فیدیبو نماینده قانونی انتشارات برکه خورشید و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب هوای دلبستگی

کتاب هوای دلبستگی

نسخه الکترونیک کتاب هوای دلبستگی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۱۲,۰۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب هوای دلبستگی

قضاوت؛ چیزی که نمی‌تونی در موردش نظر قطعی داشته باشی. اصلا این کلمه یه باری تو خودش داره که پر از شک و شُبه‌‌‌‌ست. حالا من حس یه قاضی رو دارم که سر در گمه و درمونده‌... نمی‌تونه راست و دروغ رو بفهمه‌... بین حال و گذشته، بین چیزی که دیده و چیزی که حس می‌‌کنه، بین‌... بین عشق و نفرت و خیلی چیزهای دیگه گیر کرده و داره له می‌‌شه‌...

ادامه...

بخشی از کتاب هوای دلبستگی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

فصل اول

مقنعه ی سیاه را روی سر مرتب کرد و گذاشت فقط کمی از ریشه ی موهایش پیدا باشد که تفاوت چندانی با رنگ مقنعه نداشت. برای لحظه ای، بی آنکه بخواهد نگاهش روی چشمان پف کرده از بی خوابی اش تاب خورد. قهوه ای براق نی نی اش مثل دو گوی درخشان، درمیان سرخی کمرنگ حدقه، بیشتر به رخ کشیده می شد. پلک بر هم گذاشت و نفسش را با اندوه و درد از سینه بیرون فرستاد. پد آرایشی را دور چشمانش به نرمی گذاشت و برداشت و با تعلل کمی مژه هایش را رنگ داد و از خودش رو برگرداند. بر خلاف روزهای گذشته، برای رفتن هیچ شوقی حس نمی کرد. اصلا نمی توانست با خودش کنار بیاید و اتفاقات چند روز قبل را به روی خودش نیاورد ولی چاره ای نبود. نمی خواست بیش از آن دیگران را به شک بیندازد. همین حالا هم خواهر کوچکش با آن صدای نازک و شل و ولش گفته بود دیگر زیادی برای بهزاد ناراحت است! فکر می کرد باید طبیعی باشد که نگران پسر خاله ی جوانش با آن حال و روز وخیم باشد ولی انگار نتوانسته بود درد دیگرش را زیر نقاب دلواپسی برای بهزاد پنهان کند. خم شد از روی پاتختی گوشی اش را بردارد که همان موقع زنگ خورد. با نگاهی به شماره آهی از سر کلافگی کشید و آن را به گوش چسباند.
- بله؟
صدای آرام اما عصبی مردی گوشش را پر کرد:
- گوش کن بچه جون ! به اون بابای از خود راضی ات بگو اگر با من در بیفته بد می بینه.
آیلی لب تخت نشست و پاهایش را دراز کرد.
- چرا این ها رو به خودش نمی گید؟ من این وسط کاره ای نیستم.
- اتفاقا شما همه کاره ای ! اگر من بد بیارم با تو طرفم نه با اون بابای زبون نفهمت.
- مودب باشید آقا. این چه طرز حرف زدنه؟!
صدای مرد بلند شد.
- خسته شدم دیگه از دست شما. حالا که زبون خوش حالیتون نمی شه، مجبورم از یه راه دیگه وارد بشم تا حساب کار دستتون بیاد. برو از اون موکل احمقتون بپرس تا بفهمی چه کارهایی از دستم برمیاد. یادت باشه من آروم نمی مونم.
لحن آیلی محکم و در عین حال بی حوصله شد.
- فکر نکنید ما هم آدم های بی دست و پایی هستیم. لطفا هر کاری که می تونید انجام بدید تا ببینیم چی می شه. در ضمن دیگه هم به من زنگ نزنید وگرنه قانونی عمل می کنم.
بی آنکه منتظر جواب شود گوشی را با آهی عصبی از صورتش فاصله داد و روی توپ قرمز صفحه ی نمایشگر آن دست کشید. بعد از جا بلند و شد و با خودش زمزمه کرد:
- تو این اوضاع و احوال فقط این قنبری لات بی فرهنگ رو کم داشتم.
کیفش را از روی رخت آویز چوبی فانتزی گوشه اتاق برداشت و در را باز کرد. از نشیمن می گذشت که صدای مادر را از آشپزخانه شنید.
- آیلی ! ... صبحونه نخورده نری ها ... بیا یه چیزی بخور، رنگت این روزها مثل گچ شده.
با لبخندی به شدت مصنوعی وارد آشپزخانه شد. مادرش با موهایی که نامرتب پشت سر جمع کرده بود، املت روی اجاق را هم می زد و کمی عجول می نمود. از بوی غذا دلش به هم ریخت اما خودش را کنترل کرد. می دانست عیب از حال این روزهای اوست نه از دستپخت بی نقص مادر.
- الان میل ندارم مامان جون ولی قول می دم تو دفتر برای خودم صبحونه درست کنم.
مادر برگشت و ابروهای پهن و خوش حالتش را که عینا به دخترش ارث داده بود، درهم کشید. چشمان گود افتاده و چهره ی تکیده اش نشان می داد حال و روزی بهتر از او ندارد و به زور خودش را سرپا نگه داشته است.
- آیلی، تو چرا این طوری می کنی؟ همه ی ما نگران بهزادیم ولی نمی شه که از خواب و خوراکمون بزنیم، حالا من بی قرار باشم یه چیزی ! تو چرا این طوری شدی؟ فکر نکن من کورم و نمی بینم که داری ذره ذره آب می شی.
با قاشق چوبی گوجه ای جلو آمد. حالا دیگر لبخند مصنوعی آیلی هم پاک شده و مثل او نم اشک به چشمانش نشسته بود.
- می دونستم حساس و دل نازکی ولی نه این قدر ! ناسلامتی می خوای وکیل مملکت بشی؛اگر بخوای این همه احساسی پیش بری سر سال نشده خودت رو از بین می بری. یادت نیست همون اول کار بابات بهت می گفت باید تو این رشته قوی و با بنیه باشی؟ مردم با هزار جور مشکلات و بدبختی سراغت میان و تو باید بتونی با مغزت مشکلاتشون رو حل کنی. اگر قرار باشه پا به پای موکل هات غصه بخوری که ..
- مامان جون بهزاد که غریبه نیست ... پسر خاله مه ... مشکل خاله سیما مشکل همه ی ماست ولی قول می دم به خودم مسلط بشم.
مامان لبخند غمگینی به رویش زد و سر تکان داد و باز به سمت اجاق برگشت.
- بهزاد حتما خوب می شه ... من دلم روشنه ... محاله خدا این یه دونه پسر رو از خاله ت بگیره.
شقیقه هایش تیر کشید و قطره اشکی قل خورد و پایین مقنعه اش را نم دار کرد. " ای کاش ! ای کاش که همین طور باشد و خدا بهزاد را از ما نگیرد. اگر او برود ... یا نقص عضو شود آن وقت من باید با این دل پر درد و این وجدان بی چاره چه کنم؟ چطور بگویم جایی گیر افتاده ام که اصلا جای حق و مصلحت را گم کرده ام. "
پله ها را که پایین می آمد از بین در نیمه باز خانه ی مامان بزرگ صدای صحبت کردن او را با تلفن شنید. فکر کرد چه کسی است این وقت صبح، اما با جمله ی بعدی که به گوشش رسید، متوجه شد خاله فخری از نیویورک پشت خط است. آرام به راهش ادامه داد و همین طور گوشش به صدای لرزان و پر از غم او بود.
- فخری جون نمی دونم چه بدی کرده بودیم که این بلا سرمون اومد ... اگر بدونی سیما چه حالی داره ... برای اولین بار دلم به حال اون شاپور بی چشم و رو هم سوخت.
راست می گفت؛ دل آیلی هم سوخته بود برای مردی که سال ها چهره ی عبوس و نیش زبان هایش را تحمل می کردند. وارد حیاط با صفا شد و با غصه به درختان توت و خرمالو نگاه کرد. دو درخت زیبا و تنومندی که پدر بزرگش سال ها پیش با دستان مهربان خودش در باغچه کاشته بودشان. چقدر جای ابهت و بزرگی این مرد خالی بود. با رفتنش هم پشت مامان انسی خالی شده بود هم پشت دایی دوست داشتنی و خاله ی مهربانش. زبان تلخ و اخم و تخم شاپور خان را فقط حضور با ابهت بابا بزرگ می توانست جمع کند. حالا هم اگر بود شاید دلگرمی اش می شد ... شاید کمتر از خشم و کینه ی شاپور خان می ترسید.
در آهنی سفید را باز کرد و هنوز قدم بیرون نگذاشته، در ساختمان روبه رویی باز شد و قامت بلند رامتین خودش را به رخ کشید. اگر چشمانش از همان لحظه ی اول روی او متمرکز نبود بر می گشت ولی رامتین با لبخند کمرنگی برایش سر تکان داد و جلو آمد. آیلی در را پشت سرش بست و ایستاد ببیند چه کار دارد. مثل همیشه بی نقص و مرتب لباس پوشیده بود. جین سیاه و پیراهن سفید تابستانه اش بسیار به او می آمد و با کالج های سیاه رنگش هماهنگی داشت. موهای کوتاه قهوه ای اش را هم ساده اما خوش فرم حالت داده و صورتش مثل همیشه شش تیغه و صاف بود. آیلی اطمینان داشت او دست کم دو برابر خودش که دختری جوان بود، وقت صرف سر و وضعش می کند. در این چند ماه بارها او را از پشت پنجره ی اتاقش دیده بود که جلوی آینه قدی می ایستد و موها و لباس هایش را مرتب می کند. هر وقت او را در آن حال می دید زود پرده اش را می کشید. نه می خواست او ببیندش، نه خودش دوست داشت دید بزند. این روزها هم که اصلا حواس درست و حسابی نداشت و حالا باورش نمی شد با اتفاقاتی که افتاده رامتین هنوز هم دل و دماغ این بازی ها را داشته باشد؛ فکر کرد شاید هم عادت دارد و دست خودش نیست !
- سلام. صبح بخیر.
مثل آن اواخر سرد و مختصر جوابش را داد. اصلا اگر هم می خواست نمی توانست رفتار بهتری داشته باشد.
- سلام.
رامتین بی آنکه قدم به پیاده رو بگذارد رو به رویش ایستاد و یکی از انگشتان شستش را در جیب شلوارش فرو کرد.
- اول صبحی این همه اخم و تخم واسه چیه خانوم بزرگ؟!
آیلی با حرص هر چه اخم داشت جمع کرد و جدی ترو عصبانی ترشد.
- دیگه نشنوم به من بگی خانوم بزرگ.
دهان رامتین نیمه باز، بین لبخند و حیرت ماند و نفسش را از میان لب های خوش فرمش بیرن فرستاد.
- ای بابا نکن این جوری؛ یه مرتبه عضلات صورتت می گیره همین جوری می مونی ها !
- لازم نکرده تو به فکر صورت من باشی.
رامتین شانه بالا انداخت.
- نکنه فکر کردی اون قدر بی کارم که شب و روز به صورت تو فکر کنم؟!
دل دختر گرفت. فکر کرد چقدر احمق بودم که گاهی افسار ذهن بی شعورم از دستم در می رفت و به یاد این عوضی می افتادم ! حالا هم با این شاهکار تازه، شب و روزم شده خیال این مرد ! خیالی که خواب و خوراکم را گرفته و کم مانده مرا از پا بنیندازد. رو برگرداند برود که رامتین قدمی دنبالش آمد.
- می شه منو هم تا یه مسیری برسونی؟ آقا عماد کار اداری داشت زودتر از همیشه رفت؛ منم ماشینم تعمیر گاهه.
همان طور به سمت اتومبیلش می رفت و رامتین هم همگام با او می آمد، کمی تمسخر چاشنی صدایش کرد.
- آخی ! چه بلایی سر بی ام و ی خوشگلت اومده؟
- چه می دونم؛ انگار آب روغن قاطی کرده.
آیلی ایستاد و به چشمان کشیده ی عسلی او زل زد و حیرتش را از شنیدن آن حرف، در کلام و نگاهش ریخت.
- بی ام و؟! آب روغن؟!
- حتی بی ام و هم یه جاهایی کم می آره.
- از این جا تا کارخونه کلی راهه. خب چرا آژانس نمی گیری؟!
نفس پر سر و صدای رامتین نشان می داد بالاخره آیلی توانسته کلافه اش کند ! چشم بر هم گذاشت و شقیقه اش را خاراند.
- قبلش باید چند جا برم؛ کارم که تموم شد آژانس می گیرم. حالا اگرسوال جواب ها تموم شد، می تونم سوار رخش سفید و باارزشتون بشم؟!
اگر در حالت معمولی بود شاید خنده اش می گرفت ولی بعد از آن اتفاق حتی لبخند خشک و خالی از ته دل بر لبهایش ننشسته بود. ریموت را زد وقفل های پرشیای سفیدی بالا پرید و چراغ هایش روشن و خاموش شد. رامتین زودتر از او سوار شد و روی صندلی کنار راننده نشست. آیلی هم به عمد با تانی پشت فرمان جا گرفت. اولین چیزی که باعث می شد حضور این غریبه را بیش از پیش کنارش حس کند بوی ادوکلن خنک و تلخی بود که شامه اش را پر کرد. با تلاش برای بی توجهی به آن بوی خوش، قفل پدال را باز کرد و بالاخره استارت زد. به آرامی پرشیای عزیزش را به میان کوچه راند و بعد به همان آهستگی تا سر کوچه رفت؛ توقف کامل و بعد باز هم دنده و حرکت ملایم به سمت بالای خیابان. از گوشه ی چشم متوجه دقت و توجه رامتین به رانندگی اش شد در حالی که دست هایش را روی سینه به هم گره زده بود حرکات او را زیر نظر داشت. با توقف بعدی، سر پیچ خیابان بالاخره طاقت از کف داد.
- چند وقته گواهینامه گرفتی؟
در حالیکه حواسش جمع اتومبیل های اطرافش بود، خونسرد جواب داد:
- چهار ساله گواهی نامه گرفتم ولی از یکی دو سال قبلش هر وقت می رفتیم ویلا تو کوچه های اطرافش تمرین می کردم.
- خیلی محتاطی ! خیلی خیلی زیاد ! این قدراحتیاط هم خوب نیست، می دونستی؟
داغ دل آیلی با این حرف تازه شد و باز هم لحنش تلخ و گزنده.
- اتفاقا آدم اگر یه کم محتاط باشه ممکنه جلوی یک سری اتفاقات رو بگیره که نه خودش بدبخت بشه نه یه خانواده رو بدبخت کنه.
رامتین چند لحظه با دقت به نیم رخ معذب و هیجان زده ی او نگاه کرد و بعد با لحنی جدی تراز قبل گفت:
- من گرسنمه. از رنگ و روت پیداست تو هم دست کمی از من نداری ... یه کم جلوتر یه کافه ی خوب هست، نگه دار یه چیزی بخوریم.
آیلی تلختر شد و کمی رو ترش کرد.
- من گرسنه ام نیست. می تونم اون جا پیاده ات کنم.
رامتین با پلک بر هم فشردن، سعی کرد کلافگی اش را نشان ندهد.
- یه کاری باهات دارم ... می دونم تو هم عجله نداری، چون منشی پدرت قبل از تو می رسه دفتر.
آیلی فکر کرد شاید بالاخره این مرد می خوهد اعتراف کند. شاید وقتش رسیده که آتش خشم و تردید و کنجکاوی اش خاموش شود. در سکوت اتومبیل را راند و جایی نزدیک کافه پارک کرد و پیاده شد.
***
دست در دست مادرش شیب ملایم خیابان را پایین می آمد و مقنعه ی سفیدش روی شانه هایش افتاده بود. عادت داشت موقع برگشتن از مدرسه مقنعه اش را در بیاورد تا تل خوشگل آبی اش معلوم شود. این تل و یکی درست شبیه همین را مامان بزرگ از مکه برای او و سولماز آورده بود و دخترها کلی به خاطر اینکه تل شان همرنگ مانتوی مدرسه است ذوق کرده بودند.
- می خوای کیفت رو من بیارم آیلی جون؟
لب برچید و با همان قیافه ی دمغ گفت:
- نه؛ خودم می آرم ... مامان ! پس سولماز کی می آد مدرسه؟
مادر دست کوچک آیلی را محکم ترگرفت تا از جوی آب عبور دهد و از عرض خیابان بگذرند.
- امشب دیگه برمی گردن و فکر کنم فردا باهات بیاد مدرسه.
باز هم با دقت دخترکش را از جوی رد کرد و فشار انگشتانش کم ترشد. آیلی با اشتیاق بالا پرید و فریاد " آخ جون " اش توجه چند رهگذر را جلب کرد و لبخند بر لبشان آورد. مادر نیمچه اخمی به او کرد و هشدار داد:
- حواست باشه جلوی زن دایی ات از این کارها نکنی. یادت نره اون ها عزادارن عزیزم. الان دختر دایی ات هم داغ دیده و ناراحته. تو باید مراقبش باشی و تنهاش نذاری که غصه بخوره. سعی کن زیاد خونه شون نری و بکشونیش خونه ی خودمون. سولماز طفلکی به خاطر این چهار روز غیبت کلی از درس هاش عقب افتاده. کمکش کن به کلاس برسه و شب ها هم پیش خودمون نگهش دار. زن دایی ات این روزها باید استراحت و آرامش داشته باشه.
بعد انگار با خودش حرف می زد ادامه داد:
- بنده خدا یه مرتبه پدر و مادرش رو با هم از دست داده وحالا مسئولیت برادر کوچکش هم میفته گردنش. دو تا بچه ی خودش کم بودن، سه تا شدن دیگه ... دلم براش کبابه.
بغض کرد و چشمانش نم اشک برداشت. آیلی سرش را بالا برد و خوب به چهره ی مادرش دقیق شد. حال خراب مادر ذوق کودکانه اش را کور کرد. یاد زن دایی و داغ بزرگش چشمهای خودش را هم خیس کرد. زن دایی مهربانش را حتی از خاله اش هم بیشتر دوست داشت و دلش می سوخت وقتی می دید او یک مرتبه پدر و مادرش را از دست داده. با خودش تصمیم گرفت تا قبل از آمدن آن ها درس های جدید را مرور کند تا بهتر به سولماز یاد دهد. برای اینکه زود متوجه برگشتن خانواده ی دایی شود به سالن پذیرایی رفت و نزدیک پنجره ی بالکن نشست و مشغول درس خواندن شد. در بالکن را هم باز گذاشت تا زود صدای ماشین را بشناسد. هر جای دنیا که بود می توانست صدای بنز قدیمی دایی و پژوی پدرش را بشناسد. مهتاب هر وقت که از سالن رد می شد با دیدن او که با جدیت درس می خواند لبخند بر لب می آورد. هیچ وقت دخترش را این همه آرام و جدی ندیده بود و از این حس مسئولیت پذیری دختر هشت ساله اش خوشش می آمد.
بالاخره قبل از غروب آفتاب صدای بنز دایی در کوچه پیچید و بعد صدای باز شدن درهای پارکینگ. آیلی بی آنکه حتی یک لحظه را بابت سرک کشیدن در کوچه هدر دهد دفتر و کتابش را بست و مثل فرفره از خانه خارج شد، پله ها را دو تا یکی پرید و با سریع ترین حالت ممکن حیاط را رد کرد و خودش را به کوچه رساند. آن قدر سریع بود که هنوز درهای پارکینگ بسته نشده خودش را داخل خانه ی دایی انداخت و از گردن عماد آویزان شد. جا خوردن عماد از آن حرکت ناگهانی فقط برای آنی بود و بس. برای اینکه احتمالا گردنش رگ به رگ نشود. زود خم شد و دختر خواهر عجولش را از روی زمین بلند کرد. آیلی مثل چسب خودش را به او چسباند. برای اولین بار بود که آن همه دوری را از دایی عزیزش تجربه می کرد و دلش به قدر دنیایی برای همه ی آن ها تنگ بود. روزهای قبل هر چه به مادر و مادر بزرگ اصرار کرده بود او را هم همراه خود برای مراسم ببرند، آن ها اجازه نداده بودند و او را پیش دختر عمه هایش می گذاشتند. عماد همان طور لبخند بر لب، صبورانه منتظر شد تا دلتنگی آیلی رفع شود و خودش رضایت به جدایی بدهد. یاد سولمازو زن دایی که در ذهن دخترک چرخید، باعث شد انتظارش خیلی طولانی نشود. سرش را عقب کشید و پرسید:
- بقیه هم اومدن دیگه؟
- اول بگو ببینم سلامت کجا رفت؟
- سلام. اومدن دیگه؟
این بار با صدا خندید و او را زمین گذاشت.
- سنگین شدیا. این سه چهار روزه حسابی بزرگ شدی.
آیلی لب برچید.
- اذیت نکن دایی. می دونم که چهار روزه کسی بزرگ نمی شه.
حرفش را زد و بی آنکه سوالش را تکرار کند، برای گرفتن جواب از پله ها بالا دوید. با دیدن در نیمه باز لبخندی گل و گشاد زد و سرپایی های پلاستیکی اش را در راهرو انداخت.
- سلام. من اومدم ! سولماز !
خانه آن قدر ساکت بود که لب هایش زود جمع شد. خواست به سمت اتاق سولماز برود که پسری باریک و بلند، با لیوان آبی در دست از آشپزخانه بیرون آمد. رامتین، برادر زن دایی اش را خوب می شناخت ولی از اینکه او آن جا بود تعجب کرد.
- پس سولماز کجاست؟
دست بزرگ دایی از پشت بر شانه اش نشست، اما نگاه آیلی هنوز روی چشمان سرخ و چهره ی زرد او بود که با آن قیافه ی شاداب همیشگی فرق داشت. وقتی خودش را جای او می گذاشت می توانست بفهمد از دست دادن پدر و مادر چقدر سخت است. با وجودیکه دل خوشی از او و آزار و اذیت هایش نداشت دلش عجیب می سوخت. صدای دایی نگذاشت زیاد فکر کند.
- زن دایی ات یه خرده کار داشت، شب می رم می آرمشون. فعلا فقط علی و رامتین اومدن. انگار بازم سلامت رو خوردی !
آیلی زیر لب سلام کرد و رامتین هم همان طور جوابش را داد و پا کشان به سمت اتاق علی رفت. صدای سیفون به آیلی فهماند علی کجاست. دلش می خواست صبر کند و علی را ببیند ولی جو خانه به قدری سنگین بود که بی حرف دیگری راه آمده را برگشت. روی پله ی اول صدای دایی اش را شنید.
- خداحافظی ات رو هم خوردی که ! انگار خیلی گرسنه ای !
آن شب نتوانست سولماز را ببیند اما صبح زود موقع رفتن به مدرسه با هم بودند. همان وقت هم فهمید رامتین از آن به بعد با خانواده ی دایی اش زندگی می کند. از این قضیه زیاد خوشش نیامد. حضور او باعث می شد آزادی عملی را که قبلا در خانه ی آن ها داشت از دست بدهد. از طرفی شیطنت های معروف رامتین نگرانش می کرد. اصلا دلش نمی خواست شرارت های این پسر آرامششان را بر هم بریزد. به یاد سال ها قبل افتاد که پدر و مادر زن دایی هانیه راهی مکه شده بودند و رامتین مدتی میهمان خانه ی دایی بود. خانه ی خاله سیمه فقط دو کوچه پایین تربود و بهزاد میهمان همیشگی خانه مادر بزرگ و دایی عماد. آن روز آیلی همراه سولماز روی بالکن خانه ی دایی نشسته بودند و عروسک بازی می کردند. با وجودیکه شاید بیش از سه سال نداشت، هنوز آن اتفاق ناخوشایند را کم و بیش به خاطر می آورد؛ حتی صدای رامتین در گوشش بود.
- بهزاد بیا تو رو سوار موتورم کنم.
بعد گلدانی سفالی هم از روی پله برداشت و پشت سر او روی دوچرخه اش گذاشت.
- ببین چه خوب موتور سواری می کنم ... حالا تک چرخ !
تک چرخ زدن همانا و پرت شدن گلدان و پشت سرش بهزاد همان. آیلی هرگز نمی توانست خونی که کمر بهزاد را خیس کرده بود فراموش کند. همه ی خانواده از صدای جیغ و گریه ی بهزاد بیرون ریختند. خاله به سر و صورتش می کوبید و شاپور خان چنان بازوی رامتین را گرفت و او را به سویی پرت کرد که نزدیک بود سرش به دیوار بخورد. همه حواسشان به بهزاد بود و هیچ کس جز آیلی صورت وحشت زده و رنگ پریده ی رامتین را نمی دید.
حالا این پسر در سن پانزده سالگی آمده بود تا برای همیشه میهمان خانه ی خواهرش باشد.
***
رامتین در چوبی کافی شاپ را باز کرد و عقب ایستاد تا آیلی وارد شود. دختر به آرامی و با اخم هایی که هنوز کمی در هم بود، نرم و آرام از کنارش گذشت. وجود کرکره های چوبی و لوسترهای فانتزی و کم نور، فضای نیمه تاریک شاعرانه ای درست کرده بود که اصلا با حال و هوای دو تازه وارد جور در نمی آمد. رامتین صندلی یکی از میزهای دونفره را عقب کشید و به همراهش تعارف کرد. آیلی فکر کرد آن قدر این اداها را برای دخترهای دور و برش آمده که دیگر عادتش شده است. در واقع چهره ی جدی و غرق فکرش، همخوانی زیادی با رفتارش نداشت و به همین دلیل به نظر می رسید رفتارهایش بیشتر از روی عادت باشد تا ادب !
وقتی رو به روی هم قرار گرفتند، پیشخدمت منوی صبحانه را مقابلشان گذاشت و رفت.
- من فقط یه آب کرفس و کیوی می خورم. اگر هم نداشت هر آب میوه ای شد فرقی نمی کنه.
رامتین نگاهش را روی منو چرخ داد، بعد دست بلند کرد و پیشخدمت سریع جلو آمد.
- دو تا املت قارچ و ژامبون، دو تا چایی که حتما با نبات باشه، صبحونه ی سرد هم بیارین لطفا. ممنون.
آیلی خواست اعتراض کند ولی ساکت ماند تا او هر کار دلش می خواهد بکند. به هر حال او قصد نداشت چیز زیادی بخورد. حس می کرد اگر هم بخواهد چیزی از گلویش پایین نمی رود. با رفتن دوباره ی پیشخدمت بالاخره به حرف آمد.
- منتظرم ببینم چی می خوای بهم بگی.
رامتین پا روی پا انداخت و دستانش را روی سینه گره زد و درحالیکه با دقت به صورت او نگاه می کرد گفت:
- تو یه چیزیت هست ! بذار رک ازت بپرسم حس خاصی به بهزاد داری؟
آیلی با پوزخندی عصبی سوال بی پروای او را به تمسخر گرفت. آمده بود اعتراف بشنود و حالا کار برعکس شده بود. واقعا سر از کار این آدم در نمی آورد و نمی توانست این رک گویی و بی پروایی بیش از حد او را باور کند.
- فکر کنم قرار بود یه چیزی بهم بگی، نه اینکه ازم بپرسی. بذار یه قضیه ای رو برات روشن کنم؛ من به هیچ وجه به سوالت جواب نمی دم.
- پس بذار جمله ام رو درست کنم ... به نظرم تو از بهزاد خوشت می آد !
باز هم اخم غلیظ آیلی و جوابی که لبخندی معنا دار بر لب های رامتین آورد.
- گفتم که از من چیزی در نمی آری، بخصوص با این سوال مسخره و بی ربطت.
- پس دوستش داری !
- هیچم این طور نیست.
آیلی به محض تمام شدن جمله اش فهمیده بود خراب کرده نفسش را بی حوصله بیرون فرستاد.
لبخند رامتین پر رنگ شد و نگاه آیلی درمانده.
- این طوری می خوای وکیل بشی؟! می بینی چه زود گولم رو خوردی و جواب سوالم رو دادی؟

- چیزی که عیان است چه حاجت به بیان است؟ مطمئنم جواب این سوال مزخرف رو خودت بهتر از من می دونستی؛ پس بهم حرف اصلی رو بزن.
- از وقتی این اتفاق افتاده تو بیشتر از همه عوض شدی ... روز به روز داری لاغر ترو ضعیف ترمی شی ... زیر چشمات گود رفته و رنگت همیشه پرید ه ست ... از همه فرار می کنی و دیگه خونه ی داییت هم نمی آی ... حتی یه بار شاهد بودم که سولماز چقدر التماست کرد بیای و شب پیشش بمونی ولی تو قبول نکردی ... دیشب سر میز شام، هانیه خیلی نگرانت بود و حدس می زد تو عاشق بهزاد هستی ... وقتی داییت سکوت کرد و سر تکون داد فهمیدم اون هم همین فکر رو می کنه ... ولی من ...
سرش را آهسته به چپ و راست تکان داد:
-... این طوری فکر نمی کنم ... تو یه چیزیت هست ولی قطعا دردت درد عشق نیست!

نظرات کاربران درباره کتاب هوای دلبستگی

به طرزی باورنکردنی، از سبک خانم فرخی گرامی، دور بود. انگار کس دیگری به نام ایشون، این کتاب رو نوشته باشه. از نویسندهء رمان "انگار این من نیستم" توقعی بسیار بالاتر میره. داستان، بسیار کشدار و خسته کننده بود، طوری که برای من، شاید بیش از سه هفته طول کشید تا بالاخره و با بی میلی، تمومش کنم. شخصیتهای داستان، محو بودن؛ انگار از خودشون شخصیتی نداشتن و به اجبار نویسنده، خودشون رو کشونده بودن تا دنیای خیال خواننده. هیچ بعد جذابی در این داستان وجود نداشت. همه چیز، کم سطح و ضعیف بود: شخصیتها، ماجراها، استدلالها...
در 1 سال پیش توسط sha...ani
دوستش نداشتم و به نیمه که رسیدم دیگه نتونستم ادامه بدم
در 1 سال پیش توسط gol
کش‌دار و طولانی بود
در 2 سال پیش توسط Aban B
داستان جالب و قشنگیه
در 2 سال پیش توسط sha...i97