فیدیبو نماینده قانونی نشر ثالث و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب گربۀ ساکن چنار

کتاب گربۀ ساکن چنار

نسخه الکترونیک کتاب گربۀ ساکن چنار به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۳,۰۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب گربۀ ساکن چنار

«نه که فکر کنید فضولم یا چون واحدم روبروی خونۀ اونه وقت و بی­وقت اونو می­سُکم... گلاب به روتون تازه از دست به آب اومده بودم و داشتم کنارِ درِ ورودی با حوله­ای که از رخت­آویزِ بغلِ در آویزونه همیشه... دست­هام­ُ خشک می­کردم که صدای باز شدنِ در اومد... اولش توجهی نکردم یادمه اصلاً وسوسه هم نشدم که از چشمیِ در نگاه کنم... همین­طوری وایستاده بودم و دست­هامُ خشک می­کردم تو حالِ خودم بودم که صدای تق­تقِ پاشنۀ کفش اومد... تا حالا یه هم­چین تق­تقی نشنیده بودم... یه جورایی خیلی ظریف بود انگار صاحبش داشت روی طناب راه می­رفت... یه تق­تقِ منظم... تو پاگردها هم نظم و نسقِ خودش­ُ داشت... همین جوری الکی شیطون رفت تو جلدم و از چشمی در نگاه کردم و دیدم...» دو فعلِ آخری جمله­اش را با حسِ بچه­ای که مجبور شده هم­کلاسی­اش را لو بدهد گفت و خودش را خلاص کرد. سیبِ آدمِ قاسمی و پازوکی و حاج­مرادی تقریباً هم­زمان آن قدری که فرصتِ چشم چرخاندن داشتم، رفت بالا و با تانی آمد پایین. «من فقط داشتم دست­هامُ خشک می­کردم.» الویری این جمله را توی هوا مثل پرت کردن بی­هدفِ سنگی توی برکه، انداخت. گفتم: «یعنی شما به قاعدۀ بالا آمدنِ زنی از سه طبقه آن هم هرطبقه چهارده­تا پله آن هم با آن کفش­هایی که پاشنه­اش آن­ قدر ظریف تق­تق می­کرد... دست خشک می­کردید؟» خواجوی چشم­غره­ای رفت ترسناک­تر از خُرۀ سگِ گله. او می‌توانست. چرا که مدیر ساختمان بود. از همه مسن­تر بود و از بدِ حادثه روزگاری معلمِ خودِ من بود و هنوز هم فکر می­کرد من همان شاگرد نیمه­تنبلِ دبیرستانِ فیروز بهرامم و او همان معلمِ سخت­گیرِ ادبیات و هیچ هم توجهی به فوق لیسانسم و دانشجوی دکترا بودنم نداشت و من هم این موضوع را ناچار بودم که بپذیرم. رو کرد به الویری و گفت: «از کجا معلوم زنش یا دخترش نبودن؟»

ادامه...
  • ناشر نشر ثالث
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.65 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۱۱ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب گربۀ ساکن چنار

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

شبحِ سوفیا

«کی اول اونو دید؟»
قاسمی لب ورچید. پازوکی سرفه کرد. حاج­مرادی جابجا شد و نفسی که در سینه حبس کرده بود پوفه داد و تنوره­ای از دود سیگار وسط جمع پراکند. من خودم را بغل کرده بودم و همه می­دانستند که تازه رسیده­ام و سوال به من نمی­خورد. همگی چشم دوختیم به الویری که لُندید:
«من... بله... من... اما...»
خواجوی که پرسیده بود، چشم­هاش را تنگ کرد و با دقت یک کارآگاهِ خبره به الویری زل زد...
«اما چی؟... توی هر ’اما‘یی یه ’نه‘­ ملیح خوابیده.»
الویری که توی چشمِ هیچ­کداممان مستقیم نگاه نمی­کرد یک دورِ کامل دست­هایمان را دید زد و انگار نمی­توانست سنگینی پنج جفت چشم را تحمل کند، نمی­توانست صاف بایستد کمی قوز کرد و گفت:
«نه که فکر کنید فضولم یا چون واحدم روبروی خونه اونه وقت و بی­وقت اونو می­سُکم... گلاب به روتون تازه از دست به آب اومده بودم و داشتم کنارِ درِ ورودی با حوله­ای که از رخت­آویزِ بغلِ در آویزونه همیشه... دست­هام­ُ خشک می­کردم که صدای باز شدنِ در اومد... اولش توجهی نکردم یادمه اصلاً وسوسه هم نشدم که از چشمیِ در نگاه کنم... همین­طوری وایستاده بودم و دست­هامُ خشک می­کردم تو حالِ خودم بودم که صدای تق­تقِ پاشنه کفش اومد... تا حالا یه هم­چین تق­تقی نشنیده بودم... یه جورایی خیلی ظریف بود انگار صاحبش داشت روی طناب راه می­رفت... یه تق­تقِ منظم... تو پاگردها هم نظم و نسقِ خودش­ُ داشت... همین جوری الکی شیطون رفت تو جلدم و از چشمی در نگاه کردم و دیدم...»
دو فعلِ آخری جمله­اش را با حسِ بچه­ای که مجبور شده هم­کلاسی­اش را لو بدهد گفت و خودش را خلاص کرد. سیبِ آدمِ قاسمی و پازوکی و حاج­مرادی تقریباً هم­زمان آن قدری که فرصتِ چشم چرخاندن داشتم، رفت بالا و با تانی آمد پایین.
«من فقط داشتم دست­هامُ خشک می­کردم.»
الویری این جمله را توی هوا مثل پرت کردن بی­هدفِ سنگی توی برکه، انداخت. گفتم:
«یعنی شما به قاعده بالا آمدنِ زنی از سه طبقه آن هم هرطبقه چهارده­تا پله آن هم با آن کفش­هایی که پاشنه­اش آن­ قدر ظریف تق­تق می­کرد... دست خشک می­کردید؟»
خواجوی چشم­غره­ای رفت ترسناک­تر از خُره سگِ گله. او می توانست. چرا که مدیر ساختمان بود. از همه مسن­تر بود و از بدِ حادثه روزگاری معلمِ خودِ من بود و هنوز هم فکر می­کرد من همان شاگرد نیمه­تنبلِ دبیرستانِ فیروز بهرامم و او همان معلمِ سخت­گیرِ ادبیات و هیچ هم توجهی به فوق لیسانسم و دانشجوی دکترا بودنم نداشت و من هم این موضوع را ناچار بودم که بپذیرم. رو کرد به الویری و گفت:
«از کجا معلوم زنش یا دخترش نبودن؟»
«زن و بچه­هاش شمال­اند...»
قاسمی این را گفت و با دو انگشت کوبید روی ضلعِ باریک مکعب مستطیلِ بهمنک و نخی کشید بیرون و یک­بری گذاشت گوشه لبش و پیش از آن که آتش فندک را طبق عادتش در فاصله­ای کوتاه تا سرِ سیگار نگه دارد تا خودش شعله بکشد، به خواجوی زل زد و گفت:
«زنش قبلِ رفتن اون قدر اَنَراَنَر راه انداخت که طبق معمول بین من و عیال جنگ شد...»
سیگار شعله کشید و لب­هام مورمور شد از چند پکِ عمیق و قُلاجِ دود ولی حیف که خواجوی بود و حرمتِ معلم و شاگردی نمی­گذاشت. صدبار شده لعنت بفرستم به بخت بد که چرا باید قرعه من به این ساختمان بیفتد. شهرکِ فرهنگیانِ تازه­ساز توی بیابانی ساخته شده بود که شب­ها به هر دلیلی اگر ناچار می­شدی از محوطه خارج بشوی و تا سرِ جاده اصلی را مجبور بودی پیاده طی کنی، بایست چماقی خوش­دست و محکم برمی­داشتی تا از شرِ گله سگ­هایی که روزی سگِ گله بودند و دعوا بلد، اما به هر دلیلی حالا رها شده بودند؛ در امان بمانی. چهل دستگاه آپارتمان چهار طبقه و در هر ساختمان هشت واحد... با احتساب همه احتمالات، شانسِ همسایه شدنِ من با معلمِ سابقم آن قدر اندک بود که وقتی روزِ قرعه­کشی در مراسم دیدمش عقل نکردم قربانی­ای نذر کنم تا دفعِ بلا شود. بادی که همیشه بود تندتر شد و خاک را از روی دیوارهای کامل شده و نشده پاشاند داخل و برای لحظه­ای همه را مجبور کرد برویم داخل.
«فامیلی... دوستی...»
باز شدنِ درِ واحدِ قاسمی و سرک کشیدنِ خانمش که او هم فرهنگی بود و سلام و احوالِ گرم و طولانی باعث شد صحبتِ خواجوی ناتمام بماند. با اشاره حاج­مرادی گروه از راهرو خارج شد.
«آقا شاید آشناش بوده لابد... اصلاً شما خودت به رای­العین زن بودنِ طرف را دیدی؟»
الویری سکوت کرد و زل زد به من. از این کار بدم می­آید. از بچگی در مقابل قاطعیت دیگران بی­هیچ دلیلی یا گناهی مضطرب می شوم. مثلاً اگر کسی هنگام شطرنج مهره­اش را محکم و سریع حرکت بدهد و بگذارد در خانه­ای حتا اگر به آن حرکت قبلاً فکر کرده باشم و بدانم که بیهوده است، باز سست می­شوم و بایست مدام فکر کنم. انگار باعث و بانی مشکلات من بودم. الویری با نگاهی ثابت چشم دوخته بود به من. حاج­مرادی با لهجه غلیظ ترکی گفت:
«آجان! دستِ گوربِه که نبریده­ای... خاطا که نکرده­ای... چرا ترس؟ حرفت بزن.»
خواجوی و حاج­مرادی کَل­کَلی نامحسوس همیشه داشتند و خواجوی هم بیش­تر به این کوره می­دمید گفت:
«حاجی­جان دوباره دُر سُفتی و گل گفتی؟... گربه این وسط چه کاره بود؟»
حاج­مرادی طبقِ عادت با چشم­های بسته که ابروهای بالا کشیده­اش پلک­ها را کشیده­تر می­کرد رو به خواجوی گفت:
«ضربِ مثل عارض شدم گوربان...»
همیشه تصورِ کلاسی که معلمش حاج­مرادی باشد مرا در وضعیت بغرنجی قرار می­دهد. شنیده بودم بسیار سخت­گیر است و سرِ کلاسش کسی جرئت نُتُق کشیدن ندارد. شنیده بودم به عمد خودش را از مناطق جنوبی شهر منتقل نمی­کند با این که بسیار تقاضا از مدارسِ معروف و مرفه دارد. اما نمی­توانستم تصور کنم معلمی با این لهجه... سینوس و کسینوس و تانژانت را چطور به بچه­هایی که اگر تخم­مرغ زیر بغلشان می­گذاشتی آب­پز می­شد، درس می­دهد و کلاسش هم به قدری ساکت است که صدای بال مگسی اگر باشد، شنیده می­شود. شاید چون هم نیمکت­نشین بودم و هم بالای سرِ نیمکت­ها راه می­رفتم، دچار این مشکل بودم. برای فرار از کشیدگی گوشه لب­ها که نکند اسرار درون را فاش سازد، چشم دوختم به پنجره خانه اقدم که همه این آتش از آن­جا بلند شده بود. وزش باد بود؟ حرکت ناپیدای دست بود؟ حضور کم­رنگ و پنهانیِ آدمی بود... هیکل زنی بود... دقت کردم. گوشه پرده به واقع یا در خیالِ من تکان می­خورد؟ پَرهیبِ قامتی که نمی­دانم چرا مثل سوفیالورن تصورش می­کردم، از گوشه پرده توری پیدا و ناپیدا می­شد. اقدم تنها کسی بود در ساختمان ما و اگر حرفِ قاسمی را بپذیریم در همه شهرک که پرده­هایش با همه توفیر داشت. پرده­های کرپ با یالان و شرابه­هایی هم­رنگِ مبل­های لوییِ اصل که توی گودیِ پشتش زنی باریک و بلند روی سنگی نخراشیده نشسته و مردی زن پوش با دست­ها و پاهایی به باریکیِ خودکار بیک بالای سرش ایستاده و سوای قوسِ زلفش، قوسِ کمرش هم خوش پرداخت بود و چقدر این تفاوت در حلقه­های شبانه­مان وقتی اقدم نبود که اغلب هم نبود... چون یا میهمان داشت یا میهمان بود... تکرار شده بود و از همه بیش­تر قاسمی دلخور بود مخصوصا زمانی که خواجوی نبود...
«بابا! این گوزگزآ برا معلم جماعت بادِ صَرصَره... نابود می­کنه زندگی­و...»
انگار یک­ماه پیش از استقرارِ من در واحدم، اقدم مبل­ها و پرده­ها و کاغذ دیواریِ واحدش را عوض می­کند و این مسئله تا دوماه بعد از آمدنِ من هم­چنان موضوع مربوط و نامربوطِ بحث­های حلقه­های شبانه­مان بود. هنوز به سِلک زن­داران در نیامده بودم و استنباطم از امورِ مزدوجین مربوط می­شد به همین حلقه­ها... انگار عیالِ قاسمی بیش از بقیه عیالات... یادم باشد از خواجوی بپرسم «عیالات» صحیح است؟... از مقوله چشم و هم­چشمی بهره­مندند... سعی کردم از قافله بحث عقب نمانم... الویری گفت:
«اگه نه ای­طوره پس چرا عمداً طوری ایستاد که دیدِ من کور بشه؟ خیلی تیزه... گمان کنم از این که دید چشمیِ درِ ما اون لکه­ی نورِ وسطِ مردمکش نیست... فهمید که دارم زاغشو چوب می­زنم... طوری با اون هیکل گنده­اش ایستاد جلویِ درِ ما که فقط تونستم کفشِ پاشنه بلند و جوراب گیپور و روسری گل­دارش­ُ ببینم...»
«خودش­ُ ندیدی؟»
پازوکی که تا آن لحظه ساکت مانده بود همه را متوجه خودش کرد... بنده خدا... عیالِ مریض احوالش مدتی رفته است پیشِ مادرش کرمانشاه... اول خجالت کشید اما وقتی دید بقیه هم به اندازه خودش مشتاقند تا بدانند... شانه راست کرد. الویری لُندید:
«گفتم که خوب ندیدمش اما قدش از اقدم بلندتر بود...»
حاج­مرادی با چشمِ بسته گفت:
«برا خدا نون می­بره...»
الویری کمی صبر کرد تا شاید حرفِ حاجی ادامه داشته باشد اما فقط صدای باد بود که در طولِ جاده خاکیِ بیرونِ شهرک می­پیچید و تا برسد به تنها نانوایی موجود... خاک و خاشاک و کیسه­های نایلونی را با خود می­برد...
«مچِ پاش پُر بود یه عطری زده بود که بوی خنک داشت...»
«آره... آره... از در که اومدم تو شنیدمش.»
قاسمی گفت و انگار بخواد ته مانده عطر را دماغی بزند... یکی نفسِ عمیق کشید صدادار...
«بوی چوب داشت عطرش... بوی کاج... چمن تازه... اون جوری هم که اقدم پشتِ سرش هول خورد داخل پیدا بود که...»
سرفه خشکِ خواجوی حرفش را برید.
«آقایون حواستون به دامادِ آینده باشه... لطفا...»
سرم را انداختم زیر... بی­نگاه می­توانستم تبسمی را که هرکدام طورِ مخصوصِ صاحبش بود ببینم که زل زده­اند به من... ولی کور خوانده است... معلمم بوده... درست... احترامش واجب است... درست... هرکس به من حرفی بیاموزد... هم خیلی درست... اما آن دختر کون­پهنِ زاغولش به درد من نمی­خورد... هِه... دامادِ آینده... فکر می­کند منظورش را
نمی­فهمم... آن همه محبتِ خانم خواجوی سلامِ روستایی بود... آشِ کشک... شله­زرد... مربای پوستِ پرتقال... اما خودمانیم عجب مزه­ای است این آخری... قاسمی بالاخره گفت:
«خب...»
خواجوی گفت:
«می­رم یه سینی چایی بیارم.»
بی­که منتظر بماند نظرِ باقی را بپرسد رفت داخل. از جمع جدا شدم که همه کپه شدند و الویری لابد با جزییات راجع به رابطه مچِ پا با باقی اعضای بدن دادِ سخن می­داد... رفتم کنار دیوار شهرک که آجرچینی شده بود و از ردیفِ مُشبَکِ آجرهای بهمنی می­شد بیابانِ آن سوی دیوار را دید که پر بود خارهای سرگردان... بوته­هایی گاه ایستاده... گاه چرخان... انبوه پلاستیک و دستمال کاغذی­های گرفتار در چنگِ بوته­ها... سیگاری گیراندم...
«آی دهتور... شوما چه عقیده­ای دارین؟»
حاج­مرادی تنها کسی بود که از الان مرا «دکتر» خطاب می­کرد...
«واله چی عرض کنم...»
نصفِ حواسم به درِ ساختمان بود مبادا خواجوی یکهو سر برسد به مقام معلمی­اش یکهو توهین بشود...
«اینصافاً بد کرده...»
«شما مطمئنین؟»
حاجی لحظه­ای مبهوت نگاهم کرد بعد چشم­هایش پر شدند از شیطنت و جوان شدند و آن غمِ پیری زودرسِ مخصوصِ معلم­ها گم شد...
«شوما هم دهتورجان ناگولایید...آ...»
فکر نکنم تا آخرش هم بفهمد خنده من بابتِ چی بود. پازوکی آرام به ما نزدیک شد و می­شد احساس کرد که تلاش می­کند تا کاملاً طبیعی جلوه کند. نصفه سیگارم را گرفت و پک جانانه­ای زد. الویری و قاسمی هم کشیده شدند سمتِ ما.
«ساعت چنده؟»
الویری از قاسمی پرسید.
«یه ربع مونده هنوز... چار ده دیقه کم...»
پازوکی تلاش می­کرد مثل همفری بوگارت سیگار بکشد. همیشه می­گفت: «از اینِ سیگار خوشم می­آد که هیچ پُزی برا فکر کردن با حال­تر از پُزِ با سیگار نیست.» پرسیدم:
«سوژه جدیده... آره؟»
حاج­مرادی پِقی زد زیر خنده و پاکشان از ما فاصله گرفت. فهمیدم از قافله عقبم. خارخارش عذابم می­داد. به الویری که از بقیه جوان­تر است چشمکی زدم که: «چه خبره؟» با اشاره گفت: «بعدا» قاسمی ما را می­پایید...
«یه تیکه خوش­گوشت یه هفته­اس یه روز در میون چاهار... چاهارو ربع میاد برا نون گرفتن... حاجی­پسند... شایعه که بیوه­ است.»
گفتم:
«زکی... جلسه فوق­العاده و به طورِ فوق­العاده گذاشتیم اون وقت...»
قاسمی غرید:
«شیر درِ خونه خودش شیکار نمی­کنه...»
تکیه دادم به کادیلاکِ اقدم. بی­اختیار چشمم سُرید روی چرم کرم رنگ صندلی­ها که با قهوه­ای بدنه خوب جفت شده بود. رودری­های کرم با حاشیه طرحِ چوب و تکمه­های شیشه بالابر و پایین کنِ ظریف. خاطرم رفت به روزی که باران می­بارید و ژیانم خراب شده بود و اقدم اصرار کرد مرا هم برساند. سوارش که شدم بی­اختیار لم دادم و وقتی دیدم آقا رحمان تنها خواربار فروش شهرک نگاهم می­کند و زیر سقف پلیتی کانتینری که موقت مغازه­اش بود بالای پیت حلبیِ آتش ایستاده... خوشم آمد... از خودم... از اقدم... از کادیلاک... همان روز بود که اقدم گفت:
«هیچ می­دونستی حتا گریه کردن هم تو کادیلاک آسون­تر از روی دوچرخه است.»
«گریه... گریه است... چه رو دوچرخه... چه چارچرخه...»
اقدم سیگار وان­تاچ می­کشد... دوتا روشن کرد و یکی داد دستم
«بکش ببین این سیگاره یا اون پهن­نشانی که می­کشی...»
«معلمی شغل مقدسیه... با دلالی ماشین سازگار نیست.»
قاسمی گفت و مرا از خیالِ کرم و طرحِ چوب کشاند تا تنوره بادی مخروطی و چرخان که انبوهی از پلاستیک و دستمال کاغذی را با خود می­آورد. کسی حرف او را نه تایید کرد نه تکذیب.
«بد می­گم؟... کدوم دلالیِ که یه روده راست تو شیکمش پیدا بشه؟ها... بد می­گم؟ اون وقت همین دلال می­ره سرِ کلاس به بچه­ها یاد بده النجاتُ فی الصدق... می­شه؟»
«اقدم ناظمه... معلم نیست.»
پازوکی گفت و سرک کشید سمتی که دیگر می­دانستم منتظر چیست سمتی که گردباد وزیده بود و حالا نشسته بود و من به این فکر بودم که چرا گرمه باد را خطرناک می­دانند بعضی­ها... قاسمی غرید:
«چه فرقی می­کنه... آموزش و پرورش... آموزشه و پرورش...»
طوری گفت و طوری زل زد به چشم­هایمان که انگار گردن کشیده باشد و هم­آورد طلبیده باشد. صدای اقدم هنوز توی گوشم می­پیچید که همان روز بارانی گفته بود:
«ممدجان!... می­دونم شنیدی... می­فهمم چی­آ می­بافن پشت سرم اما بدون وقت پیری و کوری اون موقع که خدای نکرده به قرون محتاجی نه آفرین مردم به دادت می­رسه نه نفرینشون... خودتی و خودت... پس­انداز داشتی... مال و منالی ارث و میراثی خلاصه پول بیاتی اگر به دستت رسید به من اعتماد کن... بنداز تو معامله... بخر... بفروش.»
پازوکی گفت:
«آقا مدیرتون رفت از لاهیجان چایی بیاره؟»
همه می­دانستیم که خواجوی رفته است پیش عیالش تا شرح مذاکرات را تا این­جای قصه بگوید تا با هم­فکری به راه­کاری مناسب برسند. پرسیدم:
«حالا واسه چی ایستادیم این­جا...؟ سرِ گردنه گرفتیم مثلا؟»
«اگه زن نداری... غیرت هم نباید داشته باشی؟»
قاسمی عصبانی شده بود از حرفم...
«ما زن و بچه داریم... دختر دمِ بخت تو این ساختمون هست... خونه باید حرمت داشته باشه... نباید؟»
کلمه آخری را از همه پرسید. طوری تنظیم کرد که «دال» «نباید» افتاد به پازوکی. آمدم بگویم «استاد! شما که بچه ندارین...» اما حرف را توی بندِ هفتم از گلویم خوردم و نفسم را قورت دادم. قاسمی با کنایه و اشاره و سربسته و هرطور که بلد بود گناه را انداخته بود گردن زنش اما وقتی که در حلقه نبود، باقی حرف زنش را تایید می­کردند که عیب از خودش است. شنیده بودم مردهایی چون او آستانه خشمشان باریک­تر از بقیه است و تریج قبایشان نازک­تر. خواجوی با سینی­ چای از در درآمد و حلقه باز شد و صف شد و کشید تا درِ ورودی و باز حلقه شد. طوری ایستادم که از آستانه بیرون باشم و سرک کشیدم سمتِ پنجره واحد اقدم. هنوز سوفیا آن­جا بود. کنار پرده توری. سایه­ای ایستاده و انگار نگران. خواجوی صبر کرد تا همه چایی­هاشان را تا نصفه بخورند. بعد گفت:
«خب...»
سکوت کرد تا یکی از ما نقل را پی بگیرد. عادتش بود. «خب»ی می­پراند و وقتی طرف مقابلش حالا به احترام یا به هر دلیل دیگری حرفی می­زد از لابه­لای کلمات رشته دلخواهش را می­گرفت و می تاباند. همه ساکت ماندیم.
«مسئله کاملاً روشنه... اما راهِ حل چیه؟ به نوبت بفرمایین.»
«این­جا اون­گَدر وامی­ایستیم تا بیاد... بعد اون­گَدر نیگاش می­کونیم تا بشه کهنه حیض.»
حاج­مرادی گفت و تک­تکمان را نگاه کرد تا تاثیر پیشنهادش را ببیند. من منتظر بودم تا یکی از بزرگان جوابش را بدهد که «اومدیم تا صبح نیومد» اما کسی چیزی نگفت. فقط خواجوی لبی گزید و باز اشاره­ای نامحسوس به من کرد که «جلوی بچه این­طوری حرف نزن.»
«زنگ بزنیم کمیته؟»
همه در سکوت به قاسمی نگاه کردیم
«این­طوری حرمت ساختمون بیش­تر می­ریزه که...»
با نگاه از الویری تشکر کردم. می­دانستم قاسمی با اقدم لج است اما نمی­دانستم تا این درجه از او متنفر باشد.
«بریم درِ خونه­اش... همگی.»
از بالا رفتن ابروی چپ خواجوی پیدا بود که مسئله قابل تامل است. ترس مثل مورچه­هایی که ردیف از تنِ تشتی مدور بالا بروند و سر بخورند و پایین بریزند و باز بالا بروند و... افتاد به مغز استخوانم... نکند رای حلقه بر این قرار بگیرد... اصلاً دلم نمی­خواست داخل جمعی باشم که مقابل درِ اقدم ایستاده­اند و با تنفر به در می­کوبند...
«اگه رفتیم و گفت کسی نیست... حاضرین تمام گنجه و اشکاف... دَگه دوجه همسایه­مون رو بگردین تا حرفتونُ ثابت کنین؟»
حرفم مثل لنگر کشتی که به کف برسد و گیر کند و حرکت کُند و آرام آن را سوی بندر به سکون برساند، نظر جمع را متوقف کرد. خواجوی طوری با تحسین نگاهم می­کرد انگار دامادش اشکالی بجا بر نظریه­ی اصمعی وارد ساخته... هم­زمان دست­ها و لیوان­ها بالا رفت و جرعه­ای چای نوشیده شد و سیب آدم­ها رفت پایین برگشت سرجایش و نگاه­ها مهربان شدند بر من... خواجوی گذاشت سکوت به قدری سنگین شود که شکستنش از جانب وی موهبتی جلوه کند:
«همه می­ریم خونه­هامون... من به عنوان مدیر ساختمان باهاش حرف می­زنم.»
قاسمی با کوبیدن لیوان بر سینی مخالفتش را عیان کرد. الویری هم کوبید هرچند نه به شدت قاسمی حاج­مرادی لیوانش را آرام گذاشت توی سینی و طبق معمول نظر ممتنع داد... پازوکی مانده بود بین نگاه­های خواجوی و قاسمی. لیوان خالی­اش را بالا برد و ته­مانده چای و مقداری تفاله را کشید توی دهان. خواجوی با نگاه از من همراهی می خواست. خارخار سیگار بعدِ چایی لب­هام را رها نمی­کرد. گفتم:
«مدیریت و از اون مهم­تر هنر مدیریت این­جاهاست که خودشُ نشون می­ده... برای عذاب و جزا همیشه وقت هست حتا بعد از حادثه...»
پازوکی انگار منتظر همین استدلال بود. لیوانش را گذاشت توی سینی و گفت:
«موافقم...»
اما خیلی دلم می­خواست یک نظر هم که شده سوفیا را ببینم و صدای تق­تق ظریف پاشنه­اش بر پله­ها را بشنوم.
«من باید برم ملاقات دوستی... تو بیمارستان.»
مکان را فقط برای باورپذیری فرارم گفتم شاید تصور بیماری چشم انتظار ملاقاتی روی ذهنشان تاثیر مثبت بگذارد. پیام «آی نامرد» از نگاه قاسمی می­تراوید. خیال سوفیا هنوز کنار پنجره ایستاده بود. نشستم توی ژیان و دلم خواست تصور کنم مردی را که در کادیلاک گریه می­کند. دلم پیاله­­فروشیِ نموری می­خواست که بشود کنار غریبه­ای نشست و در امنیت کامل بی­ترس و دغدغه از افشای رازی که شاید روزی به ضررت استفاده کنند... تمام اسرار درون را بیرون بریزم. توی شهرک فِری خوردم و جایی ایستادم که می­دیدمشان اما آن­ها نمی­دیدندَم. خواجوی و حاج­مرادی نبودند. قاسمی با حرارت حرف می­زد و دست تکان می­داد می­دانستم که فرار مرا به پای بچه بودنم می­گذارد و حاج مرادی را به محتاط بودن مسخره می­کند و خواجوی هم به اقدم مقروض است. از آن فاصله شبح سوفیا را می­دیدم که هنوز کنار پنجره ایستاده و نمی­دانم چرا نمی­لرزید...

مهر ۸۳
بوشهر

پاتختی

مرد که وارد شد چشمش افتاد به عکسِ تختی با گوش­های عضله آورده و گردنی ستبر مثل کسانی که به گواتر دچار باشند و لبخندی نرم، بسیار نرم و چشمانی عمیق و سیاه که در انتهای سیاهی­اش قرمزِ تندِ تابیده از نئونِ هردم خاموش... روشن­ شونده داروخانه زیرین بود که روی لب­های گوشتیِ بالایی، سبیلی قرمز و چرخیده، می­انداخت... نمی­انداخت... بود... نبود. مرد گرفتار همین­ها بود که شالِ سبزِ زن مثل قیچی برید دیوار و عکس تختی را و نشست گوشه قاب و زل زد به چشم­های مرد و برای لحظاتی چیزی نگفت. صدای موسیقیِ کوبایی با میزانِ تنظیمی درست پخش می­شد و نور پنهانِ سقفی تمامِ فضا را روشن کرده بود... نبود و دور تا­­ دورِ اتاق صندلی بود و غیر از آن­ها کسی نبود. زن که دید سرِ مرد دور تا دورِ اتاق را زده و مردمِ چشم­هایش هر ثانیه سه تا چهار بار بالا و پایین رفته و حالا رسیده به مقابلِ نگاه او گفت:
«هان؟... شروع کن... دوباره از در و دیوار از آب­سردکن و یخچال دلیل بیار که دکترِ پشتِ اون در، دکتر نیست...»
دری که بالایش کتابخانه­ای چوبی داشت و توی ردیف­ها پر بود لیوان­های تبلیغاتی ناگهان باز شد و دختری جوان در نور تابیده از چراغِ گرمِ پشتش بر آستانه ایستاد یک­بَری... رخ داد سمتِ آن­ها و چرخشِ نور بر دیواری که عکسِ تختی داشت بزرگ­تر می­نمود، دخترک از نور درآمد و با لبانی به بالا خمانده به زورِ آمپول که صدایش را لوندتر کرده بود گفت:
«دکتر نیست... یعنی در راه هستن، شما وقت داشتین؟»
زن که از ورود دخترک چشم از مرد برنداشته بود و مرد که بعد از همان سُریدنِ نگاهِ نخستین، چرخیده بود سمتِ سایه و با تختی نظربازی می­کرد؛ هر دو با هم سر چرخاندند سوی هم.
مرد گفت: «تو وقت گرفتی؟... نه؟»
زن گفت: «رفیقِ شفیقِ جنابعالی زنگ زد اصرار کرد»
مرد گفت: «رفیقِ.... ببخشید می­شه دوباره شفیقُ دوباره بگی؟»
زن گفت: «یعنی چی شفیقُ دوباره بگم؟»
مرد گفت: «هیچی... می­خواستم از لحنت بفهمم منظورت کدوم یکی از بچه­هاست.»
زن گفت: «حالا فهمیدی؟»
مرد چرخید و روی اولین صندلی کنار در ورودی نشست. همان موقع نشستن دید که میز منشی در همین زاویه قاچ مناسبی خورده و اگر اندکی مسامحه و هم­فکری صورت بگیرد چه­ها که نخواهد شد... از جایش برخاست و رفت سوی آبسردکن تا آب گرم بردارد.
زن گفت: «الان این صبر و سکوتت چه معنایی داشت؟»
مرد قاشق پر از نسکافه را توی لیوان کاغذی تکاند.
مرد گفت: «مگه قرار بود معنایی داشته باشه؟ یکی از رفقای مشترک ما که هم من قبولش دارم هم شما به هر دو مون زنگ زده...»
زن پرید: «نشد... کی به تو زنگ زده؟»
مرد: «مریم.»
زن اولش جا خورد کمی عمیق­تر نفس کشید بعد خنده را انداخت گوشه لبش.
زن: «دروغ می­گی.»
مرد شیر خشک به نسکافه­اش اضافه کرد.
مرد: «اصلاً قبول که دروغ می­گم... الان این­جاییم و باید منتظرِ...»
رو کرد به منشی که نشسته بود مقابل همان قاچ میز و برای لحظهای فکر نقشه­ای از مخیله­اش گذشت اما پرسید:
مرد: «خانم یا آقای...؟»
منشی: «اسم شما؟»
مرد: «نه منظورم این که ما منتظر خانم یا آقای...؟»
منشی: «این­جا هم مشاور مرد هست هم مشاور زن شما از کی وقت داشتین؟»
مرد اندیشید: «حالا می­فهمم چرا حتی صدای دخترای تهرونی... لحنشون داره عین هم می­شه... اما طرف ریده تو لب ها» و گفت:
مرد: «عجب ناقلایی رفیق...»
رو کرد به زن که از ابتدای مکالمه ریزبینانه داشت به این تئاتر مسخره که کارگردانش مردش بود نگاه می­کرد تا نشانه­ای بیابد برای عشق حتا شده به بیگانه­ای و جز غرور هیچ چیز نمی­دید و پرسید:

نظرات کاربران درباره کتاب گربۀ ساکن چنار