فیدیبو نماینده قانونی نشر داستان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب فردا بدون شب

کتاب فردا بدون شب

نسخه الکترونیک کتاب فردا بدون شب به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۴,۵۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب فردا بدون شب

همه‌چیز از آن صبح شروع شد،از آن سپیده‌دم. نشسته بود روی پله. پله‌ایی در ورودیِ یک آپارتمان. اگر کسی قصد‌داشت از در بگذرد و به ساختمان وارد شود چاره‌ای نداشت جز آنکه از روی همان تک پله بگذرد. نور کم بود و درست نمی‌توانستم ببینمش اما به نظرم میانسال آمد. حتما گمان کرده‌اید قصدم ورود به آن ساختمان بود، نه! ابدا. مقصدم مسکو بود. در میانه‌ی یکی از سفرهای دورودرازم بودم. یک خطای جغرافیایی مرا کشانده‌بود آنجا، به تهران و محله‌ایی به نام شهرک اکباتان در غرب آن. به زبان ساده گم شده بودم. یک ساعتی بود که دور خودم می‌چرخیدم و هیچ تنابنده‌ای هم آن حوالی به چشمم نیامده بود تا بتوانم نشانیِ مسکو را بپرسم. ضروری ست که بگویم عادت دارم با پای پیاده سفر کنم، بدون ساک و چمدان و دستِ خالی. خدا می‌داند به این شیوه سفر کردن از کی عادتم شده‌است، رفتن با هر وسیله‌ایی غیر از پا به نظرم هم گران است هم بی‌اعتنایی آشکاری به هر آنچه که از آن می‌گذریم.بنابراین پر واضح است که وقتی بعد از چندین ساعت تقلا و دورِ خود چرخیدن کسی به چشمم آمد که می‌توانستم ازش کمک بگیرم سر از پا نشناسم، آن هم زنی نسبتا جوان، ولو به طرزی غیرعادی در آن سرمای سگ لرز، آرام و خونسرد نشسته باشد روی پله‌ایی در ورودی یکی از ساختمان‌های شهرکی درندشت. رفتم جلو. زل زده بود به فضای خالی روبرویش. این را بعدها فهمیدم که زل زدن به جایی نامعلوم عادت همیشگیش است، زل زدن به جایی یا کسی شبح گونه که هر چه هم تلاش کنی نمی‌توانی ردش‌ را بگیری.

ادامه...
  • ناشر نشر داستان
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.84 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۶۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب فردا بدون شب

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



یک

همه چیز از آن صبح شروع شد،از آن سپیده دم. نشسته بود روی پله. پله ایی در ورودیِ یک آپارتمان. اگر کسی قصد داشت از در بگذرد و به ساختمان وارد شود چاره ای نداشت جز آنکه از روی همان تک پله بگذرد. نور کم بود و درست نمی توانستم ببینمش اما به نظرم میانسال آمد.
حتما گمان کرده اید قصدم ورود به آن ساختمان بود، نه! ابدا. مقصدم مسکو بود. در میانه ی یکی از سفرهای دورودرازم بودم. یک خطای جغرافیایی مرا کشانده بود آنجا، به تهران و محله ایی به نام شهرک اکباتان در غرب آن. به زبان ساده گم شده بودم. یک ساعتی بود که دور خودم می چرخیدم و هیچ تنابنده ای هم آن حوالی به چشمم نیامده بود تا بتوانم نشانیِ مسکو را بپرسم. ضروری ست که بگویم عادت دارم با پای پیاده سفر کنم، بدون ساک و چمدان و دستِ خالی. خدا می داند به این شیوه سفر کردن از کی عادتم شده است، رفتن با هر وسیله ایی غیر از پا به نظرم هم گران است هم بی اعتنایی آشکاری به هر آنچه که از آن می گذریم.بنابراین پر واضح است که وقتی بعد از چندین ساعت تقلا و دورِ خود چرخیدن کسی به چشمم آمد که می توانستم ازش کمک بگیرم سر از پا نشناسم، آن هم زنی نسبتا جوان، ولو به طرزی غیرعادی در آن سرمای سگ لرز، آرام و خونسرد نشسته باشد روی پله ایی در ورودی یکی از ساختمان های شهرکی درندشت.
رفتم جلو. زل زده بود به فضای خالی روبرویش. این را بعدها فهمیدم که زل زدن به جایی نامعلوم عادت همیشگیش است، زل زدن به جایی یا کسی شبح گونه که هر چه هم تلاش کنی نمی توانی ردش را بگیری. لبخند زدم وسعی کردم با سرفه ایی ساختگی توجه اش را جلب کنم. نگاهم کرد، لبخند زد، سرتکان داد و آهسته گفت: «آه شمایی؟» و روبرگرداند. دوباره زل زد به همان جایی که معلوم نبود کجاست. شبیه آدمی بود که حواسش جمع نیست. احتمالا مرا با کسی اشتباه گرفته بود. وضعیت بغرنجی بود. من عجله داشتم و به نظر نمی آمد از او کمکی بربیاید. کمی این پا آن پا کردم و با بدگمانی پرسیدم:«شما مرا می شناسید؟» نگاهم کرد و مثل کسی که به ناگاه از خواب پریده باشد گفت: «هیچ چیز را به قطع و یقین نمی شود گفت اما...» دندان هایش را بهم سایید، روی اش را برگرداند، دست هایش را حلقه کرد دور زانوهایش و فرورفت در سکوت. نمی دانستم چه بگویم.از یک طرف شمایل رازواره اش کنجکاوم کرده بود و از طرف دیگر نگران بودم که نکند عقل درست و حسابی نداشته باشد و نشود بهش اعتماد کرد. کمی دیگر این پا آن پا کردم. چند قدم دور شدم. به اطراف سرک کشیدم. نه! هیچکس جز او در آن حوالی دیده نمی شد. تا همان جا هم زیادی از راه اصلی دور شده بودم، باید بختم را امتحان می کردم و نشانی را می پرسیدم.
برگشتم به جایی که نشسته بود. در آن سرمای کشنده مثل سایه ایی فرورفته بود در خاموشی. با دیدنِ دوباره اش با خودم گفتم بی فایده ست و بهتر است تا دیرنشده راهم را بگیرم و بروم دنبال کسی دیگر که سایه جنبید و آهسته گفت: «بهترنیست اول کمی استراحت کنی بعد بروی؟» خواستم بگویم متاسفم، نمی توانم، وقت ندارم، دیر می شود.... چیزی نگفتم اما. فکر کردم بد نیست تا روشن شدنِ هوا و پیداشدن سروکله ی یک آدمِ درست و حسابی استراحت کنم. به نظر نمی آمد خطرناک باشد، سر تکان دادم و نشستم کنارش روی پله. پله سردتر از یک تکه یخ بود. بدنم به لرزه افتاد. دست هایم را فروکردم به جیب پالتو و زیر چشمی براندازش کردم. آرام و بی حرکت همراه با لبخندی محو نشسته بود و بی پلک زدن روبرویش را نگاه می کرد. همه چیزش در عین سادگی به طرز عجیبی دلهره آور بود. چند دقیقه هر دو خیره ماندیم به فضای سرد و یخ زده ی مقابلمان. هوا مه آلود بود و سراسر آسمان شده بود قلمرو ابرها. زیرلب گفت: «خورشید باید موانع زیادی را پشت سر بگذارد تا نورش به سلامت برسد زمین.» و با پاشنه های پایش شروع کرد به ضرب گرفتن روی زمین. این کارش به من جسارت داد، کلا ضربآهنگ مرا به وجد می آورد و آسوده خاطر می سازد. همین شد که بی مقدمه پرسیدم: «شما احیانا می دانید چطور می شود از این شهرک رفت بیرون؟» بی اینکه نگاهم کند گفت: «تصمیم دارم با تو صادق باشم، پس بهتر است همینجا بمانی، چون در مسکو این وقت سال تا گردن در برف فروخواهی رفت.»
همه چیز شاید وهم و خیال به نظر برسد در این نقطه ی شروع. شاید فکر کنید بهتر این بود همان اولِ کار تکانی بخورم، سری بجنبانم، لبخندی بزنم و راهم را بگیرم و بروم. اما آنجا، خب، چطور بگویم، آنجا آغشته بود به یک ابهامِ خوشایند. تا به حال سروکارتان به ابهام خوشایند افتاده است؟ خب راستش من هم اولین بارم بود. ابهام خوشایند چیزی نیست که هر روز سروکله اش جلو راه آدم سبز شود. آن پله و آن زن جوری نبودند که یک بار نگاهشان کنی و دستت بیاید اوضاع از چه قرار است و راهت را بگیری و بروی. از طرفی آن زن هم کسی نبود که رک و راست حرفش را بزند. او از آنهایی بود که خوش داشت طرف مقابل را کنجکاو کند. واضح است که اگر شما هم جای من بودید کنارش می نشستید تا سر درآورید قضیه از چه قرار است. در واقع چیزی که می خواهم بگویم این است که شما باید به من حق بدهید، اینجوری من برای تعریفِ باقی ماجرا راحتترم.
باری، تن به ماندن دادم و مانند او در سکوت زل زدم به سکونِ خاکستریِ پیرامونمان. چقدر گذشت؟ آنقدر که خورشید بالاخره از پسِ موانع آسمان برآمد و فاتح و چالاک خود را از محاصره ی لایه های سیاه و قطور ابر کشید بیرون. نورِ بی جانی از لابلای ستون های بلوکی که زیرش نشسته بودیم گذشت و ته مانده ی تاریکی را بلعید. نسیمی سرد وزیدن گرفت و صدای گنجشک ها مثل رادیو به کار افتاد. اینهمه، فضای یخ زده ی بینمان را شکافت و زن را به شوق آورد. تکانی به خودش داد و با چشمانی گشاده رو به من گفت:
-ولی آشنایی با شما باید خوشایند باشد.
هر دو زل زدیم به آن دیگری. طوسی چشم هایش را برای اولین بار دیدم. با خودم گفتم خیلی بد شد، جلوی این چشم ها هیچ کاری نمی شود کرد. مِن و مِن کنان و شبیه به کسی که دندانی در دهان ندارد با لب های بهم فشرده جواب دادم:
-راستش من... من رد می شدم...یعنی می خواستم که بروم... اما... منظورم این است که... با این حال من هم از دیدن و آشنایی با آدم های جدید...همیشه خوشحال می شوم.
-ادامه بده. و با مکثی طولانی: ادامه بده فئودور.
گیج و ترس خورده خودم را کمی عقب کشیدم. درست که همه ی زندگیم را در سفر گذرانده بودم و خدا می داند شاید شهرتی هم به هم زده بودم، ولی به هیچ روی نمی توانستم باور کنم در این سوی نیمکره، در ایران، در شهری که هر چند پایتخت بود اما در آن محله ی خاموش و دوراز دسترس، در یک صبح سرد زمستانی با زنی نشسته روی پله مواجهه شوم که اسم مرا بداند. با بخارِ دهانم دست های کرخت شده ام را گرم کردم و با احتیاط تمام گفتم: راستش سرکار خانم...
- مهتاب!
- بله؟
- اسمم را می گویم، مهتاب.
- آه، بله. راستش، من... من گیج شدم، هیچ نمی فهمم....شما مرا می شناسید یا....
او که کاملا متوجه ی اضطراب من شده بود، سرش را به عقب متمایل کرد و با چشمانی نیم بسته گفت:«عاقبت همانطور می شود که می خواهیم...»
چیزی از حرف هایش سردرنیاوردم، فکر کردم شاید پیش از این عکس مرا جایی دیده است یا... نه هیچ یایی در کار نبود، عقلم به جایی قد نمی داد، فقط احساس می کردم چیزی به ضررم در جریان است. چیزی که هر چه پیش رود مرا واپس تر خواهد برد. از جا بلند شدم.گفت: «می خواهی جایی بروی؟»
- نه، نه...فقط...
- فقط چه؟
- فقط...نمی فهمم... یعنی راه درازی آمده ام...همین قدر هم پیشِ رو دارم....
- خب پس بهتر است بنشینی فئودور. البته ببخش... من نمی خواهم برای تو تکلیف معین کنم ولی خودت گفتی راه درازی آمده ای.
و مستقیم زل زد به من. بی اختیار نشستم، مانند کسی که دیگر غایتی ندارد. و او که گویی خیالش آسوده شده بود، روبرگرداند و با چشمانی نیم بسته نگاهی به دوروبر افکند. بعد دستش را به جستجوی چیزی فرو کرد داخل کیف قهوه ایی که کنارش روی پله بود و تا آن لحظه ندیده بودم. پاکت سیگاری از آن در آورد، یک نخ سیگار کشید بیرون و با دست دیگر فندک زد. یک بار، دو بار، سه بار...پیدا بود که گاز فندک تمام شده است. به من نگاه کرد، پرسشگر، اما هیچ نگفت. با خود فکر کردم این وقت صبح، احتمالا ناشتا، نشسته روی پله، با چهره و لباسی که چندان نشانی از آراستگی ندارد، همه وضعیتی ست رقت بار برای زنی که بخواهد سیگاری هم گوشه ی لبش آویزان کند. سیگار را به داخل پاکت برگرداند، بی احتیاطی کرد و سیگار از نیمه شکست. دست هایش را به جیب پالتویش فروکرد و با شانه ایی بالا آمده و جمع شده تکیه داد به دیوار کنارش.

صدای خروپف فرهاد و شبح سنگین و سیاه شب، مرا از کلماتِ دفترچه جدا می کند. روز تمام شده است. در آن تاریکی نگاه می کنم به فرهاد. با دیدن تن رنجور و فرتوتش سردم می شود. او با ویرانی و از هم پاشیدگی فاصله ی زیادی ندارد. وقتی نفس می کشد تیغه ی بینی اش می لرزد. لرزشی که می گوید اینجا دیگر آخر خط است. آهسته زیرگوشش نامش را می گویم. چرخی می زند و پشت به من درازمی شود روی کاناپه. او را در لحافی پنهان می کنم. مراقبت از او، کار حریصانه ایی است که همواره انجام می دهم.
عشقِ زن در بی مقدارترین و بوالهوسانه ترینِ حالت، ردی از شفقت مادرانه دارد.

نظرات کاربران درباره کتاب فردا بدون شب