فیدیبو نماینده قانونی نشر داستان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب توده پرنده‌ها

کتاب توده پرنده‌ها
با چشم‌های آبی گریان

نسخه الکترونیک کتاب توده پرنده‌ها به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۳,۶۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب توده پرنده‌ها

شا می­کشند سازهای زهی وَ صبحِ دَمان را مانند باران ز لب بر زمین می­ریزند بلوطِ خوب­رویان تقریر بنفشه گرداگرد رنگین­کمان می­چرخانند و دوباره بر شاه نشین می­ریزند اندکی بمان ما به سینه تو محتاجیم که خروس خوان حزین یاران از انتهای یال پروانه­ها شکست خوردیم وَ آن­ها از پلک­های­شان بر خاک مرطوب برای ما ماه غمگین می­ریزند از گوشه ابرویت هزار لاله برآید اگر سرجوخه آواز می­خواند و قدم می­زد. ایستاد. زنی که قرار بود تیربارانش کنند ماه­تابی بود که بر کلاله شرمگین می­ریزند سرجوخه فریاد کشید: جوخه! آماده برای شلیک/ سروِ کنار زن/ هدف [سربازها، تفنگ­های شان را به سروِکنار زن نشانه رفتند] آتش. صدا/ سکوت/ غبارگوگرد/ آتش­فشانی ازآسمان سبزآگین می­ریزند

ادامه...
  • ناشر نشر داستان
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.54 مگابایت
  • تعداد صفحات ۷۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب توده پرنده‌ها

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:




بانوی منقور

هیزم
وَ یک باروی ِکهن.
بانویِ من
کمان ِ ابرو
نزدیکی­هایِ پرستو بود.
آفتاب.
ماه تاب.
بارانِ ابرو
بانوی ِمنقور
زبان درکشیده با هیزم و کهکشانِ سوسن
وَ چندتا چندتا
برمی­خیزند وَ می­دوند
زمان ِ ابرو

آن­گاه پروانه­ها
پیله­های چند ضلعی ِخود را
بر شاه­توت­ها
آویختند
وَ با صدای بلند
گفتند:" ای آسمان ِابرو"

"اسب، گرفتار روزهای توست "
سبدهای چوبی را زنان
با انگورها
گوارا کنند
درخسوفِ زلف­های خیس
وَ ایوانِ تابانِ ابرو
مراد گفت: "سرو، آغشته بر قد توست" صحرا را مادیان ها درنوردیدند
(اکنون خورشید از کرانه برآید
و هیزم ارغوان کند بر شبان ابرو)

شعله­ها
زمان را
به شکل نارنج­های آجری
به زیر پای بانوی من
سنگ فرش می­کنند
وَ بیضه پرستوها
در آسمان زمستان ابرو

گفتم: "بانوی من"
مراد گفت:"بانوی من"
سنگ پشت هم گفت: "بانوی من"
و همه جا با " بانوی من بانوی من" پر شد از کران تا کران ابرو

از این زاویه شیشه­ها بخار گرفته­اند و عماری را در مهی از ابریشم بر دوش می­کشند
"شاه­توت، آغشته بر گونه­های توست".
وَ بعد شلیک صحرا
شبان گاهانِ ابرو

بانوی ِمنقور
زبان درکشیده با هیزم و کهکشان سوسن
وَ چندتا چندتا
برمی­خیزند
وَ می­دوند
زمان ِ ابرو
آن­گاه پروانه­ها
پیله­های چند ضلعی ِخود را بر شاه­توت­ها
آویختند
وَ با شعله­های بلند
گفتند:" ای آسمان ِابرو "

عبارت

کولی­ها
بنفشه­ها را تعزیت می­دهند
وَ در قیامت ِسروها به ماه اشارت خواهند کرد
نان
روی آتش
برشته است
وَ طلوع گیسوان را به میهمانی شبانه بشارت خواهند کرد

لباست
 بر دکل برق آویخته­ تا مردمان شهر به بینایی برسند 
قول می­دهم
"سپیدی اسب در برکتِ دویدن تبخیر می­شود" تک تک پنجره­ها را پر از این عبارت خواهند کرد

می­توان در خمیدگیِ علامتِ ابرو
وای بر
ما اگر ابرو سهل­مان نماید
تا مردمان شهر
به بینایی برسند که جز تمامت تو نیست
وَ ساحت وجود بنفشه­ها را بی­طاقت خواهند کرد
نان
کنارِ کتاب­ها
روی میز تحریر.
نموری موهات رطوبت را دوچندان می­کند
می­دانم
می­دانم
کولی­ها از باغ بنفشه با صدای بلند
عقاب­ها را دعوت خواهند کرد:

"چشم­های یار وسعت است.
چشم­های یار
عمارت سیاه با آجرهای شاه عباسی معطر است."
الفاظ سپید را هنوز می­بینم
طلوع گیسوان را در قیامتِ یال­ها
برای ماه روایت خواهند کرد

پرنده

تکرار پرنده در حیاط.
ایوان بی­دریغِ عصر
آکنده از دلالت دلتنگ است
پرنده چشم­های تو را دارد.
نگاهش سرشار از رگه­های درخشان سنگ است

سایه مورب بر قرائت شمعدانی­ها می­تابد.
خیالِ خاکستری سیمرغ
سکوتِ ممتد
طاقت فرسا
وَ قاب آیینه­ها
طرحِ خالیِ پروازهای مرغابیان شوخ و شنگ است

[میز صندلی لهستانی
پنجره نیمه باز که از باغ مدور
شاخه با شکوفه مغشوش
به تاریک سرک می­کشد
وَ فسفری رنگ است.
زن روی صندلی می­نشیند.
چراغ مطالعه را روشن می­کند / آونگِ قارقارِکلاغ­ها.
کتاب می­گشاید
می­خواند: "وَ امّا ذات عشق، طرحی از دریا و نهنگ است.
وَ هَم بود که عشق رخت برگیرد، وَ عاشق خجل شود از خود، وَ از خلق، وَ از معشوق
و گاه گوید:"رفتم"
وَ رفته نباشد
وَ شَرنگ و تَرنگ گیرد
که او بوقلمون است و رنگارنگ است"

صدا
اندک اندک
در محیطی شرجی و مه­آلود محو می­شود.
فضا به کلی تغییر می­کند.]
نور دلتنگ بر شیشه­های مات / ماه در باغ مدور. [صدا: هر شکوفه
مهتابی از خون پلنگ ­است]

بالا
شاخه­ها را فرا می­گیرد.
کج­دم­ها بر کتاب­های دانایی هجوم آورده­اند.
حضرت ­آدم­ سر تکان می­دهد: "روزگار، دردآور است.
روزگار،سیبِ عدن و تفنگ ­است"

پژواک آیینه در هوا ساری شد.[از باغِ صدا، هدهد به گوش ­رسید. زن کتاب را بست:
"وقت رفتن است". چراغ مطالعه­ را خاموش کرد.]
فضای پنجره هنوز فسفری رنگ است

تکرار پرنده در حیاط.
ایوان بی­دریغ عصر
آکنده از دلالت دلتنگ است
پرنده چشم­های تو را دارد.
نگاهش سرشار از رگه­های درخشان سنگ است

مرزنگوش

پرنده از
حوالی مدهوش سنگ فرش می­گذرد.
روی تو ماه را در استهلال می­پوشاند
تا آن که بوته­های مرزنگوشِ ابرو | نگاه کن
هدهد
دوباره عابران را فرا می­خواند
چراغ­های رنگ­رنگ مرطوب
نگاه تو شیر می­دهد پرندگانِ بی­مضایقه را
وَ سنگ پشتِ بلوط
شمایل ات که در آفتاب تبخیر می­شود
ابر می­کند
وَ بر خویش می­باراند

شبح ِ
شرجی
کنار بندر
لنگر می­اندازد.
بانو با دست­های پُر
پله­ها را پایین می­آید
از میان جمعیت تو را می­یابد
وَ نور و لیوان آب و مد ماه را بر گیسوانت می­تاباند
"شما نظر کرده نهنگانید. دریا شما را به عقد خود درخواهد آورد، با من بیایید"
عروس
سوار بر شبح شرجی.
پرنده چشم­های گریانش را با بوته­های مرزنگوش می­پوشاند

سکوت
سپیدی را بسط می­دهد
به عبارت دیگر: سکوت چشم­های یعقوب را
تا مصر می­گستراند| سنگ پشتِ بلوط
رو به پرنده می­گوید: "زیبایی بینایی را از خود می­راند"

پرنده از
حوالی مدهوش سنگ فرش می­گذرد.
روی تو ماه را در استهلال می­پوشاند
تا آن که بوته­های مرزنگوشِ ابرو | نگاه کن
هدهد
دوباره عابران را فرا می­خواند
چراغ­های رنگ­رنگ مرطوب
نگاه تو شیر می­دهد پرندگانِ بی­مضایقه را
وَ سنگ پشتِ بلوط
شاهدینه­ات که در آفتاب تبخیر می­شود
ابر می­کند
وَ بر خویش می­باراند

 وَ تا کی کلام دهانت چون باد دمنده خواهد بودن؟

از آلام ایوب

لایه روزگارمان را در باغ کهن، با ترانه ای آغاز کردیم
لایه رخنه در سنگ های ابروی آن ماه
لایه شعاع زمین، مدارش را عوض میکند

تاریخ سرایش: ۱۳۸۲- ۱۳۸۷
تاریخ آخرین ویرایش: ۱۳۹۵

نظرات کاربران درباره کتاب توده پرنده‌ها