فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب یرما

کتاب یرما

نسخه الکترونیک کتاب یرما به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب یرما

... برای این‌که به ستوه اومده‌ام. برای این‌که از دست‌هایی که فقط به درد خودم می‌خوره، خسته شده‌م. برای این‌که من تحقیر شده‌م. برای این‌که وقتی می‌بینم گندم جوونه می‌زنه، چشمه بی‌وقفه آب می‌ده، گوسفندها هزار تا هزار بره به‌دنیا می‌آرن، سگ‌ها... وقتی اینارو می‌بینم، حس می‌کنم که من تحقیر شده‌م. طبیعت تمام زاده‌های خودشو به رخ من می‌کشه و من به‌جای دهن گرم پسرم، روی سینه‌هام زخم نیشتر حس می‌کنم.

ادامه...
  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.36 مگابایت
  • تعداد صفحات ۷۸ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب یرما

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

پرده ی اول

تابلوی اول

هنگامی که پرده بالا می رود، یرما کنار بقچه ی خیاطی اش به خواب رفته است. نوری رویایی به صحنه می تابد. چوپانی به اتفاق کودکی که لباس سفید بر تن دارد از راه می رسد. نوک پا، نوک پا به یرما نزدیک می شود، او را دقیق می نگرد و سپس می رود. پس از خروج او، نور رویایی صحنه تبدیل به نور شاد بهاری می گردد.

آواز در پشت دکور

برای نی نی
نی نی کوچولو

توی مزرعه
می ذاریم ننو

لالایی می گیم
می جنبونیمش

توی علفا
می خوابونیمش

یرما: خوآن تو اون جایی؟ خوآن!
خوآن: اومدم.
یرما: وقتشه.
خوآن: گاوها رفتند؟
یرما: رفتند.
خوآن: خدا نگهدار. (می خواهد برود.)
یرما: یه پیاله شیر بخور.
خوآن: برای چی؟
یرما: تو زیاد کار می کنی. بنیه ات رو از دست می دی.
خوآن: مردهای تکیده مثل فولاد آبدیده می شن.
یرما: تو نه. وقتی عروسی کردیم طور دیگه ای بودی، ولی حالا رنگ و رو نداری، مثل این که سال ها آفتاب نخوردی، دلم می خواد بری توی رودخونه شنا کنی. بری روی پشت بوم و نذاری بارون چکه کنه. ۲۴ ماهه که ما عروسی کردیم و تو هر روز غمگین تر می شی. لاغرتر می شـی. مرتب تحلیل می ری.
خوآن: بس می کنی یا نه؟
یرما: بدت نیاد. ولی اگه من مریض بودم، دلم می خواست که تو به من برسی: «زنم ناخوشه براش گوسفند می کشم. براش کباب درست می کنم.» «زنم ناخوشه، پیه بز به سینه ش می مالم که دیگه سرفه نکنه. این پوست قوچ رو براش می برم که پاهاش تو برف یخ نکنه.» من این طوری ام و برای اینه که دلم می خواد از تو مواظبت کنم.
خوآن: متشکرم.
یرما: ولی تو نمی ذاری.
خوآن: آخه من چیزیم نیست. تو فکر و خیال می کنی. کار من زیاده و سال به سال هم پیرتر می شم.
یرما: معلومه. ولی برای من و تو سال ها مثل همه.
خوآن: معلومه. آروم و بی دردسر. کاروبار روبه راهه. بچه هم نداریم که خرجی داشته باشه.
یرما: آره بچه نداریم. خوآن.
خوآن: چیه؟
یرما: مگه من تو رو خیلی دوست ندارم؟
خوآن: چرا داری.
یرما: من دخترهایی رو می شناسم که قبل از رفتن به بستر شوهر گریه کردن و لرزیدن. مگه من شب اولی که با تو خوابیدم، گریه کردم؟ مگه من آواز نخوندم و ملافه های کتونی رو پس نزدم؟ مگه من نگفتم این ملافه ها بوی سیب گلاب می ده؟
خوآن: چرا گفتی.
یرما: مادرم وقتی دید که من ازش جدا می شم و غصه دار نیستم گریه کرد. حق داشت. چون هیچ زنی به خوشحالی من عروسی نکرده... با وجود این...
خوآن: بسه دیگه. همون حرف مردم کافیه.
یرما: نه، به من نگو مردم چی می گن. می دونم که همه ش دروغه. زیر بارون سنگ هم نرم می شه. از شن زار هم گل جوونه می زنه. گل هایی که مردم می گن به چه درد می خوره، ولی من می دونم که اون گل های زرد...
خوآن: باید امید داشت.
یرما: آره باید خواست. (شوهرش را بغل کرده و او را می بوسد.)
خوآن: اگه چیزی لازم داری بگو برات بخرم. می دونی که من خوشم نمی آد که تو بیرون بری.
یرما: من هیچ وقت بیرون نمی رم.
خوآن: توی خونه از همه جا راحت تری؟
یرما: آره.
خوآن: کوچه جای بیکاره هاست.
یرما: راسته.

شوهر می رود. یرما به سراغ خیاطی خودش می رود. به شکمش دست می کشد. دست های خود را بلند می کند و خمیازه می کشد و بعد مشغول دوخت و دوز می شود.

از کجا می آیی عشقم، کودکم؟
«از فراز قله های سرد»
چی دلت می خواد عشقم، کودکم؟
«تن پوش گرم»

سوزن نخ می کند.

شاخه ها ای کاش
برگاشون می ریخت

کاشکی تو آفتاب
چشمه می جوشید!

گویی با بچه حرف می زند.
سگه تو حیاط پارس می کنه

باد تو درختا صدا می کنه
تو طویله گاو ماغ می کشه

موهای منو مهتاب می شوره
بچه م از من این همه دوره

سکوت.

چی دلت می خواد بچه ی دورم؟

سکوت.

«کوهستونای پستوناتو»
شاخه ها ای کاش

برگاشون می ریخت
کاشکی تو آفتاب

چشمه می جوشید!
شروع به دوختن می کند.

اون وقت بت می گم
چشم پسرم، چشم پسرم

خسته ی توام، مرده ی توام
چقدر سنگینی، توی کمرم

از تو کمرم که گهواره ی اولته
کی می آی بیرون، آخ پسرم، قند ترم؟

سکوت.

«وقتی شنیدی بوی یاسمن»
شاخه ها ای کاش

برگاشون می ریخت
کاشکی تو آفتاب
چشمه می جوشید!

یرما آواز می خواند. ماریا با یک بقچه از راه می رسد.

یرما: از کجا می آیی؟
ماریا: از خرید.
یرما: از خرید؟ صبح سحر؟
ماریا: اگه به اختیار خودم بود، زودتر از این می رفتم و اون قدر جلو مغازه صبر می کردم تا درها رو باز کنن. اگه گفتی چی خریدم؟
یرما: قهوه و قند و شکر ناشتایی.
ماریا: نه. تور و روبان و کتون و کاموا خریدم. شوهرم پول داد. خودش بهم داد.
یرما: می خوای برا خودت پیرهن بدوزی؟
ماریا: نه... می خواستم... نفهمیدی؟
یرما: چی؟
ماریا: آخه... من...

سرش را پایین می اندازد. یرما بلند می شود و با تحسین به ماریا نگاه می کند.

یرما: بعد از پنج ماه؟
ماریا: آره...
یرما: خودت فهمیدی؟
ماریا: خوب معلومه.
یرما: (کنجکاو) چی حس می کنی؟
ماریا: نمی دونم... دلم شور می زنه.
یرما: شور؟ (به او پیله می کند.)... ببینم، کی این اتفاق افتاد؟ بگو... لابد به فکرش هم نبودی؟
ماریا: نه... نبودم.
یرما: شاید آواز می خوندی... مگه نه؟... من آواز می خونم... اما تو چی؟... بگو.
ماریا: آخه چی بگم؟ تا حالا بچه گنجشک تو دستت گرفتی؟
یرما: آره.
ماریا: اینم همون طوره.
یرما: معرکه ست.

پریشان به او می نگرد.

ماریا: خودم گیج شدم... هیچی بلد نیستم.
یرما: چی بلد نیستی؟
ماریا: بلد نیستم چه کار کنم. برم از مادرم بپرسم.

اشخاص بازی:

یرما
خوآن
ویکتور
پیرزن
دولورس
رختشوی اول
رختشوی دوم
رختشوی سوم
رختشوی چهارم
رختشوی پنجم
رختشوی ششم
دختر جوان اول
دختر جوان دوم
خواهر شوهر اول
خواهر شوهر دوم
زن اول
زن دوم
بچه
مادینه
نرینه
مرد اول
مرد دوم
مرد سوم

نظرات کاربران درباره کتاب یرما

خوبه
در 1 ماه پیش توسط aida toopal
بسیار عالی
در 4 هفته پیش توسط moh...adi