فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب آقای بوگندو

کتاب آقای بوگندو

نسخه الکترونیک کتاب آقای بوگندو به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب آقای بوگندو

کتاب «آقای بوگندو» نوشته دیوید ویلیامز ( -۱۹۷۱)، نویسنده، کمدین، بازیگر و مجری برنامه‌های تلویزیونی، است. شهرت او علاوه بر بازیگری به شو‌ها و برنامه‌های تلویزیونی‌اش برمی‌گردد که توانسته بسیاری از مخاطبان را به خود جلب کند. ویلیامز همچنین کتاب‌هایی برای گروه سنی کودک و نوجوان نوشته که ازجمله کتاب‌های پرفروش بازار نشر هستند. «آقای بوگندو» جایزه کتاب‌های خنده‌دار رولد دال در سال ۲۰۱۰ را به دست آورده و تصویرگری آن را تصویرگر نامدار انگلیسی کوئنتین بلیک، تصویرگر آثار رولد دال و برنده جایزه کریستین آندرسن، بر عهده داشته است. در این کتاب، ماجراهایی فضایی تخیلی در انگلیس اتفاق می‌افتد و در آن هیچ‌کس از نیش شوخ‌طبعی نویسنده بی‌نصیب نمی‌ماند، حتی ملکه انگلیس! کتاب «آقای بوگندو» این‌طور شروع می‌شود تا مخاطب شکی در هویت و ویژگی‌ای قهرمان داستان نداشته باشد: ««آقای بوگندو» بو می‌داد. یعنی که بوی گند می‌داد. او میان بوگندوها، بوگندوترین بوگندو بود.» در بخش دیگری از این کتاب «آقای بوگندو» می‌خوانیم: «کلوی، دختربچه‌ای از یک خانواده‌ی مرفه است که هر روز در راه مدرسه آقای بوگندو، پیرمرد بی‌خانمان را می‌بیند که روی نیمکتی در پارک نشسته است. کلوی سرانجام شجاعتش را جمع می‌کند تا با این پیرمرد مهربان که چشم‌های غمگینی دارد صحبت کند. و دوستی آن‌ها آغاز می‌شود. هنگامی‌که به نظر می‌رسد احتمال بیرون کردن آقای بوگندو از شهر وجود دارد، کلوی او را در انبار خانه‌شان مخفی می‌کند... و درحالی‌که سعی دارد این راز را مخفی نگه دارد، متوجه می‌شود که آقای بوگندو هم رازی دارد که نمی‌تواند به‌راحتی از آن پرده بردارد رضی هیرمندی مترجم خوش‌نام کتاب‌های کودک و نوجوان، ترجمه این کتاب را بر عهده داشته است که پیش‌ازاین آثاری چون «درخت بخشنده»، «سرگذشت لافکادیو»، «الفبای انگلیسی عمو شلبی»، «آهنگ رزم»، مجموعه «آقای گام»، «خاطرات صد در صد واقعی یک سرخ‌پوست نیمه‌وقت» و .. منتشرشده است.

ادامه...
  • ناشر نشر قطره
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 4.29 مگابایت
  • تعداد صفحات ۲۱۴ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب آقای بوگندو

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۲.سکوت سرد

آنابل گفت: «مادر؟»
مادر جویدن غذایش را تا آخر به پایان رساند، آن را قورت داد و بعد بالاخره جوابش را داد. «بله، عزیز دلم؟»
«کلوی یه لحظه ی پیش یکی از سوسیس هاش رو از روی بشقابش برداشت و زیر دستمال سفره اش قایم کرد.»
عصر روز شنبه بود و خانواده ی کرام(۵) پشت میز ناهارخوری شان نشسته بودند و بدون این که برنامه های پرطرفدار تلویزیونی را تماشا کنند، شامشان را می خوردند. مادر غذا خوردن و تماشای هم زمان تلویزیون را ممنوع کرده بود. گفته بود چنین کاری «کار عوام است». خانواده ی آن ها مجبور بودند در سکوت سردی بنشینند و در حالی که به دیوارها خیره شده بودند، شامشان را بخورند. گاهی هم مادر موضوعی را برای گفت وگو انتخاب می کرد، معمولاً این که اگر اختیار کشور دست او بود، چه کارهایی می کرد. این موضوع مورد علاقه ی او بود. مادر مدیریت یک مرکز آرایشی را رها کرده بود تا به پارلمان راه یابد و شکی نداشت که روزی نخست وزیر می شود.
مادر نام گربه ی سفید ایرانی شان را به تبعیت از ملکه ی انگلیس، الیزابت(۶) گذاشته بود. عاشق این بود که باکلاس به نظر برسد. در طبقه ی پایین خانه یک دستشویی داشتند که درش همیشه قفل بود و فقط مخصوص «مهمان های بسیار مهم» بود، انگار قرار بود روزی یکی از اعضای خانواده ی سلطنتی از آن استفاده کند. یک دست فنجان و نعلبکی چینی را برای صرف شام در یکی از کابینت ها گذاشته بود که فقط مخصوص «بهترین ها» بود و حتی یک بار از آن استفاده نکرده بودند. مادر حتی در باغ از خوشبوکننده ی هوا استفاده می کرد. هرگز بیرون نمی رفت و هرگز جواب زنگ در را نمی داد، مگر این که سر و وضعش کاملاً بی نقص بود و گردنبند مروارید گران بهایش را به گردن انداخته بود و موهایش را آن قدر اسپری زده بود که برای سوراخ کردن لایه ی اوزون کافی بود. آن قدر به بی اعتنایی و خودبزرگ بینی عادت کرده بود که کم مانده بود بینی اش همیشه در هوا باقی بماند. این عکس مادر است.



واقعاً باکلاس به نظر می رسد، نه؟ تعجبی ندارد که پدر (اصرار داشت وقتی مادرشان نبود او را بابا صدا کنند) زندگی کاملاً متفاوتی را دوست داشت و معمولاً تا وقتی با او حرف نمی زدند، چیزی نمی گفت. مرد قدرتمند و قوی هیکلی بود، ولی زنش باعث می شد از درون احساس کوچک بودن کند. بابا فقط ۴۰ سال داشت، ولی موهایش ریخته بود و همیشه کمی قوز می کرد. ساعت های طولانی در یک شرکت ماشین سازی در حومه ی شهر کار می کرد.
مادر پرسید: «یه سوسیس زیر دستمال سفره ات قایم کردی، کلوی؟»
کلوی با عصبانیت گفت: «تو همیشه واسه ی من دردسر درست می کنی!»
این حقیقت داشت. آنابل دو سال از کلوی کوچک تر بود. از آن بچه هایی بود که پدر و مادرها فکر می کنند بی نقص هستند، ولی بچه های دیگر از آن ها خوششان نمی آید، چون همیشه سعی می کنند خود را خوب نشان دهند.
آنابل عاشق این بود که کلوی را به دردسر بیندازد. گاهی روی تختش در اتاق صورتی رنگش در طبقه ی بالا غلت می زد و گریه کنان فریاد می کشید: «کلوی، از روی من بلند شو! دردم اومد!» در حالی که کلوی در سکوت مشغول مطالعه در اتاق خودش بود. کلوی می دانست که آنابل خیلی بدذات است. حداقل ذات بدش را همیشه به خواهرش نشان می داد.
کلوی با ناراحتی گفت: «ببخشید، مادر، خودش افتاد رو دامنم.» خیال داشت آن سوسیس را یواشکی به آقای بوگندو بدهد. تمام طول بعدازظهر به او فکر کرده بود. به این که در آن شب سرد و تاریک ماه دسامبر، در حالی که آن ها در خانه ی گرم و نرمشان نشسته و غذا می خوردند، او بیرون در سرما می لرزید.
مادر دستور داد: «خب پس، کلوی، سوسیس رو از روی دامنت بردار و بذار روی بشقابت. من حتی از این که واسه شام داریم سوسیس می خوریم خجالت می کشم. به پدرتون گفتم بره مغازه و یه کم فیله ی ماهی خاردار بخره، ولی با این سوسیس ها برگشته. اگه یکی سرزده بیاد خونه مون و ببینه که از این غذاها می خوریم، واقعاً خجالت می کشم. حتماً فکر می کنن ما یه مشت وحشی بی تمدنیم!»
بابا به اعتراض گفت: «ببخشید، همسر عزیزم، فیله ی ماهی خاردارشون تموم شده بود.» در حالی که حرف می زد چشمکی به کلوی زد و شک او را درباره ی این که تعمداً به دستور مادر عمل نکرده بود، به یقین تبدیل کرد. کلوی لبخند محوی به او زد. او و پدرش هر دو عاشق سوسیس و بسیاری از غذاهای دیگری که مادرشان دوست نداشت بودند، مثل همبرگر، ماهی کولی، نوشابه های گازدار و به ویژه بستنی قیفی آقای وی پی که مادرش از آن متنفر بود. می گفت: «من هرگز حاضر نیستم چیزی رو که از وانت می خرن بخورم. ترجیح می دم بمیرم.»
وقتی غذایشان تمام شد، مادر گفت: «خب، واسه جمع کردن بساط شام همه کمک می کنن. آنابل، فرشته ی کوچولوی من، تو میز رو تمیز کن. کلوی، تو ظرف ها رو بشور. همسرم، تو ظرف ها رو خشک کن.» وقتی می گفت «همه کمک کنن» منظورش همه غیر از خودش بود. در حالی که سایر اعضای خانواده به وظایفشان عمل می کردند، مادر روی کاناپه ای دراز می کشید و پوست یک شکلات نعنایی نازک را می کند. به خود اجازه داده بود هر روز یک شکلات نعنایی بخورد. آن را آن قدر آهسته می خورد که خوردن هر کدام حدود یک ساعت طول می کشید.
فریاد زد: «بازم یکی از شکلات های نعنایی گرونم گم شده!»
آنابل نگاه سرزنش آمیزی به کلوی انداخت و بعد به اتاق غذاخوری برگشت تا بقیه ی بشقاب ها را بیاورد. زیر لب گفت: «شرط می بندم کار تو بود، چاقالو!»
بابا او را سرزنش کرد. «حرفای زشت نزن، آنابل.»
کلوی احساس گناه کرد، هر چند او نبود که شکلات های مادرش را کش رفته بود. همراه پدرش مثل همیشه جلو ظرف شویی ایستادند.
پدر پرسید: «کلوی، چرا سعی کردی یکی از سوسیس ها رو قایم کنی؟ اگه ازش خوشت نمیاد، می تونستی بهم بگی.»
«سعی نکردم قایمش کنم، بابا.»
«پس می خواستی چه کار کنی؟»
آنابل ناگهان با بقیه ی بشقاب های کثیف از راه رسید و کلوی و پدرش سکوت کردند. منتظر ماندند تا او برود.
«خب، بابا، اون ولگردی رو که همیشه روی نیمکت می شینه...»
«آقای بوگندو؟»
«آره. خب، احساس کردم اون و سگش خیلی گشنه شونه، می خواستم یکی دو تا از سوسیس ها رو ببرم واسشون.»
دروغ گفته بود، ولی دروغش چندان بزرگ نبود.
پدر گفت: «خب، فکر نکنم ضرری داشته باشه که یه کم به سگش غذا بدیم. ولی فقط همین یه بار، باشه؟»
«ولی...»
«همین یه بار، کلوی. وگرنه آقای بوگندو احساس می کنه هر روز باید به سگش غذا بدیم. یه بسته سوسیس پشت اون قوطی کرم فریش(۷) که خدا می دونه چیه قایم کردم. فردا صبح قبل از این که مادرت بیدار شه برات سرخش می کنم تا بدیشون به...»
مادر از اتاق پذیرایی فریاد زد: «شما دوتا دارین درباره ی چی پچ پچ می کنین؟»
پدر گفت: «داشتیم درباره ی این حرف می زدیم که از بین چهار تا بچه ی ملکه از کدومشون بیش تر خوشمون میاد. من از آن(۸) به خاطر مهارت هاش در اسب سواری خوشم میاد، ولی کلوی طرفدار پرنس چارلز(۹) و مجموعه ی گسترده ی بیسکوئیت های رژیمی شه.»
صدای مادر از اتاق بغلی گفت: «آفرین! ادامه بدین!»
پدر با خوشحالی به کلوی لبخند زد.

این کتاب ترجمه ایست از:
Mr. Stink
David Williams

نظرات کاربران درباره کتاب آقای بوگندو