فیدیبو نماینده قانونی انتشارات برکه خورشید و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب سهم ما

کتاب سهم ما

نسخه الکترونیک کتاب سهم ما به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۱۵,۰۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب سهم ما

ستاره دختر نوجوانی که از محیط بسته و خشک خانواده روزنه‎‌ای به دنیای پر شر و شور جوانی پیدا می‌کند، پا به دنیایی می‌گذارد که حتی در رویاهایش هم آنچنان هیجان و عشقی را تصور نمی‌کرد. دنیایی که می‌تواند تمام امیدها و آرزوهای یک جوان ساده را در میان رنگ و لعاب خودش ببلعد...

ادامه...

بخشی از کتاب سهم ما

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



فصل اول

صدای کلید که توی قفل می چرخد باعث می شود خواب سبک بعد از ظهر از سرم بپرد. از همان جا روی تخت خوابم که دراز کشیده ام، سرک می کشم. لای در اتاقم باز است. مامان روی مبل اتاق نشیمن، جلوی تلویزیون نشسته. موهای کوتاهش را که قبل از ناهار با بیگودی پیچیده بود، باز کرده و حالا مشغول سوهان کشیدن ناخن هایش است. سرش را به سمت در خانه می چرخاند و می گوید: اردوان شب خونه خاله ات دعوتیم ها!
به جای اردوان صدای نازک و زنگ دار ستاره را می شنوم. هنوز هم بعد از سه سال صدایش خجالتی است و موقع سلام کردن به ما سرش را پایین می اندازد. حرصم می گیرد و با خودم می گویم: این هم از اداهاشه!
مامان زیر لبی جواب سلامش را می دهد، بی اعتنا و خطاب به اردوان حرفش را تکرار می کند. حالا از لای در اتاق اردوان را می بینم. قد بلند و هیکل درشتش تمام دیدم را پر می کند. شلوار جین مشکی و پیراهن خاکستری آستین کوتاه پوشیده. بوی ادوکلنش تا توی اتاقم می رسد. با بداخلاقی جواب مامان را می دهد: مامان جون خودت می دونی من حوصله خونه خاله و عمه رو ندارم. دیروز هم همین حرف رو زدی و همین جواب رو گرفتی. چرا به آدم پیله می کنی؟
مامان غرغر می کند. اردوان از جلوی در اتاقم رد می شود، ستاره هم به دنبالش، با سر فرو افتاده و لبخند محو. مانتو نازک سفید رنگی پوشیده و موهای بلند و خوش حالتش از زیر شال آبی رنگ و بزرگش روی شانه هایش ریخته اند. نگاه پر حرص و عصبانی مامان را که روی ستاره و اردوان خیره مانده، می بیینم و صدای در اتاق اردوان که محکم به هم می خورد و بسته می شود را می شنوم. می دانم حالا مامان به سراغ من می آید تا حرص و ناراحتی اش را بیرون بریزد. هنوز دو ثانیه نگذشته که در اتاقم باز می شود. موهای فر خورده و کوتاه مامان روی هوا موج می خورد. توی یک دستش چند تا بیگودی گرفته و با دست دیگرش شیشه لاک قرمز رنگ را تند تند تکان می دهد. در حالی که خودش را روی صندلی میز کامپیوتر من ول می دهد، می گوید: فکر می کنی اینها هم زن خونه و زندگی می شن؟ آهان بفرما! ساعت سه بعد از ظهر معلوم نیست دختره به ننه باباش چی گفته که با این سر و شکل اومده بیرون!
توی تختم غلتی می زنم و می گویم: صندلی رو شکستی مامان. گشنمه!
- ای کوفت بخوری. انوش بی شوخی باید یه فکری به حال خودت بکنی ها! شدی دو برابر من... دیگه از این در تو نمیای!
چشم هایم را محکم به هم فشار می دهم و می گویم: اگه نمی ذاری چیزی بخورم، پس برو بذار بخوابم!
مامان از جایش بلند می شود اما از اتاق بیرون نمی رود. سه چهار تا بیگودی تو دستهایش است و سه چهار تا هم روی سرش. نزدیک تر می آید و لبه تخت خوابم می نشیند. به زور لای چشمهایم را باز می کنم. مامان بازویم را تکان می دهد و با لحن دوستانه ای می گوید: چی شده باز اخلاق نداری؟ با ساسان حرفت شده؟
بازویم را از زیر دستش بیرون می کشم. سرم را توی بالشم فرو می برم و می گویم: نه بابا!
- خوبه خوبه! من بچه ام رو نشناسم؟ پس چرا از دیروز دوباره هر چی گیرت میاد می ریزی تو شیکمت؟ چرا اخلاق نداری؟ صد بار گفتم ولش کن بره، گور پدرش هم کردن!
جواب نمی دهم. نیم ساعتی مامان بدون حرف لبه تختخوابم می نشیند. انگار او هم توی فکرهای خودش غرق شده. تقی در اتاق اردوان باز می شود و بعد صدای اردوان که داد می زند: مامان من رفتم.
مامان هراسان از جایش می پرد. هنوز به در اتاقم نرسیده که داد می زند: وایستا ببینم. شب میای یا نه؟ خاله ات منتظرته. می گفت دلم واسه اردوان یه ذره شده!
اردوان جواب می دهد: مامان کشتی من رو! باشه حالا ببینم.
صدای ریز سرفه ستاره و بعد خداحافظی اش را می شنوم. این بار مامان با لحن مهربان تری جواب می دهد: خداحافظ دخترم!
آن روز به زحمت جلوی خودم را می گیرم تا کامپیوترم را روشن نکنم و توی اینترنت نروم. اما می دانم که فقط یک روز می توانم جلوی خودم را بگیرم و فردا صبح چشمم را باز نکرده، جلوی میز کامپیوترم نشسته ام و صفحه ای میل هایم را زیر و رو می کنم تا پیغام یا ای میل جدیدی از ساسان پیدا کنم.
***
باز دنیا دارد دور سرم می چرخد. دروغ می گوید! این مثل روز برایم روشن است. ولی نمی توانم چیزی را ثابت کنم. برنامه چت را می بندم و با حرص روی گزینه turn off روی صفحه مانیتور کلیک می کنم. پاهایم را به زمین فشار می دهم تا صندلی چرخ دار سه متری به عقب سر بخورد. گرمب صدای برخورد چرخها را با دیوار پشت سرم می شنوم و ناخودآگاه خودم را جمع می کنم. لای در باز می شود و اردوان با خنده می گوید: ترکیدی؟
انگار منتظر تلنگری هستم تا واقعا بترکم! با بیشترین قدرتم جیغ می زنم: به تو چه؟ برو بیرون!
با صدای بلندتری که تا حد جنون کفری ام می کند می خندد و می گوید: ای بابا... باز تو چرا اعصاب نداری؟
بدون آن که از روی صندلی بلند شوم، به سمتش می چرخم. با سر و روی اصلاح کرده و براق، پیراهن مردانه آبی و شلوار جین، تمیز و مرتب جلوی در ایستاده. خیلی سر حال و قبراق به نظر می رسد و این برای من که از عصبانیت در مرز جنون هستم، بیش از همه چیز ناراحت کننده است. بوی ادوکلنش توی اتاقم پیچیده و نمی دانم چرا باعث دل آشوبه ام می شود. با نفرت توی چشمهایش نگاه می کنم و می گویم: تو برو به ولگردی هات برس!
بدون این که خم به ابرو بیاورد، جواب می دهد: چشم! ولی تا وقتی که من برمی گردم سعی کن از تو اینترنت یه شوهر خوب واسه خودت پیدا کنی. پیر دختر شدی رفت ها! راستی اگه ستاره زنگ زد، بگو رفتم دندون پزشکی. حواست هست؟
انگار از ته گلو آتش می گیرم که جیغ می زنم: به من چه که دروغ بگم؟! همین دیروز باهاش خوب بودی. حالا دوباره خوشی زده زیر دلت؟ به من چه؟ مامان! بیا این دیوونه رو از اتاق من بنداز بیرون!
اردوان به حالت فرار از لای در کنار می رود ولی صدایش هم چنان از توی راهرو به گوشم می رسد که می گوید: تمامش علائم ترشیدگیه! ضعف اعصاب... حالت تهاجمی... گرایش به سمت خرافات و جادو و جنبل و پناهندگی به اینترنت!
بغض گلویم را فشار می دهد. سی و سه سالم شده و بیشتر دوستانم ازدواج کرده اند ولی تعداد زیادی هم هستند که هنوز ازدواج نکرده اند و توی خانه پدر و مادرشان هستند. با خودم فکر می کنم آنها هم مشکل من را با خانواده شان دارند؟ آیا صدف و مریم هم دائم از خواهر و برادر کوچکتر یا بزرگترشان زخم زبان و کنایه می شنوند؟ اصلا چرا باید نسبت به این حرفها حساس باشم؟ مگر اردوان همان برادر کوچک خودم نیست که از سن سیزده سالگی ام که او به دنیا آمد، عاشقش بودم و نسبت بهش احساسی مادرانه داشتم و همیشه در کنارش بودم؟ چرا باید حرفها و شوخی های مسخره اش را این قدر جدی بگیرم؟ صدای خفه بسته شدن در، خبر از رفتن اردوان می دهد. روی صندلی می چرخم و به صفحه سیاه مانیتور زل می زنم. به یاد دروغ هایی می افتم که همین چند دقیقه پیش روی صفحه مانیتور خوانده بودم. با نفرت لب هایم را جمع می کنم و بدترین فحشی را که از ذهنم می گذرد به زبان می آورم و هم زمان با ترس و لرز به سمت در اتاق می چرخم مبادا مامان صدایم را شنیده باشد. حدسم درست بوده و مامان طبق عادت همیشگی اش که دائم نگران من است و تقریبا تمام گفتگو های تلفنی ام را زیر نظر دارد، الان هم ناگهان از پشت در اتاق سرک می کشد. موهایش را محکم به عقب کشیده و مثل همیشه با کش نازک سیاه رنگی جمعشان کرده. موهایش خیلی کوتاه است و بیشترش از زیر کش در رفته و به دور گردن نازکش چسبیده اند. صورت لاغرش بی آرایش رنگ پریده است ولی لپهای سرخ و مرطوبش نشانه شادابی و خوشحالی اش هستند. چشم های درشتش مثل همیشه نگران به نظر می رسد. با چشم های درشت تر از معمول نگاهم می کند و بدون حرف وارد اتاق می شود. قبل از آن که اعتراضی بکنم، هیکل تپل و کوتاهش را که بر عکس صورت لاغر و گردن باریکش توی چشم می زند، با خستگی روی تخت می اندازد و می نشیند. دستمال گردگیری از دستش روی تخت می افتد. با اعتراض می گویم: مامان باز گوش وایستاده بودی؟ این کارت خیلی بده ها! نچ نچ نچ!
لبهای نازکش را جمع می کند و چانه کوچک و مثلثی اش زیباتر به نظر می رسد. مستقیم توی چشمم نگاه می کند. چین کوچکی به ابروهای باریک و بلندش می اندازد و با لحن سرزنش آمیزی می گوید: بله در افشانی هاتون رو هم شنیدم! بی تربیت!
با حرص پاهایم را روی زمین می کوبم و می گویم: تو که گوش وا می ایستی که بی تربیت تری! ساسان بهم دروغ می گه مامان! الان به هم زدیم. مگه سودابه تو فالم نگفته بود تا آخر این ماه همه چیز معلوم می شه؟ بفرما!
مامان صاف روی تخت می نشیند و با نگرانی می پرسد: چی شد؟ پس خواستگاری آخر هفته چی میشه؟
با یاد آوری این موضوع بیشتر از پیش بغض توی گلویم جمع می شود و بدون این که جوابی داشته باشم، شانه هایم را بالا می اندازم!
مامان دستمال گردگیری چرک و نمدار را از کنار دستش برمی دارد و با حرص روی پاهایش می کوبد و می گوید: یه ذره سیاست نداری دختر! این چندمیه بابا؟ شاید ایراد از خودته؟
جمله آخر را با کنایه می گوید و از جایش بلند می شود. در حالی که از اتاق بیرون می رود، زیر لب غرغر می کند: یعنی یه نفر آدم تو این دنیای بی در و پیکر پیدا نمیشه که تو بتونی باهاش کنار بیای! یه ذره سیاست زنانه نداره دختره... آخرش می مونی بیخ گیس من. این خط، این نشون!
بغض توی گلویم دارد خفه ام می کند. با ناامیدی به صفحه موبایلم نگاه می کنم. هیچ پیغام یا تلفنی از ساسان روی آن نیست. آه می کشم و به آخرین فالی که سودابه برایم گرفته بود، فکر می کنم. تمام این مراحل را از قبل برایم پیش بینی کرده بود و این هم آخرش! با خودم فکر می کنم: ولی گفته بود تا آخر این ماه درست میشه! مگه میشه؟ اشتباه گفته؟ باید برم پیش فریبا! فال اون دیگه ردخور نداره.
چند ماهی می شد که با ساسان آشنا شده بودم. توی اینترنت با هم آشنا شده بودیم. چند روزی چت کرده بودیم و بعد شماره تلفن هایمان را رد و بدل کردیم. بعد هم یک قرار ساده توی کافی شاپ! مامان مثل همیشه در این جور مواقع ساده لوحانه فکر می کرد و من را به جلو هل می داد: برو مادر! شاید بخت و اقبال تو هم یه جای دنیا باشه و این جوری پیداش کنی! این روزها خیلی از جوونها تو اینترنت آشنا میشن و بعد هم ازدواج می کنن. اوووه از این سر دنیا به اون سر دنیا! همین سوزی دختر لیلی خانوم مون رو یادته؟ اون هم همین طور شوهر کرد دیگه! اونم چه شوهری. اوفففف! عالی، عالی... تو امریکا... حالا چه خونه و زندگی داره بیا و ببین!
ظاهر ساسان از آنچه که فکر می کردم و خودش برایم تعریف کرده بود، خیلی بهتر بود. قد بلند و چهار شانه بود. پوست خوش رنگ سبزه و چشم های سیاه درشت داشت و روی هم رفته خوش تیپ بود. از همان نگاه اول به قول مامان دلم براش رفته بود. شغل و کارش هم آن طور که می گفت عالی بود و وضع مالیش توپ. کارش توی دوبی بود ولی خودش گفته بود که برای شش ماه به شرکتی که در تهران دارند منتقل شده تا به بعضی کارها در اینجا نظارت کند. به نظر خودم من و ساسان اصلا به هم نمی آمدیم. قد من کوتاه نبود. حتی به نسبت دوستانم قد بلند هم به حساب می آمدم اما با این هیکل تپل مپل کنار او اصلا به چشم نمی آمدم. شغل و کار و حتی تحصیلات بالایی هم نداشتم. مامان بهم دلداری می داد و می گفت: غلط کرده پسره. از خداش هم باشه! تو چشمات سگ داره! گیرم یه کم تپل باشی، به جاش قدت بلنده! ماشالله صورتت هم که مثل قرص ماه می مونه. همین چشم های سیاه و بادومی تو کافیه که نفس هر پسری بند بیاد! لب و دهنت هم که یکی ندونه فکر می کنه از همین گند و کثافتا تزریق کردی. اون قدر که قلوه ای و خوش فرمه! بابا یه کم اعتماد به نفس داشته باش! ندیدی دخترهای امروزی مثل گرگ هستن؟ دور از جون شبیه میمون می مونن ولی خدا رو بنده نیستن اون قدر افاده دارن! صد جورم عمل می کنن. والا نمی شه تو روشون نگاه کنی! خدایا توبه!
بعد از اولین قرار مطمئن بودم که دیگر از ساسان خبری نمی شود ولی بر خلاف انتظارم تماس هایش دو برابر شد. به قول مامان: خدا رو چه دیدی... خوب کپلها هم نمک دارن!
و بالاخره یک شب که با هم قرار گذاشته بودیم، پیشنهاد ازدواج داد. داشتم از خوشحالی بال در می آوردم. اصلا باورم نمی شد. برای آخر ماه قرار خواستگاری را گذاشتیم. مامان از من ذوق زده تر بود. آن قدر به تلاش و تکاپو افتاده بود که نگو و نپرس! تمام خانه را از زیر و رو مرتب کرد. رومبلی ها را عوض کرد و برای دو طرف هر کدام از مبلهای بزرگ سالن یک جفت آباژور نو خرید. حتی همه اتاق ها را یک بار ریخت بیرون و دوباره چید. اردوان طبق معمول همیشه تمام این جریانات را با دید طنز و تمسخر نگاه می کرد. بابا هم اصلا کاری به این کارها نداشت. صبح می رفت و شب می آمد. ولی من و مامان حال و هوای دیگری داشتیم. داشتم به حرفهای مامان اعتقاد پیدا می کردم و کمی اعتماد به نفس می گرفتم که باز این جریان پیش آمد.
دو هفته پیش بود که ساسان زنگ زد و گفت: برای کار مهمی باید برگردم دوبی! ولی قول می دهم زود کارم رو انجام بدم و بیام!
همون موقع دلم هری ریخت. نمی خواستم وابسته و ضعیف به نظر برسم ولی وقتی ازش پرسیدم: ساسان کی بر می گردی؟ صدایم التماس آمیز بود و می لرزید. ساسان هم که متوجه لرزش صدایم شده بود، خنده اش گرفت ولی به روی خودش نیاورد و با لحن مهربانی گفت: زود! نترس! قول می دهم. برای روز خواستگاری خودم رو می رسونم.
روز آخر موقع خداحافظی گفت: انوشه جون موبایلم رو می برم اما جواب نمیدم... خیلی گرون میفته! به جاش هر روز برات ای میل میدم.
به جز شماره گوشی موبایلش شماره تماسی از او نداشتم و حالا فقط از طریق اینترنت با هم در ارتباط بودیم. هر بار که با هم چت می کردیم به بهانه ای از آمدن طفره می رفت. آخر ماه هم آمد و گذشت و خبری از برگشتن ساسان نشد. غرغر های مامان بیشتر از دروغ های ساسان اعصابم را به هم می ریخت. چند روز قبل که با هم چت می کردیم، گفته بود: آخر همین هفته با مادرم برمی گردم ایران... اون موقع دوباره قرار خواستگاری رو می ذاریم!
و حالا امروز.... باز برگشتنش به هم خورده بود. این بار حتی بهانه ای نیاورده، وعده و وعیدی هم نداده بود و خیلی ساده گفته بود: فعلا نمی تونم بیام!
به یاد حرف اردوان افتادم که می گفت: کی می خواد عقل بیاد تو کله ات؟ تا وقتی این قدر ساده و هالویی، همین بلا ها هم سرت میاد!
همیشه از این حرفش کفری می شدم و کارمان به جنگ و دعوا می کشید ولی امروز به این حرفش ایمان آورده بودم. صدای مامان که از آشپزخانه صدایم می زد، باعث شد از گرداب افکارم بیرون کشیده شوم. صدای تق و توق دیگ و کف گیر بلند شده بود.
- انوشه بیا ناهار.
با شنیدن سر و صداها متوجه قار و قور شکم خالی ام شدم. مثل اکثر مواقعی که اعصابم خرد بود یا از چیزی ناراحت بودم، امروز هم بیشتر از همیشه احساس ضعف و گرسنگی می کردم. برای لحظه ای احساس خوشی بی حدی ته دلم را پر کرد! فورا از جایم بلند شدم و در حالی که تند تند به سمت آشپزخانه می رفتم، داد زدم: مامان ناهار چیه؟
- بوش خونه رو برداشته. یعنی نفهمیدی؟ عاشقی یا دماغت کیپه؟!
حال و حوصله شوخی نداشتم. بالای سر قابلمه خورش قورمه سبزی ایستادم. نوک قاشق را آرام توی خورش فرو بردم و در حالی که چشمهایم را می بستم، با لذت هر چه تمام تر خورش را مزه کردم. با پشت دستی مامان چشمهایم باز شد و برق از سرم پرید.
- ناخنک نزن... بقیه هم می خوان از این غذا بخورن. مثل آدم بکش تو بشقاب و برو بشین سر میز!
با دلخوری از گاز و قابلمه ها کناره گرفتم و مامان که حالا خودش به جای من ایستاده بود و با همان لذت خورش را مزه می کرد، چشمهایش را بست و زیر لب گفت: به به چی پختم! دستم درد نکنه!
صندلی چوبی پشت میز ناهارخوری آشپزخانه را با گوشخراش ترین صدای ممکن بیرون کشیدم و می خواستم پشت آن بنشینم که صدای زنگ تلفن بلند شد. مامان که حالا در حال کشیدن پلو توی دیس بود، ناگهان هول زده برنج داخل کف گیر را روی کابینت خالی کرد. هاج و واج نگاهش کردم و بعد در حالی که برای جواب دادن به تلفن از آشپزخانه بیرون می رفتم، گفتم: چی شد ترسیدی؟
مامان دستش را روی قلبش گذاشت و گفت: آره! هری دلم ریخت!
رنگ صورتش مثل گچ سفید شده بود! ته دلم نور امیدی بود که پشت خط ساسان باشد. با این که از وقتی که به دوبی برگشته بود تلفنی با هم تماس نداشتیم ولی بی خود و بی جهت امیدوار بودم و با قدمهای بلند به قول مامان، به سمت تلفن شلنگ تخته انداختم. قبل از برداشتن گوشی سرفه کردم و بعد گوشی تلفن را برداشتم و با لحنی که سعی می کردم خیلی خونسرد و بی تفاوت به نظر برسد، گفتم: بفرمایید!
صدایی که آن سوی خط جوابم را داد، هیچ شباهتی با لحن و صدای ساسان نداشت. صدای مرد، موقر، بسیار جدی و رسمی بود. صدایش باعث دلشوره ام می شد.
- منزل آقای ملکان؟
- بله؟
حالا مامان هم از آشپزخانه بیرون آمده بود. در حالی که دست هایش را با دستمال آشپزخانه خشک می کرد و جلو می آمد، با ایما و اشاره پرسید: کیه؟ با کی کار داره؟ بگو اردوان نیست... موبایلش رو بگیرن!
مردی که پشت خط بود با اردوان کار نداشت.
- خودشون تشریف دارن؟
با تکان سر به مامان فهماندم که با اردوان کار ندارند. گفتم: آقای ملکان منزل نیستند. با محل کارشون تماس بگیرید. مرد مکث کوتاهی کرد و با لحن محتاط تری پرسید: شما با اردوان ملکان چه نسبتی دارید؟
ناگهان دلم هری ریخت و برای اولین بار منظور مامان را از این که گاهی می گفت: "دلم گواهی بد میده" را با تمام وجود حس کردم. با احتیاط گفتم: من خواهرش هستم. شما؟
- من از کلانتری تماس می گیرم. شما باید تشریف بیارید بیمارستان....
جای معطلی نبود. گوشی تلفن را روی دستگاه کوبیدم و با صدایی که به گوش خودم هم بلندتر از حد معمول به نظر می رسید، رو به مامان فریاد زدم: بدو مامان... نمی دونم اردوان چی کار کرده... از کلانتری زنگ زدن... الان بیمارستانه!
مامان با رنگ پریده و چشمهای نگران توی صورتم دقیق شد و گفت: کی بود؟ از کجا بود؟
در حالی که به زور به سمت در ورودی هلش می دادم ، گفتم: از کلانتری بود. مامان... تو رو خدا بجنب!
در حالی که تند و تند شال و کلاه می کردیم، سوالهای مشابهی را از هم می پرسیدیم: چی شده؟ تصادف کرده؟ نکنه زبونم لال... وای شاید زده به یکی!
به اینجا که رسیدم مامان که جلوتر از من از پله ها پایین می دوید، برگشت به من نگاه کرد و با عصبانیت گفت: لال شده بودی چهار تا سوال بکنی؟ یالله شماره کلانتری رو بگیر من حرف بزنم... بعد هم باید به بابات زنگ بزنیم... خدایا حتی نمی دونم چه خاکی به سرم شده... توکل به تو!
تا سر کوچه دویدیم. در حالی که جلوی اولین تاکسی را می گرفتم، داد زدم: دربست!
توی تاکسی شماره کلانتری و بیمارستانی که مامور کلانتری گفته بود را پشت هم یکی بعد از دیگری می گرفتم. هر دو اشغال بودند. بالاخره بعد از صد بار شماره گرفتن و بوق اشغال شنیدن، موفق شدم بیمارستان را بگیرم. مامان که کنار پنجره نشسته و با حالتی کلافه تمام سر و گردنش را از پنجره بیرون برده بود، صورت خیس از عرقش را به سمت من برگرداند و با عصبانیت گفت: گرفتی؟ گوشی رو بده به من!
گوشی را از دستم قاپید. حالا فقط صحبتهای یک طرفه مامان را می شنیدم و نمی توانستم جلوی تپش قلبم را که هر لحظه بالا می رفت، بگیرم.
- سلام خانوم... من مادر اردوان ملکان هستم... آوردنش این بیمارستان. بله! بله من مادرش هستم. نه خانوم هرچی هست به خود من بگید.
پنج تا انگشت مامان توی رانم فرو می رفت.
- خانوم جون قربونت برم، دارم نصف جون می شم. د بگو دیگه! به کسی زده؟ خوب کی؟ می خواید گوشی رو بدم به خواهرش؟ ولی آخه چرا با من حرف نمی زنید؟ ها؟
دستم را روی دست مامان گذاشتم. پوست صورتش سفید شده و کیسه های زیر چشمهایش به وضوح باد کرده و می لرزیدند. با التماس توی گوشی جیغ زد: خدایا صبرم بده... خدایا اینا چی می گن؟ ای داد!
گوشی را به آرامی از دستش بیرون کشیدم. تماس قطع شده بود. هر چقدر مامان را تکان می دادم و سوال می کردم، جواب درستی نمی داد. خودم هم حال درستی نداشتم. دست هایم یخ کرده بودند و بدترین اتفاقات ممکن در ذهنم رژه می رفتند. با ناامیدی از مامان پرسیدم: آخه چی گفتن؟ تصادف کرده یا به کسی زده؟
مامان مات و مبهوت نگاهم کرد و گفت: نمی دونم به خدا... گفت باید بیاین اینجا!
با همان دستهای یخ کرده و لرزان برای بار دوم شماره بیمارستان را گرفتم. این بار خط بیمارستان آزاد بود و همان بار اول موفق به برقراری تماس شدم. زنی با صدایی که به زحمت شنیده می شد، به تلفن جواب داد. هراسان از این که بار دیگر تلفن قطع بشود، گوشی را به دهانم چسباندم و توی آن داد زدم: اردوان ملکان تو اون بیمارستانه؟
زن مکثی کرد که به نظرم طولانی بود. بعد هم تک سرفه ای تحویلم داد. طاقتم داشت تمام می شد. می خواستم برای بار دوم سوالم را تکرار کنم که زن با همان آرامش اولیه پرسید: شما مگه الان تماس نگرفتید خانم؟ چه نسبتی با ایشون دارید؟
بی معطلی جواب دادم: خواهرشم.
- باید تشریف بیارید اینجا... تلفنی نمی تونم توضیحی بدهم.
بیشتر از پیش نگران شده بودم. با التماس گفتم: خانوم تو رو خدا به من بگید... تصادف کرده؟ حالش بده؟ به کسی زده؟ کسی رو کشته؟ بردنش زندون؟ تو رو خدا یه جواب درست بدید.
زن با لحنی که به نظرم کمی دستپاچه بود، گفت: پس چند لحظه گوشی خدمتتون باشه!
کمی امیدوار شدم و با قدردانی گفتم: مرسی!
صدای صحبت هایشان به طور نامفهوم توی گوشی می پیچید. بالاخره زن برای بار دوم گوشی را برداشت و گفت: شما دارید تشریف میارید بیمارستان؟
مطمئن بودم حالی که در آن لحظه دارم فاصله ای با سکته ندارد. به سختی نفس کشیدم و گفتم: بله.
زن به آرامی گفت: یه دختر خانومی با ماشین به برادرتون زدند... متاسفانه برادرتون اردوان ملکان به رحمت خدا رفتند. اون خانوم الان همراه مامورهای کلانتری تو بیمارستان هستند و دارن بازجویی می شن. خانوم ملکان تسلیت می گم.
اتاقک ماشین چند بار دور سرم چرخید. بعد از آن صورت رنگ پریده و پرسشگر مامان را جلوی صورتم می دیدم که عقب و جلو می رفت و با سماجت سوالی را تکرار می کرد: چی شده؟ چی شده؟
دستم را جلوی صورتم گرفتم. چند بار چشمهایم را بستم و دوباره باز کردم. چشمهایم را به هم فشار دادم. همه چیز سر جایش بود. صد بار دهانم را باز کردم تا این خبر شوم را به مامان بدهم ولی نتوانستم. یعنی برادر کوچکم که همین یک ساعت پیش آن طور تر و تمیز و ادوکلن زده با من شوخی کرده و از خانه بیرون رفته بود، حالا مرده بود؟ این جمله به اندازه ای باور نکردنی بود که امکان نداشت بتوانم آن را حتی پیش خودم تکرار کنم، چه برسد به این که دهانم را باز کنم و آن جمله نحس را به مادرم بگویم. مامان که حالا از شدت نگرانی عصبی شده بود، فریادزنان بر سرش می کوبید و چیزهایی می گفت: ای خدا! یکی به من بگه چه خاکی به سرم شده؟ الهی خیر نبینین که دارین منو دق کش می کنین... اردوان من چی شده؟ هان؟ انوشه لال شدی؟ اردوان چرا بیمارستانه؟ خوب بگو بی انصاف! تصادف کرده؟
به مامان نگاه کردم و باز دهانم را باز کردم تا جوابی که کمی آرامش کند، به او بدهم اما صدایی از گلویم بیرون نمی آمد و دهانم را بستم. بالاخره به بیمارستان رسیدیم و راننده تاکسی ماشین را جلوی در اورژانس متوقف کرد. همین قدر حواس داشتم که بلافاصله برای مامان که تاب و توان راه رفتن نداشت یک صندلی ویلچر از اورژانس بیاورم. در حالی که خودم جلو جلو می دویدم، صدای مامان را از پشت سرم می شنیدم که داد می زد: انوشه بدو مامان! زود خبر بگیر و بیا به من بگو اردوان کجاست.
سالن اورژانس بزرگ و خلوت بود. چند لحظه ای گیج و گم وسط سالن بی در و پیکر ایستادم. هنوز ته قلبم امیدوار بودم که اشتباهی رخ داده و اردوان برادر جوان و سالم من، زنده و شاداب جایی منتظرمان باشد. با چشم های نگران دنبال یک پرستار یا شخص دیگری که بتوانم اطلاعاتی از او کسب کنم دور و برم را جستجو می کردم که در بزرگ شیشه ای روبه رویم باز شد و چند مامور نیروی انتظامی به همراه دو پرستار زن وارد شدند. نگاهم به آنها خیره مانده بود ولی جرات این را نداشتم که قدمی بردارم و به آنها نزدیک بشوم. پشت سر آخرین مامور هم دختر باریک و بلندی وارد شد. با یک نگاه دختر جوان را شناختم. صورتش رنگ پریده و دور چشمهایش کبود بود و مثل گربه کتک خورده، قوز کرده بود. با خودم فکر کردم چقدر صورت ستاره ترسناک شده. در همان لحظه از مغزم گذشت: اردوان گفت اگر ستاره زنگ زد چی بگم؟!
ستاره لحظه ای سرش را بلند کرد و با دیدن من همان ته رنگی را هم که به چهره داشت، باخت!
تا آن روز هیچ وقت او را این قدر پریشان ندیده بودم. صورت گرد و زیبایش بی رنگ و رو و گونه هایش گود رفته بودند. دو حلقه بزرگ تیره زیر چشمهایش افتاده بود و موهای سیاهش دراز و بی حالت، از دو طرف توی صورتش ریخته بودند. مانتو بلند ساده و شلوار جین کهنه ای به پا داشت. یکی از مامورها مستقیم به سمت من می آمد و بقیه آنها به همراه ستاره همان جا متوقف شدند. پرستارها هم در حالی که با هم پچ پچ می کردند به سمت اتاق دیگری رفتند. ماموری که به سمت من آمده بود، سلام کرده و در حال پرسیدن سوالاتی بود که به نظرم بسیار بی ربط بودند. به جای جواب دادن به سوالش که پرسیده بود: اردوان ملکان دقیقا چه ساعتی از خانه خارج شدند؟ پرسیدم: برادرم الان کجاست؟

نظرات کاربران درباره کتاب سهم ما

سلام میشه کتابهای نشر شادان و نشر علی و نشر آریانا هم بذارین مطمئن باشین خیلی طرفدار دارن
در 1 سال پیش توسط www...b72
داستان خیلی کند پیش می‌رفت. شخصیت‌پردازی‌ها اغراق‌آمیز و خام بود.
در 2 سال پیش توسط Aban B
عالیه.
در 7 ماه پیش توسط بانو
خیلی قشنگگگگگ بود مرسی نویسنده عزیز
در 1 سال پیش توسط www...b72
کتابی بسیار جذاب و حرفه ای با کاراکترهای واقعی.. بسیار آموزنده برای پدر و مادر ها و دختران نوجوان... خسته نباشید میگم به خانم بیات
در 11 ماه پیش توسط حبیبه اکبری
رمان براساس سلیقه است ، این رمان تعلیق بالایی داشت و آموزنده برای جوانان بود .
در 8 ماه پیش توسط atefeh_khezli