فیدیبو نماینده قانونی انتشارات کتاب کوله‌پشتی و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب خاکسپاری ماهی قرمزها

کتاب خاکسپاری ماهی قرمزها

نسخه الکترونیک کتاب خاکسپاری ماهی قرمزها به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۲,۴۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب خاکسپاری ماهی قرمزها

از اتوبوس پیاده می‌شم و راه می‌افتم طرف قبرستون. هیچکی دل نمی‌کنه این موقع شب بیاد این طرفا. همه از قبرستون می‌ترسن؛ اونم تو شب. ولی من نمی‌ترسم. چون آقاجون همیشه می‌گه: «همه‌ی این قبرستون حیاط خونه‌ی ماست.» آدم که از حیاط خونه‌ش نمی‌ترسه... خونه‌مون از اینجا پیدا نیست. باید این خیابون رو برم تا آخر. بعدشم بپیچم دست راست؛ بعدم این‌قدر برم تا برسم به درختای کاج. اون‌وقت تازه چراغ خونه‌مون پیدا می‌شه که تو دل بیابون سوسو می‌زنه. اما بیشتر شبا این‌قدر خسته‌م که وقتی از اتوبوس پیاده می‌شم نا ندارم قدم از قدم بردارم. برا همین همین‌جا وسط قبرستون رو یه سنگ قبر می‌شینم و خستگی در می‌کنم. سنگ قبرا همیشه خنک‌ان. آدم هوس می‌کنه سرش رو روشون بگذاره و راحت بخوابه. اون چند دقیقه‌ای که رو سنگ قبر دراز می‌کشم، هزار جور فکر و خیال تو سرم می‌آد. مثلاً اینکه صاحب قبری که روش خوابیدم زن بوده یا مرد، سن و سالش چقدر بوده، چه ریخت و قیافه‌ای داشته...

ادامه...

بخشی از کتاب خاکسپاری ماهی قرمزها

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



فصل اول

مسعود
یارو می گه: «دِ بجنب بچّه. چرا فِس فِس می کنی؟ هزارتا کار و بدبختی دارم.» حرف که می زنه بوی دهنش حال آدم رو به هم می زنه. انگار سگ تو دهنش سقط شده. می گه: «نه، این کاره نیستی.»
یه تُف پر و پیمون می ندازم رو کفشش و با کهنه حسابی می کشم روش. لاکردار کفشش چرم اصله. معلومه از اون خرپولاس. می گم: «آقا کفش شما واکس خارجی می خواد. قیمتش یه کم گرون تره.» جوری ابروهای پاچه بُزیش رو تو هم کشیده و زل زده بهم که انگاری ارث باباش رو طلب داره. خدا به داد زن و بچّه ش برسه.
«هر کار می خوای بکنی بکن؛ فقط زودتر.»
در قوطی واکس خارجی رو که وا می کنم بوی عطرش همه جا می پیچه. عین بوی گل می مونه. زیرچشمی یه نگاه به یارو می ندازم ببینم متوجه عطر واکس شده یا نه.
«ها؟ چیه؟»
«عطر خوبی داره.»
«چی؟»
«واکس خارجی.»
یارو لب و لوچه ش رو تو هم می کشه و ابروهاش رو می ندازه تخت پیشونیش.
«جل الخالق! مگه واکس هم عطر داره؟ واکس واکسه دیگه.»
خم می شه فرچه رو از دستم می گیره و تندتند می کشه رو کفشاش.
«مگه می خوای عروس آرایش کنی که این قدر لفتش می دی بچّه؟»
یه هزاری از تو جیبش درمی آره می ندازه رو صندوق و راه ش رو می کشه می ره. چند قدم اون طرف تر یه زن چادری و یه دختربچّه که لباس قرمز پوشیده، منتظرش وایسادن. مَرده دختربچّه هه رو بغل می کنه و یه ماچ آبدار می چسبونه رو لُپش. دختربچّه هه هم می خنده و دستاش رو می ندازه دور گردن مَرده... یادم نمی آد هیچ وقت آقاجون ماچم کرده باشه. آقاجون فقط بلده بزنه. مامان می گه: «نفرین همین زبون بسته هاست که این جور به خاک سیاه نشوندتت.» لابد منظورش دست راست آقاجونه که استخونش کج و کوله است و همه می گن چُلاقه. آقاجون می گه: «دِ اگه این دست چلاق نبود که تو و بچّه هات تا حالا از گشنگی مرده بودین.» آقاجون راست می گه. روزای پنجشنبه که تو قبرستون دوره می افته و سر قبر اموات فاتحه خونی می کنه کلی پول جمع می کنه. مردم همین که دست چلاق آقاجون رو می بینن دست می کنن تو جیب شون و یه پولی می ندازن تو کاسه ی برنجی که تو اون یکی دستشه. آقاجون هم دعاشون می کنه و می گه: «خیر از دنیا و آخرتت ببینی!» مامان می گه: «تو که این قدر بلدی دعا کنی، یه دعا هم برا خودمون بکن بلکه از این حال و روز دربیایم.» آقاجون هم سگرمه هاش رو تو هم می کشه و می گه: «برا هر کی دعا کنم، برا تو یکی دعا نمی کنم.» مامان هم همون جور که جلو آینه نشسته و ماتیک سرخاب به سر و صورتش می ماله، داد می زنه: «دعات تو سرت بخوره که هم منو بدبخت کردی هم اینا رو.» بعدم یه شیشه عطر خالی می کنه رو خودش و از خونه می زنه بیرون. قبلِ رفتن هم می گه: «امشب نمی آم. منتظرم نباشین.» آقاجون هم داد می زنه: «بری که برنگردی.» بعدم بلند می شه بساط منقلش رو به پا می کنه تا به قول خودش خستگی گدایی از تنش در بره. آخرسر هم همون جا پای منقل خوابش می بره. یکی دو ساعت بعد که بیدار می شه از این رو به اون رو شده. دیگه نه فحش می ده، نه داد و هوار می کنه. عین باباهای مهربون فقط می خنده و قربون صدقه مون می ره. معصومه می گه: «کاش آقاجون همیشه همین جوری بود.» بعدم برا اینکه خُلق آقاجون دوباره تنگ نشه دوتایی با ریحانه می رن سر اجاق که یه چیزی واسه خوردن حاضر کنن.
معصومه و ریحانه که شام رو حاضر می کنن، همگی پای سفره می شینیم و دِ بخور. آقاجون بالای سفره می شینه و معصومه و ریحانه هم بغل دستش؛ من و محسن و حسین هم طرف دیگه ی سفره. شبایی که سیب زمینی آب پز باشه نفری یه دونه گیرمون می آد. اما شبایی که تخم مرغ باشه دو نفری یه دونه. آقاجون می گه: «به جاش تخم مرغ قوت داره.»
همیشه قبل اینکه همه ی غذاها رو تموم کنیم و تهِ سفره رو هم لیس بزنیم، آقاجون می گه: «یه ذره هم نگه دارید برا مامان تون.» بعدم یه سیگار آتیش می کنه و همون جور که می کشه می گه: «مامان تون خیلی فداکاره. وقتی بزرگ شدین می فهمین.»
«بابام جان حواست کجاس؟ ها؟»
سر که بلند می کنم سیدکاظم بالا سرم وایساده. مثل همیشه شال سبز انداخته و جاروی بلندش رو عین بچّه تو بغلش گرفته.
«بابام جان اگه زحمتت نیست یه ذره جابه جا شو تا یه جارو بکشم.»
سیدکاظم از صبح تا شب جارو می کشه. با این سن و سالش قدِ ده تا خادم کار می کنه. می گن نذر داره. میرزا می گه: «خود آسیداحمد یه شب به خوابش اومده و گفته بیا جاروکش ما بشو.» خوش به حالش! کاش آسیداحمد به خواب منم می اومد. اون وقت دیگه آقاجوادی نمی تونست هی چپ و راست بهم گیر بده بگه بساطت رو ببر بیرون حرم. اصلاً آقاجوادی غلط بکنه رو حرف آسیداحمد حرف بزنه. آسیداحمد مقامش خیلی بالاست؛ حتی از آقاجوادی هم بالاتر...
سیدکاظم می گه: «بابام جان یه واکسم رو کفش من می زنی؟»
کفشاش رو در می آره و می گذاره رو صندوق. کفشاش این قدر درب و داغونه که انگار از جنگ برگشته. حتی از کفشای آقاجون که این هوا دهن وا کردن و هِرهِر می خندن هم درب و داغون تره. مامان می گه: «کفشای آقات به حال و روز ما می خندن.» آقاجون می گه: «ناشکری نکن زن! خدا قهرش می گیره.» لابد به خاطر همین حرفای مامانه که مامورای شهرداری می خوان خونه مون رو خراب کنن. آقاجون می گه: «این طفل معصوما رو ببریم دم شهرداری نشون بدیم بلکه دل شون به رحم بیاد.»
کفشا رو که به سیدکاظم می دم، گل از گلش می شکُفه. می گه: «دستت درست بابام جان.» کفشا رو پاش می کنه و چند قدم باهاشون راه می ره.
«نوِ نو شدن؛ نه؟»
یه اسکناس پونصدی رو صندوق می گذاره و می گه: «خیر از جوونیت ببینی بابام جان.» بعدشم جاروش رو بغل می کنه و راه ش رو می گیره و می ره.
نرخ واکس هزاره. اما سیدکاظم همیشه پونصد تومن می ده. منم نه نمی آرم. میرزا می گه: «سیدکاظم دست اش برکت داره.» می گه: «سی ساله می شناسمش. اگه بگی یه لقمه ی ناحق تو سفره ش اومده، نیومده.» میرزا اکثراً عصرا می آد. همین که صدای اذون بلند می شه می بینی لب حوض وایساده و داره وضو می گیره. بعدم عبای قهوه ایش رو می ندازه رو دوشش و وامی ایسته به نماز. بعد نمازم قرآن می خونه و تسبیح می گردونه. آخرسر هم با همه دست می ده و خوش وبش می کنه. با آقاجوادی هم که همیشه صف اول نماز می خونه دست می ده. گاهی وقتام که چشمش به من می افته میاد بالاسرم و می گه: «آمسعود، کار و کاسبی چطوره؟» آقاجون می گه: «این بابا پولش از پارو بالا می ره.» می گه: «خودم یه بار دنبالش رفتم دیدم سوار یه ماشین آخرین سیستم شد.» برا همین خودم رو به موش مردگی می زنم و می گم: «تعریفی نداره میرزا.» اونم می خنده و یه اسکناس پنجی از جیبش درمی آره و می گذاره تو دستم. می گه: «خدا کریمه آ مسعود! نگران نباش.»
ولی هر چی این میرزا خوش اخلاق و مهربونه، به جاش آقاجوادی عبوسه و اخمو. لاکردار عینهو برج زهرمار می مونه. هیچ وقتم تا حالا کفشاش رو نداده واکس بزنم. همیشه بی سیمش دستشه و این ور اون ور می ره. سلامش هم که می کنم جواب نمی ده. فقط چشم غره می ره و رد می شه. میرزا می گه: «به دل نگیر آ مسعود. این بنده ی خدام هزار جور گیر و گرفتاری داره. می دونی مواظبت از این حرم چقدر سخته؟» کاش آقاجوادی از خونه ی ما هم مواظبت می کرد تا شهرداری خرابش نکنه. اگه آقاجوادی از خونه مون مواظبت می کرد مامورای شهرداری صد سال سیاه جرئت نمی کردن خرابش کنن...

فصل دوم 

معصومه
آقاجون می گه: «اگه شب عید سفره ی هفت سین می خواین باید بیشتر پول درآرید.» هر چی هم بهش می گم: «آخه آقاجون شب عید کی می آد آدامس خرسی بخره؟»، تو کَتش نمی ره. شونه بالا می ندازه و می گه: «اینش دیگه به من مربوط نیست.»
خوش به حال ریحانه که گل می فروشه. شب عیدا همه گل می خرن و به همدیگه هدیه می دن. اما هیشکی آدامس خرسی هدیه نمی ده...
از صبح کلّه سحر که با اتوبوس می آم اینجا تا شب یه سره تو خیابونا راه می رم و بسته های آدامس خرسی رو به مردم نشون می دم تا بلکه یکی دلش بسوزه و یه دونه بخره. محسن می گه: «این جوری باشه که تا صد سال دیگه هم نمی تونی بفروشی.» می گه: «باید بهشون التماس کنی تا بخرن. اگه هم نخریدن یه لگد حواله شون کنی و دِ فرار.»
صبح ها با محسن دوتایی سوار اتوبوس می شیم. محسن از تو اتوبوس کارش رو شروع می کنه. داد می زنه: «آی سیگار... فندک... بدو بدو که حراجه.» همیشه هم چند نفری پیدا می شن که سر صبح هوس سیگار به کلّه شون بزنه و بگن: «آی بچّه، یه پاکت بده من.» محسن هم خوشحال و خندون یه پاکت می ده بهشون و پولش رو می گیره و می گذاره جیبش. بعدم هِرهِر می خنده و می گه: «کیف کردی؟ اینجوری باید کاسبی کنی.»
محسن سر بازار پیاده می شه؛ اما من سر میدون شهدا. اول از همه هم می رم سمت اون بانک بزرگه که مردم پشت درش صف می کشن. بسته های آدامس رو از تو کوله پشتیم درمی آرم و به اونایی که تو صف وایسادن نشون می دم. اما هیشکی نمی خره. فقط نگاه می کنن. آخه کی سر صبح هوس آدامس خرسی می کنه؟
بعدش راه می افتم تو خیابونا. از بلوار می پیچم تو دهنادی و از اونجا تو پیروزی و بعدم یه راست می رم تا چارراه نمازی. یکی دو ساعتی تو نمازی می پلکم و بسته های آدامس رو به رهگذرایی که اکثرشون دانشجو هستن نشون می دم. بیشتر وقتام چندتایی می فروشم. تا حوالی ظهر اونجاها تاب می خورم و بعد از ظهر می رم سمت لطفعلی خان و از اونجام می پیچم تو احمدی. اون وقت روز این قدر هوا گرمه که تو خیابونا پشه هم پر نمی زنه. برا همین راهم رو کج می کنم و می رم تو حرم شاهچراغ که یه سری هم به مسعود بزنم. مسعود همین که چشمش بهم می افته می گه: «باز که اومدی اینجا. اگه آقاجوادی ببینه روزگارم سیاهه.» بعد که سرم رو می ندازم پایین می گه: «قهر نکن حالا. ناهار خوردی؟» سرم رو بالا می آرم و می گم: «نچ.» بعد مسعود بلند می شه و میره و چند دقیقه بعدش با یه ساندویچ گنده برمی گرده.
«بیا، همین جا بشین بخور. اما بعدش باید زود بریا. اگه آقاجوادی بیاد ببیندت خیلی بد می شه.»
ساندویچم رو که می خورم از حرم می زنم بیرون. از لطفعلی خان می رم تا طالقانی و فرهنگ و از اونجام باز برمی گردم تو پیروزی و بعدم دهنادی و بلوار. کم پیش می آد تو این مسیر آدامس بفروشم، چون بیشتر مغازه دارا پیر و پاتال هستن و نمی تونن آدامس بخورن. اما به جاش وقتی می پیچم تو توحید یا به قول آقاجون داریوش، حسابی کار و بارم سکه می شه. کمِ کم هفت هشت تا بسته می فروشم. تازه این غیر از اون پنج تا بسته ای هست که هر روز بیژن می خره. بیژن مغازه ی لباس فروشی داره؛ به قول خودش بوتیک. هر وقت منو می بینه می گه: «چطوری پرنسس؟» بعدم می بردم تو مغازه ش و برام چای می ریزه. استکان رو دستم می ده و با خنده می گه: «اینم یه چای خوش رنگ و خوش عطر، مخصوص پرنسس خانم.» بعدم می آد روبه روم می شینه و می گه: «خب تعریف کن ببینم امروز کار و کاسبیت چطور بود؟» بیژن خیلی مهربونه. همیشه هوام رو داره. مثلاً یه بار که اون خانمه می خواست منو بندازه بیرون سرش داد کشید و گفت: «اصلاً به تو چه مربوطه؟» از اون روز تا حالا دیگه اون خانمه کاریم نداره. وقتی می آد می بینه من تو مغازه نشستم چشم غره می ره و راه ش رو می کشه می ره. بیژن می گه: «بهت حسودی می کنه.» بعدم قهقهه می زنه و می گه: «بگذار این قدر حسودی کنه تا بترکه.»
بیژن بعضی وقتا بهم لباس هم می ده. می گه: «اما نباید با خودت ببری. بگذارشون همین جا هر وقت اومدی بپوش.» بعدم دستم رو می گیره و می بردم تو اون اتاق کوچیکه که آینه داره. می گه: «خب حالا تنت کن ببینم.» می خنده و می گه: «خجالت نکش. بوتیک مثل مطب دکتر می مونه.» بعدم روبه روم می شینه و نگام می کنه و قربون صدقه م می ره. می گه: «تو خوشگل ترین پرنسس دنیایی.» بعدم برام یه آهنگ شاد می گذاره و می گه: «خب حالا یه تکونی به خودت بده تا هر چی غم و غصه داری بریزه.»
از مغازه بیژن که می آم بیرون دیگه هوا تاریک شده و کلی آدم تو خیابونه. گاهی که حال و حوصله ی پیاده روی ندارم، همون جا سر چهارراه زند وامی ایستم و داد می زنم «آدامس خرسی دارم...آدامس خرسی...» از بین اون همه آدمی که رد می شن بالاخره یکی دوتا بچّه هم پیدا می شن که سر مامان باباشون بهونه بگیرن و آدامس بخوان. اون وقت مامان باباهه دست بچّه هه رو می گیرن و می آن جلو و می گن: «دخترخانم یه آدامس بده.» منم می گم: «لطفاً دوتا بخرین. آدامساش خیلی خوبه ها.» اونام دل شون می سوزه و دوتا می خرن و می دن دست بچّه شون. بچّه هه هم ذوق می کنه و آدامس رو می چپونه تو دهنش. حتماً خوشمزه است که اون جوری با حرص و ولع می خورن. کاش منم می تونستم لااقل یکیش رو بخورم. آقاجون می گه: «اگه از گشنگی بمیری هم نباید بخوری.» می گه: «اینا مالِ از ما بهترونه. ما باید همون نون خشک خودمون رو سق بزنیم.» مامان می گه: «فردا پس فردا که شهرداری خونه رو خراب کرد دیگه همین نونه خشکم گیرمون نمی آد.» برا همین اون روز که مامورای شهرداری اومدن در خونه مامان رفت باهاشون حرف بزنه. آقاجون می گفت: «مامان تون بلده چی بگه تا نرم شون کنه.» از پنجره که نگاه کردم دیدم مامورا دارن هِرهِر می خندن و مامان رو زری طلا صدا می کنن. وقتی به آقاجون گفتم، خندید و گفت: «فقط مشتری هاش با این اسم صداش می کنن.» گفت: «اگه مامورای شهرداری هم به این اسم صداش کردن یعنی مشتری شدن.»

نظرات کاربران درباره کتاب خاکسپاری ماهی قرمزها

با توجه به اینکه نویسنده سن پایینی داره طبیعتا انتظار شاهکار بعیده. نویسنده هنوز باید بنویسه، تجربه کنه و بخونه تا بنظرم در نهایت همه ی این روایت‌ها رو بتونه یک کاسه کنه و در قالب یک یک داستان با یک راوی بریزه. البته روایت اول شخص چندگانه میتواند نقطه قوتی باشد ولی بنظر من برای این داستان می طلبید فقط یک راوی داستان را روایت کند.
در 2 سال پیش توسط ali...i69
هنوز نخوندم
در 2 سال پیش توسط mas...gan