فیدیبو نماینده قانونی نشر نی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب پس از باران

کتاب پس از باران

نسخه الکترونیک کتاب پس از باران به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۴,۳۲۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب پس از باران

خانم مدیر: ... پس درسته که تو این شرکت لعنتی، تو این شهر لعنتی، تو این کشور، تو این دنیای لعنتی، یه منشی درب‌و‌داغون یه‌روزه می‌تونه معاون مدیر کل یکی از کارآمدترین مؤسسه‌های مالی شهر، منطقه، کشور، قاره، جهان بشه؟ پس چیزی که شنیدم درسته؟ بهم بگو که اشتباهه، حالا که خودت این‌جایی بهم بگو که اشتباهه، بهم بگو که درست نیست، می‌خوام از دهن خودت بشنوم، از دهن خودت که بوی گند می‌ده، چون اگه درست باشه، حتا به نشونه‌ی اعتراضم باشه، خودم رو همین الان از این بالا پرت می‌کنم پایین...

ادامه...
  • ناشر نشر نی
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.57 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۴۴ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب پس از باران

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

Ce livre est une traduction de la pièce APRÈS LA PLUIE de SERGI BELBEL. traduit du catalan en français par Jean-Jacques Prèau, publiée en 1997 par les éditions Thèâtrales.

ترجمه ی این اثر بی یاری الدون ممکن نبود.
ممنون او هستم.

در ۱۹۹۹، جایزه ی مولیر (معتبرترین جایزه ی ملی تئاتر فرانسه) به پس از باران، برای بهترین نمایشنامه ی کمدی، تعلق گرفت.

پیش گفتار

آن روزی که باران بیاید
من و تو، آن روز،
ثروتمندترینِ دنیا می شویم
ثروتمندترینِ دنیا می شویم

و آن روز، آن روز،
درختانی که از شادی می گریند
زیباترین بارهای جهان را
زیباترین بارهای جهان را
در آغوش شان به ارمغان می آورند

و آن زمین، آن زمینِ سرخِ محزون
که تا بی نهایت، تا بی نهایت تَرَک می خورَد

و شاخه های برهنه ای که تکان نمی خورند
از آب، آبِ باران، سیراب سیراب می شوند

و گندم در انبارهای خفته موج می زند
و من به انگشتانت انگشتر می اندازم
و به گردنت گردن بندهای زیبا، زیبا می آویزم...

آن روزی که باران بیاید
من و تو، آن روز،
نامزدهای جهان می شویم
ثروتمندترینِ دنیا می شویم

و آن روز، آن روز،
درختانی که از شادی می گریند
زیباترین بارهای جهان را
زیباترین بارهای جهان را
در آغوش شان به ارمغان می آورند

آن روزی که باران بیاید

ژیلبر بِکو ـ ترجمه ی تینوش نظم جو
Le jour où la pluie viendra – Gilbert Becaud - 1957

شخصیت ها

مهندس کامپیوتر(مرد)
مدیر اداری (مرد)
منشی موطلایی (زن)
منشی موقهوه ای (زن)
منشی موحنایی (زن)
منشی موخرمایی (زن)
پیک (مرد)
خانم مدیر(مدیر اجرایی)

کارکنان موسسه ای مالی از چهار یا پنج شرکت در ساختمان حضور دارند.

مکان: تراسِ برجی چهل ونه طبقه، ساختمانی با دفاتر کاریِ مجلل. آسمان همچنان ابری است، بی آن که از بارشِ باران خبری باشد.

زمان: همین روزها یا در آینده ای خیلی نزدیک.

در ۲۱ اکتبر ۱۹۹۶، ژان ژاک پرِئو(۱) نمایشنامه خوانی پس از باران را در سالن تئاتر رون ـ پوئن(۲) پاریس روی صحنه برد.
این نمایشنامه خوانی با حضور کریم بلکادرا(۳)، سعدیا بن طیب(۴)، پاسکال کامربک(۵)، کریستیان کارو(۶)، ژاد دوویکه(۷)، مارینا فوئا(۸)، ژوسلین مونیه(۹) و ژان ژاک پرئو اجرا شد.

صحنه ی ۱

مدیر اداری و مهندس کامپیوترمخفیانه وارد تراس می شوند.

مدیر اداری: این جا.
مهندس کامپیوتر: خیلی سرده.
مدیر اداری: تا وقتی باد نیاد همین وضعه...
مهندس کامپیوتر: یا تا وقتی بارون نیاد...
مدیر اداری: چی گفتی؟
مهندس کامپیوتر: نه، نه، البته که خطری وجود نداره، فقط... یه شوخی بود.
مدیر اداری: خیلی وقته... دو سال گذشته، نه؟ شایدم بیشتر. بلای نکبتی، تو چی می گی؟ دو ساله حتا یه قطره هم نباریده، اون وقت درست همین امروز باید... نه، نه، نگران نباش رفیق: اگه این طور بود، الان تیتر اول همه ی روزنامه ها شده بود.
مهندس کامپیوتر: این جا چی، کاری به کارمون ندارن؟
مدیر اداری: نه.
مهندس کامپیوتر: اگه ببیننمون چی؟ اگه مچمون رو بگیرن؟
مدیر اداری: کی مثلاً؟
مهندس کامپیوتر: ممکنه یه نفر بیاد بالا.
مدیر اداری: اگه کسی بیاد بالا، واسه همون کاری اومده که ما اومدیم.
مهندس کامپیوتر: اوه، شاید. بهش فکر نکرده بودم. اما شایدم نه.
مدیر اداری: اولین بارشون هم نیست.
مهندس کامپیوتر: همیشه قدغن بوده؟
مدیر اداری: آره، از همون وقتی که تاسیس شد.
مهندس کامپیوتر: منظورم واسه بچه های سر کاره. مثلاً، قبل از این که شما بیاین این جا.
مدیر اداری: قبلش؟ نه، اون موقع هم قدغن بود. اما دیگه از کنترل های سفت وسخت هم خبری نبود، نه دم در ورودی، نه توی توالت و نه توی کافه تریا.
مهندس کامپیوتر: اون وقت تو می گی می شناسی اون هایی که می آن بالا برای...؟
مدیر اداری: آره. درسته که هیچ وقت ندیدمشون، اما گمون کنم بدونم کیان.
مهندس کامپیوتر: از کجا می دونی؟
مدیر اداری: من شامه ی تیزی دارم. بوی دهنشون.
مهندس کامپیوتر: آهان!
مدیر اداری: راستش هیچ وقت فکر نمی کردم که تو هم...
مهندس کامپیوتر: خُب آره، یه کم خجالت می کشم بخوام اعتراف کنم. اما آره.
مدیر اداری: در مورد تو شامه م خوب کار نکرد. حالا چرا خجالت؟
مهندس کامپیوتر: نذاشته بودم دستم رو شه. نمی دونم چطور اجازه ندادم کسی بویی ببره.
مدیر اداری: امروز بار اولته؟
مهندس کامپیوتر: آره. سر کار، آره.
مدیر اداری: سه ماه تموم این ساعت های طولانی رو تحمل کردی، ای بابا! سه ماهی می شه پیشِ مایی، آره؟
مهندس کامپیوتر: آره، خیلی بهم سخت گذشت. واسه همینه یه وقت هایی این قدر عصبی می شم. مخصوصاً از دست اون هایی که رو مغز آدم راه می رن، یا همین رواعصاب ها که دست بردار نیستن و با سوال هاشون ذله م کردن. منظورم منشی هاست. مخصوصاً اون ها.
مدیر اداری: آهان... خیلی خُب، بجنب زود باش، قبل این که متوجه غیبتمون بشن.
مدیر اداری:از جعبه ای نقره فندک و دو نخ سیگار بیرون می آورد. مهندس کامپیوتربا حالتی عصبی چپ و راستش را می پاید.
مهندس کامپیوتر: به نظرت باد خیلی شدید نیست؟ نمی شه روشنشون کرد. جدا از این، راستش وقتی باد می آد گند می خوره به همه چی، منظورم اینه که قشنگ آدم رو بی میل می کنه، البته من که همیشه میل دارم، به خصوص وقتی قدغن باشه، مثل الان، این جا، اما شاید بهتر باشه برگردیم پایین، خودت گفتی متوجه غیبتمون می شن. همیشه یکی پیدا می شه که یه بوهایی ببره، وقتی ما رو تو کافه تریا نبینه.
مدیر اداری: بیا.

مدیر اداری هر دو سیگار را روشن می کند و یکی را به مهندس کامپیوترمی دهد.

مهندس کامپیوتر: ممنون، چقدر باید بهت بدم؟
مدیر اداری: چهارونیم چوق.
مهندس کامپیوتر: بیا.
مدیر اداری: ممنون.
مهندس کامپیوتر: این سیگارها واقعاً نمی صرفه.
مدیر اداری: گرون تر هم شدن.
مهندس کامپیوتر: آره، می دونم.
مدیر اداری: حالا دیگه آروم باش، وقت داریم.
مهندس کامپیوتر: آره؟
مدیر اداری: آره، اوه چه حالی می ده!
مهندس کامپیوتر: آره. یعنی می گی فقط ما نیستیم می آیم این جا سیگار می کشیم و بچه های دیگه م می آن؟
مدیر اداری: آره. بعضی هاشون.
مهندس کامپیوتر: کیا؟
مدیر اداری: کلوب سیگاری های یواشکی.
مهندس کامپیوتر: یکی دو نفر غیر ما، هان؟
مدیر اداری: خیلی بیشتر، خیلی بیشتر.
مهندس کامپیوتر: فکر می کردم تنها کسی ام که دارم تو شرکت زیرآبی می رم. چقدر دروغ گفتن به گزینش برام سنگین بود. اوممم... چقدر سیگارکشیدن حالم رو خوب می کنه، البته واسه م خیلی سخته... منظورم... دروغ گفتنه... اخلاقاً البته... خیلی برام سنگین بود.
مدیر اداری: من و زنم داریم طلاق می گیریم.
مهندس کامپیوتر: اوه، جداً؟
مدیر اداری: آره.
مهندس کامپیوتر: پس دیگه از دعوا مرافعه خلاص می شین.
مدیر اداری: واسه همینه که داریم طلاق می گیریم.
مهندس کامپیوتر: البته.

مکث.

مدیر اداری: نمی دونیم با دختر کوچولومون چی کار کنیم.
مهندس کامپیوتر: تو می خوای نگهش داری؟
مدیر اداری: آره.
مهندس کامپیوتر: منظورم اینه که می خوای پیش خودت نگهش داری؟
مدیر اداری: آره، آره.
مهندس کامپیوتر: منظورم اینه که می خوای حضانت بچه رو بگیری؟
مدیر اداری: آره، می دونم که خیلی سخته.
مهندس کامپیوتر: اونم می خواد؟
مدیر اداری: دختر کوچولوم؟
مهندس کامپیوتر: پیشت بمونه؟
مدیر اداری: گمون کنم آره.
مهندس کامپیوتر: بهش گفتین؟
مدیر اداری: چی؟
مهندس کامپیوتر: به دختر کوچولوتون.
مدیر اداری: چی رو؟
مهندس کامپیوتر: که دارین... طلاق می گیرین (اَه چه کلمه ی نفرت انگیزی!).
مدیر اداری: آره.
مهندس کامپیوتر: خُب چی گفت؟
مدیر اداری: هیچی. هیچی نگفت. انتظارش رو داشت.
مهندس کامپیوتر: اوه.
مدیر اداری: چیه؟
مهندس کامپیوتر: هیچی.
مدیر اداری: «هیچی» یعنی چی؟
مهندس کامپیوتر: هیچی، چیزی نگفتم.
مدیر اداری: آره، چیزی نگفت.
مهندس کامپیوتر: هان؟
مدیر اداری: دختر کوچولوم.
مهندس کامپیوتر: آهان.
مدیر اداری: آره.

مکث.

مهندس کامپیوتر: خاکسترش رو می ریزی زمین؟

مکث.

مدیر اداری: چی؟

مکث.

مهندس کامپیوتر: من و زنم می خوایم بچه دار شیم.
مدیر اداری: تبریک می گم.
مهندس کامپیوتر: ممنون.
مدیر اداری: زندگی تون رو عوض می کنه.
مهندس کامپیوتر: برای همین می خوایم این کار رو بکنیم.
مدیر اداری: منظورت چیه؟
مهندس کامپیوتر: همین دیگه، که زندگی مون رو عوض کنه.
مدیر اداری: از زندگیِ الانتون خسته شدین؟
مهندس کامپیوتر: نه، این طوری هم نیست.
مدیر اداری: یعنی چی نه؟
مهندس کامپیوتر: خُب، چرا.
مدیر اداری: آهان.
مهندس کامپیوتر: منظورم اینه که... نه.
مدیر اداری: با هم مشکل دارین؟
مهندس کامپیوتر: چی؟ چی چی؟
مدیر اداری: مشکلات زن و شوهری.
مهندس کامپیوتر: چی؟ چی داری می گی! معلومه که نه، ابداً.
مدیر اداری: باشه، خیلی خُب، پس واسه چی عوضش کنین؟
مهندس کامپیوتر: اصلاً بی خیال، من چه می دونم. بیا بحث رو عوض کنیم، لطفاً، فکر نمی کنم وقت خوبی واسه این جور حرف ها باشه، ببین من نمی دونم، ما یه بچه می خوایم، همین، لازم نیست قضیه رو این قدر بزرگش کنیم.

نظرات کاربران درباره کتاب پس از باران

مهمترین چیزی که در معرفی کتاب بهش اشاره نشده : این کتاب نمایشنامه هست . نمایشنامه کمدی در دوازده صحنه که بین کارکنان یک شرکت اتفاق می افته .این اثر برنده جایزه مولیر شده . ترجمه روان و خوبی داره .برای علاقمندان به نمایشنامه و تئاتر دوستان انتخاب خوبیه. البته در قسمت فهرست نمایشنامه بودن کتاب مشخص هست ولی بد نبود که در قسمت معرفی هم عنوان میشد .
در 10 ماه پیش توسط nab...ahi
این همه ستاره رو کی داده ک حتی زحمت نکشیده نظر متنی بزاره
در 10 ماه پیش توسط sara ir
کمدی مدرن درباره ی وضعیت انسان امروز که همچنان به دنبال معنایی برای زندگی اش می گردد و اکنون امیدوارانه و البته امیخته با شک و تردید چیزی را در زندگی اش می تواند پیدا کند و همچنان ادامه بدهد
در 2 ماه پیش توسط حمید پورعلی