فیدیبو نماینده قانونی ناشرمولف و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب دختری که رهایش کردی

کتاب دختری که رهایش کردی

نسخه الکترونیک کتاب دختری که رهایش کردی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب دختری که رهایش کردی

نامزد جایزه کتاب سال رکوردار پرفروش‌ترین رمان سال کتابی که نمی‌توانید آن را زمین بگذارید! اثر دیگری از نویسنده کتاب‌های پرفروش «من پیش از تو» و «ماه عسل در پاریس» جوجو مویز در کتاب دختری که رهایش کردی به گونه‌ای زیبا و نوآورانه داستان خود را که به صورت موازی در دو زمان متفاوت با بازه زمانی ۱۰۰ ساله روایت می‌کند. کلمه جنگ همواره با واژه‌ غارتگری در کنار هم بکار گرفته می‌شوند، چنان که می‌توان غارتگری را یکی از پیامدهای گریز ناپذیر جنگ به حساب آورد. و این موضوع در تمام تاریخ به دفعات تکرار شده است. لیکن می‌توان گفت که جنگ جهانی دوم از نظر گستردگی و شدت در این مورد بی‌مانند بوده است. غارتگری علمی، مالی، هنری و… که با گذشته سال‌های متمادی همچنان پیامدهای آن گریبان‌گیر کشور آلمان به عنوان آغاز کننده جنگ است. جوجو مویز، موضوع اصلی داستان خود را اشغال‌ فرانسه توسط نازی‌ها و غارت اشیاء هنری فرانسه توسط آنها قرار داده است. کتاب دختری که رهایش کردی داستانی درباره دو زن با ویژگی‌های مشابه است که یکی از آنها به نام سوفی در زمان اشغال فرانسه مجبور است تا از خانواده‌اش در نبود شوهر در مقابل نازی‌ها محافظت نماید و دیگری به نام لیو که در لندن زندگی می‌کند. شوهر لیو قبل از فوت به وی یک تابلو نقاشی هدیه می‌دهد که نمایی از یک زن است و مربوط به یک قرن قبل و در جریان جنگ از فرانسه به انگلستان منتقل شده است. این دو داستان با این تابلو در هم می‌آمیزد.

ادامه...
  • ناشر ناشرمولف
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 2.99 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۴۹ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب دختری که رهایش کردی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

۱

سنت پرون(۱) اکتبر ۱۹۱۶
رویای غذا می دیدم، باگت های ترد و برشته، برشی سفید و دست نخورده از یک نان که هنوز بخارش از اجاق بلند بود و پنیر آبداری که کناره هایش به سمت لبه ی بشقاب می خزید. انگورها و آلوهای تازه و معطر در کاسه روی یکدیگر انباشته شده بودند و بویشان فضا را پر می کرد. داشتم می رفتم تا یکی از آن ها را بردارم که خواهرم مانع شد.
ـ «بلند شو!».
زیر لب گفتم:
- «گشنمه.»
ـ «سوفی بیدار شو».
می توانستم آن پنیر را مزه کنم. می خواستم دهانم را از آن ریبلاشان(۲) پر کنم، سپس پنیر را به تکه ای بزرگ از آن نان گرم بمالم و بعد هم انگوری در دهان بگذارم. از الان می توانستم شیرینی تندشان را در دهانم مزه کنم و بوی گرم و خوش عطرشان را استشمام کنم. اما خواهرم آنجا بود. با دستش مچم را گرفته بود و مانعم می شد. بشقاب ها ناپدید و عطرها محو می شدند. دستم به آنها رسید اما داشتند مثل حباب های روی یک ظرف سوپ، می ترکیدند و ناپدید می شدند.
- «سوفی».
- «چیه؟».
- «اونا اورِلیَن رو گرفتن».
غلتی زدم و پلک زدم. خواهرم هم مثل من، کلاه پنبه ایش را به سر می گذاشت تا گرم بماند. صورتش حتی زیر نور ضعیف شمعش، رنگ پریده بود و چشمانش از تعجب گرد شده بود.
- «اونا اورلین رو گرفتن، طبقه ی پایین!».
ذهنم شروع کرد به کار کردن. از پایین صدای مردانی می آمد که فریاد می کشیدند. صدای بلندشان در میان سنگ های محوطه پیچید و باعث شد مرغ ها در مرغدانی، قدقد کنند. در آن تاریکی، باد هم سر ناسازگاری در پیش گرفته بود و زوزه می کشید. روی تخت، سیخ نشستم. روپوشم را به دورم کشیدم و تقلا کردم شمع کنار تختم را روشن کنم.
به کنار خواهرم در جلوی پنجره رفتم و به سربازانی که در محوطه بودند خیره شدم. برادرم سرش را میان دستانش گرفته بود و سعی داشت از ضربات قنداق تفنگ هایی که بر سرش فرود می آمد دوری کند.
- «چی شده؟».
- «اونا قضیه ی خوکه رو فهمیدن».
- «چی؟».
- «آقای سوئل باید خبرچینی ما رو کرده باشه. من از اتاقم صدای داد و فریاد آنها را شنیدم. می گفتن اگه بهشون نگه اون کجاست، اورلین رو می گیرن».
- «اون هیچی نمی گه».
وقتی صدای گریه های برادرمان را شنیدیم به خود لرزیدیم. بعد به سختی خواهرم را شناختم؛ بیست ساله بود اما بیست سال پیرتر به نظر می رسید. می دانستم که ترس او در صورت خود من هم منعکس شده است. این همان چیزی بود که از آن می ترسیدیم. هلن زیرلب گفت:
- «اونا یه فرمانده آلمانی داشتند، اگه پیداش کنن...».
صداش از ترس می لرزید
- «همه ی مارو دستگیر میکنن. خودت می دونی تو آراس(۳) چه اتفاقی افتاد. اونا از ما درس عبرت می سازن. چه بلایی سر بچه ها میاد؟».
ذهنم به تکاپو افتاد. ترسِ اینکه ممکن است برادرم دهان باز کند دیوانه ام می کرد. شالی به دور خود پیچیدم و بی سر و صدا به سمت پنجره رفتم و به محوطه چشم دوختم. حضور فرمانده به آن معنی بود که این ها یک سری سرباز مست نیستند که صرفاَ بخواهند ناراحتی های خود را با مشت و لگد خالی کنند. ما توی دردسر افتاده بودیم! حضور فرمانده یعنی ما مرتکب جرمی شده ایم که باید آن را جدی گرفت.
- «اون ها پیداش میکنن سوفی، براشون فقط یه دقیقه زمان می بره و بعد...».
صدای هلن از شدت ترس بالا رفت.
افکارم مشوش شد. چشمانم را بستم و دوباره باز کردم. گفتم:
- «برو پایین. بگو هیچی نمیدونی. ازش بپرس اورلین چه کار اشتباهی کرده. با فرمانده حرف بزن و حواسش رو پرت کن. فقط قبل از این که بریزن توی خونه، برام کمی زمان بخر!».
- «می خوای چه کار کنی؟».
بازوی خواهرم رو محکم گرفتم و گفتم:
- «برو اما هیچی نگو بهشون. فهمیدی؟ همه چیز رو انکار کن».
خواهرم تردید داشت و درنگ کرد. بعد به سمت راهرو دوید. لباس خوابش، پشت سرش پیچ و تاب می خورد. مطمئنم هرگز در عمرم به اندازه ی آن ثانیه ها احساس تنهایی نکرده ام. ترس گلویم را فشرده بود و سرنوشت خانواده ام، بر دوشم سنگینی می کرد. به سمت اتاق مطالعه ی پدرم دویدم و کشوهای میز بزرگ آن را وارسی کردم و محتویاتشان را زیر و رو کردم. خودکارهای قدیمی، تکه های کاغذ، تکه هایی از ساعت های شکسته و صورت حساب های قدیمی را روی زمین ریختم و شکر خدا بالاخره، چیزی که دنبالش بودم را پیدا کردم. بعد به سرعت به سمت طبقه ی پایین دویدم و در انبار را باز کردم و از پله های سنگی و سرد پایین رفتم. حالا که مطمئن شده بودم دیگر به نور کم شمع که سوسو می زد نیاز نداشتم. چفت سنگین درِ زیرزمین را برداشتم. زمانی در این زیرزمین، بشکه های آبجو و شراب مرغوب تا سقف روی هم چیده شده بود. یکی از بشکه های خالی را کنار زدم و درِ اجاق آهنی و قدیمی نان پزی را باز کردم.
بچه خوک که هنوز کاملاَ رشد نکرده بود با چشمان خواب آلودش، پلک می زد. روی پاهایش بلندش کردم. وقتی از تخت خواب کاهی بلندش می کردم به من نگاه کرد و خرخر کرد. ماجرای خوک را برایتان گفته ام؟ ما این خوک را زمان مصادره ی مزرعه ی "آقای جرارد" آزاد کردیم. او مثل هدیه ای از طرف خدا بود؛ هدیه ای که در آن آشوب سرگردان مانده بود اما برخلاف بچه خوک هایی دیگر که پشت کامیون های آلمانی بار زده می شدند بعد از فراز و فرودهای بسیار، عاقبت در دامن مادربزرگِ "پویلین" جا خوش کرد. ما هم هفته ها با بلوط هایی که ته مانده ی غذاهایمان بود چاق و چله اش کردیم. امیدوار بودیم آنقدر بزرگ شود که به اندازه ی خوراک همه ی ما گوشت داشته باشد. آن پوست ترد و گوشت آبدار، ذهن ساکنین لِکُک روژ را ماه ها درگیر کرده بود.
از بیرون شنیدیم که برادرم دوباره فریاد زد. و بعد صدای خواهرم که خیلی زود با صدای تند و خشن یک افسر آلمانی قطع شد. بچه خوک با چشمانی هوشیار به من خیره شد؛ انگار می دانست سرنوشتش چه خواهد شد.
به آرامی گفتم: «معذرت می خوام عزیزم، اما این تنها راهه». و دستم را پایین بردم.
در عرض چند ثانیه بیرون رفتم. میمی را بیدار کردم و به او گفتم باید بدون هیچ حرفی با من بیاید. این بچه در چند ماه گذشته به قدری با چشمان خود چیزهای مختلف دیده بود که دیگر بدون هیچ سوالی، اطاعت می کرد. وقتی برادر کوچکترش را از تخت بلند می کردم و بغل می گرفتم با تعجب به من خیره شد.
با نزدیک شدن زمستان هوا هم سوزناک شده بود. از آتش مختصری که قبلاَ در بعدازظهر افروخته بودیم بوی دود چوب به هوا بر می خواست. فرمانده را در گذرگاه سنگی درِ پشتی دیدم و درنگ کردم. او "هربکر" که ما او را می شناختیم و ازش متنفر بودیم نبود؛ این یکی لاغرتر بود. با صورتی سه تیغه شده. بدون هیچ حس و عاطفه ای. حتی در آن تاریکی می توانستم برق زیرکی را در چشمانش ببینم. خبری از جهل و حماقت نبود و این مرا می ترساند.
این فرمانده با زیرکی خاصی به پنجره های خانه ی ما خیره شده بود. شاید به این فکر می کرد که این ساختمان در مقایسه با مزرعه ی "فوریر" که الان سربازهای آلمانی در آن مستقر بودند امکانات بهتری دارد. احتمال می دادم دیدِ مسلّط ما به شهر برای او یک نقطه ی قوت به حساب آید. خانه ای با چند اسطبل و ده اتاق خواب. به هر حال خانه ی ما هتل پر رونق شهر بود.
هلن روی سنگفرش ها افتاده بود و سعی داشت با دستانش از اورلین محافظت کند. یکی از مردان، قنداق اسلحه اش را بالا برد اما فرمانده دستش را بلند کرد و به آنها خبردار داد. هلن خودش را عقب کشید و از او دور کرد. به صورتش که پر از ترس بود نگاهی انداختم. حس کردم وقتی میمی مادرش را در آن حال دید دستم را بیشتر فشار داد و من هم با اینکه قلبم در دهانم بود دستش را فشار دادم. سپس داد زدم:
- «محض رضای خدا! اینجا چه خبره؟».
و صدایم در کل حیاط پیچید.

۲

تا زمان ناهار تقریبا تمام سنت پرون از ماجرای بچه خوک با خبر شدند. به جز قهوه ی کاسنی و آبجو و چند بطری شراب بسیار گران قیمت، چیزی برایمان نمانده بود به مشتری ها بدهیم با این حال، بارِ «له کغ روژ» با حجم عظیمی از مردم روبرو شده بود و کم کم تعداد افرادی که فقط برای یک روز خوش گفتنِ ساده می آمدند به حدی زیاد داشت که داشتیم عصبانی می شدیم.
رنِه پیر در حالی که داشت از خنده روده بر می شد و کم مانده بود از روی صندلی کله پا شود اشک هایش را پاک کرد و گفت: «و تو بهش گفتی بره؟»
این بار چندم بود که می خواست داستان را بشنود. اورلین در حین گفتن داستان، هر بار بخشی از آن را عوض می کرد. کار داستان به جایی کشید که من در جایی از آن می گفتم مرگ بر پیشوا و اورلین هم با یک شمشیر خیالی با فرمانده مبارزه می کرد.
به هلن که داشت کف کافه را جارو می زد نگاهی کردم و لبخند زدم. چیز خاصی نبود. موضوع کوچکی بود اما بالاخره در روستایمان چیزی پیدا شده بود تا به آن بخندیم. وقتی رن به نشانه ی احترام، کلاهش را برداشت و از کافه رفت هلن گفت:
- «ما باید حواسمونو جمع کنیم».
او تلوتلو خوران از جلوی اداره پست رد می شد و اشک شوق می ریخت و ما هم به او نگاه می کردیم. هلن ادامه داد: - «این داستان داره زیادی پخش می شه».
گفتم:
- «هیچکس چیزی نمیگه. همه از بوچ متنفرن. به جز اون، هیچ کس دلش نمیخواد یه تکه از گوشت اون خوک رو از دست بده. امکان نداره قبل از اینکه تکه های اون گوشت بره زیر زبونشون ما رو بفروشن».
خوکه هم امروز صبح، مخفیانه به خانه ی یکی از همسایه ها برده شد.
چندماه پیش، زمانی که اورلین یکی از بشکه های قدیمی آبجو را بالا می آورد متوجه شد تنها چیزی که زیرزمین ما را از یکی دیگر از زیرزمین های هزارتو مانند شهر، یعنی انبار مشروب فروشی فوبرتس ها جدا کرده یک دیوار نازک آجری است. با همکاری فوبرتس ها با دقت چند عدد از آجرها را برداشته بودیم تا یک راه فرار درست شود و هنگام لزوم از آن استفاده شود.
زمانی، فوبرتس ها به یک مرد انگلیسی جوان پناه داده بودند و آلمان ها بدون هیچ اطلاعی پشت در آنها ظاهر شده بودند. مادام فوبرتس توانست کمی سر سربازها را گرم کند تا مرد جوان فرصت کافی به دست آورد و بتواند به سمت انبار بخزد و نزد ما بیاید. سربازها خانه ی آنها را زیر و رو کردند و حتی اطراف انبار را نیز نگاه کردند اما در آن نور تاریک هیچکدام متوجه نشدند ملات دیوار به طرز مشکوکی درز دارد.
و این داستان زندگی ما بود. سرکشی های خرد و ناچیز و پیروزی های کوچک. فرصت های کوچکی برای دست انداختن ستمکارانی که روزگارمان را تیره و تار کرده بودند و سوسوی یک نور کم در دل شب تاریک، ترس های بی پایان و تردیدها و محرومیت های ما.
شهردار روی یکی از صندلی های کنار پنجره نشسته بود و وقتی برایش قهوه بردم از من خواست کنارش بنشینم. او پرسید: «پس شما فرمانده ی جدید رو دیدید؟».
به عقیده ی من از زمان تصرف شهر توسط آلمان ها، شهردار بیش از هرکس دیگری به خاک سیاه نشسته بود. او نه تنها مجبور بود تمام روزهایش را با سر و کله زدن با آلمانی ها بگذراند تا بتواند آنچه از شهر می خواستند را در اختیارشان بگذارد بلکه مجبور بود بعضی شب ها هم در اسارت سر کند تا درس عبرتی برای مردم شهر باشد و مردم هم مثل او کارها را بهتر و سریعتر انجام دهند.
فنجانش را جلویش گذاشتم و گفتم: «یک معارفه ی چندان تشریفاتی نبود». در حالی که سرش را به سوی من خم می کرد و صدایش را پایین می آورد گفت: «هربکر رو به آلمان برگردوندن. انگار چیزهایی تو حساب کتاب هاش پیدا کردن و بعد دیدن بهتره بره یکی از کمپ های انتقام رو بگردونه».
به شوخی گفتم:
- «خیلی هم جای تعجب نداره. اون تنها کسی بود که بعد از فتح فرانسه تونست دو برابر وزن اضافه کنه».
با این حال رفتن فرمانده ی قبلی من رو دستخوش احساس عجیبی کرده بود. از یک طرف هربکر اخلاق تند و زننده ای داشت و در تنبیه هایش هیچ رحم و مروتی نشان نمی داد. مردانش هم به خاطر ترس و ناامنی که در اطراف خود می دیدند به چشم یک آدم قوی به او نگاه نمی کردند. با این حال بسیار احمق بود (در رابطه با کارهایی که تحت عنوان نهضت مقاومت در شهر انجام می شد) و نمی توانست روابطی که برای مهار بهتر نهضت مقاومت لازم بود را برقرار کند.
- «خوب نظر تو چیه؟».
- «در مورد فرمانده ی جدید؟ نمی دونم. ممکن بود خیلی بدتر از این ها سرمون بیاد. اون خونمون رو خراب نکرد. کاری که یکی مثل بکر صرفاَ برای اینکه قدرتشو نشون بده انجام می داد. با این حال او (چینی به دماغم انداختم و ادامه دادم) باهوشه، خیلی باهوش؛ باید خیلی بیشتر از قبل حواس خودمون رو جمع کنیم».
- «و طبق معمول، نظرات شما با مال من مو نمی زند مادام لیفیور!».
خنده ای توام با نومیدی بر لبان شهردار نقش بسته بود. اما چشمانش با خنده اش نمی خواند. یادم هست شهردار یک زمانی، مردی شوخ و شاد و پر سر و صدا بود. او به خاطر رفتار دلنشینش، زبانزد خاص و عام بود و صدای او در تمام گردهمایی های شهر از همه ی صداهای دیگر بلندتر و گوش نوازتر بود.
- «این هفته محموله ی جدیدی داریم؟».
- «فکر کنم مقداری بیکن و قهوه برامون بیاد. مقدار بسیاری ناچیزی هم کره. امیدوارم امروز جیره مون تموم نشه».
به بیرون از پنجره خیره شدیم. رن پیر به کلیسا رسیده بود و داشت با واعظ حرف می زد. هر دو خندیدند و رن پیر برای بار چهارم روده بر شد. خیلی سخت نبود حدس بزنم در مورد چه چیز صحبت می کنند. اما نتوانستم جلوی لبخند خودم را بگیرم.
- «خبر جدیدی از همسرت داری؟».
رو به سمت شهردار کردم و گفتم:
- «نه. از آخرین باری که کارت پستال فرستاد خبری ازش ندارم. توی آگوست بود. اون زمان رسیده بودند نزدیک آمین(۷). در کارت پستال با آن دستخط خرچنگ قورباغه ی همیشگی نوشته بود که شب و روز به من فکر می کنه. نوشته که توی این جهان پر هرج و مرج بی منطق براش حکم یک ستاره ی قطبی رو دارم».
دو شب بعد از رسیدن کارت پستال، از نگرانی خوابم نمی برد. تا اینکه در نهایت هلن گفت:
- «این "هرج و مرج" همین وضعیه که ما توش زندگی می کنیم. جایی که نون ها به حدی سفت میشن که مجبوری با چاقوی اره ای ببریشون و از اون طرف برا اینکه از گرسنگی تلف نشی یک خوک رو توی اجاق نون پزیت بزرگ کنی».
- «من هم آخرین باری که از پسر بزرگم خبری گرفتم سه ماه پیش بود. روحیه ی خوبی داشتن و به سمت کمبری(۸) پیشروی می کردن».
- «امیدوارم هنوز هم حالشون خوب باشه. حال لوییزا چطوره؟».
-«اونم بد نیست. می گذرونه».
دختر کوچک او با یک مشکل به دنیا اومده بود. به قدر کافی رشد نمی کرد و بدنش تنها با بعضی غذاها می ساخت و بیشتر روزهای یازده سال زندگی اش را در مریضی گذرانده بود. تمام مردم شهر کوچک ما مراقب و رسیدگی به او را وظیفه ی خود می دانستند. اگر شیر یا سبزی های خشک شده به دستمان می رسید، همیشه مقداری از آن راهی خانه ی شهردار می شد.
- «وقتی حالش بهتر شد بهش بگو می می سراغش رو می گرفت و هلن هم داره دوقلوی عروسک میمی رو براش می دوزه».
شهردار دستانم را گرفت و گفت:
- «شما دخترا خیلی به ما محبت دارید. خدا رو شکر می کنم؛ تو می تونستی در امنیت پاریس سر کنی اما اومدی اینجا و پیش مایی».
- «هی، نمیشه خیلی مطمئن بود که یکی از همین روزها آلمانی ها شانزلیزه رو به خاک و خون نکشن. جدای اون، نمی تونستم به همین راحتی هلن رو اینجا رها کنم».
- «اون بدون تو، نمی تونست خیلی دوام بیاره. تو خیلی خوب بزرگ شدی و از پس خودت بر اومدی. پاریس برات جای خوبی بود».
- «همین که همسرم پیشم بود برام کافی بود».
شهردار لبخندی زد و در حالی که در راه خروج، کلاهش را به سر می گذاشت گفت:
- «خدا حفظش کنه. خدا همه ی ما رو حفظ کنه».
شهر کوچک و زیبای سنت پرون، یکی از شهرهای خروس سرخ(۹) که مردمانش چندین نسل، نام خانوادگی بیسته داشته اند جزء اولین شهرهایی بود که در پاییز ۱۹۱۴ به تصرف آلمان ها درآمد. من و هلن که مدت ها پیش والدین مان را از دست دادیم و مدتی پیش همسرانمان به ارتش اعزام شده بودند تصمیم گرفتیم نگذاریم روی میزهای هتل گرد و خاک بشیند و چرخش از حرکت بایستد. وقتی پای انجام کارهای مردانه به میان می آمد من و هلن تنها کسانی نبودیم که ناممان مطرح می شد. تقریباَ تمام مغازه ها، مزرعه ها و مدرسه ی شهر توسط زنان و به یاری پسران و پیرمردهای شهر اداره می شد. این گونه بود که در سال ۱۹۱۵ تعداد مردان شهر به کمتر از انگشتان دو دست رسیده بود.
درچند ماهه اول جنگ کار و کاسبی به نسبت خوبی داشتیم. هنگام عبور سربازان فرانسوی از شهر و نیز انگلیسی های که خیلی از آنها عقب نبودند موسیقی و شادی شهر با آهنگ های نظامی آنها در هم می آمیخت و مهم تر از همه، هنوز کلی غذای خوب داشتیم و همه بر این باور بودند که در بدترین شرایط چندماه دیگر جنگ تمام می شود. با این حال در چند کیلومتری ما نشانه هایی از ترس و وحشت به خوبی دیده می شد، پناهنده های بلژیکی که از ترس، هر چند متر که می دویدند به پشت سرشان نگاه می کردند و به جز لباس تنشان هیچ چیز دیگری نداشتند از ما غذا می گرفتند. پناهندگانی که لباس خواب به تن داشتند و کفش های راحتی تنها چیزی بود که از خانه برایشان مانده بود و نتوانسته بودند چیز دیگری با خود بیاورند.
اگر باد از شرق می وزید بعضی مواقع می توانستیم صدای شلیک گلوله ها را بشنویم. می دانستیم تا خط مقدم فاصله ی زیادی نداریم با این حال فقط تعداد کمی باور داشتند که ممکن است شهر به دست آلمانی ها بیفتد.
یک روز آرام و خنک پائیزی که مادام فوگر و مادام بنا به عادت همیشگی خود راس ساعت شش و ۴۵ دقیقه خانه را به قصد خرید ترک می کردند صدای تفنگ ها شنیده شد تا مشخص شود همه ی ما چقدر در اشتباه بودیم. مادام فوگر و مادام درین به سمت نانوایی می رفتند که هنگام عبور از میدان شهر تیر خوردند و مردند.

وقتی سروصدا را شنیدم پرده ها را کشیدم اما چند لحظه طول کشید معنای چیزی را که دیدم درک کنم: بدن های آن دو زن بیوه که دوستان هفتاد ساله بودند روی سنگفرش دراز شده بود، روسری های آنها افتاده بود و سبدهای خالی نان افتاده بود. استخری از خون چسبناک دورشان پراکنده بود. استخری که دایره ی به نسبت کامل را شکل داده بود و انگار سرچشمه اش یک جا بود.
افسرهای آلمانی مدعی شدند تک تیراندازها به این دلیل آن دو را زده اند که درصدد اعمال تلافی جویانه بوده اند و گویا در همه ی شهرهایی که تصرف می کردند همین بهانه را می آوردند. هیچ کاری مثل کشتن این دو پیرزن نمی توانست به این خوبی آتش طغیان شهر را شعله ور کند. اما زهرچشم گرفتن های آنها به اینجا ختم نشد و علاوه بر پایین آوردن مجسمه ی شهردار لکلرک، انبارهایمان را نیز آتش زدند.
تا بیست و چهار ساعت بعد همچنان در خیابان اصلی شهر رژه می رفتند و کلاه خودهای مخصوص رژه ی آنها زیر نور خورشید بی رمق زمستان برق می زد و ما و مردم شهر بیرون از مغازه هایمان ایستاده بودیم و در سکوتی مرگبار، فقط نگاه می کردیم. آن ها دستور دادند همه ی مردان شهر بیرون بیایند تا بتوانند آنها را شمارش کنند.
همه ی مغازه داران و دکه دارها، تعطیل کردند و از دادن خدمات و امکانات به آلمان ها امتناع کردند. اکثر ما برای روزهای سخت، غذا انبار کرده بودیم و می دانستیم که می توانیم از پس این چند وقت بر بیاییم. اوایل فکر می کردم آلمان ها در نهایت خسته می شوند و با توجه به مقاومت ها و خودداری های مردم شهر، درنهایت به شهر دیگری هجوم می بردند اما دست آخر فرمانده بکر اعلام کرد هر فروشنده ای که در طول ساعات روز، مغازه اش رو باز نکنه تیرباران می شود و تیر خلاصی بر تصوراتم زد. خیلی زود تنور نانوایی ها روشن و ساطور قصابان تیز شد. مغازه ها، قصابی ها، دکه ها و حتی "له کِف رژ" یکی بعد از دیگری باز شدند. به ناچار، شهر کوچک ما به سوی یک زندگی توام با طغیان و ترشرویی هل داده شد.
تنها هجده ماه طول کشید تا دیگر چیزی برای خریدن در شهر نماند. روابط سنت پرون با همسایگانش قطع شده بود و دیگر از محموله های غیرقانونی کمک های ارسالی که از بازار سیاه می آمد خبری نبود و حتی دیگر در جریان اخبار هم نبودیم. بیشتر مواقع برایمان سخت بود باور کنیم فرانسه ی عزیز و آزادمان، یادش رفته که ما در رنج و سختی به سر می بریم. برخلاف ما، به آلمان ها اصلا بد نمی گذشت. خیلی خوب و مفصل غذا می خوردند و حتی اسب هایشان که در اصل مال مردم شهر بود چاق تر و فربه تر از همیشه شده بودند و آلمان ها، گندم های آسیاب شده ای که قرار بود نان شوند را برای صاحبان جدیدِ مزارع تصرف می کردند. آن ها حتی به غذاهایی که از مزرعه های خود به دست می آوردیم نیز رحم نمی کردند، چه برسد به انبارهای پرشده از شراب های مرغوبمان.
کاش تنها به همین ها ختم می شد. هر هفته، یکی به طرز وحشتناکی بر درِ خانه های شهر می کوفت و لیست اقلام جدیدی که نیاز بود را به ما می داد: قاشق ها، پرده ها، بشقاب ها، قابلمه ها و ماهی تابه ها. هر از چندگاهی هم یک افسر برای سرکشی می آمد و پس از بازرسی و بررسی کامل، یک فهرست از اجناس قابل استفاده تهیه می کرد و کمی بعد سربازان برای بردن آنها می آمدند. البته چک ها و دست نوشته هایی هم می دادند تا در ازای وسایل به تاراج رفته مان، پول دریافت کنیم اما تا الان در سنت پرون، هیچکس رنگ پول آن ها را ندیده بود.
- «داری چه می کنی؟».
- «دارم جاش رو عوض می کنم».
نقاشی را برداشتم و به گوشه ای از خانه که کمتر در دید بود بردم. داشتم دوباره آن را روی دیوار نصب می کردم که اورلین پرسید،
- «اون کیه؟».
به سمتش برگشتم و گفتم:
- «منم، نمی بینی مگه؟».
- «اوه».
قصدش توهین نبود، اما حق داشت. دختری که در نقاشی بود زمین تا آسمان با این دخترک لاغر و استخوانی که رنگی بر صورت خاکستری اش نمانده بود و چشمان هشیارش خسته بود و هر روز در آینه به من نگاه می کرد، فرق داشت. با این حال سعی می کردم خیلی با او چشم در چشم نشوم.
- «این رو ادوارد کشیده؟».
- «آره، وقتی ازدواج کردیم».
- «تا حالا نقاشی هاش رو ندیده بودم، اونطور که توقع داشتم نیست».
- «منظورت چیه؟».
- «خوب، کمی عجیبه، رنگ هاش عجیبن. برای صورتت از سبز و آبی استفاده کرده. پوست مردم که سبز و آبی نیست و ببین چقدر درهم ریخته اس، خیلی هم منظم نکشیده».
- «اورلین بیا اینجا». به سمت نور پنجره رفتم و گفتم: «به صورتم نگاه کن، چی می بینی؟».
- «یه موجود عجیب الخلقه.»
دستش رو کشیدم و گفتم:
- «نه، درست نگاه کن. به رنگ های صورتم».
- «تو فقط رنگ و روت رفته».
- «درست نگاه کن. زیر چشم هام، روی گلوم. چیزی که توقع داری ببینی رو نبین، درست نگاه کن و بهم بگو واقعا چه رنگ هایی رو می بینی».
نگاهش آروم روی صوتم می چرخید.
- «آره زیر چشم هات آبی و بنفشه. و آره زیر گردنت سبز و حتی نارنجی. چه خبره، چه قدر رنگ تو صورتت داری. باید بریم دکتر دلقک خان».
- «ما همه دلقکیم. فقط ادوارد بهتر از هرکس دیگه ای این رو می دید».
اورلین پله ها را دوتا یکی بالا رفت تا هر چه زودتر صورت خودش را در آینه وارسی کند و آبی و بنفش هایی که بدون شک آنجا بودند را پیدا کند.
او زیاد هم دنبال بهانه ای برای نگاه کردن به آیینه نبود؛ این اواخر به چشم دو دختر جذاب آمده بود پس با تیغ اصلاح قدیمی پدرمان، وقت زیادی را صرف اصلاح صورت نرم و جوانش می کرد تا با این کار سنش را بیشتر نشان دهد.
هلن درحالی که به نقاشی نگاه می کرد گفت:
- «خیلی دوست داشتنیه. اما...».
- «اما چی؟».
- «کلاَ نگه داشتنش رو دیوار ریسک بزرگیه».
وقتی آلمان ها در لیل پیشروی کردند به هیچ یک از آثار هنری که به نظرشان توطئه آمیز می آمد رحم نکردند و همه را سوزاندند.
- «نقاشی ادوارد خیلی تو چشمه و متفاوته. از کجا می دونی داغونش نمی کنن؟».
هلن نگران بود، همیشه نگران بود. نگران نقاشی های ادوارد، خلق و خوی برادرمان، نامه ها و روزنوشت هایی که روی تکه های کاغذ می نوشتم و در گوشه کنار خانه قایم می کردم.
- «می خوام این جا جلوی چشمم باشه. جایی که بتونم ببینمش. خیالم از بابت امنیت بقیشون تو پاریس راحته».
از نگاهش مشخص بود که جوابم برایش قانع کننده نبوده است:
- «دلم رنگ می خواد هلن، زندگی. واقعا دیگه نمی تونم به نقاشی های ناپلئون یا اون سگ های ماتم زده ی پدر نگاه کنم و نمی خوام به اونا اجازه بدم...»
در حین گفتن این جمله از پنجره به بیرون نگاهی کردم؛ زمان استراحت سربازان آلمانی بود و سیگاری دود می کردند. حرفم را ادامه دادم:
- «که برام تعیین کنن تو خونه ی خودم به چی نگاه کنم».

نظرات کاربران درباره کتاب دختری که رهایش کردی

کتاب واقعا ذهن خواننده رو درگیر میکنه مخصوصا جایی که مجبور میشه بین دوزمان حال و گذشته پیوند برقرار کنه .بشدت توصیه میشه خوندنش
در 2 روز پیش توسط
متن در مقایسه با نسخه انگلیسی سانسور شده به همین علت دچار ایهام شده است
در 2 روز پیش توسط
مرسی :)
در 2 روز پیش توسط
سلام، من میخواستم چند تا نکته که با خوندن نظرات خیلی از دوستان متوجه شدم فقط مشکل من نیست و خیلیها این مشکلات رو دارند با شما در میون بگذارم. قیمتهای دلاری خیلی بالاست. یک اپلیکیشن خوب و مانا فقط به فروش فکر نمیکنه! اینو در نظر داشته باشید که خدمات به مشتری از همه چیز مهمتره، این که الان خیلیها با وجود مشکلات زیاد اپلیکیشن ، ازش استفاده میکنند شاید به خاطر اجبار و دسترسی نداشتن به منابع دیگه هست. مجموعه کتابهای چند جلدی کامل نیست . قسمت درباره کتاب اشتباه دارد .نکته دیگه اینکه لطفا اطلاعات اورجینال ( قبل از ترجمه) کتاب هم در اون قسمت درج کنید. مهارت و معلومات مترجم رو در نظر داشته باشید و از ترجمه هر کسی استفاده نکنید. .لطفا به نظرات توجه کنید.
در 3 روز پیش توسط
رمانی زیبا ک از پایان داستان تا لحظه اخر قابل پیش بینی نبود...
در 3 روز پیش توسط