فیدیبو نماینده قانونی انتشارات مجید و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب پزشک قانونی

کتاب پزشک قانونی
باشگاه قتل زنان

نسخه الکترونیک کتاب پزشک قانونی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۴,۳۲۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب پزشک قانونی

کانکلین هفت‌تیرش را درآورد؛ ولی لوله‌اش را به‌سمت پایین نگه داشت. از طول اتاق نشیمن عبور کرد و به اتاق پذیرایی که مبلمان مدرنی داشت، رسید. از پنجره‌های دیوار پشتی، چمن‌ها و باغ آراسته با راهروی سنگفرش‌شده، دیده می‌شد. در سمت راست داخل چمن‌ها یک استخر قرار داشت. زمانی که او به انتهای خانه رسید، دوباره اسم آقای مورفی را صدا زد. صدای موسیقی را که از بیرون درهای شیشه‌ای کشویی می‌آمد، شنید. در آن‌جا یک‌دست مبلمان از جنس ساقه‌ی کاج رو به دریا بود. مردی بلند شد و درحالی‌که یک برگه کاغذ در دستش بود به‌سمت کانکلین برگشت؛ او درشت، خوش‌هیکل و خوش‌تیپ بود و چیزی شبیه یک ژاکت پشمی کشمیری نیمه‌زیپ‌دار و یک شلوار جین گران‌قیمت پوشیده بود و هیچ نشانه‌ای از آسیب‌دیدگی نداشت...

ادامه...

بخشی از کتاب پزشک قانونی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

The Medical Examiner
A Women's Murder Club Story
James Patterson with Maxine Paetro
Bookshots
Little, Brown and Company
New York, Boston London, 2017.

تمامی شخصیت ها و رخ دادهای این کتاب خیالی بوده و هرگونه مشابهت با آدم های حقیقی؛ زنده یا مرده، تصادفی و بدون قصد و غرض نویسنده است.

پیش گفتار

بازرس ریچارد کانکلین درحال انجام مصاحبه ای با یک زن قربانی بود. این زن، تنها شاهد شناخته شده ی قتل بود.
اما سوژه ی مصاحبه؛ یعنی خانم جوآن مورفی(۱) کار بازرس را راحت نمی کرد. به وضوح معلوم بود که او پریشان، آسیب دیده و به احتمال زیاد کمی سرگردان است؛ همین مساله باعث می شد که مصاحبه از مسیر اصلی اش خارج شود و از راه جنگل های عمیق و بالای صخره ها پیش برود.
او هیچ چیز ندیده و هیچ چیزی را به یاد نمی آورد و در ابتدا دلیل پرس وجوی پلیس از خودش را نمی فهمید.
«اصلاً چرا من این جا هستم؟»
این سوآل باعث شد که کانکلین بی درنگ از خودش بپرسد: «او چه چیزی را مخفی می کند؟»
آن ها در یکی از اتاق های بیمارستان یادبود سنت فرانسیس بودند. خانم مورفی روی تخت خوابیده بود، درحالی که باندی دور بازوی راستش بسته شده بود. او میانه ی دهه ی چهل سالگیش را می گذراند و به شدت پریشان بود. چهره اش به حدی کشیده بود که کانکلین فکر کرد ممکن است عمل های زیبایی زیادی انجام داده باشد و یا شاید عواقب یک تجربه ی نزدیک به مرگ، به این شکل ظاهر شده بود.
خانم مورفی هم اکنون طوری به اطراف اتاق بیمارستان نگاه می کرد، که گویی قصد دارد از راه پنجره فرار کند. این صحنه کانکلین را به یاد فیلم پخش شده ی گوزنی انداخت که در فروشگاه لوازم رفاهی سرگردان شده بود و سپس روی صندوق و قفسه ی چوب شورها جهید و درنهایت با شکستن پنجره ی شیشه ای از آن جا بیرون رفت.
او گفت: «خانم مورفی!»
ــ منو جوآن صدا کنین.
یک پرستار از درِ اتاق وارد شد و درحال واردشدن می گفت: «حال تان چطور است خانم مورفی؟ لطفا دهان تان را باز کنید.» او یک دماسنج زیر زبان خانم مورفی گذاشت و بعد از یک دقیقه، اعداد روی آن را خواند و روی جدول یادداشتی نوشت و به آرامی گفت: «همه چیز عادی است.»
کانکلین با خودش گفت: «برای شما راحت است که این را بگویید.» و رو به زن روی تخت کرد و گفت: «جوآن من وقتی تو را این چنین غمگین می بینم، خیلی ناراحت می شوم. خیلی خوب درک می کنم که تیرخوردن، به ویژه در شرایط شما، احساسات هرکسی را جریحه دار می کند؛ به خاطر همین، امیدوارم درک کنید که باید بفهمم چه اتفاقی برای شما افتاده است.»
خانم مورفی، مظنون یا بازداشت نبود. کانکلین به او اطمینان داد که اگر از او بخواهد که اتاق را ترک کند، بدون هیچ مشکلی اجازه خواهد داد. اما کانکلین این را نمی خواست. او می خواست شرایطی را که باعث قربانی شدن این زن و کشته شدن مردی که با او پیدا شده بود را بفهمد. باید می فهمید با چه نوع پرونده ای مواجه است تا بتواند گناهکار را دستگیر کند.
جوآن درحالی که از پنجره به بیرون نگاه می کرد، گفت: «نگران نباش. من از تو نمی ترسم، ریچارد. این چیزهایی که به من گفتی، باعث ناراحتی من شده است. یادم نمی آید که جسدی در کنار من بوده باشد. من چیز زیادی به یاد نمی آورم؛ ولی باید به یاد می آوردم. راستش، من به هیچ وجه فکر نمی کنم که چنین اتفاق هایی افتاده باشد.»
او با ناامیدی سرش را تکان داد و قطره های اشک از روی گونه هایش به پایین سرازیر شد و شانه هایش با هق هق گریه اش شروع به تکان خوردن کرد.
کانکلین یک جعبه دستمال کاغذی برداشت و به سوژه ی دلشکسته اش که روبه رویش درحال آب شدن بود، تعارف کرد. او کمی صندلیش را به تخت نزدیک تر کرد و گفت: «جوآن، لطفا سعی کن بفهمی. این اتفاق افتاده و جسد پیش ماست. می خوای ببینیش؟»
او دستمالی از جعبه بیرون کشید، چشمانش را به آرامی پاک کرد و بعد بینیش را پاک کرد.
کانکلین گفت: «این بهترین کاره. ممکنه حافظه ات رو تحریک کنه. ببین من کنارت می مونم و تو می تونی به من تکیه کنی.»
ــ و بعدش منو مستقیم می رسونی خونه؟
ــ حتما می برمت. حتا آژیر رو هم روشن می کنم.

چهل وهشت ساعت قبل

۱

سیندی توماس گزارشگر ارشد جنایی سان فرانسیسکو کرونیکل، به سرعت از درِ جلویی کافه سوزی گذشت. او راهش را از میان جمعیت پرانرژی جلوی اتاق باز کرد، از گروه موسیقی طبل استیل و بار شلوغ گذشت و به سمت اتاق پشتی، به پایین رفت. سرویس شام شنبه شب ها، این اتاق را تا نزدیک دیوارهایش به طور کامل اشغال کرده بود. او یک سالن ویژه و یک میز تازه خالی شده دید و از یک پیشخدمت خواست تا کمک کند که میز را درمقابل سالن قرار دهد.
پیشخدمت از او پرسید: «چند نفر قراره بیان؟»
ــ شش نفر. امیدوارم آشپزخونه تون مرغ مانگو رو تموم نکرده باشه. این غذای موردعلاقه ی ماست.
چهار نفر از آن شش نفر، او و دوستان نزدیکش در «باشگاه قتل زنان» بودند. اعضا عبارت بودند از: لیندسی باکسر، پلیس دایره ی جنایی سان فرانسیسکو، کلر واشبورن، پزشک قانونی ارشد و یوکی کاستلانو، دستیار دادستان محلی. امشب دو میز اضافی برای شوهر لیندسی، جو مولیناری و ریچارد کانکلین، نامزد عزیز سیندی بود. ریچارد شریک کاری سیندی هم می شد.
وقتی سال ها پیش سیندی روی گروه چهارنفره شان اسم «باشگاه قتل زنان» را گذاشت، یک شوخی بود؛ ولی این اسم به دلیل این که آن را دوست داشتند، روی گروه شان ماند. گروه اغلب در کافه سوزی که پاتوقشان بود، جمع می شدند تا استراحت کنند، توفان مغزی ای راه بیندازند و تا می توانند غذای تند کاراییبی و آبجوی ساده بخورند. خوب بود که هرازچند گاهی با جریان «نگران نباش و شاد باش»، همراه شوی.
به طور حتم در منوی امشب خنده هم وجود داشت!
لیندسی شغل پُر استرسی داشت و دو شیفت کار می کرد و به تازگی وظیفه ی دلخراشی در رابطه با نیروهای ضدتروریسم به او سپرده شده بود. شوهرش، جو مولیناری، هنوز درحال بهبودی از مصدومیتی بود که در یک بمب گذاری تروریستی که به ماموریتش مرتبط بود، دچارش شده بود. به همین خاطر خواهر لیندسی به او پیشنهاد داد که دختر کوچولوی شان، جولی را همراه دختر خودشان به مدت یک هفته به خانه ی خودشان ببرد. همه چیز کاملاً برنامه ریزی شده بود؛ فردا صبح لیندسی و جو برای یک مرخصی استحقاقی به مندوسینو که شهری کوچک در صدوپنجاه کیلومتری شمال سان فرانسیسکو است، می رفتند.
سیندی از آمدن مهمان هایش هیجان زده بود. او برای میز خودشان، آبجو و چیپس سفارش داد و وقتی لیندسی و جو رسیدند، روی صندلی کنار دیوار نشست. همه همدیگر را درآغوش گرفتند و بعد پلیس بلوند قدبلند و شوهر ترسناکش به آرامی به درون سالن ویژه رفتند.
لیندسی گفت: «فکر می کنم تو ماشین خوابم ببره و کل هفته رو تو تخت بمونم. این اجتناب ناپذیره.»
جو دستانش را دور لیندسی حلقه کرد و او را به سمت خودش کشید و گفت: «اگه مساله اینه، من هیچ شکایتی ندارم.»
سیندی گفت: «بسیارخوب.» درون لیوان های پر از یخ، آبجو ریخته شده بود و سیندی اولین نفری بود که آن را نوشید و گفت: «به سلامتی بارون. بارون ملایم، آرام و بدون وای فای.»
لیندسی گفت: «بیایید به افتخارش بنوشیم.»
لیوان ها به صدا درآمد. لیندسی کمی آبجو خورد و بعد از این که لیوانش را پایین گذاشت، از سیندی پرسید: «مطمئنی که می خوای از مارتا مراقبت کنی؟ اون قبلاً رییس بوده، می دونی که؟»
لیندسی داشت به بهترین سگ دوست داشتنی خانواده اش اشاره می کرد؛ یک بوردر کولی پیر که تاندونش دچار کشیدگی شده بود و دکتر برایش استراحت مطلق تجویز کرده بود.
سیندی درحالی که داشت چشمک می زد، گفت: «فکر می کنم می تونم از پسش بربیام. بالاخره منم قبلاً رییس بودم.»
لیندسی گفت: «تو؟ رییس؟ حتما شوخی می کنی.»
سیندی را بیش تر به عنوان یک آدم بیرحم می شناختند تا آدمی لطیف. وقتی کلر واشبورن رسید، او و لیندسی هنوز درحال خندیدن به این موضوع بودند.
کلر، لیندسی را برای رفتن به تعطیلات هفته ی آینده اش تشویق کرد. او آرام به درون سالن رفت و در کنار لیندسی نشست و گفت: «می دونم تا حد مرگ دلتنگت می شم؛ ولی بهت زنگ نمی زنم. منظورم اینه که به راستی به هیچ طریقی، به هیچ وجه و برای هیچ دلیلی زنگ نمی زنم. این هفته فقط سکوت رادیویی، باشه؟»
قبل از این که لیندسی بتواند جواب بدهد، ریچارد کانکلین به کنار میز رسید و خنده ی کلر را قطع کرد. به دوستانش سلام کرد و خم شد تا سیندی را ببوسد که یوکی رقص کنان وارد اتاق شد. درحالی که همراه با یک آهنگ کاراییبی آواز می خواند. ریچارد صندلی کنار سیندی را به او داد و یک صندلی برای خودش جلو کشید.
یوکی اولین مارگاریتای آن شب را سفارش داد و سفارش های شام بقیه نیز پس از آن انجام شد. با این که موسیقی شاد با صدای بلندی درحال پخش بود و خنده و دست زدن مکالمه را سخت کرده بود، سیندی از این دورهمی دوستان نزدیک، احساس رضایت زیادی می کرد.
تمام اعضای گروه در این جا بودند و آن شب حس یک بغل کردن گروهی را داشت. از آن شب هایی بود که او دوست داشت در آن غرق شود و برای همیشه به یاد بیاورد.
او هیچ چیزی را تغییر نمی داد.

۲

کلر، صبح روز دوشنبه ساعت ۱۰ دقیقه به ۸ صبح به دفتر پزشک قانونی؛ یعنی دفتر خودش رسید. هنگامی که درحال عبور از اتاق پذیرش بود، هنوز داشت ذهنیتش را از خانه به کار معطوف می کرد. افکارش در اولین هفته ی مدرسه رفتن کوچک ترین بچه اش، شوهر بدخلقش که به دنبال بازنشستگی زودهنگام بود و روغن دنده ای که برای ماشینش نیاز داشت، سیر می کرد. نیاز به توضیح نیست که او به یک دونات و قهوه احتیاج داشت تا کمکش کند که افکارش را از این موضوع ها دور کند.
پالتویش را تازه پشت در اتاقش آویزان کرده بود که دکتر برنارد هریسون، پزشک قانونی شیفت شب، به چارچوب در دفترش کوبید.
کلر به دستیارش گفت: «صبح بخیر برنارد. خبر جدید چی داری؟»
برنارد گفت: «اول این که دیشب حوالی نیمه شب تصادف بدی در بزرگراه داشتیم، یک ماشین از خط وسط عبور کرد و از بغل با خانواده ای تصادف کرد که از خانه ی مادربزرگ برمی گشتند. سه نفر کشته شدند. یکی از بچه ها در اورژانس است.»
ــ اوه، لعنتی!
درحالی که یک پوشه را که حاوی یک دسته یادداشت بود، ورق می زد، گفت: «پانزده دقیقه بعد از این که قربانی های تصادف رو تحویل گرفتیم دو کشته دیگه رو هم آوردن. همه شون این جا هستن. من تونستم دو تا از قربانیان حادثه ی بزرگراه رو کالبدشکافی کنم و بقیه رو برای تو گذاشتم.»
ــ پس داری می گی سه تا از کشته هارو برای من گذاشتی؟
ــ تو پول زیاد رو برای کارهای آسون نمی گیری.
او به خاطر شوخی هایی که میان شان رایج بود، لبخند زد. در خدمات شهری هیچ پول زیادی وجود نداشت؛ اما کلر عاشق کارش بود و نمی توانست شرایط کاری بهتری داشته باشد.
دکتر هریسون به توضیحش ادامه داد: «بانی این جاست و همین طورم مالوری. گرگ دیرش شده و منم سردرد شدیدی به بزرگی یه توپ ساحلی دارم.»
ــ برو خونه و یه آسپرین بخور و کمی استراحت کن.
ــ لازم نیست دوبار به من بگی دکتر. مراقب ادامه ی کار من باش.
یادداشت هایش را به کلر داد. او آن ها را به آشپزخانه برد و همان جا برای خودش قهوه ریخت، یکی از دونات های شکلاتی درون جعبه را برداشت و صبحانه ی دومش را روی میز کوچک مربعی آن جا خورد. دو دستیارش، بانی الیس و مالوری کین وارد شدند و به ترتیب راجع به آن تصادف وحشتناک توضیحاتی به او دادند.
چشمان بانی پر از اشک شد وقتی گفت: «دکتر؛ یکی از اونا فقط یه بچه ی کوچیک بود. فقط هشت سالش بود.»
کلر گفت: «می دونم، می دونم بانی. ما هیچ وقت به بچه ها عادت نکردیم.»
کلر لباس پوشید و همراه بانی به سردخانه رفت. مالوری هم به دنبال آن ها رفت. کلر در کشوی یخچال سردخانه را که حاوی بقایای جسد پسربچه بود، باز کرد. او باید هفته ی بعد به مدرسه می رفت.
کلر به بچه ی مرده گفت: «خیلی متاسفم شان موریسون؛ می دونم که آدمای زیادی دلشون برای تو تنگ می شه.»
رو به بانی کرد و گفت: «آیا والدینش این جا هستن؟»
ــ دکتر هریسون مادر و پدرش رو کالبدشکافی کرد. خواهرش الان توی مترو وضعیت وخیمی داره.
کلر پرسید: «و راننده؟»
ــ مست و در حال پیام دادن به هنگام رانندگی بوده. فرار کرده. طبق چیزایی که شنیدم، به سختی زخمی بوده.
بانی یک برانکارد را نزدیک کشوی شان برد. وقتی به کلر کمک می کرد تا بدن بچه را بلند کند، صدایی شبیه ناله و گریه شنیدند.
ــ بانی، اون چی بود؟
ــ من که نبودم. شاید صدای جیرجیر چرخ ها باشه؟
کلر برگشت و پرسید: «مالوری؛ تو بودی؟»
ــ چی؟ نه؛ من چیزی نشنیدم و چیزی هم نگفتم.
سه زن ساکت ایستادند. وقتی مطمئن شدند که فقط صدای نفس کشیدن خودشان را شنیده اند، به حرکت دادن بدن پسربچه به سمت تخت چرخدار ادامه دادند. ولی بعد صدای ناله ی دیگری به گوش رسید و این بار پس از آن صدایی شبیه به سرفه کردن شنیدند. کلر و بانی با هم به سمت طبقه ی دوم کشوها که حدود ۴ فوت از زمین ارتفاع داشت رفتند. مالوری به کشوی انتهایی اشاره کرد. کلر دستگیره را کشید و به عقب پرید. کیسه ی جسد داخل کشو تکان می خورد.
کلر درحالی که شگفت زده شده بود، فریاد زد و بعد بالا رفت و زیپ کیسه ی جسد را باز کرد. یک دست خونی از کیسه بیرون آمد. بدن داخل آن تکان خورد و گفت:
ــ این چه جور کابوسیه؟

۳

آن روز صبح، سیندی درِ جلوی آپارتمان سه خوابه ی بزرگ لیندسی و جو را که در خیابان لیک واقع بود، باز کرد. مارتا در اتاق نشیمن کنار صندلی بزرگ جو دراز کشیده بود و در ورودی به خوبی در دیدرس او قرار داشت. به محض این که او سیندی را دید، دمش را تکان داد و به سمت او پرید. مارتا چندبار سعی کرد که روی دو پای عقبیش بایستد؛ سیندی خم شد تا او را بغل کند و درآغوشش بگیرد.
ــ هی، مارتای شیرین. دختر خوب، چطوری؟ می خوای بریم پیاده روی؟
سیندی از روی پیشخوان یک پاکت و از روی قلاب کنار در قلاده و بندی را برداشت و مارتا را برای یک پیاده روی مفید به خیابان دوازدهم برد. او می دانست که در آن جا رفت و آمد زیادی نیست؛ بنابراین می توانست برای هردوی آن ها مسیر امنی باشد.
درحال پیاده روی، سیندی با مارتا حرف می زد و تیترهای دو ماجرایی را که قرار بود تا یک ساعت بعد واردش بشوند، می خواند. او از مارتا پرسید که کدام را بیش تر دوست دارد؛ اما مارتا بی تفاوت بود. بعد از این که مارتا کارش را انجام داد و سیندی آن را داخل کیسه گذاشت، هردو به آپارتمان لیندسی برگشتند.
سیندی غذای سگ را در کاسه ی مارتا می ریخت و وقتی درحال تمرکز بود که غذای سگ را روی زمین نریزد، تلفن زنگ زد. می دانست که این باید لیندسی باشد که او را چک می کند.
ــ لیندسی؟
ــ نه کلر هستم. اوه لعنتی! متاسفم سیندی. من به سرعت با لیندسی تماس گرفتم. فراموش کردم. از روی عادت بود.
سیندی وقتی داشت ظرف آب مارتا را در سینک آشپزخانه پر می کرد، تلفن را روی گوشش نگه داشت. وقتی کلر توضیح داد که چرا زنگ زده، سیندی تلفن را انداخت. او شیر آب را بست تا مطمئن شود که صدای دوستش را درست شنیده است.
سیندی گفت: «دوباره بگو، چی؟ آها، خوبه کلر.»
صدای کلر از پشت گوشی خیلی بلند بود. «نمی تونم اینو درستش کنم. ببین من باید برم.»
سیندی گفت: «من تو راهم. یا مسیح، کلر من دارم می آم.»
ــ نه سیندی.
ــ بله کلر. من ده دقیقه با اون جا فاصله دارم.

۴

زنی که به عنوان جسد وارد سردخانه شده بود، به کلر و دستیارانش کمک کرد تا بدنش را از کیسه دربیاورند. او درون کشو نشست. هرچه بود، خیلی خیلی آزاردهنده بود. در تمام سال های کارش به عنوان پزشک قانونی، هرگز چنین چیزی را ندیده بود. جسد جلوی چشمانش به معنای واقعی از مرگ برگشته بود. این یک شوخی بود؟ یک اشتباه؟ یا یک زامبی واقعی؟
کلر گفت: «بانی، لوازم منو بیار. مالوری یه آمبولانس خبر کن.»
زنی که درون کشو نشسته بود، خون تمام بدن عریانش را قرمز کرده بود. آرنج دست چپش را گرفته بود و از درد به خود می پیچید.
کلر گفت: «اسم من دکتر واشبورنه. می تونم کمکت کنم! کجاتون درد داره؟ اجازه بده ببینم.»
کلر بازوی زن را به سمت بیرون کتفش کشید و یک زخم گلوله دید که از طرف جلو به عقب رفته بود. یک زخم سرتاسری بود. به خاطر این که زن می توانست دستش را تکان بدهد، خوشبختانه به نظر می رسید که هیچ کدام از استخوان هایش نشکسته است.
کلر پرسید: «می تونی اسمتو به من بگی؟»
ــ باید بلند شم. این باید یه خواب باشه. یه کابوس برای تمام عمرمه.
کلر هنوز از این که زن درون کشو زنده است، در شوک بود؛ اما تازه داشت کمی نگرش جدیدی پیدا می کرد. این اولین بار در تاریخ نبود که یک شخص کاملاً مرده در سردخانه یا گورستان زنده شده است. مواردی در قرن نوزدهم بوده که افراد بیش از حد از داروهای باربیتورات(۲) مصرف کردند و به دلیل این که به خوابی شبیه به مرگ فرورفتند، مرده فرض شدند. آن ها بعضی وقت ها قبل از تدفین به زندگی برگشتند.
کلر در تعجب بود که آیا داروی جدیدی وجود دارد که روی زن روبه رویش تاثیر گذاشته؛ بعد یادش آمد که شرایطی به اسم جمود عضلات(۳) وجود دارد. آیا ممکن است که این زن خون آلود، دچار این اختلال شده باشد؟
کلر می دانست افرادی که دچار این بیماری می شوند به حالتی شبیه مرگ با تنفس آهسته و ضربان قلب ضعیف فرومی روند. ماهیچه های آن ها سفت می شود و گاهی هم در بدن شان حسی ندارند. یادش آمد که خیلی وقت پیش خوانده بود که جمود عضلات ممکن است در اثر بیماری، داروهای خاص و شوک ضربه ای به وجود بیاید و اگر در این حالت بدن فرد زنده با نگهداری در سردخانه سرد شود، مغز، کارآیی خود را حفظ می کند تا این که شخص بمیرد یا این که بیدار شود.
در دنیای پزشکی پیشرفته ی امروز، اشتباه گرفتن مرگ با جمود عضلات خیلی سخت است؛ اما این زن برای این قانون یک استثناء بود. او به طور واضح زنده بود.

۵

زن دست سالمش را از درون کشو دراز کرد، کلر و بانی به او کمک کردند تا بایستد.
ارزیابی اولیه ی کلر این بود که این موجود بیچاره ی میان سال، لاغراندام و تیر خورده، خوش شانس بوده که زنده مانده است. هم چنین کلر دید که یک گلوله ی دیگر لگن او را خراشیده؛ اما مانند گلوله ی اولی که در شانه ی او بود، کشنده نبوده. آیا شانس خوب این خانم ادامه پیدا می کند؟ یا شانس بد، او را به کشوی سردخانه باز خواهد گرداند؟
بانی و مالوری به زن کمک کردند تا روی برانکارد بخوابد و یک ملافه را تا شانه هایش بالا کشیدند تا کلر علایم حیاتی او را چک کند. زن بدون نیاز به کمک نفس می کشید. نبض او کند؛ اما ضربان قلبش معمولی بود. زخم هایش خونریزی نداشتند و او حرف زده بود که این موضوع، همیشه نشانه ی خوبی است.
کلر گوشی طبی اش را کنار گذاشت و پلک های زن به یکباره باز شد. زن عقب نشست و ترسید. این کار آن قدر برایش سخت بود که فراموش کرده بود چند لحظه قبل بیدار شده است.
او بریده بریده گفت: «شما کی هستین؟ من کجا هستم؟»
کلر دوباره خودش را معرفی کرد و خواست تا یک نفر آب بیاورد. آن گاه پرسید: «اسمت چیه؟»
ــ اسمم؟
بعد از چند لحظه ی طولانی زن گفت: «من جوآن مورفی هستم. گفتین این جا سردخونه است؟ من این جا چی کار می کنم؟»
ــ امیدوار بودم که شما بتونید بگید، خانم مورفی.
ــ منو جوآن صدا کن. شونه ام درد می کنه.
ــ از لحاظ پزشکی درواقع این نشونه ی خوبیه. تو تیر خوردی جوآن؛ بنابراین طبیعیه که بدنت با درد به این موضوع واکنش نشون بده. می دونی کی بهت شلیک کرده؟
جوآن پرسید: «امروز چه روزیه؟»
ــ دوشنبه. حدود ساعت هشت و نیم صبح دوشنبه است.
ــ بنابراین دیروز یکشنبه بود؟
ــ درسته.
ــ خوب، من تو خونه ی خودم از خواب بیدار شدم. صبحونه خوردم و با شوهرم اخبار تلویزیون رو نگاه کردیم. شوهرم، یک نفر باید به رابرت زنگ بزنه.
ــ البته. همین الان زنگ می زنیم.
جوآن مورفی شماره ها را از حفظ گفت و مالوری آن را یادداشت کرد. بعد کلر به بیمارش گفت: «جوآن یه آمبولانس تو راهه. تو احتیاج به مراقبت های پزشکی داری و من این جا لوازم این کار رو ندارم.»
ــ خیلی خوب بود اگه می تونستم لباس بپوشم.
در همین لحظه درهای اتاق کالبدشکافی کاملاً باز شد و سیندی همان طور که قول داده بود، خود را به آن جا رساند. او به خاطر عجله ای که برای رسیدن به کلر و زنی که در کشو خوابیده بود داشت، به سختی نفس می کشید.
او به بیمار گفت: «من سیندی توماس هستم. امیدوارم حال تون بهتر باشه. چه مصیبتی، درسته؟»
بعد سیندی رو به کلر کرد و گفت: «چی رو از دست دادم؟»
جوآن مورفی گفت: «من هیچ چیزی رو به یاد نمی آرم؛ اما این طور که مشخصه من کشته شدم. البته، فکر کنم قصد کشتن منو داشتن. این تمام چیزیه که می دونم.»

نظرات کاربران درباره کتاب پزشک قانونی

کاش یکم در مورد خود داستان توضیح مینوشتین. اینکه یه پاراگراف از کتابو به عنوان توضیح میذارین تو تصمیم گیری برای خرید کمکی نمیکنه.
در 1 سال پیش توسط فرزانه
ترجمه خیلی بد است. چرا به کتابهایی با این ترجمه ضعیف اجازه چاپ و انتشار می دهند؟ داستان هم پیش پا افتاده است. چطوری پرفروش ترین نیویورک تایمز شده؟
در 1 سال پیش توسط آناهیتا
بادرود. عالیه
در 1 سال پیش توسط وحید امرودی
نظرات رو میخونی بیشتر باعث سردرگمی میشه بالاخره بسیار زیبا یا بی ارزش؟؟؟
در 1 سال پیش توسط حمید تهرانی
کتاب بسیار بسیار زیبایی هست
در 1 سال پیش توسط saeid
برای خوانندگان سبک جنایی کتاب بسیار خوبی است و ترجمه هم قابل قبول و خوان است
در 1 سال پیش توسط raha
بدنیست.زیاد پرکشش نبود
در 11 ماه پیش توسط شیرین آزاد
واقعا کتاب بی ارزشی بود حیف پولی که براش پرداختم.
در 1 سال پیش توسط tim...a01