فیدیبو نماینده قانونی نشر آموت و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب دروغ‌های کوچک بزرگ

کتاب دروغ‌های کوچک بزرگ

نسخه الکترونیک کتاب دروغ‌های کوچک بزرگ به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۶,۰۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب دروغ‌های کوچک بزرگ

گاهی دروغ‌های کوچک مرگ‌بار است. «دروغ‌های کوچکِ بزرگ» قصه کسانی را روایت می‌کند که به دلیل ترس از آبرو، اسرار زندگی‌شان را به هیچ‌کس حتی دوستان و نزدیکان خود بیان نمی‌کنند. قتلی رخ می‌دهد که والدین همه دانش‌آموزان یک مدرسه را تحت تأثیر قرار می‌دهد. «جین» یکی از مادرهای مدرسه است. او قربانی اشتباه و رفتار مردی شده است که سال‌ها بر زندگی او سایه انداخته است و از نظر مخاطب اولین متهم قتل به حساب می‌آید اما این همه ماجرا نیست. مخاطب بیشتر از اینکه به فکر قاتل باشد دوست دارد بداند چه کسی به قتل رسیده است. داستان «لیان موریارتی» شما را تا آخرین صفحه می‌کشاند تا پاسخ سؤال خود را بیابید. لیان موریارتی در این کتاب دکتر جکیل و آقای هاید دیگری خلق می‌کند. او نشان می‌دهد گاهی انجام کار غلط بهتر است.

ادامه...
  • ناشر نشر آموت
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 2.43 مگابایت
  • تعداد صفحات ۴۴۸ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب دروغ‌های کوچک بزرگ

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

۱

«اصلاً شبیه تیریویا(۱) نیست.» این را پَتی پاندر(۲) به گربه اش ماری آنتوانت(۳) گفت. «شبیه میدون جنگه.»
گربه پاسخ او را نداد. در حال چرت زدن بود و به نظرش مهمانی تیریویا اتفاق بی اهمیتی بود.
«برات مهم نیست، نه؟ با خودت فکر می کنی به ما چه؟ بذار کیک بخورن و خوش باشن. امشب یه عالمه کیک می خورن. البته فکر نکنم مادرهای مدرسه زیاد کیک بخورن. همشون لاغرن. مثل تو.»
ماری آنتوانت انگار به حرف او خندید.
خانم پاندر کنترل تلویزیون را برداشت و صدای برنامه ی «رقص با ستاره ها» را کم کرد. فقط برای این که صدای باران را نشنود صدای تلویزیون را زیاد کرده بود و حالا شدت بارش باران کم شده بود.
صدای فریاد پدر و مادرها به گوش می رسید. شنیدن صدای آن ها خانم پاندر را آزار می داد. گویی همه ی آن خشونت به سمت او روانه شده بود (خانم پاندر در کنار مادری پرخاشگر بزرگ شده بود.)
«خدای من، فکر می کنی درباره ی این که پایتخت گواتمالا(۴) کجاست دعوا می کنن؟ تو می دونی پایتخت گواتمالا کجاست؟ باید تو گوگل پیداش کنم. مسخره م نکن!»
ماری آنتوانت بو کشید.
«بریم ببینیم چه خبره.» و به سرعت سمت در حرکت کرد. نگران بود و سعی می کرد جلو گربه اش نگرانی خود را بروز ندهد. درست مانند زمانی که صدایی از بیرون به گوش می رسید و دلش نمی خواست نگرانی خود را جلو فرزندان و در نبود پدرشان نشان دهد.
خانم پاندر با کمک واکر از جای خود بلند شد. ماری آنتوانت به آرامی خود را بین پاهای خانم پاندر جا داد؛ همان پاهایی که به زور واکر و آرام سمت پشت خانه می رفت.
اتاق خیاطی او رو به حیاط مدرسه بود.
وقتی تصمیم گرفت این خانه را بخرد دخترش به او گفته بود: «وای مامان! دیوونه شدی؟»
اما خانم پاندر عاشق شنیدن صدای بچه ها در زنگ تفریح بود. دیگر توانایی رانندگی هم نداشت پس دیگر اهمیتی ندارد در این خیابان شلوغ که پر از ماشین های بزرگ شاسی بلند است و خانم های شیک پشت فرمان آن نشسته و درباره ی رقص باله هریت(۵) یا چارلی(۶) صحبت می کنند، زندگی کند.
مادران این روزها مادر بودنشان را بسیار جدی می گیرند. شلوار تنگ می پوشند. موهای دم اسبی دارند و چشم از موبایل هایشان که مثل قطب نما در کف دستشان قرار گرفته است برنمی دارند. کارهایشان برای خانم پاندر خنده دار بود؛ البته لبخندی از روی محبت. هر سه دخترش که البته بزرگ تر از مادران مدرسه بودند دقیقا همین طور رفتار می کردند و هر سه بسیار زیبا بودند.
اگر برای آب دادن باغ یا هنگام خوردن چای با آن ها روبه رو می شد به او سلام می کردند و او می پرسید: «حالتون چه طوره؟»
همیشه در جواب خانم پاندر می گفتند: «سرمون شلوغه خانم پاندر، خیلی شلوغ.» بازوی بچه هایشان را محکم می گرفتند. آدم های خوبی بودند و با او کمی هم مهربان تر از بقیه رفتار می کردند. دست خودشان نبود. او پیر بود و آن ها هم سرشان شلوغ بود.
پدرها که این روزها بیشتر از دوران خانم پاندر کارهای مدرسه فرزندان را انجام می دهند، متفاوت رفتار می کنند. اهل عجله کردن نبودند و خیلی عادی از کنار خانم پاندر رد می شدند. با رفتارشان سعی دارند بگویند همه چیز تحت کنترل است. خانم پاندر در دل به آن ها می خندید و دوستشان داشت.
اما الان گویی والدین مدرسه پیریوی در حال دعوا کردن هستند. خودش را به کنار پنجره رساند و پرده توری را کنار زد. اخیرا مدرسه پس از برخورد توپ کریکت به پنجره و ضربه زدن به ماری آنتوانت هزینه ی نرده های حفاظ خانه ی خانم پاندر را پرداخت کرده بود. (بچه های کلاس دوم برای او نقاشی کشیده و عذرخواهی نیز کرده بودند.)
در طرف مقابل محوطه ی بازی یک ساختمان سنگی بود. طبقه دوم آن اتاق کنفرانسی بود که بالکنی رو به دریا داشت. خانم پاندر در چند مناسبت مختلف آن جا را دیده بود. یک بار در سخنرانی یک مورخ و بار دیگر در مراسم نهار کارمندان کتابخانه شرکت کرده بود. سالن بدی نبود. گاهی دانش آموزان پیشین مدرسه مراسم ازدواجشان را در آن برگزار می کردند و قرار بود مراسم شب تیریویا نیز در این سالن برگزار شود. مراسم خیریه ای قرار بود برگزار شود و به همین دلیل خانم پاندر نیز به این مراسم دعوت شده بود. نزدیکی بیش از حد خانه وی به مدرسه موجب شده بود او را نیز دعوت کنند. مودبانه دعوت آنان را رد کرده بود، چون معتقد بود مهمانی های مربوط به مدرسه بدون حضور خود بچه ها مسخره است.
مراسم هفتگی دانش آموزان نیز در همین اتاق برگزار می شد. هر جمعه صبح خانم پاندر به اتاق خیاطی می رفت و برای صبحانه چای انگلیسی و نان کشمشی می خورد. همیشه صدای آواز کودکان اشک او را در می آورد. هروقت صدای بچه ها را می شنید به خدا اعتقاد بیشتری پیدا می کرد. اما حالا صدای آوازی به گوش نمی رسید.
پدر و مادران مدرسه ی پیریوی(۷) علاقه ی خاصی به مهمانی هایی داشتند که زمینه ی خاصی برای لباس پوشیدن آن ها انتخاب می کرد. از کارت دعوت مهمانی فهمیده بود که قرار است شبیه الویس پریسلی(۸) و آئودری هپبرن(۹) باشند. (یکی از دلایل رد دعوت آن ها نیز همین بود، زیرا خانم پاندر از مهمانی هایی که باید خود را شبیه فردی دیگر کنند، متنفر بود.) همه زنان قرار بود پیراهن مشکی بلند و دستکش سفید بپوشند و گردنبند مروارید به گردن داشته باشند. مردان قرار بود به پیروی از الویس در سال های آخر عمرش، کت و شلوار براق بپوشند. زنان قطعا زیبا خواهند شد اما مردان بیچاره خنده دار خواهند بود.
خانم پاندر به بیرون نگاه کرد و دید یکی از الویس ها به صورت دیگری مشت کوبید و آن مرد به آئودری کنار خود برخورد کرد. دو الویس دیگر تلاش می کردند آن دو را از هم جدا کنند. یکی از آئودری ها سرش را بین دستانش گرفته بود و انگار توان تماشای این صحنه را نداشت و یک آئودری دیگر به مردان می گفت دست از دعوا بردارند.
خانم پاندر با خود فکر کرد: «آیا بهتر نیست به پلیس زنگ بزنم؟!» اما ناگهان صدای آژیری را از دور شنید و همزمان با صدای آژیر، زنی در بالکن بی وقفه جیغ می زد.

گابریل(۱۰): مشکل از بحث مادرها شروع شد. اما پدرها هم مقصر بودند. ما نقش اصلی رو داشتیم.
بانی(۱۱): سوتفاهم بود. همه ناراحت بودند واسه همین همه چی از کنترل خارج شد. به نظرم همه مشکلات آدم ها وقتی پیش می آد که احساساتشون جریحه دار می شه. شما این طور فکر نمی کنید؟ طلاق، جنگ های جهانی، موارد قضایی. البته نه همه این موارد. چای سبز میل دارین؟
استو(۱۲): من مشکل رو برای شما توضیح می دهم. مشکل این جاست که زن ها همه چی رو خراب می کنند. البته منظورم این نیست که مردها مقصر نیستند. اما اگر زن ها در اول با هم دعوا نمی کردند چنین اتفاقی نمی افتاد. من اصلاً جنسیت گرا نیستم اما باید به زن ها مدال المپیک کینه به دل گرفتن از دیگران رو بدن. مثل زن خودم که این طوریه، اما باز در مقایسه با زن های دیگه به چشم نمی آد.
خانم بارنز(۱۳): قبل از این که در مدرسه پیریوی شروع به کار کنم به من گفته بودند پدر و مادرهای این مدرسه توجه زیادی به فعالیت های بچه هاشون دارن. اولش فکر می کردم اغراق می کنن. وقتی بچه بودم مادر و پدرم به من علاقه داشتند اما این قدر وسواس به خرج نمی دادن.
خانم لیپمان(۱۴): اتفاق غم انگیزیه. متاسفم. سعی می کنیم این اتفاق رو پشت سر بذاریم. حرف دیگری ندارم.
کارول(۱۵): به نظر من تقصیر گروه کتابخوانیه.
جکی(۱۶): به نظر من مشکل فمینیستیه.
هارپر(۱۷): مشکل فمینیستی؟ چی؟ نخیر. به نظر من مشکل از روز آشنایی با مدرسه شروع شد.
گرائم(۱۸): فکر می کنم زن های خونه دار با مادرای شاغل مدرسه مشکل داشتند. جنگ مادران! زن من درگیر این ماجرا نشد. وقتی برای این کارها نداره.
تیا(۱۹): شما خبرنگارها عاشق ماجرای آن پرستار فرانسوی شده اید. رنتا، پرستاری برای بچه هایش داشت اما خدمتکار خونه نبود. رنتا توی خونه خدمتکار هم دارد. خوش به حالش. من چهار تا بچه دارم و خدمتکاری ندارم. البته من مشکلی با مادرای شاغل ندارم، اما برای من جای سواله که اصلاً چرا بچه دار می شن.
ملیسا(۲۰): به نظر من مشکل از شپشی بود که تازگی بین بچه ها پیدا شده، بهتره درباره این موضوع صحبت نکنم.
سامانتا(۲۱): شپش؟ چه ربطی به این ماجرا داره؟ کی این موضوع رو به شما گفته؟ حتما ملیسا! از وقتی بچه هاش دچار مشکل شپش شدند، دچار استرس شده. خنده داره. ببخشید، اصلاً خنده دار نیست.
کارآگاه آدرین کوئینلان(۲۲): بذارید موضوع رو واضح به شما بگم. این جا سیرک نیست، تحقیق و تفحص ماجرای یه قتله.

۲

چهل، مادلین مارتا مکنزی(۲۳) امروز چهل ساله شد.
«چهل سال دارم.» این را با صدای بلند و در حال رانندگی به خود گفت. کلمات را با حرکت آهسته ی دهان بیان می کرد تا پژواک آن را در گوش خود بشنود. «چههههل.»
ناگهان در آینه جلو ماشین با چشمان دخترش روبه رو شد. کلوئی(۲۴) اخم کرد و ادای مادرش را درآورد. «من پنننج سااالمه، پننننججج.»
«چهههههل!» مادلین این بار با تحریر این کلمه را بیان کرد: «آ آ آ آ آ آ!»
«پننننج» کلوئی هم صدای مادرش را تقلید کرد.
مادلین سعی کرد شکل رپ آن را هم بخواند. «چهل سالمه، آرره، چهل سالمه...»
کلوئی با صدای محکم گفت: «بسه دیگه مامان.»
مادلین در جواب گفت: «ببخشید.»
کلوئی را به مهدکودک می برد. «باید آماده روز اول بشیم!» البته کلوئی نیازی به آمادگی نداشت چون آماده بود که به مدرسه «پیریوی» برود. امروز صبح هم مشغول آماده کردن برادرش، فِرد(۲۵) بود که دو سال از او بزرگ تر است. «فرد، فراموش کردی کیفتو بذاری تو سبد. آره همون جا. آفرین پسرِ خوب.»
فرد هم سعی کرد کیف خود را در سبد مناسب بگذارد و سپس رفت تا دست هایش را دور گردن جکسون(۲۶) بگذارد و ادای خفه کردن او را در بیاورد. مادلین تظاهر کرد این حرکت او را ندیده است. حتما حقِ جکسون بود. رنتا(۲۷)، مادر جکسون هم این صحنه را ندید، چون گرم صحبت با هارپر شده بود و هر دو درباره سختی تحصیل کودکان باهوشی چون فرزندانشان سخن می گفتند. رنتا و هارپر با هم در جلسات هفتگی کودکان باهوش شرکت می کردند. مادلین قیافه ی آن ها را تصور کرد که گرد هم نشسته اند و دستانشان را در هم گره زده اند و چشم هایشان از غرور پنهانی خود درباره ی کودکانشان برق می زند.
وقتی کلوئی بچه های دیگر را در روز اول مدرسه دور خود جمع کرده بود و در حال زور گفتن به آن ها بود، مادلین تصمیم داشت با دوستش سلست(۲۸) قهوه و کیک بخورد (ریاست، ویژگی بارز کلوئی بود و حتما روزی مدیر یک کارخانه بزرگ می شود.) دوقلوهای سلست سال دیگر به مدرسه می روند و ویژگی بارزشان جنگ و دعوا است. (مادلین پنج دقیقه پس از حضور آن ها در جمع، سردرد می گیرد.) سلست همیشه به او کادوی تولد زیبا و گران قیمت می داد و به همین دلیل مادلین بسیار خوشحال بود. پس از ملاقات با سلست مادلین قصد داشت کلوئی را به خانه ی مادرشوهرش ببرد و با دوستانش نهار بخورد و بعد از آن هم با عجله فِرد را از مدرسه بیاورد. خورشید می درخشید. مادلین کفش های پاشنه بلند دولچه و گابانای(۲۹) خود را پوشیده بود. (این کفش ها را در اینترنت و با ۳۰ درصد تخفیف خریده بود.) با خود فکر کرد امروز روز بسیار بسیار خوبی خواهد بود.
«فستیوال مادلین آغاز می شود!» این را شوهرش اِد(۳۰) امروز صبح وقتی در رختخواب برای او قهوه آورد، گفته بود. مادلین برای علاقه ی زیادش به تولد و جشن معروف بود.
با این اوصاف هم چهل سال زیاد است!
وقتی از همان راه همیشگی سمت مدرسه می رفت متوجه ی گذر عمر خود شد؛ چهل. اما در چهل سالگی هم هنوز حس پانزده سالگی را داشت. چه سن بی مزه ای! درست وسط عمر انسان! وقتی چهل ساله باشی هیچ چیز دیگر اهمیت زیادی ندارد. وقتی چهل ساله باشی دیگر احساسات در زندگی ات جدی نیستند، زیرا چهل سالگی تمام ذهن تو را پوشانده است.

زن چهل ساله ای مرده است! وای خدا!
زن بیست وپنج ساله ای مرده است! تراژدی غم، قاتل را بیابید!

مادلین اخیرا خبر قتل زن چهل ساله ای را در اخبار شنیده بود و همین موضوع ذهن او را به شدت مشغول کرده بود. «وای، من می تونستم جای اون زن باشم! چه قدر غم انگیز! مردم از مرگ من ناراحت می شن! داغون می شن! چه دنیای بدی! همه چیز بر پایه سن آدم ها می چرخه! درسته چهل سالم شده اما عوضش آدم پخته ای هم شدم!»
البته طبیعی است که ناراحتی برای مرگ یک فرد بیست ساله بیشتر از غم از دست دادن یک فرد چهل ساله باشد. آن فرد چهل ساله، بیست سال بیشتر از زندگی لذت برده است. بنابراین اگر کسی تفنگ را سمت مادلین و یک فرد بیست ساله نشانه می گرفت، وظیفه مادلین بود که خود را سمت گلوله پرتاب کند. عادلانه بود که او بمیرد و آن جوان بیست ساله به زندگی ادامه دهد.
اگر مطمئن بود آدم خوبی است، این کار را می کرد. البته این کار را برای جوانان مرفه بی دردی مثل بچه ای که سوار ماشین میتسوبیشی جلو او بود، نخواهد کرد. چنان گستاخ است که از موبایلش موقع رانندگی استفاده می کند و حتی زحمت پنهان کردن آن را هم به خود نمی دهد. حتما در حال پیامک دادن یا شاید عکس گذاشتن در فیس بوک است!
ببین، اصلاً حواسش به تفنگ هم نیست، چون سرش پایینه! اونم وقتی مادلین در حال فدا کردن جون خودش برای اوست! آزاردهنده است!
ماشین کوچک پر از آدم های جوان بود. سر سه نفر از صندلی عقب ماشین پیدا بود. پای یکی بالا بود! اصلاً معلوم نبود چه کار می کنند. همین هفته پیش مادلین در روزنامه خوانده بود که چه طور جوانان هنگام رانندگی به دلیل استفاده از موبایل خود را به کشتن می دهند. «رسیدم، نزدیکم» آخرین کلمات احمقانه ای است که این جوانان به زبان می آورند. مادلین برای یکی از جوانان که گوشی موبایل را به نشانه ی هشدار جلو دوربین گرفته، گریه کرده بود.
«احمقای دیوونه!» مادلین این جمله را با عصبانیت و هنگام عوض شدن مسیر ماشین جلویی گفت.
کلوئی از صندلی عقب گفت: «کی دیوونست؟»
مادلین پاسخ داد: «دختر راننده ماشین جلویی که هم رانندگی می کنه و هم از موبایلش استفاده می کنه.»
کلوئی گفت: «مثل وقتایی که دیرمون شده وباید به بابا زنگ بزنی؟»
«فقط یه بار این کارو کردم.» مادلین به حرف کلوئی اعتراض کرد. «خیلی مراقب بودم و کوتاه حرف زدم! تازه من چهل سالمه!»
«امروز!» کلوئی به او یادآوری کرد. «امروز چهل ساله شدی.»
«درسته! اما من زنگ زدم و پیامک ندادم. نباید موقع رانندگی چشم از جاده برداشت و پیامک زد. پیامک دادن موقع رانندگی کار خیلی خطرناک و احمقانه ایه و باید به من قول بدی وقتی بزرگ شدی هیچ وقت این کارو انجام ندی.»
از تفکر بزرگ شدن و رانندگی کردن کلوئی لرزید.
کلوئی برای اطمینان پرسید: «پس تلفن کوتاه زدن اشکال نداره؟»
مادلین جواب داد: «نه، اونم غیرقانونیه.»
کلوئی با شیطنت به او گفت: «پس تو هم قانون شکنی کردی، مثل یه دزد.»
کلوئی عاشق دزدها بود. قطعا روزی عاشق مردی خلافکار می شود. خلافکارانی که موتور دارند.
کمی بعدتر مادلین گفت: «سعی کن با پسرای خوب دوست شی، کلوئی! مثل بابات! پسرای بد برات تو رختخواب قهوه نمی آرن. اینو از من بشنو که تجربه دارم!»
«واسه چی این قدر پرحرفی می کنی، زن؟» کلوئی این جمله را که از پدرش یاد گرفته بود زیر لب گفت و سعی کرد ادای پدرش را در بیاورد. اشتباه کردند که بار اول وقتی ادای پدرش را درآورد به حرکاتش خندیدند. برای همین به این کارش ادامه می دهد و از آن جا که همیشه به موقع ادای پدرش را در می آورد آن ها نمی توانند جلو خنده خود را بگیرند.
این بار مادلین جلو خنده اش را گرفت. کلوئی مرز لودگی و بامزگی را به خوبی بلد بود. شاید هم از مادرش یاد گرفته بود.
مادلین پشت ماشین آبی میتسوبیشی و پشت چراغ قرمز توقف کرد. راننده جوان هم چنان به موبایلش خیره بود. مادلین برای او بوق زد. راننده را دید که در حال نگاه کردن در آینه جلو است و همه ی مسافران او به عقب برگشتند تا ببینند چه خبر است.
فریاد زد: «موبایلتو بذار کنار!» سعی کرد با تایپ کردن در کف دستش به او بفهماند نباید هنگام رانندگی پیامک بزند. غیرقانونیه! خطرناکه!
دخترک انگشتان خود را به نشانه عصبانیت بالا آورد!
«خیلی خوب»، مادلین راهنمای خود را روشن کرد و ماشین خود را کنار زد.
کلوئی به او گفت: «چی کار داری می کنی؟»
مادلین کمربندش و بعد در ماشین را باز کرد.
«مامان ما باید بریم مدرسه.» کلوئی با ترس این را گفت. «دیرمون می شه ها. عجب مصیبتی!»
«عجب مصیبتی» عبارتی بود که در کتاب داستانی که کلوئی و مادرش برای فِرد می خواندند استفاده شده بود. اما حالا دیگر کل خانواده از آن استفاده می کنند. حتی والدین مادلین و چند تا از دوستانش هم از این عبارت استفاده می کنند. انگار استفاده از این عبارت مسری است.
«اشکالی نداره.» مادلین این را گفت. «یه لحظه وقت می گیره. دارم جون یه آدمو نجات می دم.»
با کفش های پاشنه بلندش سمت ماشین دخترک رفت و با دست به شیشه ی پنجره ی او کوبید.
پنجره پایین آمد و راننده ناگهان از شبح تبدیل به دختر جوانِ واقعی با پوستی سفید شد که یک حلقه از دماغش آویزان بود و ریمل بسیار زیادی به روی مژه داشت. او با ترس و خشم به مادلین نگاهی انداخت و گفت: «چته؟» و موبایلش هنوز در دستش بود.
«اون موبایل رو بذار کنار، این جوری هم خودتو به کشتن می دی هم دوستاتو!» مادلین همان لحنی را در مقابل این دختر به کار گرفت که هنگام دعوا کردن کلوئی از آن استفاده می کرد. دستش را داخل ماشین برد و تلفن او را گرفت و آن را به سمت دختری که روی صندلی کناری نشسته بود و دهنش از تعجب باز بود پرتاب کرد. «باشه؟ بسه! خب؟»
مادلین در حال برگشتن به ماشین شاسی بلند خود صدای افراد داخل ماشین را می شنید. برایش اهمیتی نداشت. در کارش مصمم بود. ماشینی پشت او متوقف شده بود. لبخند زد و دستش را به نشانه ی عذرخواهی بالا آورد و به سرعت و قبل از سبز شدن چراغ سمت ماشین خود رفت.
مچ پایش پیچید. یک لحظه پیش مچ پایش بسیار خوب و مانند مچ یک انسان عادی کار می کرد و لحظه ای دیگر در زاویه اشتباه چرخید و او به یک سمت افتاد. «اَه چه مصیبتی!»
و این جا بود که داستان آغاز شد؛ با چرخش ناگهانی مچ پا.

۳

جین(۳۱) پشت چراغ قرمز، ماشین شاسی بلند قشنگ و زنی را دید که به سرعت سمت ماشین می دود. زن لباس تابستانی آبی و کفش هایی با رگه های چرمی پوشیده بود و با مهربانی و به نشانه عذرخواهی برای جین دست تکان داد. آفتاب در گوشواره ی زن منعکس شد و چنان می درخشید که گویی شیئی آسمانی آن را لمس کرده باشد.
یک دختر مرتب. از جین بزرگ تر بود اما خیلی مرتب بود. جین در تمام زندگی اش با چنین افرادی مانند علایق علمی خود برخورد کرده بود. شاید هم با وحشت به این آدم ها می نگریست. شاید حسادت می کرد. این افراد لزوما بسیار زیبا نیستند اما مانند درخت کریسمس خود را به خوبی می آرایند و گوشواره از خود آویزان می کنند و شال گردن های زیبا و ظریف می پوشند. چنین افرادی هنگام صحبت کردن بازوی دیگران را زیاد لمس می کنند. بهترین دوست دوران مدرسه جین هم این طور بود. جین مقابل چنین آدم هایی بسیار ضعیف بود.
ناگهان آن زن به زمین افتاد. گویی روی چیزی ایستاده بود و حالا آن چیز را از زیر او کشیده باشند.
جین با خود گفت: «آخ.» و سعی کرد به این صحنه نگاه نکند تا غرور آن زن حفظ شود.
«مامان خودتو زخمی کردی؟» این را زیگی(۳۲) از صندلی عقب پرسید. همیشه نگران این بود که مادرش به خود آسیبی برساند.
جین گفت: «نه، اون خانم اون جا خودشو زخمی کرد. خورد زمین.» جین منتظر ماند تا زن از جایش بلند شود و به داخل ماشین خود برگردد، اما او هنوز روی زمین بود. از پشت به زمین خورده بود. از صورتش مشخص بود که زیاد درد می کشد. چراغ سبز شد. میتسوبیشی آبی که روبه روی شاسی بلند جلو ماشین جین بود، گاز داد و صدای لاستیک آن به گوش رسید.
جین هر دو راهنمای ماشین خود را برای احتیاط روشن کرد و از ماشین سبقت گرفت. جین به همراه فرزندش در راه مدرسه جدید پسرش بودند که امروز روز آشنایی آن بود و جین آدرس را به خوبی نمی دانست. او و زیگی هر دو استرس داشتند اما تظاهر می کردند که چنین نیست. جین می خواست خیلی زودتر از ساعت مقرر به آن جا برسد.
زیگی پرسید: «خانمه حالش خوبه؟»
وقتی جین در اتفاقات زندگی خود غرق می شد رفتار عادی را از یاد می برد و اصولاً افراد دیگر (بیشتر اوقات زیگی) به او یادآوری می کردند که یک بزرگسال عادی، خوب و خوش رفتار در این موقعیت چه طور باید رفتار کند.
اگر زیگی چیزی نمی گفت وی بی تفاوت از کنار آن خانم رد می شد. او چنان به هدف خود، یعنی رساندن زیگی به روز آشنایی با مهدکودک، تمرکز کرده بود که نزدیک بود یک زن را در خیابان و در حال درد کشیدن رها کند.
«الان می رم ببینم حالش خوبه؟» جین این جمله را چنان گفت که گویی از اول تصمیم داشت چنین کاری انجام دهد. چراغ راهنمای خود را روشن کرد و در را چنان باز کرد که گویی بخواهد به آن زن بگوید: «زیادی برق می زنی!»
جین گفت: «حالتون خوبه؟»

نظرات کاربران درباره کتاب دروغ‌های کوچک بزرگ

من واقعا با شخصیت هاش زندگی کردم😍
در 12 ماه پیش توسط mrym mhz
سریالش بهتر بود ولی کتابشم خوب بود
در 5 ماه پیش توسط han...ard
maryamhoseinpoor از فیدیبو درخواست داریم که طرح رایگان یا طرح های تخفیف ویژه برای کتاب ها اعمال بفرماید
در 6 ماه پیش توسط maryam hoseinpure
از اون کتابایی که دلم می‌خواد فراموشش کنم و بتونم دوباره بخونمش! ترجمه‌ش هم به نظر من خوب و روان بود.
در 1 ماه پیش توسط عماد
اتوی یک جمله این کتاب مناسب خانوم هاست و بیشتر شاید بدرد کسانیکه مورد آزار قرار گرفتن بخوره
در 8 ماه پیش توسط پریسا دان
کتاب خوبی بود، تا صفحات آخر معلوم نبود چی به چیه، مرموز و راز آلود، جنایی، کسایی که این سبک دوست دارن پیشنهاد میکنم بهشون
در 2 ماه پیش توسط هدیه گلمکانی
میگم این ترجمه بهتره یا ترجمه خانم پگاه ملکیان؟؟
در 11 ماه پیش توسط پری رضوی
سریالش دروغگوهای کوچک زیباست ؟ یا این یکی دیگه است ؟
در 9 ماه پیش توسط nan...ri3
سریال این کتاب هم ساخته شده .که بسیار عالی هست .من کتابشو نخوندم ولی فیلمشو خیلی دوس داشتم
در 6 ماه پیش توسط ktg...i21
ترجمه خوبی بود
در 3 هفته پیش توسط امیر مهدی مهری رکن آبادی