فیدیبو نماینده قانونی نشر قطره و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب آقای بوگندو

نسخه الکترونیک کتاب آقای بوگندو به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب آقای بوگندو

کتاب «آقای بوگندو» نوشته دیوید ویلیامز ( -۱۹۷۱)، نویسنده، کمدین، بازیگر و مجری برنامه‌های تلویزیونی، است.
شهرت او علاوه بر بازیگری به شو‌ها و برنامه‌های تلویزیونی‌اش برمی‌گردد که توانسته بسیاری از مخاطبان را به خود جلب کند.
ویلیامز همچنین کتاب‌هایی برای گروه سنی کودک و نوجوان نوشته که ازجمله کتاب‌های پرفروش بازار نشر هستند.
«آقای بوگندو» جایزه کتاب‌های خنده‌دار رولد دال در سال ۲۰۱۰ را به دست آورده و تصویرگری آن را تصویرگر نامدار انگلیسی کوئنتین بلیک، تصویرگر آثار رولد دال و برنده جایزه کریستین آندرسن، بر عهده داشته است.
در این کتاب، ماجراهایی فضایی تخیلی در انگلیس اتفاق می‌افتد و در آن هیچ‌کس از نیش شوخ‌طبعی نویسنده بی‌نصیب نمی‌ماند، حتی ملکه انگلیس!
کتاب «آقای بوگندو» این‌طور شروع می‌شود تا مخاطب شکی در هویت و ویژگی‌ای قهرمان داستان نداشته باشد: ««آقای بوگندو» بو می‌داد. یعنی که بوی گند می‌داد. او میان بوگندوها، بوگندوترین بوگندو بود.»
در بخش دیگری از این کتاب «آقای بوگندو» می‌خوانیم:
«کلوی، دختربچه‌ای از یک خانواده‌ی مرفه است که هر روز در راه مدرسه آقای بوگندو، پیرمرد بی‌خانمان را می‌بیند که روی نیمکتی در پارک نشسته است. کلوی سرانجام شجاعتش را جمع می‌کند تا با این پیرمرد مهربان که چشم‌های غمگینی دارد صحبت کند. و دوستی آن‌ها آغاز می‌شود.
هنگامی‌که به نظر می‌رسد احتمال بیرون کردن آقای بوگندو از شهر وجود دارد، کلوی او را در انبار خانه‌شان مخفی می‌کند... و درحالی‌که سعی دارد این راز را مخفی نگه دارد، متوجه می‌شود که آقای بوگندو هم رازی دارد که نمی‌تواند به‌راحتی از آن پرده بردارد
رضی هیرمندی مترجم خوش‌نام کتاب‌های کودک و نوجوان، ترجمه این کتاب را بر عهده داشته است که پیش‌ازاین آثاری چون «درخت بخشنده»، «سرگذشت لافکادیو»، «الفبای انگلیسی عمو شلبی»، «آهنگ رزم»، مجموعه «آقای گام»، «خاطرات صد در صد واقعی یک سرخ‌پوست نیمه‌وقت» و .. منتشرشده است.

ادامه...

  • ناشر: نشر قطره
  • تاریخ نشر:
  • زبان: فارسی
  • حجم فایل: 4.29 مگابایت
  • تعداد صفحات: ۲۱۴صفحه
  • شابک:

چند صفحه از کتاب آقای بوگندو

۱.بخراشید و بو کنید

آقای بوگندو بو می داد. از هر جهت که تصور کنید بوی گند می داد. او در واقع بوگندوترین بوگندوی بوگندویی بود که تا به حال دیده اید.
بوی گند بدترین بوی ممکن است. بوی گند از یک بوی زننده بدتر است و بوی زننده از یک بوی مختصراً زننده بدتر است. بوی مختصرا زننده هم از یک بوی کمی زننده بدتر است و حتی یک بوی کمی زننده می تواند باعث شود شما به بینی تان چین بیاندازید.
تقصیر آقای بوگندو نبود که بوی گند می داد. هر چه باشد او یک ولگرد بی خانمان بود. خانه ای نداشت و به همین دلیل فرصتی نداشت که مثل من و شما حمام کند. به همین دلیل این بو بعد از مدتی بدتر و بدتر شد. این هم عکس آقای بوگندو.



در کت و شلوار شیکش خوش تیپ به نظر می رسد، مگر نه؟ ولی گول ظاهرش را نخورید. از روی عکس نمی توان بوی واقعی اش را تشخیص داد. این کتاب می توانست از نوع «بخراشید و بو کنید» باشد، ولی بوی آن آن قدر بد می شد که مجبور می شدید کتاب را در سطل آشغال بیاندازید. و بعد سطل آشغال را دفن کنید. در اعماق زمین.
سگ کوچکی که می بینید سگ آقای بوگندوست که دوشس(۱) نام دارد. دوشس یک گونه ی خاص از سگ ها نبود، یک سگ معمولی بود. او هم بو می داد، ولی نه به اندازه ی آقای بوگندو. هیچ چیزی در دنیا به اندازه ی آقای بوگندو بو نمی داد. البته غیر از ریشش. ریش آقای بوگندو پر از تکه های قدیمی تخم مرغ و سس و پنیری بود که سال ها پیش از دهانش روی ریشش افتاده بود. تا به حال ریشش را با شامپو نشسته بود، بنابراین ریشش هم بوی گند خاص خودش را داشت که از بوی اصلی آقای بوگندو بدتر بود.
یک روز آقای بوگندو سروکله اش در شهر پیدا شد و روی یک نیمکت چوبی قدیمی اسکان کرد. کسی نمی دانست او از کجا آمده و به کجا خواهد رفت. مردم شهر اکثراً با او مهربان بودند. گاهی چند سکه زیر پایش می انداختند و بعد در حالی که چشم هایشان پر از اشک شده بود با عجله راهشان را می گرفتند و می رفتند. ولی کسی واقعاً با آقای بوگندو رفتار دوستانه ای نداشت. کسی مکث نمی کرد تا با او گپ بزند.
تا این که یک روز دختربچه ای جسارتش را جمع کرد و با او صحبت کرد... داستان ما از همین جا آغاز می شود.
دخترک با صدایی لرزان و مضطرب گفت: «سلام.» این دختر کلوی(۲) نام داشت. فقط دوازده سالش بود و تا به حال با یک ولگرد حرف نزده بود. مادرش حرف زدن با «چنین موجوداتی» را برای او قدغن کرده بود. مادرش حتی دوست نداشت دخترش با بچه های مدرسه ی محلی گفت وگو کند. ولی کلوی فکر نمی کرد آقای بوگندو یک «موجود» باشد. او مردی بود که ظاهراً داستان بسیار جالبی برای تعریف کردن داشت... و کلوی عاشق داستان بود.
کلوی هر روز سوار بر ماشین پدر و مادرش در مسیر مدرسه ی خصوصی و گران قیمتش از جلو آقای بوگندو و سگش رد می شد. آقای بوگندو چه در روزهای آفتابی و چه در روزهای برفی همیشه همراه سگش روی آن نیمکت نشسته بود. کلوی در حالی که همراه خواهر کوچک و بداخلاقش آنابل(۳) روی صندلی چرمی عقب ماشین نشسته بود، از پنجره به آقای بوگندو نگاه می کرد و به فکر فرو می رفت.
میلیون ها فکر و سوال به ذهنش هجوم می آورد. او که بود؟ چرا در خیابان زندگی می کرد؟ تا به حال خانه ای داشته؟ سگش چه می خورد؟ آیا دوست یا خانواده ای نداشت؟ اگر داشت، آیا آن ها می دانستند که او بی خانمان است؟
کریسمس ها کجا می رفت؟ اگر می خواستی نامه ای برایش بنویسی، چه آدرسی را روی پاکت نامه می نوشتی؟ «نیمکت، همان نیمکتی که نزدیک ایستگاه اتوبوس است»؟ آخرین بار کی حمام کرده بود؟ آیا واقعاً اسمش آقای بوگندو بود؟
کلوی یکی از آن دخترهایی بود که عاشق فکر کردن است. گاهی روی تختش می نشست و داستان هایی درباره ی آقای بوگندو می ساخت. در حالی که در اتاقش نشسته بود، به انواع و اقسام داستان های عجیب و غریب فکر می کرد. شاید آقای بوگندو یک ملوان پیر قهرمان بود که در زندگی اش ده ها مدال شجاعت دریافت کرده بود، ولی نتوانسته بود به زندگی در خشکی عادت کند؟ یا شاید او یک خواننده ی اپرای معروف بود که یک شب، وقتی آواز یک نفره اش در سالن اپرای سلطنتی لندن به اوج خود رسیده بود، صدایش را از دست داده و دیگر نتوانسته بود آواز بخواند؟ یا شاید او در واقع یک جاسوس روس بود که خود را به شکل یک ولگرد درآورده بود تا از مردم شهر جاسوسی کند؟
کلوی چیزی درباره ی آقای بوگندو نمی دانست. اما آن روز که برای اولین بار با او حرف زد، از یک چیز مطمئن بود؛ این که آقای بوگندو بیش تر از او به اسکناس پنج پوندی که کلوی در دست داشت، احتیاج داشت.
آقای بوگندو تنها هم به نظر می رسید؛ نه فقط از این جهت که کسی دوروبرش نبود؛ به نظر می رسید در اعماق وجودش احساس تنهایی می کند. این کلوی را غمگین می کرد. او می دانست که تنها بودن چه حسی دارد. کلوی از مدرسه خوشش نمی آمد. مادرش اصرار داشت او را به یک مدرسه ی دخترانه ی مجلل بفرستد و کلوی در آن جا با کسی دوست نشده بود. از خانه ماندن هم چندان خوشش نمی آمد. هر جا می رفت، احساس می کرد به آن جا تعلق ندارد.
علاوه بر آن کلوی علاقه ای به کریسمس هم نداشت. می گفتند همه کریسمس را دوست دارند، مخصوصاً بچه ها. ولی کلوی از آن متنفر بود. از تزیینات درخت کریسمس، از ترقه ها، از سرودهای شب عید، از تماشای سخنرانی ملکه، از کلوچه های گوشتی، از این که هیچ وقت برف سنگینی نمی بارید، از این که مجبور بود همراه خانواده اش پشت یک میز بسیار دراز بنشیند و مهم تر از همه از این که مجبور بود فقط به خاطر این که ۲۵ دسامبر است، خود را خوشحال نشان دهد، متنفر بود.
آقای بوگندو گفت: «چه کاری از دستم برمیاد، خانم جوان؟» صدایش به نحو غیرمنتظره ای مودب و تحصیل کرده به نظر می رسید. از آن جا که هیچ کس قبل از آن با او حرف نزده بود، آقای بوگندو با شک و ظن مختصری به دختربچه ی تپل نگاه کرد. کلوی ناگهان وحشت کرد. شاید حرف زدن با این ولگرد پیر کار چندان عاقلانه ای نبود. او هفته ها و حتی ماه ها خود را برای این لحظه آماده کرده بود. ولی این چیزی نبود که او انتظارش را داشت.
بدتر از همه این که کلوی نمی توانست از راه بینی نفس بکشد. بوی بد او برایش آزاردهنده بود. این بو مانند یک موجود زنده بود که از سوراخ های بینی اش وارد می شد و گلویش را می سوزاند.
«اوم، خب، ببخشید مزاحمتون شدم...»



آقای بوگندو با کمی بی صبری گفت: «بله؟» کلوی تعجب کرد. او چرا آن قدر عجله داشت؟ تمام مدت روی آن نیمکت نشسته بود. مطمئناً قرار نبود بلند شود و جایی برود.
دوشس ناگهان چند بار پارس کرد و وحشت کلوی بیش تر شد. آقای بوگندو که ظاهراً متوجه شده بود، قلاده ی دوشس را که در واقع یک تکه طناب پاره بود کشید تا او را دعوت به سکوت کند.
کلوی با اضطراب گفت: «خب، خاله ام این اسکناس پنج پوندی رو واسم فرستاده که یه هدیه ی کریسمس بخرم. ولی چیزی لازم ندارم، پس فکر کردم بدمش به شما.»
آقای بوگندو لبخند زد. کلوی هم لبخند زد. لحظه ای به نظر می رسید آقای بوگندو پیشنهاد کلوی را خواهد پذیرفت، ولی آقای بوگندو به زمین نگاه کرد.
گفت: «ممنون. واقعاً لطف داری، ولی نمی تونم بگیرمش، متاسفم.»
کلوی گیج شده بود. پرسید: «آخه چرا؟»



«تو فقط یه بچه ای. پنج پوند؟ زیادی سخاوتمندانه اس.»
«فکر کردم...»
«واقعاً لطف کردی، ولی متاسفانه نمی تونم قبول کنم. بگو ببینم، چند سالته، خانم کوچولو؟ ده سال؟»
کلوی با صدای بلندی گفت: «دوازده!» قدش نسبت به هم سن و سالانش کوتاه بود، ولی دوست داشت تصور کند از بسیاری جهات دیگر بزرگ شده است. «من دوازده سالمه. نهم ژانویه می رم تو سیزده سال.»
«ببخشید. پس دوازده سالته. تقریباً سیزده سال. برو واسه خودت یه دونه از اون سی دی های آهنگ جدید بخر. نیازی نیست نگران ولگردی مثل من باشی.» لبخند زد. وقتی لبخند زد چشم هایش برق زد.
کلوی گفت: «اگه گستاخی نیست، می تونم یه سوال ازت بپرسم؟»
«البته که می تونی.»
«خب، واقعاً دوست دارم بدونم چرا روی یه نیمکت زندگی می کنین، نه توی یه خونه ای مثل خونه ی ما.»
آقای بوگندو کمی در جایش جابه جا شد و لحظه ای نگرانی بر چهره اش نشست. «داستانش طولانیه، عزیزم. شاید یه روزی برات تعریف کنم.»
کلوی مایوس شد. فکر نمی کرد روز دیگری در کار باشد. اگر مادرش می فهمید که او حتی با این مرد حرف زده بود، چه برسد به این که به او پول داده بود، پدرش را در می آورد.
کلوی گفت: «خب، ببخشید که مزاحمتون شدم. روز خوبی داشته باشین.» به محض این که این حرف را زد، چهره اش در هم رفت. عجب حرف احمقانه ای زده بود! او چگونه می توانست روز خوبی داشته باشد؟ او یک ولگرد پیر بوگندو بود و ابرهای تیره و تار آسمان را پر کرده بود. کلوی خجالت زده چند قدم در خیابان پیش رفت.
آقای بوگندو با صدای بلند گفت: «اون چیه رو پشتت، دخترم؟»
کلوی پرسید: «چی پشتمه؟» و سعی کرد از بالای شانه به پشتش نگاه کند. دستش را عقب برد و تکه کاغذی را از لباسش کند. به آن نگاه کرد.
روی کاغذ با حروف بزرگ و سیاه یک کلمه نوشته شده بود: بدبخت!
کلوی حسابی خجالت کشید. احتمالاً هنگام ترک مدرسه، روزاموند(۴) آن را با چسب نواری به پشتش وصل کرده بود. روزاموند همیشه به کلوی زور می گفت و او را مسخره می کرد؛ یا به خاطر خوردن شکلات و شیرینی، یا به خاطر این که ثروت پدر و مادرش از سایر دخترهای مدرسه کمتر بود، یا به خاطر این که دختری بود که در مسابقات هاکی هیچ یک از کاپیتان های تیم دوست نداشتند هنگام یارگیری او را انتخاب کنند.
آن روز هنگام ترک مدرسه، رزاموند چند بار دستی به پشت کلوی کشیده و گفته بود: «کریسمس مبارک.» و سایر دخترها خندیده بودند. اکنون کلوی دلیلش را می دانست. آقای بوگندو به زحمت از روی نیمکت بلند شد و کاغذ را از دست کلوی گرفت.



کلوی گفت: «باورم نمی شه تمام طول روز با این کاغذ این طرف و اون طرف رفتم.» از این که چشم هایش پر از اشک شده بود خجالت کشید، نگاهش را برگرداند و چند بار در نور آفتاب پلک زد.
آقای بوگندو با مهربانی گفت: «چی شده، دخترم؟»
کلوی بینی اش را بالا کشید و گفت: «خب، حقیقت داره دیگه! من واقعاً بدبختم.»
آقای بوگندو خم شد تا به او نگاه کند. بعد با لحن قاطعی گفت: «نه. تو بدبخت نیستی. بدبخت واقعی کسیه که این رو به لباست چسبونده.»
کلوی سعی کرد حرف او را باور کند، ولی نتوانست. تا جایی که به خاطر داشت همیشه حس یک بازنده ی بدبخت را داشت. شاید رزاموند و سایر دخترهای گروهش درست می گفتند.
آقای بوگندو گفت: «جای این کاغذ فقط یه جاست.» بعد کاغذ را مچاله کرد و مانند یک کریکت باز حرفه ای آن را مستقیم داخل سطل زباله انداخت. با دیدن این صحنه بلافاصله فکر جدیدی به ذهن کلوی رسید: آیا او زمانی کاپیتان تیم کریکت انگلیس بود؟
آقای بوگندو دست هایش را به هم مالید و گفت: «آدم باید از شر آشغال خلاص شه.»
کلوی زیر لب گفت: «خیلی ممنون.»
آقای بوگندو گفت: «قابلی نداشت. نباید اجازه بدی قلدرها بهت زور بگن.»
کلوی گفت: «سعی ام رو می کنم. از ملاقاتتون خوشحال شدم، آقای... اوم...» حرفش را نیمه تمام گذاشت. همه او را آقای بوگندو صدا می کردند، ولی کلوی نمی دانست که او خبر دارد یا نه. گفتن این کلمه جلوی او گستاخانه بود.
آقای بوگندو گفت: «بوگندو. منو بوگندو صدا می کنن.»
«از ملاقاتتون خوشبختم، آقای بوگندو. اسم من کلویه.»
آقای بوگندو گفت: «سلام، کلوی.»
کلوی گفت: «می دونین، آقای بوگندو، من ممکنه برم خرید. شما چیزی لازم ندارین؟ مثلاً یه قالب صابون یا هم چین چیزی؟»
آقای بوگندو جواب داد: «خیلی ممنون، دخترم. ولی صابون به دردم نمی خوره. آخه می دونی، همین پارسال حموم کردم. دلم یه کم سوسیس می خواد. عاشق سوسیس های خوشمزه ی چاقم...»



آقای بوگندو

دیوید ویلیامز

مترجم:مریم رفیعی





حق انتشار الکترونیک برای فیدیبو محفوظ است



۲.سکوت سرد

آنابل گفت: «مادر؟»
مادر جویدن غذایش را تا آخر به پایان رساند، آن را قورت داد و بعد بالاخره جوابش را داد. «بله، عزیز دلم؟»
«کلوی یه لحظه ی پیش یکی از سوسیس هاش رو از روی بشقابش برداشت و زیر دستمال سفره اش قایم کرد.»
عصر روز شنبه بود و خانواده ی کرام(۵) پشت میز ناهارخوری شان نشسته بودند و بدون این که برنامه های پرطرفدار تلویزیونی را تماشا کنند، شامشان را می خوردند. مادر غذا خوردن و تماشای هم زمان تلویزیون را ممنوع کرده بود. گفته بود چنین کاری «کار عوام است». خانواده ی آن ها مجبور بودند در سکوت سردی بنشینند و در حالی که به دیوارها خیره شده بودند، شامشان را بخورند. گاهی هم مادر موضوعی را برای گفت وگو انتخاب می کرد، معمولاً این که اگر اختیار کشور دست او بود، چه کارهایی می کرد. این موضوع مورد علاقه ی او بود. مادر مدیریت یک مرکز آرایشی را رها کرده بود تا به پارلمان راه یابد و شکی نداشت که روزی نخست وزیر می شود.
مادر نام گربه ی سفید ایرانی شان را به تبعیت از ملکه ی انگلیس، الیزابت(۶) گذاشته بود. عاشق این بود که باکلاس به نظر برسد. در طبقه ی پایین خانه یک دستشویی داشتند که درش همیشه قفل بود و فقط مخصوص «مهمان های بسیار مهم» بود، انگار قرار بود روزی یکی از اعضای خانواده ی سلطنتی از آن استفاده کند. یک دست فنجان و نعلبکی چینی را برای صرف شام در یکی از کابینت ها گذاشته بود که فقط مخصوص «بهترین ها» بود و حتی یک بار از آن استفاده نکرده بودند. مادر حتی در باغ از خوشبوکننده ی هوا استفاده می کرد. هرگز بیرون نمی رفت و هرگز جواب زنگ در را نمی داد، مگر این که سر و وضعش کاملاً بی نقص بود و گردنبند مروارید گران بهایش را به گردن انداخته بود و موهایش را آن قدر اسپری زده بود که برای سوراخ کردن لایه ی اوزون کافی بود. آن قدر به بی اعتنایی و خودبزرگ بینی عادت کرده بود که کم مانده بود بینی اش همیشه در هوا باقی بماند. این عکس مادر است.



واقعاً باکلاس به نظر می رسد، نه؟ تعجبی ندارد که پدر (اصرار داشت وقتی مادرشان نبود او را بابا صدا کنند) زندگی کاملاً متفاوتی را دوست داشت و معمولاً تا وقتی با او حرف نمی زدند، چیزی نمی گفت. مرد قدرتمند و قوی هیکلی بود، ولی زنش باعث می شد از درون احساس کوچک بودن کند. بابا فقط ۴۰ سال داشت، ولی موهایش ریخته بود و همیشه کمی قوز می کرد. ساعت های طولانی در یک شرکت ماشین سازی در حومه ی شهر کار می کرد.
مادر پرسید: «یه سوسیس زیر دستمال سفره ات قایم کردی، کلوی؟»
کلوی با عصبانیت گفت: «تو همیشه واسه ی من دردسر درست می کنی!»
این حقیقت داشت. آنابل دو سال از کلوی کوچک تر بود. از آن بچه هایی بود که پدر و مادرها فکر می کنند بی نقص هستند، ولی بچه های دیگر از آن ها خوششان نمی آید، چون همیشه سعی می کنند خود را خوب نشان دهند.
آنابل عاشق این بود که کلوی را به دردسر بیندازد. گاهی روی تختش در اتاق صورتی رنگش در طبقه ی بالا غلت می زد و گریه کنان فریاد می کشید: «کلوی، از روی من بلند شو! دردم اومد!» در حالی که کلوی در سکوت مشغول مطالعه در اتاق خودش بود. کلوی می دانست که آنابل خیلی بدذات است. حداقل ذات بدش را همیشه به خواهرش نشان می داد.
کلوی با ناراحتی گفت: «ببخشید، مادر، خودش افتاد رو دامنم.» خیال داشت آن سوسیس را یواشکی به آقای بوگندو بدهد. تمام طول بعدازظهر به او فکر کرده بود. به این که در آن شب سرد و تاریک ماه دسامبر، در حالی که آن ها در خانه ی گرم و نرمشان نشسته و غذا می خوردند، او بیرون در سرما می لرزید.
مادر دستور داد: «خب پس، کلوی، سوسیس رو از روی دامنت بردار و بذار روی بشقابت. من حتی از این که واسه شام داریم سوسیس می خوریم خجالت می کشم. به پدرتون گفتم بره مغازه و یه کم فیله ی ماهی خاردار بخره، ولی با این سوسیس ها برگشته. اگه یکی سرزده بیاد خونه مون و ببینه که از این غذاها می خوریم، واقعاً خجالت می کشم. حتماً فکر می کنن ما یه مشت وحشی بی تمدنیم!»
بابا به اعتراض گفت: «ببخشید، همسر عزیزم، فیله ی ماهی خاردارشون تموم شده بود.» در حالی که حرف می زد چشمکی به کلوی زد و شک او را درباره ی این که تعمداً به دستور مادر عمل نکرده بود، به یقین تبدیل کرد. کلوی لبخند محوی به او زد. او و پدرش هر دو عاشق سوسیس و بسیاری از غذاهای دیگری که مادرشان دوست نداشت بودند، مثل همبرگر، ماهی کولی، نوشابه های گازدار و به ویژه بستنی قیفی آقای وی پی که مادرش از آن متنفر بود. می گفت: «من هرگز حاضر نیستم چیزی رو که از وانت می خرن بخورم. ترجیح می دم بمیرم.»
وقتی غذایشان تمام شد، مادر گفت: «خب، واسه جمع کردن بساط شام همه کمک می کنن. آنابل، فرشته ی کوچولوی من، تو میز رو تمیز کن. کلوی، تو ظرف ها رو بشور. همسرم، تو ظرف ها رو خشک کن.» وقتی می گفت «همه کمک کنن» منظورش همه غیر از خودش بود. در حالی که سایر اعضای خانواده به وظایفشان عمل می کردند، مادر روی کاناپه ای دراز می کشید و پوست یک شکلات نعنایی نازک را می کند. به خود اجازه داده بود هر روز یک شکلات نعنایی بخورد. آن را آن قدر آهسته می خورد که خوردن هر کدام حدود یک ساعت طول می کشید.
فریاد زد: «بازم یکی از شکلات های نعنایی گرونم گم شده!»
آنابل نگاه سرزنش آمیزی به کلوی انداخت و بعد به اتاق غذاخوری برگشت تا بقیه ی بشقاب ها را بیاورد. زیر لب گفت: «شرط می بندم کار تو بود، چاقالو!»
بابا او را سرزنش کرد. «حرفای زشت نزن، آنابل.»
کلوی احساس گناه کرد، هر چند او نبود که شکلات های مادرش را کش رفته بود. همراه پدرش مثل همیشه جلو ظرف شویی ایستادند.
پدر پرسید: «کلوی، چرا سعی کردی یکی از سوسیس ها رو قایم کنی؟ اگه ازش خوشت نمیاد، می تونستی بهم بگی.»
«سعی نکردم قایمش کنم، بابا.»
«پس می خواستی چه کار کنی؟»
آنابل ناگهان با بقیه ی بشقاب های کثیف از راه رسید و کلوی و پدرش سکوت کردند. منتظر ماندند تا او برود.
«خب، بابا، اون ولگردی رو که همیشه روی نیمکت می شینه...»
«آقای بوگندو؟»
«آره. خب، احساس کردم اون و سگش خیلی گشنه شونه، می خواستم یکی دو تا از سوسیس ها رو ببرم واسشون.»
دروغ گفته بود، ولی دروغش چندان بزرگ نبود.
پدر گفت: «خب، فکر نکنم ضرری داشته باشه که یه کم به سگش غذا بدیم. ولی فقط همین یه بار، باشه؟»
«ولی...»
«همین یه بار، کلوی. وگرنه آقای بوگندو احساس می کنه هر روز باید به سگش غذا بدیم. یه بسته سوسیس پشت اون قوطی کرم فریش(۷) که خدا می دونه چیه قایم کردم. فردا صبح قبل از این که مادرت بیدار شه برات سرخش می کنم تا بدیشون به...»
مادر از اتاق پذیرایی فریاد زد: «شما دوتا دارین درباره ی چی پچ پچ می کنین؟»
پدر گفت: «داشتیم درباره ی این حرف می زدیم که از بین چهار تا بچه ی ملکه از کدومشون بیش تر خوشمون میاد. من از آن(۸) به خاطر مهارت هاش در اسب سواری خوشم میاد، ولی کلوی طرفدار پرنس چارلز(۹) و مجموعه ی گسترده ی بیسکوئیت های رژیمی شه.»
صدای مادر از اتاق بغلی گفت: «آفرین! ادامه بدین!»
پدر با خوشحالی به کلوی لبخند زد.

این کتاب ترجمه ایست از:
Mr. Stink
David Williams

نظرات کاربران
درباره کتاب آقای بوگندو