فیدیبو نماینده قانونی گروه انتشاراتی ققنوس و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب هيچ چيز يادم نمی‌آید

کتاب هيچ چيز يادم نمی‌آید

نسخه الکترونیک کتاب هيچ چيز يادم نمی‌آید به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب هيچ چيز يادم نمی‌آید

زنی را تصور کنید که در روزنامه‌ها می‌نویسد و در خانه کیک درست می‌کند؛ فیلم می‌سازد و بچه‌داری می‌کند، گزارش تهیه می‌کند و همزمان نگران زندگی خانوادگی‌اش است... همین زندگی ممکن است یک روز درباره جدا شدن دو بازیگر از هم مطلب انتقادی بنویسد و هفته بعد خودش از همسرش جدا شود؛ همین زن ممکن است سه بار نامزد جایزه بهترین فیلنامه اسکار شود اما دغدغه‌اش خوردن یا نخوردن زرده تخم مرغ در املت باشد...

ادامه...
  • ناشر گروه انتشاراتی ققنوس
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 1 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۴۴ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب هيچ چيز يادم نمی‌آید

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



مقدمه مترجم

نورا افرون (۲۰۱۲-۱۹۴۱) نویسنده، روزنامه نگار، تهیه کننده و کارگردان آمریکایی، سه بار برای نگارش فیلمنامه های سیلک وود، بی خواب در سیاتل و وقتی هری سالی را دید... نامزد جایزه اسکار بهترین فیلمنامه اصلی شد اما هیچ گاه این جایزه را دریافت نکرد. همچنین موفق شد جایزه بهترین فیلمنامه بفتا را برای فیلم وقتی هری سالی را دید... دریافت کند. آخرین فیلم او جولی و جولیا نیز نامزد جایزه گلدن گلاب شد.
نورا افرون در هفتاد و یک سالگی به دلیل عوارض لوسمی حاد در نیویورک درگذشت.
در کتاب هیچ چیز یادم نمی آید افرون گذشته، حال و آینده را با سردی، سنگدلی و طنز می نگرد. او افسوس فراز و نشیب های زندگی مدرن را می خورد و با مشخصه خود که روشنی و خرد است، تمام اتفاقاتی را که (هنوز) فراموش نکرده یادآوری می کند. این کتاب حاوی مطالب طنزآمیزی است از مقالات شخصی افرون درباره حرفه نویسنده در روزنامه، طلاق، ارثی که سال ها در انتظارش بود و...
جا دارد این جا از دو نفر تشکر کنم: از پسرعمه ام رضا برای رساندن این کتاب به دستم و از پسرم هادی برای کمک بی دریغش در ویرایش.

۶ خرداد ۱۳۹۵
سهیلا ایمانی

هیچ چیز یادم نمی آید

سال هاست فراموشکار شده ام. دست کم از سی سالگی به بعد. می دانم. چون همان موقع درباره اش مطلبی نوشتم. مدرک دارم. البته دقیقاً یادم نمی آید کی یا کجا نوشتم، ولی اگر مجبور شوم، دنبالش می گردم و احتمالاً پیدایش می کنم.
روزهای اولِ فراموشی ام، کلمه ها و اسامی از ذهنم می پریدند. کاری را انجام می دادم که آدم ها معمولاً در چنین موقعیتی انجام می دهند: دایره واژگانی ذهنم را مرور می کردم تا بفهمم کلمه ای که دنبالش بودم با چه حرفی شروع می شود و از چند بخش تشکیل شده. بالاخره کلمه گمشده به ذهنم برمی گشت. هیچ وقت چنین اشتباهاتی را نشانه مرگ یا پا به سن گذاشتن و سالخوردگی واقعی تلقی نمی کردم. می دانستم هر چیزی که فراموش کرده ام دیر یا زود دوباره به ذهنم برمی گردد. روزی به فروشگاه رفتم تا کتابی درباره بیماری آلزایمر بخرم، اما اسم کتاب را فراموش کردم. به نظرم خنده دار آمد. آن موقع، واقعاً خنده دار بود.
این هم موضوع دیگری است که هیچ وقت نتوانستم آن را به یاد بیاورم: اسم فیلمی که جِرِمی آیرونز در آن بازی می کرد. فیلم درباره کلاوس وُن بولاو بود. می دانید کدام فیلم را می گویم. تنها چیزی که یادم آمد این بود که عنوان فیلم از دو کلمه تشکیل شده و ترکیب اضافی است. سال ها، این موضوع ناراحتم نمی کرد، چون هر کسی را که می شناختم اسم این فیلم را به یاد نمی آورد. یک شب، با هفت نفر از دوستانم رفته بودیم تئاتر. حتی یک نفر هم نتوانست اسم فیلم را به یاد آورد. بالاخره، موقع استراحت یکی از ما به خیابان رفت و اسم فیلم را در گوگل جستجو کرد. نامش را گفت و همگی قول دادیم برای همیشه آن را به خاطر بسپاریم. تا جایی که اطلاع دارم، هفت نفر دیگر سر قولشان مانده اند. اما من به همان جایی برگشتم که فقط یادم می آمد عنوان فیلم از دو کلمه تشکیل می شود و ترکیب اضافی است.
در ضمن، وقتی بالاخره آن شب اسم فیلم را فهمیدیم، همه به توافق رسیدیم که اصلاً اسم جالبی نبوده. بیخود نبود فراموشش کرده بودیم.

می روم اسم فیلم را در گوگل جستجو کنم. زود برمی گردم...

اسمش بخت برگشتگی(۱) است.

آدم چطور می تواند اسم این فیلم را به یاد بیاورد؟ اصلاً هیچ ربطی به داستان فیلم ندارد.
اما نکته جالب این جاست: سال هاست همه چیز را فراموش می کنم، اما حالا نوع فراموشی ام تغییر کرده است. فکر می کردم هر چیزی را که فراموش کرده باشم بالاخره روزی یادم می آید و بعد به حافظه می سپارم. اما الآن می دانم این کار به هیچ وجه ممکن نیست. اتفاقات گذشته به طرز مایوس کننده ای و برای همیشه از خاطر رفته اند. اتفاقات جدید هم در حافظه نمی مانند.
چند شب پیش، مردی را دیدم که می گفت ناراحتی عصبی دارد و نمی تواند چهره آدم هایی را که ملاقات می کند به یاد بیاورد. گفت گاهی وقت ها خودش را در آینه نگاه می کند و نمی داند چه کسی را می بیند. قصد ندارم بیماری این مرد را دست کم بگیرم، مطمئنم علایم بیماری اش واقعی بود، با نامی طولانی که با حروف بزرگ انگلیسی هم نوشته می شد، اما تنها چیزی که به ذهنم آمد این بود که بگویم تازه به درد من دچار شده اید. دو سال پیش، رایان اُونیلِ هنرپیشه اعتراف کرد که آن اواخر در تشییع جنازه ای دخترش تِیتم را نشناخته و اتفاقی دنبالش افتاده. همه، جز من، کارش را تقبیح کردند. یک ماه پیش، در مرکز خریدی در لاس وِگاس، خانم بسیار زیبایی را دیدم که با آغوش باز و لبخندزنان به طرفم می آمد. با خودم گفتم این خانم کیست؟ از کجا این خانم را می شناسم؟ بعد که صحبت کرد متوجه شدم خواهرم است.
خب، شاید فکر کنید این خانم نویسنده از کجا قرار بود بداند خواهرش در لاس وگاس است؟ متاسفانه نه تنها می دانستم که او در لاس وگاس است، بلکه با خودش در مرکز خرید قرار داشتم.
تمام این اتفاق ها افسرده و غمگینم می کنند، اما بیشتر باعث می شوند احساس پیری کنم. سوای علایم جسمانی، بسیاری از علایم پیری را هم در خودم می بینم. گاهی اوقات حرف های خودم را تکرار می کنم. اصطلاح «وقتی جوان بودم» را به کار می برم. اغلب اوقات متوجه طنز قضایا نمی شوم هرچند وانمود می کنم که متوجه می شوم. اگر نمایشی یا فیلمی را برای دومین بار ببینم، طوری نگاه می کنم انگار اولین بار است که آن را می بینم، حتی اگر آن را تازه دیده باشم. آدم های معروفی را که در مجله پیپل(۲) ازشان گزارش تهیه می شود، نمی شناسم. فکر می کردم مشکل از دیسک مغزم است که پُر شده؛ ولی الآن علی رغم میلم به این نتیجه رسیده ام که برعکسش درست است: دارد خالی می شود.
هنوز به سرزمین داستان ها، یعنی اوج پیری، نرسیده ام، اما دارم بهش نزدیک می شوم.
می دانم، می دانم، باید خاطراتم را می نوشتم. نامه های عاشقانه ام را نگه می داشتم. باید یک انباری در لانگ آیلند سیتی کرایه می کردم برای تمام کاغذهایی که به نظر می رسید دیگر هیچ وقت لازم نمی شوند.
اما این کار را هم نکردم.
برای همین بعضی اوقات به این نتیجه می رسم که چیزی یادم نمی آید.
مثلاً، یک بار اِلینور روزولت را ملاقات کردم. ژوئن ۱۹۶۱ بود، داشتم دوره کارآموزی سیاسی را در کاخ سفیدِ دورانِ کندی می گذراندم. تمام کارآموزهای دانشکده دخترانه ولزلی/ واسر را به هاید پارک بردند تا بانوی اولِ سابق آمریکا را ملاقات کنند. برای دیدنش می مردم. تمام عمر در خانه عکسی از او دیده بودم که با پدر و مادرم پشتِ صحنه نمایش گرفته بود. متن آن نمایش را والدینم نوشته بودند. مادرم گُل سینه زده بود. اِلینور گردنبند مروارید انداخته بود. عکسی بود که همیشه آن را نمادین می دانستم، البته اگر این کلمه را درست به کار برده باشم، فکر کنم اولین بار است که از این کلمه استفاده می کنم. ما جزو هزاران آمریکایی (اکثرا یهودی) بودیم که در اتاق نشیمنمان عکس هایی از اِلینور روزولت داشتیم. این زن را در حد پرستش دوست داشتم. باور نمی کردم با الینور در یک اتاق باشم. شاید بپرسید آن روز در هاید پارک اِلینور روزولت چه شکلی بود؛ حتما تعجب می کنید. نمی دانم. یادم نمی آید چه گفت یا چه لباسی پوشیده بود؛ به سختی می توانم از اتاقی که در آن با اِلینور روزولت ملاقات کردیم تصویری در ذهنم مجسم کنم، هرچند خاطره ای گنگ از پرده ها در ذهنم هست. اما این چیزها یادم می آید: در راهِ رفتن به کاخ سفید گم شدم. از آن به بعد، هر بار که در بزرگراه تاکونِک اِستیت پارک وی هستم، یادم می آید روزی که به ملاقات اِلینور روزولت رفتم، همین جا گم شدم. اما از خود اِلینور روزولت چیزی یادم نمی آید.
سال ۱۹۶۴ گروه بیتِلز برای اولین بار به نیویورک آمد. من گزارشگر روزنامه بودم و ماموریت داشتم به فرودگاه بروم تا خبر رسیدن آن ها را پوشش بدهم. جمعه بود. آخر هفته همه جا دنبال آن ها بودم. یکشنبه شب در شوی تلویزیونی اِد سالیوان اجرا داشتند. می توان ادعا کرد که دهه شصتْ همان شب، در برنامه اِد سالیوان، آغاز شد. شبی تاریخی بود. من آن جا بودم. انتهای سالن ایستاده بودم و تماشا می کردم. یادم می آید که رفتارهای هواداران چقدر زننده بود؛ دخترهای نوجوانی که جیغ می کشیدند و مثل احمق ها رفتار می کردند. اما شاید بپرسید خب گروه بیتلز چطور بودند؟ چه شکلی بودند و چه کار می کردند؟ متاسفانه، آدم مناسبی برای پاسخ دادن به سوءالتان نیستم، چون به زحمت صدای آن ها را می شنیدم.
برای راهپیمایی علیه جنگ ویتنام با عجله به واشینگتن رفتم. این اعتراضات در سال ۱۹۶۷ اتفاق افتاد و جزو مهم ترین رویدادهای جنبش ضد جنگ بود. هزاران نفر شرکت کرده بودند. من با دوستم، که وکیل بود، رفتم. تمام روز در اتاق هتل ماندیم و نرد عشق باختیم. برای این کار به خودم نمی بالم، اما این را گفتم تا صادقانه بگویم که چرا چیزی از تظاهرات به خاطر نمی آورم. حتی یادم نمی آید پایم به پنتاگون رسید یا نه. بعید می دانم. فکر نمی کنم هیچ وقت به پنتاگون رفته باشم. اما حاضر هم نیستم یک پول سیاه روی رفتن یا نرفتن شرط ببندم.
نُورمَن مِیلِر در مورد این راهپیمایی کتاب کاملی به نام ارتش های شب نوشت. این کتابِ ۲۸۸ صفحه ای برنده جایزه پولیتزر هم شد. اما من به زحمت می توانم دو پاراگراف درباره این راهپیمایی بنویسم. اگر من و نُورمَن مِیلِر را می شناختید و از شما می پرسیدند که کدام یک از ما بیشتر به روابط رمانتیک اهمیت می دهد، البته نورمن را انتخاب می کردید؛ چقدر در اشتباهید.
این هم بعضی از آدم هایی که ملاقات کرده ام و هیچ چیز از آن ها یادم نمی آید:

گُروچو مارکس
اِتل مِرمن
جیمی استوارت
آلجر هیس
سناتور هیوبرت هامفری
کری گرانت
بنی گودمن
پیتر یوستینوف
ژاکلین کندی اوناسیس
رابرت مورلی
دوروتی پارکر

به مسابقه تنیس افسانه ای نبرد جنسیت ها رفتم. این مسابقه بین بیلی جین کینگ و بابی ریگز بود. از جایی که نشسته بودم چیزی نمی توانستم ببینم.
شبی که نیکسون استعفا داد، رفتم جلوِ کاخ سفید ایستادم و تنها چیزی که از آن شب می توانم تعریف کنم این است که کیف پولم را دزدیدند.
به خیلی از کنسرت های معروف راک رفتم و تمام وقت در این فکر بودم که برنامه کی تمام می شود و بعدش برای خوردن غذا کجا می رویم، رستوران ها هنوز باز هستند یا نه و چه غذایی سفارش می دهیم.
در سال ۱۹۷۳ به فلسطین رفتم تا اخبار جنگ را پوشش بدهم اما درمانگرم مرا از رفتن به خط مقدم شدیدا منع کرد.
در جشنواره موسیقی ووداستاک هم نبودم، شاید هم بودم چون در هر صورت یادم نمی آید.
از جهتی حس می کنم زندگی ام بیهوده تلف شده. با این حال، اگر من نتوانم زندگی ام را به یاد آورم، چه کسی می تواند؟
گذشته در حال محو شدن است و زمان حال عذابی دائمی. با این وضع نمی توانم دوام بیاورم. وقتی جوان تر بودم، می توانستم در برابر وسوسه استفاده از فناوری های جدید مقاومت کنم. پس از مدت کوتاهی منفی نگری، به دستگاه غذاساز کوزینارت حمله بردم. کنجکاو بودم از این فناوری های جدید سر دربیاورم. طرفدار ایمیل و وبلاگ ها شدم؛ پی بردم که چقدر الهام بخش هستند. حتی درباره شان فیلم هم ساختم. اما الآن فکر می کنم تقریباً هر چیز جدیدی روی کره زمین، صرفاً ساخته شده تا به حافظه ضعیفم بدبین شوم. بنابراین بین خودم و بیشتر این چیزهای جدید دیوارِ جدایی کشیده ام.
از آن سوی دیوار سر و صداهای زیادی توی گوشم دَنگ دَنگ می کند. معمولاً به آن ها توجه نمی کنم. مدت ها فرق میان سُنی و شیعه را نمی دانستم، اما سر و صدایش به قدری زیاد بود که بالاخره مجبور شدم فرقشان را یاد بگیرم. دارم فکر می کنم که چرا به خودم این قدر زحمت دادم؟ به هر حال، الآن همه چیز را فراموش کرده ام.
موضوعاتی که در حال حاضر نمی خواهم چیزی درباره شان بدانم:

اتحاد جماهیر شوروی سابق
خانواده کارداشیان
توییتر
تمام سریال های زنان خانه دار، بازمانده ها، ستاره های آمریکایی و مجردها
برادر حامد کرزَی
فوتبال
کارآگاه مانک فیش
جِی ـ زی
هر نوشیدنی ای که بعد از کوکتل کاسموپولیتن اختراع شد.
به خصوص آن نوشیدنی ای که با برگ های نعنای خردشده درست می شود. می دانید منظورم کدام است.

می روم اسم این نوشیدنی را در گوگل جستجو کنم. زود برمی گردم...
اسمش موهیتو است.

بی تردید در دوران گوگِل زندگی می کنم که مزیت های بسیار دارد. وقتی چیزی از یادتان می رود، گوشی تان را برمی دارید و در گوگل جستجو می کنید. علاج فراموشی های موقت ما شده جستجو در گوگل. از طرفی گوگل آوایی زیباتر، امروزی تر، جوان تر و جدیدتر دارد، این طور نیست؟ با استفاده درست از روش های جستجو، تقریبا ثابت می کنید که می توانید پابه پای تکنولوژی پیش بروید. می توانید خودتان را فریب دهید که کسی سر میز به شما به چشم آدمی عجیب و منزوی نگاه نمی کند. هر آنچه به دنبالش هستید خیلی زود پیدا می شود. کابوس فراموشی موقت هم ندارید. منظورم جستجوی طولانی برای جواب، حدس زدن ها، به خود بد گفتن، سردرگمی و ترق و تروق عصبی انگشت هاست. فقط می روید در گوگل جستجو می کنید و هر چیزی را که می خواهید می یابید.
نمی توانید در مورد زندگی خودتان جستجو کنید (مگر این که در سایت ویکی پدیا ثبت شده باشید، البته در آن صورت هم نمی توانید نمونه ای دقیق از زندگی تان پیدا کنید).
اما می توانید نام بازیگری را پیدا کنید که در فلان فیلم بازی کرده. فیلمی که درباره جنگ جهانی دوم بوده. اسم فلان نویسنده ای که فلان کتاب را نوشته، کتابی درباره رابطه اش با فلان نقاش. اسم ترانه ای که فلان خواننده خوانده، ترانه ای درباره عشق.
می دانید منظورم کدام است.

تقدیم به
همسرم محمد
س. ا.

نظرات کاربران درباره کتاب هيچ چيز يادم نمی‌آید