فیدیبو نماینده قانونی نشر ری‌را و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب شیر سیاه

کتاب شیر سیاه

نسخه الکترونیک کتاب شیر سیاه به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب شیر سیاه

چرا همیشه فکر می‌کردم که یک مادر به محض در آغوش کشیدن طفل تازه به دنیا آمده‌اش به سمت شادی و شادمانی خیز بر می‌دارد؟ چرا هیچکس نگفت که به هنکام خیز برداشتن و شادی و شادمانی، ممکن است سرم به سقف بخورد و تا مدت‌ها گیج و منگ باشم؟ چرا هیچکس نگفت که گذر از دالان بهشت به این راحتی نیست؟ چرا هیچ‌کس نگفت که برای مادر شدن با پیله‌های سفت و سخت را پاره کرد و با دو بال فرشته پرواز کرد؟ چرا فکر می‌کردم که امروز می‌توانم طفلی را به دنیا بیاورم و فردا هم چون گذشته، به زندگیم ادامه دهم، بدون اینکه در افکار و رفتار و عقاید و باورها دو روش زندگیم تغییری بدهم؟ . این کتاب با نام «بعد از عشق» و توسط ارسلان فصیحی نیز ترجمه شده است.

ادامه...
  • ناشر نشر ری‌را
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.57 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۰۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب شیر سیاه

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

درباره­ی نویسنده

«الیف شافاک» یکی از نویسندگان برجسته جهان و یکی از نویسندگان پرفروش­ترین رمان­های ترکی است که تشویق و تحسین جهانیان را برای خلق داستان­های پرشور غنایی و نوآورانه به خود اختصاص داده است. منتقدان از او به عنوان یکی از بارزترین صداها در ادبیات معاصر جهان یاد می­کنند. کتاب­های وی تاکنون در بیش از چهل کشور جهان ترجمه و چاپ شده است و بیشتر آن­ها جوایز جهانی گوناگونی را به خود اختصاص داده اند؛ از جمله کتاب «چهل قانون عشق» که تنها کمی پس از انتشار به چاپ «پانصدم» رسیدو برنده چندین جایزه مهم جهانی از جمله جایزه ادبی دوبلین شد و به قلم این مترجم در ایران نیز ترجمه و منتشر شد.
«الیف شافاک» در کتاب «شیر سیاه» با لحنی صریح و صادقانه همراه با مزاح و کنایه از تجربیات زندگی خود در تلاش برای هماهنگی و تعادل میان زندگی شخصی، شغل، همسرداری، بچه داری، مادری کردن و.... می­گوید. در این داستان زندگی، او سفر خود از هنرمندی آواره و سرگردان و مجرد تا مادری فداکار و متعهد را با لحنی زیبا و خوش طرح روایت می­کند. او احساس همدردی و همذات­پنداری با شش زن که هر کدام نشانه­ی یک بُعد از شخصیت اوست و گفت و گوها و بگومگوهای دائمی با آن­ها را به زیبایی به تصویر می­کشد.
او در میان این وجهه­های گوناگون و کیستی و هویت­ها، در آرزوی تعادل و هماهنگی و اتحاد و همبستگی است. شافاک تجربه­ی شخصی خود از دنیای زنان و مادران را با زندگی نویسندگان بزرگ و معروفی همچون سیلویا پلات(۲)، ویرجینیا ولف(۳)، سوفیا تولستوی(۴)، زلدا فیتز جرالد(۵)، آین راند(۶)، سایمون دو بوار(۷)، آلیس والکر(۸)، تونی موریسون(۹) لو اندریس سالومه(۱۰)، ربکا وست(۱۱)، مارگارت دوراس(۱۲)، ساندرا کیس نروس(۱۳) و... در هم می­آمیزد و درگیری­ها و کشمکش­های موجود در دنیای مادران متاهل و متعهد و شاغل را با مادران خودشیفته و خودخواه به رشته­ی تحریر درمی­آورد.
«شیر سیاه» نوشتاری متفکرانه، زیرکانه، اندیشمندانه و نسبتاً طنز از بحران هویت است که ممکن است برای هر زن در آستانه­ی مادر شدن رخ دهد.

تقدیم به
همه مادران، دختران و زنان سرزمینم،
که در پی شناخت خود و هماهنگی و تعادل
و مدیریت میان نقش ها و مسئولیت های سخت
و طاقت فرسا و گوناگون زندگی هستند.

مترجم

لئو تولستویِ بیزار از زن

هفتاد سال است که مدام نظر و باورم در مورد زنان را پایین و پایین تر آورده ام و باید که هنوز آن را بیشتر تنزل دهم. سوالی در مورد زنان! مگر می­شود سوالی در مورد زنان وجود نداشته باشد! نه فقط در این مورد که چگونه باید زندگی را مدیریت و کنترل کنند، بلکه در این مورد که چگونه دست از نابودی آن بردارند.

لئو تولستویِ طرفدار حقوق زن (فمنیست)

هدف و غایت نهایی زندگی ما نباید یافتن شادی و شادمانی در ازدواج، بلکه آوردن عشق و حقیقت بیشتری در این جهان باشد. ما با ازدواج در تحقق این هدف به یکدیگر کمک می­کنیم.

دوباره لئو تولستوی

من به او [دخترش ماشا] و تنها او، علاقه­ی بسیاری دارم. می­توانم بگویم که او نبودِ محبتِ دیگران را جبران می­کند.

فقط یک خدمتکار خوش شانس

احساس مادرم را درک می­کردم، هر دوی ما در یک سردرگمی تلخ و شیرین میان دو حس خوشایند و ناخوشایند گیر کرده بودیم، احساسی که فقط مادران و دختران آن را درک می­کنند.
همیشه در اعماق وجودم از عکس العمل مادرم به اتفاقات ناگهانی غرق شور و شادی می­شدم و امروز این حس بیش­تر از همیشه نمایان بود. امروز از او تشکر کردم که همیشه پشت و پناه و یاورم بوده است.
- نه عزیزم؛ من اصلاً کاری نکردم، فقط یک خدمتکار همیشه حاضر و آماده خدمتگزاری بودم.
هر چند به کنایه­ها و رمز و رازهای صحبت­های مادرم عادت داشتم، اما منظورش را نمی­فهمیدم.
- متاسفم، منظورت را نمی­فهمم!
- مشخص است دیگر عزیزم، تو نگران بودی که من از خبر ازدواجت در یک کشور دیگر ناراحت شوم، اما وقتی خلاف این را دیدی، شروع به تعریف و تمجید و قدردانی و تشکر کردی؛ این طور نیست؟؟
سرم را تکان دادم و گفتم: «درست است».
- می­بینی، فقط یک مادر از اعماق قلب و نگرانی­های دخترش خبر دارد. بگذار رک بگویم، اصلاً چنین توقعی از تو نداشتم، مثل این که بی­کس و کار بودی، تو فکر کردی من از خبر ازدواجت ناراحت می­شوم، نه؛ من هم مثل هر مادر دیگری آرزوی خوشبختی تو را دارم اما تو مرا از مهم­ترین تصمیم زندگیت آگاه نکردی. مثل خدمتکارهایی که هیچ وقت بیرون نمی­روند و همیشه مشغول کارند وامیدی به خریدن بلیت بخت­آزمایی و برنده شدن ندارند و به زندگی خود با شرایط سخت و دشوار ادامه می­دهند تا این که یک روز اتفاقی یک بلیت بخت­آزمایی را در کنار پیاده­رو پیدا می­کنند و بعد می­فهمند که پول زیادی برده­اند. در واقع اتفاقی که اصلاً انتظارش را نداشتند، برایشان رخ می­دهد. شگفتی و تعجب من از شنیدن خبر ازدواجت مثل عکس­العمل این خدمتکارهاست.
***
من در شهر برلین آلمان ازدواج کردم، در واقع برای انتخاب این شهر و ازدواج در آن جا، از قبل هماهنگی نکرده بودم. من و همسرم مدتی با هم آشنا شدیم، بعد بنا به دلایل شغلی در دو کشور ساکن شدیم و دوباره در برلین یکدیگر را دیدیم و این بار تصمیم گرفتیم در همان جا ازدواج کنیم.
تفاوت من و ایوب به گستردگی تفاوت برلین شرقی و غربی بود. ایوب روح بخشنده و شخصیت بزرگ­منش و متواضعی داشت. مردی همیشه منطقی که تعادل درونی شگفت­انگیزی به او اعطا شده بود و همچون نامش که یادآور پیامبر بزرگ حضرت ایوب است، صبور و با تحمّل بود. اما من با همه چیزهای متضاد و مغایر با شخصیت خودم در وجود ایوب مخالفت می­کردم و می خواستم که او دقیقاً همانند من باشد. من نیز مانند همه­ی دختران امروزی، می­خواستم او را تغییر دهم. از رفتار منطقی و خردمندانه و صبرش، خسته می­شدم و این خستگی با عصبانیت و بی­صبری و بی­حوصلگی ادامه می­یافت. من زنی هیجانی - احساسی با تصمیمات هیجانی و آنی و با درونی غیرمنطقی و مملو از آشوب و ناآرامی در کنار کوهی از صبر و حوصله و آرامش و خرد ایستاده بودم.
از آن جا که به مراسم ازدواج علاقه­ای نداشتیم، جشنی نیز نگرفتیم. در نهایت سادگی به سفارت ترکیه رفتیم و آن­ها را از قصد ازدواجمان آگاه کردیم و مرد بی­خانمان و بینوایی که سرش پر از شپش و ذهنش مملو از افکار گوناگون بود و در کنار در ورودی سفارت نشسته بود را، به عنوان شاهد در نظر گرفتیم. از او در حالی که سرش را به آسمان گرفته بود و با خوشحالی زیر نور و گرمای خورشید غنوده بود، خواستیم با ما به داخل سفارت بیاید، اما نه او انگلیسی می­دانست و نه من آلمانی. علایم زبانی که از خودم درمی­آوردم، برای درخواست من کافی نبود. پس ترجیح دادم به جای ادا درآوردن، یک بسته سیگار به او بدهم. او هم در عوض ما را میهمان خنده بی­دندانش کرد و یک شکلات با روکش طلایی به ما داد. من هدیه او را با خوشحالی قبول کردم؛ گویی نوید اتفاقات شیرینی بود.
لباس عروسی نپوشیدم، نه تنها به این دلیل که به مراسم با شکوه و پر تشریفات علاقه­ای نداشتم، بلکه به این دلیل که هرگز علاقه­ای به لباس سفید نداشتم. در واقع من از رنگ سفید متنفر بودم. گویا می­خواستم متفاوت باشم از همه چیز و همه کس....
در یکی از روزهای ماه می، لباس مشکی دلخواهم را پوشیدم، ایوب نیز سعی کرد با پوشیدن شلوار مشکی و بلوز سفید این مراسم را تا حدی قابل احترام و رسمی کند. سپس به سفارت ترکیه رفتیم و عقدنامه را امضا کردیم.
***
پدر و مادر و پنج خواهر ایوب و مادر و مادربزرگ من پس از شنیدن این خبر،برای ما مراسم زیبای ازدواج ترکیه­ای به همراه صرف غذا و موزیک و جشن و شادمانی در ترکیه ترتیب دادند. در واقع، آن­ها آن قدر مهربان و فهمیده بودند که برای راهی که انتخاب کرده بودیم، به ما احترام گذاشتند.
خبر ازدواج من، نه تنها مادرم، بلکه همه دوستان و خوانندگان داستان­ها و مقاله­ها و رمان­هایم را متعجب و شگفت­زده کرد. آن­ها شگفتی و تعجب خود را از طریق نامه­ها و ایمیل­ها و کارت پستال­ها ابراز کردند. برخی دیگر کلیپ آخرین مصاحبه­ام را برایم فرستادند، آن جا که گفته بودم: «در مورد من، زندگی خانوادگی و شوهر و بچه و این چیزها را فراموش کنید. اصلاً این چیزها به من نمی­آید. من اصلاً وارد دنیای بچه­ها نمی­شوم. شاید روزی نامادری خوبی باشم، ولی مادر، نه، هرگز...».
آن­ها می­خواستند دلیل ازدواج و تسلیم من را بدانند، می­خواستند بدانند کسی که این قدر قاطعانه درباره­ی ازدواج و بچه­داری حرف می­زد، چرا سرانجام تسلیم شده است؟
تنها جواب من به آن­ها این بود: «عشق»!
در واقع من همسرم، ایوب، را عاشقانه دوست داشتم و در کنارش احساس آرامش و خوشحالی و رضایت بی­حدی می­کردم؛ اما هنوز بخشی از وجودم نمی­دانست که چگونه با این حس آرامش و رضایت کنار بیاید و یا نمی­توانست به این لذت و شادی تن در دهد و آن را بپذیرد. شاید یک دلیل آن، عدم سکونت در یک مکان به مدت طولانی بود. چون تا آن زمان به مدت طولانی و ممتد در یک مکان ساکن نشده بودم.
***
من در استراسبورگ فرانسه متولد شدم، در مادرید اسپانیا بزرگ شدم و ساکن آنکارا، استانبول، عَمان (اردن)، کُلن (آلمان)، بوستون، میشیگان و آریزونا (آمریکا) بودم. تنها همراه من در این سال­ها، چمدان کوچکی بود که با آن روزهای زندگیم را سپری می­کردم و مطمئن بودم تا زمانی که در جایی ریشه ندوانده­ام، می­توانم در هر جای این کره خاکی سکنی گزینم. به عنوان تنها فرزند مادری مجرد، واقعیتی را درباره­ی طبیعت بشر پذیرفته بودم، واقعیتی که بسیاری تلاش بیهوده­ای می­کنند تا در مقابل آن بایستند: «تنهایی بخش جدایی­ناپذیر بشر است».
من عاشق تنهایی بودم و از تنهایی لذت می­بردم. افرادی را می­شناختم که اگر ساعت­های طولانی تنها می­ماندند، دیوانه می­شدند. اما این موضوع درباره­ی من صدق نمی­کرد، من از شلوغی و تعامل با افراد گوناگون احساس خوبی نداشتم، در واقع حضور در میان افراد مختلف مرا تا مرز دیوانگی می­کشاند و تمرکز و توجه و خلوت و زندگی شخصی­ام را خدشه­دار می­کرد.
حرفه و شغل من به عنوان یک نویسنده، در تنهایی و خلوت شکوفا می­شود. تقرییاً در همه حوزه­های هنری، افراد مجبور به کار و تعامل با یکدیگرند تا طرحی را بیافرینند؛ حتی خودخواه­ترین کارگردان­ها نیز مجبور به تعامل و هماهنگی میان انرژی خود و دیگر افراد به عنوان یک گروه می­باشند. طراحان مد، هنرپیشه­ها، نمایش­نامه­نویسان، خوانندگان و موسیقی­دانان نیز جزء این افراد می­باشند.
اما ما نویسندگان، هفته­ها و ماه­ها و یا شاید سال­ها به تنهایی روی داستان­هایی که نوشته­ایم کار می­کنیم و در درون پیله­ی تنهایی می مانیم که با شخصیت­های تخیلی و داستان­های گوناگون احاطه شده است و فکر می­کنیم خدا و خالق داستان­ها و شخصیت­ها هستیم. هنگامی که داستان را طرح زدیم و شخصیت­ها و شرایط مختلف را به آن اضافه کردیم و شخصیت­های دیگر را حذف کردیم و داستان­ را تغییر دادیم و پایان خوش را به پایانی بی­سرانجام تبدیل کردیم، احساس می­کنیم که مرکز دنیاییم، گویی دنیایی را خلق کرده­ایم و همان­گونه که خواسته­ایم، آن را نابود کرده­ایم، گویی خدا هستیم!
خودبینی و خودخواهی و غرور بسیار از افکار و کردار خود از خطرناک­ترین جنبه­های کار ما به شمار می­رود و از این­روست که ما عاشقان فقیر و همسران فقیرتر را خلق می­کنیم. نویسندگان از ابتدا، افرادی مردم­گریز بودند، هر چند امروزه این موضوع با کمی شهرت و موفقیت به راحتی فراموش می­شود. سخن والتر بنجامین به زیبایی موید این نکته است: رمان، تنهاترین شکل هنر است.
***
پس از ازدواج، به تدریس در دانشگاه آریزونا آمریکا پرداختم و هر دو هفته یک بار با بیست و شش ساعت پرواز به شهر پر هرج و مرج و شلوغ و تماشایی استانبول به نزد همسرم باز می­گشتم و باز پس از چند روز استراحت، به کنج خلوت و پناهگاه تنهایی­هایم پناه می­بردم. اولین چیزی که با خارج شدن از فرودگاه بین المللی Tuscon امریکا احساس می­کنی، موج گرمای شدیدی است که از اعماق زمین بلند می­شود و به همراه شعله­های نامرئی به صورتت شلاق می­زند، اما در فرودگاه آتاتورک استانبول، اولین چیزی که حس می­کنی، موج سر و صدا و شلوغی و صدای مخوف مته­ها و چکش­های برقی و قیل و قال و فریاد مردمی است که دائم با هم درگیرند.
موج گرما، شلوغی، رفت و آمد، پروازهای طولانی، تدریس و... ادامه داشت تا این که پس از دو سال احساس کردم تجربه جدیدی در راه است؛ بارداری، مادر شدن و دنیای مادری برایم خیلی عجیب و غیرمنتظره بود. در وجودم آشوب و بلوایی به پا بود. گویی بخش علاقمند به خانه و خانواده وجودم در مقابل بخش دیگری که در تمام این سال­ها حاکم و مسلط بود، در حال شورش و درگیری بودند. شورش و طغیانی مادرانه در بخش کوچکی از شخصیت من با سرعتی فوق­العاده در حال شکل­گیری بود و قوای شورشی با سرعت و چابکی بسیار در حال رسوخ بودند در حالی که قوای حاکم و مطلق در پایتخت نشسته بودند، گویی این جا هنوز محکم و استوار به نظر می­رسید.
در درونم چندین حس و حالت متضاد و متناقض در حال کشمکش بودند. در ذهنم شش صدای مختلف در آن واحد، با هم بگو و مگو می­کردند. من سرگردانی، استقلال، خودمختاری، بی­فکری و بی­خیالی و آسوده خاطری را همزمان با هم تجربه می­کردم و با احساسات مختلف و آمیخته­ پا به دوران بارداری می­نهادم. گویی جریان پنهان و نهفته­ای مرا به سمت ناکجاآباد سوق می­داد، جریانی که از قلب و ذهن و روحم قوی­تر بود و هرگز توان ایستادن و مبارزه با آن را نداشتم و ناچار با آن به پیش می­رفتم، همچون تکه­ای خاشاک که با امواج سهمگین و موّاج رودخانه به پیش می­رود و در این راه از خود اراده­ای ندارد و تسلیمِ تسلیم است.
در سپتامبر ۲۰۰۶، در زیباترین ماه سال در استانبول وضع حمل کردم. وجودم مالامال از حس خوشحالی و سرمستی و گیجی و سرگشتگی و عدم آمادگی بود. طبق برنامه، من و ایوب در خانه­ای آرام و زیبا ساکن شدیم تا علاوه بر انجام وظایف مادرانه و همسرانه، به نوشتن نیز بپردازم. اما هیچ کدام عملی نشد. در واقع نتوانستم هیچ کدام را انجام دهم. شیرم کم بود و بچه گرسنه و هر زمان که تلاش می­کردم تا از دنیای مادرانه پا به دنیای نویسندگی بگذارم و شروع به نوشتن کنم، یک صفحه سیاه مملو از نگرانی و تشویش که هر لحظه فزونی می­یافت، را جلوی خودم می­دیدم. قبلاً هرگز چنین حسی را تجربه نکرده بودم. گویی هیچ چیز به ذهنم نمی­رسید و همه طرح­ها و داستان­ها به پایان رسیده بود. در تمام عمرم، چنین وقفه­ی فکری و بازداری ذهنی یا آن چیزی که لحظه لحظه به من نزدیک تر می­شد و وجودم را به خلایی سیاه می­برد، را تجربه نکرده بودم. این اولین بار بود که کلمات با من حرف نمی­زدند.
ترس و وحشت عجیبی بر من مستولی می­شد. چیزی غیرقابل تغییر در وجودم تغییر می­کرد، موجی از ترس و هراس همه وجودم را دربرمی­گرفت. این فکر که اکنون دیگر یک مادر هستم، فقط یک مادر و نه چیز دیگری، روز به روز ذهن و روحم را بیش­تر تسخیر می­کرد. مثل یک فرش کهنه­ی پر از خاک، خویشتنِ کهنه­ی من، از زیر پاهایم کشیده می­شد.
از هنگامی که خواندن و نوشتن را آموخته بودم، کتاب­ها، بهترین دوستانم، همدم تنهایی­ها و مونس شب­های بی­ستاره ام بودند. آنقدر با گچ­های رنگی­ام حرف زده بودم و از اشیا عذرخواهی کرده بودم وقتی به آن­ها برخورد می­کردم، که به فردی درون­گرا تبدیل شده بودم. داستان­ها به من حس پیوستگی و توافق و سازگاری و تمرکز و بودن در مرکز توجه را می­دادند، دقیقا همان حسی که شدیداً به آن نیاز داشتم. من با حروف و واژگان نفس می­کشیدم، کلمات را می­بلعیدم و با داستان­ها زندگی می­کردم و مطمئن بودم که توانایی پیچ و تاب دادن واژگان و کلمات و زبان را همچون رقص تانگوی پرشور و حرارت دارم.
در تمام آن سال ها، همه­ی زندگی من، نوشته­هایم بودند که حجم یک چمدان را پر می­کردند. همدمی همیشگی، در واقع داستان و رُمان همچون چسب نامرئی جنبه­های مختلف وجودم را به هم می­چسباند و بدون آن­ها تکه­های ذهن و روحم از هم جدا می­شدند. بدون داستان­هایم، بدون هجی واژگان و کلمات، زندگی برایم سخت و غیرممکن و دنیا اندوهگین و محزون و بی­نهایت کسل­کننده و رنگ­ها مات و مرده بودند و دیگر هیچ چیز کافی نبود و هیچ چیز آشنا نبود. بدون داستان­هایم، من که همیشه همچون مسافری سرگردان از میان کشورها و قاره­ها سفر می­کردم و به راحتی در هر گوشه­ی دنیا خانه ام را می­یافتم، دیگر حتی قدرت و توان قدم زدن در خیابان­ها را هم نداشتم. بدون داستان­هایم، هر چیزی برایم عذاب­آور بود، پوستم نازک تر­ و خورشید گرم­تر و بادها شدیدتر و شب­ها تیره­تر و درونم مملو از اضطراب و دلواپسی و نگرانی و تشویش و واهمه بود و از همه بدتر این­که نمی­دانستم به افسردگی پس از زایمان مبتلا شده­ام.
شبانه­روز گریه می­کردم و کاری جز این نداشتم. روزی مادربزرگ مادری­ام، که زنی فهمیده و قوی و کمی خرافاتی بود، دستانم را در دست گرفت و با صدای نرم و مخملی­اش، آرام در گوشم زمزمه کرد: «دختر عزیزم، می­دانی با هر دانه اشکی که در دوران شیردهی از چشمت جاری می­شود، شیرت روز به روز ترشیده تر می­شود؟»
- نه، نمی­دانستم.
واقعاً چه اتفاقی می­افتاد اگر شیرم می­برید و دَلَمه می­شد؟ اگر سیاه و کدر و بدبو می­شد، چه؟
فکر خراب و سیاه و ترشیده شدن شیر، نه تنها به اضطراب و نگرانی­ام افزود، بلکه احساس گناه همه وجودم را دربرگرفت. هر چه بیش­تر گریه می­کردم، اضطراب و نگرانی ام بیش تر می شد و احساس گناه بیش­تری می­کردم. با خودم می­گفتم مگر من از مادرانی که به راحتی شیره­ی جانشان را به فرزندانشان می­دهند و از مادریشان رضایت دارند، چه کم دارم؟ می­خواستم بهترین مادر دنیا باشم و مهر مادری­ام را نثار جگرگوشه­ام کنم و از شیره­ی بهشتی که خداوند در وجودم نهاده بود، او را تغذیه کنم، اما نمی­توانستم. فکر سیاه و خراب شدن شیر در تمام روز آزارم می­داد و خواب شب را بر من حرام کرده بود.
***
یک روز صبح پس از ماه­ها افسردگی، انزوا و گوشه­گیری و درمان ناموفق با میل شدید به نوشتنِ دوباره و نشستن روی صندلی­ام، از خواب بیدار شدم. همه جا ساکت و آرام بود و به جز صدای چند قایق ماهیگیری در دور دست­ها، صدایی شنیده نمی­شد. آبی کم رنگ آسمان و بوی دلاویز یاس، آرامش عجیبی را در اعماق قلبم به وجود آورد. ناگهان چیزی در اعماق وجودم تغییر کرد و آرامشی بی­نظیر همه وجودم را فرا گرفت و درکی عمیق همه­ی ذهنم را پر کرد؛ این که همه چیز خوب است و همیشه همین­گونه خواهد بود. گویی سخن زیبای مولانا به واقعیت مبدل می­شد: ظلمات و تاریکی شب، نور و روشنایی روز را در خود محصور دارد. گویی در میان این ظلمات و تاریکی، نوری بر من تابیده بود، نوری که روشنی­بخش وجودم و امیدبخش مسیرم شده بود. احساس می­کردم از هر جا شروع کنم، می­توانم! پس، سعی کردم دوباره از نو شروع کنم.
با این که شیرم به سفیدی برف نبود، اما خوب بود، با این که همه آن هراس و اضطراب­ها از وجودم نرفته بود، اما همه چیز خوب بود، با این که کاملاً با نقش مادری­ام کنار نیامده بودم، اما همه چیز خوب بود.
من می­توانستم شیر در نظر سیاه شده­ام را به تجربه­ای زیبا برای مادرانی تبدیل کنم که احساس من را تجربه کرده­اند و می­کنند. اگر نوشته­هایم بتواند تاثیر جادویی شفادهنده­ای بر روحم داشته باشد، پس می­توانستم کم کم از این حالت رخوت و سستی و سیاهی خارج شوم و به زندگی معمولی دوباره­ام باز گردم.
***
آن روز بچه را در کالسکه نهادم و قدم زنان پا به خیابان شلوغ و پر جنب و جوش گذاشتم. شلوغی و همهمه­ی مردم، سکون و رخوت درونم را بیدار کرد. تنفس هوایی مملو از رایحه­ی زندگی، به من چیزی داد که نداشتم. هر مادر بچه بغلی را می­دیدم، به سرعت به سویش می­رفتم و با او هم صحبت می­شدم و عجیب بود که بیش­تر آن­ها این احساس آشفتگی و هراس را تجربه کرده بود و عجیب­تر آن که برخی از آن­ها به راحتی از این مرحله­ی سخت عبور کرده بودند.
هنگامی که مشغول نوشتن این کتاب شدم، با زن­های مختلف در سن و سال­های مختلف و با شغل­های گوناگون صحبت کردم و کم کم فهمیدم که من تنها نیستم و در واقع، این حس کمک فراوانی به من کرد. برای من که همیشه به قابلیت خودم در تنها بودن و جستجوی آرامش در جمع مغرور بودم، کمی سخت بود. در واقع افسردگی پس از زایمان آنقدر در جامعه رایج و مشهود است که کم­تر به چشم می­آید، کم­تر برای درمان آن اقدام می­شود، کم­تر درک می­شود و کم­تر درمان می­شود؛ اما جالب است که اجداد ما این موضوع را می­دانستند و برای آن اهمیت ویژه­ای قایل بودند. اجداد ما از سستی و کسالت و ناخوشی پس از زایمان اطلاع داشتند و با روش­های خاص خود با آن کنار می­آمدند و آن را درمان می­کردند و این دانش و آگاهی را به نسل­های بعد منتقل می­کردند. امروز، ما آنقدر از گذشته گسسته­ایم که به آن علم و دانش قدیم دسترسی نداریم، ما زن­های امروزی، مدرن و به روز هستیم، زن­های دنیای پیشرفته هستیم، دنیایی که به ما می آموزد هر گاه در خود احساس خستگی و فرسودگی و واماندگی کردید، هر گاه احساساتتان جریحه­دار شد و یا هنگامی که از دیگران دل­آزرده شدید، آن را در خود فرو برید، بغض­های ناگهانی اتان را خفه کنید، به اشک­هایتان اجازه جاری شدن ندهید و ردِّ پای غم و درد و بغض در چهره­تان را با آخرین روش­های آرایشی محو و پنهان کنید تا اثری از ناراحتی و غم و اندوه در ظاهرتان نباشد. ما زن­های امروزی فکر می­کنیم که می­توانیم امروز طفلی را به دنیا بیاوریم و فردا کمافی سابق به زندگی خود ادامه دهیم بدون این که در افکار و رفتار و کردار و در روش زندگی خود تغییری به وجود آوریم. زندگی قبل از تولد نوزاد با زندگی پس از تولد وی تفاوت بسیار دارد و ما زن­ها باید برای این تغییرات آماده شویم.
در باور اجدادمان، زن زائو تا چهل روز نباید تنها بماند و دائماً باید فردی در کنارش باشد تا از خطر جن­زدگی در امان باشد. علایم جن زدگی در مادران قدیمی با انبوهی از ناراحتی و اضطراب و ترس و هراس و سستی و کسالت همراه بود. در واقع این­ها همان علایم افسردگی پس از زایمان هستند که به دلیل ناآگاهی و عدم دانش کافی به جن­زدگی شهرت داشت.
اجداد ما علاوه بر یک همراه دائمی، با بستن روبان­های بنفش در اطراف تخت و رختخواب و دود کردن اسفند و پراکندن دانه­های تطهیر و تقدیس شده خشخاش در اطراف اتاق مادر، هر نوع نیروی ماورایی تهدیدکننده و بدشگون را دفع می­کردند. قصد من از توضیح این رسم و رسومات و باورها و عقاید، رواج خرافه و خرافه­گرایی نیست، بلکه تاکید بر این واقعیت است که حتی زنان قدیمی، کمک و حمایت و راهنمایی مادران جدید را باور داشتند و سعی می­کردند با روش­ها و درمان­های سنتی خود، به کمک آن­ها بشتابند، چیزی که ما زن­های مدرن و امروزی آن را قبول نداریم و یا به آن اهمیتی نمی­دهیم.
ما زنان امروزی با تصمیم قطعی و عزم راسخ خود، در جهت گام برداشتن مستقلانه، این حکمت کهن و درایت و دانش دیرین را به فراموشی سپرده ایم و با این تصور که همواره موفق، قوی، محکم و کامل هستیم، خود را بی­نیاز از آن دانش و باور کهن می­دانیم. در میان زنان امروزی خانم ضعیف و ناتوان دیگر وجود ندارد. هیچ کس نمی­داند او اکنون کجاست؛ اما شایعه­هایی وجود دارد که او به دورترین جزیره و دهکده تبعید شده است. امروزه حتی گفتن نام او با صدای بلند قدغن است. از شنیدن نام او در مدرسه، خانه، محل کار و یا هر جای دیگری تعجب می­کنیم و از ترس عواقب آن به خود می­لرزیم. هر چند نامش در فهرست سیاه اینترپل(۱۴) و تحت تعقیب نیست، اما کسی هم نمی­خواهد با او ارتباطی داشته باشد.در واقع این روزها همه­ی زن­ها قوی و محکم هستند و هیچ کس نمی­خواهد ضعیف و ناتوان باشد؛ اما کم­تر رمز و راز قوی بودن و محکم ایستادن و دوباره و دوباره بلند شدن را می­دانیم. مادر شدن یکی از بزرگ­ترین و زیباترین هدیه­های زندگی است. مادر شدن روح و ذهن و قلب را نرم و لطیف می­کند و ریتم و آهنگ و نوسان قلب را با ریتم و آهنگ جهان و کائنات هماهنگ می­کند. به همین دلیل است که زنان، مادر شدن خود را بزرگ­ترین موهبت الهی می­دانند.
من نیز از صمیم قلب و با همه وجودم این مادران واقعی را تحسین و ستایش می­کنم.
با این وجود، مادر شدن و مادری کردن از همان لحظه­ی تولدِ طفل آغاز نمی­شود، مادر شدن مراحلی است آموختنی، عشق می­خواهد و علاقه و محبت و فداکاری و ایثار و انسانیت و.... اگر هدفت از به دنیا آوردن طفل، فقط بقا و ادامه­ی نسل است، مادری نمی­کنی، مادر شدن و مادری کردن سخت است و طاقت­فرسا و صد البته شیرین.
مادری کردن مراحلی است آموختنی که برای بعضی از ما زن­ها طولانی­تر است؛ نمی­خواهم ادعا کنم که عبور و گذر از مراحل مادری و مادر شدن برای افراد هنرمند و خلاق و شاغل، سخت­تر است، زیرا زن­های مختلفی را در طبقات اجتماعی و اقتصادی گوناگون دیده­ام که مشکلات یکسانی را در سطوح مختلف تجربه کرده­اند. هیچ زنی در مقابل افسردگی پس از زایمان و مشکلات روحی و جسمی آن در امان نیست. در واقع، قوی­ترین و با اعتماد به نفس­ترین زنان در میان ما، آسیب پذیرترین آن­ها هستند، چون آموخته­اند که قوی باشند، محکم بایستند، به مشکلات نه بگویند و در صورت زمین خوردن، دوباره محکم و استوار بایستند.

یادداشت مترجم

مراحل زندگی یک زن، این شاهکار خلقت، به عنوان شگفت­انگیزترین، سخت ترین وصدالبته زیباترین شگفتی آفرینش محسوب می­ شود؛ مراحلی که عبور از آن­ها به سختی باز شدن پیله­های تنگ و سفت و سخت است. مراحلی که با شروع آن، باید بی وقفه تلاش کند، بی امان مبارزه کند، بی محابا مشکلات و موانع را از سر راه بردارد، بی باکانه کنترل زندگی را در دست گیرد و در همه این مراحل، سرپا بایستد و هنگامی که به زمین خورد و زخمی شد، دوباره برخیزد و لباس هایش را بتکاند و زخم هایش را مرهم نهد و قامتش را استوار سازد و دوباره شروع کند و آرامش بخش آن هایی شود که از نفسش آرام می­ گیرند و زندگی بخش آن هایی شود که انگیزه زندگی و بقای آن­هاست.
زن،همین موجودی که همه­ی حق و حقوقش نصف یک مرد است اما قوی و استوار در مقابل دنیا و همه­ی مشکلاتش می­ ایستد و یک «نه» محکم به همه­ی موانع و مشکلات و گرفتاری­های موجود در مسیر تکامل و تعادلش می­ گوید و برای زندگی اش تلاش می­ کند، بسیار آسیب پذیر و حساس و بی دفاع است.
کنترل و مدیریت مراحل مختلف زندگی یک زن و تعادل و هماهنگی میان نقش­های گوناگونی که در طی دوران زندگی اش ایفا می­ کند، کار چندان راحت و ساده ای نیست. در واقع بدون ایجاد تعادل و هماهنگی میان هویت­ها و کیستی­های گوناگون و نقش­های مختلف، زندگی وی تعادل و تکامل نمی­یابد.
همه­ی ما انسان ها، جهان کوچک متحرکی هستیم که با گروه بزرگی از نوازندگان بزرگ و نداها و نواهای گاه مغایر و متضاد و گاه موافق و احساسات و هیجانات درهم آمیخته زندگی می­کنیم. برخی از این نواها و نداهای درونی همواره شنیده می­ شوند و برخی هرگز؛ در حالی که نشنیده و ندیده گرفتن آن­ها به معنی نبود آن­ها نیست. در واقع تعادل و هماهنگی میان این نداهای درونی است که کیستی و هویت ما را می­سازد و شخصیت ثابت و استواری از ما به اجتماع معرفی می­کند.
زن قوی، زنی است که نه منتظر می­ ماند تا کسی او را خوشبخت کند و نه اجازه می­دهد تا کسی بدبختش کند. اما به راستی تا زمانی که یک زن در اعماق وجودش احساس رضایت و خوشحالی نکند، تا زمانی که همه­ی ابعاد وجودش در تعادل و هماهنگی نباشد، تا زمانی که نتواند خود و زندگیش را مدیریت و کنترل نماید و تا زمانی که نتواند میان نقش­های مختلف زندگیش تعادل برقرار کند، چگونه می­ تواند دیگری را خوشحال و راضی کند؟ حال این دیگری چه پدر و مادر باشد، چه همسر و فرزندان و چه اجتماع. جالب است که تنها دعا و آرزوی ما برای هر تازه عروس و دامادی این است: «خوشبخت شوید». در حالی که اگر این تازه عروس و داماد در دوران مجردی­شان احساس خوشبختی و خوشحالی و رضایت نداشته باشند و خوشحالی­شان منوط به شرط و شروط­های مادی و دنیوی باشد، چگونه می­توانند آن دیگری را خوشبخت و خوشحال نماید. احساس رضایت و خوشحالی یک شبه رخ نمی­دهد، فرایندی است طولانی و پیچیده و ظریف و سخت.در واقع آمادگی برای ازدواج و مادر شدن و تربیت طفل باید از همان سال­های اول زندگی هر دختر شروع شود.دخترانمان باید خورشید باشند و مملو از نور و گرما و روشنایی تا بتوانند زمین و ستارگان را پرنور و گرم و روشن سازند، زمینی زنده و فعال و پویا وستاره­هایی درخشان با درخششی ابدی و ماندگار.
در واقع خوشحالی و خوشبختی و رضایت از خود و اعتماد به نفس از تعادل و هماهنگی میان وجهه­های گوناگون یک شخصیت نشات می­ گیرد. ایجاد تعادل برای نقش­های گوناگونی که زن امروزی با آن مواجه است، اهمیت زیادی دارد. از ابتدای آفرینش، زنان همچون ساعت کوکی هر ساعت برای نقشی متفاوت کوک شده­اند، دختری دلسوز، همسری مهربان، مادری فداکار، کارمند و معلم و پزشک و مهندس و... دقیق که تنها با هماهنگی و تعادل میان ابعاد گوناگون وجودشان، می­توانند از پس ایفای این همه­ی مسئولیت سنگین برآیند.
من این کتاب را به بهترین هدیه های خداوند " یاس و نیایش و مهرسا و پارسا و ﺁراد و نیکان "و همه دختران و پسرانی تقدیم می کنم که روزی مادران و پدران بزرگی خواهند شد.
اگر با خواندن این کتاب حتی یک نفر هم به فلسفه­ی آفرینش زن و سختی­ها و مشکلات پیش روی او و سیر تکامل پی ببرد، من به هدف خود رسیده­ام.
«و آن چه مرا نکشد، قوی­ترم می­ سازد». (نیچه)

مهرنوش عدالت(۱)

یادداشت نویسنده

هنگامی که زلزله مهیب ۱۹۹۹ رخ داد، من در استانبول بودم. در آن زمان در یکی از محله­های پر جنب و جوش و شلوغ و ناهمگون شهر، جایی که شکل و فرم خانه هایشان به گستردگی و تنوع داستان زندگی مردمانش بود، زندگی می­کردم. در نیمه­های شب وقتی با وحشت و فریاد از تکان­های شدید زلزله، با دیگر افراد از ساختمان بیرون دویدم، صحنه­ای دیدم که در حال دویدن مرا در جا نگهداشت. آن طرف خیابان، بقال محله، پیرمردی عبوس و بدخُلق که نوشیدنی­های الکلی نمی فروخت و در مورد کار و بارش حرفی نمی زد، در کنار زنی با لباس مردانه و کلاه گیس بلند و مشکی نشسته بود که رد سیاه ریمل با اشک روی گونه هایش مانده بود. پیرمرد در حالی که دستانش می­لرزید و صورتش همچون مردگان بی­رنگ و بی­روح بود، پاکت سیگاری را باز کرد و به زن تعارف کرد. هنوز هم پس از سال­ها، تصویر آن شب، ماندگارترین تصور در خیال و ذهنم است: پیرمرد بقال قدیمی مسلک و سنّتی و زن مبدل­پوش گریان در حال کشیدن سیگار در کنار هم. در برابر مصیبت و بدبختی و مرگ، تفاوت­های دنیوی ما رنگ باخت و همه ما یکی شدیم، حتی برای چند ساعت.
من همیشه بر این باور بودم که داستان­ها تاثیر مشابهی بر همه­ی ما دارند. منظورم این نیست که بگویم اهمیت این داستان به بزرگی و اهمیت آن زلزله است، اما هنگامی که در اعماق یک داستان خوب و رویدادهای آن فرو می­رویم، خانه­های کوچک و دنجمان را جا می­گذاریم و در خلال شخصیت­های داستان، خود را در حالی می یابیم که مشتاق شناخت افرادی هستیم که هرگز آن­ها را ندیده­ایم و شاید به عنوان آن دیگرانِ خودمان (وجهه­های دیگر وجودمان) آن­ها را دوست نداشته باشیم.
سال­ها بعد، آن شب و اتفاقات آن را در زمینه­ای کاملاً متفاوت به یاد آوردم. پس از تولد فرزند اولم، افسردگی شدیدی را تجربه کردم که مرا از مهم­ترین شور و علاقه زندگیم که تا آن زمان در راس همه چیز قرار داشت، جدا کرد: «نوشتن داستان».
این بیماری برای من، یک آشفتگی روحی و احساسی بود. وقتی از اعماق وجودم که سالیان سال آن را ساخته و پرداخته کرده بودم، بیرون آمدم، در تاریکی و ظلمات و ترس و وحشت، با گروهی از زنان انگشتی، شش زن انگشتی کوچک که نماد وجهه­های گوناگون وجودم بودند، مواجهه شدم، در حالی که شانه به شانه هم نشسته بودند. چهار تای آن­ها را می­شناختم و با دوتای دیگر برای اولین بار آشنا می شدم. می­دانستم که اگر شرایط غیرعادی افسردگی پس از زایمان نبود، هرگز آن­ها را در نما و وجهه جدید نمی­دیدم و آن­ها همچون سابق به زندگی در روح و جسم من بدون توجه و گوش سپردن به یکدیگر ادامه می­دادند، همانند همسایگانی که همه در یک فضا و زیر یک سقف زندگی می­کنند، اما هرگز ارتباط خوب همراه با صلح و آرامش ندارند.
شاید همه­ی ما زن­ها با حرمسرای کوچکی در اعماق وجودمان زندگی می­کنیم و تضادها و اختلاف­ها و کشمکش­ها و تعادل و هماهنگی سخت حاصل شده در میان خویشتن­های مغایرمان همان چیزی است که به واقع خویشتنِ ما را می­سازد.
شناخت وعلاقمندی به این شش زن انگشتی برای من کمی طول کشید.
این کتاب، داستان چگونگی رویارویی من با درون ناهمگون و ناهمجورم و سپس آموختن «یکی شدن» است.
***
من نویسنده­ام.
من سرگردان و خانه به دوشم.
من جهان­دیده و عقلِ کُلَّم.
من عاشقِ عرفان و صوفی منشم.
من صلح­جو و آشتی­طلبم.
من گیاهخوارم و کم و بیش در این حالت و وضع، یک زنم.

ماهیت وجودی و هویت و شخصیت من امیزه ای از این وجهه های گوناگون بود تا این که به سی و پنج سالگی رسیدم.
تا آن زمان، اول و بیش­تر از هر چیز، خودم را داستان­سرا و قصه­گو می­دیدم. روزگاری، افرادی همچون من مَثَل ها قصه­ها و داستان­هایشان را دور آتشی که گرد آن جمع شده بودند و زیر آسمان ژرف و گسترده که هرگز از انتهایش، اگر انتهایی داشت مطمئن نبودند، برای دیگران تعریف می­کردند. در پاریس، نقالان و داستان­سرایان، با نوشتن برای روزنامه­ها برای گذراندن زندگی به سختی عایدی فراهم می­کردند. در قصر سلطان مستبد و ظالم، نَقل هر داستان حق اجازه یک روز دیگر زندگی بود. چه نقالان ناشناس، چه بالزاک یا شهرزادِ زیبا؛ احساس می­کردم که با این قصه­گویان قدیمی هم تبارم. در واقع همچون بسیاری از رُمان­نویسان، احساس نزدیکی بیش­تری به نویسندگان مرحوم و گذشته داشتم تا نویسندگان معاصر خودم و شاید به همین دلیل بود که راحت­تر و ساده تر با افراد تخیلی ارتباط برقرار می­کردم تا افرادی که واقعی بودند، خیلی واقعی.
این گونه زندگی می­کردم و این گونه برای زندگی برنامه ریزی می­کردم؛ اما ناگهان اتفاقی کاملاً غیرمنتظره، معجزه­گونه و مبهوت­کننده برایم رخ داد: «مادر شدن».
مادر شدن همه چیز را تغییر داد، «مرا» تغییر داد.
من به گیجی خفاشی که با تیغ اشعه­های طلایی خورشید از خواب می­پرد، با شگفتی و تعجب به نقشِ جدیدم نگاه می­کردم.
روزی که فهمیدم باردارم، نویسنده وجودم وحشت کرد. زن وجودم شادمانه گیج شد، زن صلح­جو بی­تفاوت ماند و زن جهان­دیده به نام­های جهانی کودکان فکر کرد و زن صوفی درونم از شنیدن این خبر خوشحال و زن گیاهخوار از این که مجبور به خوردن گوشت می­شود، ناراحت شد و زن سرگردان وجودم، فقط می­خواست پا به فرار بگذارد و تا آن جا که می­تواند بدود و دور شود. همه این­ها اتفاقاتی است که با بارداری برای شما رخ می­دهد. شما می­توانید از هر چیزی و هر کسی فرار کنید؛ اما از تغییرات جسم­تان نه! نمی توانید.
هنگامی که افسردگی پس از زایمان به من حمله کرد، کاملاً در مقابل آن بی­دفاع و آسیب پذیر بودم. افسردگی همچون تونلی سیاه و تاریک و بی­پایان در مقابلم کشیده می­شد و مرا به اعماق ترس و وحشت فرو می­برد، ترس و وحشتی فراتر از دایره­ی عقل و درک و من در حال تلاش برای عبور از میان این تونل سیاه و هراس­انگیز، بارها به زمین می­خوردم و با هر بار افتادن شخصیت و هویتم چنان در هم می­شکست و خُرد می­شد که به هیچ طریقی نمی­توانستم خرده شکسته­های آن را به هم بچسبانم و دوباره آن را مثل روز اول کنم. تحمل این درد و رنج و سختی­ها به من کمک کرد تا نگاهی به اعماق وجودم بیاندازم و با اعضای حرمسرای کوچک وجودم آشنا شوم که در تمام سال­های عمر، همراهم بودند. افسردگی می­تواند فرصت طلایی و هدیه­ای از طرف زندگی باشد که به ما اعطا می­شود تا با مسائل و موضوعاتی روبه رو شویم که بسیار به احساسات و عواطف و شخصیت ما مربوط است، مسائل و مشکلاتی که گاه با بی­حوصلگی و شتاب و گاه با بی­اعتنایی و بی­توجهی آن­ها را جارو می­کنیم و به زیر فرش ها می­ریزیم.
مطمئن نیستم که کدامیک اول رخ داد و کدامیک بعد؛ آیا اول از افسردگی خارج شدم و سپس شروع به نوشتن این کتاب کردم؟ یا اول این کتاب را کامل کردم و به همان روش طوری درونم را مدیریت و کنترل کردم تا از آن تونل وحشتناک به بیرون بخزم؟ خاطراتم از آن روزها، شفاف و واضح و پرشور؛ اما به دور از ترتیب زمانی است.
اما با اطمینان می­دانم که این کتاب با شیر سیاه و مرکب سفید، آمیزه و معجونی از داستان­سرایی، مادرانگی، عشق به سفر و افسردگی، تقطیر شده در دمای معمولی اتاق طی مدت چندین ماه نوشته شده است.
هر کتاب سفری است، نقشه­ای است در درون پیچیدگی­ها و بغرنج­های ذهن و روح بشر. این کتاب نیز تفاوتی با بقیه ندارد. پس هر خواننده­ای نیز به نوعی مسافر است. برخی سفرها جاذبه­های فرهنگی غنی را معرفی می­کنند و برخی بر ماجراجویی و حیات وحش و طبیعت تمرکز می­کنند. در صفحات پیش رو، می­خواهم شما را همزمان به دو سفر ببرم؛ یکی به دنیای کودکان و مادران و دیگری به جنگلِ انبوهِ کتاب­ها.
در دنیای کودکان از شما دعوت خواهم کرد تا نگاهی نزدیک­تر به نقش­های فراوانی بیاندازیم که زندگی­مان را شکل می­دهند و با زنانگی، مادرانگی و شاغل بودن شروع می­شود. در جنگلِ کتاب­ها به بررسی زندگی و شغلِ زنانِ مختلف در گذشته و حال،از شرق و غرب می­پردازیم تا ببینیم که چگونه با موضوعات و مسائل مشابه موفق یا ناموفق بوده­اند.
این کتاب نه تنها مختص زنانی است که چنین افسردگی را تجربه کرده­اند و یا تجربه خواهند کرد، بلکه برای هر فردی، مرد یا زن، مجرد یا متاهل، بچه­دار یا بی­بچه، نویسنده یا خواننده­ای است که ایجاد هماهنگی و تعادل میان نقش­های متعدد و چندگانه و مسئولیت­های سنگین زندگی را سخت و مشکل می­دادند.
صوفیان و عرفا بر این باورند که هر انسان آیینه­ای تمام قد است که همه­ی جهان را در خود منعکس می­کند، به باور آن­ها ما انسان­ها، خُرد جهان متحرکی هستیم. انسان بودن به معنای زندگی با گروه ارکستری از نواها و نداها و صداهای مغایر و متضاد و احساسات و عواطف در هم آمیخته است. متمایل نشدن به تحسین و ستایش بعضی از این نواها و صداهای درونی به قیمت ندیده گرفتن دیگر نواها و صداها، تجربه­ای بس ارزشمند و پربهاست.ما بسیاری از جنبه­های شخصیتی­ خود را به منظور تطبیق و سازگاری و همنوایی با تصور ذهنی کاملی که تلاش می­کنیم بر اساس آن زندگی کنیم، در خود سرکوب و خفه می­کنیم. و این گونه است که به سختی، صلح و آشتی و برابری در درونمان به وجود می­آید و به جای آن قانونی سفت و سخت حکم فرما می شود که در ان برخی نواها و صداها بر بقیه حاکم و مسلط هستند.
شیرِ سیاه، تلاشی برای نابودی تسلط یک وجه از وجود بر زندگی با استفاده از ابزاری صلح­آمیز برای حرکت به سمت صلح و آشتی و برابری درونی سالم و تمام و کمال می­باشد. تنها هنگامی می­توانیم مادران بهتر و پدران بهتر و شاید شاغلان و نویسندگان بهتری باشیم که بتوانیم نواها و صداهای درونی­مان را متعادل و هماهنگ و هم گاه سازیم.
گویا در حال جلو زدن از خودم هستم، دارم همه داستان­ را لو می دهم. باید کمی دور بزنم و به عقب برگردم و به زمانی برسم که همه چیز شروع شد....

الیف شافاک

نظرات کاربران درباره کتاب شیر سیاه

فیدیبو؟؟ چرا دیگه کتاب رایگان هدیه نمیدی بهمون؟؟ من هر روز سر میزنم وقتی چیزی نیست ناراحت میشم .. کاش بذاری دوباره برامون .ماچ به کله ات !!!
در 1 سال پیش توسط z.m...i69
این همون کتاب بعد از عشق نیست که جدیدا چاپ شده؟چرا ناشر های ایرانی اینطوری رفتار میکنن...خب یه ترجمه هم نمیخواید فقط چاپ بشه و کپی رایت نداره حداقل به یه اسم چاپ کنید آدم سردرگم نشه..:D....البته اسم درستش همین شیر سیاه.......من با عنوان بعد از عشق و ترجمه آقای ارسلان فصیحی خوندم و خیلی خوشم اومد...کتاب خوبیه واقعا.....
در 1 سال پیش توسط آیدا حصاری
کتاب بسیار خوبیه. نه تنها برای مادران جوان که فکر می کنم خوندنش برای همه خانم ها خیلی خوبه چون همیشه تو جدال برقراری هماهنگی بین مادری و شاغل بودن ، مستقل بودن و وابسته بودن هستن.
در 1 سال پیش توسط ara...h.f
وای تورو خدا کتاب بعدی ای که رایگان می کنین این باشه
در 1 سال پیش توسط zerya opap
الیف شافاک دست میذاره رو مسائلی که در عمق وجودم همیشه برام سوال بوده ! از کتاباش تاثیر میگیرم و لذت میبرم! شاید برگ برگ این کتاب پر نباشه از نکته های شیرین و مفید ولی قطعا صفحاتی داره که پر از دغدغه ها ودرد دلهای مشترکه. (که به خصوص یک زن خاورمیانه ای داره) و البته مستقیم ترین مخاطب این کتاب زنایی هستند که در عین حال که به حکم غریزه عاشق مادر شدنند ولی نمیتونند حتی لحظه ای خودشون رو محدود به یک چاردیواری و مشغول کارهای معمولی تصور کنند و برای خودشون اهداف خیلی بزرگی دارند .
در 1 سال پیش توسط زرده
بنظرم اصلا نویسنده ی خوبی نیست فقط یه کتاب خوب داره که ملت عشقه اونم بخاطر وجود چهل قانون عشق و حرف های شمس تبریزی هست
در 1 سال پیش توسط مينا ربيعي
این کتاب رو به دختران دیروزی که در حال مامان شدن هستن هدیه بدین
در 1 سال پیش توسط نگار رسا
مرسی فیدیبو که به پیشنهاداتم گوش میدی و غر غر های منو با مهربونی پاسخ میدی . این کتاب عالیه همه ی دختر ها بخونن به ویژه همه ی دخترهای خردادی بخونن و حظ ببرن و یادبگیرن
در 1 سال پیش توسط نگار رسا
کتاب خوبیه اما بنظرم ملت عشق و اسکندر رو براحتی میتونی به کسی هدیه بدی و مطمئن باشی خوشش میاد...اما این کتابو نه
در 6 ماه پیش توسط خدیجه قربانی
lotfan bazam ketabe raygan bezarid baramun.ham soti ham neveshtani ❤
در 12 ماه پیش توسط mahdiye mt