فیدیبو نماینده قانونی نشر داستان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب صید قزل‌آلا در پالنگان با ریچارد براتیگان

کتاب صید قزل‌آلا در پالنگان با ریچارد براتیگان
مجموعه داستان

نسخه الکترونیک کتاب صید قزل‌آلا در پالنگان با ریچارد براتیگان به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۳,۶۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب صید قزل‌آلا در پالنگان با ریچارد براتیگان

چوب قلاب ماهی‌‌گیری‌ام را بین دو سنگ مهارکردم. سرم را بلندکردم و نگاهش کردم. خودِ خودش بود چیزی به غروب نمانده بود. آب، جوش آمده بود. در لیوان فلزی‌ام یک بسته پودر نسکافه خالی کردم. از کتری آب‌جوش ریختم و رفتم به سمت او. نبود! «ریچارد براتیگان» آنجا نبود و من دیده بودمش! کنار رود، حینِ صید قزل‌آلا در پالنگان. گوش می‌دادم به صدای رود در غروبِ عصری تابستانی و نسکافه‌ام را می‌نوشیدم. آمدم قلابم را از آب گرفتم. ظرف سالاد نیم‌خورده را گذاشتم توی نایلون توی ساک و یواش‌ یواش باروبندیلم را جمع کردم...

ادامه...
  • ناشر نشر داستان
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.48 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۰۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب صید قزل‌آلا در پالنگان با ریچارد براتیگان

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



تشنه ام خیلی تشنه

وقتی گوشی ام زنگ بیدار باشش نواخته شد، خواب دریا را می دیدم. زنگ از دریا و آن موج آبی ها جدایم کرد. دستپاچه خاموشش می کنم. می دانم همسرم بیدار شده ولی وانمود می کند که خوابیده است. خیلی تشنه ام! پشتم تیر می کشد. درد کهنه ای از جنگ با من است و حکایتش دیگر کهنه شده. آرام نیم غلتی به پهلوی چپ می زنم اما درد در بدنم منتشر می شود. آرام تر نیم غلتی به راست، نفسم می گیرد. انگار بر چکادِ پرتگاهی تنگ و بلند گیر افتاده ام! نه راه پیش نه راه پس ندارم. رعشه به جانم می نشیند. با مشقت بلند می شوم. دست به پشت، به پشت پنجره می روم. کمی پرده را کنار می کشم. «عجب!» برف چند سانتی نشسته! لیوانی بر می دارم زیر شیر می گیرم باز می کنم. قطع است. کتری را بلند می کنم. خالی است. بوی تعفنِ دهانم منخرینم را می آزارد. به مسواکم نگاه می کنم انگار دارد به من دهن کجی می کند!
به یادم می آید وقتی همسنگرم جان داد، آب می خواست. از پشت تکیه به دیوار می دهم. لرزان دست کشیدم بر چشمان مرگ آلودش. چمباتمه بر پایم می نشینم. به پذیرایی این منزل اجاره ای نگاه می کنم. در سنگر با قمقمه های خالی و تنها و نعش بی جان رفیقی، تا کسی برسد. تشنگی مرا خواهد کشت. خواب دریا را می دیدم. با پیشانی زمین می خورم. در ابدیتی دور سیر می کردم که شَتَک قطرات آب بر صورتم خورد. شنیدم که یکی گفت: «فکر کنم این یکی زنده است!» خواب دریا را می دیدم. همسرم با فریاد می گوید:
«وای مصطفی... مصطفی؟ چی شده؟»
«تشنه ام خیلی تشنه! در این سنگر با این قمقمه های خالی تلف خواهم شد... می دانم...»
«وای خدایا... باز هذیان می گوید.»
دیگر چیزی نمی شنوم.

وقتی نوبت مان می شود

چندبار دست گیره را فشار داد اما در باز نمی شد. برایش باز کردم. ناتوان، لرزان آمد تو. سوزِ سرما می آمد، داشتم در را پشت سرش می بستم که رو به صف گفت:
«تک نونی آخر کیه؟»
از پشت سرش گفتم:
«منم.»
طلبکار نگاهم کرد. خیلی شلوغ بود. پیرزن رو به آن ها که نشسته بودند کرد و گفت:
«جا نیست بنشینیم؟»
جوانکی از جایش بلند شد و تعارف کرد. نشست روی نیمکت. پایش به زمین نمی رسید. شاطر از صف پنج نانی و دو نانی یک نفر راه می انداخت و از تک نانی دو نفر.جلویی ها را تخمین زدم شاید یک ربع ساعت طول می کشید تا نوبتم می شد. آقا و خانمی سرِنوبت در صف دو نانی بگومگوی شان شد. شاطر هر دو نفر را باهم نان داد و دو نفر هم از صف پنج نانی راه انداخت اما از صف تک نانی فقط دو نفر راه انداخت. دیرم شده بود، ساعت هفت و بیست دقیقه بود، به صبحانه نمی رسیدم، بایستی می رفتم اداره. پیرزن معترض شد، حرف زدنش با آن صدای زیر بیشتر شبیه جیغ زدن بود. کاری کرد تا شاطر سه نفر از صف ما راه انداخت. لحظه ای شاطر نگاهش کرد، سری تکان داد و زیر لب گفت:
«چشم مادر، چشم فرخ لقا.»
خمیرگیر با خنده گفت:
«ایول مادربزرگ!»
نگاهش کردم. دستِ کم صد سال داشت. پولم را به کسی که پای دخل بود، دادم. گفتم:
«کُنجدی.»
بعد از من پیرزن هم پولش را داد و گفت:
«برای منم کنجد بریزید.»
نوبت ما که شد. شاطر دو سنگک با هم از تنور درآورد. یکی شان سوخته بود، پرت شان که کرد. جَلدی پیرزن در هوا نان بهتر را قاپید و تروفرز از سنگ ریزه تکاندش. گذاشتش توی چارقد و به طرف در رفت. من مات و منگ به پیرمرد شاطر که متعجب صحنه را می دید، نگاه می کردم. شاطر رفتن پیرزن را تا آخر نگاه کرد، دوباره سرش را تکان داد و بلندگفت:
«ای نمیری کبری کماندو!»
پیرزن قبل از اینکه در را پشت سرش ببنده جیغ گونه داد کشید:
«کبری کماندو مادرته.»
چند تا مشتری بلند خندیدند. شاطر خنده کنان گفت:
«مگه به عزرائیل نگم کبری کماندو!»
مشتری ها زدند زیر خنده. شاطر نان سوخته را از پیش روی من برداشت. انداختش زیر پیشخوان. نان برشته ای از تنور درآورد و به دستم داد، گفت:
«اینم یه خشخاشی برای آقایِ خودم.»
دستم سوخت، انداختمش روی پیشخوان. گفتم:
«ممنون شاطر.»
بی خیال دیرشدِ اداره، گذاشتم چند لحظه ای سرد شود. وقتی از نانوایی بیرون آمدم. درِ طرف شاگرد را باز کردم، روزنامه ای روی صندلی پهن کردم و نان را گذاشتم رویش، نشستم پشت فرمان. چندبار استارت زدم تا روشن شد. کوچه را دور زدم و پیچیدم به خیابان اصلی. سرپیچ نرسیده به میدانچه دیدم چند نفری جمع شده ‍ اند. ناباورانه دیدم دورِ همان پیرزن حلقه بسته اند. شیشه ی طرف شاگرد را پایین کشیدم یکی که روی سر پیرزن نشسته بود، گفت:
«نبضش نمی زنه!»
یکی دیگرشان داشت زنگ می زد به پلیس. پیرزن بقچه نانش را هنوز به سینه می فشرد. گازش را گرفتم اداره ام خیلی دیر شده بود.

صید قزل آلا درپالنگان با ریچارد براتیگان

روی روزنامه ای که پهن کرده بودم، شعرش را به عینه دیدم: «از ظرف سالاد / تکه ای فلفل سبز / بیرون افتاده بود» بلند گفتم: «که چه؟» یعنی شعرش را مجسم دیده بودم؟ آن هم با سالادی که همسرم درست کرده بود. سرم را بلند کردم، خیلی عجیب تر، ناگاه خودش را دیدم. اول فکر کردم خودش نیست، یعنی نمی دانستم خودش است، فکر کردم کسی شبیه به او یا پَرهیبی از او را دیده ام، یا شاید کسی غیر از او برای خودش این جا آمده صفایی بکند، صفایی از جنسِ صید قزل آلا در پالنگان. چند متری البته دورتر بود، قلاب لنسرش را انداخته بود توی آب و سرخوشانه سیگار دود می کرد.
بعدازظهر، کتابش را تمام کرده بودم. همراهم بود توی ساک سفری ام. چند ساعت پیش بر تختگاهِ فرش شده ای در کافه ای تکیه داده بودم به پشتی و می خواندمش. زنی یک قوری چای برایم آورده بود لباس کردی زیبایی تنش بود. تا ته تمامشان کردم، هم چای هم رمانش را. کتاب معرکه ای بود. بعد از «همینگوی» و «فاکنر» خیلی جسارت می خواهد که یکی مثل او دست به قلم شود و ضمناً هرآنچه آنها رشته اند، پنبه کند! از زن بابت غذا و طعم چایِ چکش سبزِ دم کرده در قوری چینی بر خاکستر آتش تشکر کردم. حساب کردم. آمده بودم چند صدمتری بالاتر از «باغ شیخ». روزنامه پهن کرده بودم و سالادم را که نیمه ای فلفل فرنگی در آن ریز شده بود، می خوردم.
نشسته بر صندلی بِرزِنت سَفری ام یکی دو شاخه چوب انداختم توی آتش، کتری را بر زغال جابه جا کردم تا زودتر آب جوش بیاید. پایین تر آواز نرم و دلنوازِ «خالقی» از باغِ شیخ می آمد. چوب قلاب ماهی گیری ام را بین دو سنگ مهارکردم. سرم را بلندکردم و نگاهش کردم. خودِ خودش بود چیزی به غروب نمانده بود. آب، جوش آمده بود. در لیوان فلزی ام یک بسته پودر نسکافه خالی کردم. از کتری آب جوش ریختم و رفتم به سمت او. نبود! «ریچارد براتیگان» آنجا نبود و من دیده بودمش! کنار رود، حینِ صید قزل آلا در پالنگان. گوش می دادم به صدای رود در غروبِ عصری تابستانی و نسکافه ام را می نوشیدم. آمدم قلابم را از آب گرفتم. ظرف سالاد نیم خورده را گذاشتم توی نایلون توی ساک و یواش یواش باروبندیلم را جمع کردم. آتش را خاموش کردم.
از استخرهای پرورشِ ماهی دو قزل آلای پرورشی بزرگ خریدم. حینِ رانندگی مدام به کتابش فکرمی کردم. دم در می خواستم به همسرم بگویم: «اینها را خودم گرفته ام برای تو و بچه ها در پالنگان!»
ناگاه این قطعه شعر کوتاهش از ذهنم گذشت:
«سوراخ موشی/ به جای حلقه ی ازدواج/ دارند می فروشند به مرد کوری!»
در عوض گفتم:
«برنج دم کن تا برای بچه ها کباب شان کنم.»
همسرم با لبخندی گفت:
«تنهایی ماهی گیری خوش گذشت؟»
خواستم بگویم:«آنقدرها هم تنها نبودم... با براتیگان بودم!» و کتاب «صید قزل آلا در آمریکا» را نشانش بدهم. ولی گفتم:
«جایتان خالی... هرچند نتوانستم ماهی بگیرم.»

راحت الوجود

آمد و آرام با خونسردی احمقانه ای گفت:
«کلاس آتیش گرفته!»
مدیر نگاهی به دبیر ریاضی کرد، دبیر ریاضی نگاهِ «راحت الوجود». دبیر ریاضی گفت:
«چی؟ کلاس آتیش گرفته؟»
با همان خونسردی مسخره گفت:
«آره!»
دبیر ریاضی پیش از مدیر از دفتر زد بیرون. چراغ علاالدین واژگون شده بود. نفت شعله ور شده بود و از نیمکتی چوبی آتش زبانه می کشید. و چندتایی از بچه ها آنسوی شعله ها گرفتار شده بودند. دل را زد به آتش. داد زد:
«حشمت، پنجره را باز کن.»
و دو تا از دانش آموزان را بغل کرد و از دل آتش بیرون آورد. بچه ها جیغ می کشیدند. آنها را برد حیاط و به شان گفت:
«دیگه نترسید نفس... نفس عمیق بکشید.»
باز رفت توی کلاس و دو نفر دیگر را بیرون آورد. پالتو َش را درآورد انداختش روی علاالدین گُر گرفته. مدیر پنجره را باز کرده بود و داشت با خاک انداز برف از حیاط روی شعله ها می ریخت.
آتش خاموش شد اما کلاس پر از دود شده بود. خوشبختانه همه سالم بودند. دبیر ریاضی داشت با بچه ها سروصورتش را با برف پاک می کرد. با هم می خندیدند. وقتی به دفتر آمد به مدیر گفت:
«غیر از شیر به بچه ها کیک هم بده.»
مدیر گوشش بدهکار نبود، داشت شماتتش می کرد:
«من گزارشش و به اداره می فرسم،آخه چطور آتیش گرفت؟»
«حتماً یکی از بچه ها چراغ را واژگون کرده؟»
«خب تو کدام جهنمی بودی؟»
«خب...خب من دستشویی بودم.»
«آخه مرد مومن وقت خاموش کردن حریق که دستشویی نبودی تاکسیدرمی شده فقط نیگا می کردی، الانم دست و پای آقای «فلاح» سوخته شما داری کِرم می زنی!؟... وای خدایا من چقدر احمقم که دارم با تو بحث می کنم.»
***
بچه ها را که روانه کردند در مدرسه را که بستند هر سه نفرشان منتظر می نی بوسِ روستا شدند. آقای فلاح بدون پالتویش بین مدیر و «راحت الوجود» از سرما پا به پا می کرد.

نظرات کاربران درباره کتاب صید قزل‌آلا در پالنگان با ریچارد براتیگان