فیدیبو نماینده قانونی انتشارات برکه خورشید و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب شُوفار

کتاب شُوفار

نسخه الکترونیک کتاب شُوفار به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۹,۶۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب شُوفار

وسط ظهر بود. آفتاب صاف بالای سرمان می‌تابید. صدای نفس نفس زدنم کم کم داشت بند می‌آمد. اما هنوز سرتا پا ترس بودم. در پیچه‌های سیگار، نیم رخ خونسردش را نگاه کردم؛ انگار که نه انگار! فقط کمی سرانگشتان کشیده‌اش می‌لرزید. صداها تقریبا خوابیده بود. فقط گاهی از پشت در، صدای دویدن چندنفر، فریاد خفیف یا جیغ کسی را می‌شنیدم. سرم را به در تکیه دادم و نفس عمیقی کشیدم. تازه نگاهم افتاد به پیرمردی که با پاهای آویزان در ایوان خانه‌اش نشسته و مات و مبهوت به من و او زل زده بود. داشت طنابی را دور آرنج و کف دستش می‌تاباند که من و او مثل اجل معلق در خانه‌اش افتاده بودیم. طناب را آهسته یک دور دیگر پیچاند و دور دیگر. بعد، انگار به بودن ما عادت کرد و به روی‌مان لبخند زد، یا پوزخند زد؟ نمی‌دانم؛ چون حالم هنوز سرجایش نیامده بود. - حالت بهتر شد؟ برگشتم نگاهش کردم. سر تکان دادم که یعنی خوبم؛ اما اصلاً نبودم. لبخند دوپهلویی زد. - حالا که بهتری، بلندشو بریم. بیرون انگار اوضاع مساعده. هاج و واج نگاهش کردم. دوباره لبخندش تکرار شد. با همان دست که نخ سیگار در دستش بود روی دو پایم زد. - هاچین و واچین یکی شو ورچین. کمی از خاکستر سیگارش روی شلوارم ریخت که خودش با پشت دست تکاند و برخاست. رو به رویم ایستاد. هنوز آن نیشخند دوپهلویش، وقتی سریع پریدیم در خانه، روی صورتش بود. همین که پشت در نشستم و پاهایم را کف زمین دراز به دراز پهن کردم، آرام کنارم نشست، بعد با نیم لبخندی، آرام با نوک انگشت روی پایم ضربه زد. - اتل متل توتوله... نمی دانم اینها را می‌گفت تا آرامم کند، یا می‌خواست مسخره‌ام کند که آنقدر ترسوام! دستش را به سمتم دراز کرد که بلند شوم. کوله پشتی‌ام را برداشتم و به او اعتنا نکردم. موقع تکاندن پشت مانتویم، چشمم به صاحبخانه افتاد.

ادامه...

بخشی از کتاب شُوفار

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

۱

می دانی هیچ زجری کُشنده تر از بی خبری نیست! هیچ چیز.
تنها چیزی که از تو در اتاقم باقی مانده با خودم آوردم؛ این زیر سیگاری نقره و جعبه سیگار فلزی. روی همان بلوز چهارخانه ام افتاده که دوستش نداشتی! هنوز دل و دماغ ندارم لباس هایم را از چمدان دربیاورم و به چوب لباسی آویزان کنم! از حال و هوای خانه اینطور به نظر می رسد که انگار با عجله خانه را ترک کرده باشی. حتی دو فنجان با ته مانده قهوه در سینک ظرفشویی باقیمانده.
تنها همدمم"نانه"است. همدل و هم زبان خوبی است. مخصوصاً وقتی در ته و توی ذهنش چیزی از تو به یاد می آورد، آن لحظه ی نادر را می خواهم ببلعم. همان لحظه هایی که من حضور نداشتم و او بوده، دیده و شنیده. اینها ناب ترین لحظات است در این روزها؛ انگار غنیمت جنگی ست.
همیشه می گفتی:"سکوت اینجا رو دوست دارم."اما مرا ذّله کرده! چطور دوام می آوردی!؟
بُریدم؛ اما هر ساعت و هرلحظه به تو فکر می کنم. کم آوردم؛ راه به جایی نمی برم!
هنوز دست به دو فنجان نزدم. آن قهوه خشک شده ته فنجان، انگار تنها علامت زنده ی حضور توست در اینجا. از نانه هم خواستم دست بهشان نزند.
صدای کشیدن پای لنگ "نانه"روی برگهای خشک می آید. دوباره سر بزنگاه آمده ببیند کاری دست خودم نداده باشم! نمی داند تمام احساسم مثل مجسمه ها و پُرتره و پیکرهای بی سر و دست اطرافم، سرد و بی حس شده است. همه ی حس ها انگار در من مُرده؛ نه می بینم، نه می شنونم، نه حس می کنم.
باید به استقبالش بروم. او تنها کسی است که بدون سرزنش من و بدون گلایه از تو حرف می زند. پایان گفته هایش،همیشه فقط ظریف به رویم می خندد؛ این چیزهاست که دلم را قرص می کند.
پشت پنجره می بینمش؛ قدبلند و لاغراندام، با لباس یک دست بلند و خاکستری رنگ. ژاکت بافتنی اش تا سر زانوهایش می رسد. دست به سینه راه می رود و دوطرف لباس را می کشد تا زیر بغل هایش. عین کامواهایش می شود که تازه خریده، با کاغذی که از وسط سفت و سخت بسته بندی شده. دمپایی مشکی جلو بسته می پوشد. یکی هم دم در اتاق گذاشته، هر وقت می رسد سریع عوض شان می کند.
از ایوان که بالا آمد، مرا پشت پنجره دید؛ به رویم نرم خندید. بقچه ی آویزان روی دستش را نشانم می دهد. ببینم امروز غنیمت برایم چه آورده؟
نگاهم به باغچه می افتد. فکرم مثل کلاغی که در زمستان به دنبال دانه می گردد، هر بار یک تکه از زمین را به دنبالت نوک می زند، از این خاطره، به آن خاطره می پرد تا سیراب شود؛ اما هربار گرسنه و خسته تر از روز پیش کنار می کشد.
چشمم روی حوض ماتش برده؛ داخلش پر شده از برگ و شاخه ی شکسته. جارو دسته بلند لب پاشویه آویزان است.
- تاجه آریس؟
نانه است؛ اینجور صدایم می زند. به زبان عِبری یعنی"تازه عروس"؛ با شنیدنش، حس خوبی بهم دست می دهد. این جمله اعلام حضور نانه است و اعلام بودن من.
به عقب که بر می گردم، نگاهم می افتد روی طرح گلهای نیمه کاره ای که کشیدم. دست و دلم به کار نمی رود. ببین چه بد کشیدم؛ این همان گل "اصیل شاه عباسی" است که تو بیشتر از همه دوستش داری. خوب از آب در نیامد؛ آره. باید از اول بکِشم.
صدای "تاجه آریس" گفتن نانه را دوباره از راهرو می شنوم. بعد خودش را می بینم؛ با همان صورت استخوانی، لبخندش، بعد کامواهایش را.
کامواهایش را که بو می کشم، یک دفعه خاطرات گذشته در سرم می پیچد.

۲

وسط ظهر بود.
آفتاب صاف بالای سرمان می تابید. صدای نفس نفس زدنم کم کم داشت بند می آمد. اما هنوز سرتا پا ترس بودم.
در پیچه های سیگار، نیم رخ خونسردش را نگاه کردم؛ انگار که نه انگار! فقط کمی سرانگشتان کشیده اش می لرزید.
صداها تقریبا خوابیده بود. فقط گاهی از پشت در، صدای دویدن چندنفر، فریاد خفیف یا جیغ کسی را می شنیدم. سرم را به در تکیه دادم و نفس عمیقی کشیدم. تازه نگاهم افتاد به پیرمردی که با پاهای آویزان در ایوان خانه اش نشسته و مات و مبهوت به من و او زل زده بود. داشت طنابی را دور آرنج و کف دستش می تاباند که من و او مثل اجل معلق در خانه اش افتاده بودیم. طناب را آهسته یک دور دیگر پیچاند و دور دیگر. بعد، انگار به بودن ما عادت کرد و به روی مان لبخند زد، یا پوزخند زد؟ نمی دانم؛ چون حالم هنوز سرجایش نیامده بود.
- حالت بهتر شد؟
برگشتم نگاهش کردم. سر تکان دادم که یعنی خوبم؛ اما اصلاً نبودم. لبخند دوپهلویی زد.
- حالا که بهتری، بلندشو بریم. بیرون انگار اوضاع مساعده.
هاج و واج نگاهش کردم. دوباره لبخندش تکرار شد. با همان دست که نخ سیگار در دستش بود روی دو پایم زد.
- هاچین و واچین یکی شو ورچین.
کمی از خاکستر سیگارش روی شلوارم ریخت که خودش با پشت دست تکاند و برخاست. رو به رویم ایستاد.
هنوز آن نیشخند دوپهلویش، وقتی سریع پریدیم در خانه، روی صورتش بود. همین که پشت در نشستم و پاهایم را کف زمین دراز به دراز پهن کردم، آرام کنارم نشست، بعد با نیم لبخندی، آرام با نوک انگشت روی پایم ضربه زد.
- اتل متل توتوله...
نمی دانم اینها را می گفت تا آرامم کند، یا می خواست مسخره ام کند که آنقدر ترسوام!
دستش را به سمتم دراز کرد که بلند شوم. کوله پشتی ام را برداشتم و به او اعتنا نکردم. موقع تکاندن پشت مانتویم، چشمم به صاحبخانه افتاد. گفت:
- از این خر مُرده، پالون به ملا می رسه و قبرکنی به رعیت. این کارها فایده نداره؛ مراقب خودتون باشید.
دست برایش بالا برد و تشکر کرد. پیرمرد گفت:
- در را پشت سرتون نبندید.
وارد خیابان اصلی که شدیم، هنوز چشمم به اطراف بود. هنوز دلهره آن لحظه که دست مامور به شالم رفت و نزدیک بود نقش زمین شوم، در دلم بود. زیر پایمان شعار و عکس و نوشته های بچه ها پخش بود.
از عطا و نیکی خبری نبود. آخرین لحظه که مرا به خانه آن پیرمرد کشید، دیگر آنها را ندیدم. عصبانی گفتم:
- شماها دیوونه اید!
نیشخندی زد و صورتش را برگرداند.
- تو این جماعت دیوونه توی عاقل یکدفعه از کجا پیدات شد!
بغض گلویم را گرفت؛ نمی دانم، کاش پاهایم قلم می شد و پایم را در تجمع آنها نمی گذاشتم. تنها حس کنجکاوی بود یا شاید حس قهرمانانه. یا شاید تحت تاثیر حرفهای عطا و بقیه به آنجا کشیده شدم. اما عین سگ پشیمان بودم. اگر کمکم نکرده بود، الان با مامورها رفته بودم و از فکر اینکه به پدرم زنگ بزنند، تیره پشت گردنم عرق سردی نشست.
- اسمت چیه؟
آب دهانم را قورت دادم:
- مها.
اسمم را زیر لب آهسته تکرار کرد. این بار به رویم لبخند تسلی دهنده ای زد.
- الان خوبی؟
قدم هایش را یواش تر کرد و گفت:
- می خوای بریم یه چیزی بخوریم حالت جا بیاد؟
- نه بهتره زودتر برگردم خونه.
- با این حالت برنگردی خونه بهتره.
بعد اشاره کرد به آن طرف خیابان.
- یه کافی شاپ اون طرفه؛ یه چیزی بخور رنگ و روت بهترشه بعد برگرد.
بند های کوله پشتی ام را روی شانه جابه جا کردم. مردد ایستادم. برگشت و متعجب نگاهم کرد.
- مها! بیا دیگه.
نگاهم به ایستگاه اتوبوس بود، بعد اتوبوسِ خط انقلاب. یک لحظه هم تعلل نکردم. همانطور که می دویدم، برایش دست تکان دادم.
- من برمی گردم خونه. خداحافظ.
داخل اتوبوس پریدم و از لابه لای جمعیت، خودم را کشیدم به آخر اتوبوس. از شیشه عقب دیدمش؛ گاردریل های خیابان را گرفته بود و بی هوا برای خودش می رفت.

۳

نانه تنهاست؛ هیچ کس را ندارد. می گوید:
- پدرم"ایلیاس" از یه خانواده ی مذهبی بود. اما مادرم"ایسیه" مذهبی نبود.
این را هزار بار گفته. این جمله آغازگر و تکمیل کننده تمام حرفهایش است. هزاربار دیگر هم بگوید خوشم می آید؛ از لحن و صدایش در آغاز و پایان این جمله؛ مثل اینکه بگوید"یکی بود، یکی نبود."
ناخواسته در چشم هایش میخ می شوم.
- با تمام اختلاف هایی که داشتن؛ زوج خیلی مناسبی برای هم بودن.
روی کاناپه جابه جا شد. گودی کمرش را بیشتر در پشتی کاناپه فرو برد و ادامه داد:
- یکی از اختلاف هاشون سر اسم گذاشتن روی من بود؛ پدرم دوست داشت صدام بزنه"لئا"، مادرم نانه. آخرش هم مادرم پیروز شد.
به نانه نگاه کردم و به اسم لئا فکر کردم؛ نانه بیشتر بهش می آمد. از این خاطره به آن خاطره می پرید.
- تو"پیربکران"یه خونه ویلایی خوشگل داشتیم؛ پر از درخت های میوه و گل های رز و میخک. پدرم، تخم گل های هر فصل رو می کاشت تا همیشه پای درخت ها غرق گل باشه. عاشق درخت و باغبونی بود. کلی خاطره دارم از اون باغ.
بعد عمیق خیره شد به جایی. دوباره نگاهم کرد.
- پدرم، هم نوازنده بود و هم سازنده ی ساز. بیشتر هم سازهای بادی. برای مراسم مذهبی و جشن ها توی کنیسا ساز می زد. ته باغ، یه کارگاه درست کرده بود و همونجا می نشست، ساز می ساخت و می زد.
مکثی کرد و گفت:
- عصرها، با مادرم می رفتیم توی باغ، می نشستیم روی تخت چوبی زیر درخت مو. یه سینی مسی با لبه های دالبری داشتیم، پُر از خوراکیش می کرد، می ذاشت وسط تخت. بعد برام داستان می خوند. عهد عتیق رو می خوند و گاهی هم عهد جدید. البته به دور از چشم پدر!...این یه راز بود؛ فقط بین من و مادرم!
چشم هایش، به یاد شور و شادی کودکانه اش، برق زد. گفت:
- مادرم بهم می گفت: نانه همیشه خوب باش، کارهای خوب کن. خدا شاهد همه ی کارهامونه. خدا رو هیچ وقت فراموش نکن؛ همین.
انگشت هایش را درهم گره کرد و گفت:
-اینجور شد که هم تورات رو خوندم و هم انجیل.
و خودش هم با من خندید. گفت:
- مادرم ایسیه، یه کدبانوی تمام عیار بود. دست پختش حرف نداشت! کوفته هاش، این هوا می شد و وا نمی رفت!
دو دستش را مثل وقت هایی که دعا می خواند باز کرد و بزرگی کوفته های مادرش را نشان داد. یک نگاهی به کف دستش انداخت، بعد چشم های بهت زده اش را به من دوخت. انگار که الان کف دستش یکی از همان کوفته ها بود! از نگاهش لبخندی روی لبم نشست.
پرسیدم:
- نانه تابه حال عاشق شدی؟
مستقیم خیره شد به چشمهام. بی هوا پرسیده بودم؛ می دانم. اما بدش نیامد، اصلاً. طرح لبخند زیبایی گوشه ی لبش نشست. محو آن برق نشسته در نگاهش بودم که عین یک پسر بچه تُخس درخشید. من هم به رویش خندیدم. منتظر بودم تا دهان باز کند که گفت:
- آره عاشق شدم... عاشق.
عاشق دوم را کشیده و آبدار گفت.
می دانی، عاشق "نانه"ام؛ گذشته اش عمق ندارد. مثل توپ پلاستیکی که توی آب فرو کنی، رهایش که کنی، سریع بیرون می پرد. در عمق خاطراتش نمی ماند و خودش را غرق نمی کند.

۴

بیرون از اتاق، صدای بگو مگو می آمد.
نمی توانستم بشنوم؛ نیکی بدجور چانه اش گرم شده بود. گفت:
- طینوش نگرانت بود. گفت خیلی ترسیده بودی.
- طینوش!؟
- منظورم"طینوش سروستانی"همون که اون روز تو کمپین وقتی ریختن رو سرمون، باهاش رفتی!
- آهان! اینقد ترسیده بودم یادم رفت اسمشو بپرسم.
- دیوونه! برای همین طینوش جویای احوالت بود. پرسید از مها خبر نداری؟ دلواپست بود.
آنقدر ترسیده بودم که حتی چهره اش دقیق یادم نمی آمد! آمدم سوالی بپرسم که ذوق زده گفت:
- راستی نمایشگاه قطعی شد؛ بالاخره مجوز گرفتیم.
- چقدر عالی! همیشه خوش خبر باشی.
- ببین باید همه ی گبه ها و فرش هات رو بیاری. فقط نمی فروشی که همش مال خودمه.
بعد خودش زد زیر خنده. پرسیدم:
- از بچه های دانشکده ی خودمون کیا غرفه گرفتن؟
- تمام بچه های نمایشگاه قبلی هستن.
سوالم دوباره به ذهنم آمد. پرسیدم:
- از بچه های دانشگاه خودمونه؟
- کی؟
- همین طینوش سروستانی.
کشیده گفت:
- بود.
مکث کردم. متوجه منظورش نشدم. پرسیدم:
- فارغ التحصیل شده؟
- نه اخراج شده.
- اخراج! برای چی؟!
- سال دوم ارشد اخراجش کردند. دانشجوی ستاره دار بود. عضو همین انجمن های دانشجویی. سخنران گردهمایی های دانشجویی و این برنامه ها. یکبارم بعد از یه سخنرانی دستگیرش می کنند. چند ماهم زندان بوده. بعد دوباره یه کمپین و سخنرانی دیگه و از دانشگاه اخراجش می شه.
از تعجب زبانم بند آمد. فقط به زبانم آمد بگویم:
- حیف!
- واقعاً؛ هنوز هم چوب همین فعالیت ها رو می خوره. الان توی همین نمایشگاه می خواست کارهاش رو ارائه بده؛ اما به کارهاش مجوز ندادن.
- رشته اش چیه!؟
- مجسمه سازی؛ کارهاش محشره باید ببینی.
- چرا بهش مجوز ندادن؟
- سرش درد می کنه واسه دردسر. موضوع کارهاش مربوطه به کمپین چندماه پیش بود. هیچ چی دیگه تمام زحماتش به باد رفت.
باز صدا از بیرون اتاق آمد. از"بلا می سر" گفتن فهمیدم ماجان برگشته. دلم هوایش را کرده بود. مادرم صدایم زد. سریع گفتم:
- شرمنده نیکی جون. ماجان از شمال برگشته.
مامان دوباره صدا زد. نیکی گفت:
- باشه عزیزم. می بینمت.
ماجان با دیدنم، دستش را باز کرد و با زبان مازنی اش، قربان صدقه ام رفت. وقتی می آید، خانه را بوی آلوخشک بر می دارد. تنش بوی خوشی می دهد؛ بوی ریحان، بوی بهار نارنج، بوی... بوی... نفس عمیقی کشیدم؛ بوی شیرین آرامش.

۵

نانه، بافتنی اش را سر انداخت. هنوز نرسیده چند رج هم بافته بود! پرسیدم:
- چی می بافی نانه؟
- شال گردن.
روسری سه گوشش را روی شانه انداخت. همیشه موها و ابروهایش را رنگ می کند؛ پرکلاغی. همیشه ابروهایش را تابه تا برمی دارد. دُم ابروی سمت راستش همیشه بلندتر از سمت چپش است.
پرسیدم:
- واسه کی؟
- تو.
- من!؟ واقعاً!؟
به علامت تایید سرش را تکان داد و به رویم لبخند زد. پرسید:
- رنگش رو دوست داری؟
یشمی! اسب پیش کشی را که دندان هایش را نمی شمارند. حالا چه فرق می کند، سبز، آبی یا قرمز!
- خیلی قشنگه. ممنون.
یادم است آن روز، شالی که دور گردن ات پیچیده بودی، چقدر چشمم را گرفت. رنگ سرمه ای برّاقی داشت. دست بافت،با یک طرح پیچ در وسط. نرم و لطیف. گفتم:
- هدیه ست؟
با سر جواب مثبت دادی.
- از طرف کی؟
جواب ندادی؛ موذیانه فقط نگاهم کردی. داشتی کلافه ام می کردی با سکوتت. لبخندی توی چشم هایت هی می رفت و بر می گشت. شال را کمی بالاتر گرفتی تا لبخند موذیانه ات را هم پنهان کنی. آهسته اسمی را گفتی و پشت آن شال نامفهوم اسمی را شنیدم. اصلاً به عمد آرام و نامفهوم گفتی که بیشتر کلافه ام کنی. من هم بیشتر از این نپرسیدم.
نانه، موهایش را بافت. انگشت دستهایش را ترق ترق شکست. بعد دوباره کارش را از سر گرفت. کاموا را دور انگشت تاباند و یک لحظه ایستاد. پرسید:
- دوتا پیچ بندازم وسطش یا یه پیچ؟
- دوتا پیچ.

۶

عمه مهتاج آمده بود ماجان را ببیند.
با دل پُری آمده بود. در اصل آمده بود گلایه کند. رو کرد به مامان:
- سوری جون، دلتون رو بذارین تو دلدونتون و حرف رو یکی کنید. این که نشد هر روز یه سازی می زنید!
مامان سینی چای را گذاشت روی میز و نشست.
- چی کار کنیم مهتاج جون؛ مشکلات که یکی دوتا نیست!
عمه توپش پُر بود!
- یه روز به سیامک می گین یه زمین پیدا کنه، بیچاره کلی وقت می ذاره، به کلی آشنا و غریبه رو می ندازه، زمین خوب و مناسب پیدا می کنه؛ پای قرارداد خان داداشم می زنه زیرش می گه پشیمون شدیم. می گه آپارتمان با وام و اقساط بلند مدت می خوایم، باز کلی سیامک می گرده، می گه اینجا به درد نمی خوره یه جای دیگه!
- می دونم؛ اما خودت می بینی که؛ هربار یه سنگی می افته جلو پامون.
عمه گوشش بدهکار این حرف ها نبود.
-الانم سر این زمین، باز بازی همیشگی رو دراوردین! قراره این زمین رو بخرن؛ من از سیامک خواستم خان داداشم رو بجای آقاضیاءشریک کنه. من دلم می خواد بعد از عمری دربه دری بالاخره یه آپارتمان بتونید واسه خودتون دست و پا کنید. بد شماهارو که نمی خوام.
انگار جان عمه به لبش رسیده بود. یک نفس ادامه داد:
- من خان داداشم رو می شناسم؛ زیاد دل دل می کنه. اینقد این دست و اون دست می کنه که موقعیت هاشو از دست می ده. تو باهاش حرف بزن بلکه این بار از خر شیطون بیاد پایین و برای یه بارم شده عقلشو بده دست سیامک و...
- راستش ما فعلاً یکم بدهکاریم. می ترسیم دست به این پول بزنیم کم بیاریم، بعد بمونیم با بدهکاری و کلی قرض و قوله. اگرنه از خدامون بود. اما من با محمود حرف می زنم بببینم چی می گه.
ماجان، مامان را از دست غرولندهای عمه نجات داد. گفت:
- خواستگاری که قرار بود برید چی شد؟
عمه، نفس عمیقی کشید و تکانی به خودش داد. گفت:
- والا هرجا می ری یه ایرادی دارن که نمی شه چشم پوشی کرد. این یکی که خانوادش خوب و نوکیسه نبودن؛ خود دختره چنگی به دل نمی زد. خوب راستش کاوه یکم نظر بلنده؛ هر دختری به دماغش در نمیاد. می گه درسته اخلاق و خوبی مهمه؛ اما باید دختر یه کم شکل و رو هم داشته باشه بشه تحملش کنم! جوون ان دیگه.
- سه ساله دوره افتادید هفته ای سه جا خواستگاری می رید هنوز به دماغ گل پسرت کسی خوش نیومده!
- چی کار کنم مامان جون؛ انتخاب یه عمره؛ نمی تونم زورش کنم.
- این رفت و اومدها و دیدن هرروز یه دختر، به دهنش مزه کرده!
عمه با خنده، گفت:
- کاوه می گه؛ دخترهایی که خوشگلن، اخلاق ندارند، دخترهایی هم که اخلاق دارند زشتند!
بعد خودش باز از حرف پسرش ریسه رفت.
نمی دانم چرا عمه کوچکترین عیب های دخترهایی که برای پسرش در نظر می گرفت را می دید؛ اما حتی عیب های بزرگ پسر خودش را نمی دید!
ماجان هم نه گذاشت و نه برداشت گفت:
- آخر عاقبت مشکل پسند، پشگل پسند می شه!
چشم های عمه وق زد و دلخور ماجان را نگاه کرد.
- ماجان! منظورت منم یا پسرم؟
- هردو؛ روی هر دختری می رسین کلی عیب می ذارین.
عمه روتُرش کرد.
- خوبه والا.
به اتاقم رفتم. حال و حوصله یکی به دو کردن مادر و دختر را نداشتم.
دار قالی کوچک را جلوی رویم گذاشتم. به نقشه نگاهی انداختم. نخ قرمز را کشیدم و شروع کردم.

۷

حصیر را در ایوان انداختیم. نانه نگذاشت داخل اتاق چمبرک بزنم. گفت:
- دلت می آد تو این هوا بشینی کنج خونه و غمبرک بزنی!
پشتی ای برای خودش آورد و پشت کمرش گذاشت. آخیش بلندی گفت و بافتنی اش را دست گرفت. پرسید:
- آخرین رج، زیر بود یا رو؟
ابرویی بالا انداخت و شروع کرد.
برگه ها روبه رویم بود و فکر کردم چه گُلی بکشم؟ نانه یک دانه عناب برداشت و تعارفم کرد. از دستش گرفتم. دانه عناب خودش در مشتش بود که گفت:
- پدر خدابیامرز منم ته عمارت رو خلوتگاه خودش کرده بود؛ مثل زیرزمین اینجا.
این را قبلا گفته بود. گفتم:
- نانه از اون پسره بگو... همون که...
با همان برق در چشم ها که گفت"آره عاشق شدم"نگاهم کرد؛ فهمیدم نیاز به یادآوری نیست.
دانه ی عناب را نزدیک دهانش برد؛ اما میانه ی راه پشیمان شد. دوباره برگرداند سمت ظرف. گفت:
- تازه به اون محله اومده بودند. از فرانسه برگشته بودند. باباش حاخام بود. قرار بود تو کنیسای محله ما مراسم مذهبی اجرا کنه. همون جا بود که حانان رو دیدم.
- پس اسمش حانان بود؟
- آره حانان.
بعد همان برق چشم ها و همان لبخند.
- خوب بعدش؟
- اولین بار، بعد از تموم شدن مراسم، تو حیاط کنیسا دیدمش. با اون کیپایی که روی موهای مجعدش گذاشته بود. پسر بیست و شش ساله ای که اخلاق و باورهای عجیبی داشت؛ یک آدم مذهبی پایبند به سنت های دینی، توی تمام مراسم ها کنار پدرش، عمو شیث بود. می خواست دنباله روی پدرش بشه. می خواست خودش رو وقف تورات و کنیسا کنه. می گفت... نه بهتره درباره عقایدش بعداً بگم. می خوام اولین دیدارمون رو برات کامل تعریف کنم. چی می گفتم؟! حرف توی حرف شد!
یک چشمش را ریز کرد و سریع گفت:
- آهان... صبر کردم حرفش با پدرم تموم بشه. بعد پدرم و عمو شیث رفتند تو ایوان نشستند. رفتم جلو. سلامش کردم. به رویم لبخند زد و با سر جواب سلامم رو داد.
گفتم:
- من دختر...
- می دونم؛ تو تمام مراسم زیر نظرت داشتم.
متعجب نگاهش کردم؛ اصلاً متوجه نشده بودم! پرسید:
- شربت می خوری؟
- نه ممنون.
- می خوای بریم بشینیم روی اون سکو؟
دنبالش رفتم. خوب حالا از کجا و چه بگویم؟ که خودش شروع کرد:
- دلم می خواد سازهای عمو ایلیاس رو از نزدیک ببینم.
- بیا یه روز خونه مون ببینی.
- قرار شده بیام پیش پدرت برای یاد گرفتن ساز.
- چه سازی؟

نظرات کاربران درباره کتاب شُوفار

خیلی ابتدایی و ضعیف بود👎👎
در 2 سال پیش توسط dan...ika