فیدیبو نماینده قانونی نشر داستان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب قصه‌های آقای خاص

کتاب قصه‌های آقای خاص

نسخه الکترونیک کتاب قصه‌های آقای خاص به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۳,۰۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب قصه‌های آقای خاص

لائو ما نام هنری پروفسور ماجونجی، یکی از نویسندگان مطرح و مهم معاصر چین است. او تاکنون بیش از صدها داستان کوتاه نوشته است. آثار او به زبان های مختلفی چون مغولی، گرجی، ارمنی، آذری، ترکی و سوئدی ترجمه شده است. او نوشتن را از سال ۱۹۹۰ آغاز کرد و جوایز متعددی را در کارنامه ادبی خود دارد. او همچنین عضو کانون نویسندگان چین است و به عنوان پدر داستانک چینی از او یاد می شود. بسیاری از داستان های او جزو بهترین داستان های کوتاه چینی قرن بیست و یک هستند. داستان های او اغلب دارای طنزی تلخ و انتقادی است و رنگ و بویی دراماتیک به همراه دارند. او سبک تازه ای را وارد ادبیات چین کرده که مخاطبان زیادی را جذب کرده است.

ادامه...
  • ناشر نشر داستان
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 0.44 مگابایت
  • تعداد صفحات ۶۸ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب قصه‌های آقای خاص

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

حنجره طلایی

در طول سفری کاری به پکن، یک روز بعدازظهر با غنیمت شمردن فرصتی که بدست آورده بودم، به دانشگاه قدیمی ام برگشتم تا همکلاسی قدیمی ام «جیاوو کله گنده» را ببینم.
واضح است که این یک اسم مستعار بود و سایز غیر عادی سر او را تداعی می کرد. طی دوران تحصیل در دانشگاه، تخت خواب کله گنده درست بالای تخت من بود. او خوش صحبت ترین و البته که پر حرف ترین دانشجوی کلاس بود.
هر وقت که بحثی مطرح می شد، محور اصلی بحث بود و اجازه صحبت، حتی یک کلمه را به هیچ کس نمی داد. قادر بود بدون وقفه برای سه تا چهار ساعت، بدون نوشیدن حتی یک قطره آب حرف بزند؛ یک "حنجره طلای" مادرزاد.
بعد از فارغ التحصیلی، برای تدریس در دانشگاه ماند. ظاهراً آنقدر در تدریس شاهکار بود و به قدری مشهور شد که برای ارایه سخنرانی به سراسر کشور دعوت می شد. قبل از همه ترفیع گرفت و به استاد برجسته ای تبدیل شد. اسمش در تمام انجمن های دانشجویی بر سر زبانها بود. همه معتقد بودند که او به دنیا آمده تا یک استاد محشر باشد و خیلی خوب از استعداد مادرزادی اش استفاده می کرد.
همسر کله گنده هم در کلاس ما درس می خواند. اگر قراربود او را با نام مسعتاری صدا بزنیم «کله کوچک» بهترین گزینه بود. اگرچه هیچ کس او را با این اسم صدا نمی زد.
بیست سالی بود که همدیگر را ندیده بودیم، تا زمانیکه این فرصت مهیا شد. دلم برای تمام خوش صحبتی های او در سالهای دانشجویی تنگ شده بود، فرقی نمی کرد درباره چه چیزی، شاید موضوعات مربوط به عهد عتیق و شاید عصر جدید، بی صبرانه مشتاق شنیدنش بودم.
در زدم و کله گنده پاسخ داد: «بفرمایید داخل» و من را به اتاق نشیمن راهنمایی کرد. کله گنده پیرتر و کله اش «نورانی» شده بود. چه بلایی سر موهای سیاه و پر پشت دوران جوانی اش آمده بود؟ پرسیدم: «همسرت هم هست؟» امیدوار بودم همسرش را هم ملاقات کنم.
جواب داد:«نه.» پرسیدم: «چطوری؟ زندگی بعد از فارغ تحصیلی چطور بوده؟ خوش می گذرد؟»
کله گنده با صدایی گرفته همچون صورتش پاسخ داد: «بدک نیست.»
با طعنه پرسیدم: «شنیدم که الآن خیلی معروف هستی و برای سخنرانی به همه جا دعوت می شوی. این همه سخنرانی آدم را دیوانه می کند.»
بعد سر به سرش گذاشتم و گفتم: «واقعاً خوبی؟»
«کله گنده» که هیچ وقت تا این اندازه فروتن نبود جواب داد: «به حرفشان توجه نکن.»
- همه میگن که از سخنرانی هات خیلی درآمد داری و دستمزدت به اندازه سوپر استارهاست، حقیقت داره؟
امیدوار بودم که «کله گنده» صحبت را به دست بگیرد.
دوباره طفره رفت و گفت: «شوخی می کنند.»
سعی کردم موضوع بحث را عوض کنم و پرسیدم: «با همکلاسی های قدیمی در تماس هستی؟»
فقط با دو کلمه جواب داد: «نه خیلی.»
جرعه ای از لیوان آب جوشی را که برایم آورده بود نوشیدم و به اطراف اتاق نشیمن نگاهی انداختم. نظرهای بزرگوارانه ای راجع به تک تک اشیای اتاق دادم و کلی از دکوراسیون اتاقش تعریف و تمجید کردم. اما «کله گنده» همچنان به لبخند زدن ادامه داد و چیزی جز «هممممم....همممم» از او نمی شنیدم.
بعد از سکوتی طولانی بالاخره یک جمله کامل گفت و پرسید: «تو چطوری؟»
بعد از اینکه کلی از جزئیات کار، تحصیلات و زندگی ام پس از فارغ تحصیلی برایش تعریف کردم، او همچنان علاقمند به ادامه صحبت نبود و به نظر می رسید که ذهنش درگیر موضوع دیگری بود.
بعد سعی کردم او را تحریک کنم تا بلاغت کلامش را به کار بیندازد و از مردهای بیکاره و تن پرور امروزه تا سیاست داخلی و خارجی گرفته تا فرهنگ، مسایل نظامی و اقتصاد و دیپلماسی صحبت کردم. نظراتم را راجع به این موضوعات گفتم به این امید که او را به حرف زدن وادار کنم. او در کلیه این مسائل متبحر و کارشناس بی بدیل بود.
طی دوران تحصیل در دانشگاه، هیچ کسی از پس او بر نمی آمد. هیچ کسی جرات مناظره با او را نداشت و همیشه در هر بحثی حرف اول را می زد.
کله گنده صبورانه به صحبتهایم گوش کرد. اما هیچ علاقه ای به ورود در بحث ها از خودش نشان نداد. فقط با حرکت سر تایید می کرد و با اصواتی مثل «همممممم... همممم» و «ااااهه... اههههه» تاکید می کرد.
به طرز فجیعی واقعیت تلخی روبه رویم بود. نباید این راه طولانی را برای دیدن او می آمدم.
- چرا تو هیچ حرفی نمی زنی؟ من دائم حرف زدم، اما مشتاقم نظرات تو را هم بشنوم. نظرات استادی برجسته!
خیلی احساس بدی داشتم.
با اشاره به گلویش گفت: «حنجره ام دچار مشکل شده.»
گفتم: «اوه. متاسفم. دکتر رفتی؟ چی گفته؟»
نگرانش شده بودم.
به آرامی گفت: «چیز مهمی نیست.»
انواع درمان ها را برایش توضیح دادم، اما با حرکت دستش گفت نیازی به اینها نیست. چند دقیقه دیگر هم به همین روال گذشت، سپس ترکش کردم. در مسیرم به هتل درباره رفتار عجیب و غریبش فکر کردم. فکر وحشتناکی به سرم خطور کرد و با خودم گفتم: «شاید مبتلا به سرطان شده باشد!»
او همیشه در خاطراتم آدمی پرچانه با حنجره ای طلایی بود؛ مگر آنکه چیز غیر عادی او را متوقف می کرد، حتی پلیس هم جلودار حرف زدن هایش نبود.
زمانیکه به هتل برگشتم، حتی یک ثانیه هم به دلیل نگرانی ام در مورد کله گنده نتوانستم بخوابم. روز بعد با تلفن همراه همسر کله گنده تماس گرفتم. نگرانی ام را در مورد کله گنده گفتم و از طرفی هم سعی کردم او را آرام کنم.
قبل از اینکه با عصبانیت به من بگوید که ریشه بیماری کله گنده پول است، با حالتی عصبی شروع به خندیدن کرد و ظاهر کله گنده حتی با این فکر وسواس گونه برایم مرموزانه تر هم شد.
اینطور که همسرش می گفت، کله گنده درآمد زیادی از سخنرانی هایش در آورده و به این نتیجه رسیده بود که حرفهایش حکم پول را دارند و بدون دریافت پیش پرداخت تمایل به صحبت نداشت، حتی با همسر خودش هم همینطور رفتار می کرد.
همسرش با گفتن مثال هایی از عقده ی فکری شوهرش در مورد پول، بیشتر و بیشتر هیجان زده می شد و گفت که یک بار چند کلمه با او رد و بدل کرده که البته اتفاق بسیار نادری تلقی می شد و شوهرش از او خواسته بود که برای چند کلمه ای که حرف زده به او پول بدهد. بعد سیلی ای به صورت کله گنده زده بود و او تازه فهمیده بود که در حال سخنرانی نبوده است.
زمستان سال گذشته، زمانیکه آشپزخانه شان آتش گرفته بود، بدون اینکه حتی فریاد بزند، خانه را ترک کرده بود. اگر همسایه ها به موقع متوجه آتش نشده بودند، و کلمه «آتش» را فریاد نزده بودند، او که در اتاق خواب، خوابیده بود، احتمالاً جزغاله می شد.
- کله گنده لعنتی! ازش جدا شدم.
بعد از این درد دلها، آرامتر شد.
و من فقط تلفن در دست و متعجب «همممممم... همممم» و «ااااهه... اههههه» می گفتم و دقیقاً نمی دانستم که باید در جوابش چه بگویم.

نظرات کاربران درباره کتاب قصه‌های آقای خاص