فیدیبو نماینده قانونی انتشارات امیرکبیر و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب حضور

کتاب حضور

نسخه الکترونیک کتاب حضور به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۱,۸۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب حضور

میخک‌های سرخ یکی‌یکی از بالا سرم رو خاک می‌افتادند و من شیشۀ شفاف و گلاب را با وضوح تمام تو دستم دیدم و دیدم که از گلوگاه قصیلی و تنگ بطری نور و گلاب‌ هلق هلق رو خاک سرازیر شد. خود «او» هم بود. زیر پلکم می‌تپید. آن‌سوتر کنار تاج گل داوودی ایستاده بود و پاشنۀ باریک و بلند کفش‌های سیاهش اندکی تو خاک فرورفته بود. جوراب‌هایش توری، بلند و سیاه بود و دامن چادر کربنازش را باد دور ساق‌هایش می‌پیچاند. صدای هق‌هق «فانی» هم می‌آمد و بعد خودش بود که آمد و از پشت، خودش را به پاهای بلند و به قاعدۀ او آویخت و دست چغری ـ ندانستم دست کی؟ ـ بازوی باریک و نحیف فانی را ناگاه کشید و بردش و من مثل آن‌وقت هول به دلم افتاد که مبادا بازوی لاغر و باریک فانی که مثل ساقۀ نهالی بود بشکند. همۀ این‌ها بود در آن دایرۀ گچی و برقی که تو آفتاب گاه می‌درخشید و شفاف می‌شد و گاه مات و کدر می‌شد و آن‌ها می‌رفتند و گم می‌شدند در پیچ کوچه و من برمی‌خواستم و به‌دنبالشان می‌رفتم، و از کوچه‌های تنگ و سرد می‌گذشتم و همان‌طور که چشم چشم می‌کردم برای یافتنشان، چنگ رو دیوارهای گچی و نم‌دار می‌کشیدم و طبلک‌های پوک و خیس گچی را یکی یکی ناخن‌کن می‌کردم. مثل آن‌وقت‌ها که تو تردید گفتن و نگفتن، در زدن و نزدن تمام عصر را کنار در خانه‌شان مانده بودم و از بس گچ‌ها را با ناخن‌هام کنده بودم که زیر ناخن‌هام پر گچ بود و پر درد و از زیر ناخن‌هام خون رگ زده بود و جوشیده بود. همه‌اش بی‌فایده بود. خودم بهتر از هرکس می‌دانستم که مردِ گفتنش نبودم. حتی اگر فانی در را باز می‌کرد و می‌آمد بیرون، به او هم نمی‌دانستم باید چه بگویم، چه برسد به آن‌های دیگر؛ به «برزو» و یا به «او» و اگر برزو می‌فهمید چه می‌گفت؟ نمی‌گفت که...؟

ادامه...

بخشی از کتاب حضور

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



حضور

تتق تق تق. تیر غیب بود. ناغافل. راننده هم بود. ناظری هم بود. همین ناظری، همین مرد، با این انگشتان له و لورده و دست های آش و لاش؛ که از وقتی آمده دست از سرم برنمی دارد؛ که آن طور نگاهم می کند؛ که لام تا کام حرف نمی زند. می آید و، همان جا، تو اتاق انتظار می نشیند؛ می دانم برای چه آمده، آمده تا مثل تمام این سال ها که نبوده بگوید: کذاب. کذاب! بالاخره طاقتش تاق می شود، نو می آید. و می گوید.
تتق تق تق. تیر غیب بود. ناغافل. گفتم: آقا ما برای رضای خدا کار می کنیم. برای خدا و برای خلق خدا.گفت: کذاب! گفتم: آقا، بالاخره همه ما یک عیب و ایرادی تو کارمان است. مهم این است که قبول کنیم؛ که بپذیریم. گفت: کذاب! گفتم: آقای ناظری!... آقا کمی واقع بین باشید. خیلی ها مثل ما بوده اند. خیلی ها می ترسیدند. نمی آمدند. یعنی جرئتش را نداشتند. زندگی شان را دوست داشتند. هنوز وابسته به تن و بدن و دنیایشان بودند. باور کنید آقای ناظری، من تنها نبودم. خیلی ها بودند.
و هنوز هم، خیلی ها هستند که تظاهر می کنند و خودشان را طور دیگری نشان می دهند. گفت: کذاب. به زبان نمی گفت که. همه اش را به زبان نمی آورد. با نگاهش هم می گفت: آن طور که ابرو کج می کرد و چین به گوشه چشمش می انداخت. حرفش همین حرف بود.
به آن رحمت کله خر گفتم این بنز را از تو حیاط بردار. یا لااقل چادری روش بکش. این کار را که نکرد هیچ، یکراست دوو را هم آورد و گذاشت کنار بنز! آن ها هم زودتر از قرارشان آمدند. نیم ساعت زودتر از وقت مصاحبه. دم و دستگاهشان را خرکش آوردند تو اتاق. وقت آمدن با آن جعبه های نقره ای صاحب مرده شان هم دو خط رو ماشین دوو انداختند. این قدر هول هولکی آمدند که نگذاشتند دستی به سروگوش خانه بکشیم و آن چند تا مجسمه بی حیا را برداریم! این زن خنگ را بگو، همه اش را باید بهش بگویی. بهش بفهمانی! اگر به او باشد می خواهد همه زار و زندگی را به این و آن نشان بدهد، به خیالش با دوتا آفتابه لگن و مبل و پرده، آدم بزرگ می شود! متوجه موقعیت من نیست که. ای بر آن.... لعنت بر شیطان! نفهمیدم چی گفتم. چطور گفتم. مصاحبه خوب درآمد یا بد. دوبار، از سر نو گرفتن. یک بار با متن، یک بار بی متن. گفتند شما نگران نباشید درستش می کنیم، توپق هایش را درمی آوریم. گفتم به آقای برودت سلام برسانید. بگویید، ما که نمی خواستیم، شما اصرار کردید. ظاهر و باطن. اگر زیاد تپق مپق داشت اصلاً پخشش نکنید. اگر هم خواستید پخشش کنید یک اطلاعی به دفترم بدهید. تلفن دفترها را دارند. گفتند چشم و رفتند. و دوباره موقع رفتن به ماشین دوو سه چهار خط دیگر انداختند! خدا به زمین گرمشان بزند! گفت: کذاب! گفتم: ببینید آقای ناظری من کار و زندگی دارم. جلسه دارم. گرفتارم. باید به هزار درد مردم برسم. این قدر بی اجازه نیایید تو و هی کذاب کذاب نکنید. کمی منطقی باشید. من که معصوم نیستم. آدمم. بشرم!
بار اول که آمد فکر کردم دارم اشتباه می بینم. کی و چطور آمده بود؟ مگر نمی گفتند اسیر است؟ مگر نمی گفتند تو عراق است؟ خودم دیدم که بردنش. تو اتاق من چه کار می کرد پس؟! در را باز کردم و گفتم، بفرمایید بیرون آقا. بفرمایید، مگر روی این در را نمی بینید؟ مگر نمی بینید که نوشته است: «لطفاً بدون هماهنگی قبلی وارد نشوید»؟ بلند شد و گفت: کذاب و رفت بیرون. دفعه دوم، سه روز بعدش بود. رفته بود نشسته بود پشت میز، داشت نامه ها را نگاه می کرد. سندهای حسابداری را. همه کشوها را بیرون کشیده بود. پنجره ها را هم باز گذاشته بود. باد همه نامه ها را پخش و پلا کرده بود. داد زدم: آقا شما تو اتاق من چه کار می کنید؟! به نامه ها چکار دارید؟! منشی ام دوید تو، گفت: چی شده آقای حسنی؟ گفتم: کی این آقا را راه داده تو اتاق من؟! گفت کی را می گویید؟ گفتم: این. همین آقا را که نشسته پشت میز من! صلوات فرستاد و گفت: اینجا که کسی نیست آقا. گفتم نیست؟! دیدم بود. گفت: نه. گفتم: نیست؟! گفت: نه. ولی بود. باد داشت پرده را روی صورتش می کشید. بلندتر گفت: کذاب! و بلند شد. گفتم: شنیدید؟ گفت: حالتان خوب نیست انگار امروز! و آن وقت بود که فهمیدم. فهمیدم که ناظری را هیچ کس نمی بیند؛ جز من. و بود. بعد از آن بود. همه جا. تو اتاق کارم. ردیف اول هر سالن. هر سالنی که می خواستم سخنرانی کنم. جلوی جلو. هر جایی که حرف مردم بود. هر جایی که حرفِ ارشاد و راهنمایی زیردستان بود. ناظری هم بود. یک صندلی همیشه برای او خالی می ماند. همان ردیف جلو. و عجیب اینکه هیچ کس هم روی آن صندلی نمی نشست. گاه اول از همه می آمد. گاه بعد از همه، گاه وسط جلسه. پاره ای وقت ها هم وقتی می خواستیم با یک صلوات جلسه را ختم کنیم، در را باز می کرد و همان جا از لای در نگاهم می کرد و نمی گذاشت صلواتم را با خیال راحت بفرستم.
تتق تق تق. این تتق تق تق، یک طور دیگری بود. با آن تتق تق تق بیست سال پیش کلی توفیر داشت. تفنگ های امریکایی با کلاشینکف های روسی فرقشان در همین است. صدای آن ها تیز و خشکند و آخرش همچین زنگه ای می کنند ولی این ها کوفه زیری دارند. تو گلویی انگار. مثل افتادن سکه ای تو کپه خاک. کوف کوف کوف می کنند. نمی دانم شاید هم تفاوت شکارگاه بود با جبهه. بیست سال آزگار هم که بی تاثیر نبود تو تفاوت صدایشان.
گفتم: صدای چی بود؟! ناظری گفت: عراقی ها. گفتم: عراقی ها که نباید این دور و ورها باشند! گفت: چرا هستند. گفتم: خیر آقای ناظری، گفته اند که منطقه پاکسازی شده از وجودشان. گفت: گفته اند، ولی، هستند! راننده گفت: اسماعیلی گفته که منطقه آرام است. امن است. ناظری گفت: اسماعیلی تا جلو دماغش را بیشتر نمی بیند. گفتم: پس خود اسماعیلی کو؟ و از شیشه عقب ماشین نگاه کردم. دیدم عقب عقب بودند. پشت سرمان بودند و از لای گرد و خاک، ماشین شان فقط به اندازه یک قوطی کبریت پیدا بود. راننده راند تو کناره جاده و خاک بیشتر شد. گفتم: یعنی ما را انداخته اند تو تله عراقی ها؟ راننده گفت: حالا چه کار کنم؟ به ناظری نگاه کردم. خنده سردی گوشه لبش بود و تو نگاهش چیزی تازه بود! به راننده گفتم: هیچ کار، راهت را برو. جلوتر که رفتیم یکسر خاک بود. تپه تپه. مثل گرده ماهی هایی که از آب بیرون افتاده باشند. گفتم: چرا خاک ها را این طور روی هم کپه کرده اند؟ ناظری گفت: به این ها می گویند خاکریز. گفتم: پدر اسماعیلی را درمی آورم! ناظری گفت: خودتان خواستید کنار تانک های عراقی عکس بگیریم. مگر نخواستید؟ گفتم: چرا می خواستیم. ولی کو تانک سوخته عراقی؟
ناظری گفت: صبر کنید. و به راننده گفت: بپیچ به راست. انگار می دانست. نمی دانم چطور، ولی، می دانست. جاده که افتاد تو سرازیری، آنجا تو گودی دشت، رو شانه چپ جاده سه تانک نیم سوز عراقی پیدا شدند که از یکی شان هنوز دود بلند می شد و لوله می شد تو آسمان آبی و داغ. کنار شنی یکی دیگرشان کپه آتشی بود. دوربین را برداشتم و با پر چپیه لنزش را پاک کردم. ناظری جور بدی خندید. تتق تق تق. تتق تق تق. صدای پی در پی تیر بود. از پشت تانک ها چند عراقی دویدند بالا، رو شانه کپه خاک ها. ناظری نشانشان داد و گفت: می بینید آقای حسنی، عراقی ها را می بینید؟!
این طور یادم است که انگار خونم به جوش آمد. گفتم: چه بهتر. ناظری گفت: چه کار می خواهید بکنید؟ تیربار را از عقب صندلی برداشتم و مسلحش کردم و گفتم: آدم با عراقی ها چه کار باید بکند؟ گفت: ولی ما چی؟ گفتم: می ترسید؟ گفت: نه، ترس که نه ولی آخر اینجا... زدم رو داشبورد و به راننده گفتم: نگه دار، نگه دار. پیاده شدم. ناظری و راننده رنگ به رو نداشتند. گفتم اگر می ترسید، می خواهید برگردید عقب پهلوی اسماعیلی. هنوز ماشین روی کمرکش جاده خاکی بود که نوار فشنگ ها را روی شانه انداختم. آفتاب داغ بود. دشت دم کرده بود. عراقی ها هجوم آوردند به طرفم. تتق تق تق... تتق تق تق... تتق تق تق. کجا بودم؟ چه کار می کردم؟ خودم هم نمی دانستم. این قدر آرام، این قدر خونسرد تا لاشه آخرین عراقی را نینداختم کنار تانکی که دود می کرد ولشان نکردم. کنار تانک بودم که پاترول و ماشین اسماعیلی رسیدند. دهانشان باز مانده بود از آن همه کشته. همه شان مات بودند به جز ناظری که تیک و تیک و تیک، هی عکس می گرفت: از من و تانک ها. از من و اجساد عراقی ها. از من و اسماعیلی و راننده ها. از من و بسیجی ها که یکهو هوراکشان از اطراف سرازیر شدند و خمیدند زیر پاهام و با تیربار بلندم کردند روی هوا. از من و جمع بسیجی های بالا سر عراقی های آش و لاش. از من که دو انگشتم را به شکل هفت بالا گرفته بودم. آخ آخ! تتق تق تق. چه روزی بود خدایا! چه عکس هایی! ولی حالا، نمی دانم که ناظری چه پدرکشتگی با من دارد که آن عکس ها را به من نشان نمی دهد. آن عکس هایی که می شد هرکدامشان را پوستر کرد و چسباندشان به در و دیوار اداره! تو راهرو، تو آسانسور. به چه جاهایی که نمی شد رسید با آن عکس ها! به جای اینکه عکس ها را بدهد، با آن انگشت هایی لهیده و از شکل افتاده می آید و می نشیند تو اتاق انتظار. تنها فرق ناظری با آن ناظری مزاحم این است که همه می بیننش. و همه از آمدن و رفتن مشکوکش تعجب می کنند. حالا دیگر این ناظری پاک دارد ذهنم را پریشان می کند. چون دو صورت دارد. صورتی عینی با دست هایی آش و لاش، که لام تا کام حرف نمی زند و حالا بیرون نشسته است. و صورتی اثیری و نامرئی که در تمام این سال ها، همه جا بوده و هست و فقط بلد است همان یک کلام لعنتی کذاب را تکرار کند. شخصاً با آن نوع جنی و اثیری اش راحت ترم. هر چند بدتر از این کلمه را هم بگوید. مثل این می ماند که خودم به خودم ناسزا گفته باشم! ولی این یکی که چند روز است مراجعه کننده ظاهراً بی آزاری شده، که فقط راس ساعتی می آید و می رود و با هیچ کس هم حرف نمی زند، مایه عذابم شده، معلوم نیست چه نقشه ای دارد.
تتق تق تق. تفنگ سروان، امریکایی بود. با آن دست های بزرگ و کله خربزه ای اش می آمد تو شکارگاه. قرق که می زدند چشم هایش دو دو می زد. می گفت: همیشه یک دیفالی هست. یک دیفالی جلو آدم. به دیوار می گفت دیفال. کله اش بوی قرمه سبزی می داد. این را بعداً گفتند. وقتی رفت و دیگر نیامد، می گفتند که می خواسته به جان یکی از والاگهرها سوء قصد کند ولی گویا محافظ های والاگهر زودتر از او، با تیر کله خربزه ای اش را ترکانده بودند. چشم تنگ می کرد به اطراف قرقگاه و می گفت همیشه یک دیفالی هست که تو باید بدوی و جلو چشم یکی لااقل دستتو بزنی بهش. اگر این کار را کردی، آن وقت نانت توی روغن است. آن وقت می گویند: هاها... این از خود ما است. تتق تق تق، صدای خشکه و زنگدار تیر که از تو قرقگاه می آمد مثل سگ تازی گوش هایش را تیز می کرد و جور بدی می خندید. می گفتم: دیوار چی؟ کدام دیوار؟ می گفت: دیفالی که به چشم همه نمی آید ولی تو باید بگردی و پیدایش کنی! با خودم گفتم: دیوانه است حتماً. ولی بود. راست می گفت. بیست سال طول کشید تا فهمیدم که آره همیشه، تو هر موقعیت یک دیواری هست که باید پیدایش کنی و بدوی و دستت را بهش بزنی. جنگ که شد، دیدمش. این بار آن دیوار توی جبهه بود. باید می رفتم و دستم را لااقل برای یک بار هم که شده بهش می زدم. اوایل جنگ، به خودم گفتم، صبر کن. تمام می شود. فوقش ادامه داشته باشد، یک هفته یا دو هفته. ولی دیدم انگار نه. انگار جنگ حالا حالاها ادامه دارد. جسد صمدی، آبدارچی اداره را که از جبهه آوردند، دیگر رفتن ناگزیر بود. باید می رفتم و دستم را می زدم به آن دیوار، تا بگویند هاها این از خود ما است. و تا آن موقع، من غریبه بودم. یعنی داشتم غریبه می شدم. یک طورهایی نگاهم می کردند. روز به روز بدتر می شد نگاهشان. اول نگاهشان از شیرینی افتاد. بعد بی اعتنا شد، و دو ماه بعد، تلخ. تلخ. تلخ. چهلم صمد آبدارچی دیگر برایم مسلم شد که باید فکر عاجلی کنم. رفتم و در وصف صمد گفتم و گفتم. لزوم رفتن، رفتن به جبهه. جنگ با کفار. با دشمن بعثی. و خواندم از سوره توبه «و ما کان المومنون لینفروا کافه فلولا نفر من کل فرقه منهم طایفه لیتفقهوا فی الذین و لینذرو اقومهم اذا رجعوا الیهم لعلهم یحذرون» آیه ۱۲۱ را با دقت، و با تاکید و تشدید، چشم در چشم همه آن هایی که نگاهشان تلخ بود خواندم. و برای اینکه همه خوب بدانند، معنی اش را هم گفتم: «نباید مومنان همگی بیرون رفته رسول را تنها گذارند بلکه چرا از هر طایفه جمعی برای جنگ و گروهی نزد رسول برای آموختن علم مهیا نباشند؟ تا آن علمی را که آموخته اند به قوم خود بیاموزند که قومشان هم شاید خداترس شده و از نافرمانی حذر کنند». شمرده و با تاکید، رو به آن ها اشاره کردم تا بدانند منظور طایفه، آن هایند و با چهار انگشت رو به خودم، گروهی را، نشان دادم تا بدانند که چرا مانده ام و به جبهه نرفته ام و هنوز آنجایم. نگاه ها نرم شد. نرم و گرم و تسلیم. جز ناظری که دیدم سقلمه ای زد به بغل دستی اش و چیزی گفت و سر تکان داد و زیر جلکی خندید. زیر نظرش گرفتم. پرونده اش را خواستم و از آن روز به بعد فهمیدم که موجودیت این آدم جای سوال دارد، چون نه پرونده درست و حسابی داشت، و نه آدرس درستی. معلوم نبود کی می آمد و کی می رفت. این ها را بعد از آن جلسه که از همکارانش پی جو شدم فهمیدم. و کاش همان روزها، به همان دلایل عذرش را می خواستم تا مثل امروز، این طور خوره جانم نشود. همان روز، اتفاق دیگری هم افتاد. پسر صمد آبدارچی، که دست نوازش من هنوز رو سرش بود، سر بلند کرد و برّ و برّ نگاهم کرد. یک جور به خصوصی. حتماً متوجه آیه ای که خوانده بودم نشده بود. انگار می خواست بگوید: از این همه نعمت و فضیلت که توی جنگ است شما چرا استفاده نمی کنید؟ مگر شما، از پدرم صمد، که یک آبدارچی ساده بود کمترید؟ از زیر نگاه سنگین آن پسر بچه که رو برگرداندم، دیدم که، ناظری متوجه ماست. متوجه من و پسرک. بعد آن دو به هم نگاهی انداختند. حکایت عجیبی بود. یک حرف هایی، یک خبرهایی بود که من از آن ها سر درنمی آوردم. به پایان جنگ هم امیدی نبود. تازه دو ماهی بود که خرمشهر را گرفته بودند. بی بی سی هم می گفت. رادیو امریکا هم می گفت.
تتق تق تق. تو جبهه بودیم. من بودم و ناظری و راننده. روبرومان کپه کپه خاک بود. دوربینم را هم آورده بودم. ناظری گفت: همچین که با دو تا تانک سوخته عکس بگیریم، خلاص. گفتم: این چه حرفی است آقای ناظری؟ که تتق تق تق. صدای تیر آمد. تیر غیب بود. ناغافل. گفتم: چی بود؟ ناظری گفت: هیچی، عراقی هایند. گفتم: عراقی ها؟ اشتباه می کنی آقا، اسماعیلی مگر نگفت منطقه امن است؟ ناظری گفت: می بینیم آقا. جاده که پیچ خورد، تانک ها را دیدیم و عراقی ها را. با کلاه کاسکت هایی که تو زل آفتاب برق می زدند. راننده گفت: چه کار کنیم حالا؟ پشت آن تپه ها، پشت خاکریز، پر از عراقی بود و لوله تفنگ هاشان پیدا بود و از گرما داشتم می پختم. نرمه خاک ته حلقم بود.
تتق تق تق. تتق تق تق. یکهو، کپه کپه از جلو خاکریز، در دو ردیف، خاک کنده شد و کنده شد و آمد طرف ما. می آمد که بدوزتمان به صندلی ماشین. گفتم: برگردیم، برگردیم. و فوری خم شدم و شقیقه ام گمبی خورد به سر دنده. چرقه جمجمه ام را شنیدم. فرمان را گرفتم و پیچاندم. راننده داد زد: آی ماشین. زنگ تیر پیچید تو سرم. سر کشیدم و نگاه کردم دیدم: هی هی هی... تپه ها و تفنگ ها و تانک ها و آن لوله دود، کج و کج شدند و صدای ترق آمد و پوقه شکستن شیشه و نصف آسمان کج شد. این طور یادم است که نصف صورت راننده نبود. و حنجره اش، مثل خره خره گوسفند سر بریده، زیر چانه اش بود. خون از گردنش می جوشید و به دست و پاهاش رعشه افتاده بود و خس خس می کرد. کتفم می سوخت. با سر، با پا، با تنه. با سر و پا و تنه، می کوبیدم به در ماشین که پایینش چسبیده بود به زمین و خاک. چه زوری داشتم آن موقع. کوه هم اگر بود از جا بلندش می کردم. ناظری داد زد: آقا کجا؟ من!... که پا گذاشتم به دو. عراقی ها پشت سرم بودند. تتق تق تق. تتق تق تق. تیر می زدند و خاک ها جلو پاهایم کپه کپه می شدند و صداهای بم و خشک سکه ای انگار از تو خاک ها کوفه کوفه می کردند.
گفت: کذاب. گفتم: آقای ناظری انصاف داشته باشید، من هم بشرم، آدمم. خیلی ها نمی خواستند شهید بشوند، بلکه شهیدشان کردند. من هم نمی خواستم جانباز بشوم، جانبازم کردند. گفت: کذاب. گفتم: آقا همه دار و دنیا می دانند که شما الان باید تو عراق باشید، اینجا چه کار می کنید. چرا زور می گویید؟ گفت: کذاب. گفتم: به قرآن خیلی از این هایی که امروز کاسه از آش داغ ترند به هر بهانه ای نرفتند. انصافتان کجاست آخر؟ گفت، کذاب، کذاب. گفتم: تو این اداره به این بزرگی، با این همه خدم و حشم؛ این لشکر سلمان و تور، همه اش یک شهید داده ایم و یک مفقودالاثر. زیر سوال می برنمان آقایان! و استناد کردم به فرمایش مولا علی در نهج البلاغه که: «و احذرکم الدنیا فانها منزل قلعمهًْ» یعنی، شما را از دنیا برحذر می دارم، زیرا دنیا جای پایداری نیست. آقای وحیدی، مسئول امور اداری، به گریه افتاد و همان جا تقاضای اعزام به جبهه کرد. ناظری که کنارش نشسته بود، گفت: کذاب. گفتم: خدایا ما را با خودمان صادق بگردان؛ به ما آن وسعت نظر را بده که گناهان و اشتباهات دیگران را ببخشیم، همان طور که دوست داریم تو گناهان و اشتباهات ما را ببخشایی. و این حرف را، که از خودم بود، از ته دل و با سوز دل گفتم. راست می گفت آن سروان. باید می رفتم و دستم را به دیوار می زدم. دیگر کار بمباران شهرها شدت گرفته بود و دم به دم صدای آژیر هوایی بلند می شد. نگاه ها، باز داشت سرد می شد. کوهکن، برادرزنم گفت: آپاندیس را می خواهی چکار؟ لوزه و آپاندیس تو بدن آدمیزاد مثل چرخ زاپاس ماشینند. وقتی یک چرخت پنچر شد و تو بیابان ماندی، باید از آن ها استفاده کنی! دیدم پر بیراه هم نمی گوید. تو این هیروویر، که دم به ساعت تو جبهه آن همه کشته و مجروح می شوند، بالاخره دو سه ماه هم، غنیمت است. شاید تا آن موقع جنگ تمام شد! عضوی که بودنش به درد نمی خورد اگر در چنین روزهایی به دردم نخورد، می خواهمش چه کار؟ با خودم به گور ببرمش؟ این شد که وقت تودیع آقای وحیدی بی اختیار دستم رفت روی پهلویم و گفتم: آخ! ناظری گفت: کذاب. کوهکن دیوانه مرا انداخت زیر تیغ جراحی. خب، حالا که فکرش را می کنم، می بینم، کار معقولی بود آن وقت. سرجمع شد سه ماه با لفت و لعابی که به استراحت استعلاجی دادم. ولی خب بازهم افاقه نکرد. جنگ تمام نشد که هیچ، پر زورتر از قبل ادامه داشت. دور تازه افتاده بود دست بسیجی ها، تو چند جبهه عراقی ها را عقب رانده بودند و دیدم ای بابا، یک کسانی می رفتند جبهه که هنوز پشت لبشان سبز نشده بود. یک سوم عمر من را هم نداشتند. تو شناسنامه هایشان دست می بردند که بروند. گفتم شاید دیوانه شده اند! می رفتند و از رو دیوار جناب سروان هم می پریدند، آن هم نه به قصد دیواری که او بهش می گفت دیفال. حساب دیگری بود. نمی دانم. حتماً چیزهایی بود که من نمی دیدم و با حساب و کتاب های معقولانه من هیچ جور درنمی آمد. این را تنها من نمی گفتم. بی بی سی هم همچین جویده نجویده می گفت. رادیو امریکا هم می گفت. عراق به تته پته افتاده بود و حرف از صلح می زد. عراقی های به آن گردن کلفتی را تو تلویزیون می دیدم که لخت و پتی زیرپیرهنی یشان را تکان تکان می دادند و به بچه هایی که از تفنگ هایشان کوچک تر بودند، می گفتند: دخیل یا خمینی! این شد که گفتم: بله جناب سروان، انگار درست می گویی، باید برویم و دستمان را به دیفال بزنیم! این شد که گفتم که برایم یک دست لباس بسیجی بیاورند. آوردند. گذاشتمشان روی میزم. تا چیزهایی که من می خواستم برسد ده روزی لباس ها همان جا رو میز بودند و به همه کس خبر رفتن قریب الوقوع من را به جبهه جار می زدند. لب تر نکرده برایشان می خواندم: «و ما اصبکم من مصیبهًْ فبما کسبت ایدیکم و بعفوا عن کثیر». «و آنچه از رنج و مصائب به شما می رسد همه از دست اعمال زشت خود شماست در صورتی که خدا بسیاری از اعمال بد را عفو می کند». گفتم: بله آقایان صبر هم اندازه ای دارد. بالاخره این بعثی ها این قدر کردند و کردند که کارد را به استخوانم رساندند. وصیتنامه خیس اشک را که به خانم سپردم، از صغیر و کبیر و بقال و چغال هم ده پانزده روزی خداحافظی کردم و حلالیت طلبیدم.

نظرات کاربران درباره کتاب حضور