فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب بهترین بچه‌ی عالم
مجموعه‌ی داستان‌های خیلی کوتاه

نسخه الکترونیک کتاب بهترین بچه‌ی عالم به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب بهترین بچه‌ی عالم

بچه توی ننو کنار تخت‌خوای بود. باشلق و لباس سرهم سفیدی داشت. ننو را تازه رنگ زده بودند. دور آن روبانی آبی خیلس کم‌رنگی بسته بودند و توی ننو تشکچه‌ی آبی بود. سه خواهر کوچک و مادر که تازه از رختخواب بلند شده بود و هنوز حالش به جا نبود، همراه با مادربزرگ دور بچه را گرفتند و او را تماشا می‌کردند که خیره نگاه می‌کرد و گاهی مشت خود را به دهان می‌برد. نمی‌خندید و لبخند هم نمی‌زد اما گاه و بی‌گاه پلک می‌زد و هر وقت یکی از دخترها چلنه‌ی او را بازی می‌داد، زبانش را بیرون می‌آورد و پس می‌کشد.

ادامه...
  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.91 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۹۲ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب بهترین بچه‌ی عالم

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



مقدمه

داستان تا چه حدی می تواند کوتاه باشد و در عین حال واقعاً داستان بماند؟ کتاب حاضر تلاشی است برای یافتن پاسخی درخور به این پرسش. پاسخی که به هر صورت قطعاً ذهنی است. خیلی، چه قدر است؟ داستان عالی و منسجمِ «یک داستان خیلی کوتاه» ارنست همینگوی حدود ۷۵۰ کلمه است و هیچ کدام از داستان های این مجموعه از آن بیش تر نیست. ضمناً هیچ کدام از داستان هایی که در این جا می خوانید از ۲۵۰ کلمه کم تر تجاوز نمی کند. جرومی اشترن همه ساله مسابقه ای را با عنوان بهترین داستان های کوتاه کوتاه جهان ترتیب می دهد و همه ساله در پاییز برندگان و داستان های آن ها در فصل نامه ی سان داگ: ساوت ایست ریویو معرفی می شوند. عنوان عمومی «دَم داستان» را برای این مجموعه برگزیده ایم. مجموعه ی دیگر که با عنوان «داستان ناگهان» طبقه بندی شده، در محدوده ی طول داستان تفاوت هایی با داستان های این مجموعه دارد. تفاوت مقدار کلمات حدود هزار کلمه است. داستان های این مجموعه کامل و پخته است. درست مثل همه ی داستان های دیگر و داستان های مطرح و جدی توفیق در نحوه ی بیان و عمق داستان است نه در تعداد کلمات، در شفافیت دید و اهمیتی است که به انسان می دهد. چشم اندازی که در آن خواننده قادر باشد تا جنسی از جنم زندگی واقعی بیابد.
اما کم هم می تواند گاه زیاد باشد. نگاه پرمعنی در لمحه ای از زمان، بیش از نگاهی ممتد یا خیره ماندن کارکرد دارد. داستان هایی که پیش روی شماست عرض شعبده نمی کند و صدای چهچهه ی فلوت نیست ، بلکه نمایشی کوتاه کوتاه یا قطعه ای موسیقایی است که حواس آدمی را جمع می کند. برخی از آن ها حال و هوایی خاص به آدم می بخشد و برخی ذهن آدم را بیدار می کند، بعضی از آن ها ما را به کسانی می شناساند که دوست شان داریم و برخی پدیده های نامانوس و ناشناخته اما قابل درک را در این جهان گسترده اما محدود پیش روی ما می گسترد. بعضی از آن ها یک تنه چند کارکرد دارد و برخی همه را یک جا دارد و این یعنی همان چیزی که هر داستان خوبی به خواننده می دهد، طول و تفصیلش فرقی نمی کند.
هدف اولیه ی ما در گردآوری این مجموعه ارائه ی داستان هایی بود که در یک صفحه جا بگیرد و خواننده اول و آخر داستان را یک جا داشته باشد و به نوعی قرائتی متفاوت از داستان عرضه کردیم. بنابراین با چنین پیش فرضی داستانی در دو صفحه و حجم هفتصد و پنجاه کلمه را به عنوان فرض کلی و حد نهایی مناسب جلوه می داد. مشتاقانه به جست وجوی چنین داستان هایی پرداختیم. اسم آن ها را گذاشتیم «دَم داستان» تا توجه خواننده و تمرکز او به هم نخورد و نگاه و حواس او پرت نشود. داستان هایی که «فی الفور» درک می شود. طی مدت سه سال مجموعه ای گرد آوردیم، مجموعه ای شامل چندین هزار داستان. صدها داستان را از آن مجموعه ی اولیه به دوستان ادیب و دانشجویان ادبیات دادیم تا بخوانند. قرار شد داستان ها را بخوانند و از یک تا ده نمره بدهند. و از آن میان با در نظر گرفتن رتبه بندی خودمان و آن ها معدلی گرفتیم و این مجموعه گرد آمد. بحث با ناشر هم این بود که هر داستان در یک صفحه و نهایتاً دو صفحه بگنجد. البته در این میانه مشکلات طراحی را در نظر نیاورده بودیم و یک نواختی متن که خواننده را خسته می کرد در محاسبات ما نیامده بود.
خط سیر سریع و مینیمالیستی این داستان ها مشخصه ی کلی آن هاست. جالب است که بدانید ذائقه ی عمومی برای ایجاز در داستان طی سالیان دراز نوساناتی داشته است. پنجاه سال پیش داستان خیلی کوتاه را فقط مجلات آوانگارد مثل لیبرتی چاپ می کرد اما تا پانزده سال پیش مجلات وزین و معتبر ادبی داستان زیر پنج صفحه چاپ نمی کردند. کار ساده ای نیست که بگوییم نویسنده ها چنین داستان هایی نمی نوشتند یا آن که دبیران بخش های ادبی از پذیرفتن آن ها سر باز می زدند. اما من به عنوان کسی که هم نویسنده بودم و هم دبیر ادبی با اطمینان می گویم که دبیران ادبی در آن زمان داستان های خیلی کوتاه را نمی پذیرفتند و سَبُک می دانستند. حالا بگذریم از این که تعدادی آن ها را بوالهوسی به حساب می آوردند.
بعد نویسندگان قَدَری مثل ریموند کارور، جویس کرول اوتس به این داستان ها پرداختند و در مجلات معتبری مثل نورث امریکن ریویو هم به چاپ رساندند. در پایان دهه ی هشتاد شکل و فرم داستان خیلی کوتاه با عناوین دَم داستان و داستانِ ناگهان با اقبال فراوان روبه رو شد. داستان های بسیار کوتاه زیر هزار کلمه بازار را پُر کرد. طوری که الان شما را با مجموعه ای در یک جلد آشنا می کنیم. خوش آمدید، خوش آمدید و خوش آمدید. بخوانید و لذت ببرید. دَم داستان در نسل نو داستان نویسی حکایتی تازه است.
خوشحالیم که با شما و داستان خوانان و دانشجویان ادبیات در زمینه ی طول داستان هم بحثی داشته باشیم و این داستان ها را با یک سوال تقدیم کنیم. یک داستان چه قدر می تواند کوتاه باشد و در عین حال داستان...؟

جیمز توماس

لون اوتو(۱)

اشعار عاشقانه

مرد شعرهای عاشقانه ی روز سنت ولنتاین را برایش نوشته است. خیلی قشنگ شده است و بیان احساسات و عواطف خالصانه اش را به بهترین شکل در بر دارد. عواطفی از آن دست را معمولاً در خود نمی یافت. لطافتی که به لطافت از ما بهتران شبیه شده. تصویرپردازی و کلام آن از شفافیت برخوردار است، شکلی که پیچیده اما روان است. بارها و بارها شعر را با صدای بلند برای خودش می خواند. باورش نمی شود به این خوبی شعر گفته باشد. بهترین شعری است که نوشته.
همین امشب برای طرف می فرستد. به محض آن که نامه می رسد، درست به موقع، روز سنت ولنتاین آن را باز می کند و می خواند. حتماً میخکوب می شود و از زیبایی و شور و جلوه ی شعری آن کیف می کند. آن را همراه با نامه های دیگرش کنار می گذارد. محض خاطر او آن را دوست می دارد، درست مثل نامه های دیگری که به خاطر آن ها او را دوست داشت. آن را به کسی نشان نمی داد. آخر خیلی گوشه گیر است و با کسی اختلاط نمی کند، همینش را هم دوست داشت.
بعد از آن که شعر را با خطی خوش نوشت و برای او فرستاد، نسخه ای هم برای پوشه ی خودش تایپ می کند. تصمیم می گیرد نسخه ای برای یکی از مجلات وزین ادبی بفرستد که تا آن وقت با آن کار نکرده بود. درباره ی تقدیم شعر تردید داشت، که احتمالاً اسباب خجالت می شد. خجالت از زنش و خیلی چیزهای دیگر. سرانجام از تقدیم نامه ی شعر چشم می پوشد. نسخه ای هم از آن برای زنش تهیه می کند. بعد هم بنا می گذارد تا نسخه ای برای زنی شاعر در انگلستان بفرستد که شعرهای او را واقعاً درک می کند. نسخه ای برای او می نویسد و تقدیم نامه را محدود به دو حرف اول اسم و شهرت او می کند. چند روزی طول می کشد تا به دست او برسد. چند روز دیرتر، اما او حتماً به این فکر می کند که چند روز پیش از روز سنت ولنتاین به فکرش بوده است.

برت لات(۲)

شب

بیدار شد. فکر کرد صدای نفس کشیدن بچه شان را از اتاق بغلی می شنود. صدایی آرام و تقریباً بی صدا. دم و بازدم.
به زنش دست زد. اتاق آن قدر تاریک بود که او را نمی دید، اما حرکاتش را حس می کرد. جابه جایی پتو و ملافه. زیر لب گفت: «گوش کن.»
زن نامفهوم چیزی گفت: «دیروز، چرا دیروز نشد؟» دوباره به خواب رفت.
مرد گوش خواباند، با آن که صدای نفس کشیدن زنش را می شنید که سنگین و پرصدا بود، در پس آن پرده ی نازک یخ زده صدای نفس کودک را می شنید.
کف پوش چوبی سرما را به جان او دواند. دستش را جلو گرفت ، وقتی دستگیره را پیدا کرد، صدای زندگی کودک را حس کرد.
سر انگشت های او در هال به اتاق بغلی هدایتش کرد. بعد در آستانه ی اتاقی بود به تاریکی مال خودش و به همان اندازه تهی. نور تاریکی را جر داد.
اتاق البته خالی بود. به تخت بچه دست نزده بودند، ملحفه مچاله شده بود و بالش و تشک چروک داشت. هنوز جای کله ی بچه روی بالش به چشم می خورد. روی میز آبی کوچولو پر از مداد رنگی و کاغذ کاردستی و چسب مایع بود.
چراغ را خاموش کرد و گوش ایستاد. صدایی نمی شنید. برگشت و از اتاق بیرون رفت. و از هال به اتاق خود تن کشید. دست هایش آویزان بود و سر انگشت ها کمکی به او نمی کرد.
هر شب همین طور بود، درست مثل یک رو یا. اما نه.

خولیا آلوارس(۳)

برف

سال اولی که به نیویورک رفتیم آپارتمان کوچکی اجاره کردیم نزدیک مدرسه ی مذهبی کاتولیک ها که خواهران نیکوکار تنومند با جامه ی بلند و سیاه در آن درس می دادند. لباس هایشان آن ها را متمایز می کرد درست مثل عروسک با لباس عزا. آن ها را خیلی دوست داشتم. مخصوصاً معلم کلاس چهارم خواهر «زوئه» با آن لحن مادربزرگانه اش. می گفت من اسم قشنگی دارم. به من یاد داد که طرز تلفظ صحیح آن را به همه ی هم شاگردی ها یاد بدهم.
یو ـ لان ـ دا. چون تنها شاگرد مهاجر کلاس بودم مرا روی نیمکت اول جدا از سایرین نشانده بودند تا خواهر زوئه بدون آن که مزاحم دیگران شود به من تعلیم بدهد. به آرامی لغت های تازه را صداکشی می کرد تا تکرار کنم: خشکشویی، کورن فلیکس، قطار زیرزمینی، برف.
دیری نگذشت که آن قدر انگلیسی یاد گرفتم تا بفهمم قرار است جهنمی به پا شود. خواهر زوئه برای بچه های حیرت زده ی کلاس می گفت که در کوبا چه خبر است. موشک های روسی کوبا، نیویورک را نشانه رفته بود. رئیس جمهور کندی هم نگران به نظر می رسید و توی تلویزیون توضیح می داد که شاید مجبور باشیم به جنگ کمونیست ها برویم. در مدرسه آموزش مقابله با خطر حمله ی هوایی داشتیم. زنگ گوش خراش که به صدا درمی آمد، می ریختیم توی راهرو، دراز می کشیدیم و سر خود را می پوشاندیم. فکر می کردیم موی سرمان می ریزد و استخوان های مان پوک می شود. توی خانه من و مادر و خواهرم برای صلح جهانی دعا می کردیم. لغات تازه ای می شنیدیم. بمب هسته ای، خاکستر رادیواکتیو و پناهگاه. خواهر زوئه نشان مان داد چه طور اتفاق می افتد. تصویر قارچی را روی تخته سیاه کشید و نقطه های درهم و برهم خاکستر را نشان مان داد که بفهمیم غبار اتمی ما را می کشد.
هوا رو به سردی می رفت. نوامبر و بعد دسامبر. صبح که از خواب بیدار می شدم ، هوا تاریک بود. در هوای خیلی سرد که به مدرسه می رفتم؛ بخار دهانم را می دیدم. یک روز صبح توی کلاس نشسته بودم و بیرون از پنجره را نگاه می کردم و حواسم به کلاس نبود. در آسمان نقطه هایی را دیدم که خواهر زوئه شبیه آن ها را روی تخته سیاه کشیده بود. اول تک و توک بود بعد زیاد شد و زیادتر. جیغ کشیدم: «بمب! بمب!»
خواهر زوئه این سو و آن سو دوید و با شتاب به طرف من آمد. دامن سیاه بلندش پف کرده بود. چند تا از دخترها گریه سردادند.
قیافه ی وحشت زده ی خواهر زوئه آرام شد: «یولاندا! عزیزم این برف است. برف.» و خنده سرداد.
تکرار کردم : «برف»، و نگران چشم به پنجره دوختم. شنیده بودم که در زمستان از آسمان امریکایی ها بلورهای سفیدی فرو می ریزد. از روی نیمکت سرک می کشیدم تا گرد سفیدی را ببینم که بر پیاده رو و روی ماشین ها می نشست. هر دانه با دیگری فرق داشت. خواهر زوئه می گفت هر دانه ی برف با آن یکی فرق دارد درست مثل آدم ها که نمی توانند جای هم دیگر را بگیرند.

گریگوری برن هام(۴)

جمع ناخالص

تعداد یخچال هایی که داشتم: ۱۸. تعداد تخم مرغ های گندیده ای که پرت کردم: ۱. تعداد حلقه های ازدواج که دست کردم: ۳. تعداد استخوان هایم که شکست: ۰. تعداد نشان های شجاعت: ۰. تعداد دفعاتی که به زنم وفادار نماندم : ۲. تعداد دفعاتی که توی بازی گلف زمین بزرگ توپ را توی سوراخ انداختم : ۰. گلف زمین کوچک: ۳. تعداد شنای پی در پی حداکثر: ۲۵. اندازه ی دور کمر: ۳۲. تعداد موهای خاکستری: ۴. تعداد بچه: ۴. لباس کار: ۲. لباس شنا: ۲۲. سیگارهایی که کشیدم: ۸۳. تعداد دفعاتی که به سگ تیپا زدم: ۶۰. تعداد دفعاتی که سربزنگاه گیر افتادم، هر کاری: ۶۴. تعداد کارت تبریک هایی که فرستادم : ۸۳۱. تعداد کارت هایی که دریافت کردم: ۴۱۶. تعداد گل های آپارتمانی خشک شده ی تحت مراقبت من: ۳۴.
تعداد دفعاتی که بدون برنامه ریزی با افراد قرار گذاشتم: ۲. تعداد طنابی که زدم: ۹۸۲۳۱۶۰. تعداد سردردها: ۱۸۴. تعداد بوسه هایی که دادم: ۲۱۶۰۲. بوسه هایی که گرفتم: ۲۰۰۴۱. تعداد کمربندهایی که بستم: ۲۱. دفعاتی که گند زدم، خیلی گند: ۶ بار، گند قابل تحمل : ۱۵۰۰ بار. دفعاتی که جلوی چشم پدرم قسم خوردم: ۸۳۸. تعداد دفعاتی که در اردوی کلیسا شرکت کردم: ۱. تعداد خانه هایی که مالک آن بودم: ۰. تعداد خانه هایی که اجاره کردم: ۱۲. تعداد دفعاتی که قوز کردم: ۱۰۹۱. تعداد تعارفاتی که تکه پاره کردم: ۴۰۵۱، تعداد تعارفاتی که به من کردند: ۲۲۴۹. تعداد دفعاتی که دستپاچه شدم: ۲۲۵۸. تعداد ایالت هایی که رفتم: ۳۸. تعداد برگه های جریمه: ۳. تعداد دوست دخترهایم: ۴. تعداد دفعاتی که از وسایل توی پارک افتادم، تاب: ۳ بار، بارفیکس: ۲ بار، الاکلنگ: ۱ بار. تعداد دفعاتی که توی خواب پرواز کردم: ۲۸. دفعاتی که از پله افتادم : ۹. تعداد سگ: ۱، گربه: ۷. تعداد معجزه هایی که شاهد آن بودم: ۰. تعداد توهین هایی که به من شد: ۸۹۶۳، توهین هایی که من کردم: ۱۰۰۳۸. تعداد تلفن های اشتباهی: ۷۳. تعداد زمانی که حرف نزدند: ۳۳. دفعاتی که دو شاخه ی تلفن را توی پریز برق کردم: ۱. دفعاتی که بادم در رفت: ۱۲۰. دفعاتی که به پشتم زدند: ۱۸۱. دفعاتی که آرزو کرده بودم بمیرم: ۲. دفعاتی که به خودم اطمینان نداشتم: ۴۵۸. دفعاتی که موقع کتاب خواندن خوابم برد: ۵۱۳. دفعاتی که دوباره به دنیا آمدم: ۰. دفعاتی که دچار یاس فلسفی شدم: ۱. دفعاتی که استخوان توی گلویم گیر کرده، استخوان جوجه: ۴، ماهی: ۶، متفرقه: ۳. دفعاتی که حرف پدر و مادرم را باور نکردم: ۲۳۹۷۸. چمن زنی به مایل: ۳۵۷۵. تعداد لامپ هایی که عوض کردم: ۲۷۳. شماره تلفن خانه ی دوران کودکی : ۳۸۴۰۶۲۱۵۸۴۴. تعداد برادرها: ۳، برادر ناتنی: ۱. دفعاتی که مزاحم زن ها شدم: ۵. تعداد پله هایی که بالا رفتم: ۷۴۵۸۲۱، پله هایی که پایین رفتم: ۷۴۳۶۰۹. تعداد اشتراک مجلات: ۴۱. دفعاتی که دریازده شدم: ۱. دفعاتی که خون دماغ شدم: ۱۶. تعداد دفعاتی که مقاربت داشتم: ۴۰۱۳. تعداد ماهی هایی که گرفتم: ۱. دفعاتی که آهنگ «ستاره ها» را شنیدم: ۲۴۱۰. تعداد بچه هایی که بغل کردم: ۹. دفعاتی که یادم رفته بود می خواهم چه بگویم: ۶۳۱.

جان آپدایک (۵)

بیوه

س ـ چه جای دنجی داری.
ج ـ سعی می کنم خوب نگهش دارم. اما خیلی سخت است، سخت.

س ـ چند سال از آن موقع گذشته؟
ج ـ هفت سال. این سپتامبر که بیاید هفت سال. روی همان صندلی می نشست. همان جایی که تو نشسته ای، بعد تمام کرد. درست مثل یک آهِ از ته دل و بعد تمام کرد.

س ـ خوش به حالش. این طور رفتن هم سعادتی است. همه مان یک روز باید برویم.
ج ـ همه همین را می گویند. کشیش و مامور کفن و دفن. باید شاکر باشم اما اگر این قدر ناغافل نبود کم تر جا می خوردم. این قدر که راحت رفت، انگار از دنیا سیر شده بود.

س ـ خب. باورم نمی شود. اما من به خودت علاقه دارم، خودت در تمام این سال ها. جداً خیلی خوب مانده ای.
ج ـ از همان موقع قرص خوردن را کنار گذاشته ام. این دکترهای امروز فقط بلدند قرص بنویسند که راستش آدم را بکشند. همیشه گیج بودم و یک پایم از پای دیگر بزرگ تر به نظر می رسید. دستم همیشه گزگز می کرد. از وقتی قرص نمی خورم دیگر خوب شده.

س ـ وضع روحی ات چه طور است؟
ج ـ اگر منظورت این است که سرپا هستم باید از وضع ظاهرم بفهمی و نپرسی. کمی فراموشکار شده ام ولی همیشه بوده ام. می دانم اگر وسط اتاق بایستم و صبر کنم سراغم می آید. مثل خواب است. اوایل آشفته می شدم اما حالا هر وقت ساعت سه صبح بیدار می شوم می دانم که نیاز جسمی ام است. آدم باید به جسمش اعتماد کند. فکر می کنم همین باشد.

س ـ منظورم از وضع روحی غم تنهایی و خودخوری و اندوه بیش تر است. از وقتی که بیوه شده ای.
ج ـ خوب اول فضاست. نه اول اشباح بعد فضا.

س ـ اشباح؟
ج ـ بلی اشباح. همان جا هستند. تمام مدت با من حرف می زنند، به من می گویند راه بروم و وحشت نکنم. تمام شب چفت و بست در را به صدا در می آورند. درست مثل روز روشن. خیلی وقت ها دیده ام که خود به خود می جنبند.

س ـ شاید بهتر باشد صندلی ها را عوض کنم.
ج ـ نه نه لازم نیست، همان جایی که هستی بنشین. دفعه ی اول که نیست.
س ـ گفتی بعدِ اشباح فضاست؟
ج ـ تا دلت بخواهد. تا دلت بخواهد. هیچ وقت آسمان را این طور ندیده بودم. بعد از هفتاد سال زندگی به آسمان نگاه نکرده بودم. یعنی مثل دیروز نگاه نکرده بودم. ابرهایی که نوک شان برگشته بود مثل رشته کوهی سروته. یا چه می دانم نوشته ای خیس آن قدر عجیب بود که نمی توانم درست شرح دهم. چه قدر درخت! درخت ها سر به هم می سایند و از هوا جان می گیرند. این حرف ها به زبان که می آید احمقانه به نظر می رسد.

س ـ از قرار پس از زمان فوت شوهرت به زندگی عرفانی رو آورده ای؟
ج ـ عرفانی نه، عملی. مثلاً مالیات بر درآمد را خودم حساب می کنم. چه مالیات ایالتی چه فدرال. قبلاً اصلاً نمی دانستم که از ارقام و اعداد لذت می برم. از مردم. می دانی که همه جور دوست دارم. کم هم نیستند. گوشی تلفن را برمی دارم و زمین می گذارم. فکر می کنم منظورم از فضایی که گفتم این است که آدم می تواند خودش مرتب کند بی آن که کسی باشد که با فضای خودش او را هل بدهد. وقتی ساعت چهار صبح بلند می شوی که علف های هرز را بکنی و بزنی زیر آواز، کسی نمی گوید خل شده ای.

س ـ تو همیشه برای خودت می خوانی؟
ج ـ مطمئن نیستم.

س ـ نمی خواهم فضولی کنم.
ج ـ پس نکن.
آدم باید در مصاحبه با سالمندان خودش را برای این جور تغییرهای ناگهانی و بستن باب صحبت آماده کند.
مسائل انسانی بر اثر مرور زمان چنان نازک و شکننده شده که به کتابی با اوراق پوست پیازی می ماند که عبارات صفحه ی بعد هم پیداست. نزدیکی و فشردگی آن ها به هم، به آینه ی آغشته به جوهر می ماند که یکی را به دیگری ربط می دهد. پارانویا حالت طبیعی ارگانیسم رو به زوال است. تصعید شرط اجتناب ناپذیر فرشته هاست. چهره ی گشاده ی بیوه زن که از آرامش عجیبی برخوردار بود در هم کشیده شد به تیزی الماسی که سطح شفاف مصاحبه را برید. باید برمی گشتیم به نوشتن.

س ـ ولی خانم منظور فضولی نبود. این جا قصد داریم باتوجه به مثبت بودن اظهارات شما مخاطبین زیادی را جمع کنیم، می دانید که در این عصر بیوه ها ارزش زیادی دارند. مخصوصاً برای آن هایی که خود را تنها می دانند.
ج ـ شما تنها نیستید. نیستید. نه.

اسکات راسل سندرز(۶)

دباغ فیلسوف

پدربزرگ ژنرال یولسیس گرانت رئیس جمهور بعدی ایالات متحده ی امریکا در پیلگریم کانتی دباغی می کرد و کفش می دوخت. همسایه ها او را به اسم نوح گرانت می شناختند. آدم زبان بسته ای که کارش دباغی بود و از او پاافزار می خریدند. هر کس هم وضع مالی مناسبی داشت چکمه می خرید.
مدت ها کسی انتظار نداشت او بچه دار شود، حالا نوه دار شدن بماند. جداً نمی توانست سه چهار کلمه پشت سر هم ردیف کند و به خواستگاری برود. با این همه برخلاف شایعات خاله زنکی سرانجام ازدواج کرد. سر موعد مقرر صاحب پسری به اسم جسی شد که او هم پسری به اسم یولسیس آورد که صاحب یک دوجین پسر شد که خیلی از آن ها ناکام زیر خاک رفتند، بعضی شمالی بودند، بعضی کنفدرات.
هرچند زندگی اش از راه دباغی پوست حیوانات شکار شده می گذشت، با این همه دوست نداشت موجودی را بکشد. تمام عمر گلوله ای در نکرده بود. همه جور پوستی دور او کپه شده بود: خرس، سگِ آبی، گوزن، سمور، گربه ی وحشی، روباه، یوزپلنگ، گرگ و خز. سلسله ی جانوران توی دکه ی دباغی او پوست می انداختند. در دکه هر چه بیش تر دباغی می کرد ساکت تر می شد، انگار اسید دباغی قوه ی ناطقه ی او را از بین می برد. همسایه ها می گفتند، جانوری گنگ است میان جانوران گنگ دیگر.
نوح با وجود سکوت هیچ وقت از خیال پردازی وانمی ماند. شاید راهی پیدا می شد که پوست جانوران را بدون کشتن آن ها بکند، درست مثل گوسفندی که پشم آن را می چیدند. شاید راهی می یافت که گوزن ها و پلنگ ها چند تا پوست داشته باشند تا تعداد کم تری از آن ها را بکشند. بد هم نبود به جای سبزی و علف تخمی بکارند که پوست به عمل بیاید. خلاصه به این ترتیب نوح فیلسوف شد.
هر وقت که چربی پوست راکون را با گزلیک می تراشید و درفش خود را توی پوست سگ آبی می کرد، به غور و بررسی در اسرار کائنات می پرداخت و به معادلات اسرارآمیز فکر می کرد: با پوست نه خرس یک تفنگ می دادند؛ با چهل و سه تا یک اسب. با هشتاد و پنج تا صد پوست گوزن می شد یک جفت ورزا بخری. پوست خز هم همین قدر می ارزید، با یک سمور می شد یک روز سیاه مست شوی و با یک تخته پوست پلنگ یک هفته در همان حال بمانی. توی همه ی این معادلات اسراری بود. پدربزرگ یولسیس گرانت می گفت، اگر زیاد به این ماجرا فکر کنی می توانی راه های ستاره ها و علل جنگ را حدس بزنی.

جیم هینن(۷)

آن چه در طوفان یخ پیش آمد

یک سال زمستان کولاک شد. مردم وقتی می دیدند همه چیز یخ زده و می درخشد گفتند چه قدر قشنگ شده! اما باران یخ باز هم بارید. شاخه ی درختان مثل شیشه برق می زد. بعد مثل شیشه می شکست و خرد می شد. یخ روی پنجره ها را پوشاند طوری که همه ی چیزهای بیرون از خانه مات دیده می شد. کشاورزها احشام خود را راندند داخل طویله ها تا از سرما در امان بمانند. اما قرقاول ها نه. چشم های بسته شان را یخ پوشاند.
بعضی از کشاورزها با اسکیت از کناره ی راه های یخ زده سریدند تا با چوب دستی قرقاول های اسیر توی گودال های منجمد را درو کنند. بچه ها هم برای پیدا کردن قرقاول توی طوفان یخ از خانه بیرون زدند. آن ها نقطه های تیره ی کنار پرچین را دیدند. قرقاول بودند، لابد. پنج شش تایی می شدند. بچه ها به آرامی سر می خوردند تا یخ روی برف ها را نشکنند. سریدند تا رسیدند کنار قرقاول ها، قرقاول ها سرشان را لای بال ها فرو برده بودند و نمی دانستند که دیده می شوند.
بچه ها آرام زیر باران یخ ایستادند. نفس های شان به صورت بخاری گرم و آرام بیرون می آمد. قرقاول ها نفس نفس می زدند، بخار نفس شان تند تند بیرون می آمد. بعضی از آن ها سرشان را بیرون آوردند و تکان دادند. اما برف و یخ انگار کورشان کرده بود. پسرها با خودشان تخماق و گونی نداشتند. دست خالی آمده بودند. آن ها بالای سر قرقاول ها به هم دیگر نگاه کردند. هر کدام منتظر بودند دیگری کاری کند. روی قرقاولی بپرد یا سنگ به کله ی قرقاول بکوبد. چیزهای دوروبرشان توی باران یخ برق می زد و قندیل می بست. سیم خاردار، پایه های پرچین، ساقه های شکسته ی علف حتی تخم چمن توی لایه ای از یخ به زرده ی تخم مرغ وسط سفیده می مانست. قرقاول ها به جوجه های توی تخم می ماندند که هنوز سفیدی بر سر و روی شان برق می زد. یخ روی کلاه و بارانی پسرها سفت می شد. آن ها هم تا چند دقیقه ی دیگر از یخ پوشیده می شدند.
بعد یکی از پسرها گفت هیس. کتش را درآورد. آستین کت را که کشید تکه های یخ خرد شد و به زمین ریخت. توی کت گرم و خشک بود. او دو تا از قرقاول ها را با کت خود پوشاند و زیر و بالای کت را بست و مثل حفاظی دور و بر آن ها را محکم کرد. پسرهای دیگر هم همین کار را کردند. آن ها همه ی قرقاول های بی پناه را پوشاندند. قرقاول های ماده ی ریز و خاکستری و نرهای درشت قهوه ای را لای کت ها پیچیدند. حالا باران به پیراهنشان می خورد و خیس شان می کرد و بعد یخ کردند. در دشت لیز سریدند جلو پاشان را نگاه نمی کردند. به سوی نورهای مات خانه شان که می دویدند یخ صورت شان را می پوشاند و پوست شان می سوخت.

پاوائو پاولیچیچ (۸)

گناه وقایع نگار

روزگاری که وحشت حاکم بود، بازداشت های دسته جمعی در دستور روز قرار گرفت. غالباً شب ها این کار صورت می گرفت. گروهی با چهره ی پوشیده به در می کوفتند و دستور می دادند صاحبخانه خواب آلود لباس بپوشد. بعد هم او را به یکی از زندان های کوچک شهر می بردند که مثل قارچ در جای جای شهر می رویید. گاهی پاسبان ها تمام خانواده را یک جا بازداشت می کردند و مادربزرگ ها و بچه ها را هم که دم اجاق خواب بودند با خود می بردند.
جمعیت شهر روز به روز آب می رفت و گشتی ها سرتاسر شهر را عورکشان درمی نوردیدند و مردم را از خانه ها بیرون می کشیدند و توی خیابان ها خرکش می بردند. بسیاری از مردم شب ها با لباس می خوابیدند و بقچه و بندیل شان را زیر سر می گذاشتند و چرت می زدند، زیرا هر لحظه انتظار داشتند که ماموران بر سرشان آوار شوند. مردم حیرت می کردند که این قدر جا، در زندان های شهر هست، اما مدتی بعد هر خانه ای زندان شد، یکی پس از دیگری. بعد هر نفر را در خانه ی دیگری حبس می کردند. ثروتمندان را در خانه ی فقرا می چپاندند و برعکس، سربازها را به مدارس، کشیش ها را به پادگان، پزشکان و بیماران را به نجیب خانه ها و اراذل و اوباش را به صومعه ها راندند.
نیروی کار به شدت کاهش پیدا کرده بود و زندانی ها اکثر کارها را به عهده داشتند. از آن جا که آن ها مثل بقیه لباس می پوشیدند و آمارشان محرمانه بود تشخیص این که چه کسی زندانی است و چه کسی آزاد، کار دشواری بود. حتی زندانی ها را برای دستگیری مردم به کار می گرفتند. آن ها با خود شوشکه هم حمل می کردند، هرچند خود زندانی بودند.
تعداد بازداشت ها رو به فزونی می رفت. در میان قربانیان آتی مقامات مشهور شهر هم به چشم می خوردند. کشیش ها، تجار، رو سای ستاد ارتش، دژبان ها و کارمندان را هم با خود بردند. در پایان همه را زندانی کردند حتی اعضای هیات دولت را هم به زندان انداختند. هر کس دیگری را می پایید. همه زندانی بودند و کسی نمی دانست حکم و مجوز این بازداشت ها را چه مقامی صادر کرده است. همه حس می کردند که در اداره ی شهر سهمی دارند و در بازداشت افراد و تحمل زندان بی نصیب نیستند. از آن جا که همگی یک جور لباس می پوشیدند و از حقوقی مساوی برخوردار بودند، و همه تحت بازداشت قرار داشتند به کار خود ادامه می دادند، انگار نه انگار که حادثه ای اتفاق افتاده. آن ها زندگی عادی خود را ادامه می دادند و اگر کسی چیزی از آن ها می پرسید، احتمالاً اظهار رضایت می کردند.
چند سال بعد اساساً منکر هرگونه بازداشت و دستگیری می شدند و اعلام می کردند که همه ی این حرف ها ساخته و پرداخته ی مورخ مغرض، ناآگاه و فریب خورده بوده است.

گوردون لیش (۹)

ترس: چهار نمونه

دخترم از دانشکده تلفن کرد. او دانشجوی زرنگی است و همه ی نمره هایش عالی و از هر نظر نمونه به حساب می آید.
پرسید: «ساعت چند است؟»
گفتم: «ساعت دو.»
گفت: «خیلی خوب، الان ساعت دو است. ساعت چهار منتظرم باش. ساعت چهار طبق همان ساعت که الان دو است.»
گفتم: «با ساعت من.»
گفت: «خوب.»
حدود صد و پنجاه شصت کیلومتر راهی دشوار به نظر نمی آمد که با ماشین طی کند.
ساعت یک ربع به چهار به خیابان رفتم. می خواستم این کارها را بکنم: دنبال ماشین او بگردم. جای پارک برایش نگه دارم و وقتی او را دیدم برایش دست تکان بدهم.
یک ربع به پنج برگشتم به خانه، پیراهنم را عوض کردم ، کفش ها را دستمال کشیدم. توی آینه خودم را برانداز کردم که ببینم آیا شباهتی به پدرها پیدا کرده ام یا نه.
کمی بعد از ساعت شش، سر و کله اش پیدا شد.
پرسیدم: «راه بندان بود؟»
گفت: «نه.» و تمام شد.
درست سر شب کمی مانده به تمام شدن شام، سردلش را گرفت و کف اتاق پذیرایی از درد گلوله شد.
گفت: «شکمم»
گفتم: «آخر، یک مرتبه؟»
گفت: «درد شکم الان مرا می کشد. زود دکتر خبر کن.»
بیمارستان بزرگ و معروفی درست چند خیابان آن طرف تر از آپارتمان ما هست. کله گنده های شهر آن جا می روند، مقامات برجسته و آن هایی که سرشان به تن شان می ارزد.
با کمک دربان و مسئول آسانسور دخترم را به بیمارستان رساندم. در عرض چند دقیقه دو پزشک و یک دسته پرستار بالای سر او جمع شدند.
کناری ایستادم و کار آن ها را تماشا کردم. چند ساعتی گذشت تا توانستند او را به حال عادی برگردانند و مایل بودند تشخیص خود را اعلام کنند.
دل درد و انقباض ناگهانی عضلات شکمی که دلیل مشخصی نداشت. دردی که علت اصلی آن معلوم نبود و ارزش معاینه و پی گیری بیش تر نداشت.
بیمارستان را خودمان بدون کمک دیگران ترک کردیم. برای کوتاه کردن مسیر خانه از چند تونل پی در پی گذشتیم. با توجه به این که ساعت چهار صبح بود و هرچند فاصله زیاد نبود و یکی دو خیابان بیش تر به نظر نمی رسید، اما هرکدام از آن ها می توانست به حادثه ای مصیبت بار بینجامد. به همین دلیل از راه های زیرزمینی که بخش های بیمارستان را به هم مربوط می کرد استفاده کردیم و سرانجام بیرون آمدیم و به خیابان رسیدیم. توی خیابانی بودیم که کسی در آن به چشم نمی خورد تا آن که چشم مان به یک نفر افتاد. مرد جوانی که از ماشینی به سراغ ماشین دیگر می رفت. زیر بغلش چیزی حمل می کرد. به نظرم رسید که چتر بسته باشد. پارچه ی سیاه و بست های نقره ای.
قطعاً چیزی نبود که به نظر می رسید. احتمالاً وسیله ای بود برای باز کردن قفل و این چیزها که لای چتر پنهان بود. تا پا به پیاده رو گذاشتیم طرف برگشت نگاه مان کرد بعد دوباره برگشت سر کارش. ماشین ها را امتحان می کرد، با درها ور می رفت ، گاهی هم با چیزی که در دست داشت به شیشه ی ماشین ها می زد.
به دخترم گفتم: «نگاه نکن!»
دخترم گفت: «بلی؟»
گفتم: «یکی آن طرف خیابان در ماشین ها را باز می کند، برنگرد نگاهش کنی. راهت را برو انگار که ندیده ای.»
دخترم گفت: «کجاست؟ من نمی بینمش!»
دخترم را خواباندم و لیست هزینه ی بیمارستان را گذاشتم روی میزم. سرم را به بالش تکیه دادم و گوش ایستادم. صدایی به گوش نمی رسید.
قبل از آن که تسلیم خواب شوم فقط این موضوع توی ذهنم بود. پسری را توی اتاق پانسمان آن طرف اتاق دخترم خوابانده بودند. دلم می خواست هر بار که دستش را بخیه می زدند و داد می زد، فریاد سر بدهم. پسرک داد می زد: «بکش بیرون! بکش بیرون!»
هر وقت دکتر می خواست زخم را هم بیاورد و آن را بدوزد، پسر جیغ می کشید. درباره ی احساس خودم فکر کردم که وقتی آن ناله را می شنیدم در من جان می گرفت. پسرک می خواست سوزن را بیرون بکشند. گمانم دردش بدتر از چیزی بود که آن ها را وامی داشت بدوزند.
بعد خدمات فوریت های پزشکی را در نظر آوردم که به قبض اتاق عمل و بعد پیراهن های اتو کشیده با اتوی دستی تعبیر می شد.

نظرات کاربران درباره کتاب بهترین بچه‌ی عالم