فیدیبو نماینده قانونی نشر ثالث و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب احتیاط کنید سرتان به لوستر نخورد

کتاب احتیاط کنید سرتان به لوستر نخورد
مجموعه داستان

نسخه الکترونیک کتاب احتیاط کنید سرتان به لوستر نخورد به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۳,۶۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب احتیاط کنید سرتان به لوستر نخورد

به راننده گفت: «می‌خوام پیاده شم!» راننده پرسید: «این‌جا؟ وسط اتوبان؟» لبخند زد و گفت: «می‌خوام بزنم به دل دشت و کمی پیاده‌روی کنم.» راننده پایش را روی ترمز فشرد. «به سلامت!» مرد کرایه‌اش را حساب کرد و پیاده شد. دو سه قدم برداشت و بعد، از روی گاردریل کنار جاده پرید و به راه افتاد. کمی که دور شد خیال کرد راننده نگاهش می‌کند. به عقب برگشت اما او رفته بود. تبسم کرد و به راهش ادامه داد. داشت برای ابراهیم که از شهر به چاک زده بود غذا می‌برد. آن‌ها نویسنده بودند و قبلاً با هم در یک خانه زندگی می‌کردند. هر دو تقریباً سی­ساله و هم­سن­وسال بودند ولی چهرۀ مرد پیرتر از او نشان می‌داد. شاید به خاطر ریش بلند و هیکل تقریباً چاقش این­گونه به نظر می‌رسید. از وقتی ابراهیم مجموعه‌داستان‌هایش را چاپ کرده بود فکر می‌کرد تحت تقیب است و عده‌ای ماسکدار می‌خواهند روی سرش بریزند و تا حد مرگ کتکش بزنند و با خود ببرندش. مضطرب و آشفته بود، طوری که قبل از آن که بزند به چاک، با ترس و لرز زیاد به خانه رفت و آمد می‌کرد. گاهی وقت‌ها نیز در کمد دیواری خودش را زندانی می‌کرد و مرد را وادار می‌کرد پرده‌ها را بکشد و پشت پنجره‌ها نیز آفتابی نشود. مرد صدایی شنید و دوباره به عقب برگشت. سگ ولگردی از عرض دشت می‌گذشت. خیالش راحت شد و به راهش ادامه داد. شروع کرد به مرور حرف‌هایی که قرار بود به ابراهیم بزند: «هر وقت پیش تو می‌آم از یه راه تازه می‌آم تا کسی رد پامو نگیره. من هم خیالاتی شده‌ام واقعاً فکر می‌کنم دنبالتن! نمی‌دونم چرا فکر می‌کنی همه دنبالتن تا دستگیرت کنن. مگه تو چکاره­ای؟ مگه کاری کردی که بگیرنت؟ فکر می‌کنی کی هستی که تعقیبت کنن؟»

ادامه...
  • ناشر نشر ثالث
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.52 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۲۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب احتیاط کنید سرتان به لوستر نخورد

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

زیر آسمان پاییزی

به راننده گفت:
«می خوام پیاده شم!»
راننده پرسید:
«این جا؟ وسط اتوبان؟»
لبخند زد و گفت:
«می خوام بزنم به دل دشت و کمی پیاده روی کنم.»
راننده پایش را روی ترمز فشرد.
«به سلامت!»
مرد کرایه اش را حساب کرد و پیاده شد. دو سه قدم برداشت و بعد، از روی گاردریل کنار جاده پرید و به راه افتاد. کمی که دور شد خیال کرد راننده نگاهش می کند. به عقب برگشت اما او رفته بود. تبسم کرد و به راهش ادامه داد. داشت برای ابراهیم که از شهر به چاک زده بود غذا می برد.
آن ها نویسنده بودند و قبلاً با هم در یک خانه زندگی می کردند. هر دو تقریباً سی­ساله و هم­سن­وسال بودند ولی چهره مرد پیرتر از او نشان می داد. شاید به خاطر ریش بلند و هیکل تقریباً چاقش این­گونه به نظر می رسید. از وقتی ابراهیم مجموعه داستان هایش را چاپ کرده بود فکر می کرد تحت تقیب است و عده ای ماسکدار می خواهند روی سرش بریزند و تا حد مرگ کتکش بزنند و با خود ببرندش. مضطرب و آشفته بود، طوری که قبل از آن که بزند به چاک، با ترس و لرز زیاد به خانه رفت و آمد می کرد. گاهی وقت ها نیز در کمد دیواری خودش را زندانی می کرد و مرد را وادار می کرد پرده ها را بکشد و پشت پنجره ها نیز آفتابی نشود.
مرد صدایی شنید و دوباره به عقب برگشت. سگ ولگردی از عرض دشت می گذشت. خیالش راحت شد و به راهش ادامه داد. شروع کرد به مرور حرف هایی که قرار بود به ابراهیم بزند:
«هر وقت پیش تو می آم از یه راه تازه می آم تا کسی رد پامو نگیره. من هم خیالاتی شده ام واقعاً فکر می کنم دنبالتن! نمی دونم چرا فکر می کنی همه دنبالتن تا دستگیرت کنن. مگه تو چکاره­ای؟ مگه کاری کردی که بگیرنت؟ فکر می کنی کی هستی که تعقیبت کنن؟»
از این که وقتی ابراهیم می خواست فرار کند با او همفکری کرده بود احساس پشیمانی می کرد و حتا خودش را در بعضی موارد نیز مقصر می دانست چرا که فرار از شهر را او خود به ابراهیم پیشنهاد کرده بود، وگرنه ابراهیم اول می خواست در زیرزمین خانه شان مخفی شود. به ابراهیم سفارش کرده بود:
«اونا سگ دارن! سگاشون پیراهنت رو بو کشیده ان با بوی تو آشنا هستن پیدات می کنن! تا می تونی از شهر دور شو! از رودخانه هم عبور کن!»
این جمله ها هم از آن جا به ذهنش خطور کرده بود که پیراهن قرمز ابراهیم را روی رخت پهن کرده بودند و دیگر نیافته بودند. بعد از غیب زدن ابراهیم، وقتی دید هیچ کس درِ خانه شان را نزد به عبث بودن کارشان پی برد، اما ابراهیم دیگر از موضع خودش پایین نیامد. از شهر جیم شده بود و از رودخانه گذشته بود و بالای درخت چناری کهنسال برای خودش جای خوابی درست کرده بود و آن جا می خورد و می خوابید و مرد هر از گاهی برایش خورد و خوراک می برد. حالا سایه مرد بر خاک دیده نمی شد. آفتاب ظهربالای سرش بود و مستقیم به کله اش می تابید. اوایل پاییز بود اما آن گونه که باید تغییری در دمای هوا دیده نمی شد. ایستاد نفسی تازه کرد. با پشت دست عرقش را پاک کرد و دوباره به راه افتاد:
«به خدا توهّم زدی ابراهیم! هیشکی باهات کار نداره! حتا خودتو به اونایی هم که فکر می کنی دنبالتن معرفی کنی تحویلت نمی گیرن بیا بریم شهر!»
بند پوتینش باز شده بود. خم شد و آن را گره زد:
«تو بیهوده می ترسی ابراهیم و هیچ چیز بدتر از ترس بیهوده نیست! ترس های واقعی تمام می شن اما ترس های بیهوده تا آخر عمر با آدم می مونن!»
کمرش را راست کرد و دوباره شروع کرد به راه رفتن:
«نباید به ترس های واهی زیاد فکر کنی چون ممکنه حقیقت پیدا کنن!»
مرد مکث کرد تا حرف های دیگرش را نیز به یاد بیاورد. چون مشکل ابراهیم دیگر فقط ترس نبود. به موضوع دیگری نیز فکر می کرد. دیگر دوست نداشت میان آدم ها زندگی کند. از سنت های دست و پاگیر جامعه و از رفتارهای حاکم بر شهر و روزمرگی ها بدش می آمد. به یک زندگی دور از اجتماع خشن می اندیشید. بهترین نوع زندگی را در آغوش طبیعت می دید:
«گیریم از مقررات خشک زمین به تنگ اومدی مگه فقط تو یکی روی زمین زندگی می کنی؟ باید مثل بقیه با قراردادها و قانون ها کنار بیای! شهرها و کشورها باید واسه خودشون مقررات داشته باشن وگرنه سنگ روی سنگ نمی ایسته!»
پای مرد لغزید. کم مانده بود با صورت به زمین بخورد. از قسمت سنگلاخ دشت می گذشت. آن طور که باید نمی توانست درست قدم بردارد. سعی کرد در حالی که در ذهنش با ابراهیم حرف می زند با احتیاط قدم بردارد. یک هفته قبل که به ابراهیم سرزده بود او حال خوشی نداشت. مریض شده بود و مدام سرفه می کرد. چشمان به گود افتاده و چهره رنگ پریده او تمام ذهنش را پر کرده بود:
«متوجه نیستی ابراهیم! چشمات مثل دو قطره آب در حال تبخیرن! طلای موهایت به سفیدی متمایل شده! متوجه نیستی لاغرتر از قبل شدی ممکنه مثل شاخه ای خشک تو بادها بشکنی! من از همین حالا قد بلند تو را تاشده می بینم! نگرانم ابراهیم! چهره ات مثل آفتاب پاییزی لابه­لای شاخه های چنار در شرف غروبه!»
چهره ابراهیم در ذهنش رفته رفته زردتر می شد. وقتی یادش آمد یک هفته است به او سر نزده قدم هایش را تند برداشت. دلشوره ای عجیب به سراغش آمده بود. صدایش را بالا برد تا از اضطراب خود بکاهد:
«لعنت به تو ابراهیم! از زمین قهر کردی و رفتی بالای درخت زندگی می کنی و من حتا نمی تونم داستانتو بنویسم. چون هر جور داستانتو بنویسم شبیه داستان بارون درخت نشینِ «ایتالو کالوینو» می شه. آخه تو اون داستان هم کوزیمو، قهرمان داستان، بالای درخت زندگی می کنه.»
زهرخندی روی لبانش دواند و چشم هایش را گرد کرد:
«نکنه می خوای جمهوری درخت تشکیل بدی! ها؟ آره درست فکر می کنم؟ اگه غیر از اینه چرا رفتی بالای درخت؟ حالا نمی شد توی جنگل چادر می زدی و دستمو واسه نوشتن داستانت باز می ذاشتی! هیچ کارت درست نیست لعنت به تو ابراهیم!»
خیلی راه آمده بود. نای راه رفتن نداشت. می خواست بنشیند و استراحت کند، اما ترجیح داد هر طور شده راه برود. با دیدن درختان نیروی تازه ای گرفت. به آخرهای دشت رسیده بود. سایه دراز درختان حکایت از غروب خورشید داشت اما او نگران بازگشت نبود. تصمیم گرفته بود شب را با ابراهیم سپری کند. دشت را که پشت سر گذاشت به رودخانه رسید. کفش هایش را در آورد و انداخت توی کوله پشتی اش. شلوارش را بالا زد و پا به رودخانه گذاشت. خنکای آب از پاهایش بالا رفت و به قلبش رسید. حالت خوشایندی به او دست داد. خم شد و با دست هایش آب برداشت و نوشید. هنوز آن طور که باید خنک خنک نشده بود. مشتی آب نیز به صورتش زد و آرام جلو رفت. محو تماشای آب شده بود. دوباره چهره مغموم ابراهیم در ذهنش نقش بست:
«کاش بارون درخت نشینو هرگز نمی خوندی! خیلی تحت تاثیر قرار گرفتی!»
صدای ابراهیم در گوشش پیچید:
«چرا سفسطه می کنی، چرا فکر می کنی من تحت تاثیر این داستانم؟»
آرام و از سر دلسوزی جواب داد:
«اگه تحت تاثیرش نبودی که یه جور دیگه خودتو قایم می کردی!»
ابراهیم عصبانی شد:
«گیرم تحت تاثیر این کتابم مگه عیبی داره؟»
زل زد به چشم های ابراهیم که در اعماق روشن بودند. اعصابش خرد شد و با ناراحتی داد زد:
«معلومه که عیب داره! ببین خودتو به چه روزی انداختی بدبخت! داری از تنهایی و ترس و گشنگی آب می شی!»
صدایش را بالا برده بود. به خودش آمد. اگر کسی آن جا بود فکر می کرد او یک دیوانه زنجیری است که خودبه­خود فریاد می کشد. به اطراف نگریست خوشبختانه هیچ کس آن جا نبود و نباید هم می بود. سعی کرد به اعصابش مسلط باشد. از آب که گذشت دوباره کفش هایش را در آورد و پوشید و به راهش ادامه داد. می خواست چیزی نگوید اما کلمات هی پشت دندان هایش جمع می شدند بی آن که بخواهد دوباره شروع کرد به حرف زدن:
«چرا متوجه نیستی ابراهیم تو کوزیمو نیستی! چند دفعه بهت بگم! تو کوزیمو نیستی که از سخت گیری های پدر پولدارت به ستوه اومده باشی! بیا پایین لعنتی! تو اصلاً غذا نداری که بخوری چه برسه به این که غذاهای رنگارنگ و تهوع آور مزاجت را به هم بریزن و به این موضوع اعتراض کنی! پدر و مادرت مردن، خواهری هم نداری که رفتارهاش غیر عادی باشن. تو فقط منو داری که دوستتم. اونم می تونم نباشم! بیا پایین تا خودم پایین نکشیدمت!»
دهانش کف انداخته بود:
«تو لج کردی رفتی بالای درخت! مطمئن باش کار درستی نمی کنی! چون اگه من واست غذا نیارم مرده ای! تو کوزیمو نیستی که برای بهتر دیدن زمین ازش فاصله بگیری! کوزیمو روندو رو نمی تونی تکرار کنی اصلاً هیچی رو نمی شه تکرار کرد تو باید اینو بفهمی! تو باید مثل خودت زندگی کنی یعنی هرکس باید مثل خودش زندگی کنه. ببین من نمی تونم مثل تو بخندم. صدامو می شنوی یا من الکی حرف می زنم!»
درخت چناری که ابراهیم بالای آن زندگی می کرد دیده می شد. مرد خسته و خیس عرق به آن نزدیک شد. کمی که جلو رفت کوله پشتی اش را پایین آورد و یله شد بر زمین. نفس نفس می زد. چشم هایش را بست و نفس عمیقی کشید. وقتی حالش جا آمد همان طور که پخش زمین بود سرش را به طرف درخت چرخاند و به آن چشم دوخت و منتظر ابراهیم ماند. اما ابراهیم بر خلاف دفعه های قبل پایین نیامد. احتمال داد که چرت می زند. با صدای بلند صدایش کرد، اما جوابی نشنید. نگران شد و با یک خیز خودش را از جا کند و به طرف درخت دوید. پای درخت که رسید دوباره صدایش کرد. اما باز جوابی نشنید. کمی عقب کشید. از جایی که شاخه ها جلوی نگاهش را نگیرند به بالا نگریست. ابراهیم سرد و ساکت میان شاخه های چنار نشسته بود و از جایش تکان نمی خورد. دقیق تر که نگاه کرد دید کلاغی به جمجمه ابراهیم نوک می زند. ترسید. آب دهانش را قورت داد. نمی دانست چه کار کند. دنیا دور سرش چرخید. بر پاهایش فرود آمد. ویران و ناامید پیشانی اش را محکم به درخت چنار کوبید و با صدایی بغض آلود گفت:
«لعنت به تو ابراهیم! لعنت به تو!»

زندگی در ویترین

از بس پیاده راه رفته بود خسته شده بود. نشست روی نیمکت کنار پیاده رو. چند روز بود دنبال کار می گشت. به خیلی جاها سر زده بود اما نتوانسته بود کاری گیر بیاورد. خواهرش قرار بود برود خانه بخت. پدرش در فکر تهیه جهیزیه بود و دیگر نمی توانست برایش پول بفرستد. تصمیم گرفته بود بعد از ظهرها کار کند و خرج خودش را در بیاورد وگرنه مجبور بود درسش را رها کند به شهر خودش برگردد. اما هرچه می گشت کسی به او کار نمی داد. چشم هایش را بست و تمرکز کرد. به خودش قول داد هر طور شده آن روز کار پیدا کند. کمی که خستگی در کرد بلند شد و دوباره به راه افتاد.
به اولین مغازه که رسید داخل شد. صاحب مغازه از توی ویترین مانکنی درب و داغان را بیرون می کشید.
گفت: «دنبال کار می گردم.»
صاحب مغازه گفت: «کاری ندارم که بهت بدم!»
اصرار کرد. صاحب مغازه گفت: «لطفاً مزاحم نشین!»
تصمیم داشت سماجت به خرج بدهد. نگاهش را روی مانکن پهن کرد و گفت:
«فکر نکنم کارآییم از این مانکن خراب کم تر باشه!»
بعد بی آن که از قبل فکری در این خصوص کرده باشد ادامه داد:
«من بازیگر تئاترم می تونم مثل یک مانکن داخل ویترین بایستم!»
مرد خندید و گفت: «اون قدراهم که فکر می کنی آسون نیس!»
جواب داد: «خب هر کاری سختی های خودشو داره!»
مرد سراپای لاغر و نحیفش را از نظر گذراند و اسمش را پرسید. او جواب داد: «داود.»
مرد گفت: «ببین آقاداود! این کار خیلی سخته! فکر نکنم بتونی از پس این کار بربیای!»
داود زود گفت: «امتحانش که ضرر نداره! بذار این کارو امتحان کنم اگه به دردت نخوردم می رم!»
مرد نمی دانست چه بگوید. داود از فرصت استفاده کرد و گفت:
«خواهش می کنم این فرصتو به من بده!»
و اضافه کرد هر روز با یک فیگور در ویترین می ایستد و کاری می کند که فروشش بالا برود.
مرد کمی فکر کرد و در حالی که تلاش می کرد نخندد گفت:
«باشه تلاشتو بکن! ببینیم چی می شه!»
قرار شد از فردا بعد از ظهر کار خودش را شروع کند. وقتی از مغازه بیرون زد احساس رضایت کرد و نفس راحتی کشید. از این که توانسته بود کاری پیدا کند در پوست خودش نمی گنجید.
فردای آن روز وقتی کلاس تعطیل شد بلافاصله سوار تاکسی شد و به مغازه رفت. به آن جا که رسید استرس سراپای وجودش را گرفت اما به روی خودش نیاورد. لباسی را که قرار بود تنش کند از صاحب مغازه گرفت و به اتاق پرو رفت. آن جا لباس را پوشید و بعد وسایل گریم را از کیف خود بیرون کشید. با پد یک فوم ملایم روی صورت خود مالید. سپس کلاهی روی سرش گذاشت و دستکش دستش کرد. در آینه که خودش را دید باورش نشد یک موجود زنده است. یک مانکن بی روح بود و روی ابروان و مژه هایش برف نشسته بود. وقتی از آن جا بیرون زد دهان صاحب مغازه از تعجب وا ماند و گفت:
«انگار واقعاً این کاره­ای!»
لبخندی تحویل مرد داد و به سمت ویترین رفت. پا به داخل آن گذاشت. کنار مانکن ها ایستاد. آرام نفس کشید تا پر و خالی شدن دیافراگمش زیاد معلوم نشود. سعی کرد نگاهش را ثابت نگه دارد و کم تر پلک بزند وگرنه کارش را از دست می داد. باید چیزی شبیه زنده بودن را در خودش می کشت. سخت بود اما شروع کرد به تمرین. باید با موجودات بی جان مو نمی زد. دقایقی که گذشت تازه فهمید مانکن بودن چقدر سخت است. نوک دماغش خارید اما جرئت خاراندن نداشت. وقتی آدم ها پشت ویترین ایستادند تا تماشایش کنند هول کرد اما بعد به خودش مسلط شد. چشم در چشم آدم ها دوختن کار راحتی نبود.
غروب بود. آدم ها به خیابان ها ریخته بودند. زن و مردی از مقابل ویترین رد می شدند که نگاه زن به ویترین افتاد. وقتی او را دید ایستاد و بازوی شوهرش را کشید و به ویترین مغازه اشاره کرد و گقت:
«نگاش کن این مانکن انگار جون داره!»
شوهر زن، ابروهاش را به هم نزدیک کرد و جواب داد:
«این جوری که دنیا جلو می ره اصلاً بعید نیس فردا پس فردا سری آدمای جدید رو بیرون بدن!»
زن و شوهر لحظاتی پشت ویترین ایستادند و بعد وارد مغازه شدند. کمی بعد چهار پنج نفر دیگر به تماشایش ایستادند و بعد وارد مغازه شدند. داود تا به خودش بیاید متوجه شد مغازه شلوغ شده است. خوشحال شد. وقتی مشتریان از مغازه بیرون می آمدند آن هایی را که از محدوده نگاهش رد می شدند زیر چشمی می پایید که ببیند خریدی انجام داده اند نه! دوست داشت نتیجه کارش را ببیند.
شامگاه آن روز وقتی صاحب مغازه پول ها را شمرد دید حضور داود تاثیر عجیبی روی فروش گذاشته است از این رو بدون هیچ شرطی استخدامش کرد.
داود با کاری که گیر آورده بود توانست به زندگی اش سروسامان ببخشد. قبل از ظهرها درس بخواند و بعد از ظهرها کار کند. دیگر نگران اجاره خانه و خورد و خوراک نبود. تا جایی که در توانش بود سعی می کرد کارش را خوب انجام بدهد تا بیکار نشود. همه فکر و ذکرش کارش بود. آن قدر در کارش فرو رفته بود که از خودش خبر نداشت. هر جا که می نشست یا می ایستاد بی آن که بخواهد خودش را فیکس می کرد و مردم زیر چشمی نگاهش می کردند.

نظرات کاربران درباره کتاب احتیاط کنید سرتان به لوستر نخورد