فیدیبو نماینده قانونی انتشارات نقش و نگار و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب قصه‌‌هایی برای تاریکی

کتاب قصه‌‌هایی برای تاریکی
مجموعه قصه

نسخه الکترونیک کتاب قصه‌‌هایی برای تاریکی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب قصه‌‌هایی برای تاریکی

راینر ماریا ریلکه، شاعر و نویسنده‌ی بزرگ آلمانی را اغلب ما ایرانیان تنها به شاعری می‌شناسیم. بله، ریلکه جُزو شاعران اوایل قرن بیستم است که در شکل‌گیری شعر نو در اروپا و جهان، نقش شایانی ایفا کرده است و شعر او شعری «نورُمانتیک» عارفانه و سخت درونی است که مایه‌هایی از سمبولیسم و عینیت‌گرایی در مراحلی از عمر شاعر، در آن‌ها به چشم می‌خورد. طرح‌های ریلکه، قصه‌های پایان نیافته‌ی اویند که پس از مرگ وی جمع‌آوری شده‌اند. در میان آن‌ها نوشته‌های بسیار کوتاهی در موضوعات مختلف به چشم می‌خورد. نمایشنامه‌ها و درام‌های ریلکه در مقایسه با آثار دیگر وی شهرت چندانی ندارند و در واقع می‌توان ادعا کرد که ریلکه هرگز درام‌نویس موفقی نبوده است. نامه‌هایی که ریلکه به افراد مختلف نوشته، جایگاه مهمی در میان آثار وی دارند. این نامه‌ها که رقم‌شان به هفت هزار می‌رسد همچون کلیدی هستند برای شناسایی زندگی و مَنِش ریلکه از رهگذر کشف لحظه‌های خودمانی و صمیمی او با دیگران. گو اینکه در میان نامه‌ها جابه‌جا به آرای ریلکه درباره‌ی شعر و دیدگاه او نسبت به هنر نیز اشاره رفته است.

ادامه...

بخشی از کتاب قصه‌‌هایی برای تاریکی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

آموختنِ دیدن درنگی در آثار منثور ریلکه

راینر ماریا ریلکه، شاعر و نویسنده ی بزرگ آلمانی را اغلب ما ایرانیان تنها به شاعری می شناسیم. بله، ریلکه جُزو شاعران اوایل قرن بیستم است که در شکل گیری شعر نو در اروپا و جهان، نقش شایانی ایفا کرده است و شعر او شعری «نورُمانتیک» عارفانه و سخت درونی است که مایه هایی از سمبولیسم و عینیت گرایی در مراحلی از عمر شاعر، در آن ها به چشم می خورد. اما در میان مجموعه ی معروف شش جلدی او که در انتشارات «اینزِلِ» آلمان انتشار یافته، سه جلد ــ بالغ بر ۲۵۰۰ صفحه ــ به آثار منثور، نوشته های پراکنده، تک نگاری ها، قصه ها، طرح ها، نمایش ها، نامه ها و تنها رمان او اختصاص دارد. هر کدام از این نوشته ها ویژگی و حال و هوای خاصی دارند. در نوشته های پراکنده ی او از هر دری سخن می رود. تک نگاری های او به شعرِ مدرن، هنر، نقاشی و شخصیت های برجسته ی هنری زمان وی اختصاص دارد. هر گاه تک نگاری های او به شخصیتی و موضوعی خاص اختصاص یافته است، کسانی همچون آگوست رودَن (مجسمه ساز فرانسوی)، فریدریش نیچه (فیلسوف آلمانی)، لئو تولستوی (رمان نویس بزرگ روسی) و چند تن دیگر در این خطابه ها و نقدها جابه جا رخ می نمایند.
قصه های او به سه نوع تقسیم شده است: بخش یکم حاوی قصه های اوّلیه ی نویسنده و قصه های پراگ است. بخش دیگر حاوی قصه های کوچک نویسنده و بخش سوم به قصه هایی از «خدای مهربان» اختصاص دارد. در میان قصه های کوتاه ریلکه، بخش اخیر اهمیت زیادی دارد. قصه هایی برای خدای مهربان، زبانی ساده دارند امّا نگاه نویسنده در آن ها نگاهی شاعرانه است. ریلکه در این قصه ها از زبان و ساختار تخیلی کودکانه استفاده کرده است. در هر کدام از این قصه ها، کودکان به نحوی مشارکت دارند یا اصولاً محور قصه اند. مضامین قصه های کوتاه ریلکه، عارفانه، عاطفی، و گاه احساساتی اند. او برای کودکان و کودکان بزرگ شده، از خدای مهربان می گوید؛ از تاریکی، بیماری، از نفرت و عشق و از جهان های گوناگون درون آدمی. قصه های مذبور گویی از کتب مقدس الهام گرفته اند و در طنین جمله های آن ها این تاثیر آشکار است. ریلکه، در این نوشته ها چهره ی پیام آوری را دارد که رسالت خود را به گونه ای تمثیلی بازگو می کند و ما را بر آن می دارد تا از بطن حکایت ها پیام او را بیرون بکشیم.
طرح های ریلکه، قصه های پایان نیافته ی اویند که پس از مرگ وی جمع آوری شده اند. در میان آن ها نوشته های بسیار کوتاهی در موضوعات مختلف به چشم می خورد. نمایشنامه ها و درام های ریلکه در مقایسه با آثار دیگر وی شهرت چندانی ندارند و در واقع می توان ادعا کرد که ریلکه هرگز درام نویس موفقی نبوده است.
نامه هایی که ریلکه به افراد مختلف نوشته، جایگاه مهمی در میان آثار وی دارند. این نامه ها که رقم شان به هفت هزار می رسد همچون کلیدی هستند برای شناسایی زندگی و مَنِش ریلکه از رهگذر کشف لحظه های خودمانی و صمیمی او با دیگران. گو اینکه در میان نامه ها جابه جا به آرای ریلکه درباره ی شعر و دیدگاه او نسبت به هنر نیز اشاره رفته است. او در کتاب چند نامه به شاعری جوان ــ که به فارسی نیز ترجمه شده ــ به وضوح دیدگاه های خود را در نقد ادبی آشکار می کند. این اثر در واقع مرامنامه ی هنری ریلکه است که با زبانی خودمانی و سر راست بیان شده. مخاطب این نامه ها شاعر جوانی است به نام کاپوس ــ که معلوم نیست اصلاً وجود خارجی داشته است یا نه ــ گویا او شعرهای خود را برای ریلکه می فرستاده و ریلکه نظر خود را به او می نوشته است. گفتیم که در وجود شخصی به نام کاپوسِ شاعر تردید است امّا این مسئله اهمیت چندانی ندارد. نامه ها پیشِ روی ماست و مخاطب آن همه ی ما و همه ی شاعران اند. ریلکه در این اثر، درس نگریستن به طبیعت، اشیا، مردم و موضوعات را به ما می آموزد و لزوم تاکید بر کار مداوم را به شاعران گوشزد می کند. او در بخشی از این کتاب به کاپوس می نویسد: «در خود فروبروید و نیازی را که موجب نوشتن شماست بجویید. ببینید این نیاز در اعماق دل تان ریشه دارد؟... اگر می توانید در برابر چنین پرسشِ سترگی دلیرانه بایستید و به سادگی و با جرات بگویید؛ «آری، ناگزیرم» (به نوشتن). آن گاه زندگانی خویش را بر وفق این نیاز مرتب کنید. سپس به طبیعت نزدیک شوید! و مضمون هایی را انتخاب کنید که زندگانی روزانه ی خودتان به شما می دهد. می گویم به چیزها نزدیک شوید، زیرا آن ها هرگز شما را ترک نخواهند کرد. شب ها هست و بادها هست که کشورها را در می نوردد! در دنیای اشیا و جانوران حادثه ها هست که می توانید در آن ها شرکت بجویید.»
یادداشت ها یا دفترهای مالته / مالده لَوریدس بریگه نیز در میان آثار منثور ریلکه جایگاه ویژه ای دارد. این اثر تنها رمان ریلکه و در واقع شاهکار منثور اوست. یادداشت ها، رمانی است در قالب زندگی نامه که نگارش آن در رم، سال ۱۹۰۴ با الهام از تجربه های اقامت یک ساله ی شاعر در پاریس در سال ۱۹۰۲ و ۱۹۰۳ آغاز شد. در سال ۱۹۱۰ نوشتن آن در پاریس پایان یافت و بلافاصله منتشر شد. این اثر نخستین نوشته ی ممتاز در ادبیات آلمانی زبان است که راه خود را از رمان رئالیستی قرن نوزدهم به کلّی جدا می کند. این رمان فاقد راوی و روند داستانی مداوم است. مجموعه ای از یادداشت های پراکنده ی شاعری آواره در پاریس زنجیروار در کنار هم می آیند تا رمانی را به وجود آورند. نویسنده ی یادداشت ها، جوان ۲۸ ساله ای است اهل دانمارک و متعلق به خانواده ای اشرافی و رو به زوال. در این کتاب در واقع همه ی رویدادهای مهم زندگانی ریلکه نشان داده می شود. نویسنده ی یادداشت ها ــ به گواه یادداشت های اولیه ــ جوانی بی اندازه منفعل و احساساتی است که در چنبره ی واقعیت شهری بزرگ اسیر است. واقعیتی که گویی همه جا وجه پَلَشت و هراسناک خود را بر وی آشکار می کند.
این جوان، درگیر هراس عمیق از هستی است. این هراس، در عین حال، پیش از آنکه فلسفه ی وجودی اش پی ریزی شود، در حد احساس غالب سده ی حاضر رخ می نماید. این هراس عاقبت می تواند این توانایی را در «مالته» رشد بدهد که واقعیت های ناگوار را تجربه کند و آن ها را با چشم باز بپذیرد و در نهایت بگوید: آمده ام (در این شهر) تا دیدن بیاموزم!
همین نگرش، همین «دیدن آموزی» در سرتاسر این اثر و آثار دیگر ریلکه موج می زند. آوارگی های مالته در پاریس، لحظه به لحظه تجربه های کودکی از دست رفته را زنده می کند. گذشته را به اکنون پیوند می زند و بر آن است که کودکی مدفون در زیر خروارها خاکستر، خاکستر نازدودنیِ زمان، را بیرون آورد و آن را چون منشوری مقابل آفتاب بگیرد و ببیند کدام رنگ آن ناپدید شده است. کجای این منشور شکسته؟ پدید آورندگان این منشور ــ خانواده، زمان، مکان، اطرافیان و اجتماع ــ کدام یک باعث این فقدان شده اند؟ مالته، آخرین بازمانده ی خانواده ای رو به زوال، خود را مواجهه با آغازی نو می بیند و از «هیچ» بنا می کند به «فکر کردن» و طی یک تک گویی بزرگ و دراز دامنه و درونی، مناسبات شکل گیری واقعیت و جهان کنونی را به پرسش می گیرد. او با این پرسش در واقع «مدرنیته» را پی می افکند یا به سخن دیگر، پرسش او در لابه لای این یادداشت ها پرسش مدرنیته هم هست. مالته، به جایی رسیده است که بگوید ممکن است هنوز چیزی را ندیده، نشناخته، و نگفته باشی؟ آیا ممکن است هزاره ها زمان در اختیارت باشد برای نگریستن، تامل کردن و نامگذاری دوباره ی اشیا، اما بگذاری این زمان همچون زنگ تفریحی که در خلال آن نانِ کره ات را به همراه یک سیب می خوری، سپری شود؟ عشق، شاعری، (آن هم اشتیاق شاعری بزرگ شدن) و جست وجوی آرامش، از موضوعاتی است که مالته بدان ها می اندیشد. عشقِ مالته عشقی بی معشوق است که رفته رفته به عشق به خداوند می انجامد. شاعر ایده آل در نظر مالته شاعری است بسیار با تجربه که شهرها، روستاها و سرزمین های بسیاری را دیده، از دوشیزگان تجربه های بسیاری پشت سر گذاشته و آخر سر، در کنجی دنج، در خانه ای روستایی متعلق به خود، با سگش روزگار می گذراند. اشیای عتیقه و کتاب های قدیمی دور او را گرفته اند و او همچون فرزانه ای شرقی، یافته های دنیای درونی اش را بر کاغذ می آورد. البته خود ریلکه راه مالته را راهی یکسر به سوی سراشیبی نمی داند بلکه آن را همچون سفری آسمانی در تاریکی به شمار می آورد، در گوشه ای دور افتاده و تهی از اغیار، در آسمان.
در این اثر پیش شرط ها و ملاحظاتِ داستان پردازی سنتی از میان برداشته می شود. «یادداشت های مالته» نوشته ی ریلکه در عین حال، صلای انتخاب شکل نوینی در قصه را سر می دهد. این یادداشت های جدا از هم و در عین حال پیوسته به هم، با آن هارمونی موسیقایی و مضمونی اش، به شعر منثور سخت نزدیک است. سرانجامِ یادداشت ها از پیش دانسته و ارادی نیست بلکه از منطقی پیروی می کند که زاییده ی تناقض موجود در اثر است و هر آن ضرورتش به گونه ای نمودار می شود. از این رو محققان «یادداشت های مالته» را از آثاری دانسته اند که پیش قراول و پایه گذار جریان «رمان نو» بوده و بر این نحله تاثیر داشته است.
عبارات «دیدن می آموزم» (Ich lerne sehen) و «می ترسم» (Ich fuerchte mich) در رمان بارها تکرار می شود. «یادداشت ها» تنها رمان ریلکه است. این رمان در واقع عصاره ای است از تجربه های گوناگون دوره ی سلوک ریلکه در کلمات و با کلمات. گویی نوشتن همه ی داستان ها، مقاله ها، نامه ها و شعرها، زیستن آن همه تجربه ها و مرارت ها، برای آفریدن همین عصاره بوده است. یادداشت ها در اروپا و حتی جهان مایه و پایه ی تاثیرهای گوناگون بوده است. به شکلی که پاره هایی از این اثر عیناً در بوف کورِ صادق هدایت نقل شده است. مسلماً ساختار و بن مایه ی شگفت این دو، سخت به هم نزدیک اند و هر دو منشی پیش گویانه دارند. راینر ماریا ریلکه در چهار دسامبر ۱۸۷۵ در پراگ زاده شده و پس از عمری سیر و سلوک و شاعری و نویسندگی در نهم دسامبر ۱۹۲۶ درگذشت.
داستان های این دفتر عمدتاً از کتاب داستان هایی از خدای مهربان انتخاب و برخی از آن ها پیش تر در مجلات و جنگ ها به همین قلم منتشر شده اند و اکنون با پرداخت و ویرایش جدید و رفع برخی کاستی های گذشته در اینجا ارائه می شوند. امید که چاپ یک جای همه ی این داستان ها خواننده را با شیوه های داستان پردازی ریلکه و دنیای پیچیده و گونه گون او آشنا کند.

علی عبداللهی
فروردین ۱۳۸۵

صدا (۱)

دکتر «هِنکه»(۲) در شهر که بود، اسوه ی وظیفه شناسی بود. اما شش هفته ای که برای استراحت به کنار دریا می رفت، در نوعی تن پروریِ قهرمانی فرومی رفت و بیشتر، اوقات خود را به خواب و خیال می گذراند. روی زمین دراز می کشید و چشمانش را به آسمان بالای پلاژ «میسدوری»(۳) می دوخت. دست هایش را بالش سر طاسش می کرد و نوک درخت های بلند «غان» را نگاه می کرد. او در این لحظه ظاهراً از دست دوستش «اروین»(۴) کلافه بود که با انداختن سنگریزه به طرف امواج خود را مشغول کرده بود، چون بی مقدمه او را مخاطب قرار داد و با لحن بسیار جدی گفت:
ـ واقعاً که الاغی! آمده ای اینجا استراحت کنی، نه اینکه با این کارهای کودکانه وقتت را تلف کنی. من اصلاً از کار تو سر در نمی آورم.
ـ یک صدا!
ـ تا حالا کسی چنین چیزی شنیده؟ دست آدمی مثل تو را هرچه زودتر باید بند کرد. من از همین امروز به فکر می افتم که یک زن برایت دست و پا کنم. اگر بدانی این روزها چه دردسرهایی داشته ام! وکیل مدافع دو سارق و یک قاتل بوده ام. امور ورثه ی یک عمه ی بی وصیت نامه را فیصله داده ام. با این همه، این کارها خسته کننده تر از خلاص کردن تو از دست دیوانگی هایت نیست. جانم، تو خیلی خسته و فرسوده ای.
«اروین» در حالی که تبسمی بر لب داشت و به امواج نگاه می کرد گفت:
«شاید حق با تو باشد. من خیلی خسته ام و علت احساس غمی هم که دارم، همین است. فکر می کنم اگر آدم روی یک صندلی راحت بنشیند و صدایی نرم و شیرین، مفهوم زندگی را برایش تعریف کند و او را با زندگی آشتی دهد، دوباره زندگی از حوادث کوچکش گرفته تا معجزه های بزرگش، دوست داشتنی می شود.»
دکتر هنکه بی صبرانه سرش را بلند کرد و با نگاه دنبال رفیقش گشت. هیچ احساس شاعرانه ای نداشت ولی در این لحظه فکر کرد چشمان رفیقش با آن عمق متغیر که گاهی برقی اسرارآمیز ناگهان از درون آن می جهید، چیزی از دریا با خود داشت. لبخندی از سر تمسخر زد و گفت:
«راستی بگو ببینم، چطور شد به این فکرها افتادی؟»
اروین با بی قیدی موهای بور خاکستریش را عقب زد و گفت:
«خیلی ساده! وقتی آدم پشت چپرها توی ماسه های نرم و بی صدا راه می رود، آدم های توی چپرها را نمی بیند. ولی صدای حرف زدن و خنده شان را می شنود و با خودش می گوید: آن ها باید این طوری باشند، و احساس می کند، بعضی ها زندگی را دوست دارند و بعضی ها هم رنج می کشند. صدای دردمندان حتی وقتی می خندند هم توام با گریه است.»
دکتر مثل اسفند از جا جهید و گفت:
«خوب معلوم است، اروین عزیز جلوتر هم می رود و وقتی می بیند اشخاص با صداشان خیلی فرق دارند دچار ناراحتی هم می شود.»
اروین سر تکان داد و گفت:
«من دنبال اشخاص نیستم؛ دنبال صداها هستم.»
بعد چند قدمی به طرف دکتر برداشت و او را نزدیک ساحل برد. این کار او درست در لحظه ای بود که دریا همیشه رازهای خود را آشکار می کند و پرده از دگرگونی های فراوان خود برمی دارد. آفتاب در حال غروب بود و آخرین قایق بادبانی به رنگ اخرای زردگون بر سطح روشن آب می درخشید. کشتی بخاری سفیدی در دوردست ها روی نواری کبود به سمت «روگن»(۵) پیش می آمد و امواج سفید نقره فام مثل قوهای سفید در حال پرواز، در دو طرف دماغه کشتی، شتاب زده در هم می رفتند.
دکتر طبق معمول گفت:
«کشتی روگن! معلوم می شود که ساعت شش است.»
اروین با حرکت سر حرفش را تایید کرد:
ـ درست است، ما عادت داریم هر روز عبور این کشتی را ببینیم. دیگر از دیدن آن لذت نمی بریم. اما من صدای دلنشینی را تصور می کنم که می گوید: «کشتی روگن» یا «کشتی سفید» یا «کشتی نقره فام»، من حاضرم این صدا را مثل آوای مقدس و نرم ناقوس بشنوم و بعد کشتی «روگن» را در افق جست وجو کنم و آن طوری که همان صدا آن را دیده، ببینم و سفیدی قو مانند کشتی را مثل صاحب آن صدا احساس کنم.
دکتر هنکه به نشانه ی نفی، شانه هایش را بالا تکاند و زیر لب غر زد. بعد آن دو به راه افتادند و از لابه لای سرخس هایی که بلندتر از قد آن ها بودند، از میان زمزمه ی دلنشینِ جنگل درختان «غان» عبور کردند.
روزهای بعد دکتر هنکه احساس ناراحتی می کرد. وقتی توی بیشه ها دراز می کشید و مثل همیشه به پشت می خوابید ــ او این طرز استراحت را خیلی دوست می داشت ــ خاطره ی اروین مدام از ذهنش می گذشت و این فکر سمج، تعطیلات و استراحتش را به هم می زد. سعی می کرد این فکر مزاحم را از ذهنش براند. تمام بعد از ظهرها را در ازدحام مردم روی ایوان کازینو می گذراند و می خواست به خود بقبولاند که برای مطالعه ی روزنامه به آنجا آمده است. یک روز هم وقتی که واقعاً غرق مطالعه ی مقاله ی مهمی شده بود. اروین از آنجا می گذشت، اما دکتر وقتی او را دید که کاملاً به او نزدیک شده بود. نگاه هاج وواج و شوریده ی دوستش او را به وحشت انداخت. همین که خواست لب از لب باز کند، اروین پیشدستی کرد و با نگاهی شتاب زده گفت:
«بیا!»
دکتر مقاومت نکرد و هر دو راه افتادند. بی آنکه کلمه ای بین شان رد و بدل شود، از خیابانی که به پلاژ می رفت، عبور کردند و از روی تپه های سفید گذشتند.

نظرات کاربران درباره کتاب قصه‌‌هایی برای تاریکی