فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب سه خواهر

کتاب سه خواهر

نسخه الکترونیک کتاب سه خواهر به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۳,۶۶۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب سه خواهر

سه خواهر، همچنان که نام آن می‌گوید، نمایشنامه‌ای است بیانگر مقطعی از زندگی سه دختر بازمانده از ژنرالی در گذشته، به ترتیب سنی: ماشا، اولگا و جوان‌ترین آنها ایرنا، که با برادرشان آندری در ملکی ییلاقی از یک شهرستان زندگی می‌کنند. همگی با سواد و روشنفکرند و زبان‌دان، اما معلوم نیست فرانسه‌دانی آنان در این محیط روستایی به چه کارشان می‌آید. پس از روی عادت یا به طریق اظهار فضل در میان کلام خود مرتبا الفاظ و جملات فرانسوی می‌پرانند، و این خود برای آنان راهی است برای گریز از همین احساس بی‌فایدگی. ماشای شوهردار که در مرد چیزی جز بلاهت نمی‌بیند به افسری از یک هنگ که در آن حدود استقرار یافته دل می‌بازد، و پیداست این عشق با رفتن واحد نظامی از آنجا به مأموریتی در جای دیگر ناتمام و بی‌ثمر می‌ماند. توزنباخ، افسری که به قول خودش خانواده‌اش از او به‌دقت در مقابل کار مراقبت می‌کرده‌اند، ایرنا را دوست می‌دارد، و تصمیم می‌گیرد پس از ازدواج و بعد از عمری تن‌پروری و بیکارگی از ارتش خارج و به بنّایی مشغول شود، اما در دوئلی با یک افسر جوان و جلف بر سر هیچ و پوچ کشته می‌شود؛ به همین سادگی، و مدعوین میهمانی با شنیدن خبر کشته شدن او بیشتر از این جهت احساس ناراحتی می‌کنند که مجلس میهمانی خراب شده است.

ادامه...
  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.65 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۳۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب سه خواهر

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

اشخاص نمایش:

پروزوروف، آندری سرگیویچ
Prozorov, Andry Serghyeevich
ناتاشا، ناتالیا ایوانوونا : نامزد او، بعدها همسرش
Natasha, Natalia Ivanovna
اولگا سرگیونا، اولیا
Olga Serghyeevna, Olia
ماشا، ماریا سرگیونا
Masha, Maria Serghyeevna
ایرنا، ایرنا سرگیونا: خواهرانش
Irena, Irena Serghyeevna
کولیگین، فیودور ایلیچ: دبیر دبیرستان پسرانه، شوهر ماشا
Koolyghin, Fiodor Ilyich
ورشینین، الکساندر ایگناتیویچ :سرهنگ دوم، فرمانده توپخانه
Vershinin, Alexandr Ignatyevich
بارون توزنباخ، نیکولای لووویچ :  ستوان ارتش
Baron Toozenbach, Nikolai Lvovich
سولیونی، واسیلی واسیلیچ : ستوان ارتش
Soliony, Vassily Vassilich
چبوتیکین، ایوان رومانیچ:  پزشک ارتش
Chebutykin, Ivan Romanich
روده، ولادیمیر کارلوویچ: ستوان دوم
Rodا, Vladimir Karlovich
فدوتیک، الکسی پتروویچ: ستوان دوم
Fedotik, Aleksey Petrovich
فراپونت، اسپیریدونیچ: حمال پیر استانداری
Frapont Spiridonich
آنفیسا :لله سابق بچه های پروزوروف، پیرزنی هشتاد ساله
Anfisa

ماجرا در یک شهرستان اتفاق می افتد.

کوتاه سخنی با خواننده و بیننده

نمایشنامه بلند سه خواهر، اثر فناناپذیر آنتون چخوف (ف ۱۹۰۴) نویسنده رئالیست و طنزپرداز نامور روس، را شمار بسیاری از منتقدان و اهل ادب شاهکار او، دست کم در میان نمایشنامه هایش، دانسته اند. البته گذشته از ماندگاری نمایشنامه های چخوف و اجرای همیشگی آنها در تئاترهای مغرب زمین، داستان های کوتاه او نیز همواره در شمار عالی ترین نمونه های این نوع ادبی قرار داشته است.
سه خواهر، همچنان که نام آن می گوید، نمایشنامه ای است بیانگر مقطعی از زندگی سه دختر بازمانده از ژنرالی در گذشته، به ترتیب سنی: ماشا، اولگا و جوان ترین آنها ایرنا، که با برادرشان آندری در ملکی ییلاقی از یک شهرستان زندگی می کنند. همگی با سواد و روشنفکرند و زبان دان، اما معلوم نیست فرانسه دانی آنان در این محیط روستایی به چه کارشان می آید. پس از روی عادت یا به طریق اظهار فضل در میان کلام خود مرتبا الفاظ و جملات فرانسوی می پرانند، و این خود برای آنان راهی است برای گریز از همین احساس بی فایدگی. ماشای شوهردار که در مرد چیزی جز بلاهت نمی بیند به افسری از یک هنگ که در آن حدود استقرار یافته دل می بازد، و پیداست این عشق با رفتن واحد نظامی از آنجا به ماموریتی در جای دیگر ناتمام و بی ثمر می ماند. توزنباخ، افسری که به قول خودش خانواده اش از او به دقت در مقابل کار مراقبت می کرده اند، ایرنا را دوست می دارد، و تصمیم می گیرد پس از ازدواج و بعد از عمری تن پروری و بیکارگی از ارتش خارج و به بنّایی مشغول شود، اما در دوئلی با یک افسر جوان و جلف بر سر هیچ و پوچ کشته می شود؛ به همین سادگی، و مدعوین میهمانی با شنیدن خبر کشته شدن او بیشتر از این جهت احساس ناراحتی می کنند که مجلس میهمانی خراب شده است. آندری پیشتر آرزو داشته استاد دانشگاه شود، اما در عمل سر از عضویت در شهرداری درمی آورد. ناتاشا، زن او که پیش از ازدواج ادّعای حیا و نجابت می کرده، پس از عروسی، زنی آنچنان سلیطه و مبتذل از آب درمی آید که گفته اند چخوف او را به عنوان مبتذل ترین و منفورترین زنِ آثارش از روی الگوی زنی واقعی که می شناخته تصویر کرده است. دلخوشی همه افراد شرکت در میهمانی هایی است که در آنها چیزی جز شکمبارگی، عشرت های بی معنی، حرف های یاوه و از سر سیری و گاه بحث های روشنفکرمآبانه وجود ندارد؛ هر چند گهگاه در ضمن همین گفت و شنیدهای پس از خوردن و نوشیدن تا خرخره و آنگاه که می خواهند به پیشگویی آینده کشورشان بپردازند سخنانی جدّی و تامل انگیز نیز می شنویم از این جمله: «ابر مهیب پر رعد و برقی دارد بالای سرمان جمع می شود. توفان شدیدی دارد می آید که به زندگیمان تازگی ببخشد.» به نظر می رسد مردم در واپسین سال های حکومت نظام پوسیده و خودکامه تزاری انتظار دگرگونی شدید و بنیانکنی را می کشیده اند تا به زندگی سرشار از فقر و مشقّت و مذلّت مردم ستمدیده پایان دهد.
به هرحال، واقع نگری چخوف آنگاه که دست به دست طنز بی نهایت ماهرانه و در عین حال تلخ او می دهد، زندگی آن روزگار روسیان را همچون آینه ای شفاف بازتاب می دهد، رذالت ها و یاوگی ها را مایه تمسخر قرار می دهد و در متن یکنواخت پوچی ها و لودگی های عدّه ای، ارزش های زیبا و شایان تکریم انسان را در کسانی که معمولاً به هیچ گرفته می شوند برجسته می سازد، یعنی همان چیزی که رسالت اصلی ادبیات و هنرهاست.

خزان یکهزارو سیصدو هشتادو دو خورشیدی

پرده اوّل

اتاق پذیرایی خانه پروزوروف ها که از سالن رقص(۱) پشت آن با یک ردیف ستون مجزا شده. نیمروز است. در بیرون آفتابی شاداب می درخشد. در سالن رقص میز ناهارخوری گذاشته اند. اولگا در جامه آبی سیر دبیرهای دبیرستان، سرگرم تصحیح ورقه های شاگردانش است. می ایستد یا راه می رود. ماشا با لباس سیاه نشسته و کتاب می خواند. کلاهش روی دامنش است. ایرنا با جامه سپید ایستاده و اندیشه ناک است.

اولگا: درست یک سال پیش بود که پدرمان مرد، نه؟ یک همچو روزی، پانزدهم مه، روز نامگذاری تو ایرنا. یادم می آید که هوا خیلی سرد بود و برف می آمد. آن وقتها من خیال می کردم محال است بعد از او زنده بمانم؛ تو هم غش کرده بودی و مثل مرده بی حرکت افتاده بودی. و حالا یک سال گذشته و ما چقدر ساده درباره اش حرف می زنیم. تو سفید می پوشی و صورتت راست راستی بشاش است...

ساعت دوازده ضربه می زند.

خوب، ساعت هم دوازده تا زد. [مکث] یادم هست وقتی پاپا را به قبرستان می بردند یک دسته ارکستر ارتشی آمده بود. احترامات نظامی هم بود. آخر ژنرال بود، فرمانده تیپ. با این همه عده زیادی برای تشییع جنازه نیامده بودند. آخر باران تندی می آمد، باران و برف.
ایرنا: چه لزومی دارد تمام این خاطره ها را پیش بکشیم؟

بارون توزنباخ و سولیونی از پشت ستونهای کنار میز سالن رقص ظاهر می شوند.

اولگا: امروز آن قدر گرم است که می توانیم پنجره ها را چارطاق بگذاریم. با این همه هیچ برگی روی درختهای غان به چشم نمی خورد. پاپا یازده سال پیش سرتیپ شد و بعدش مسکو را ترک گفت و ما را هم با خودش برد. الآن چه خوب یادم می آید که همه چیز توی مسکو چقدر شکفته بود. همه چیز توی آفتاب و گرما غوطه می خورد. یازده سال گذشته، هنوز هم تمامش یادم است. انگار همین دیروز آنجا را ترک کردیم. وای، خدایا! امروز صبح وقتی بیدار شدم و سَیلان آفتاب، همین آفتاب بهاری را دیدم، چقدر احساس دگرگونی و شادی کردم! احساس کردم چقدر اشتیاق دارم به زادگاهمان مسکو برگردم.
چبوتیکین: [به توزنباخ] ارواح بابات!
توزنباخ: قبول دارم، چرند است.

ماشا در کتابش فرو رفته، آهنگی را آهسته با سوت می زند.

اولگا: ماشا، سوت زدن را بس کن، این چه کاری است؟ [مکث] به نظرم همیشه باید این سردرد مداوم را داشته باشم چون مجبورم هر روز بروم مدرسه و درست تا غروب هی درس بدهم. مثل این که افکار آدمهای خیلی قدیمی به سرم زده. واقعا دارم حس می کنم نیروی جوانیم آب می شود. قطره قطره، روزبه روز. هر روز، توی تمام این چهار سال که در مدرسه کار می کنم... فقط یک آرزو داشته ام که هی شدیدتر می شود...
ایرنا: کاش فقط می شد به مسکو برگردیم! خانه را بفروشیم، زندگی اینجامان را به آخر برسانیم و برگردیم مسکو.
اولگا: آره، مسکو! به محض اینکه امکانش را پیدا کنیم.

چبوتیکین و توزنباخ می خندند.

ایرنا: فکر می کنم آندری به زودی استاد دانشگاه بشود. امکان ندارد به زندگی در اینجا ادامه بدهد... تنها مشکلمان طفلکی ماشاست.
اولگا: ماشا می تواند هر سال بیاید و تمام تابستان را مسکو پیش ما بماند.

ماشا آهسته سوت می زند.

ایرنا: همه چیز خودبه خود، به یاری خدا روبه راه می شود. [از پنجره بیرون را می نگرد.] هوا امروز چه باصفاست! درست نمی دانم چرا این قدر دلم شاد است. امروز صبح یادم آمد که روز نامگذاری من است و یکهو چقدر خوشحال شدم. به زمانی فکر کردم که بچه بودیم و مامان هنوز زنده بود. آن وقت چه خیالات عجیبی به من دست داد. چه فکرهای غریب و تکان دهنده ای!
اولگا: امروز چه قشنگ شده ای. واقعا جذاب به نظر می آیی. ماشا هم امروز قشنگ شده. آندری هم می توانست خوشگل باشد، اما دیگر خیلی گوشتالود شده. بهش نمی آید. در مورد خودم، من پا به سن گذاشته ام و خیلی لاغرتر شده ام. شاید چون دختر مدرسه ها عصبانیم می کنند. ولی امروز توی خانه ام، آزادم و سردردم از بین رفته. خودم را جوانتر از دیروز حس می کنم. من فقط بیست و هشت سالم است. از اینها گذشته... فکر می کنم هرچه مشیت خداست باید درست و خوب باشد. اما بعضی وقتها نمی توانم فکرش را نکنم که اگر ازدواج می کردم و توی خانه می ماندم، برام بهتر بود. [مکث] به شوهرم خیلی علاقه مند می شدم.
توزنباخ: [به سولیونی] جدا چقدر چرند می بافی. از گوش دادن به حرفهات خسته شده ام. [به اتاق پذیرایی می آید.] فراموش کردم به شما بگویم: امروز ورشینین، فرمانده جدید توپخانه مان به دیدنتان می آید. [کنار پیانو می نشیند.]
اولگا: از شنیدنش خوشوقتم.
ایرنا: پیر است؟
توزنباخ: نه، نه چندان. حداکثر چهل، چهل و پنج سال [آرام پیانو می زند.] آدم خوبی به نظر می آید. در واقع احمق نیست. تنها نقطه ضعفش این است که زیاد حرف می زند.
ایرنا: آدم جالبی است؟
توزنباخ: درست و حسابی. جز اینکه زن و مادرزن و دوتا دختر کوچولو دارد. دیگر اینکه این زن دومش است. همه را دعوت می کند و بهشان می گوید که زن و دوتا دختر کوچولو دارد. حتم دارم همین را به شما هم می گوید. زنش مثل اینکه مخش معیوب است، عین دخترها تور سر می اندازد، متصل فلسفه می بافد و لفظ قلم حرف می زند. اغلب هم دست به خودکشی می زند، ظاهرا برای اینکه شوهرش را اذیت کند. اگر من بودم، سالها پیش از دست همچو زنی در رفته بودم. اما او گردن گذاشته و فقط غر می زند.
سولیونی: [با چبوتیکین وارد اتاق پذیرایی می شوند.] حالا فقط می توانم سی کیلو را با یک دست بردارم. اما با دو دست، صد و حتی صدوبیست کیلو را هم بلند می کنم. از این نتیجه می گیریم که دو نفر قدرتشان درست دوبرابر یک نفر نیست، بلکه سه برابر است، البته اگر بیشتر نباشد.
چبوتیکین: [در حال وارد شدن روزنامه می خواند.] یک دستورالعمل برای درمان ریزش مو... دو سیر نفتالین را در نیم بطر الکل تقلیبی... حل کنید و روزی یک بار استعمال نمایید... [در دفترچه اش یادداشت می کند.] باید یادداشتش کنم. [به سولیونی] خوب وقتی من دارم برات شرح می دهم، چوب پنبه را می زنی در بطری و یک لوله شیشه ای از توی چوب پنبه رد می کنی، بعدش یک ریزه گرد زاج سفید معمولی برمی داری و...
ایرنا: ایوان رومانیچ، ایوان رومانیچ جان!
چبوتیکین: چه می گویی بچه جان، چه می گویی؟
ایرنا: بگویید ببینم چرا امروز این قدر خوشحالم؟ درست مثل اینکه دارم توی یک قایق با بادبانهای بزرگ و سفید سفر می کنم و بالای سرم آسمان پهناور آبی پهن شده و توی آن پرنده های بزرگ و سفید بال می زنند.
چبوتیکین: [هر دو دست ایرنا را با مهربانی می بوسد.] پرنده سفید کوچکم!
ایرنا: می دانید، امروز صبح وقتی بیدار شدم و دست و رویم را شستم، یکهو احساس کردم همه چیز دنیا برام روشن شده و راهی را که باید در زندگی بروم پیدا کرده ام. الان همه چیز را می دانم ایوان رومانیچ عزیزم. آدم از هر طبقه ای که باشد باید با عرق جبین خودش کار کند و همین است که به زندگی، خوشبختی و خوشنودی مفهوم و جهت می دهد. آخ، چه خوب است که آدم کارگر باشد، صبح علی الطلوع بیدار بشود و کنار جاده سنگ بکوبد ـ یا چوپان باشد، یا معلم مدرسه که بچه ها را تعلیم بدهد، یا لوکوموتیوران باشد. بهتر است گاو و اسب بود و کار کرد تا از آن جور زنهای جوان که لِنگ ظهر بلند می شوند و قهوه شان را توی رختخواب میل می کنند و بعد دو ساعت با سرو وضعشان ور می روند... چه وحشتناک! می دانید آدم توی هوای سوزان چه اشتیاقی به یک نوشیدنی خنک دارد؟ خوب، من هم همین قدر به کار اشتیاق دارم و اگر از همین امروز صبح زود بلند نشدم و حسابی کار نکردم، حق دارید از دوستیمان دست بکشید ایوان رومانیچ.
چبوتیکین: [باملایمت] باشد، باشد...
اولگا: پاپا عادتمان داده بود که سر ساعت هفت بلند بشویم، از این خاطر ایرنا همیشه ساعت هفت بیدار می شود ـ ولی اقلاً تا ساعت نه توی رختخواب می ماند و فکرهای پرت و پلا می کند. چه قیافه جدیی هم گرفته! [می خندد.]
ایرنا: وقتی حالت جدی دارم به نظرت عجیب می آید، چون همیشه مرا بچه حساب می کنی در حالی که بیست سالم است!
توزنباخ: این همه اشتیاق برای کار... خداوندا! چه خوب می توانم درک کنم! هیچ وقت توی عمرم دست به کار نزده ام. توی پطرزبورگ به دنیا آمدم، یک شهر بیکاره و بیگانه ـ توی خانواده ای که کار و غصه برایشان واقعا ناشناخته بود. یادم می آید وقتی از مدرسه نظام می رفتم خانه، یک گماشته چکمه هام را درمی آورد و من سرش غر می زدم و مادرم با نگاه تحسین آمیز مرا می پایید. هروقت هم که دیگران جور دیگر نگاهم می کردند، خیلی متعجب می شد. از من در مقابل کار با چه دقتی حمایت می کردند، اما شک دارم برای همیشه موفق شده باشند از من حمایت کنند ـ بله، خیلی هم شک دارم! وقتش رسیده؛ ابر مهیب پررعد و برقی دارد بالای سرمان جمع می شود. توفان شدیدی دارد می آید که به زندگیمان تازگی ببخشد! آره، حسابی هم می آید، کاملاً نزدیک شده. بساط این همه ولگردی و بی بند و باری و نفرت از کار را که جامعه ما از آن در عذاب است به هم خواهد زد. من می روم سر کار و تا بیست سی سال دیگر همه زنها و مردها به کار می پردازند. تک تک ماها!
چبوتیکین: من که نمی خواهم کار کنم.
توزنباخ: تو که به حساب نمی آیی.
سولیونی: شکر خدا که تا بیست و پنج سال بعد زنده نیستی. تا سه سال دیگر در اثر یک حمله می میری ـ یا من خودم از تو خلقم تنگ می شود و یک گلوله توی کله ات جا می دهم. آره دوست خوب من!

یک شیشه عطر از جیبش درمی آورد و روی سینه و دستهایش می پاشد.

چبوتیکین: [می خندد.] کاملاً درست است که من هیچ وقت کار نکرده ام. از وقتی که از دانشگاه بیرون آمده ام خودم را تکان هم نداده ام. حتی یک کتاب هم نخوانده ام، فقط و فقط روزنامه. [روزنامه دیگری از جیبش درمی آورد.] مثلاً ایناهاشش... من از طریق روزنامه می دانم که آدمی به اسم دوبرولیوبوف(۲) وجود داشته، اما این که چی می نوشته، کوچکترین اطلاعی ندارم... خدا خودش شاهد است...

کسی در طبقه پایین به طاق می کوبد.

ها! صدام می زنند که بروم پایین. کسی به ملاقاتم آمده. هم الان برمی گردم... [در حالی که به ریشش دست می کشد باشتاب خارج می شود.]
ایرنا: دارد بازی درمی آورد.
توزنباخ: آره، وقتی رفت جدی نشان می داد. ظاهرا می خواهد هدیه ای به تو بدهد.
ایرنا: من از این جور بازیها بدم می آید.
اولگا: آره، چندش آور است. همیشه کارهای احمقانه می کند.
ماشا: «درخت بلوط سبزی در انحنای ساحلی می روید و گرداگردش زنجیری زرین آویخته.»... [در حالی که آهسته آواز می خواند برمی خیزد.]
اولگا: ماشا، امروز افسرده ای.

ماشا کلاهش را بر سر می گذارد و آواز می خواند.

اولگا: کجا داری می روی؟
ماشا: خانه.
ایرنا: عجب کاری!
توزنباخ: ها! از مهمانی خواهرت می روی؟
ماشا: چه اهمیتی دارد؟ غروب برمی گردم. خداحافظ عزیز دلم. [ایرنا را می بوسد.] یک بار دیگر تمام خوشبختیهای دنیا را برایت آرزو می کنم. سابقها وقتی پاپا زنده بود معمولاً سی چهل تا افسر به مهمانی ما می آمدند. چه محفلهای پرشوری! و امروز ـ امروز چی داریم؟ یک آدم و نصفی. اینجا هم مثل توی قبر سوت و کور است. من می روم خانه. امروز دلم گرفته، غمگینم. به حرفهام گوش ندهید. [میان گریه می خندد.] بعدا باهم حرف می زنیم. اما عجالتا خداحافظ عزیزم، بالاخره یک جایی می روم...
ایرنا: [ناخوشنود] واقعا تو...
اولگا: ماشا، می فهمم چه می گویی.
سولیونی: اگر یک مرد بنای فلسفه بافی را بگذارد، به او می گویید فلسفه یا احتمالاً سفسطه، ولی اگر یک یا چندتا زن شروع به فلسفه بافی کنند، به آن می گویید... خوب چی می گویید؟ بعدا از من بپرسید!
ماشا: راجع به چی حرف می زنید؟ شما آدم را منگ می کنید!
سولیونی: هیچ چی.
«نبُد فرصت گفتن وای وای از آن پیش کافگنْد خرسش زپای»

مکث

نظرات کاربران درباره کتاب سه خواهر

من اهل نمایشنامه نیستم ، چون خوندنش برام راحت نیست ،فکر کردم داستانه ، امان از عجول بودن
در 2 سال پیش توسط گل پری بانو
چخوف
در 2 سال پیش توسط مهدی
👌
در 3 ماه پیش توسط رضا زارعی
لطفا نسخه ی صوتی رو هم بذارید
در 1 سال پیش توسط GGH...com
به نظرم قشنگ میاد ، ولی .....؟؟
در 2 سال پیش توسط nes....nk