فیدیبو نماینده قانونی راشین و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب پينگ

کتاب پينگ
قورباغه‌ای در جستجوی بركه‌ای نو

نسخه الکترونیک کتاب پينگ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب پينگ

قصه این کتاب داستان سفر ‌یکی از مقاوم‌ترین موجودات برکه یعنی قورباغه است شک می‌کرد؛ سفری که زندگی او را برای همیشه تغییر داد. اما تو خواننده‌ای که با خواندن این چند خط نگاهت را از این کتاب برگرداندی، خواهش می‌کنم یک کم صبر کن. نکته‌های آموزنده خیلی زیادی در این داستان هست. درست است که اتفاق‌های بد زیادی دارد روی سیاره ما، زمین، اتفاق می‌افتد ولی چیزهای خوب هم زیاد است. یکی از همین چیزهای خوب وجود قصه‌هایی است که هنوز می‌توانند دل آدم را شاد کنند و روحش را به آسمان ببرند. خیلی قبل از اینکه تو باشی و خیلی قبل از اینکه من باشم؛ خیلی قبل از اینکه ویدئوها و دی‌وی‌دی‌ها همه جا را پر کنند؛ خیلی قبل از اینکه تلویزیون، سینما، رادیو و حتی کتاب باشد، قصه‌هایی بودند که آدم‌ها را سرگرم می‌کردند، به آنها انگیزه می‌دادند، به آنها درس زندگی یاد می‌دادند و الهام‌بخش آنها بودند. و درست است که بعضی از این قصه‌ها که قرن‌هاست از نسلی به نسل دیگر به ارث رسیده‌اند، برای آرام کردن، ساکت کردن و احتمالاً خواباندن شنونده آن بوده‌اند، اما قصه این کتاب که حکایت یک مسافر است، فقط داستان زندگی قورباغه‌ای نیست که برای زنده ماندن خانه و کاشانه خودش را ترک می‌کند بلکه هدفش بیدار کردن راه درون و نشان دادن هدف حقیقی سفر زندگی است. این قصه با تعریف کارهای شجاعانه و درس‌های روشنگرانه قورباغه‌ای به نام پینگ تو را به استفاده بهتر از فرصت‌های زندگی دعوت می‌کند. حتماً می‌پرسی قصه پینگِ قورباغه جزء کدام یکی از این داستان‌هاست؟ راستش، قصه پینگ داستانی است برای همه نسل‌ها؛ داستانی که همیشه در خاطره‌ها باقی می‌ماند...

ادامه...
  • ناشر راشین
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.04 مگابایت
  • تعداد صفحات ۹۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب پينگ

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۱. پرش اطمینان

بامعناترین سفر زندگی، سفر به درون خویشتن است.

یکی بود، یکی نبود...
آن روز آب زیادی در برکه نبود. راستش را بخواهی چند وقتی بود آب برکه کم شده بود. ولی بیشتر اهالی برکه برایشان مهم نبود. آنها پیش خودشان می گفتند دنیا همین است دیگر؛ کاری نمی شود کرد.
مثلاً، لاک پشت ها تا وقتی که آب به قدر کافی برای شنا کردن در برکه بود کاملاً از اوضاع راضی بودند. تازه وقتی برکه اینقدر کم آب شده بود، هم می توانستند روی سطح آب شنا کنند و هم لاک هایشان را در زیر آفتاب گرم کنند. برای دُرناها هم این وضع خیلی خوب بود. وقتی آب برکه کم بود، راحت تر می توانستند غذاهای خوشمزه شکار کنند. ماهی ها هم شکایتی نداشتند؛ هر چه به سطح آب نزدیک تر بودند، راحت تر می توانستند خرده های غذایی را که روی سطح آب شناور بود بگیرند.
راستش را بخواهی، اهالی برکه از این وضع راضی بودند؛ هیچ وقغرغر یا زمزمه ای از نارضایتی از کسی به گوش نمی رسید. بیشتر آنها عادت کرده بودند روزهایی معمولی را صرف گذراندن یک زندگی معمولی بکنند، و اصلاً هم حوصله شان از این کار سر نمی رفت.
بیشترشان، ولی نه همه!
پینگ یک قورباغه بود ولی از آن مهم تر این بود که او قورباغه ای با میراثی غرورآفرین بود، البته خودش اصلاً از این موضوع خبر نداشت. مثلاً، او نمی دانست چینی های باستان معتقد بودند قورباغه ها از ماه آمده اند؛ به عقیده آنها قورباغه ها از تخم هایی بیرون آمده اند که با بارانی نقره ای از آسمان به زمین ریخته است. تازه، پینگ می توانست به روزگار خودش هم نگاه کند؛ به روزهای اول زندگی اش در برکه؛ به آن روزهایی که هنوز نه دست داشت و نه پا؛ به آن روزهایی که با کمک دمش با سرعت در آب عمیق برکه شنا می کرد؛ وای که چه کیفی داشت!
و وقتی بزرگ تر شد و وقت آن رسید که جهیدن را یاد بگیرد، تازه متوجه شد هیچ چیزی به اندازه پریدن برایش لذت بخش نیست. پینگ در جهیدن استثنائی بود و هیچ کس، نه از نظر طول پرش و نه از نظر نفس، به پای او نمی رسید.
پینگ با یک پرش راحت دو متر ـ ببخشید، تصحیح می کنم ـ دو متر و هفت سانتیمتر می پرید که البته یک رکورد منحصر به فرد بود. استعداد پینگ آن چنان فوق العاده بود که هر وقت می خواست بپرد، همه اهالی برکه هر کاری که داشتند کنار می گذاشتند و می آمدند و او را تماشا می کردند. آنها از اینکه شاهد چنین منظره باشکوهی بودند، احساس غرور می کردند.
البته پینگ خودش اصلاً به این چیزها فکر نمی کرد. او فقط می دانست پریدن، آن هم پرش های بلند، برایش خیلی لذت بخش است. ولی متاسفانه حالا دیگر نمی توانست هیچ پرش خوبی در برکه انجام دهد. آخر با این آبی که دیگر تقریباً هیچ چیزی از آن باقی نمانده بود، چطور می توانست این کار را بکند!

همه ما می دانیم برای اینکه زمین گیر نشوی و زندگی باعزتی داشته باشی، به دو چیز احتیاج داری: اول اینکه با تمام وجود بخواهی بهترین زندگی را داشته باشی و دوم اینکه اراده و میلِ داشتنِ چنین زندگی را در تک تک روزها و در همه عمرت حفظ کنی.

پینگ هر دو تای اینها را داشت.
چیزی که نداشت، آب بود. پینگ برای اینکه بتواند بپرد به آب احتیاج داشت.



چه کسی می تواند آن لحظه ای را که دنیای تو دارد تغییر می کند پیش بینی کند؟

در اینجا باید اضافه کنم که تا قبل از این ماجرا، همیشه موقع بهار برکه پر از آب می شد ولی من در مدتی که داشتم تحقیق می کردم نتوانستم هیچ سرنخی پیدا کنم که بفهمم چه چیزی در جریان بهار تغییر ایجاد کرده بود و باعث کم آب شدن برکه شده بود.
اما چیزی که فهمیدم این بود که بر خلاف بقیه اهالی برکه که زندگی کردن در همان محل قدیمی را، هر چند با اکراه و بی میلی، دوست داشتند، پینگ اصلاً به این مسئله راضی نبود.
روزها پینگ در کنار برکه می نشست و ساعت ها به آن زل می زد تا اینکه بالاخره خسته می شد و شانه هایش را بالا می انداخت و آهی از ته دل می کشید و بلند می شد و می رفت. او در آرزوی همان برکه عمیق و پرآب بود؛ در آرزوی انعکاس آسمان آبی و درختان سرسبز در آب برکه بود؛ در آرزوی بوئیدن عطر مست کننده نیلوفرهای آبی و شکوفه های سوسنی بود که زمانی همه جا را پر کرده بودند؛ او در آرزوی شنیدن موسیقی شاد نی ها در هنگام وزیدن نسیم بود. بله، این چشم انداز آبی زیبا سال ها وجود پینگ را شاد کرده بود ولی حالا دیگر اثری از آن نبود و آن چیزی که به جایش باقی مانده بود، یک ذره هم دل پینگ را خوشحال نمی کرد.
جوانگ دزو، تائوئیست باستانی در کتابش می گوید: «بگذار هر موجودی آن کاری را که به طور طبیعی می کند انجام دهد زیرا با این کار طبیعتش ارضاء می شود.»
خوب شکی نیست که دوزیستان خواندن و نوشتن بلد نیستند؛ ولی وقتی تو یک قورباغه باشی، کارهایی که هر روز انجام می دهی و چیزهایی که هر روز می بینی به تو نشان می دهند که همه موجودات زنده در نظمِ طبیعی جهان جایی دارند و هر کدام شان سرنوشتی مخصوص به خودش دارد که باید به آن برسد.
پینگ احساس می کرد، نه بهتر است بگویم بدون یک ذره تردید می دانست، بزرگ ترین آرزویش این است که طوری زندگی کند که بتواند به جایی برسد که لیاقتش را دارد.
پینگ به استعدادهای ذاتی و توانایی های بی نظیرش
واقعاً اطمینان داشت؛ آنقدر که کارش فقط این شده بود که روزها لب برکه می نشست و به بزرگ ترین رویای زندگی اش و اینکه چطور آن را به واقعیت تبدیل کند فکر می کرد: آرزوی پینگ این بود که بهترین باشد. ولی افسوس، هر چه رویاهای پینگ بزرگ تر می شدند، برکه کوچک تر می شد؛ بالاخره آن روز هولناک از راه رسید: روزی که برکه دیگر اصلاً برکه نبود. آن محیط راحت و دنج و امنی که پینگ سال ها از آن لذت می برد داشت از بین می رفت... آخ... اصلاً از بین رفته بود.
دیگر هیچ چیزی از آن چشم انداز زیبا باقی نمانده بود.
البته، این که دیگر اغراق است. خرده سنگ ها و شاخه های کوچک و استخوان های ماهی های بخت برگشته و خلاصه از این جور چیزها در کف برکه دیده می شد. گِل هم بود... همه جا پر از گِل بود.
روزها یکی پس بعد از دیگری می گذشت. حالا دیگر تنها چیزی که از آن برکه قدیمی باقی مانده بود گِل بود و گِل. پینگ روزها در گِل می نشست و شب ها توی گِل می خوابید. البته اصلاً نمی توانست درست بخوابد. او دائم در این فکر بود که باید چه کار کند. آیا باید برکه را ول می کرد و می رفت؟ یا می ماند و با وضعیت موجود می سوخت و می ساخت؟ می دانی، وقتی ترس در وجودت خانه کرده باشد، سخت است که خودت را رها کنی... و راستش را بخواهی پینگ می ترسید.
خیلی هم می ترسید.
تغییر، تغییر واقعی نگران کننده است. وقتی تغییری اتفاق می افتد، می تواند آن چنان ترسی را به وجود بیاورد که حتی بااعتمادبه نفس ترین قورباغه ها هم تسلیم شوند. تغییر می تواند در دلت پریشانی، تردید، خشم، دلشوره و ناامیدی ایجاد کند. ترس از تغییر می تواند با چنان قدرتی تو را در مشت خود بگیرد و بفشارد که زمین گیر بشوی.
البته همه اینها فقط وقتی اتفاق می افتد که به ترس اجازه این کار را بدهی.
ترس از تغییر، ترس از خطر کردن، ترس از مسخره شدن، ترس از اینکه دیگران فکر کنند هدف ها و رویاهای تو اشتباه است... همه اینها دشمنانِ تغییر و دگرگونی و رسیدن به هدف ها هستند. ولی حتی دشمنان هم دشمنانی دارند؛ و دشمن ترس، شجاعت است. شجاعت نداشتن ترس نیست؛ شجاعت یعنی اینکه با وجودِ داشتن ترس، دست به عمل بزنی.
برای بعضی ها فهمیدن این حقیقتِ ساده مدت ها طول می کشد. خیلی ها اصلاً این حقیقت را در طول عمرشان نمی فهمند. برای پینگ، درک این حقیقت نزدیک به یک هفته طول کشید.
در این مدت هر روز که پینگ از خواب بیدار می شد، حس های تازه ای را تجربه می کرد؛ حس هایی که قبلاً هیچ وقت آنها را نچشیده بود. او واقعاً آشفته و سردرگم بود.



وقتی ترس در وجودت خانه کرده باشد، سخت است که خودت را رها کنی.

افکار پینگ حتی برای یک لحظه او را رها نمی کردند: او به گذشته عزیزش فکر می کرد؛ به برکه خشکیده اش که زمانی پر از آب بود. خاطرات خوش گذشته از او جدا نمی شد. خوب، خیلی هم عجیب نبود؛ از هر چیز گذشته برکه تنها جایی بود که پینگ می شناخت.
ولی چه کسی می تواند آن لحظه ای را که دنیای تو دارد تغییر می کند پیش بینی کند؛ همان لحظه ای که نیرویی پنهان به تو این قدرت را می دهد که به چیزی چنگ بزنی یا خودت را از چیزی رها کنی. آگاه بودن از زمان انتخاب یعنی آگاه بودن از زمان تغییر.
بله، پینگ اسیر و دست و پا بسته ساعت ها در انبوهی از گِل می نشست و به انتخاب هایی که پیش رویش بود فکر می کرد و به دنبال راه حلی برای خلاصی از این وضعیت می گشت . بالاخره تصمیمش را گرفت: او باید راهی را برای زندگی اش انتخاب می کرد که او را به رویاهایش می رساند. اگر به آرزوهایش نمی رسید دیگر زندگی اش چه معنایی داشت؟
به این ترتیب، پینگ تصمیم گرفت گذشته اش را رها کند، توجه اش را به آینده معطوف کند و به این ایده جدید و عالی زندگی اش جان ببخشد.
روز هفتم، پنج دقیقه به طلوع آفتاب مانده بود که پینگ برای آخرین بار به برکه ای که یک وقتی خانه محبوبش بود نگاه کرد، همه خاطره های باشکوه گذشته اش را رها کرد و با بهترین پرشی که تا آن روز کرده بود، به درون بزرگ ترین ماجراجویی عمرش پرید...

به دو جستجوگر پرافتخارم
اِیرین و شون

نظرات کاربران درباره کتاب پينگ

فوق‌العاده است. یک داستان آموزنده هست مثل چه کسی پنیر مرا جا به جا کرد که یاد میده چطور با تغییر شرایط مواجه بشیم و از. منطقه آسایش خودمون بیایم بیرون. کاری که برای موفقیت ضروریه.
در 5 ماه پیش توسط نيما تهراني
من کتاب چاپیش رو دارم چاپ ششم. ترجمه ش عالیه! داستان آموزنده‌ای هست. کسایی که علاقمند به ذن هستند هم از خواندن این کتاب لذت خواهند برد
در 5 ماه پیش توسط سروش قاضی