فیدیبو نماینده قانونی انتشارات مجید و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب مقدس نئون

کتاب مقدس نئون

نسخه الکترونیک کتاب مقدس نئون به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب مقدس نئون

رمانی که در پیش‌رو دارید، نقطه‌ی اوج زنجیره‌ای از رخدادهایی عجیب و طعنه‌آمیز را به تصویر می‌کشد. حدود بیست سال پیش از چاپ این کتاب، جان کندی تول، خودروی خویش را در نقطه‌ای دور‌افتاده نزدیک خلیج ساحلی شهر بیلاکسی، می‌سی‌سی‌پی، پارک کرد. او یک سرِ شلنگی را داخل اگزوز ماشین گذاشت و سر دیگر آن را از پنجره‌ی عقب وارد خودرو کرد. درهای ماشین را قفل کرد و چشمان خویش را به روی دنیایی که در مقابل آن بسیار با ذکاوت و حساس بود، بست. دنیایی که گویا قادر به تحملش نبود. روز خودکشی، ۲۶ می ۱۹۶۹ بود و جان، بومی نیواورلئان، تنها سی ویک سال داشت. شرایط و اتفاقاتی که منجر به انتشار کتاب مقدس نئون شده بود، آمیزه‌ای است از جوهره‌ی خالص عشق ویکتوریایی، مرگ غم‌انگیز جوانی که امید می‌رفت نویسنده‌ای بنام شود.

ادامه...
  • ناشر انتشارات مجید
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.59 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۰۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب مقدس نئون

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



یک

این، اولین باری است که با یک قطار سفر می کنم. حدود دو یا سه ساعت است که روی این صندلی نشسته ام. نمی توانم بیرون را خوب ببینم. الان هوا تاریک است؛ اما وقتی قطار شروع به حرکت کرد، خورشید تازه داشت غروب می کرد و می توانستم برگ های قرمز و قهوه ای رنگ و چمن آفتاب زده را در سرازیری تپه ببینم.
هرچه قطار از خانه دور تر می شود، حالم کم کم بهتر می شود. احساس مورموری که درون پاهایم بالا و پایین می رفت در حال کم رنگ شدن است. پاهایم را کاملاً حس می کنم و دیگر مانند دو قطعه یخ که متعلق به باقی بدنم نیستند، به نظر نمی آیند. به اندازه ی قبل وحشت زده نیستم.
مردی رنگین پوست از میان صندلی ها می گذرد. او تک تک چراغ های بالای صندلی ها را می شکند. اکنون تنها یک چراغ کوچک قرمزرنگ در انتهای واگن سوسو می زند. واقعاً ناراحتم که اطراف صندلی ام دیگر روشن نیست، چون در تاریکی شروع به فکر و خیال در مورد اتفاقاتی می کنم که در خانه افتاد. آن ها احتمالاً بخاری را نیز خاموش کرده اند. چقدر این جا سرد است. کاش یک پتو داشتم تا روی زانوهایم بکشم و روکشی برای این صندلی تا پارچه ی مخملش گردنم را نخراشد.
اگر روز بود، می توانستم ببینم کجا هستم. در تمام زندگی ام هیچ گاه این قدر از خانه دور نشده بودم. احتمالاً الان دویست مایلی از خانه فاصله دارم. وقتی هیچ چیز را نبینی، مجبوری به صدای تق تق قطار گوش دهی. گاهی صدای سوتی را از دوردست ها می شنوم. بارها پیش از این چنین صدایی را شنیده بودم ولی هرگز فکر نمی کردم که روزی خودم مسافر یکی از این قطار ها باشم. صدای تق تق آزارم نمی دهد. صدایش شبیه آوای بارش قطرات باران روی سقف حلبی در شباهنگامی آرام و سوت و کور است که تنها صدایی که در آن به گوشت می رسد آوای رعد و باران است.
اما الان قطار خودم را دارم. اسباب بازی ای که وقتی سه ساله بودم، برای کریسمس هدیه گرفتم. درست زمانی که پاپا در کارخانه کار می کرد و ما در شهر، در خانه ی سپید کوچکی زندگی می کردیم که سقفی حقیقی داشت و می توانستیم هنگام باران با خیال راحت زیر آن بخوابیم، نه شبیه سقف حلبی خانه ای که روی تپه داشتیم و از سوراخ های میخ هایش آب می چکید.
مردم آن کریسمس برای دیدن ما می آمدند. همیشه در خانه میهمان داشتیم. آن ها در حالی وارد می شدند که دست های شان را ها می کردند و آن ها را به هم می ساییدند. کت های شان را طوری می تکاندند، انگار که بیرون برف می بارید؛ اما آن سال خبری از برف نبود. آن ها مهربان بودند و برایم چیزهایی می آوردند. یادم می آید که واعظ به من کتاب داستان های انجیل را هدیه داد. این بیش تر بدین خاطر بود که پاپا و مادرم در آن زمان به اعضای کلیسا پول می دادند و اسم های شان را هم روی پول های لوله شده می نوشتند و هر دو، عضو کلاس نهضت بزرگسالان بودند که هر یکشنبه، راس ساعت نه و چهارشنبه شب ساعت هفت به شکل عمومی برگزار می شد. من در بخش بازی کودکان پیش دبستانی بودم، ولی ما هیچ وقت بازی نمی کردیم. مجبور بودیم به داستان هایی گوش کنیم که تعدادی خانم مسن از روی کتاب های قدیمی می خواندند و ما از آن ها هیچ سر در نمی آوردیم.
سالی که قطار را هدیه گرفتم، مادر بسیار مهمان نواز شده بود. هرکس تکه ای از کیک میوه ای که او به پختش افتخار می کرد، برمی داشت. می گفت آن را از روی یک دستورالعمل قدیمی خانوادگی پخته است. ولی بعدها فهمیدم که کیک را از طریق پست سفارشی از شرکتی در ویسکانسین گرفته بود که اسمش شرکت کهن پختِ انگلستان با اختیارات محدود بود. موقعی متوجه این موضوع شدم که یاد گرفته بودم بخوانم. کیک را کریسمس چند سال بعد که دیگر میهمانی نداشتیم و مجبور بودیم همه ی آن را خودمان بخوریم، در جعبه ی پست دیدم. البته هیچ کس از ماجرا خبر نداشت، جز من و مادر و شاید مرد پستچی که کر و لال بود و نمی توانست این موضوع را با کسی مطرح کند.
یادم نمی آید آن کریسمس کودکی هم سن و سال خودم آن اطراف دیده باشم. درحقیقت، اصلاً هیچ کودکی هم قد من آن اطراف زندگی نمی کرد. وقتی که کریسمس تمام شد، در خانه ماندم و با قطارم بازی کردم. بیرون خیلی سرد بود و اوایل ژانویه برف بالاخره شروع به باریدن کرد. آن سال، با وجود این که همه فکر می کردند خبری از برف نخواهد بود، برف سنگینی بارید.
همان سال بهار بود، خاله مِی که خاله ی مادرم بود آمد که با ما زندگی کند. او اضافه وزن داشت ولی چاق نبود، حدود شصت سال داشت و از جایی خارج از ایالت که کلوپ های شبانه داشت می آمد. از مادرم پرسیدم چرا موهایش مثل موهای خاله مِی براق و زرد نیست، و او در پاسخ گفت که بعضی آدم ها شانس دارند. این حرفش باعث شد دلم برای او بسوزد.
به جز قطار، خاله مِی از همه چیز بیش تر در ذهنم مانده است. او آن چنان بوی عطر می داد که گاهی نمی توانستی بدون گرفتن بینی ات نزدیکش شوی و واقعاً تنفس برایت سخت می شد. هرگز کسی را با مو و لباس هایی شبیه او ندیده بودم و گاهی فقط می نشستم و تماشایش می کردم.
وقتی چهار سالم بود، مادر برای همسران کارگران کارخانه میهمانی ای ترتیب داد و خاله مِی اواسط میهمانی در حالی وارد اتاق نشیمن شد که پیرهنی به تن داشت که بیش تر بالا تنه اش را نمایش می داد. خیلی زود پس از این اتفاق، میهمانی تمام شد. در ایوان نشسته بودم. شنیدم که خانم ها هنگام خروج با هم در مورد آن صحبت می کردند. آن ها خاله را با اسامی ای خطاب می کردند که هیچ گاه پیش از آن نشنیده بودم و واقعاً معنای حقیقی آن را تا وقتی ده ساله شدم نمی دانستم.
مادر بعد از آن وقتی در آشپزخانه نشسته بودند به او گفت: «تو حق نداری اون مدلی لباس بپوشی. تو عمداً به من و همه ی دوستای فرانک توهین کردی. اگر می دونستم قراره اون مدلی رفتار کنی، هیچ وقت نمی ذاشتم با ما زندگی کنی.»
خاله مِی انگشتش را روی دکمه ی لباسی که مادر به تن داشت گذاشت و گفت: «ولی سارا، نمی دونستم که اونا همچین برداشتی می کنن. من اون لباس رو قبلاً هم پیش کلی تماشاچی از چارلستون تا نیواورلئان پوشیده بودم. عکسش رو بهت نشون ندادم، نه؟ وای آگهی ها رو بگو، آگهی ها! فوق العاده بودن، به خصوص در مورد اون لباس.»
مادر درحالی که برای راضی نگه داشتن خاله کمی شراب اسپانیولی در لیوان او می ریخت، گفت: «ببین عزیز دلم، شاید اون لباس واسه رو صحنه خیلی هم معرکه باشه، ولی تو نمی دونی زندگی تو یه شهر کوچیک مثل این جا یعنی چی. اگه فرانک در مورد مسائلِ این طوری بویی ببره، دیگه نمی ذاره این جا بمونی. دیگه هیچ وقت این کار رو با من نکن.»
شراب خاله مِی را آرام کرده بود، ولی می دانستم او هیچ توجهی به حرف های مادر نمی کرد. این برایم بسیار شگفت آور بود که می شنیدم که خاله مِی «روی صحنه» بوده است. سن را از نزدیک در تالار شهر دیده بودم، اما تنها چیزی که روی سن دیده بودم مردانی بودند که سخنرانی می کردند و واقعاً برایم سوال برانگیز بود که بدانم خاله مِی دقیقاً «روی صحنه» چه کار می کرده است. نمی توانستم او را شبیه یک سخنران تصور کنم، به همین دلیل یک روز از او پرسیدم که روی سن چه می کرده، و او یک کتابچه ی خاطرات بزرگ مشکی را از صندوقچه اش بیرون کشید و نشانم داد.
در صفحه اول عکسی در روزنامه بود که دختری جوان و باریک اندام را با موهای مشکی که با یک پر آرایش شده بود نشان می داد. به نظرم چشم هایش چپ بود، اما خاله مِی می گفت که این مشکل فقط به دلیل ویرایش بد عکس در روزنامه ایجاد شده است. متنی را که زیر تصویر نوشته شده بود، برایم خواند: «خواننده ی محبوب، مِی مورگان در ریولی.» سپس گفت که تصویر متعلق به خودش است ولی گفتم ممکن نیست خودش باشد، زیرا موهای او مشکی نیست و به علاوه نام او نیز گبلر است، نه مورگان. اما گفت که هر دو مورد به دلیل «اهداف تئاتری» تغییر کرده است. صفحه را ورق زدیم. باقی کتابچه نیز به همان ترتیب بود، با این تفاوت که خاله مِی در هر تصویر فربه تر شده بود و حدوداً از میانه ی کتابچه به بعد، موهایش نیز بلوند شده بود. وقتی به سمت انتهای کتابچه می رفتی، از تعداد عکس ها کاسته می شد و تصاویر هم آن قدر کوچک شده بودند که تنها چیزی که برایم در آن ها قابل تشخیص بود، خاله مِی و موهایش بود.
هرچند آن کتابچه چندان برایم جذاب نبود، ولی باعث شد مهر خاله بیش تر در دلم بنشیند و تاحدودی او برایم مهم تر از پیش شد. زمان شام کنارش می نشستم و به هر آن چه می گفت گوش می دادم. یک روز پاپا درباره ی حرف هایی پرسید که من و خاله مِی وقتی با هم بودیم می زدیم و از آن روز به بعد، هرروز این پرسش ها ادامه داشت. به پاپا در مورد کُنتی گفتم که پیش از این دست های خاله مِی را می بوسیده، از او درخواست ازدواج می کرده و از او می خواسته که برای زندگی، همراه او به اروپا برود. و در مورد مردی که زمانی با یکی از دمپایی های او مشروب نوشیده بود(۶). به پاپا گفتم که آن مرد نباید مست می کرده. و پاپا تمام مدت فقط می گفت: «آهان، آهان». و شب صدای بحث مادر و پاپا را از اتاق شان شنیدم.

نظرات کاربران درباره کتاب مقدس نئون

زمانی جذاب و خواندنی است که تلخی ها و شادی های یک زندگی را با تمام مشکلات نشان میدهد
در 4 ماه پیش توسط pedram