فیدیبو نماینده قانونی نشر ثالث و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .

کتاب آدلف

نسخه الکترونیک کتاب آدلف به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است. تنها لازم است اپلیکیشن موبایل و یا نرم افزار ویندوزی رایگان فیدیبو را نصب کنید.

درباره کتاب آدلف

وسعت مفاهیم و منظرهای روانشناختی رمان آدلف چنان حیرت‌آور است که صاحبنظران به‌حق بنژامن کنستان را پیشگام رمان روان‌شناختی نو نامیده‌اند.
آدلف را سفاکانه‌ترین و تلخ‌ترین رمان عشقی نیز خوانده‌اند، زیرا کنستان در آن عمیق‌ترین و صادقانه‌ترین احساسات و شورانگیزترین بستگی‌های عاطفی را تجزیه ‌و ‌تحلیل می‌کند و نشان می‌دهد که چگونه در گذر زمان این احساسات و بستگی‌ها رنگ می‌بازند.
آدلف یک ضد قهرمانِ ازخودبیگانه است که عاشق زنی ده سال از خودش بزرگ‌تر می‌شود. آدلف هم خودشیفته است و هم طبیعتی ضعیف دارد، هم بزرگ‌منش است و هم قدرت ندارد رشته‌های عاطفی میان خود و زنی را که دیگر دوست ندارد، پاره کند. عشق آرمانی و زیاده‌خواهی النور نیز زیر ذره‌بین کنستان قرار می‌گیرد.
آدلف شاهکار روان‌شناسی عشق است که تراژدی عدم امکان برقراری ارتباط راستین میان انسان‌های عاشق را به نمایش می‌گذارد.

ادامه...
  • ناشر نشر ثالث
  • تاریخ نشر
  • زبانفارسی
  • حجم فایل 0.6 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۳۶ صفحه
  • شابک

معرفی رایگان کتاب آدلف

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



مقدمه چاپ دوم یا مقاله ای در باب ماهیت و نتیجه اخلاقی اثر

موفقیت این اثر کوتاه که امکان چاپ دوم آن را فراهم آورده فرصت می دهد. عقایدم را درباره ماهیت و اخلاقیات این قصه بیان کنم، قصه ای که میزان توجه خوانندگان چنان بهایی به آن بخشیده است که انتظارش را نداشتم.
اشارات شیطنت باری را که ناشی از حدسیاتی پوچند و مدعی کشفیات واهی، پاسخ گفته ام. اگر به راستی به دنبال چنین تفسیرهایی از این اثر بودم، اگر فقط یک جمله در کتاب من این اجازه را می داد، مستحق شدیدترین سرزنش ها بودم. اما تشبیهات مورد ادعا خوشبختانه چنان مُبهم و عاری از حقیقتند که نتوانسته اند اثرگذار باشند. در نتیجه این دعاوی نه زاده پندار اجتماعی، که کار گروهی است که چون راه در این اجتماع ندارند و از بیرون به آن می نگرند، با کنجکاوی نادرست و غروری زخم خورده می کوشند در حیطه ای بالاتر از حد و حدود خود، رسوایی به پا کنند.
این رسوایی چنان به سرعت به فراموشی سپرده شد که شاید اصلاً اشتباه می کنم در این جا به آن اشاره کنم. اما حیرت دردناکی که به من دست داد موجب شد تا مجدداً تاکید کنم هیچ یک از شخصیت هایی که در آدلف ترسیم کرده ام با اشخاصی که می شناسم ارتباطی ندارد، و نخواسته ام دوست یا غیردوستی را نشان دهم، زیرا بر این باورم که طبق قانونی نانوشته وظیفه دارم احترام و رازداری متقابلی را که جامعه بر آن استوار است، رعایت کنم.
به علاوه، نویسندگانی به مراتب نامدارتر از من نیز همین سرنوشت را تجربه کرده اند. گفته اند آقای شاتوبریان در رُنه تصویر خود را ارائه داده است؛ و بااخلاق ترین و مهربان ترین بانوی قرن، مادام دوستال نیز در رمان های دلفین و کورین نه فقط نقشی از خود ترسیم کرده بلکه تصاویری خشن از تعدادی از آشنایان خود به دست داده است. دادن چنین نسبت هایی ناشایست است زیرا نبوغ خالق کورین بدخواه نیست و شخصیت مادام دوستال با هر نوع خیانت به جامعه منافات دارد: او شخصیتی است بزرگوار، در برابر بی عدالتی دلیر، در دوستی وفادار و در صمیمیت سخاوتمند.
این اصرار شدید و متداول بر یکی دانستن اشخاص آثار تخیلی با برخی آدم های حقیقی آفتی شده است. با این کار، این آثار ضایع می شوند، سمت وسویی دروغین پیدا می کنند، از امتیازشان کاسته می شود و سودمندیشان از بین می رود. کندوکاوی این چنین در رمان حاکی از آن است که از نظر ایشان دروغ های پردردسر بر حقیقت ترجیح دارد و وراجی های زنانه دلچسب تر از نکته سنجی است.
تصور می کنم و اذعان دارم که در آدلف هدفی سودمندتر، یا اگر جرئت ابرازش را داشته باشم، والاتر، در نظر بوده است.
مُرادم فقط این نبود که خطرات این گونه پیوندهای غیراخلاقی را که معمولاً فرد را بیش تر به اسارت می کشاند تا به آزاد گی، اثبات کنم.
چنین هدفی البته سودمندی خاص خود را داشت؛ اما نظر اصلی من این نبود.
سوا از پیوندهایی که اجتماع آن ها را محکوم می کند، خطر سوءاستفاده رایج از زبان عاشقانه برای برانگیختن احساسات زودگذر در خود یا در دیگری، به اندازه کافی نشان داده نشده است. گام برداشتن در راهی که انتهایش قابل پیش بینی نیست خطرناک است، پیشاپیش نمی دانیم در این راه چه احساسی را در دیگری برمی انگیزیم یا خود خواهیم داشت، و این خطرآفرین است. با ورود به این بازی، حساب شدت ضربات وارده و واکنش های شخصیمان را از دست می دهیم؛ زخمی به نظر سطحی، می تواند مهلک گردد.
زنان دلفریب می توانند موجب شر زیادی گردند، هرچند مردان نیز که قوی ترند و بیش ترِ حواسشان به کارهای مهم است تا به احساسات، و قرار است که مرکز و محور امور پیرامون خود باشند، به اندازه زنان این توان بزرگوارانه و خطرناک را ندارند که برای دیگری و به خاطر دیگری زندگی کنند. این ترفندِ جلب محبت، که نخست بی اهمیت به نظر می آید، وقتی نسبت به انسان های ضعیف به کار گرفته می شود چقدر سفاکانه می گردد و قلب و احساس عمیق زنان را هدف قرار می دهد، به ویژه که مشغولیات کاری ندارند و زندگی حرفه ای اوقاتشان را تحت الشعاع قرار نمی دهد. آن ها به طور طبیعی به مرد اعتماد می کنند، به خاطر غرورِ قابل عفوشان ساده لوحند و احساسشان این است که دلیل حیات و وجودشان این است که بدون رعایت احتیاط خود را به یک حامی بسپارند و همواره گرایش دارند نیاز به یک حامی را با نیاز به عشق اشتباه بگیرند!
من، در کتابم، از شوربختی های واضح و حاصل از ارتباط های عاطفی ای که ایجاد و سپس گسسته می شوند سخن نمی گویم؛ از دگرگونی شرایط، از داوری خشن مردم و بدخواهی سیری ناپذیر جامعه، که ظاهراً از قراردادن زنان بر پرتگاه و سقوط آن ها لذت می برد، نمی گویم. این ها همه نگون بختی هایی عامیانه اند. من از درد و رنج قلب می گویم، از ناباوری زجرآوری که بی وفایی در روح زن ایجاد می کند، از سرگشتگی ناشی از تبدیل اعتماد به خطا، تعبیرِ فداکاری به گناه در چشم همان مردی که همه چیزشان را نثار او کردند. من از وحشت زنی می گویم که وقتی می بیند مردی که سوگند خورده حامی او باشد، ترکش می کند؛ از ناباوری ای که در پی زودباوری می آید و نخست متوجه آن مرد می شود و سپس تمام عالم را فرامی گیرد. من از آن حرمت فروخورده ای می نویسم که تلف شده است.
ایجاد این عذاب بر خودِ مردان نیز بی تاثیر نیست. خود را لاابالی تر و بی اخلاق تر از آنچه هستند می پندارند. تصور می کنند می توانند رشته هایی را که با بی قیدی تنیده اند به آسانی پاره کنند. درد و عذاب، از دور مبهم و مغشوش می نماید؛ ابری می نماید که بدون سختی می توان از آن عبور کرد. اعتقادی ابلهانه، سنتی شوم، که میراث فسادِ نسل پیشین برای خودپسندی نسل کنونی است، طنزی مبتذل که به خاطر مطالعه نوشتارهای تند و تیز روح را اغوا می کند. البته این نوشتارها اگر بتوانند ماهیت اخلاقیات را تغییر دهند، نسل جدید را در مقابل اشک هایی که هنوز جاری نشده اند مقاوم می کنند. اما زمانی که این اشک ها جاری می شوند، به رغم حال وهوای دروغینی که در آن غوطه ورند، وجدانشان بیدار می شود. آن گاه پی می برند فردی که به خاطر دوست داشتن رنج می کشد، مقدس است. آن گاه درمی یابند که قلبشان، که تصور می کردند سهمی در ماجرا ندارد، همان احساسی را دارد که در دیگری ایجاد کرده اند و اگر می خواهند بر این چیزی که از روی عادت ضعف می نامند غلبه کنند، باید تا اعماق این قلب پست فروبروند و مهربانی را سرکوب، وفاداری را ریشه کن، و نیکی را خفه کنند، و در صورت موفقیت، نیمی از روحشان را از دست بدهند؛ زیرا با گمراه کردن اطمینان، با سوءاستفاده از مهر و ضعف، با اهانت به اخلاق یا بهانه کردن آن برای خشونت، با بی حرمتی به تمام گفتارها و لگدمال کردن تمام احساسات، نیمی از روح انسان می میرد، یا چنانچه به فساد کشیده نشده باشند، از این موفقیت شرمسارند.
چند نفر از من پرسیده اند که آدلف چه باید می کرد تا رنج کم تری متحمل شود و رنج کم تری تحمیل کند؟ وضعیت و شرایط او و النور چاره ناپذیر بود؛ من همین را دقیقاً می خواستم نشان دهم. عذاب آدلف را نشان دادم چون النور را به اندازه کافی دوست نداشت. اما حتی اگر او را بیش تر دوست داشت، از عذابش کاسته نمی شد. آدلف از دست النور رنج می کشید، چون عشقش به او کافی نبود؛ اگر احساس شورانگیزتری داشت، به خاطر او رنج می برد. جامعه ای که محکوم و تحقیر می کند تمام زهرش را بر عشقی ریخت که آن را درخور مجازات می دید. برای سعادتمند بودن در زندگی باید از شروع چنین پیوندهایی اجتناب ورزید: اگر وارد چنین راهی شدیم، انتظاری جز درد و رنج نباید داشته باشیم.

مقدمه چاپ سوم

ده سال پیش با شک و تردید رضایت دادم این اثر کوتاه، چاپ و منتشر شود. اگر اطمینان نداشتم قرار است در بلژیک نسخه ای جعلی از این اثر منتشر شود، و این کتاب جعلی، مانند سایر آثاری که در آلمان منتشر می شوند و جعلی سازان بلژیکی وارد فرانسه می کنند، با اضافاتی بر متن اصلی که من نقشی در آن نداشتم ضخیم تر می شود، هرگز وقتم را صرف قصه ای نمی کردم که فقط به این دلیل نوشته شد که به دو سه نفر از دوستان که بیرون شهر دور هم جمع بودند، ثابت کنم رمانی که شخصیت هایش محدود به دو نفر باشد و مکانش تغییر نکند هم می تواند تا اندازه ای درخور توجه باشد.
وقتی به این کار مشغول شدم، تصمیم گرفتم افکار دیگری را هم که به ذهنم آمدند و به نظرم سودمند رسیدند، بپرورانم. خواستم نشان دهم موجب درد و رنج دیگران شدن چگونه مُسبب را، ولو سنگدل هم باشد، دچار عذاب می کند؛ و همچنین می خواستم به تحلیل توهّمی بپردازم که به آن ها می قبولاند لاابالی تر و فاسدتر از آنی هستند که می پندارند.
تصویر درد و رنجی که به کسی تحمیل می کنیم، از دور گُنگ و مُبهم است، به ابری می ماند که به آسانی می توان از میانش عبور کرد؛ مشوق ما تایید جماعتی کاملاً تصنعی است که مقررات را جایگزین اخلاقیات، و آداب معمول را جانشین احساس می کنند و رسوایی را مزاحم و نه خلاف ضوابط اخلاقی می دانند، چراکه فسادی را که رسوایی برانگیز نباشد، می پذیرند. انسان تصور می کند پیوند عواطفی را که بدون فکر ایجاد کرده می تواند به آسانی بگلسد، اما وقتی عذاب ناشی از گسستن این پیوندها را می بینیم، یا سرگشتگی دردناک روحی را که فریب خورده، یا بی اعتمادی محضی که نسبت به فرد موردنظر و در نهایت به تمام عالم پیدا می شود، یا آن حرمت فروخورده ای را که نمی دانیم با آن چه کنیم، آن گاه است که درک می کنیم قلبی که از دوست داشتن درد می کشد، مقدس است؛ آن گاه است که می فهمیم چه عمیقند ریشه های الفتی که تصور می کردیم باعث آن شدیم و شریکش نیستیم. پیروز شدن بر آنچه ضعف می نامیم به قیمتِ از میان بردن بزرگواری و مهر و وفاداری و احساسات والایمان است. این پیروزی، که دوستان و دیگرانِ بی احساس صحه بر آن می گذارند، به قیمت کشته شدن پاره ای از روحمان به دست می آید. پی آمد این پیروزی غم انگیز چیزی جز شرمساری یا فساد نیست.
این است تصویری که می خواستم در آدلف ترسیم کنم. نمی دانم موفق شدم یا نه؛ آنچه امیدوارم می سازد که توانسته ام واقعیت را در این اثر نشان دهم این است که قریب به اتفاق خوانندگانی که با من مواجه شدند گفته اند خودشان را مانند آدلف و در شرایطی چون قهرمان من دیده اند. درست است که در پس ابراز ندامت ایشان از غم و اندوهی که مسبب آن بودند، پیدا بود به نوعی خودپسندی خود را ارضا می کردند و مایل بودند خود را چون آدلف سبب عشقی شورانگیز جلوه دهند و بگویند قربانی مهر سوزانی شده اند که خود موجبش گشته بودند. اما تصور می کنم اکثر این ها بی جهت به خود تهمت می زدند و اگر اسیر غرور نبودند، وجدانشان می توانست آسوده بماند.
به هر تقدیر، آنچه به آدلف ارتباط پیدا می کند دیگر برایم کاملاً بی تفاوت است؛ من بهایی به این رمان نمی دهم، و تاکید مجدد دارم: تنها دلیلی که اجازه دادم از نو به چاپ برسد این است که بگویم هر چاپی که چیزی جز آنچه در این چاپ آمده داشته باشد، از من نیست و مسئولیت آن را نمی پذیرم.

یادداشت ناشر

چندین و چند سال پیش در ایتالیا سفر می کردم. طغیان رودخانه نِتو(۶) باعث شد در مسافرخانه ای در چِرِنتسا(۷) که دهکده ای کوچک در کالابرِه(۸) است توقف کنم؛ ناشناسی نیز به همان دلیل در آن جا اقامت داشت. ساکت و محزون بود. شتابی از خود نشان نمی داد. من از این وقفه در سفرم گاهی نزد او شکوه می کردم، زیرا تنها شخصی بود که می توانستم در آن محل با او گفتگو کنم. پاسخ داد: «برای من تفاوتی نمی کند این جا باشم یا جایی دیگر.» مهمانخانه دار با نوکر او که از اهالی ناپل بود و حتی نام اربابش را نمی دانست، صحبت کرده بود. به من گفت او به قصد گردشگری سفر نمی کند، زیرا نه از خرابه ها دیدن می کند، نه از مناظر، و نه از بناهای تاریخی، و نه از مردم آن جا؛ بیش تر مطالعه می کرد، اما نه مُستمر؛ شب ها همیشه تنها به گردش می رفت و روزها اکثراً بی حرکت می نشست و سر بر دو دست تکیه می داد.
وقتی عبور و مرور به حالت عادی برگشت و می توانستیم به سفر ادامه دهیم، آقای ناشناس سخت بیمار شد. انسانیت حکم می کرد نزدش بمانم و از او مواظبت کنم. در روستای چ‍ِرِنتسا فقط یک پزشک بود، خواستم دنبال کمک موثرتری به کوزنتسه(۹) بفرستم. ناشناس گفت: «نیازی نیست؛ این مرد دقیقاً همانی است که به دردم می خورد.» حق با او بود، به مراتب بیش از آنچه فکر می کرد، زیرا آن مرد حالش را خوب کرد. وقتی او را مرخص می کرد با اندکی کج خلقی گفت: «تصور نمی کردم این قدر ماهر باشید.» و آن گاه از من به خاطر توجهاتم تشکر کرد و رفت.
پس از چند ماه که در ناپل بودم از مهمانخانه دار چرنتسا نامه ای همراه با جعبه ای به دستم رسید. جعبه را در جاده ای که به سترونگولی(۱۰) منتهی می شد پیدا کرده بودند و آن جاده را آن مرد ناشناس و من، جداگانه، پیموده بودیم. مهمانخانه دار که این ها را برایم فرستاده بود اطمینان داشت که متعلق به یکی از ما دو نفر است. جعبه پُر از نامه های خیلی کهنه و بدون آدرس بود، یا شاید آدرس ها و امضاهایشان پاک شده بود. در جعبه، عکس یک زن و کتابچه ای نیز بود. قصه ای که خواهید خواند در آن کتابچه نوشته بود. ناشناسِ صاحب جعبه و محتویاتش به هنگام ترک من نشانه و چیزی نگذاشته بود که بتوانم با او تماس بگیرم؛ ده سال آن ها را نگهداشتم؛ نمی دانستم با آن ها چه کنم، تا این که تصادفاً با چند نفر در یکی از شهرهای آلمان صحبت این نامه ها را کردم. یکی از آن ها اصرار کرد دستنویس را به او بسپارم. هشت روز بعد دستنویس، همراه با نامه ای به من برگردانده شد. نامه را در انتهای این حکایت گذاشته ام، زیرا اگر نخست قصه را نخوانده باشید، نامه معنایی پیدا نمی کند.
همین نامه بود که مرا مصمم به چاپ فعلی کرد زیرا اطمینان پیدا کردم که موجب اهانت یا بی آبرویی کسی نمی شود. در متن اصلی دست نبرده ام؛ حتی حذف نام های خاص از من نیست: این نام ها با همان حرف اول در متن آمده اند.

یادداشت مترجم

بِنژامن کنستان(۱) در سال ۱۷۶۷ در خانواده ای اشرافی در لوزان(۲) سوئیس متولد شد. در دانشگاه های اِرلانگن(۳) (آلمان) و ادینبورگ (اسکاتلند) تحصیل کرد و با زبان و ادبیات آلمانی و انگلیسی در سطح ادبیات و زبان مادری اش، فرانسوی، کاملاً آشنا شد.
بنژامن کنستان در زمان حیاتش در عرصه سیاسی فعال بود و تا امروز او را تئوریسین لیبرالیسم شناخته اند. او علاوه بر تالیفات بسیار درباره لیبرالیسم، نوشتارهای متعددی نیز در زمینه های دیگر ازجمله مذهب دارد.
اما بنژامن کنستان بیش تر به خاطر شاهکارش، رمان آدلف، در یادها و ادبیات جهانی باقی است. آدلف بار اول در لندن به چاپ رسید و بی درنگ «رمان کلیدی» و زندگی نامه شخصی کنستان شمرده شد و جاروجنجال فراوان و درازمدتی ایجاد کرد. دوستی دیرین کنستان با مادام دوستال(۴) که او را بزرگ بانوی ادبیات قرن نامیده اند، با فراز و فرودهای بی شمارش، موجب شد که بسیاری از منتقدان صاحبنام و دوستان و آشنایان کنستان، شخصیتِ اِلِنور در رمان را همانا مادام دوستال فرض کنند. البته به خاطر روابط عاطفی کنستان با زنان دیگر، نام های دیگری نیز روی النور گذاشته اند.
کنستان تحت تاثیر گرایش های سیاسی مادام دوستال از هواداران انقلاب فرانسه بود و از مخالفان ناپلئون و به همین خاطر از سال ۱۸۱۴ از فرانسه تبعید شد. اما پس از این تبعید در سال های ۱۸۱۹ تا ۱۸۳۰ نماینده مجلس در فرانسه بود.
در مقدمه چاپ دوم رمان، و پس از قریب ده سال بعد، در مقدمه سوم، کنستان می نویسد:
این اصرار شدید و متداول بر یکی دانستن اشخاص آثار تخیلی با برخی آدم های حقیقی آفتی شده است... کندوکاوی این چنین در رمان حاکی از آن است که از نظر ایشان دروغ های پردردسر بر حقیقت ترجیح دارد و وراجی های زنانه از نکته سنجی دلچسب تر است.
و در جای دیگر می نویسد:

اشارات شیطنت باری را که ناشی از حدسیات پوچند و مدعی کشفیات واهی، پاسخ گفته ام... اگر فقط یک جمله در کتاب من این اجازه را می داد، مستحق شدیدترین سرزنش ها بودم...

و در نامه ای به روزنامه مورنینگ کرانیکل(۵) در تاریخ ۲۳ ژوئن ۱۸۱۶ می نویسد:

نشریات گوناگونی القا کرده اند که حوادث رمان آدلف به شخصِ من یا به اشخاص واقعی دیگری اشاره دارند. وظیفه خود می دانم که منکر این تفسیرهای بی پایه شوم. این که حدیث نفس در این رمان کرده باشم به نظرم مضحک می آید و داوری ام درباره قهرمان داستان کافی است که حدسیاتی از این دست را نفی کند... اما اتهام ترسیم سایر شخصیت های واقعی به مراتب خطرناک تر است. چنین اتهامی مایه ننگ من است و شخصیتم را زیر سوال می برد و به آن گردن نمی نهم. نه النور، نه پدر آدلف، و نه کنت دو پ *** کوچک ترین شباهتی به اشخاصی که من می شناسم ندارند. نه فقط دوستانم، بلکه منسوبینم برای من محترمند.

تقریباً یک قرن طول کشید، یعنی تا پس از جنگ جهانی دوم، تا این تاکید بر جنبه های اتوبیوگرافیک و وسوسه یکی دانستن شخصیت های تخیلی با آدم های واقعی فروکش کرد و رمان آدلف را به خاطر ویژگی های زیباشناختی آن خواندند و نقد کردند.
وسعت مفاهیم و منظرهای روانشناختی رمان آدلف چنان حیرت آور است که صاحبنظران به حق بنژامن کنستان را پیشگام رمان روان شناختی نو نامیده اند.
آدلف را سفاکانه ترین و تلخ ترین رمان عشقی نیز خوانده اند، زیرا کنستان در آن عمیق ترین و صادقانه ترین احساسات و شورانگیزترین بستگی های عاطفی را تجزیه و تحلیل می کند و نشان می دهد که چگونه در گذر زمان این احساسات و بستگی ها رنگ می بازند.
آدلف یک ضد قهرمانِ ازخودبیگانه است که عاشق زنی ده سال از خودش بزرگ تر می شود. آدلف هم خودشیفته است و هم طبیعتی ضعیف دارد، هم بزرگ منش است و هم قدرت ندارد رشته های عاطفی میان خود و زنی را که دیگر دوست ندارد، پاره کند. عشق آرمانی و زیاده خواهی النور نیز زیر ذره بین کنستان قرار می گیرد.
آدلف شاهکار روان شناسی عشق است که تراژدی عدم امکان برقراری ارتباط راستین میان انسان های عاشق را به نمایش می گذارد.
بنژامن کنستان در هشتم دسامبر ۱۸۳۰ در پاریس از جهان رفت.

مینو مشیری

فصل اول

بیست ودوساله بودم که تحصیلاتم را در دانشگاه گوتنگ به پایان رساندم. پدرم مامور منتخب *** (۱۱) بود و می خواست به کشورهای مهم اروپا سفر کنم. سپس نزد او برگردم و در حوزه ای که ریاستش با او بود استخدام شوم و خود را برای روز جانشینی او آماده کنم. در کنار خوشگذرانی ها، با سماجت موفقیت هایی به دست آوردم و میان همدرسان متمایز شدم؛ به همین جهت آرزوهای پدرم در مورد من مدام بلندپروازانه تر می شد.
پدر به خاطر همین آرزوها نسبت به بسیاری از اشتباهاتم چشم پوشی نشان داد و هرگز نگذاشت بهایشان را بپردازم. همواره تسلیم خواسته هایم می شد و گاه حتی به استقبال آن ها می رفت.
متاسفانه رفتارش بیش تر ناشی از متانت و سخاوت بود تا مهر. مرهون زحماتش بودم و می دانستم احترامش واجب است. اما هرگز اعتماد متقابلی میان ما وجود نداشت. تمسخری که در رفتارش داشت با خلق من جور نبود. در آن زمان بنده احساسات بدوی و نیرومندی بودم که روح انسان را از مدار امور معمول خارج می سازد و موجب می شود به مسائل پیرامونش به دیده تحقیر بنگرد. پدر خرده گیر نبود، نظاره گری بود خونسرد و گزنده که نخست لبخندی از ترحم بر لب می آورد و سپس به سرعت و با بی حوصلگی به گفتگو پایان می داد. به یاد ندارم در هجده سال اول عمرم هرگز یک ساعت با او صحبت کرده باشم. نامه هایش سرشار از مهربانی و پند و اندرزهای موجه و عاقلانه بود؛ اما به محض این که رو در رو می شدیم، رفتار تصنعی اش به نظرم هیچ موجه نمی آمد و واکنشی منفی در من ایجاد می کرد. در آن هنگام فکر نمی کردم این رفتارش ناشی از کمرویی باشد، یعنی همان دردِ درونی که تا پیری نیز دست از سرمان برنمی دارد و عمیق ترین احساسات را در قلبمان خفه می کند، کلاممان را سرد می سازد، و ماهیت منظور ما را تغییر می دهد، و کاری می کند که عواطف و هیجانات خود را با واژگانی گنگ و طنزی بیش و کم تلخ به زبان آوریم، گویی بر اثر همین ناتوانی در ابراز احساسات راستین، و در ازای رنجی که به همین سبب می بریم، داریم انتقام می گیریم. نمی دانستم که پدر، حتی نسبت به پسرش هم کمروست و اغلب منتظر است ابراز محبتی از جانب من بشنود، چون سردی ظاهرش مانعم می شود، با چشمانی تر نزد دیگران می رود و گلایه می کند که دوستش ندارم.
رودربایستی از او اثر زیادی بر خلق وخویم گذاشت. من نیز چون خودش خجالتی بودم. اما به خاطر جوانی ام، شر و شور بیش تری داشتم. عادت کردم احساساتم را در درونم پنهان کنم، نقشه هایم را به تنهایی بکشم و برای اجرایشان فقط روی خودم حساب کنم. نظر، توجه، یاری، و حتی حضور دیگران را مزاحم و مانع می شمردم. عادت کردم آنچه را در سر دارم هرگز به زبان نیاورم و اگر به ناچار در صحبت دیگران وارد شدم، بکوشم با بذله گویی از ملال آن گفت وشنود بکاهم و به این ترتیب افکار حقیقی ام را مخفی دارم. از همان هنگام نسبت به دیگران چنان بی اعتماد شدم که دوستانم تا به امروز به خاطرش از من خرده می گیرند. و این بی اعتمادی هر بحث جدی را برایم مشکل می سازد، مگر آن که بر خود غلبه کنم. همزمان و به همین خاطر به آزادی شخصی نیازی مبرم داشتم و از هر آنچه باعث وابستگی و پیوستگی می شد گریزان بودم و از ایجاد هرگونه پیوند جدید وحشت زیادی داشتم. فقط در تنهایی احساس آرامش می کردم، بر اثر این خلق وخوست که امروز هم، حتی در موارد کاملاً معمولی، اگر لازم آید که میان دو موقعیت یکی را انتخاب کنم، موقعیتی که با حضور فرد دیگری همراه است ناآرامم می کند و واکنش طبیعی ام است که از دیگری می گریزم تا بتوانم در خلوت و آرامش تصمیم گیری کنم. با این همه، آن خودبینی عمیقی را که چنین افرادی معمولاً دارند، نداشتم؛ حتی در مواقعی که دلمشغولی ام فقط خودم بودم، توجهی اندک به خود داشتم. در اعماق وجودم، بی آن که متوجه باشم، به محبتی نیاز داشتم که چون ارضا نمی شد مرا از قیدوبند هرآنچه کنجکاوی ام را برمی انگیخت، رها می ساخت. این دلسردی نسبت به همه چیز با اندیشه مرگ قوت بیش تری گرفته بود، همان اندیشه ای که از عنفوان جوانی تحت تاثیرش بودم و هرگز درک نکرده ام که دیگران چگونه خود را به آن راه می زنند و از واقعیت این اندیشه پرهیز می کنند. هفده سال داشتم که مرگ زنی سالخورده را به چشم دیدم، زنی با روحیه ای جالب و عجیب که به پرورش شخصیتِ من پرداخته بود. این زن، همانند بسیاری زن ها، در ابتدای جوانی وارد اجتماعی شده بود که آن را نمی شناخت، و برای خود قدرت روحی و صفات نیرومندی قائل بود، و مانند بسیاری زن های دیگر، به خاطر تن ندادن به قیدوبندهای تصنعی و درعین حال ضروری آن اجتماع، فروپاشی امیدهایش را به چشم دیده بود و جوانی اش را بدون لذت سپری کرده بود تا سرانجام پیری، بی آن که روحش را سرکوب کند، سررسیده بود. او تنها و غمگین در قصری در کنار یکی از املاک ما زندگی می کرد و فقط روحیه ای برایش باقی مانده بود که با آن همه چیز را تجزیه و تحلیل می کرد. یک سال تمام، در طی گفتگوهایی بی پایان، زندگی را در تمام صور گوناگونش بررسی کرده بودیم و همیشه مرگ را پایان همه چیز شمرده بودیم؛ و پس از آن همه صحبت درباره مرگ، نیستی او را به چشم دیدم.
این رویداد موجب شد درباره سرنوشت شک کنم و دچار اوهام گنگی شوم که دست از سرم برنمی داشتند. ترجیح می دادم اشعاری را بخوانم که از کوتاهی عمر انسان می سرودند. باور داشتم که هیچ هدفی به تلاشش نمی ارزد. عجب این که به مرور زمان و متناسب با بالارفتن سن از این احساس کاسته شد. آیا دلیلش این بود که امید همواره با تردید آمیخته است و وقتی زندگیمان را ترک می کند تازه روزگارمان جدی اما مثبت تر می گردد؟ یا شاید زندگی زمانی حقیقی می شود که تمامی رویاهایمان رنگ می بازند، همان گونه که با کوچِ ابرها قله کوه در افق بهتر به چشم می آید؟

نظرات کاربران درباره کتاب آدلف

داستان شبیه خیالات یک شخصیت اسکیزوید هست که انواع جان فشانی رو میکنه...
در 1 ماه پیش توسط
تصویری که از عشق در اکثر رمان ها توصیف میشه تصویری لطیف و زیباست که باعث شده یادمون بره هر چیزی نیمه ی دیگری هم داره ..آدلف رمانیست جسورانه در مورد نیمه ی دیگر عشق موضوعی که شاید توی کمتر رمانی بهش پرداخته شده ....البته فکر میکنم افرادی که رمان های رمانتیک رو میپسندن این سبک و فضاسازی تیره ی این رمان رو نپسندن ...در کل خوندن این رمان تجربه ی جالبیه
در 7 ماه پیش توسط
اگر در باره کتاب را به دقت مطالعه بفرمائید و مقدمه مترجم محترم خانم مشیری را بدقت بخوانید . تعبیر و تفسیر بهتری از کتاب بدست می آورید . کتاب تحلیلی عمیق و روانکاوانه و دقیق به شکل گیری شخصیت آدلف ، عقدها و سایه ها و ناخودآگاه و زخم ها و صورت‌بندی تقدیر روانی او دارد . همزمان تاثیر این عوالم بر روابط عاطفی اش را تحلیل می کند . این کتاب تحلیل روان انسانی ماست . زمان تالیف اواخر قرن ۱۷ اوایل قرن ۱۸ دقت کنید. حس دیونوسوسی نویسنده در مقدمه چاپ دوم و سوم و کل کتاب مشهود است . عشق بی رنگیست ... ما رنگ خودمان را آره ...بیچاره عشق!
در 8 ماه پیش توسط
شخصیت پردازی عالی و ملموس و البته بسیار واقع بینانه . به دور از هر گونه خیال پردازیهای کتاب های رمانتیک .
در 11 ماه پیش توسط
هدف کتاب بیان غلبه همیشگی قوانین و سنن جامعه بر عشق و هیجانات درونی انسانهاست کتابی ارزشمند و زیبا
در 12 ماه پیش توسط