فیدیبو نماینده قانونی انتشارات برکه خورشید و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب از آن هجده ماه و هفت روز

کتاب از آن هجده ماه و هفت روز

نسخه الکترونیک کتاب از آن هجده ماه و هفت روز به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۷,۲۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب از آن هجده ماه و هفت روز

روز دهمی است که در دهلران هستم. دیروز کلاس اولین گروه آموزش نظامی‌ام به پایان رسید. اما بچه‌های دیگر هنوز به آموزش‌هایشان ادامه می‌دهند. تک‌وتنها هستم. با تخت‌های خالی و مرتب شده جای خالی بچه‌ها بیشتر به چشم می‌آید! به نظر می‌رسد هوا گرم‌تر از روزهای گذشته است. کولرآبی توی پنجره بلندتر غرغر می‌کند اما خنکی‌اش نمی‌رسد به سمت چپ اتاق که من نشسته‌ام. بلند می‌شوم روبه‌رویش می‌ایستم. باد مستقیم به صورتم می‌خورد. خنکی‌اش حالم را بهتر می‌کند. هوس می‌کنم موهایم را باز کنم. سنجاق سر را باز نکرده، باد موهایم را در هوا پخش می‌کند. از بس آن‌ها را دور مشتم حلقه کرده و سفت و محکم با گیره فلزی به پشت سرم چسباندم خودم هم یادم رفته است چه‌قدر بلند شده‌اند! حالا که تنها شده‌ام و موهایم را یله در باد رها کرده‌ام حس خوبی به من دست داده است. چشم‌هایم را می‌بندم و لبخند می‌زنم! وقتی یاد حرف مادر می‌افتم که همیشه می‌گوید "دختر باید مو بلند باشد تا شب عروسی آرایشگر موهایش را قشنگ‌تر درست کند." یک‌لحظه خودم را در مقابل "او" می‌بینم که دارد تور را از روی صورتِ بزک‌کرده‌ام بلند می‌کند و چادرم را برمی‌دارد و باورش نمی‌شود خودم هستم. آخر او هیچ‌وقت من را بی‌حجاب ندیده است! البته فکر کنم تا حالا باید فهمیده باشد آن قلمبه‌ی پس سرم باید موهایی باشد که سعی کرده‌ام از زیر مقنعه‌ام بیرون نریزد. تنهایی حال عجیبی دارد! آدم را تا کجا که نمی‌برد. از جلوی کولر کنار می‌آیم. از فکر و رویای خودم خنده‌ام می‌گیرد. در حیاط کوچک پادگانی بزرگ، در اتاقی غریب و تنها... آدم به چه چیزها که فکر نمی‌کند! هر چند تنها هستم اما باز هم نگرانم کسی صدای فکرم را بشنود.

ادامه...

بخشی از کتاب از آن هجده ماه و هفت روز

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



فصل اول

برای چندمین بار در ذهنم مرور می کنم که این موضوع را چه طور به پدر و مادر بگویم که باعث ناراحتی آن ها نشوم و مخالفت نکنند. به خصوص پدر که با این طور کارها و فعالیت هایمان خیلی هم موافق نیست. گرفتن رضایت از مادر همیشه برایم راحت تر است. ظهر که پدر زنگ زد، گفت صبح از مشهد به تهران رسیده اند و خدا را شکر بلیت قطار برای عصر از تهران به اندیمشک گرفته اند و خدا بخواهد فردا صبح به دزفول می رسند. من هم که باید تا فردا و یا پس فردا به آن ها جواب بدهم! مرداد که می شود همه به دنبال دوختن لباس مدرسه و خرید کتاب و دفتر هستند. شور و شوق بیداد می کند در همه خانواده هایی که بچه مدرسه ای دارند، به خصوص خانواده ما که پنج نفرمان باید به مدرسه برویم. همه خانواده می دانند من وسواس عجیبی روی کارهای مدرسه ام دارم. عادت هر سال تابستانم این است که زودتر از همه کارهایم را انجام می دهم تا در وقت باقیمانده به خواهر و برادرهای کوچک ترم کمک کنم. امسال به کلاس چهارم دبیرستان می روم. سالی که انتظارش را زیاد کشیده ام، تا سرنوشت و تکلیف دانشگاه رفتنم مشخص شود. از دیروز که تلفن زدند و خبر دادند برای آموزش نظامی خواهران باید دو دوره، ده روزه به دهلران بروم، شور و شوق عجیبی در دلم افتاده است. ما جزو اولین گروه های خواهر هستیم در شهر، که آموزش نظامی را زیر نظر برادران گذرانده ایم. بعد از پایان این دوره آموزش خواهران به عهده ما است که آموزش دیده ایم. مردم علاقه عجیبی نسبت به آموزش و کار کردن با اسلحه پیدا کرده اند. عصرها یک روز در میان قبل از نماز مغرب و عشاء دخترهای جوان و نوجوان محله ی سیاه پوشان در حسینیه شهید محمدی جمع می شوند تا به آن ها آموزش کار با اسلحه بدهم. اغلب همان دخترهای در و همسایه، فریبا و فرزانه، فاطمه، مهری و بقیه هستند که تمام تابستان، در کلاس های آموزش قرآن و سیر مطالعاتی که در مسجد امام خمینی داشتم شرکت کرده اند، هر چند دختران جوان و هم سن و سال خودم هم، علاوه بر دوستان و همسایه ها، از محله های دیگر می آیند. مثل بچه های محله مادربزرگ!
کلاشینکف و کلت ژ سه را برادران بسیج شهید محمدی در اختیارم قرار داده اند که بیشترشان از دوستان برادرم بهروز و همسایه هایمان هستند. گاهی برای بچه ها حتی مسابقه سرعت باز و بسته کردن اسلحه می گذارم. هم خودم هم شاگردها خیلی خوب و تر وفرز شده ایم.
شام شب را که آماده می کنم برای نماز جماعت به مسجد امام خمینی می روم. خدا را شکر می کنم که فردا مادر از زیارت برمی گردد. گاهی حس می کنم مسئولیت خواهر و دو برادرم حتی در همین ده روز برایم خیلی سنگین است. هیچ کاری اضافه بر برنامه ی همیشگی خانه مان غیر از غذا پختن ندارم اما بودن پدر و مادر برایم قوت قلبی است. فکر کنم این طبیعی باشد که آدم ها در هر سنی به بزرگ ترها به خصوص پدر و مادر نیازمند باشند، هر چند از زمانی که یادم می آید مادر همیشه در گوشم خوانده است که تو دیگر بزرگ شده ای! بعد از نماز باید به بچه های کلاس قرآن و کلاس مطالعه بگویم ممکن است چند روزی نباشم و برایشان برنامه ریزی کنم تا در این چند روز از مطالعه عقب نمانند. چون بعد هم که شهریور می آید و بچه هایی که تجدیدی دارند باید امتحان بدهند.
شب آخر، سر سفره ی شام همه خوشحالیم! فردا شب به امید خدا تمام اعضای خانواده غیر از داداش بهنام سر سفره جمع هستیم و بار دیگر لذت دست پخت مادر و مهربانی های ضابطه مند پدر را می چشیم. بچه ها باذوق نشسته اند. حتی خودم هم احساس سبکی خاصی دارم. از یادآوری این که آخرین شبی است که مسئولیت خانه به عهده ام هست خوشحال تر می شوم.
- ای خوراک لوبیای امشو هنی خوشمزه تر شدنه!
این را بهروز می گوید. شادی و رضایت، از قلبم به چشم ها و لب هایم می رسد. من ساده دل باور می کنم، چشمکی می زنم و می خندم:
- ای بدجنس... یعنی هر رو بهتون غذای بدمزه می دادُم؟
- نه دگه آبجی خانوم امشو با ای که غذات سوخته بید، اما خدایی خوشمزه بید!
راست می گوید. عصر که باز غرق کتاب خواندن بودم یک لحظه که غافل شدم آب لوبیا تمام شد و شام شب، بگی نگی کمی ته گرفت. هر چند طبق آموزش های مادر زود قابلمه را عوض کردم. کسی هم در آشپزخانه نبود. اما بهروز زرنگ تر از این حرف ها است! زود می فهمد. خودم را لوس می کنم، آدم دلش می خواهد در هر سنی گاهی برای محک زدن میزان عشق و علاقه اطرافیانش، خودش را برای آن ها لوس کند، هر چند منظورم بهروز است اما رو به بهرام می کنم و با اخم می گویم:
- دگه براتون اصن غذا نمی پزُم. بشکنه ای دست که نمک ندارنه!
بهرام هاج و واج نگاهم می کند. بهروز که سمت راستم نشسته است، دستم را می گیرد سرش را پایین می آورد و آن را می بوسد و با خنده می گوید:
- قربون دستای آبجیم، که تو ای چند روز نذاشتنه ما از گشنگی تلف شیم با ای دست پخت خوبش! هر کی بگه ماکارونی ظهر بد بود بی انصافه والله.
"والله" را چنان غلیظ می گوید که خنده ام می گیرد، با این حال از او رو برمی گردانم.
- حالا کی گفتنه غذا سوخته اصن؟
با مظلوم نمایی گردنش را کج می کند:
- به ما ربطی ندارنه ها، اما خو یادت رفته قابلمه سوخته رو بشوری، هنو تو ظرف شویی بید، وگرنه مو که علم غیب ندارُم!
مثل همیشه با محبت، دلخوری را تبدیل به شوخی و شادی می کند. امشب همه زرنگ شده اند، بی آنکه بگویم کمک می کنند و سفره را جمع می کنیم. مهناز ظرف ها را تند تند می شوید. قابلمه روحی را خودم سیم می کشم تا اثری از جرم باقی نماند. آشپزخانه را آخر شب نگاه می کنم، حتی لیوان هایی که کنار کلمن در آن آب خورده شده است، می شویم. همه چیز باید مرتب باشد که هست! حتی رختخواب مینا و مینو را در اتاقمان پهن می کنم که اگر نصف شب رسیدند، راحت بخوابند. بعد از کلی کلنجار رفتن و این دست آن دست کردن، با شیرینی دیدار... رویای سوغات مشهد و دل شوره برخورد مادر و پدر، برای ماموریت رفتنم به خواب می روم.
برای نماز بیدار می شوم، پدر و مادر و سه خواهرم تازه از مسافرت مشهد برگشته اند. پنج صبح است که می رسند. نماز را می خوانیم، مینا و مینو بی حرف اضافه در اتاقمان در جایی که برایشان انداخته ام، می خوابند. مهتاب هم که از اول در آغوش مادر خواب بود، در اتاق پدر و مادر گذاشته می شود. بهرام و بهروز بعد از دیدار مسافرها و خواندن نماز به اتاقشان در طبقه بالا می روند، تا بهرام بخوابد و بهروز آماده شود و به سپاه برود. من و مهناز هنوز در اتاق خودمان بیداریم. هر چند کلامی با هم حرف نمی زنیم اما شوق و عطش دیدن سوغاتی هایمان فروکش نکرده است. خبری از سوغات نیست! کمی که می گذرد مهناز که رو به من دراز کشیده است با پوزخند می گوید:
- خبری از سوغاتی نی!
- خو صبر کن چمدونا رو وا کنن.
صبر می کنیم اما کمی بعد، او هم می خوابد. پدر و مادر انگار مثل همیشه که از مشهد برمی گشتند خیلی خوشحال نیستند. به اتاقشان رفته اند. در رختخوابم این پهلو آن پهلو می شوم. چند دقیقه بعد صدای باز کردن آرام و بااحتیاط چمدان ها می آید و بعد صدای مهتاب:
- مامان تشنمه.
بیدار شده است انگار! صدای مادر می آید:
- خو مامان الان برات آب می آرم.
صدای پای مادر را می شنوم که به آشپزخانه می رود. نمی بینمش اما تصور می کنم. حتما لیوان آب را از کلمن پرکرده برای مهتاب می برد، چیزی نمی گذرد که دوباره به آشپزخانه برمی گردد. تقه ی باز شدن در ماشین رخت شویی شنیده می شود و هم زمان صدای پای بهروز که از پله های اتاق بالا، به پایین می آید! به آرامی با مادر خداحافظی می کند:
- دا خدا پشت وپناهت. ناهار که آیی خونه؟
- آ ان شاءالله.
بعد صدای باز و بسته شدن در هال می آید. کاش او می ماند تا وقتی موضوع رفتنم را به مادر می گویم برایش توجیه کند. من از این اتاق دل توی دلم نیست! کاش می فهمیدم چرا اوقات مادر تلخ است. سوغات را فراموش می کنم، نگرانم که با این وضع تصمیمم را چه طور به آن ها بگویم. ساعت دیواری اتاقمان شش را نشان می دهد که پدر مثل هر روز می رود برای دوش گرفتن! صدای پر کردن پارچ آب از شیر ظرف شویی می آید که با یک راهرو کوچک، کنار اتاق خواب ما دخترها است. مادر طبق روال همیشه میز سماور را که در قسمت انتهایی هال، کنار راهرو اتاق ما و آشپزخانه است مرتب می کند. حتما الان بدنه ی سماور را به آشپزخانه می برد و می شوید و پرآب می کند و روی تنه سماور می گذارد. دوباره به آشپزخانه می رود و پارچ پرآب را انگار می آورد، هر چند همه چیز تمیز و مرتب است باز دستمال می کشد و بلند می شود. صدای کلید برق می آید. حتما پنکه سقفی را خاموش کرده است، چون کمی بعد از آن صدای کبریت برای روشن کردن سماور، سکوتی را که پس از پت پت آخرین حرکت پره های پنکه سقفی است، می شکند. این ده روزی که مادر نبود، هیچ کدام از ما سماور را روشن نکرده بودیم. بهرام که اصلا صبحانه نمی خورد. بهروز هم معمولا زود و قبل از صبحانه به سپاه می رفت، ترجیح می دادیم روی گاز و با کتری و قوری استیل برای من و مهناز چای دم کنیم، چون دست به قوری شکستن و سوزاندن و بی آب ماندن سماورمان زبانزد است. چه خوب که دوباره بوی خوش سماور توی خانه می پیچد. خیلی زود آب سماور به قل قل می افتد. بابا از حمام بیرون آمده و به حیاط رفته است. حتما حوله اش را روی طناب رخت بیرون آویزان کرده و دارد به گل ها آب می دهد. عاشق گل های یاسش است. تابستان ها برایشان سایه بان درست می کند. همیشه با خودم فکر می کنم آن طور که بابا به بوته های رونده یاس با عشق و حسرت نگاه می کند و گل هایش را می شمارد، خدا نکند که خشک شوند! هر بار که به حیاط می رود گل های افتاده بر خاک باغچه را به آرامی جمع می کند و کف دستش می گذارد و بی آنکه دستش را ببندد به اتاق می آورد و روی طاقچه، کنار مهر و جانماز می گذارد.
قوری چینی گل سرخی بست زده، عطر و بوی چای و هل های تازه از مشهد آمده را در هوای نیمه خنک هال پخش می کند. می دانم که مادر کنار میز سماور همه چیز را آماده کرده و منتظر بابا نشسته است.
بابا مثل هر روز صبح تا قبل از ساعت هفت آماده رفتن به سرکار، وارد هال می شود، اول دکمه پنکه را روشن می کند و بعد پیچ رادیو را می چرخاند؛ صدای گوینده رادیو که ده روزی می شد، نشنیده بودیم، توی فضا بلند می شود "امروز شانزدهم مرداد ماه، برابر است با..." بابا صدایش را کم می کند. بعد سر سفره می نشیند، بی آنکه کلامی بینشان ردوبدل شود! کمی بعد با صدای موزون استکان و نعلبکی متوجه می شوم صبحانه اش را خورده و بلافاصله سیگارش را روشن کرده است و دارد توی هال قدم می زند، قبل از این که دود سیگار وارد اتاق شود، با تق تق فندک من بو را حس کرده ام. لامصب انگار به صدای فندک شرطی شده ام! نظریه پائولو توی ذهنم می آید که پارسال در کتاب روانشناسی خواندم! یاد سگ پائولو می افتم که شرطی شده بود؛ یعنی من هم به تقه ی فندک بابا شرطی شده ام؟ خنده ام می گیرد، غلتی می زنم توی رختخواب و پشت به مهناز و رو به مینو و مینا می شوم. چه راحت خوابیده اند! خدا را شکر می کنم کسی صدای فکرهایم را نمی شنود، وگرنه دیگران حتما فکر می کردند دیوانه شده ام! باوجود این که در اتاق باز است سعی نمی کنم به هال نگاهی بیندازم، اما خوب می توانم تصور کنم حالا مثل هر روز، بابا پیراهن و شلوار اتو شده ی روی رخت آویز اتاقشان را می پوشد و دکمه سردست هایش را از روی میزش برمی دارد و بامهارت و یک دستی می بندد، تا چند وقت قبل که کروات هم می زد. اما حالا دو سه سالی می شود که کروات نمی زند. احتمالا الان هم دست به جیب شده تا پول خرجی را روی طاقچه توی هال بگذارد. بالاخره سکوت بینشان شکسته می شود! مادر نه بلند، آرام طوری که نصف کلماتش در صدای گوینده رادیو گم می شود، می گوید:
- امرو که تازه رسیدیمه، کاشکی نمرفتی بانک تا خستگیت در آد.
بابا سرسنگین جواب می دهد:
- روز اول بعد از مرخصیه، اتفاقاً کاروم زیاده، وا روم. تازه شاید کمی دیرتر ورگردُم ناهار بچونه ده!
مادر به گفتن کلمه "باشد"ی پر غم اکتفا می کند. مثل همیشه تا دم در هال پدر را مشایعت می کند و دوباره پای بساط سماور، چهارزانو می نشیند. لابد قضیه جدی پیش آمده که اوقاتشان هنوز تلخ است، به جای این که خوشحال باشند از سفر برگشته اند! همین که از صدای بسته شدن در حیاط مطمئن می شوم، جلدی از رختخواب جدا می شوم و به هال می روم. هر چند ده روزی نبوده اند و من در این روزها به خوبی نقش دختر بزرگ و مادر را در خانه داشته ام اما حالا مثل دخترکان پنج ساله خودم را در آغوش مادر می اندازم و سرم را روی پایش می گذارم، دست راستش را بین دو دست می گیرم و می بوسم. او هم سعی نمی کند از خودش دورم کند. سرم را به سمت صورتش می چرخانم. کمی بعد از دل تنگی های مادر و دختری می گویم.
- مانی! به خدا خیلی سخته وقتی نیستی تو خونه! اصن هیچی مزه نمده. همی چای سماورتو می ارزه به همه چایی های دنیا. غذا که دگه نگو و نپرس! بیچاره مهناز و بهرام و بهروز که دست پخت مونه تحمل کردنه!
دستش که می رود قوری را از سر سماور بردارد، سرم را از روی دامنش برمی دارم. به آرامی و بدون چای صاف کن تا نیمه ی کمتر استکان، چای می ریزد؛ قوری را سر جایش می گذارد و شیر سماور را روی استکان باز می کند و هنوز پر نشده، می بندد. استکان را توی نعلبکی گذاشته و روبه رویم توی سفره می گذارد و ظرف شکرپاش را به طرفم می گیرد.
- چه گوئم مادر. ای دفعه اصلا به خودوم خوش نگذشت. مشهد که خیلی خوب بید...
نگاهش را به بالا می گیرد:
- خدایا ببخشی، توام امام رضا خودت وا بخشیوم، اما چه کنُم که همه فکرُم پیش شمون بید، همش به بوئت غر زندُم دگه ای طوری نَمیام مسافرت. بچونم نیستن خوش نمگذره.
آشکارا اشک را با انگشت اشاره از گوشه چشمش پاک می کند و ادامه می دهد:
- او اَ برار بزرگ تون که رفته دیار غربت و نصف جونُم پیش اونه. شمونم که گذاشتُم به آمون خدا رفتُم که چه؟ خودُم خوش گذرونی کنُم؟
- مانی ای چه حرفیه! خو ماشاالله تعدادمون زیاده، ان شاءالله سال بعد همه با هم رویم. داداش بهنام هم رفته درس خونه، برای کارگری که نرفته. لابد ای طور هی دل تنگی کردی که خُلق آقام تنگ شده.
آهی از ته دل می کشد:
- صبر کن مادر بشی... وگرنه آقات تو مسافرت سی مون هیچی کم نمونه اما تا من حرفی بگفتُم و کمی دل تنگی بکُردُم همه تقصیرانه به مو ربط داد که اگر تو بهشتی ماشین بلیزر مهندس مسعودی را خِرُمش همه خونواده په هم برفتیم مسافرت.
- حالا امسال که گذشت! خدا خواهه سال دگه کنکورمو که دادُم همه په هم رویم. الانم کمی صبر کن، برات کلی خبر دارُم، خبرهای خوب خوب!
گل ازگلش شکفته می شود. لبخند آشکارش طوری می شود که آدم خجالت می کشد و باذوق می پرسد:
- چه خبر؟ نکنه تا دو روز رفتمه مسافرت خواستگار اومه؟
- خواستگار که اومه؛ او هیچی؛ خبر مهم تری دارُم.
مثل این که خبر خواستگار برایش جذاب تر است:
- کی بید ای خواستگار؟ کی اومه؟ تو چه گفتی بهش؟
- نشناختُم کی بید. برا مهناز اومه خواستگاری. اینُم خودشو زد به خل وچلی، گفت مامانُم نمی خواد منو شوهرُم ده. کلی خندیدیم! بنده خدا خانمه یک لیوان آبم نخورد و برفت.
اوقات مادر کمی تلخ می شود:
- مامان جون ای کارها چنه؟ ای شهر کوچیکه، فردا چو می افته دخترون فلانی شیرین عقلِن. خو یه کلمه بگفتی مادرُم نیس رفته زیارت بعد آیین.
و با اخم ادامه می دهد:
- چایی ته خور، یخ کُرد اَ باد پنکه. هر چند مردم خودشون وا عقلشون رَسه آدم که دختر بزرگ تر خونه دارنه که کوچیک ترنه شوهر نمی ده خو!
ای خدا... دلم می گیرد باز هم بحث همیشگی! تا دختر بزرگ تر توی خانه است چرا دختر کوچک تر؟ می خواهم بی خیال شوم. نمی شود! چه قدر سر این قضیه حساس است. فقط اسم خواستگار که برای مهناز بیاید حالش بد می شود. اشکالش را نمی فهمم چرا نباید قبل از ازدواج من حتی برای او خواستگار بیاید. سرم را پایین می اندازم. دوباره مامان می پرسد:
- خبر مهمت چه بید؟ دگه چه دسته گلی به آب دادینه؟
- نه مانی، دسته گلی آب ندادُم به خدا، اَ ذخیره سپاه زنگ زدن بگفتن بیا برو دهلران سی آموزش نظامی خواهران. دونی اَ کی دستور اومه همه، چه زن چه مرد باید آموزش با اسلحه یاد گیرن؟!
- دهلران؟ گمون نکنوم آقات اجازه دَهَت!
- دونم شاید آقام اجازه نده اما تو رضایتشو بگیر. تو نو خدا مانی! فرصت خوبی بید. خودُم دوست دارُم معلم آموزش نظامی بشُم تو نو خدا.
کمی فکر می کند.
- الان هم خو معلم اسلحه هِسی! نیسی؟
- چرا. اما دوس دارُم خودمو امتحان کنُم، بینُم ان شاءالله سال دگه که قراره روم دانشگاه شهر دگه قدرتشو دارُم دوری شماها رو تحمل کنُم؟ بعدشم خو دستور اَ بالاست.
- یعنی خودت تِنا یا پی بهروز؟ کی بری کی ورگردی؟ یعنی چه طوری؟
کمی من من می کنم:
- نمی دونم، یعنی گفتنه دو دوره، هر دوره اش دست کم یک هفته ده روزی طول کشه. خودُم تنا دگه. آموزش نظامی خواهران بید! تازه ناهید دختر اسدی هم هس و چند تا خواهرهای دگه که بشناسی شون!
منتظر جوابش ساکت می شوم. خوب می دانم برای مادر خیلی مهم هستم. نا سلامتی دختر بزرگ خانواده ام! همیشه به مهناز و خواهرهای دیگرم می گوید حرف خواهر بزرگتان را گوش کنید. در منزل همه به من احترام می گذارند و معمولا روی حرفم حرفی نمی زنند، حتی بهنام و بهروز که از من بزرگ تر هستند. اما حالا نمی دانم چرا پی حرفم را نمی گیرد و بلند می شود و استکان و نعلبکی را که بابا در آن چای خورده است به آشپزخانه می برد. دلم تالاپی آوار می شود توی سینه ام. چیزی تو سینه ام جرینگ می شکند. مادر همیشه مشوق من در هر کاری به خصوص فعالیت های اجتماعی است. جسارت خیاطی را خودش به من داد بی اینکه خیاط باشد. بعد از یک ماه خیاطی رفتن گران ترین پارچه ها را جلویم گذاشت و گفت بِبُر، خراب هم شد فدای سرت! بافتنی را همین طور، یک میل و دو میل گرفت و یک گونی کاموا. فقط گفت بباف! آشپزی هم همین طور، از ده یازده سالگی پر و بالم داد! حتی بزرگ ترین مشوقم در آموزش ها و کلاس های قرآن و تفسیر و اخلاق و... که قبل و بعد از پیروزی انقلاب رفتم خودش بود. پول توجیبی جدا برای کتاب خریدن به من می داد. اما الان جواب که نمی دهد هیچ، اصلا انگارنه انگار حرفی شنیده است، راهش را می کشد و می رود! نمی توانم سکوتش را تفسیر کنم که از سر رضایت است یا مخالفت؟ صورتش هم که نه شادی را نشان می دهد نه غم را. فقط می رود! تلخی بغض ماسیده در دهانم را با یک جرعه چای شیرین باقیمانده در استکان قورت می دهم. بدون این که صبحانه بخورم سفره را جمع می کنم، توی سینی می گذارم و با استکان نعلبکی به آشپزخانه می برم. روی کابینت می گذارم و به اتاق خواب برمی گردم، روی تشکم دراز می کشم. خنکی کولر برایم بیشتر از قبل می شود، زیر پتو می سُرم و فکر می کنم به سکوت مادر، به برخورد پدر بعد از شنیدن این خبر، به دهلران که تا چند روز پیش حتی نمی دانستم در کدام استان است. به این که آیا اصلا ضرورتی دارد که بروم؟ به آموزش نظامی و وضعیت جسمانی و جثه نه چندان درشتم! به حرف های بهروز که مدتی است در ذخیره سپاه مشغول خدمت شده و تاکید می کند بهتر است من دوره امدادگری ام را تکمیل کنم که ضرورت بیشتری برایش قائل است.

نظرات کاربران درباره کتاب از آن هجده ماه و هفت روز

دوسش داشتم. البته کتاب دا خیلی بیشتر از این کتاب ، روح و روان رو درگیر میکرد. که خب خیلیها نتونستن اونو کامل بخونن.
در 5 روز پیش توسط far...kht
خوندن این کتاب برای اشنایی با زندگی مردم شهرهایی که مستقیما درگیر جنگ بودند خیلی مفیده... توصیه میکنم حتما بخونید... قلم ساده اما شیواست
در 2 سال پیش توسط nar...i22
منو عجیب یاد کتاب دا اندخته.
در 2 ماه پیش توسط بانو