فیدیبو نماینده قانونی انتشارات امیرکبیر و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب مردان منتظر

کتاب مردان منتظر

نسخه الکترونیک کتاب مردان منتظر به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۱,۸۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب مردان منتظر

اسمش «قدیر» بود و هنوز از گرد راه نرسیده، عنوان «دلاور» را هم تصاحب کرده بود. این عنوان را بچه‌های هنرستان به کسی می‌بخشیدند که توی دعوا و زد و خورد بتواند یک تنه پوزه لاتکی‌ها و دم‌ِ پهلوان‌های پررو و خوب خورده و خوش چریده را به خاک بمالد... از نخستین برخورد تأثیری ناخوشایند، اما نیرومند و ماندگار در من گذاشته بود. آن گرته نازک ولی شکننده لبخند سرد و یخ بسته روی لب‌های برهم فشرده و دهان خاموش او، که انگار جهان دور و نزدیک و بی‌ترحم را به طنز و تمسخر می‌نگریست و پیشاپیش به برد خود ایمان داشت، و آن رنگ‌پریدگی چهره گندمگون و استخوانی‌اش که با گردن عضلانی و آفتاب‌سوخته او آشکارا ناهمخوان بود و چند سال بزرگ‌تر و قوی‌تر از یک جوان هجده ساله نشانش می‌داد، نگاه را بی‌اراده به‌سوی خود می‌کشید...

ادامه...

بخشی از کتاب مردان منتظر

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

سخن ناشر

جنگ که آغاز شد جوانان داوطلب برای دفاع و دفع تجاوز دشمن تا دندان مسلح به سوی جبهه های جنگ شتافتند، و آن ها که ذوق و شوقی برای نوشتن در خود دیدند از همان آغاز جنگ قلم به دست گرفتند و بدون برنامه از پیش تعیین شده نخستین داستان های جنگ تحمیلی و دفاع مقدس را آفریدند. نوقلمان جوان جنگ دیده از نخستین ماه های وقوع تجاوز به خاک ایران اسلامی به سوی تجربه ای عظیم و فراسوی حیات متعارف پرتاب شدند، و نخستین گام ها را برای خلق داستان در این تجربه سترگ و در این وادی کشف و شهود معنا ها و شعور ایمانی و آرمانی در زندگی فردی و جمعی خود در جبهه ها برداشتند. بخش بزرگی از شبه داستان ها، داستان های کوتاه و بلند در آن روزگار و به اقتضای برخی الزام های بر آمده از غیرت دینی و میهنی نوشته می شد، در تناسب میان شتاب وقوع بی وقفه حوادث و ضرورت پاسخ گویی به نیازهای فرهنگی، در چهارچوب ساده ترین تعریف های داستان محدود می ماند تا با رجوع به تنها یک هدف یعنی رساندن «پیام»، وظیفه نویسنده عجالتاً انجام شود. نادیده گرفتن آن تلاش ها، ندیدن صداقت و تعهد شماری از نویسندگان برخاسته از هشت سال حماسه عظیم جانانه رزمندگان و ملت ایران است.
اکنون با گذشت آن روزها و فاصله گرفتن از آن دوران مجال لازم برای رویت کل مجموعه آن رویداد بزرگ و درک هرچه دقیق تر و روشن تر جزء به جزء آن حماسه عظیم فراهم آمده است، و در گوشه و کنار کشور شاهد تلاش خلاق داستان نویسان جوان و نوقلمان باذوق و هوشمندی هستیم که تعهد، درک، جستجو و تکنیک را با هم آمیخته اند تا درباره حماسه های هشت سال دفاع مقدس آثاری ارزشمند حول مضمون های مربوط به جنگ و دفاع مقدس خلق نمایند. مجموعه «روایت دیگر» با ورود به حوزه داستان، داستان کوتاه، نمایشنامه، فیلمنامه و نقد ادبی دفاع مقدس پنجره ای تازه در مقابل خواننده می گشاید تا نویسندگان جنگ دیده را در کنار نوقلمان و جوانان نویسنده امروزی قرار دهد. و با همراه شدن با این داستان نویسان ـ جنگ ندیده و جنگ دیده ـ و ارج نهادن به شور و شوق آفرینشگرانه آن ها سهمی هرچند اندک در نشر داستانی و هنری حماسه های جاودانه دفاع مقدس را دارا باشد.

 دلاور(۱)

علی اصغر شیرزادی

اسمش «قدیر» بود و هنوز از گرد راه نرسیده، عنوان «دلاور» را هم تصاحب کرده بود. این عنوان را بچه های هنرستان به کسی می بخشیدند که توی دعوا و زد و خورد بتواند یک تنه پوزه لاتکی ها و دم ِ پهلوان های پررو و خوب خورده و خوش چریده را به خاک بمالد... از نخستین برخورد تاثیری ناخوشایند، اما نیرومند و ماندگار در من گذاشته بود. آن گرته نازک ولی شکننده لبخند سرد و یخ بسته روی لب های برهم فشرده و دهان خاموش او، که انگار جهان دور و نزدیک و بی ترحم را به طنز و تمسخر می نگریست و پیشاپیش به برد خود ایمان داشت، و آن رنگ پریدگی چهره گندمگون و استخوانی اش که با گردن عضلانی و آفتاب سوخته او آشکارا ناهمخوان بود و چند سال بزرگ تر و قوی تر از یک جوان هجده ساله نشانش می داد، نگاه را بی اراده به سوی خود می کشید...
چشم هایش، درشت و سیاه و درخشان، با پلک های اندکی جمع شده، به تو دوخته می شد و انگار درونت را می کاوید و بیرون و ظاهرت را باور نداشت. نگاهش از جان می گذشت و رد خود را برجا می گذاشت، و حتی وقتی هم به جای دیگری غیر از چشم های تو خیره می شد، گویی کمین می کرد و تو را و جمجمه ات را نشانه می گرفت و می پایید...
صاف و پوست کنده اعتراف کنم که بفهمی نفهمی از او نفرت داشتم. راستش اینکه نه تنها به صورت یک دبیر در برابر شاگردش، بلکه به صورت یک آدم در برابر آدمی از سنخی دیگر، از حساسیت بیمارگونه ای که در برابر او پیدا کرده بودم سر درنمی آوردم... از او بدم آمده بود و صد سال هم اگر می نشستم و گوشه سبیلم را به دندان می گزیدم تا ریشه این نفرت را پیدا کنم، بیهوده بود. شاید می بایست حادثه ای اتفاق می افتاد...
***
آفتاب بی رمق و ملال انگیز بعدازظهر پاییز به طور مورب از شیشه های غبارگرفته پنجره های کلاس راه به درون یافته بود و بر میز و نیمکت ها و چهره های هنرجویان سال آخر رشته اتومکانیک و بر تصویرهای عبوس روی دیوار، لکه های بزرگ زردرنگ نشانده بود. در چشم ها و چهره های جوان و اغلب شاداب و باطراوت و ظاهراً بی خیال و آسوده این بچه ها هم می شد خط لرزان اضطرابی پوشیده و پنهان را خواند. میهن در شرایطی نامساعد درگیر جنگی ناخواسته، نابرابر و تحمیل شده بود. شب های سرد پاییز، درست از لحظه فروخفتن خورشید آغاز می شد و شهر بزرگ، بسیار دور از رزمگاه و غوغای خون و آتش، در تاریکی و خاموشی می نشست و نرم نرمک با آژیر اعلام خطر حمله هوایی و غرش خشمناک و اعتراض آمیز آتشبارهای دفاع هوایی انس می گرفت... جنگ دور به نظر می رسید، اما سایه سنگینش را در چشم بچه ها هم می توانستی ببینی. خبرها بوی خون می داد و کلمه ها از میان خشم و مظلومیت سر بر می کشیدند. بچه ها از جنگ حرف می زدند و حالی برای درس دادن نمانده بود. در میان بیست و چند نفر هنرجویی که دقیقه های پایانی ساعت ادبیات را می گذراندند و در بی حوصلگی و ناآرامی، گفتگوهای آهسته شان به همهمه ای طاقت فرسا تبدیل شده بود، تنها او بود که شکیبا و آرام، پشت به دیوار ته کلاس، در ردیف شاگردان قد بلند و درشت هیکل نشسته بود و بی اعتنا به هرکس و هرچیز، ناخن گیر به دست، با دقت و آرامشی ناخن هایش را کوتاه می کرد. صحنه مسخره و موهنی بود؛ سایه ام روی صورتش افتاد، اما او بی اعتنا مشغول بود و صدای چرق چرق ناخن چیدنش، در سکوت ناگهانی کلاس به جرقه های سوزنی می مانست که بر مغز به جوش آمده از خشمم می نشست، با کف دست محکم کوبیدم روی میز جلوی او و غریدم: «رئیس! بار کثافت هات رو بیرون از کلاس خالی کن...» دو سه نفر از بچه ها خندیدند. او ابتدا زیرچشمی نگاهی سرد و سنگین به آن ها انداخت که خنده را از لب هایشان محو کرد؛ بعد نفس بلند و آسوده ای کشید و شانه های پهنش را در پیراهن سیاه پشمی تنگی که به تن داشت بالا آورد و سرش را بلند کرد و با لب های بسته پوزخند زد.
نگاه صاف و کاونده چشم های سیاه درخشانش را به چشم هایم دوخت و گفت: «معذرت می خوام آقا... ببخشید، حق با شماست.» نگاهم افتاد به دست های درشت و استخوانی اش که انگار با لایه ای تیره و نازدودنی از روغن موتور و گریس سوخته پوشانده شده بود. با نیشخند گفتم: «اگر فرصتی پیدا شد دست هات رو هم بشور، ثواب داره!» بدون آنکه نگاهش را پایین بیندازد، با فشار و تکیه روی هر کلمه، شمرده و آرام و با لحنی که ته رنگی از تمسخر داشت، گفت: «چشم... اطاعت می شه قربان!» در همین حیص و بیص زنگ به صدا درآمد و از کلاس بیرون زدم.
بچه ها شتاب زده از پله ها پایین می رفتند و در یک چشم بر هم زدن راهرو خلوت و خاموش شد. روی پله ها درنگ کردم و ایستادم و او که صدای گام هایش را می شنیدم، به تانی آمد و یک قدم دورتر از من، پشت سرم ایستاد. نیازی به برگشتن و پشت سر نگریستن نبود؛ تقریباً مطمئن بودم که همان پوزخند وحشی لعنتی را بر لب دارد. اثر نگاه خیره سوزانش را در اعماق روحم حس می کردم...
از او متنفر شده بودم و «تفاهم» یک کلمه منجمد پوچ بود و تلاش برای شکستن این انجماد، پر بیهوده می نمود...
***
به بچه ها گفته بودم که درباره جنگ انشا بنویسند. دفترها را روی میز های جلو خود گذاشته بودند و انتظار می کشیدند. من هم عینک ذره بینی سبزم را بنا به عادتی که ریشه اش را درنمی یافتم، طوری روی دفتر حضور و غیاب گذاشته بودم که تصویر کوچک شده شاگردان در آن بازتاب می یافت. این آیینه ای بود برای نگریستن و نظارت غیرمستقیم؛ بی آنکه گردنم را بچرخانم و سرم را برگردانم همه آن ها را می دیدم. قدیر مثل همیشه ته کلاس نشسته بود.
صورتش به سوی پنجره بود و شاید سرشاخه های بلند سپیدارهای توی حیاط هنرستان را نگاه می کرد. در چشم و نظر من هیچ نشانه ای هرچند ناچیز از ذوق ادبی در او نبود. به سرم زد که او را صدا کنم تا نوشته اش را درباره جنگ بخواند. صدایش کردم. سنگین و خسته از جا بلند شد؛ پاشنه کفش هایش را روی موزاییک کف کلاس کشید و لخ لخ کنان آمد. دست هایش خالی بود. به سردی گفتم: «پس کو دفتر و دستکت؟» و شتاب زده و برانگیخته از بهانه ای که برای آزردن و از تک و تا انداختن او گیر آورده بودم، ریشخندکنان گفتم: «من حیرانم که تو چه جور تا سال آخر بالا آمده ای... دلاور! گمونم تو این دنیا دلت فقط به این خوشه که بچه ها بهت می گن دلاور...» چهره اش درهم رفت؛ در چشم هایش که خسته و بیزار می نمود، جرقه ای گذرا درخشید. پابه پا شد؛ انگار درگیر یک تصمیم بود لب هایش را بر هم فشرد، پوزخندی زد و برگشت ته کلاس و به چالاکی از لای کتاب هایش دفترچه ای بیرون کشید و بعد آمد و جلو تخته سیاه، رو به کلاس ایستاد. به تک سرفه ای صدایش را صاف کرد و با اطمینان و اعتماد به خود، خواند: «من از جنگ چیزی نمی دانم. باید رفت و جنگ را دید و در آن شرکت کرد. انشانویسی من درباره جنگ دردی را دوا نمی کند؛ همین.» دفترچه را لوله کرد و توی جیب کتش چپاند. حیران مانده بودم. بی اختیار گفتم: «بنزین تموم کردی؟» آماده و حاضرجواب، گفت: «نه آقا، فیوز دلکو سوخت!» انفجار خنده بچه ها مرا از کوره به در برد. از جا پریدم و به سر دلاور داد کشیدم: «عرضه نوشتن دو سطر انشا رو نداری، و اون وقت روداری می کنی و دلقک بازی درمی آری؟ تو باید می رفتی خرکچی می شدی پسر؛ تورو به درس و مدرسه چه کار؟!» کلاس یک باره ساکت شد. قدیر بدون آنکه جا خورده باشد، چشم هایش را به من دوخت و آرام و خونسرد و سنجیده گفت: «توهین نکنین آقا! خدای نکرده شما معلم هستین، اون هم معلم ادبیات... توقع دارین من درباره جنگ چی بنویسم؟ دلتون می خواد یه مشت پرت و پلا و کلمه قلمبه سلمبه ردیف کنم؟ و بعد هم برم دو سه تا ساندویچ زهرمار کنم و پشت بندش آروغ بزنم و دلم خوش باشه که درباره جنگ انشا نوشته ام؟
چرا دروغ بنویسم؟ نظرم درباره جنگ همینه که تو این دفترچه بی صاب مونده نوشتم... اما، چقدر بده که شما یه معلم آقا و فهمیده، خرکچی بدبخت رو آدم حساب نمی کنین... حیف شما!»
از شدت خشم و درماندگی به لرزه درآمده بودم، دیوانه وار و از خود بیخود، دست هایم را برای زدن او بالا بردم و به طرفش رفتم؛ اما دلاور یک قدم به عقب برداشت و فریاد زد: «وایستین، همون جا که هستین وایستین!» بی اراده در نیمه راه ماندم و میخکوب شدم. قدیر که رنگ پریده تر از همیشه به نظر می رسید، با لحنی که جای هیچ چون و چرا باقی نمی گذاشت، قرص و محکم و شمرده گفت: «احترام خودتون رو نگهدارین، کسی نمی تونه دست روی من بلند کنه... خونسرد باشین آقا... ما شمارو دوست داریم و بهتون احترام می ذاریم، آقا!»
***
دو سه هفته ای می گذشت که او را ندیده بودم. انگار یک مرتبه غیبش زده بود. بدون خبر و بی سروصدا رفته بود. راستش اینکه دلم برایش تنگ شده بود و به روی خود نمی آوردم. بالاخره هم از دهن مدیر هنرستان شنیدم که دلاور به جبهه رفته. مدیر چاق و مهربان که چهره صاف و گلرنگش همیشه حالتی ثابت و مات از آمیزه آرامش و افسردگی را باز می تاباند، این بار به شوق آمده بود و با لحنی که نشان از مجذوبیت داشت گفت: «دلاور ما هم رفت؛ بچه ها می گن رفته آبادان؛ ای خدا... چه جوون پاک و بی غل و غشی... راست راستی که سالار هنرستان بود... هر جا هست خدا حفظش کنه...» و من، یکه خورده، درگیر و اسیر در چنبره احساس های متضاد و مبهم، با خطی از اندوه و حسرت بر دل، به انشای یک سطری او فکر کردم؛ به درهم آمیختگی صادقانه اندیشه و عمل: «من از جنگ چیزی نمی دانم، باید رفت و جنگ را دید و در آن شرکت کرد. انشانویسی من درباره جنگ دردی را دوا نمی کند، همین.» و روزها و هفته های بعد، وقتی که او نبود تفاهم با همه شور و شعور حاصل شد و از بچه ها شنیدم که دلاور در یتیمی و فقر بزرگ شده و بالیده که مادرش، خدمتکار ساده یک بیمارستان خصوصی، بعد از مرگ شوهرش ـ یک مقنی که داخل چاه خفه شده ـ برای قدیر و برادر کوچک تر او، هم مادر بوده و هم پدر. شنیدم که قدیر برای کمک به خرج خانه، از بچگی شاگرد مکانیکی بوده و حالا تعمیرکار و مکانیسین قابلی است. یکی از هم شاگردی هایش می گفت: «خودمون دیدیم آقا، با چشم های خودمون دیدیم موتور یه کامیون بنز رو پیاده کرده بود... تو تعمیرگاهی که کار می کرد همه روش حساب می کردند، همه؛ اونجا هم بهش می گفتن دلاور! یه پارچه آقاس والله! حتم داریم که تو جنگ هم شیرین می کاره، آقا...»
***
در نور خاکستری و خفه بعد از ظهر بارانی، کلاس نیمه تاریک و ساکت بود. در آن خاموشی جای خالی قدیر آزارم می داد. بی هوا و یک باره به دلم آمد که بندی از شعر «افسانه» نیما را با صدای بلند بخوانم. خواندم:
«... آه! دیری ست کاین قصه گویند:

از بر شاخه، مرغی پریده
مانده بر جای از او، آشیانه
لیک این آشیان ها سراسر
بر کف بادها اندر آیند
رهروان اندر این راه هستند
کاندرین غم، به غم می سرایند...
او یکی نیز از رهروان بود...»

نگاهم را گرداندم روی چهره بچه ها و پرسیدم: «از قدیر، از دلاورمان چه خبر؟»
یکی از بچه ها داد زد: «رفته جبهه... می جنگه آقا، تو جبهه آبادان...»
امیر، رفیق و همراه و بچه محل قدیر که مثل او درشت هیکل بود، از ته کلاس نیم خیز و بلند شد و گفت: «سلامته آقا؛ چند روز پیش برای مادرش نامه فرستاده بود؛ سلام هم رسونده به شما...» پیشانی اش را خاراند و من من کنان حرفی زد که در هیاهوی بچه ها به گوشم نرسید. گفتم: «نمی شنوم... نشنیدم، چی گفتی؟»
«بعد، بعد بهتون می گیم آقا!» وقتی زنگ به صدا درآمد و هنرجوها کلاس را خالی کردند، امیر آمد و خم شد روی میزم و گفت: «آقا، مادر قدیر بدجوری مریض شده... بنده خدا، پیرزن... دو سه روزی نتونسته بره سرکار... می دونید، تو یه بیمارستان خصوصی بالای شهر کار می کنه... دیشب ننه مون رو فرستادیم براش آشی، چیزی بپزه...»
گفتم: «خونه شون طرف های تیردوقلو، پایین تر از میدون خراسونه؛ درسته؟»
گفت: «بله آقا، نزدیک خونه ما...»
گفتم: «چطوره سری بهش بزنیم؛ تو می تونی بیای با هم بریم؟ با ماشین من... اگه لازم باشه می بریمش درمانگاه؟»
امیر با چهره شکفته و نگاه ناباور براندازم کرد و کف دستش را کشید روی میز و بعد پیشانی اش را خاراند. گفت: «آقا اگه، زحمتتون نمی شه؟ ما حاضریم، هروقت که شما بگین همراهتون می آیم...»
گفتم: «چه زحمتی؟ خیلی دلم می خواد مادر این دلاورمون رو ببینم... حالا که قدیر اینجا نیست، چه عیبی داره که ما سری به خونه شون بزنیم و اگه کمکی از دستمون برمی آد...»
برانگیخته، حرفم را برید: «خوبه والله، خیلی هم خوبه... پیرزن، مادر قدیر کلی خوشحال می شه آقا... خدا خیرتون بده آقا... همین امروز بریم؟»
گفتم: «بریم.»
***
دم غروب با ژیان قراضه ام توی باران راه افتادیم. توی میدان خراسان پرتقال و سیب خریدیم. امیر با حجب و شرم رویی دل به دریا زد و گفت: «آقا! دونگی باشه... اجازه می دین؟»
گفتم: «باشه، چه بهتر!»
پایین تر از «تیر دو قلو» با اشاره و هدایت امیر پیچیدیم داخل یک کوچه پهن و سرازیری و جلو در چوبی کهنه و گلمیخ دار خانه ای کلنگی ایستادیم. پیاده شدیم. امیر گفت: «یه اتاق فسقلی اجاره کردن اینجا؛ پیرزن بیچاره ماهی هزار و دویست تومن فقط کرایه خونه می ده... صاحبخونه شون دو دهنه لبنیاتی داره، سر همین کوچه، تو ده متری... از اون کپک های بدپوزه و کنسه؛ اگه دو روز کرایه اش عقب بیفته پشت در اتاق مستاجرها بست می شینه و پستون به تنور می چسبونه، لاکردار...»
دو پاکت میوه را بغل زد و گفت: «اجازه بدین خبرشون کنیم؛ دل بی بی نیره شاد می شه والله... وقتی ببینه آقا معلم پسرش اینجوری خاکی و درویش اومده به دیدنش، آی که چقدر خوشحال می شه... می دونم.» لبخند زد و از لای در نیمه باز صدا کرد: «صمد... آقا صمد!» و آهسته تر گفت: «این صمد داداش دلاوره، سه چهار سالی کوچیک تر از قدیره، کلاس سوم راهنمایی یه... خوب درس می خونه.» به داخل خانه سرک کشیدیم. باران روی حیاط گود افتاده و تاریک می بارید. صدای خش خش دمپایی روی آجر خیس بلند شد.
صمد برادر قدیر که کت سیاهی انداخته بود روی سر و دوشش و زیر باران با دمپایی، شلنگ انداز می آمد، همین که ما را دید چابک و جلد از پله های بلند و سنگی پشت در حیاط پرید بالا و گفت:
«سلام، بفرمایین تو، بفرمایین امیر آقا...» در نور زرد و ضعیف لامپ تیر چراغ کوچه، نیم رخ صمد را می دیدم. همان گونه های استخوانی و پوست گندمگون و چانه و چشم های قدیر را داشت. نصفه کوچک تر سیب...
امیرگفت: «سلام به آقا صمد گل... حال مادر چطوره؟» صورتش را برگرداند طرف من و گفت: «صمدجون، ایشون دبیرمون هستن، دبیر آقا قدیر و ما... اومدن حال مادر رو بپرسن... یه دو بزن و به مادرت بگو...»
صمد احترام آمیز و کنجکاو به من چشم دوخت و گفت: «بفرمایین آقا، بفرمایین تو... مادر، یه کم تب کرده، افتاده...»
امیر به من نگاه کرد.
گفتم: «آقا صمد، برو، برو باباجان، به مادر بگو اگه اجازه می دن بیایم زیارتشون...»
صمد دوید و حیاط را گذراند و در اتاق سمت چپ ته حیاط را باز کرد و داخل رفت. در بازمانده بود. سایه خمیده ای افتاد روی شیشه کدر پنجره کوچک اتاق. در زمزمه یکنواخت باران صدای بر هم خوردن ظرف های فلزی شنیده شد. صمد پابرهنه پرید کف حیاط خیس، و بلند و شاد گفت: «بفرمایین، تشریف بیارین آقا...»
صمد یک قابلمه و دو بشقاب خالی را با بغل پا از پشت لنگه در اتاق کنار زد. رفتیم توی اتاق و به پیرزن که چادر نماز سفیدش را به خود پیچیده بود و خمیده، دست به لبه طاقچه گرفته بود و به زحمت سرپا ایستاده بود، سلام کردیم. کفش هایمان را کندیم و همان جا، نزدیک در نشستیم. مادر تبسمی رنجور و بی رمق بر لب آورد و با صدایی رعشه دار گفت: «خیلی خوش اومدین... چرا زحمت کشیدین... خاک بر سرم، نشستین دم در؟ بفرمایین بالا...» زانو خم کرد و لبش را به دندان گزید و به دشواری نشست. پتویی را که ملحفه پاکیزه صورتی داشت و پیش پایش افتاده بود پس زد و به صمد که حاضر یراق، سرپا مانده بود، گفت: «آه... بیا، بیا ننه جون، این پتو را چهارلا کن، بذارش دم بخاری...» و رو کرد به من و امیر: «بفرمایین بالا... درسته که خونه فقیرون سرده، ولی...»
صمد پتو را که روانداز بی بی نیره بود تا کرد و گذاشت نزدیک بخاری کوچک نفتی و گفت: «الان چایی دم می کنم...» از سر طاقچه بالای اتاق، از جلو قاب عکس کوچکی که تصویر پدرش در آن بود، کبریت برداشت و سماور پای دیوار را پیش کشید.
گفتم: «آقا صمد، زحمت نکش باباجان؛ حالا صبرکن...» چشم هایم به عکس قاب شده روی طاقچه بود، به تصویر پدر قدیر و صمد که با صورت استخوانی و درشت و سبیل پرپشت، اخمو و مغموم نگاهم می کرد. گفتم: «آمدیم مادر رو ببریم دکتر و درمانگاه... اگه اجازه بدن...»
پیرزن تکیه داد به دیوار: «خودتون رو تو زحمت نندازین، چیزیم نیس... یه دو تا قرص تب بر خوردم، اگه عرق کنم حالم خوب می شه... بار اولم نیس که، این استخوون درد شریک عمرم شده!»
امیر گفت: «تو بیمارستان خودتون» همون جایی که کار می کنین، مگه دوا دکتر پیدا نمی شه؟»
بی بی نیره لبخند تلخی زد، دست جلوی دهانش برد و سرفه کرد، سر تکان داد و گفت: «بله اونجا دوا و دکتر هس، فراوون هم هس... بله خونه کدخدا گردو زیاده، ولی حساب و کتاب داره مادرجون...»
بلند شدم: «مادر اینجور که نمی شه مریض و تبدار و بی دوا و درمون کنج اتاق بیفتین، من هم، اگر قابلم بدونین پسرتون هستم، من رو هم مثل پسر خودتون بدونین، مثل قدیر...» امیر هم سرپا شد. «حالا که قدیر اینجا نیس، ما که هستیم، نمرده ایم که.» گفتم: «بله نمرده ایم... اجازه بدین ببریمتون درمانگاه، یه ژیان قراضه دم دستمان هست، هیچ زحمتی نداره... بلند شین، مادر!» صمد زیر بال مادر را گرفت و کمک کرد تا پالتو چروک خورده و طوسی رنگش را بپوشد و چادر سر کند. بعد خجولانه دستی به گونه پیرزن کشید و گفت: «من... منم که هی می گفتم باید بریم دکتر ، نمی گفتم؟»
***
توی درمانگاه پزشک لاغر و جوانی که مادر را معاینه کرد و برایش نسخه نوشت با مایه ای از تردید و بی حوصلگی آستین کت مرا گرفت و با خود کشید و دور از تخت، آهسته گفت: «مادرتونه؟ چرا زودتر، خیلی پیش تر از اینکه رماتیسم اینجور دمارش رو درآره، به فکر معالجه اش نیفتادین؟ به احتمال خیلی زیاد این تب، تب رماتیسمه، متوجه هستین چی می گم؟» شانه راستش را با حرکتی خشک و عصبی بالا انداخت: «نگذارین بیشتر از این از پا بیفته، فقط گوشت آب پز بهش بدین بخوره...» امیر رفت و نسخه را پیچید و دواها را آورد. به مادر دو تا آمپول زدند؛ و پزشک درحالی که شانه راستش را مرتباً بالا می انداخت گفت: «تبش که قطع شد باز هم بیارین ببینمش.»
وقتی به خانه برگشتیم، مادر همین که نشست دست برد زیر تشکچه زیر پایش و چند تا اسکناس تاخورده صد تومانی بیرون کشید و گذاشت جلو من و امیر، و با لحن و صدایی که جای هیچ چون و چرا نمی گذاشت، گفت: «پول دوا و دکتر رو حساب کنین و بردارین...»
گفتم: «مادر! چه عجله ای دارین؟ آقا قدیرتون همین روزها از جبهه برمی گرده و ما با خودش حساب می کنیم... آخه، اصلاً چه قابلی داره این...»
پیرزن مجال نداد که ادامه بدهم؛ کمر راست کرد و صاف و خدنگ با نگاه کاونده و نافذ چشم های قدیر، چشم دوخت به چشم هایم: «خجالتم نده پسرم! خدا از بزرگی کمت نکنه! بردار، بردار پول رو...»
صمد که تازه سماور را روشن کرده بود، خیره به شعله کوچک چوب کبریت میان دو انگشتش، آهسته و شمرده گفت: «آقا! ما خیلی هم فقیر نیستیم...» سرم را پایین انداختم و زل زدم به خط ها و نقش های ساده و روشن زیلوی خاکستری کف اتاق.
***
کلاس سرد و ساکت بود و بیرون برف می بارید. بچه ها را به حال خود گذاشته بودم و از پشت شیشه های بخار گرفته پنجره، ریزش غمناک و خاموش برف را تماشا می کردم. اندوهی ملایم و بی آزار بر جانم نشسته بود. به قدیر، به «دلاور» می اندیشیدم و به همه «دلاور» هایی از تبار او که جلو هجوم دشمن را، با گذشتن از جان، سد کرده بودند... با صدای دستگیره در کلاس، سرم را برگرداندم. جعفرآقا، مستخدم سپیدموی هنرستان آمده بود. خنده ای گرم همه صورت پرچین و چروکش را روشن کرده بود. با لحنی شاد و سرخوش گفت: «دلاور، دلاور اومده، از جبهه... آقای مدیر گفتن تمام بچه ها برا دیدنش بیان تو سالن...» همه به تالار بزرگ و سرد مدرسه رفتیم.
چراغ ها را روشن کرده بودند و آنجا، زیر بارش نور، در گوشه تالار، «دلاور ایستاده بود؛ با چوب های زیر بغل... او، قدیر، سرش را اندکی به جلو خم کرده، به چوب های زیربغلش تکیه داده بود. یکی از هنرجوها شتابان صندلی ای را به سوی او کشید، اما قدیر با اشاره کوتاه دست فهماند که ترجیح می دهد بایستد. چهره اش با آن خطوط صریح و برش شکننده، نیرومند تر و پخته تر از گذشته می نمود. کمی لاغر شده بود و در بارانی یشمی بلندی که به تن داشت، رشیدتر از همیشه به نظر می رسید. پیشانی بلند و رنگ پریده اش را بالا گرفت و با لبخندی خجول همه را نگریست... بانگ تکبیر بچه ها سقف تالار را لرزاند. من، برانگیخته و شوریده، به سرتا پای او نگاه کردم و تازه متوجه شدم که پای چپش را از پایین زانو، از دست داده است.
پاچه چپ شلوارش را تا زده و برگردانده، و با دو سنجاق قفلی ریز بسته بود. چشم هایم می سوخت و گلویم درد گرفته بود... مدیر هنرستان که می خندید و می گریست، درحالی که چهره و گونه های گلرنگش از هیجانی مهار شده قرمز و تاسیده شده بود، با لکنت زبان گفت: «بچه ها، دلاور، دلاور افتخار همه ماهاست... دلاور چشم ما و عزیز ما... دلاور...» نتوانست ادامه دهد. شور غریبی همه را به هیجان کشانده بود. قدیر هم انگار گیج و حیران شده بود. تندتند پلک می زد. اولین بار بود که می دیدم از خود به در شده، نمی داند چه باید بگوید. دهانش برای حرف زدن نیمه باز مانده بود و گویی کلمه های مناسب را نمی یافت. واماند و سرش را پایین انداخت و با دستپاچگی، تته پته کنان گفت:
«ما، آقا... دوستان... بچه ها... ما، ما قابل این حرف ها... و این تعریف ها نیستیم... ما کوچک تر از اون هستیم که...» بچه ها امان ندادند، بی اختیار جلو رفتند و امیر را که یک قدم بلند برداشته و در نزدیکی قدیر، بلاتکلیف مانده بود، کنار زدند و برای بوسیدن صورت و پیشانی دلاور هجوم بردند.
***
در دفتر هنرستان، از پشت بخار فنجان چای که در دست های درشت و استخوانی اش کوچک می نمود، با نگاهی کاونده، با نگاه همان چشمان سیاه درخشان که انگار هزار راز ناگفتنی و مکتوم را محفوظ می داشت، حرف زد... یک مرد کامل، مرد تمام عیار. همین که مجالی پیدا کرد، در میان دبیرها و هنرآموزها که دوره اش کرده بودند، از صندلی کنده شد و دست روی سینه اش گذاشت و به من که تکیه داده بودم به قفسه فلزی کتاب ها، گفت:
«آقا! وقتی اینجا نبودم... در حقم بزرگواری کردین، عزت سرم گذاشتین... ممنون، شرمنده ام...» لال مانده بودم، فقط توانستم سرم را به نشانه ای مبهم تکان دهم.
وقت خداحافظی رسید. دلاور گفته بود که برمی گردد به منطقه و قرارگاه و هر کاری که از دستش برآید انجام می دهد.
جعفرآقا مستخدم، قرآن آورده بود تا قدیر را از زیر آن رد کند. دلاور پس از بوسیدن قرآن به سوی ما سر برگرداند و روی پای سالمش تکیه داد و لبخند زد:
«به برو بچه های توی جبهه سفارش کرده ام که اگه یه وقت پای گمشده ا م رو پیدا کردن نگهش دارن تا برم و از همون جا پرتابش کنم به بغداد...»
بعد به گرمی با همه دست داد و خداحافظی کرد و راه افتاد. جعفرآقا با یک دست قرآن را گرفته بود و با پهنه دست دیگر، اشک های معصومش را از چهره پیر خود پاک می کرد. دیگر نمی توانستم به خود باشم، حادثه آمده بود و گذشته بود. قدیر با چوب های زیر بغل توی پیاده رو خلوت و زیر بارش دانه های پاک و سبک برف دور می شد. به دنبالش دویدم و صدایش کردم. ایستاد و برگشت. بغضم ترکید و گفتم:
«قدیر... من رو ببخش، ببخش برادر... برادرم!» او دوباره دستپاچه شده بود و تندتند پلک هایش را به هم می زد. صورتش را بوسیدم و گفتم: «قدیر!».
با صدایی گرفته گفت: «آقا، ما مخلص شماییم... کوچیکتونیم، چرا خجالتمون می دین...» نفس بلندی کشید و لبخند زد:
«برامون دعا کنین آقا... خداحافظ.»
ایستادم و او را که در بارانی پشمی کهنه، بدون چتر و کلاه زیر ریزش خموش برف دور می شد، تماشا کردم و دریافتم که چون عزیزترین عزیزانم دوستش دارم.

اردیبهشت ۱۳۶۱

نظرات کاربران درباره کتاب مردان منتظر