فیدیبو نماینده قانونی انتشارات روشنگران و مطالعات زنان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب سفر به شب

کتاب سفر به شب

نسخه الکترونیک کتاب سفر به شب به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۳,۰۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب سفر به شب

«سفر به شب» اثر درخشان دیگری از بهرام بیضایی است که به تازگی منتشر شده است. این فیلمنامه با استقبال بسیار مخاطبان در نمایشگاه کتاب روبرو شد و رکورد بیشترین فروش انتشارات روشنگران را به دست آورد. بی‌شک این فیلمنامه نیز چون دیگر آثار بیضایی سرشار از جلوه‌‌هایی بی‌بدیل از روایت و داستان‌گویی است. در بخشی از این کتاب می‌خوانیم: «آسمان با چند لکّه ابر، آفتابی و درخشان، که در آن چند پَرَنده چرخ می‌زنند. تصویر پایین می‌آید و بر صحرا روستاییانی را نشان می‌دهد که در جشنِ عروسی سرگرمِ پایکوبی‌اَند. روستا خُود دورتَر، در زمینه، بَر دامنه است. میان حلقه‌یی از کسانی که کفْ‌زَنان بر شورِ آهنگ و ساز می‌اَفزایند، چند تَنی دامنْ‌کِشان چرخ می‌زنند؛ نُقل پاشان بَر سَرِ دستْ‌افشانی؛ چند بچّه پای‌بازی‌شان را تقلید می‌کُنَند. سازْزَن ناگهان خندان از خستگی وِلُو می‌شود و صدای ساز می‌مانَد. غُرغُرِ مهربانِ جمع. میان پای‌کوبان چند تَن بی‌ساز ادامه می‌دَهند؛ پیرْزاغنی که پدربُزُرگِ عروس باشد سَروتَنْ‌جُنبان به سازْزن نزدیک می‌شَوَد و هنوز می‌کوشد وا نَدهَد...»

ادامه...

بخشی از کتاب سفر به شب

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

بستگانِ عروس

عروس: حوری خیرْآبادی
پدرَش: پیرْزااَیوب
مادرَش: زینت بالاسرایی
برادرَش: حُسنی
خواهرَش: طوبا

عمویش: بایرامْ عمو
زنِ عمو: کوکبْ عمو
پسرَش: قربانْ عمو
دُخترَش: سوری عمو

خاله اش: صنمْ خاله
پسرَش: یونسْ خاله
دُخترَش: جواهرْخاله
دایی اش: ایمانْ دایی
زنَش: شیواجان دایی
پسرَش: صابرْدایی
دُخترَش: پری دایی
پدربُزُرگَش: پیرْزاغنی
مادربُزُرگَش: پری زا خُورشید
دوستانِ عروس: انیس جان، لطیف جان، دلبرْعمّه جان، نجیبه جان

بستگانِ داماد

داماد: عیسا کوهْ دَشتی
پدرَش: آخیرالله مُشکی
مادرَش: صفورا
برادرَ: یاوَرْجان
خواهرَ: گُلَندام

عمویش: فردوسْ عمو
زنِ عمو: مریمْ عمو
پسرَش: اَحَدْعمو

شوهرْخاله: آفَرَجْ خاله
خاله اَش: شوری خاله
پسرَش: صابرْخاله
دُخترَش: دلبرْخاله

دایی اَش: یوسفْ دایی
زَنَش: گُوهرْدایی
پسرَش: رحیمْ دایی
دُخترَش: سیمینْ دایی

عمّه اش: عمّه خُجی جان
پدربُزُرگَش: پیرْزاغفور
مادربُزُرگَش: پری زادِلشاد
یِنگه ها: اِبرامْ عمّه، جاویدْعمو، خالهْ زاجُمعه، صَفَرْدایی

سَرنِشینانِ اتوبوس

جلیل کوهْ بالاسَری؛ راننده
غُلام دارآبادی؛ شاگرد راننده
تُحفه
عَمّْ پسرِ یکُم: دُوقلوهای لَنگ
عَمّْ پسرِ دُوم: دُوقلوهای لَنگ
تاجیک؛ جانشینِ راننده
خانْ خانْ باشی [سَرْخان]

دیگران

نوازندگانِ عروسی
قهوه چی
دُو امنیه
همراهانِ گاوِ پابه زا
قاطرچی
زایران و گُذرندگانِ محلّی
دِروگران
نوازندگانِ فصلیِ روستا به روستا

صحرا و جاده. روز. بیرون جا

آبی آسمان با چند لکّه ابر، آفتابی و درخشان، که در آن چند پَرَنده چرخ می زنند. تصویر پایین می آید و بر صحرا روستاییانی را نشان می دهد که در جشنِ عروسی سرگرمِ پایکوبی اَند. روستا خُود دورتَر، در زمینه، بَر دامنه است. میان حلقه یی از کسانی که کفْ زَنان بر شورِ آهنگ و ساز می اَفزایند، چند تَنی دامنْ کِشان چرخ می زنند؛ نُقل پاشان بَر سَرِ دستْ افشانی؛ چند بچّه پای بازی شان را تقلید می کُنَند. سازْزَن ناگهان خندان از خستگی وِلُو می شود و صدای ساز می مانَد. غُرغُرِ مهربانِ جمع. میان پای کوبان چند تَن بی ساز ادامه می دَهند؛ پیرْزاغنی که پدربُزُرگِ عروس باشد سَروتَنْ جُنبان به سازْزن نزدیک می شَوَد و هنوز می کوشد وا نَدهَد.

پیرْزاغنی:هاه، دیدی از پا انداختمِ تان؟ راه بیا ــ هنوز حریفَم!
سازْزن: هَه، شما الان رفتید آن وسط؛ ما سه روزه می زنیم!
داماد که نامَش عیسا است، میانِ چهار ینگه ی خُود که هر کُدام لُنگی تابیده به دست دارَند، هنوز خَندانْ خندانْ و یکْ پایکْ پا در بازی جنگ و گُریزَند ــ
احدْعمو: دَم بِدِه قَوّال!
حُسنی برادرِ کوچک عروس سرش گیج می خُورَد ــ
حُسنی: [وِلوُ می شَوَد] آخ، از نفس اُفتیدَم!
پیرْزاغنی:جوونارو باش!

پیرْزاغنی همان طور که به بازی چرخ زنان پیش می رَوَد مُشتی نُقل و پنج شاهی می پاشَد سر نَوه ی خُود ــ حوری ــ که عروس است؛ حوری دارَد یله می شود؛ بادزَن به دست و خندان و گُل انداخته و دَمْ زَنان از گرمای جُنب وجوش و آفتاب. دوستانَش دَرْهمْ گویان و شلوغ، هنوز نَنشسته کیل می کِشند؛ و در پِی ایشان چندین زن و مَردِ دیگر که گُله گُله بَر گلیم ها نشسته یا ایستاده اند! پایکوبی با این نشانه عملاً به آخر رسیده است. همه خندان و خُوشَند؛ بعضی پخش زمین می شَوَند و بعضی می دَوَند آبی به صورت بزَنَند یا می رَوَند سراغ چای و شربت و آب خوردن. میانِ زنانی که از سطل ها جامِ آب به این و آن می دهند صفورا، مادرِ داماد رو بَر می گردانَد و ندا می دهَد ــ

صفورا: هُوی چشم نَخُوری حوری جان! اسفند دُورِش بگردانید، بَلادور به حقّ ِ پَنج ْ تن!
میان کسانی که سَرِ پُخت و پَزَند، زینت ــ مادرِ عروس ــ سر بَرمی دارد و صدا توی سَر می اَندازَد.
زینتْ جان: سلامتی داماد و هَمهْ دامادون!
کیل می کِشَد؛ زنانِ دیگر هم. مادربُزُرگِ عروس که چُپُق می کِشَد و پیرْزاخُورشید صدایش می زَنند، دُعاکُنان می خَندَد ــ
پیرْزاخُورشید: خُداْخواهی داماددار شُدی مادرِ حوری یا پسردار؟
زینتْ جان: بزنید به تخته! سفیدبَخت شَن الهی؛ فَرقِش چیه؟
گروهی دخترانِ جوان ــ در هَمدستی شیطنت باری ــ می دَوَند سوی عروس ــ
انیس جان: حوری جان قَد راست کُن یه نفَس!
حوری: بارْدُشواری تان شُدَم!
لطیفْ جان: یه دفعه که بیشتر نیست!
حوری می ایستَد؛ آنها یک پاتیل برنج سَرَش می ریزَند!
حوری: هُوه چه خبر؛ تَهِ انبار درآوَردید!
فریادِ خوشحالی دُخترها: برنج هایی را که روی سَر و شانه و لباسِ حوری گیر کرده می شمُرَند. زنان کیل می کِشَند. نجیبه جان برمی گردد و فریاد می کُند ــ
نجیبه جان: چهارده تا به شمارِ چهارده معصوم. چهارده تا کاکُل زَری ــ انشاالله زیاد کُنِه!
حوری خُوش و خجالتی چهره به دست می پوشانَد.
دلبرْعمّه جان:مُبارکِش انشاالله!
پیرْزادِلشاد مادربُزُرگِ داماد زیرِ لب دعا می خوانَد ــ
پیرْزادِلشاد: تَندُرُستی!
دخترْبچّه ها می دَوَند برنج های ریخته را جمع می کُنَند. عیسا میان ینگه های خُودَش درگیر است که می خواهَند بِکِشندَش و او نمی خواهَد بیاید ــ

عیسا: حالا باشه؛ صَفَرْعمّه ْ جان وِل کُنید، باشه بعد!
صَفَرْعمّه: وقتِشِه ــ کِی دیگه پَس؟

دیگر ینگِه های داماد یعنی جاوید و ابراهیمْ عمّه و جُمعه با لُنگِ تابیده روی هوا می زَنَند ــ

ابراهیمْ عمّه: عروسون کنار!
جاوید: دستْ کوتاه! چشمْ درویش!
جمعه: [آینه به دست] بیا [نشان می دَهَد] وسطِ آینه!
پیرْزاغفور:که پدربُزُرگِ داماد است اناری به عیسا می دَهَد ــ
پیرْزاغفور:ها جانَمی ــ هَمچین بِزَن که پخشَش کُنی ها! ببینَم چه کاره یی!

پدرِ عیسا یعنی آخیرالله می خَندَد ــ

آخیرالله: زَدی ها! خَلَف باشی ــ آبروداری کُنی عیسا!

جاوید دَویده است و با آینه ی سنگی هفت قدم گرفته و جای خُود را اندازه کرده است و حالا می ایستَد و آینه را که توریِ سبزی از خوانچه ی عروس بر سَرَش کِشیده اند، رقصان و بازی بازی جلوی سینه ی خُود می گیرَد.

ابراهیم:[لُنگ در هوا می گردانَد] کنار کنار، لَک نَشی، کنار!
عیسا: جُم نَخُور اینقدر، بُخوره سَرِت بشکنه چی؟
پیرْزاغنی:نَزَنی می زَنَم ها!
پیرْزاغفور:[می خندَد] نَبینمِت بی آرزو پیرْزاغنی!
پیرْزاغنی:چی مانده غیرِ آرزو؟ روزْروزگاری زَدی مان دَه تیکه شُد!
صابر: بگو بیست تا؛ دروغ که مالیات نداره!

جوانان بِهِش می خندَند!

جمعه: جانَمی، یه ضرب!

عیسا انار را پرتاب می کُنَد به آینه. انار می شکَنَد و آینه را سُرخ می کُنَد و چند دانه بر آن پایین می سُرَد و می مانَد. جوان ها خندان جلو می دَوَند که بشمُرَند. زن ها کیل می کِشَند. جاوید می زَنَد پُشتِ داماد ــ

جاوید: همَه ش هَمین؟
آخیرالله: گُل کاشتی! [با چشم می گردَد] پدرِ عروس کُجان؟
جمعه: [بَرمی گردَد و اعلام می کُنَد] امیدِ خُدا همَه ش خبر از هَفت کاکُل زَری و گیس گُلابتون ــ سَروساق یکی از یکی گُل تَر!

سَروصدای شَباش جمعی. پیرْزاغفور:که نَوه ی خُود را دِلخُور می بینَد پیش می رَوَد ــ

پیرزاْغفور: بَد شمُردی؛ جلوی آینه حُکمِش می گِه دُو هَفت چهارده!
جمعه: [کامل می کُنَد] هر یکی تای پنجه ی آفتاب!
عیسا خُشنود ــ همه سلامت خواهی می کُنَند و بعضی نُقل می پاشَند. حوری می خَندَد و روی پنهان می کُنَد.
از کنارِ اجاق ها و دیگ ها خاله ی حوری که نامش صنمْ خاله است می رَوَد طرف دیگی که دور از آتش تَک گُذاشته اند و رویش پارچه کِشیده اند، و پارچه را پَس می زَنَد ــ
صنمْ خاله: های حوری جان بُدو خاله. خطّ اَنداخته. والله که فالِت فاله!
حوری و زن های دیگر می دَوَند سوی دیگِ آش. خواهرِ حوری ــ طوبا، به زنی اصرار می کُنَد ــ
طوبا: شیواْجانْ دایی بخوان ببینم؛ بخوان دیگه!
شیواْجانْ دایی: نیازِت کو زبان ْدراز؟
حوری: دُخترِت عروس شِه ــ بیا پَری دایی!
یک مُشت نُقل و پنج شاهی می دَهَد دُختَردایی اَش ــ
طوبا: [بی طاقت] بخوان دیگه!
شیواْجانْ دایی: [به لحنی آیندهْ خوان] به حقّ ِ عروسِ شیرِ حقّ، به حقّ ِ خاتونی که مِهرِش آبِ روونه، سَری از هَمسر سوایی! دِلِش پیشِ تونِه اگه خُودِش پا به رایه! می گه جونم بِرِه عزیزِ جونَم نَرِه! بَدخواه نداری؛ دشمن و حسود می گن این چه جادویه که ای داره و ما نَداریم! به حقّ خاتونِ محشر دستِ شان کوتایه، زبانِ شون بَسته، صبح تا شوم خوراک شان اشکِ چشم و خونِ دل! به حقّ ِ حقّ، سلطانِ آب و نمک، بچّه ها داری دسته ی گُل که از هَر کدوم مملکتی آباد شه انشاالله!

اشکِ شادی دُخترانِ دَمِ بخت. مادربُزُرگ ها زیرْلب دعا می خوانَند. زنانِ هَمسرْدار خوشحال بر سینه می زنَند یا دُعا می خوانَند و فوت می کُنَند.

پری زاخُورشید: تَندُرُستی!

کنار اجاق ها مَجمعه یی پُر از کاسه های آش به دستِ زنان چیده می شَوَد. دُو پسرِ جوان هر دُو به نام صابر، دُو سَرِ مجمعه را می گیرَند و از زمین برمی دارَند. پدرِ داماد آخیرالله می رسد ــ

آخیرالله: خُودَم می بَرَم؛ صابرها کنار! سال ها خُداخُدا کردم هَمچین روزِ دامادیش خدمت کُنَم. دِهِه ــ بذارِش بالا [به مادرِ عروس] پدرِ حوری کُجان؟
زینتْ جان: اگر تُو پیرْزاایوب دیدی مام دیدیم!

آخیرالله با مجمعه بَر سَر از میانِ جمعیت می رَوَد. آن تَه دُو اَمنیه دیده می شَوَند که از دور مراقبِ حُسنِ انجامِ مَراسم اَند.
آخیرالله کم کم از جمعیت فاصله می گیرَد، و به جاده نزدیک می شوَد؛ رفته رفته بنای قهوه خانه ی لب جاده وارد تصویر می شَوَد و سپس اتوبوس دماغْ داری که ایستاده. پیرْزاایوب پدرِ حوری بر نردبانی تکیه داده بَر اتوبوس کنارِ اتوبوس نظارت می کُنَد که جهیز عروس را که چهارپنج بَسته رختخواب پیچ و طناب پیچ و صندوق است با احتیاط از نردبانِ اتوبوس بالا بِبَرَند و روی سقف بِبندَند؛ و خُود قفس بزرگی پُر از کبوتران به دست دارد ــ

آخیرالله: [به بالایی ها] خُدا قوَّت! [مجمعه را به دُو دست بِر تختِ بیرونی قهوه خانه می گُذارَد] نوش جان! [می آید طرف پدرِ حوری] سنگِ تموم گُذاشتی پیرْزااَیوب!
قهوه چی: جای دوری نمی رِه! خدا خیرِت بِدِه آخیرالله که پسرْ کَدْخُدا کردی!
آخیرالله: شُکر موندیم و دیدیم. خُدا اَزَت راضی باشه پیرْزاایوب که دُختر کَدبانو کردی!
پیرْزاایوب: شُکر موندیم و شیرینی شو خُوردیم!
راننده: دیر نَشه!
آخیرالله: دل نمی کَنَن!
راننده: بِنازَم به این شور و حال!
پیرْزاایوب: سال تا سال کارِ زمین، سه روز خُوشدِلی زیادی نمی کُنِه!
راننده: وقت نَگذره، از ما گُفتَن!

دُو پدر به سوی پهنه ی عروسی بازمی گَردند. راننده به شاگردَش غُلام که آن بالاست ــ

نظرات کاربران درباره کتاب سفر به شب

همیشه دلم میخواست یکی از کتاب هاشون رو بخونم ، ممنونم از فیدیبو که همچین کتاب با ارزشی رو رایگان کردید به امید ادب اجتماعی همگانی
در 2 سال پیش توسط ریحانه عارف زاده
سفر به شب آخرین کار استاد بیضاییه. کاری که هنوز تبدیل به فیلم نشده. اما تو‌نمایشگاه امسال بسیار خوب‌ازش استفبال شده.
در 2 سال پیش توسط محمود دباغ
متشکرم بابت کتابای اقای بهرام بیضایی. خوندم و بسیار زیبا بود
در 2 سال پیش توسط fatemeh k
واای فیلمنامه ها و نمایشنامه های بهرام بیضایی همیشه فوق‌العاده بوده و هست. اصلا از دست ندید هم این کار و هم بقیه آثارشون رو
در 2 سال پیش توسط ندا
سفر به شب کتاب خیلیییی خوبیه...و من از خوندنش مثل دیگر آثار آقای بیضایی لذت فراوون بردم.فقط چندتا نکته به نظرم می رسه:یکی اینکه کلا فیلم نامه خوندن سبک خاص خودش رو داره و به نظرم نسبت به رمان معمولا تمرکز بیشتری می خواد.نکته ی دیگه اینکه کارهای استاد بیضایی هم خیلی خاصه..هم زبان کارهاشون و هم شخصیت پردازیها و هم موضوع داستان پیچیدگی بسیاااااار لذت بخشی داره که در سایه ی تمرکز حین خواندن محقق می شه.
در 2 سال پیش توسط شیوا مومنی
فکر میکنم یکی از مهمترین مزایای این طرح #بیشتر_بخوانیم تجربه کردن سبک هایی هست که تا حالا سراغشون نرفتیم. من تا حالا فیلمنامه نخونده بودم، هیچوقت هم فکر نیمکردم سراغ فیلمنامه برم ولی چون کتاب رایگان بود دریافت کردم و چون کوتاه بود خوندمش. در اولین فرصت میخوام نسخه کاغذیش رو تهیه کنم و دوباره بخونم. و البته بقیه کارهای استاد هم تو لیست خرید هستن. خود داستان هم خیلی خوبه، تعلیق و کشش خوبی داره، به خاطر لهجه روستایی خوندنش سخته و تمرکز بالایی میخواد اما واقعا از خوندنش لذت بردم. ممنون از فیدیبو که باعث شد سبک جدیدی از کتاب خوانی رو تجربه کنم
در 2 سال پیش توسط الهه طاهری
اولین نکته ای که ناخودآگاه پس از اتمام این اثر به ذهنم آمد، تفاوتهای آشکارش با آثاری بود که اخیرا از نویسندگان جدیدتر و در حال مطرح شدن خوانده بودم. یعنی فضاسازی، خلق شخصیت و داستان پردازی در همین اثری که ظاهرا از بهترین آثار آقای بیضایی هم نیست، با آثاری که کم کم سلیقه بازار را می سازند زمین تا آسمان تفاوت داشت نیمه اول کتاب بیشتر شبیه فضاسازی طولانی برای خلق موفعیت های تازه است و شاید حتی بشود گفت مروری طولانی و گاه خسته کننده در مورد آداب و رسوم ازدواج به شیوه ای سنتی و روستایی که به نظرم ارزش تحقیقی هم دارد. اما همین مقدمه طولانی سرنخ هایی برای ادامه داستان دارد که در بخش های پایانی بیشتر رخ می نمایند. بخش های انتهایی داستان، هنر خلق یک فیلم نامه واقعی را به خوبی نشان می دهد، گویی که خواننده همزمان در حال تماشای فیلم است و با آن به پیش می رود تا سکانس پایانی و پلک هم نمیزند
در 1 سال پیش توسط امین آشنا
کتابی نیست که بخوام ازش تعریف کنم. از نظر من اصلا جالب نبود
در 2 سال پیش توسط محمد
ممنون
در 2 سال پیش توسط اکبر زیدی
فیلم نامه ی قشنگی بود...یه سری اتفاقای لطیف و جالب توش افتاد که اصن آدم انتظار نداشت و همینم فیلم نامه رو خیلی جذاب کرده بود...پایانش هم خیلی خوب بود!
در 2 سال پیش توسط mohammad m