فیدیبو نماینده قانونی ناشرمولف و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب زندگی نزیسته‌ات را زندگی کن

کتاب زندگی نزیسته‌ات را زندگی کن
آزاد شدن از زندان تکرار و روزمرگی در نیمه دوم زندگی ،

نسخه الکترونیک کتاب زندگی نزیسته‌ات را زندگی کن به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب زندگی نزیسته‌ات را زندگی کن

پرفروش نیویورک تایمز پیشنهاد شده توسط روانشناسان این کتاب مسیر زندگی شما را تغییر می‌دهد. وقتی دهه سوم زندگی تمام می‌شود کم کم احساس می‌کنیم زمان با سرعت هر چه تمام‌تر می‌گذرد. به سختی کار می‌کنیم و بعضی جاها شاید فکر کنیم مسئولیت های شغلی همه زندگی را فراگرفته و خسته کننده شده‌اند، شاید هم از کاری که انجام می‌دهیم احساس رضایت نکنیم. شاید تاکنون ازدواج نکرده ایم و از این موضوع دچار افسردگی شده‌ایم. فرضا هم اگر ازدواج کرده‌ایم، ممکن است همسرمان به ما بی‌توجه باشد یا آن که انتظاری را که از زندگی زناشویی داشته‌ایم، برآورده نشده باشد. اگر هم بچه‌دار شده‌ایم و بچه‌ها هم کمی بزرگ شده‌اند، توقعات بی‌حدوحصر آن‌ها که از توان ما خرج است ما را مستاصل می‌کند. دور و بر خودمان را که خوب نگاه می‌کنیم می‌بینیم، چیزهایی که می‌توانست در ما احساس رضایت ایجاد کند، غایب است. خلاصه در نهایت به فکر می‌افتیم از زندانی که برای ساختن آن تا کنون زحمت فراوانی کشیده‌ایم خود را آزاد کنیم. حال برای آزاد شدن از این زندان چه باید بکنیم...»

ادامه...
  • ناشر ناشرمولف
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.47 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۲۰ صفحه

بخشی از کتاب زندگی نزیسته‌ات را زندگی کن

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

ما از کاوش دست برنخواهیم داشت
و پایان تمام کاوش های ما
رسیدن به نقطه ی آغاز آن
و شناخت آن مکان
برای اولین بار خواهد بود.

تی اس الیوت
مجموعه ی چهار کوارتت

این، من را به یاد داستانی می اندازد.

تابه حال درباره ی مردی که صاحب قدرتمندترین کامپیوتر دنیاست شنیده اید؟ این مرد می خواست بداند که آیا ابرکامپیوترها می توانند از قدرت استدلال انسان پیشی بگیرند؟ به همین خاطر یک روز او در زبان برنامه نویسی نوشت: «آیا ماشین ها روزی خواهند توانست مثل انسان ها فکر کنند؟»
کامپیوتر آهی کشید، کلیک کرد، خاموش و روشن شد و در آخر جوابی را پرینت کرد. مرد پیغام را برداشت و متوجه شد که پرینترش خیلی شسته و رفته این متن را چاپ کرده است:

این، من را به یاد داستانی می اندازد.

داستان ها منبعی غنی از بینش انسانی هستند. داستان های آموزنده ی بزرگی که ذاتاً افسانه ای هستند، وضعیت روان شناختی ما را با دقت و صحتی ثابت به تصویر می کشند. شاید حتی بسیار دقیق تر از روش های علمی ای که پدیده ی مورد نظر را از بافت طبیعی خود جدا می کنند و سعی می کنند از آن، نتیجه ای بر پایه ی روابط علت و معلولی بگیرند.
داستان های افسانه ای به ما حقایق همیشگی و کلی نگرانه را می گویند، چراکه این قبیل داستان ها نوع خاصی از ادبیات هستند و توسط یک فرد نوشته یا خلق نشده اند، بلکه به کمک تخیل و تجربه ی یک فرهنگِ کامل به وجود آمده اند. ممکن است در طول زمان عناصر خاصی توسط افرادی به آن ها اضافه و یا کم شده باشد، ولی موضوعات جامع تر در آن ها زنده مانده اند. در نتیجه، داستان های افسانه ای، یک تصویر جامع را توصیف می کنند. به ما از مسائلی می گویند که در مورد همه ی آدم ها صدق می کند. شما روزانه با موضوعات تکراری و شمایل افسانه ای در خانه، محل کار و در گوشه و کنار خیابان مواجه می شوید.
این با فلسفه ی عقلانی و رایج ما درباره ی ماهیت یک افسانه درتضاد است. ما افسانه را به عنوان یک چیز خیالی یا غیرواقعی در نظر می گیریم. با اینکه ممکن است جزئیات این قبیل داستان ها را نتوان به عنوان واقعیت های تاریخی تصدیق کرد، اما همیشه حقیقت اصلی ای که در لایه های زیرین این داستان های افسانه ای خوابیده است، عموما و عمیقا به وضعیت انسان مربوط است. توماسمان، رمان نویس مشهور، درباره ی معنای خودآگاه شدن نوشته است و می گوید خودآگاهی، زیستن داستان زندگی خودمان به صورت درست و موثق، مشارکت تمام و کمالمان در الگوهای اسطوره ای کهن نشان می دهد. «افسانه، مشروعیت بخشیدن به زندگی ست... فقط با درگیرشدن و یکی شدن با آن می توان به زندگی تبرک، تضمین وخویشتن آگاهی بخشید».
کشف یک الگوی افسانه ای که با زندگی یک فرد مرتبط باشد، باعث می شود خودشناسی او به مرحله ی عمیق تری وارد شود. همچنین این ارتباط به فرد کمک می کند تا درک کند چگونه لحظات زندگی، که به ظاهر تصادفی، تکه تکه یا غم انگیز هستند، بخشی از یک کلِ بزرگ ترند.
برای اینکه بهتر متوجه شویم که چگونه می توان بر این حس شکافته شدن- بین آنچه زیسته شده و آنچه زیسته نشده- فائق آمد، من از حکمتِ موجود در یک داستان جاودانه استفاده می کنم، یعنی افسانه ی کستور(۱) و پولوکس(۲)، دوقلوهای برج دوپیکر(۳). قصه ی آن ها ما را در کاوشمان در فصل های آینده یاری می کند، و شاید مسیرمان به سمت مقصد اصلی روشن کند.
حماسه ی کستور و پولوکس یک داستان قدیمی است که برای اولین بار در عصر پهلوانیِ یونان باستان ثبت شده و قدمتی حداقل سه هزار ساله دارد. در این داستان خواهیم دید که چگونه کستور و پولوکس که دوران کودکی خود را با یکدیگر سپری کرده بودند، از هم جدا می شوند و در نتیجه احساس ناقص بودن و بدبختی می کنند. یکی به جهان زیرزمینی مردگان فرستاده می شود و دیگری در قلمرو بهشتی می ماند و هر یک بدون دیگری تسلی ناپذیراند. پس از کشمکش بسیار، دوباره در محضر آسمانی به یکدیگر می رسند. سیر تکامل ستاره های دوقلوی برج دوپیکر برای تمامی انسان هایی که در مسیر کمال قدم برمی دارند مثل یک الگوی اولیه و نقشه ی راهنما عمل می کند.
ارتباط این داستان با عصر کنونی زندگی ما آنقدر هم که در وهله ی اول به نظر می آید عجیب نیست. طبیعت انسان در طول سه هزار سال تغییر چندانی نکرده است، روانِ ناخودآگاهِ شخصیت انسان نیز مشابه گذشته است. اگرچه راهی که در آن نیازهای اصلی ما به هم می رسند تغییرکرده، اما معنای انسان بودن، زندگی کردن و مردن ثابت مانده است. به همین دلیل کاوش افسانه های باستانی با هدف مشاهده ی الگوهای اصلی رفتار و شخصیت انسان، آموزنده خواهد بود. تصویرسازیِ این قبیل افسانه ها چنان دقیق و ساده است که می توان از آن ها مطالب زیادی آموخت. همچنین می توان نسخه های مختلف این افسانه ها را در مسائل مخصوص به دوران خودمان به وضوح مشاهده کرد.
درون هر یک از ما کشمکش یا آرزویی پنهانی برای پیوستن به «نیمه ی دیگر»، به قُل گمشده و ویژگی های قابل لمس یا غیرقابل لمس خودمان وجود دارد، ویژگی هایی که ذاتاً حس می کنیم به نحوی آن ها را در طول یک دوره از عمرمان از دست داده ایم. ممکن است تکامل و خوشحالی خود را در قالب یک شریک رومانتیک، یک شغل جدید یا یک خانه ی متفاوت ببینیم. اشتیاق ما برای رسیدن به بخش های گمشده ی وجودمان، غالباً در نیمه ی دوم زندگی شدیدتر می شود. ناگهان می فهمیم که وقت ما رو به اتمام است. پس اغلب شروع به سازماندهیِ مجدد کارهایمان در زندگیِ اجتماعی می کنیم. این تغییرات برای مدتی حواس ما را پرت می کنند، اما چیزی که درحقیقت خواهان آن هستیم، تغییر در روند خودآگاهی ماست. در اندک ساعاتی از بیداری و روشن نگری می توان به نیمی از زندگی نزیسته دست یافت. داستان کستور و پولوکس به ما نشان خواهد داد که چطور به هدف متعالی رسیدن به کسی که همیشه قرار بوده باشیم، دست یابیم.

کستور و پولوکس

کستور و پولوکس پسران لِدا(۴)، ملکه ی اسپارتا، بودند. در افسانه های یونان باستان آن ها را با نام های کستور و پولیدیئوسِس می شناختند، اما بعدها به آن ها نام های کستور و پولوکس داده شد، و من هم به همین اسامی اکتفا می کنم.
هلن(۵)، که در تاریخ به عنوان علت جنگ تروا معروف است، زنی به خاطر چهره اش هزاران کشتی به آب انداخته شد، خواهر این دو بود. ابتدا وقتی هلن از اسپارتا دزدیده شد، کستور و پولوکس، این دو قهرمان جوان برای نجات او شتافتند. کستور به خاطر مهارت خود در رام کردن اسب ها و پولوکس برای مشت زنی معروف بود. آن دو با علاقه ای شدید به هم متصل و در همه ی کارها جدانشدنی بودند.
با این وجود، کستور نامیرا و پولوکس فردی فانی بود. در نهایت آن ها به بزرگسالی رسیدند و کاری را کردند که هر پسری در دنیای باستان آرزوی انجام آن را داشت؛ آن ها از تشریفاتِ ضروریِ راه عبور کردند و به عنوان یک یگان جنگی به جنگ رفتند. آن دو با هم نخستین رقص جنگی یونان را ابداع کردند. این رقص در قالب یک مراسم به فرد کمک می کرد تا افراد بیشتری را برای شرکت در نبرد با خود همراه کند. نخستین آزمون بزرگ آن دو در جنگ زمانی بود که خواهر زیبای شان توسط تسیوس(۶)، قهرمان آتنی ربوده و به آتیکا (جنوب یونان) برده شد. به تسیوس وعده ی ازدواج با یکی از دختران زئوس(۷) داده شده بود، او قصد داشت هلن را که دوازده سال داشت تا زمانی که آماده ی ازدواج شود نزد خود نگه دارد. تسیوس که مردی پنجاه ساله بود، هلن را مجبور کرد تا تحت نظر مادرش، آترا(۸)، بماند. اما قهرمانان دوقلو، خشمگین بودند و بدون معطلی برای نجات خواهر خود روانه شدند. آن دو هلن را صحیح و سالم به اسپارتا آوردند و حتی رقیبی برای تخت پادشاهی تسیوس در آتن پیدا کردند. در اسپارتا به آن ها مانند فاتحان خوشامد گفته شد، و به افتخار آن ها جشن فرهنگی باشکوهی برگزار شد. با وجود اینکه در جنگ ها پیروز میدان بودند، این دو برادر در بخش عاشقانه زندگیشان شانس کمتری داشتند. کستور و پولوکس در یک جشن عروسی عاشق دو دوشیزه به نام های فوبه(۹) و هیلائرا(۱۰) شدند و با آن ها فرار کردند. بدبختانه این دو زن جوان نامزد عموزاده های دوقلوهای داستان ما بودند، و البته که عموزاده ها سخت عصبانی شدند و در پی دو قهرمان اسپارتایی رفتند. کستور در نبردی کشته شد، و از آنجایی که فردی فانی بود، محکوم شد که به دنیای مردگان برود. پولوکس نیز زخمی شد، ولی با کمک پدرش زئوس، که دشمن را با صاعقه ای کشت، نجات یافت.
پس از جنگ، پولوکس با یافتن بدن بی جان کستور، به زئوس التماس کرد تا به او اجازه دهد همراه با برادر محبوبش بمیرد، اما این امری ناممکن بود. چراکه پولوس نامیرا بود. پولوکس در مراسمی پر از اشکوآه با کستور وداع کرد، سوگ او بسیار بود. او هیچ وقت از برادرش جدا نشده بود، و تنهاماندن برایش دشوار بود. دوران ویرانی، درد و غریبی فرا رسیده بود. دوران پوچی و ای کاش ها.
سرانجام، پولوکس دیگر نتوانست هستی را در غیاب نیمه ی ازدست رفته ی خود تحمل کند. او به خاطر ازدست دادن کستور چنان غرق درغم واندوه بود که فکر کرد خطر رفتن به دنیای زیرزمینیِ مردگان را به جان بخرد.
پس دو شخصیت اصلی داستان ما، با اینکه هردو مملو از انرژی و توانایی بودند، در تحمل درد جدایی تسلی ناپذیر بودند. یکی در دنیای زنده ها و دیگری در دنیای مردگان بود. زجّه های از سر ناراحتی آن دو در سرتاسر گیتی طنین انداز شد. در آخر پولوکس، غرق در اندوه، از زئوس خواست تا بر سر موضوعی با هم توافق کنند: اینکه آیا او می تواند بخشی از زندگی خود را با کستور در دنیای مردگان سپری کند؟
زئوس چنان از عشق برادرانه و اشتیاق شدید آن ها متاثر شد که با هادس(۱۱)، خدای دنیای مردگان، قراری گذاشت و قرار شد این زوج از هم جدا افتاده بتوانند دوباره با هم باشند و نیمی از زمان خود را در سرزمین مردگان و باقی آن را با خدایان برروی کوه المپ بگذرانند.
این توافق در ابتدا به نظر معقول و راه حلی عملی می آمد. کستور و پولوکس پذیرفتند که بر طبق این قرارداد زندگی کنند، و به نظر می آمد که برای مدتی به خوبی و با بردباری با آن کنار آمدند. اما سرانجام، زندگی کردن در قلمروی دیگری برای هر یک به نظر ناخوشایند آمد. کستور، جوان فانی، در منزل نامیرایان در المپ بیش ازحد ناآرام بود، در حالی که پولوکسِ نامیرا، هیچ وقت نتوانست در قلمرو هادس احساس آرامش کند. آن ها مجبور شدند که نزد زئوس برگردند و به او بگویند که توافقش، راه حل شایسته ای برای هستی دوگانه ی آن ها نبوده است. زئوس برای یافتن پاسخی بهتر در تنگنا قرار گرفت، چراکه قوانین جداکننده ی فانی از نامیرا بسیار سختگیرانه بودند. اما، پس از مدتی، دل زئوس به رحم آمد. او اعلام کرد که فقط یک راه حل وجود دارد، آن هم یک پیوند واقعی است. به کستور، این انسان جوان، جاودانگی بخشید و او را با خودآگاهیِ برتر تقدیس کرد. سپس زئوس هر دوی آن ها را به عنوان نشانه ی دوپیکر در آسمآنجای داد، دو جزء از یک واحد، در پیوندی ابدی به عنوان ستاره های راهنما.

یک الگوی اولیه برای مشکل زندگی نزیسته

امیدوارم بتوانید این داستان را به عنوان یک الگوی اولیه، یک نقطه ی راهنما یا نقشه ی راهی که شما را در مسیرتان به سوی کمال یاری می کند، در نظر بگیرید. چراکه ارائه و راه حلی احتمالی در برابر دردی ست که هرکس به دوش می کشد. انسان های مدرنی مثل ما نیز، با تجربه ی تضاد و جدایی کستور و پولوکس مواجه می شوند.
ما زندگی خود را به عنوان یک کودک به صورت کامل شروع می کنیم و به لطف خدا، در سنین بالاتر به یگانگی می پیوندیم. اما در این بین، دوران رنج آور جدایی، کشمکش و احساس غریبی قرار گرفته است. سال های آغازین بزرگسالی به توسعه ی حرفه یا شغل، افزایش درآمد، یادگیری فضیلت های اجتماعی و ترویج روابط اختصاص می یابند. این سال ها زمان بسط و توسعه ی بیرونی هستند، زمانی که نیروهای بلوغ، رشد ما را هدایت می کنند و توانایی ما در کنارآمدن با دنیای اجتماعی را آشکار می کنند. در طی این روند ما هویت خود را پرورش می دهیم، هویتی که ما اسم آن را نفس می گذاریم.
ما موظف هستیم که تا سر حد خستگی کار کنیم، تا آگاهی نفس را واداریم که در زندگی معاصر به خوبی عمل کند. ترویج این خودآگاهی مستلزمِ به کارگیری کل سیستم آموزشی و تمامی روندهای اجتماعی شدن ما می شود و کل جامعه ی ما مملو از این نوع کشمکش است. اما در طول روند تبدیل شدن به بزرگسالانی که میان چیزها تمایز قائل می شوند، به ناچار شکافته می شویم. همه ی ما، هم یک زندگی زیسته داریم، هم یک زندگی نزیسته. اکثر روان درمانی ها طراحی شده اند تا افراد زخمی و آسیب دیده را وصله بزنند و بعد دوباره آن ها را به وسط جنگ تضادها پرتاب کنند. آن ها به مردم کمک می کنند تا خود را بهتر با اجتماع تطبیق دهند یعنی: چگونه در پول درآوردن استاد شوند، چگونه منظم تر، وظیفه شناس تر و از لحاظ اقتصادی پربازده تر شوند. حتی زمانی که این مدل درمان جواب بدهد و شخص را دوباره روانه ی اجتماع و سگ دوزدن های خود کند، می توانید ببینید که شخص با گذشت زمان زیر بار این سگ دوزدن ها پژمرده می شود.
در نیمه ی دوم زندگی به ما گفته می شود که برای رسیدن به کمال برتر، آن طور که واقعاً هستیم زندگی کنیم. در ابتدا با سازماندهیِ مجددِ اوضاع و احوال بیرونی خود به این ندا پاسخ می گوییم، در حالی که شکاف ما در واقع یک مشکل درونی است. عبور از صبح به بعد از ظهر، پدیده ای که در دوران میان سالی رخ می دهد، نیازمند ارزش گذاریِ مجددِ ارزش های قدیمی است. ما درطول نیمه ی اول زندگی چنان سرگرم ساختن اسکلت شخصیت خود هستیم که فراموش می کنیم پایه های آن برروی شن های روان قرار دارند.
هر امر انسانی، نِسبی است، چراکه همه چیز برروی یک قطب درونی، پدیده ای از جنس انرژی، قرار گرفته است. همیشه باید یک بالا و پایین، یک گرم و سردی وجود داشته باشد تا روند تعادل، که از جنس انرژی است، رخ دهد. هر چیزی که به عنوان یک انسانِ خودآگاه تجربه می کنیم، خودش را دوباره در قالب یک جفت متضاد به ما نشان می دهد. همیشه هر عملی که انجام می دهید یا هر چیزی که می توانید در زندگی خود تجربه کنید، در ضمیرِ ناخودآگاه شما یک متضاد نزیسته دارد. تحمل این مسئله برای ما بسیار دشوار است. عادلانه نیست اما حقیقت دارد.
معمولاً به چرخش تندی در طرز برخورد ما نیاز است، تا زندگی ما عمیقاً متعادل شود. برای انجام این کار، به ایجاد پیوندی بین شخصیت خودآگاه و انرژی های اساسی زندگی نزیسته خود نیاز داریم. این همان انگیزه ای است که پشت فرصت های میان سالی خوابیده. ما در تشخیص خودآگاهی نفسانی به حدی متخصص شده ایم که دیگر نمی توانیم آن را تحمل کنیم. در نیمه ی دوم زندگی به ما دستور داده می شود تا «حقایقی» را که برمبنای آن ها زندگی می کنیم، بررسی کنیم و تصدیق کنیم که حتی متضاد آن ها نیز شامل حقیقت می شود. ترس از این مسئله که حقایق و ارزش های اوایل بزرگسالی ما دیگر مناسب وضعیت کنونی ما نیستند، کار اشتباهی است. آن ها هنوز هم مناسب هستند، اما تبدیل به حقایق و ارزش هایی نسبی شده اند، به این معنی که دیگر در همه ی حالات جوابگو نیستند. اما رهایی از شکاف ذاتیِ مخصوص به زندگی مدرن، ظاهراً ما را به سمت گردابی از آشفتگی و نسبیت روانه می کند، به پایان هر آنچه که برای ما بسیار ارزشمند بود.
برای اینکه انسان های کاملی باشیم، باید بدانیم که نه تنها صاحب نفسی هستیم که بر مسئولیت های اولیه ی ما نظارت می کند، بلکه درون ما درخشش چیزی خداگونه نیز وجود دارد. به نظر می رسد که این دو ویژگی برای یافتن همدیگر بسیار مشتاق هستند؛ آن ها می خواهند دوباره به هم بپیوندند، همان طور که در کودکی یکی بودند.

رابطه ی ما با دوقلوهای دوپیکر

امروزه بسیاری از افراد، که تعدادشان هم روبه رشد است، احساس می کنند که گویی نیمه ی دیگری داشته اند. شاید حتی مانند این افسانه، بخشی عملی و محدود به زمین است و بخشی بیشتر در قلمروی دیگر زندگی می کند، در یک سطح تقریباً الهی از هستی. شاید ریشه ی این حس مربوط به دنیای مادی، میل عمیق انسان به نیمه ای والا و آرمانی و آرامشی معنوی باشد. این مفهوم؛ که جایی در دنیا نیمه ی گمشده ای وجود دارد، گواهی است بر جست وجوی ما برای یافتن آن.
داستان افسانه ای کستور و پولوکس به ما وعده ی یک راه حل را می دهد، اما تعداد زیادی از انسان های معاصر فقط صاحب نیمه ی اول داستان هستند. آن ها در جست وجوی یک امر ضروری که زیسته نشده اما ذاتاً می دانند که جایی در این دنیا وجود دارد، در نهایت مرگی در تنهایی و بی معنا را تجربه می کنند.

تمرین: تهیه فهرستی از نزیسته ها

چند لحظه به سوالات زیر دقت کنید:
  • عنوان زندگی خود را چه می گذارید؟
  • تصمیمات بحرانی یا نقاط عطف زندگی شما کجاها بوده اند؟
  • کی و کجا فقدان و ناکامی های عظیمی را تجربه کرده اید؟
  • بعضی از فرصت های از دست رفته یا راه های نرفته شما چه بودند؟
  • ماهیت دوستی های شما چیست؟ آیا دوست خوبی هستید؟
  • آیا میان مراقبت از خود و دیگران تعادل برقرار می کنید؟
  • کدام یک از استعدادها و توانایی های خود را به کار نبسته اید؟
در پیوست انتهای کتاب با لیستی از نزیسته های زندگی مواجه خواهید شد که طراحی شده اند به شما کمک کنند، تا بفهمید در این لحظه کجای زندگی خود قرار گرفته اید و چه پتانسیل هایی به نسبت در شما تجربه نشده است. این لیست شما را با دیگران مقایسه نمی کند یا به شما امر نمی کند که چگونه باید باشید. جواب های شما به اظهارات پیوست، خلاصه ای فوری از تجربه ی شما، در چهار بُعد مختلف ارائه می کند. این چهار بُعد عبارتند از: بُعد بیرونی، بُعد درونی، بُعد عمقی و بُعد برتر. چند دقیقه وقت بگذارید و این فهرست را پر کنید، به نتایج خود نمره دهید، و سپس به تجربه ی زندگی تان نگاه کنید. فایده ی انجام این کار این است که به شما کمک می کند تا کم کم از آنچه در شما زیسته نشده ولی درعین حال ضروری است، آگاه شوید. بعد می توانید برای آن چاره ای بیاندیشید.

۱.تحقق پتانسیل و وعده های بالقوه ی خود

اخیراً یکی از دوستان من مرگ رقت انگیزی را تجربه کرد. او از پولش استفاده کرد و تا جایی که امکان داشت بین خود و رنج های زندگی فاصله انداخت، با این وجود در آخرین روزهای زندگی دلواپس، پشیمان، عصبانی، سردرگم، پر از نفرت و وحشت زده بود. همان طور که در بستر مرگ دراز کشیده بود، آخرین کلماتش این بود: «ای کاش...»
شنیدن این قبیل افسوس ها، پشیمانی ها، فرصت ها و تجربه های از دست رفته کافی است تا هر کسی را متقاعد کند که تا هنوز زمان باقی ست، زندگی نزیسته اش را تجربه کند.
مهم ترین تکلیف ما در سنین بالاتر، تجربه ی زندگی نزیسته ی ماست، این کار باید تا قبل از اینکه یک تراژدی تا مغز استخوانمان را بلرزاند یا در بستر مرگ بیفتیم تحقق یابد. تجربه ی زندگی نزیسته به معنای کامل شدن و به هستی خود، هدف و معنادادن است.
زندگی نزیسته چیست؟ زندگی نزیسته شامل تمامی آن جنبه های ضروری وجود شما می شود که به طرز مناسبی با تجربه های شما ترکیب نشده اند. ما می توانیم صدای طبل زندگی نزیسته را که در دوردست ذهنمان نواخته می شوند را در ناله ها و شِکوه هایمان بشنویم که می گویند: «اگر فلان کار را کرده بودم... باید فلان کار را می کردم... می توانستم فلان کار را بکنم...»
یا در زیرسوال بردن تصمیمات زندگی یا در آرزوهای آخر شبمان، در آن اندوه غیرمنتظره ای که ظاهراً از هیچ کجا سر و کله اش پیدا می شود. در احساس اینکه ما به گونه ای در کاری که کاملاً مطمئن بودیم که قرار بود انجامش دهیم، شکست خورده ایم و یا اشتباه کرده ایم. کجای کار را اشتباه کردیم؟ چرا این زندگی با زندگی ای که قصد آن را کرده بودیم، بسیار متفاوت است؟
ما همگی فهرستی از استعدادها و پتانسیل های بی شمارِ رها شده، تحقق نیافته و نیمه ظهور را با خود به دوش می کشیم. حتی اگر شما به اهداف اصلی خود در زندگی رسیده باشید و ظاهراً هیچ حسرتی نداشته باشید، هنوز هم بعضی تجارب زندگی هستند که از آن ها محروم مانده اید. اگر شما تک فرزند هستید، پس هیچ وقت تجربه ی داشتن یک برادر یا یک خواهر را نخواهید داشت. اگر زن هستید، پس مرد نیستید و با بعضی از تجارب مردانه بیگانه اید. اگر متاهل هستید، مجرد نیستید. اگر سیاه پوست هستید، سفیدپوست نیستید. اگر مسیحی هستید، مسلمان نیستید و به همین صورت ادامه دارد. به ازای هر چیزی که انتخاب می کنید (ویا برای شما انتخاب شده است)، چیز دیگری را انتخاب نکرده اید.
برای یک لحظه چیزی را در نظر بیاورید که در زندگی خود قادر به انجام آن نیستید، در نتیجه ی این کار، به نحوی احساس ناقص بودن می کنید. از چه چیزی در زندگی خود متنفرید؟ خواسته های بی پایان فرزندانتان یا شغلتان؟ بی اعتنایی همسرتان؟ محدودیت هایی که یک بیماری ایجاد می کند؟ هر چیزی که به نظر می آید گم شده است، قسمتی از زندگی نزیسته شماست. یک زن ممکن است تصمیم بگیرد شاغل باشد و سال ها بعد روزی از خواب بیدار شود و دریابد که بخشی از وجود او همیشه می خواسته با فرزندانش در خانه بماند و یک خانم خانه دار باشد و یا ممکن است جنبه ای از خودش را کشف کند که یک زندگی مذهبی، یک تعمقِ خلوت گونه را انتخاب می کرده. به همین صورت یک مرد ممکن است احساس کند که استعداد شاعری دارد، همچنین استعداد کسب و کار هم دارد و به خودش بیاید و ببیند که در حال بالارفتن از نردبان تجارت است و زندگی خود را حول دنیای کسب و کار شکل داده و از یک خانواده حمایت می کند. اما هنوز، شاعر درون او، به عنوان استعدادی پنهان، که او وقت تجربه ی آن را به صورت خارجی نداشته، زنده مانده است.
شاید شما قد کوتاه هستید و همیشه دلتان می خواسته قدبلند باشید. شاید می خواستید لاغر باشید، یا فرم بدنتان طور دیگری باشد، یا می خواستید یک استعداد موسیقی را در خود کشف کنید، یا ورزشکارتر باشید. چه چیزی در مورد نزیسته ها هست که با این وجود، هنوز در خود احساس نیاز شدیدی به آن ها می کنید؟ این احساس چگونه خود را نشان می دهد؟ در قالب نارضایتی، خشم، اندوهِ ثابت و کمبود انرژی؟ آیا شما اغلب از آنچه که زندگی برای شما فراهم می آورد برانگیخته و ناامید هستید؟ آیا احساس می کنید توسط موقعیت هایی که خود را در آن ها می یابید، فریب خورده اید؟
مثال دیگری می آورم. فرض کنید که شما عاشق فردی خارج از رابطه ی متعهد فعلی خود شده اید. بخشی از وجود شما مشتاقِ هیجان، تازگی و توجهات این احتمالِ تازه و نو است. شما یک جاذبه ی حقیقی را حس می کنید؛ حال چه درست باشد چه اخلاقی، این احساس از جای نامعلومی سر بر می آورد. خداوند شما را با امیال شهوانی آفریده است، این واقعیتِ مقدس طبیعت زندگی و یک نیاز قوی است، اما ما در دنیای متمدنی زندگی می کنیم که می گوید ما نباید زندگی دیگران را نابود کنیم، فقط به این دلیل که خدای عشق، کوپیدو، قلب ما را نشانه رفته است. حال باید چه کنیم؟ هر بار که فرد جدیدی را می بینیم که نظرمان را جلب می کند، کشش خود را نسبت به او نشان دهیم؟ وجود آن را انکار کنیم و افسردگی بگیریم؟ از شریک خود متنفر شویم و ناراحتی خود را سر او خالی کنیم؟ واقعیت این است که زندگی آن قدری طولانی نیست که بتوانیم با تمام افرادی که عاشقشان می شویم ازدواج کنیم. پس باید با این امیال احساسی بروز داده نشده چه کار کنیم؟ این امیال از کدام بخش پنهانی ظاهر می شوند تا ما را به تصرف خود دربیاورند؟
چیزی که انتخاب نمی شود، مشکل ساز خواهد شد. اگر شما فکری به حال انتخاب نشده ها نکنید، تبدیل به عفونتی جزئی، جایی در ضمیر ناخودآگاه شما می شوند و بعدها انتقام خود را از شما می گیرند. زندگی نزیسته به راحتی با بی توجهی و پشت گوش انداختن و با فکر این که چیزی که رهایش کرده ایم دیگر مفید یا مناسب نیست، گورش را گم نمی کند. درعوض زندگی نزیسته به جاهای پنهانی و زیرزمین وجودمان می رود و با بالارفتن سن ما، مشکل ساز می شود. گاهی اوقات بیش ازحد مشکل ساز. البته که هیچ کس نمی تواند تمامی احتمالات زندگی را تجربه کند، ولی بعضی جنبه های کلیدی در وجود شما هست که باید به زندگی شما آورده شوند در غیر این صورت، شما هیچ وقت تکامل خود را احساس نمی کنید.
وقتی دچار افسردگی دوره میان سالی می شویم، ناگهان از همسر، شغل و زندگیمان متنفر می شویم. آن موقع می توانیم مطمئن باشیم که آن زندگی نزیسته در حال جلب توجه ماست. وقتی با وجود یک زندگی مملو از ثروت، احساس بی قراری، بی حوصلگی و پوچی می کنیم، در واقع این زندگی نزیسته است که از ما می خواهد دست به کار شویم. انجام ندادن یک کار، ما را با احساس دلسردی، تهی بودن، بیزاری و شکست تنها می گذارد. همان طور که احتمالاً تابه حال متوجه شده اید، کارکردن و اندوختنِ بیشتر، باعث تسکین ناراحتی و ناخشنودی شما نمی شود. روی هم انباشتن این احساسات چموش یا انجام دادن کارهای معمول زندگی، آن هم با حس وظیفه شناسی، کافی نخواهد بود. مدیتیشن با نور یا تلاش برای غلبه بر رنج های این زندگی دنیوی نیز کافی نخواهد بود. تنها آگاهی از خصوصیات سایه وارتان می تواند به شما در پیداکردن جایگاهی مناسب برای بخش تاریک وجودتان کمک کند و به موجب آن، تجربه ی رضایت بخش تری برایتان خلق کند. انجام ندادن یک کار به معنای محبوس ماندن در یکنواختی، تنهایی، آشفتگی ها و ناامیدی های یک زندگی محدود شده، درعوضِ حس بیداری در برابر ندای بلندتر درونتان است.

شغل پرتناقض زندگی

به ما انسان ها پرتناقض ترین شغل ممکن محول شده است. ما باید انسان های متمدنی باشیم و این کار نیازمند لیستی کامل از بایدها و نبایدهاست. ارزش های فرهنگی تعیین شده مثل ادب، نزاکت، انصاف، لیاقت و... این خصوصیات عفیفانه وظیفه ی ما در قبال جامعه را شامل می شوند. خانواده، فرهنگ و فشار زمان ما را به سمت تفکیک کردن و انتخاب یک چیز به جای چیزی دیگر هل می دهند و در نهایت ما را تبدیل به موجوداتی تک بعدی می کنند. هم زمان با این کار، از ما می خواهند که چیزی که واقعاً هستیم باشیم، کامل باشیم (یعنی قوی، سالم و پاکدامن) چراکه این وظیفه ی ما در قبال فراخود یا همان نفسِ برتر است. برخورد این ارزش ها با هم باعث می شود زندگی گیج کننده و رنج آور شود، اما افراد بسیار کمی از تضادهایی که در طول هفته با آن ها روبه رو هستند کاملاً اطلاع دارند. ما سعی می کنیم از آگاهی یافتن از این کشمکش ذاتی اجتناب کنیم، چراکه بسیار ترسناک است.
یک انسان مدرن و امروزی یاد می گیرد که به کارهای خود نظم و ترتیب بدهد، ساعت را کوک کند تا زود بیدار شود، به مدرسه برود و روی موردی در لیست فعالیت های انسانی که از الف تا ی- از آرتیست تا یخ فروش- مشخص شده تمرکز کند. هر کاری که شما تصمیم بگیرید با زندگی خود بکنید در واقع تلنگری است به کاری که تصمیم گرفتید نکنید. خدا رحم کند به کسی که زندگی اش را وقف این کرده است که انسان خوبی باشد، چراکه به طور حتم، یک موش از جنس انسان بد، جایی در زیرزمین وجودش، در دنیای سایه ها کمین کرده است. این وضعیتی است که انسان مدرن خودش را در آن گرفتار می بیند، وقتی در پایان هفته عرق پیشانی اش را پاک می کند و از خودش می پرسد: «چطور این کارو یه روز دیگه ادامه بدم؟ زندگی من پر از تضاد و تناقضه. چطوری این تنش رو تحمل کنم؟»

دستیابی به خودآگاهیِ بیشتر

با وجود اینکه نمی توانید در دوران گذشته ی زندگی تان سرگردان شوید، اما می توانید به زندگی نزیسته تان رجوع کنید و بفهمید که اگر مسیرهای دیگری را در زندگی انتخاب می کردید چه پیش می آمد. برای کاوش راه های نرفته روش های هوشمندانه ای وجود دارند که شما را از آسیب زدن به خود یا دیگران مصون می دارند. پاداش شما از این کار دستیابی به هدف و اعتبار است.
آگاهی از زندگی نزیسته می تواند تبدیل به محرکی شود که شما را به ماورای محدودیت های فعلی تان و به سمت آگاهی بیشتر و عمیق تر سوق می دهد. نفس و ضمیر برتر شما در ترکیب جدیدی به هم می پیوندند. نفس نامی ست که ما به مرکز خودآگاهی انسانی داده ایم، در حالی که ضمیر برتر یا همان فراخود یک اصلِ ارشدِ سازمان دهنده در روان ماست، یک نیروی تعدیل گر برای شخصیت ما، که آن را به عنوان یک پدیده ی مطلق در نظر می گیریم.
این هدف شایان نیمه ی دوم زندگی ماست، معنای حقیقی بزرگ شدن. ما با کاوش در زندگی نزیسته یاد می گیریم که خود را فراتر از ترس ها، پشیمانی ها و ناامیدی ها حس کنیم و گستره ی دیدمان را از آگاهی عادی فراتر ببریم و حد و اندازه ی کامل خود را بپذیریم، این کار به ما اجازه می دهد، به قول تی اس الیوت شاعر، «آرامش را دریابیم و آن را برای اولین بار بشناسیم». ایجاد هماهنگی میان زندگیِ خودآگاهمان و قدرت های ناشناخته ای که کیهان را هدایت می کنند، به ما حس«درستی و شایستگی»می دهد، حس آشنابودن با آخر راه، حتی وقتی هنوز در اواسط راه زندگی هستیم.
در بعضی لحظات، با سازمان دهیِ دوباره ی اولویت ها و زندگی بیرونی خود، موقعیت مناسبی برای ابرا پتانسیل های نزیسته ی خود، آن هم به صورت بیرونی و واقعی، پیدا خواهید کرد. شاید حرفه ی واقعی خود را کشف کنید یا مسیرهای تازه ای در روابط و کار خود بیابید. غالباً با بررسی زندگی نزیسته کشف خواهید کرد که در واقع الگوهای قدیمی را در زندگی خود بیش ازحد بزرگ کرده اید و از نیازتان به چیزهایی که زمانی به نظر مهم می آمدند، پا فراتر گذاشته اید. شما این قدرت را پیدا خواهید کرد که از غرغرها، افکار منفی و رفتارهای عادت واری که شما را به عقب می رانند، رها شوید. با کاوش نزیسته ها، قدرت و انرژی تازه ای به دست می آورید و به اثباتی از «آنچه که هست» می رسید.

نظرات کاربران درباره کتاب زندگی نزیسته‌ات را زندگی کن

چه موضوع جالبی داره ، تعریفش رو زیاد شنیده بودم
در 10 ماه پیش توسط mah parin
من این کتاب پارسال هدیه گرفتم، دوست داشتم
در 10 ماه پیش توسط ک آ
می تونم بگم مزخرفترین کتابیه که من خوندم حیف از پول ووقتی که صرفش کردم
در 10 ماه پیش توسط هاشم پورحسینی
کتاب بسیار عالی برای رها شدن از زندگی روزمره می باصد.
در 10 ماه پیش توسط مهدی تمدن رستگار
کتاب پس از شروعی نسبتا خوب به مرور حاوی مطالب گنگ می گردد اگر چه خط فکری نویسنده در ابتدا واضح به نظر می رسد اما به تدریج با ذکر مطالب جسته گریخته و سعی در پیوند مطالب ارائه شده به مضمون کتاب به نظر ناموفق می رسد نا گفته نماند بن مایه اصلی کتاب همان تفکرات کارل گوستاو یونگ است که نویسنده به کرّات به سخنان یونگ استناد می کند. در کل به نظرم مطالعه این کتاب برای کسانی که دارای مطالعات عمیق تری در این حوزه می باشند زیاد جالب نخواهد بود.
در 8 ماه پیش توسط افشین عبداله نژاد
۱۰۰ صفحه خوندم به درد نخورد در فهرست پرفروش نیویورک تایمز هم‌نبود
در 10 ماه پیش توسط داود سهرابی
برخلاف موضوع جذابش اصلا کتاب خوبی نبود
در 6 ماه پیش توسط مری خوشنام
سوالی که من از دوستانی که این کتابو مطالعه کردن دارم اینه که این کتاب برای چجور آدمایی مناسبه؟و از رو حکایت بحث می کنه یا مثل کتاب های روانشناسی صرفاً نکاتی رو بیان می کنه؟
در 10 ماه پیش توسط 4Wiser_Me
من از کل کتاب فقط یه جمله فهمیدم که زندگی نزیسته ام رو به بچه ام.تحمیل نکنم. موصوع جالب بود ولی مطالب برای من قابل فهم نبود.جملات گنگ بود
در 9 ماه پیش توسط مریم اقاخانی
با سلام درود و ادب و احترام خدمت عزیزان و زحمتکشان فیدیبو. تشکر می کنم که به بهانه هایی خوب و دلنشین؛یک سری کتب را ریگان در خدمت مردم ایران می گذارید وسپاسگزارم که این کتاب را انتخاب کردید ممنون.
در 5 ماه پیش توسط احمد رضائی