فیدیبو نماینده قانونی نشر ثالث و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب معجون مکانیک

کتاب معجون مکانیک

نسخه الکترونیک کتاب معجون مکانیک به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۴,۸۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب معجون مکانیک

به زنم فکر می‌کنم که مدام حین مناجات می‌گوید خدایا پر و بالی به ما بده تا اوج بگیریم. یک روز صبح هنگامی که چشم باز کردم او را دیدم که هنوز بیدار بود. آن زن بیدار بود در حالی که من به خوابی عمیق فرو رفته بودم. در معنای این اتفاق باریک شدم. پسرم گفت: لاغر شده‌ای بابا... گفتم: لاغر شده‌ام. گفت: آخر چرا؟ گفتم: چون می‌بینم همه چیز سخت رو به کاهش است و آن جوهر دایره‌وار بی‌کاهش را هر چه می‌گردم نمی‌یابم...

ادامه...
  • ناشر نشر ثالث
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 1.16 مگابایت
  • تعداد صفحات ۱۹۸ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب معجون مکانیک

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



برای پدرم مجتبی
و
مادرم هایده

یک

در یک صبح اواسط تابستان، امیرحسین جمالی از خواب که برخاست ناگهان هوس سفر به جانش افتاد و حدود یک ساعت بعد با خواندن یک مقاله متوسط در سایت یک روزنامه پرفروش این هوس چنان آتش به جانش افکند که دیگر تاب ماندن نداشت. انگار تا همین دیروز ماجراجویی کثیرالسفر بوده باشد که حالا به غل و زنجیرش بسته و سفر که هیچ، پا از خانه بیرون گذاشتن را هم برایش ممنوع کرده باشند، حال آن که چنین نبود و در کل تنها سه بار از محل زندگی اش فاصله ای جدی گرفته بود؛ یک بار وقتی دانشگاه قبول شد و از شهر زادگاهش به تهران آمد، بار دیگر وقتی برای خدمت سربازی اش به یک جای دور مرزی اعزام شد و بار سوم هم همین سفری که این جا پابندش کرد. به این ماجرا باز خواهیم گشت، اما اول مقاله متوسط روزنامه پرفروش: کمی بعد از برخاستن از خواب، وقتی به عادت هر روز نشست پای اینترنت که تا بیدار شدن همسرش، پروانه، قدری وبگردی کند، در سایت روزنامه چشمش به مقاله ای در باره شعرهای محمدعلی سپانلو افتاد. نویسنده در این مقاله با نثری شلخته و هزاران نقل قول از این و آن، نقل قول هایی که مقاله را تا خرخره در گیومه های بی پایان فرو برده بود، شعرِ شهریِ سپانلو و خودِ او را به عنوان ادیبی که به همه جا سرک کشیده است به مفهوم پرسه زدن در نوشته های والتر بنیامین پیوند داده بود و همین موضوع دل از امیرحسین که از قضا همان روز به سودای سفر از خواب برخاسته بود ربود. این همزمانی تقصیر بخت بود یا یک قانون سنجیده نامرئی یا هر آنچه بعدها اگر قرار شود کسی به این نقطه از زندگی امیرحسین جمالی بازگردد ممکن است با کشف آن برای خود نام و نانی دست و پا کند، به هر حال کار خود را کرد و دست های نامرئی پرسه زن، او را از روی صندلی مقابل مانیتور کامپیوتر بلند کردند و مثل قالیچه پرنده با خود به سفر بی بازگشتی بردند که شرحش خواهد آمد. اما پیش از آن امیرحسین دو توقف داشت، یکی کوتاه و در همان بدو تصمیم به سفر و دیگری طولانی. توضیح این که مقصد سفر نامشخص بود.

دو

به اواخر مقاله روزنامه رسیده بود که نخست صدای خش خش، بعد صدای در مستراح و کمی بعد از آن صدای سیفون را شنید. این ها نخستین علائم حیاتی پروانه بود. هر روز بعد از دفع پلیدی و شستن دست و رو و عطر و عبیر و آرایشی مختصر، طبق قانون نانوشته یک بازی زن و شوهری هر روزه ــ مصرف تتمه دوره نامزدی در هفته های اول ازدواج ــ بی آن که سراغی از امیرحسین بگیرد به آشپزخانه می رفت و چند تکه نان بربری را که همیشه پیش از فریز شدن با یک سلیقه هندسی مثال زدنی به صورت مستطیل های مساوی می بریدشان و در کیسه فریزر می گذاشت، از فریزر در می آورد و می گذاشت داخل تستر و تا نان ها گرم شوند شروع می کرد به چیدن میز صبحانه و بعد منتظر می ماند تا «کار» امیرحسین تمام شود. پروانه این جور مشغله های امیرحسین را، وبگردی و کتابی را کاهلانه ورق زدن و گاهی چیزهایی را روی تکه کاغذهایی یادداشت کردن، با یکجور شیفتگی و طمطراق و تفاخر «کار» می نامید. دوست داشت کار بنامد. «کارتو کردی؟» «چقدر از کارت مونده؟» «به کارت برس»... و هر وقت این جور کار کار می کرد و همزمان نخودی می خندید و سرش را کج می کرد، دل امیرحسین به سویش پر می کشید و اشتیاقی مقاومت ناپذیر در درونش شعله می کشید و او را در هر وضعیتی که بود به حالت تعلیق در می آورد و هیجان زده به سمت پروانه پرتاب می کرد. نزدیک دوهفته بود که ازدواج کرده بودند و قرار بود این دوهفته را برای خودشان بخورند و بخوابند و کیف کنند و بعد با ذخیره این روحیه و انرژی اندوخته در این یک ماه، کار و بار و زندگی جدی را شروع کنند. هفته اول را به رغم میل امیرحسین رفته بودند سفر و هفته دوم را به رغم میل پروانه در خانه مانده بودند. تقسیم برابر خواسته ها که در نهایت به لذت هرکدام از خواسته دیگری انجامیده بود. هم سفر به امیرحسین چسبیده بود و هم در خانه ماندن به پروانه. همه چیز در اوج اعتدال و امیرحسین می کوشید حین این استراحت مطلق، طرح تحقیقاتی اش را هم در باره نحوه مواجهه ایرانیانِ عادت کرده به فرهنگ شفاهی با نظریه و امر مکتوب شروع کند. اما تا این لحظه که روزهای پایانی استراحت مطلق بود، جز چند سطر پراکنده چیزی یادداشت نکرده بود و بیش تر وقت صبحگاهی اش به وبگردی گذشته بود. از سایت یا وبلاگی آغاز می کرد و تا پروانه بیدار شود معلوم نبود که از کجاها سر در آورد.
روزی که تصمیم به ترک یار و دیار یار گرفت دو هفته خوشی مطلق داشت به پایان خود نزدیک می شد. پنجشنبه بود. فرداش یک جمعه ملال انگیز که حتا ازدواج موفق هم از ملال کشنده و تیرگی عصرهایش نمی کاست و از پس فردا باید می رفت سرِ کار. همین طور که به صدای چیدن میز صبحانه گوش می داد فکر کرد شاید این میل به گریز، از این رو ناگهان این جور وحشیانه به او هجوم آورده که این زندگی که در طول این دو هفته به هم زده نه مال خود او و نه حاصل دسترنج خودش، که ربوده از دیگری یا به واقع چیزی بوده که دیگری به او داده است. گویی از مدت ها پیش ته دلش برباد رفتن این بادآورده را انتظار می کشید و این انتظار چنان برایش کشنده و اضطراب آور شده بود که می خواست خودش زودتر رشته را پاره کند و خلاص شود.

سه

نه، به واقع آن قدرها هم همه چیز ناگهانی نبود که امیرحسین برای خوشمزه تر شدن حکایت ازدواج و بعد از آن پشت پا زدن به یک زندگی شیرین، در اجتماعات بیش از سه نفر جلوه می داد. برای دوستان در خلوت ترش، آن ها که می شد باهاشان دوکلمه درددل کرد می گفت که از همان اول هم چیزی این وسط لنگ می زد و همه چیز کاملاً بی نقص و جفت و جور نبود. بعدش این چیزی که آن وسط لنگ می زد هی گنده شده بود و یکدفعه آن روز صبح مثل دوالپا افتاده بود به کولش و رهایش نکرده بود. آری هوس سفر به تدریج و همپای ادبار امیرحسین در طی دوران خانه به دوشی اش، از آن حالت سرخوشانه و جوان و قبراق، به دوالپایی پیر و زشت تغییر ماهیت داده بود؛ دوالپایی که امیرحسین از آن و از پیامدهای مصیبت بارش خلاصی نمی یافت. هیچ جا بند نمی شد و توان کندن و رفتن به شهری دیگر را هم نداشت. به این نقطه باز خواهیم گشت، اما اول ببینیم چه شد که چنین شد: راستش ماه های اول که قرار و مدارها را گذاشته بودند و نامزدبازی آغاز شده بود و هنوز همه چیز تازه بود و امیرحسین هنوز داغ، و به این خیال که دوست جان جانی اش، فرهاد، شاهین اقبال را بر شانه اش نشانده است، خوب می توانست نقش مردی را با روحیات شاعرانه و شیفته قدم زدن زیر باران بازی کند؛ مردی که ساعت ها پا به پای همسر آینده اش، در بُلوار راه می رود؛ تخمه می شکند و از بوی گلپر و بخار چرخ های باقالی که با مِه می آمیزد و آدم ها و مناظر نمناک را در خود می پیچد، از چراغ های روی چرخ ها که نورشان در مه پراکنده و حل می شود، از بوی جگر و کباب چنجه و خون جگر و اشک کباب که می چکد روی زغال سرخ و جلزی صدا می دهد و از سیخ های کباب و گوجه و دل و جگر و قلوه و قوطی ها و بطری های دوغ و نوشابه و دلستر چیده شده روی پیشخان دکه های شیشه ای کنار خیابان ها و جاده های بیرون شهر، مست می شود؛ معذب اما بی این که عذابش را رو کند روی تخته سنگ های خیس و بزرگی که دریا را از بلوار جدا می کنند می نشست؛ به دور دست و کشتی های روشن روی آب نگاه می کرد و در این لحظه های مکرر، به یاد پسری می افتاد که در جستجوی مادرش به جنوا می رفت. این خیال، اوایل مثل پشه ای بود که موذیانه از اعماق روحش، به سطح می آمد، نیشی می زد و وزوزکنان به اعماق باز می گشت. کمی می خاراند، اما نه آن قدر که خوشی اش را از آنچه مفت به چنگ آورده بود مختل کند. به تدریج اما همه چیز نم کشید و با پس رفتن مناظر بکر، پشت مه تکرار که هر روز غلیظ تر می شد، حشره هم بزرگ و بزرگ تر شد و موعد ازدواج که نزدیک شد، او مقابلش مثل پشه ای بود که در دام عنکبوت افتاده باشد؛ این احساس مخصوصا زمانی به اوج می رسید که هر روز غروب بعد از خداحافظی از پروانه، از مقابل یک مغازه لوازم التحریر می گذشت که اجناس پشت ویترینش را همیشه لایه ای از گرد و خاک پوشانده بود و پشت پیشخانش پیرزنی مثل ساعتی خوابیده همیشه به یک حالت ثابت نشسته بود و بی رحمانه، سنگین گذر بودن زمان را در این شهر به رخ امیرحسین می کشید. مثل این بود که زمان همچون ماده مذاب او را با خود به حرکت در آورده باشد و به تدریج حرکتش آهسته تر شده باشد و سرانجام، سرد و سخت شده، او را در درون خود متوقف و به سنگواره ای ماقبل تاریخی بدل کرده باشد... با پاهایی دردناک و خیس و ورم کرده، مثل دو الوار بر آب افتاده، پیاده سمت خانه می رفت و سیگارکشان به ازدواجش با پروانه در ماه آینده فکر می کرد؛ اتفاقی که بودنش در این شهر را به ابدیت متصل می کرد. تا قبل از این، احساس موقتی بودن اقامتش در این شهر، روزنه امیدی به رویش می گشود، اما می دانست که از هفته بعد دیگر رسما ساکن این شهر خواهد شد و علاوه بر این باید سرِ کار هم می رفت؛ بانک؛ دایی پروانه رییس بانک بود و جور کرده بود که امیرحسین بعد از گذراندن یک دوره کلاس آموزشی در بانک استخدام شود. کاری که از آن نفرت داشت. از هرچه با عدد و رقم سر و کار داشت می ترسید و می دانست که گند خواهد زد. فکر آغشته شدن روزهای نمناکش به عدد و رقم از همان روزهای پیش از ازدواج به وحشتش انداخته بود و بدی اش این بود که این ترس ها را نمی توانست با هیچ کس در میان بگذارد. همه چیز در معنای متعارف، بی نقص و عالی بود و درهای خوشبختی بدون انواع موانع معمول به رویش باز شده بود. حتا پدر پروانه می خواست یک واحد از آپارتمان تازه سازش را در بهترین جای شهر، به پروانه و امیرحسین اجاره بدهد و این را هر ابلهی می دانست که پدر از دخترش اجاره نخواهد گرفت و او بی این که مشکلات بسیاری از آدم های در موقعیت خود را داشته باشد، با دختری ازدواج می کرد که چشم هایی درخشان و شاد و همیشه انگار غرق شگفتی و ذوق زدگی ای کودکانه داشت و دماغی چنان ماهرانه عمل شده و قلمی که هیچ ردی از دستکاری در خود به جا نگذاشته بود و انگار که از ازل همین بود. می شد که سخت عاشق چنین دختری بشود و دختر بهش روی خوش نشان ندهد. می شد در راه این عشق مرارت ها بکشد و با حسرت و خاطره ای تلخ از یک شکست عشقی به تهران باز گردد، حال آن که اکنون هیچ کدام از این دردسرها و مرارت ها را نداشت. در چنین وضعیتی اگر از موقعیتش نزد کسی گلایه می کرد، بی شک از جانب طرف مقابل به ناسپاسی و کفران نعمت محکوم می شد. کم تر کسی مثل او پیدا می شد که تحمل و حوصله این همه خوشبختی را نداشته باشد. خانواده جدید مثل پروانه دورش می چرخید و از همه بدتر این بود که دلیل این همه عزتی را که به سَرَش می گذاشتند نمی فهمید. نفعی را در این کار نمی یافت و همین بر عذاب نخستینش از این همه محبت و رسیدگی که به او می شد، می افزود. عذابی مضاعف، از عذابی که می کشید... به این چیزها فکر می کرد و خیس و آبچکان به خانه می رسید. توقع خشک شدن توقعی بیهوده بود و این که خود را در پتو بپیچد و به بخاری بچسبد، بیش تر اثری روانی داشت که آن هم به مرور زمان کم رنگ شده بود و فقط به صورت پوسته ای از یک آیین قدیمی اجرا می شد که علت وجودی اش کم کم به دست فراموشی سپرده شده بود. فراموشی، جانور وحشی سمجی بود که همه جا دنبالش می آمد؛ بعد از مدتی غیبت، ناگهان سر و کله اش پیدا می شد؛ مثل لوله ای که آب می دهد اما نه همیشه؛ مدتی چکه می کند؛ بعد چکه کردنش قطع می شود و همین که خیالت راحت می شود که تعمیر لازم ندارد، باز شروع می کند به چکه کردن و سرانجام روزی خرابی به بار می آورد. در آغاز تابستانی که در این شهر سپری کرد و اکنون داشت به آخر می رسید دوباره این جانور موذی را دید. یک روز که با پروانه مشغول گردش بودند و دلواپسی از آنچه داشت شوخی شوخی سرش می آمد در سرش وزوز می کرد، وقتی امیرحسین داشت در یکی از تفریح گاه های شهر مسافران از تهران آمده را تماشا می کرد و به قصد اتصالی دوباره و هرچند موقت به تهران می کوشید سر حرف را با آن ها باز کند ناگهان در میان انبوه مسافران حس کرد که تهران فراموشش کرده است. در جمعیت هضم نمی شد و نمی توانست بهشان نزدیک شود. در این لحظه به جای تسکین غم غربت، غریبگی اش را هر چه بیش تر احساس کرد. جنوا راه نمی داد. آن سوتر، روی تخته سنگ های خزه بسته بزرگی که دریا را از محل گردش عابران جدا می کردند، پسربچه ای ایستاده بود و بادبادک هوا کرده بود. روی بادبادکش عکس مرد عنکبوتی بود. امیرحسین نگاهی به آبی و قرمز چرخان در هوای بادبادک انداخت و بعد رو به دریا، با دلزدگی و بی میلی و بیش تر از سر عادت، سیگاری را روشن کرد که اوایل، کشیدنش در چنین جایی و هوایی سخت می چسبید. سیگاری نمناک و تر و تازه که دیر می سوخت، و بعد قدم زنان پیش چای فروش همیشگی رفتن؛ همان که بساطش همیشه در پیاده رو، بر سکویی در تورفتگی دیواری مرطوب و انگار پوشیده از مخملِ سبز که امیرحسین را یاد صحنه یک نمایش عروسکی می انداخت، پهن بود. پیش ترها با فرهاد و بعدتر با پروانه زیاد پیش او می رفتند. تشت چرکمرده پر از آب سیاهی که پیرمرد چای فروش استکان ها را در آن گربه شور می کرد هیچ تناسبی با وسواسش برای برق انداختن استکان ها نداشت. صدبار دستمال را ته استکان ها و دور دیواره هاش می گرداند و بعد می گرفتشان بالا و چشم تنگ می کرد و این ها همه هیچ تاثیری بر بود و نبود لکه های روی استکان ها نداشت و بیش تر حرکتی نمایشی بود انگار به نشان مهارت و پختگی و جلب اطمینان مشتری. امیرحسین استکان چای را می گرفت و ذره ذره می نوشید، بی این که دیگر این عمل مکرر، مثل قبل ترها شعفی در او بینگیزد.
سال اول دانشگاه بود که برای اولین بار به مدار فراموشی پرتاب شد. برای تحصیل، از زادگاهش به تهران آمد و در خانه مادربزرگش ساکن شد. آن هم درست زمانی که مادربزرگش به سرعت مراحل زوال عقل را می پیمود. بچه که بود یک روز رفت نان بخرد؛ وقتی رفت، خانه همسایه سرجایش بود و وقتی بر گشت تنها غبار بود که به هوا بر می خاست. مادربزرگ، برای امیرحسین که مرحله های پیشین زوال عقل او را ندیده بود یا بریده بریده و با فواصل چندماهه دیده بود، به ساختمانی بمب خورده و با خاک یکی شده شبیه تر بود تا ساختمانی که به تدریج فرسوده شده باشد. از او جز غباری به جا نمانده بود. تهران با مادربزرگی که دیگر هیچ کس را نمی شناخت و نگاهش به طرز ترسناکی بیگانه بود، برای امیرحسین شهر کابوس ها بود. شب ها تا صبح از ترس این که مبادا چشم باز کند و مادربزرگش را با آن نگاه ترسناک، خم شده روی خودش ببیند، خوابش نمی برد. گاهی با نعره پدربزرگ و فریاد و تالاپ و تولوپ از خواب می پرید. مادربزرگ نصفه شب، در تاریکی، کورمال کورمال رفته بود بالای سر پدربزرگ و دستش را گذاشته بود روی صورت او. پدربزرگ وحشتزده از خواب می پرید و مادربزرگ را می زد... جیغ و نعره و فحش های مادربزرگ... چیزی نگذشت که مادرش آمد تهران. خاله ها و دایی ها گفته بودند چون امیرحسین در آن خانه است مادر باید عوض امتیازی که گرفته از مادربزرگ نگهداری کند. بعد از مرگ مادربزرگ، خانه را اجاره دادند و مادر، پدربزرگ را به خانه خودشان برد. به زادگاه امیرحسین. امیرحسین تنها شد و به خوابگاه رفت و از آن موقع بود که تازه با تهران اخت شد. در زندگی تازه اش زمان، تند و شلوغ و بی نظم و پر هیجان سپری می شد. آن قدر که دیگر زیاد به شهر خودش نمی رفت. اگر هم می رفت بی تابِ بازگشت بود. دو روز که می رفت انگار دوسال بود که رفته بود و بر که می گشت باز زمان پر شتاب می گذشت. همه چیز موقتی بود و بی خیالِ آینده. در خوابگاه، کسی به فکر ثبات نبود. همان جا بود که با فرهاد آشنا شد. پسری شاد و شنگول و بگو و بخند و انبان خاطرات راست و دروغ. مثل بازرگانان قصه های قدیمی که با کشتی سفر می کردند و در بازگشت، از عجایب سفر می گفتند، همیشه قصه ای عجیب در چنته داشت. یک بار رفت شمال دنبال گنج. وقتی برگشت از حیوان عجیبی گفت که در گودالی، روی گنج خوابیده بود و نمی گذاشت به آن دست یابند. یک بار هم رفت و با سکه هایی عتیقه بازگشت. سکه ها قلابی از کار در آمدند. بار دیگر. تکه هایی از سفال با خود آورد. معتقد بود متعلق به ظرفی باستانی است و از آن می توان به بقایای شهری مدفون رسید. مدتی با سفال ها ور رفت تا سر همشان کند. نمی شد. تکه ها به هم ربطی نداشتند و با هیچ سریشی به هم نمی چسبیدند. دست آخر، کیسه های سفال زیر تخت خوابگاه هل داده شد و همان جا ماند و از یاد رفت. فرهاد، پاش که می افتاد اهل کتاب و حرف جدی هم بود. این طورها بود که با امیرحسین اخت شد. امیرحسین رفیق جمعش نبود. رفیق خلوت بود و برای همین از معدود رفقایی که فرهاد را جدی و غمگین و افسرده و اهل شعر و فلسفه بافی هم دیده بود. در جمع، فرهاد همیشه شاد و شنگول و شمع محفل بود. کسانی هستند که وقتی جمع بخواهد به سفر برود، اگر همه بجز آن ها برای رفتن آماده باشند، جمع، حرکت را به تاخیر می اندازد تا آن ها هم آماده شوند و اگر آن ها اصلاً نتوانند بیایند حتا ممکن است سفر لغو شود. کسانی برعکس، اگر آماده بودند، بودند، اگر نه، جمع منتظرشان نمی ماند. فرهاد جزو دسته اول بود. یک بار در باره این روحیه دوگانه در جمع شنگول و در خلوت افسرده اش به امیرحسین گفت: «می دونی، می گن ابراهیم ادهم توی یه جمعی که همه خیلی براش احترام قائل بودن یه دفعه شروع می کنه به لودگی. بعد که ازش می پرسن چرا این کارو کردی می گه چون می خواستم خودمو جلو جمع بشکنم تا یه وقت به خودم مغرور نشم.» برای همه کارهاش یک توجیه این جوری داشت. خدمتشان با امیرحسین یک جا افتاد. منطقه ای مرزی، از آن جاهایی که می گفتند جهنم است، اما زرنگ اگر باشی به سختی اش می ارزد و با دست پر بر می گردی. امیرحسین زرنگ نبود و مرز، روی سگش را نشانش داد. شل و ول تر از آن بود که بتواند محیط نظامی را با خود نرم کند. فرهاد آن قدر زرنگ نبود که با دست پر برگردد، ولی رفیق باز بود و بهش بد نمی گذشت. در خدمت، مدتی بینشان با امیرحسین فاصله افتاد. امیرحسین نمی توانست با آن ها که فرهاد راحت باهاشان اخت شده بود اخت شود. نمی گذشت. هر وقت می رفت مرخصی، یکی دو روزی پیش پدر و مادرش می ماند و باقی اش را می رفت تهران پیش رفقای دوره دانشگاه. در تهران وقتی سربازی را در برج نگهبانی یکی از پادگان های اطراف اتوبان ها می دید، به حالش غبطه می خورد. دوست داشت جای او بود و می توانست از این بالا، از فراز سیم های خاردار، شهر را ببیند. ماشین ها را که تند می گذشتند و پنجره هایی را که نورهای زرد و سرخ از پشت پرده هاشان نشت می کرد. تابستان، وقتی مسافران، در تفریح گاه های شهری که اکنون در آن بود، به چشم غریبه و بومی این شهر نگاهش می کردند، هیچ نمی دانست که موقعیتش درست مثل موقعیت آن سرباز تهرانی است که در یکی از برج های نگهبانیِ اطراف اتوبانی ایستاده بود و با خودش فکر می کرد که لباسش او را از شهرش جدا کرده و حالا، هم او برای شهر پیش از این آشنا غریبه است و هم شهر، از این چشم اندازِ تازه، برایش غریبه و ترسناک شده است. سرباز، به این که فکر کرد، آرزو کرد ای کاش جایی دور از زادگاهش خدمت می کرد. جایی واقعا غریبه. امیرحسین نگاه کرد و گذشت و با سرعتی که تاکسی داشت، حتا صورت سرباز را هم ندید. از اولین مرخصی اش که برگشت، شب در اتاقک نگهبانی، اسلحه را گذاشت روی پیشانی اش. اگر فرهاد یک ثانیه دیرتر رسیده بود، مغزش ریخته بود جلو پاش. فرهاد، خواب نداشت. نصفه شب با عرق گیر می آمد دم در و از یکی سیگار می گرفت و روشن می کرد و با دژبان و نگهبان گپ می زد. ستاره ها را نشان می داد و همین طور که شکمش را می خاراند راجع به صور فلکی، آسمان و ریسمان می بافت. انگشت امیرحسین تازه ماشه را لمس کرده بود که دست فرهاد از پنجره اتاقک آمد تو و زد زیر اسلحه. اسلحه پرت شد و فرهاد نعره زد: «چه کار می کنی الاغ؟» و امیرحسین را گرفت زیر مشت و لگد و بعد هر دو در آغوش هم گریه کردند. مثل صحنه ای از یک فیلم قدیمی جنگی آمریکایی. از آن لحظه هایی که بعدش یکی به دیگری مدیون می شود. ریسمان محبت دوباره محکم شد و بعد از آن امیرحسین شد مرید فرهاد. هر کجا که فرهاد بود، او هم بود. فرهاد هم هوایش را داشت. دیگر نمی گذاشت بهش سخت بگذرد. با همه کادری ها رفیق بود و کاری کرده بود که دیگر امیرحسین را نگهبان نگذارند. دوستی ادامه یافت و به بعد از خدمت کشیده شد. فرهاد در تهران باز برنامه بلندپروازانه جستجوی گنج را از سر گرفت. امیرحسین را هم با خودش می برد. امیرحسین اوایل با طیب خاطر می رفت و کم کم توی رودربایستی. چندبار با خودش گفت تعهدی هم اگر بوده و برادری ای هم اگر قرار بوده ثابت شود تا الان به جا آورده و ثابت شده است. سرانجام تصمیم گرفت به فرهاد بگوید که دیگر نمی آید. ولی فرهاد هربار با زبان بازی به آمدن راضی اش می کرد. یک بار بهش گفت: «این گنج اون گنجی نیس که تو فکر می کنی. اگه فکر می کنی من دنبال پولم اشتباه می کنی. من دنبال یه کلیدم. می فهمی؟ کلید.» نمی فهمید و از حرف های بی سر و ته فرهاد چنان گیج می شد که ترجیح می داد بحث نکند و همراهش برود. یک شب، مردی که اتاق بهشان اجاره داده بود، گنج یابشان را دزدید و صبح حاشا کرد و خلاص. پرونده جستجوی گنج برای ابد بسته شد. مدتی از فرهاد خبری نبود. امیرحسین با پولی که از مادرش گرفته بود خانه ای در تهران اجاره کرده بود و ول می چرخید. از کافه ای به کافه دیگر می رفت و سیگار می کشید و کتاب می خواند. هر چه تلاش کرد یک بار هم توجه کسی را به خودش جلب نکرد. هیچ وقت دختری جلو نیامد و ازش فندک نخواست و راجع به کتابی که می خواند ازش چیزی نپرسید. به پارک ها می رفت. به شب های شعری که فرهنگسراها برگزار می کردند. تئاتر، سینما، حیاط دانشگاهی که دیگر دانشگاه او نبود... توی همین ول گشتن ها بود که یک روز باز سر و کله فرهاد پیدا شد. گفت می خواهد در شهرک سینمایی غزالی فیلم کوتاهی به نام «گریه کن» بسازد. فیلمی کوتاه در باره تهران قدیم. مخارج ساخت این فیلم را عموشاهرخ، عموی فرهاد، کمپلت داده بود. به خاطر وطن دوستی، عشقش به تاریخ، عشقش به تهران قدیم و عشقش به کار فرهنگی و افزون بر این ها این که فرهاد قلق عموشاهرخ را می دانست و بلد بود وقتی پدرش زیر بار پول دادن بابت فعالیت های بی ثمر فرهاد نمی رفت، چطور عموشاهرخ را تلکه کند.
فرهاد از امیرحسین خواست نقش اول فیلم را بازی کند. نقش یک جوان روزنامه نگار تجددخواه در روزهای حوالی شهریور بیست. داستان فیلم، بندتنبانی بود. جوان روزنامه نگار در تهران قدیم که به اشغال متفقین در می آمد می گشت و از این همه هرج و مرج و تاراج شهرش به دست قوای بیگانه افسوس می خورد و سر تکان می داد و جز افسوس خوردن و سر تکان دادن، کاری از دستش بر نمی آمد. یک روز، روبروی جواهرفروشی قازاریان دختری را می دید به نام ایران. دختر از جواهرفروشی بیرون می آمد. چهره اش به نظر جوان روزنامه نگار آشنا بود، اما به یاد نمی آورد. به دختر می گفت که او را جایی دیده است و نمی داند کجا. دختر می گفت: «شما همه تون زود فراموش می کنید.» می گفت و می رفت و ناپدید می شد. جوان روزنامه نگار از خواب می پرید و در جستجوی ایران، شهر را زیر پا می گذاشت و نومیدانه به چپاول بیگانه چشم می دوخت تا این که یک روز می دید که ایران دارد به عقد یکی از سربازان متفقین در می آید. خونش به جوش می آمد و به سرباز حمله می کرد و سرباز با شلیک گلوله ای او را از پا در می آورد و ایران می گریخت. فیلم با تصنیف «گریه کن» عارف قزوینی با صدای استاد بنان تمام می شد. تصنیفی که فرهاد می گفت عموشاهرخ خیلی به آن علاقه دارد و در واقع عنوان فیلم و گذاشتن این تصنیف روی تیتراژ پایانی اش یک محکم کاری بود برای تامین هزینه های ساخت آن.

نظرات کاربران درباره کتاب معجون مکانیک

قیمت پشت جلد ۱۶۵۰۰ است. شما نوشتی ۲۲۰۰۰بعد با تخفیف ۱۰۰۰۰؟به این میگن غش در معامله. تازه داشتم مخاطب نرم افزارتون میشدم که دیگه نیستم
در 1 سال پیش توسط a.a...120