام هر کسی که می خواهد به پرواز درآید. خیال، نعمت ویژه انسان است که هیچ کس آن را نمی تواند بگیرد و او را مجبور کند تا آن گونه که دیگری می خواهد خیال کند و بیندیشد. آری:

بر اندیشه، گرفت (محدویت) نیست و درون عالم؛ آزادی است. زیرا اندیشه ها لطیف اند و بر ایشان حکم نتوان کردن} که چگونه باشند }. (۴: ۸۰)

نگارنده باور دارد هر کس با نیروی تعقل و تخیل آزاد خویش، مجاز است هر چیز را آن گونه که دوست دارد تصور کند. به شرط آن که آن را فضای عمومی عین واقعیت جلوه ندهد. انسان حق دارد نزد خود درباره هر کسی که می خواهد داوری کند. برای نمونه اگر نویسنده هنرمندی رمانی بنویسد خیال انگیز و در آن به جای قهرمانان خودساخته خویش بیندیشد، بگوید و عمل کند آزاد است، اما پرسش جدی که از دیدگاه اخلاقی مطرح می شود این است که: آیا دامنه خیال ورزی درباره انسان هایی که نزد دیگران مقدس و الگو هستند نیز چونان هر شخصیت خیالی دیگری گسترده است؟ آیا خیال پردازی ساختارشکنانه درباره بزرگان آیینی نباید محدود به قید مستند تاریخی بودن شود؟ آیا آزادی بیان به معنای نادیده گرفتن مرزهای ادب در ورود به حوزه مقدسات دیگران و بستن هر پیرایه و گناهی به آنان است؟...

این پرسش ها از آن جهت مهم هستند که بیشتر خوانندگان رمان پژوهشگر نیستند. بسیاری از آنان درباره شخصیت های تاریخی که با آنها در رمان ها آشنایی اندکی می یابند داوری و گاه الهام گیری و الگوسازی کرده و تصویر ذهنی خود را تکمیل کنند. کوتاه سخن آن که نمی توان مرز میان باید و نبایدهای اخلاقی یک آئین که مشخص است و مردمانی بر پایه آن می زیند به نام رمان نویسی و آزادی بیان جابه جا کرد و به دلخواه خویش نشان داد. به نام رمان نمی توان شیوه مشخص عبادت شخصیت های واقعی را که تمام شواهد تاریخی بیانگر چند و چون آن است به گونه ای دیگر جلوه داد یا اعتقادات قطعی آنان را منکر شد یا گناهان کبیره ای مانند قتل، زنا و دروغ را به آنها نسبت داد. برای نمونه نمی توانیم یک مولانایی را که مفتی روم است تصویر کنیم که خواندن صیغه عقد و طلاق را برای شروع زندگی لازم نمی داند. شهرت و محبوبیت مولانا را دستاویزی برای طرح مدل جدیدی از ازدواج کنیم. آیا این خلاف اخلاق نیست اگر به شخصیت های تاریخی نسبت هایی بدهیم که هیچ سند دقیق و روشن و مستندی برای آنها وجود ندارد و علاقه مردم را گذرگاه ورود اسب تروای سربازان خیال خود به حصار باور آنان کنیم؟...
این شیوه داستان نویسی به زعم نگارنده غیراخلاقی است حتی اگر نویسنده رمان اعلام کند تشابه نام ها، اتفاقی بوده و فقط اشتراک لفظی است. اگر چنین ادعایی شود آن گاه این سوال پیش می آید که چرا شخصی را برگزیده اید که مردم درباره آن برداشت و باور معنوی ویژه ای دارند؟ درست است که خیال، عین واقعیت تاریخی نیست، اما تنها ابعادی از واقعیت که مبهم است، می تواند برای نویسنده خیال انگیز باشد آن هم به شرط آن که واقعیت تاریخی اصلی را تحریف و دگرگون نسازد و با کلیات شخصیت و زندگی آنان ناسازگار نباشد، زیرا خیال آفرینی می تواند مایه تنفر یا لذت کسی شود، همچنان که پاره ای پس از خواندن فلان رمان به شمس ناسزا گفتند. به قول مولانا:

از خیالی صلحشان و جنگشان
از خیالی فخرشان و ننگشان

از دیدگاه اخلاقی نمی توان با تخیل (و بدون توجه به مستندات تاریخی) مدعی شد که می توان اسرار وجود بزرگان وادی عرفان را شناسایی و افشا کرد و از چهره پنهان آنها پرده برداشت. اگر رفتارگرایانه بنگریم خیال تا به گفتار در نیامده یا کردار نشده است نمی توان درباره آن داوری کرد اما آن گاه که نمود عینی یافت می توان آن را ارزیابی کرد. اصول اخلاقی در پژوهش ما را از آن دور می دارد که توهم خود را چونان واقعیت تاریخی جلوه دهیم و به هر گمانی که فرضیه های ما را تایید می کند دل بسپریم. شمس تبریز چه زیبا گفته است که «بسیاری از خیال ها، خیالِ دیو است». (۱: ۷۴)
گفته شمس، سخنی برگرفته از اشاره قرآن است که فرمود: «پاره ای از گمان ها، گناه است.»(۶) آیا به نام هنر و ادبیات می توان گمان ورزی کرد و آن را انتشار داد؟!

از رمان نویسی تا تاریخ نگاری

هر تاریخ نگاری مدعی واقع گرایی و واقع نویسی است، هرچند هر گزارش تاریخی، خود یک روایت است، اما دستمایه روایتگری تاریخی، خیال تاریخ نویس حرفه ای نیست بلکه گزارش واقعیت هاست، به قول بیهقی:

می خواهم که داد این تاریخ به تمامی بدهم و گرد زوایا و خبایا برگردم تا هیچ چیز از احوال پوشیده نماند.(۷)

تاریخ نویس هر چه از منابع معتبر کمتر بهره گیرد احتمال خطای او بیشتر می شود و ارزش کار او کاهش می یابد. هر تاریخ نویسی می تواند به دلیل پیشداشت ها و گرایش های ذهنی و عاطفی که دارد دچار گزینش ها و سوگیری های آگاهانه یا ناآگاهانه شود اما از هیچ تاریخ نویسی پذیرفته نیست که منبع تاریخ نگاری اش را خیال ورزی دوشینه بر بام خانه یا در بر دلبر جانانه بداند.
کوتاه سخن آن که رمان نویسی تاریخی درباره بزرگان عرفان جای هیچ ایرادی ندارد اما آنانی که مرز بایدهای اخلاقی را شکسته و کوشیده اند خیال ها و دل آزردگی های شخصی خویش را جایگزین واقعیت های تاریخی زندگی عارفان کنند کارشان بسیار جای ایراد دارد زیرا از شهرت و محبوبیت و معنویت آنان استفاده نادرست کرده اند تا به اهداف مادی و ایدئولوژیک خود برسند.

شمس خیالی یا واقعی؟

هر شخصیت خیالی که بدون بهره گیری از مستندات تاریخی ساخته و پرداخته شود، همان کسی نیست که در دل تاریخ خوابیده است، هرچند هر متن تاریخی، خود گزینش های تاریخ نگار در چارچوب محدودیت هایی است که او را فرا گرفته اند. اگر از عارفان بزرگ که سلوکی نهانگرایانه داشته اند چیزی می دانیم یا از خود آنان شنیده ایم یا در تاریخ خوانده ایم، لذا باید کامل بشنویم، نه گزینشی چهره آنان را از جلوه الهی بپیراییم و با خیال خود بیاراییم. می دانیم که همه روایت های تاریخی آکنده از حذف ها، بزرگنمایی ها و کوچک نمایی های آگاهانه و ناآگاهانه است. لذا باید با هر منبع تاریخی با روش علمی و نقادانه برخورد کنیم زیرا هر منبع تاریخی ادعای آن دارد که داستانسرایی و خیالی نیست. کتاب های مناقبی که حاصل کار مریدان درباره پیران خود هستند، برای نگارندگانشان عین واقعیت بوده و ادعای واقع نمایی دارند و هر چند امروز می توان بخشی از آن نوشته ها را زاییده خیال و ساده اندیشی و ساده باوری آنان دانست. پیداست هر چه تاریخ این منابع از زمان زیست آن بزرگان دورتر می شود اعتبار واقع نمایی آنان کمتر می شود، هر چند داستان های خیالی و افسانه ای نیز ارزش ویژه ای دارند و تحلیلگران افسانه ها و اسطوره شناسان به آنها روشمندانه می پردازند و زمینه ها و زمانه ها را به نیکی درمی یابند.
***
مولانا در دیوان کبیر، والاترین غزل ها را درباره شمس سروده و او را «خداوند صفاهای ابد»(۸) نامیده است. او پیوند شمس را با خود چنین توصیف می کند:

شمس الحق تبریزی با غنچه دل گوید
چون باز شود چشمت، بیننده شوی با ما

البته می توان این توصیف ها را ذوق آزمایی ادبی بدانیم اما آیا اخلاقی است اگر بپنداریم وصف های مولانا از شمس زاییده ساده اندیشی اوست و ادعا کنیم که: شمس، مسی زراندود بود که در چالش زندگی مشترک با کیمیا،بدلی بودن آن آشکار شد! (۹) با کدامین برهان این پندار باطل را می توان واقعیت جلوه داد که مولانا در سیر تکاملی خود از دام توهمات عشق شمس رهایی یافته است؟ به راستی دیدگاه های چنین مولانای ساده اندیشی چه ارزشی برای انسان معاصر دارد؟ چگونه می توان پذیرفت مولانا از شمس عبور کرد در حالی که او در بستر مرگ گفت:
یاران ما این جانب می کشند و حضرت مولانا شمس الدین آن سوم (= سویم) می خواند. (۳:۵۸۹)
و دمی بعد سرود:

در خواب دوش پیری در کوی عشق دیدم
با دست اشارتم کرد که عزم سوی ما کن

شمس، آن بچه توریز(۱۰)، بی گمان مافوق انسان نبود بلکه او هم مثل دیگران یک بشر بود. بشری که بنا بر باور علاقه مندانش، فراتر از هم عصرانش بود. بی تردید این انسان مافوق هم محدودیت ها، نیازها و ضعف های خاص خود را داشته است. ضعف هایی که اگر هر کسی خود را مبنای داوری او قرار دهد، قابل فهم تحلیل نیستند، و اثبات آنها نیاز به مستندات معتبر تاریخی دارد. واقعیت کامل زندگی فردی و مشترک شمس در دسترس نیست تا بر پایه آن بتوان قاطعانه درباره او داوری کرد، باید داوران ناآشنای با احوال و سخنان و تاریخ زندگانی عارفان بدانند ابعاد خیالی و اسطوره ای نقل شده از زندگی بزرگانی مانند شمس در کتاب های ناسازی که باورمندان اغراق گر آنها چون سپهسالار و افلاکی(۱۱) نوشته اند با شخصیت واقعی آنها می تواند بسیار متفاوت باشد. هر چند افلاکی می گوید:

روایات و عدیل حکایات بر سبیلِ استخبار و طریق استفسار از کبار احرار و ابرار اخیار که رُوات ثِقات و عدول ثُقات بودند تعقل و تنقل کرده بودم به قدر طوق و کمال شوق توغّل نموده. (۳: ۴)

آیا افلاکی با آن درجه آگاهی این همه بی خرد بوده که این روایات ناساز و متناقض را بپذیرد یا به خاطر شیخ خود نوه مولانا و رعایت جناس ها و مریدان عوام هر چه را شنیده در کتاب آورده است. کاشکی او می گفت چه روایت هایی را حذف کرده تا می فهمیدیم چه چیزهایی را درباره این خاندان و شمس نپذیرفته است.
در هر حال آن خداگونه هایی که مریدان ساده دل دیروزی تجسم و تصویر و در کتابهای مناقب ساختند فقط می توانند قهرمانان منفور یا محبوب برای رمان های رویایی امروزی باشند. آن شمس واقعی را چگونه می توان شناخت وقتی او که از همه به خود نزدیکتر است درباره خویش می گوید:

مرا از سر و ریش خود یاد نبود که از همه به خود نزدیک ترم.از توام چه خبر باشد؟ تو با خود خیالی کردی، و از خیال خود می رنجی،از خیالی، خیالی دیگر زایید و به آن یار شد، و باز دیگری و دیگری. سه بار بگو: ای خیال برو! اگر نرود تو برو. (۱: ۲۶۷)

باید پرسید آیا رواست پس از قرن ها بدون توجه به شرایط اجتماعی و اقتصادی دوران کهن با تعداد زنان و چند و چون رابطه شوهران با زنان در آن روزگاران مقامات عرفانی عارفان را سنجید؟ آیا این نوع نگاه زاییده مبنا قرار دادن زندگی غیرمعمول مسیح به عنوان نماد مسیحیت نیست؟ کشف رازهای زندگی شخصی بزرگان از پس مه آلود زمان، دوای هیچ دردی از انسان امروز نیست، باید راه دیگری رفت، راه نقد، گزینش و امروزی کردن اندیشه، کردار و گفتار بزرگان آن هم با روش های تحقیق علمی برای کاوش در متن های معتبر.
مگر شمس و مولانا ادعای عصمت کرده اند که پس از قرنها این و آن نامجوی شتابزده، گناهشان (؟!) را کشف و آشکار می کنند تا پرده عصمتشان پاره شود؟! در این قرنی که قحط خدای(۱۲) آمده است آیا پرداختن به حاشیه های خیالی؛ ما را از شنیدن راز آن بشارتی که در سینه شمس تبریز نهفته بود محروم نمی سازد؟ شمسی که می گوید:

در اندرون من، بشارتی هست، عجبم می آید ازین مردمان که بی آن بشارت شادند، اگر یکی را، تاج زرین بر سر نهادندی، بایستی راضی نشدندی که ما، این را چه کنیم، ما را آن گشادِ اندرون می باید، کاشکی این چه داریم، همه بستدندی، آن چه از ماست، به حقیقت به ما دادندی. (۱: ۲۳۶)

باید دانست شمس از پیامبری متابعت می کند که خداوند بر بشر بودن(۱۳) او تاکید دارد و باید هر مسلمان در نمازهای روزانه بارها بر بندگی اش پیش از رسالتش شهادت دهد. چرا باید چنین گواهی در روز چند بار تکرار شود؟ برای این که از پیامبر، اسطوره ای مافوق بشری ساخته نشود و آنچه در مسیحیت درباره مسیح رخ داد تکرار نشود. شمس حتی ادعای رهبری هیچ کس را در آن روزگار نداشت تا چه رسد به پاره ای از مردمان جهان معاصر که همه چیز را در حال و هوای ویژگی های آشفته شخصی و شکاکانه پسامدرن با ترازوی خیال خود وزن می کنند و تمنای عارفان را توهم می دانند. شمس به روشنی آواز داده است:

مرا در این عالم، با عوام هیچ کاری نیست! برای ایشان نیامده ام! این کسانی که رهنمای عالم اند، به حقّ انگشت بر رگِ ایشان می نهم. (۱: ۲۵)

او در پی کسانی از جنس خود بود تا با آنان سخنی بگوید. باید عاقلانه، مشتاقانه، منصفانه و منتقدانه به شمس نگاه کرد و لنگ و لوک و خفته شکل و بی ادب(۱۴) راه افتاد و از نردبان رای ها، بر نشان پای ها (۱۵) گام نهاد و از مقامات تبتل تا فنا را پله پله پیمود(۱۶) و به آنجایی رسید که اندر وهم ناید(۱۷) و از سر نیاز گفت:

ساقی بیا که عشق ندا می کند بلند
کان کس که گفت قصه ما، هم ز ما شنید

وُکلای کیمیا

در جدالی که درباره زندگی شمس بر پا شده است عده ای با انگیزه های گوناگون وکیل مدافع کیمیا شده اند و پشت ماجرای ساختگی قتل او، خود را پنهان کرده و با جایگاه آیینی و ایرانی مردان می ستیزند. متاسفانه این وکیل ها در تحلیل خود دچار خطای ناهمزمانی تاریخی(۱۸) شده اند. پاره ای از آنان تا آنجا پیش رفته اند که به خونخواهی کیمیا حکم صادر کرده اند که عارفان شور و سرمستی زندگی مردم ایران را بر باد داده اند. اینان غافل از آن هستند که تاریخ گواهی می دهد بسیاری از عارفانی که اسیر خوف زاهدانه نبوده اند در سیر تکاملی خود با ترویج آسان گیری (تساهل و تسامح) کوشیده اند چهره ای عاشقانه و هنرمندانه از بن مایه های فرهنگ ایران را در خشونت زمانه خویش نمودار کنند. آنان به رغم تکفیرها و زنجیرها در جامعه بسته و ظلمت زده ایران، کوشیده اند با برپایی مجلس های شورانگیز، بانگ شادی و نشاط را در غمستان ایران و جهان طنین انداز کنند تا مردمان را از غرق شدن در گرداب هراس آلود آن دنیایی و غم های حقیر زندگی این دنیایی بیرون کشند و به بخشش و رحمت رفیق اعلی(۱۹) امیدوار کنند. عارفان راستین به مردم هراسان همواره یادآور می شوند دل به خداوند رحمان و رحیم و لطیف خوش دارید. در این باره شمس داستان زیبایی نقل می کند:

در همدان واعظ شهر می گفت: «وای بر آن کس که خدا را تشبیه نکند! خدا را بر عرش دانید، به صورت خوب، و دو پا فروآویخته، بر کرسی نهاده، فرشتگان گرداگرد عرش! العیاذ باللّه هرکه این صورت را نفی کند، ایمان او نفی است. وای بر مرگ او، وای بر گور او، وای بر عاقبت او!»
هفته دیگر، واعظی غریب رسید. آیت های تنزیه (منزّه بودن خداوند از شکل و جسم) خواند که: «هرکه تشبیه گوید، کافر شود، هرکه صورت { برای خدا {گوید، هرگز از دوزخ نرهد، هر که { خدا را صاحب } مکان گوید، وای بر دین او، وای بر گُور او!»
مردم سخت ترسیدند و گریان و ترسان به خانه ها بازگشتند.
آن یکی به خانه آمد، افطار نکرد، به کنج خانه سر بر زانو نهاد. بنا بر عادت، طفلان گرد او می گشتند، { او } می راند هر یکی را و بانگ می زد. همه ترسان برِ مادر جمع شدند. عورت (زن) آمد، پیش او نشست و گفت: خواجه، خیر است؟! طعام سرد شد. نمی خوری؟ کودکان را می زنی و می رانی؟ همه گریان اند!
{ مرد } گفت: برخیز از پیشم که مرا سخن فراز نمی آید. آتشی در من افتاده است.
{ زن } گفت: چه حال است؟ تو مرد صبوری و ترا واقعه های صعب (دشوار) بسیار پیش آمده! صبر کردی و سهل گرفتی و توکل بر خدای کردی، و خدا آن را از تو گذرانید. این رنج را نیز به خدا حواله کن و سهل گیر تا رحمت { وی {فرودآید.
مرد گفت: چه کنم! ما را عاجز کردند، به جان آوردند! آن هفته آن عالِم گفت: خدای را بر عرش دانید، هر که خدای را بر عرش نداند کافر است و کافر میرد! این هفته، عالمی دیگر آمد، بر تخت (منبر) رفت { و گفت } که: «هرکه خدای را بر عرش گوید یا به خاطر بگذراند به قصد که بر عرش است یا بر آسمان است، عمل او قبول نیست. اکنون ما کدام گیریم؟ بر چه زییم؟ بر چه میریم؟ عاجز شده ایم!
زن گفت: «ای مرد، عاجز مشو و سرگردان (پریشان) میندیش، اگر بر عرش است و اگر بی عرش است؛ اگر در جای است، اگر بی جای است؛ هرجا که هست عمرش دراز باد { و } دولتش پاینده باد! تو از درویشی خویش اندیش، و درویشی خویش کن! (۱: ۱۷۷)

پیداست هیچ خردمندی نمی تواند عارف نمایانی که همواره تباهی را رواج داده اند بیگناه بداند. چگونه می توان واقعیت های تاریخی را انکار کرد و چشم بر شیوخ و پیران خانقاههایی بست که جیره بگیر ظالمان زمانه بوده اند و آب را در آسیاب سیاهکاران می ریخته اند و ظلم آنان را تداوم بخشیده اند! مگر مسجد ضرارها، کلیساهای آلوده و پارلمان های نمادین به عنوان نمادهای مسلمانی و ترسایی و دمکراسی... در تاریخ پایان یافته است و امروز نمی توان نمونه آنها را دید؟! (۲۰) آیا مگر خود همین شمس و مولانا، دو نقاد درهم کوبنده تصوف تخدیری در روزگار خود نبوده اند؟! آیا این که شمس در خانقاه زندگی نمی کرد و خرقه نمی پوشید و به دیگران خرقه نمی داد نشانه آشکاری در دوری او از این گروهها نیست؟ آیا آن نقدهایی که او به بزرگان تصوف مانند بایزید و حلاج... و صوفی نمایان قونیه وارد کرده، صادقانه نبوده است؟! آیا داستان خر برفت و خر برفت در مثنوی، گزارش روشنی از دیدگاه مولوی در اثبات شکمبارگی صوفیان و ترفندهای فریبنده آنان نیست؟! آیا برای شناخت نادرویشان، پیر قونیه درباره پاره ای از آنان نسرود؟

از هزاران اندکی زین صوفیند
باقیان در دولت او می زیند

حرف درویشان و نکته عارفان
بسته اند این بی حیایان بر زبان

حرف درویشان بدزدد مردِ دون
تا بخواند بر سلیمی زان فسون

چند دزدی حرف مردان خدا
تا فروشی و ستانی مرحبا؟

آیا گزنده تر از این بیت های مولانا را می توان در نقد تصوف گفت:

هست صوفی آن که شد صَفوت طلب
نه از لباس صُوف و خیاطی و دَب

صوفیی گشته به پیش این لئام
الخیاطَه و اللِّواطَه والسلام

انواع داوران و ارزیابان

همواره به دلیل بازتاب وجودی که بزرگان قلمرو معرفت در تاریخ زمانه خویش و بعد از آن داشته و دارند درباره نقش آنها داوری می شود و هر کسی به اندازه روزن دید خویش آن را می نگرد.
بررسی تاریخی نشان می دهد که درباره دیدگاهها و احوال بزرگان سه دسته افراد داوری کرده و می کنند:

الف) مردم کوچه و بازار که اندیشه ها و رفتارهای بزرگان با زندگی آنها پیوند می خورد و برای آنان پرسش درونی بوجود می آورد. (رویکرد عرفی)
ب) صاحبان قدرت و سیاست پیشگانی که رای و عملکرد بزرگان حوزه معرفت با ایدئولوژی آنها نسبتی تایید یا ردکننده پیدا می کند. (رویکرد ابزاری)
ج) اندیشه ورزانی که با آن بزرگان معاصرند یا سالها بعد با نوشتار، گفتار و کردار آنها آشنایی پیدا کرده و در زمینه های زیر داوری می کنند: (رویکرد معرفتی)
  • ماجراهای زندگی پرفراز ونشیبشان.
  • بررسی آثار علمی به جا مانده از آنان و همچنین واگویه ها، گلایه ها و گفتگوهای تنهایی آنها.
  • ارزیابی گزارش های دیگران از اندیشه ها و احوالشان.

عیب از بزرگان

شمس با وجود انتقادهایش از بزرگان که در کتاب مقالات از او نقل شده است از این که هر کسی به خود اجازه می دهد از بزرگان عرفان انتقاد کند نیز برآشفته است و می گوید:

عیب از آن بزرگان بوده است که از سَرِ علّت (درد و کم دقتی) سخن ها گفته اند... اگر نه اینها چه سگ اند که آن سخن گویند (۱: ۱۱ ـ ۲۱۰)

بر پایه سخن بالا که از شمس آورده شد باید پرسید:
آیا خود شمس در زمان اقامت در قونیه سخن هایی ساختارشکنانه ــ افزون بر نقدهایش بر این و آن ــ بر زبان آورده است که مایه طعن دیگران باشد؟
به نظر می رسد شمس با تجربه هایی که قبل از آمدن به قونیه داشته است هرگز سخنان چندانی که مایه تحریک و تکفیر ظاهراندیشان باشد بر زبان نرانده است. بررسی منابع نشان می دهد که هرگز در قونیه شمس را به دلیل برپایی سماع یا اظهار نظر درباره قرآن محاکمه نکرده اند، اما همین شمس گویا به دلیل اختلافات حقوقی با زنش کارش به محکمه کشیده می شود. شمس در قونیه فقط بر ارتباط با مولانا متمرکز بوده است و نه در مدرسه درس تفسیر قرآن گفته و نه در خانقاه مقامات عرفانی درس می داده بلکه درویشی بوده است در خویش؛ اما شگفتا با آن همه احتیاط، چرا او در قونیه دچار آن همه گرفتاری و به قاضی رفتن بوده است؟ دردسرهایی که حتی می تواند این گمان را پیش آورد که شمس با اختیار از قونیه نرفته بلکه با تهدیداتی از آنجا گریخته است.
پاسخ کوتاه به پرسشی را که گذشت می توان این گونه دانست که شمس در ارتباطات با دیگران راه و روش ویژه ای داشته که در فرهنگ آن روز قونیه چندان پذیرفتنی نبوده است و بسیاری از مریدان و نزدیکان مولانا آن را بر نمی تافته اند و آشکارا با او درگیر می شده اند. شمس حتی کار را به جایی رسانده بود که برای دیدار دیگران از مولانا قانون پرداخت پول برقرار کرده بود...

نظرات کاربران درباره کتاب كيميا پرورده حرم مولانا

بعد از خوندن رمان ملت عشق همیشه از رفتار شمس با کیمیا یه علامت سوال تو ذهنم بود...چرا مثلا شمس اینطوری رفتار کرد... از یه طرفم بعید میدونم یه سری رفتارارو از شمس چون نادیدنی هارو میدیده...خوشحال شدم که این کتاب رو اینجا قرار دادین ولی خیلی گرونه نمیتونم بخرم😓
در 6 ماه پیش توسط m fatemeh
کاش این کتابم شامل تخفیف بشه🙇🙇
در 1 ماه پیش توسط raz...deg
بسیار کتاب قشنگیه ولی نمیدونم رفتار شمس با کیمیا رو چطور هضم کنم بعد از اینکه ملت عشقو خوندم
در 6 ماه پیش توسط سحر حقدادی