فیدیبو نماینده قانونی نشر تیر و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب کمدی الهی

کتاب کمدی الهی
دوزخ

نسخه الکترونیک کتاب کمدی الهی به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۳۳,۰۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب کمدی الهی

... حقیقت امر این است که بهترین شیوه برای مطالعه این اثر ارزشمند این است که از نخستین خطّ آغاز کنید، تا آخرین خطّ منظومه پیش بروید، و این کتاب خارق‌العاده و بی‌همتا را به پایان برسانید. با این شیوه، خود را تسلیم قدرت سرشار این قصّه‌گو می‌کنید، و از حرکت تند و سریع ابیات لذّت می‌برید، هیچ توجّهی به کنایه‌های تاریخی ابیات نشان نمی‌دهید و هیچ نوع اهمّیتی به توضیحات مذهبی‌ای که هرگز در خودِ متن وجود ندارند، ابراز نمی‌دارید. این همان شیوه‌ای است که خود دانته برای رویارویی با این مبحث پیشنهاد کرده است. کلمات آغازین منظومه‌اش ناگهان ما را در وسط وضعیتی غیرمنتظره سوق می‌دهد: «... در نیمه راهِ زندگی، خود را در جنگلی تاریک یافتم... به خود آمدم وز خواب غفلت پریدم... زیرا راه راست، یکسره از میان رفته و گم گشته بود...» از آن لحظه به بعد، سرعت و آهنگ داستان هرگز کاهش نمی‌یابد... خواننده به همراه دانته سالک، از بیست و چهار دایره اعظم دوزخ عبور می‌کند، از زیر عالم می‌گذرد تا سرانجام دوباره در زیر ستارگان نیمکره جنوبی سر بیرون می‌آورد... آن‌گاه به صعود از دو ایوان پیش برزخ، و هفت صفّه‌های کوه برزخ می‌پردازیم و با رسیدن به بهشت زمینی، بر فراز ابرهایی ملکوتی تا اوج آسمانها پر می‌کشیم و همچنان به صعود خود ادامه می‌دهیم و از این سپهر، به سپهر دیگر که در آسمانِ بی‌انتها قرار دارند، سوق داده می‌شویم و به ماورای سیارات می‌رویم و از ستاره‌ها می‌گذریم و به رفیعترین قسمت آسمان، و در مکانی که پروردگار عالمیان حضور دارد، می‌رسیم... و در آنجا است که به دیدار با خدایمان نائل می‌گردیم...

ادامه...
  • ناشر نشر تیر
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 13.01 مگابایت
  • تعداد صفحات ۸۵۶ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب کمدی الهی

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

آدمیزاده اندیشمند، تا بوده و باشد، از اندیشه این که:

ز کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود
به کجا می روم آخر ننمایی وطنم

فارغ نبوده است، و هر کسی که این اندیشه در خاطر او استوار گشته، و وابسته به هر نژاد و مذهب توحیدی یا غیرتوحیدی، و یا مکتب فلسفی که به بقاء روح معتقد باشد بوده است، از دنیای پس از مرگ یا عالم آخرت و چگونگی آن به تعبیر خواجه شیراز به تصوّر خود حکایتی کرده است و برخی نیز «در کارخانه ای که ره عقل و فضل نیست» با «فهم ضعیف رای خود فضولیی کرده اند» ولی همگی آنان که درباره کیفر گناهکاران و یا پاداش رستگاران و دوزخ آنان و بهشت اینان، متفق القولند، از دوزخ و بهشت و این که آیا معاد و رستاخیز، جسمانی یا روحانی است، صحنه های جانگداز یا دلنوازی را ترسیم و تشریح نموده و نشان داده اند و از هزاران سال پیش، برای پرهیز از دوزخ، و دستیابی به بهشت راهنمایی هایی کرده و اندرزهایی عرضه داشته اند و حتّی مصریانی که در بیش از چهل قرن پیش از این می زیسته اند، ره توشه سفر آخرت و مختصر سرمایه زندگی پس از مرگ و قسمتی از روز رستاخیز را به خیال خود، به همراه می برده و در گور خویش می نهاده اند...(۱)
ظهور ادیان الهی (و دیانت زردشت را نیز در این ردیف باید شمرد) که مساله معاد و رستاخیز و دوزخ و بهشت را از اصول مسلم اعتقادی خود معرّفی کرد، موجب بروز هیجان بیشتر و انگیزه ای قویتر برای اطّلاع و شناخت بر آن چه که در کتب آسمانی بدان اشاره یا تصریح شده است، گردید؛ و از آنجا که در «اوستا» و «یشت ها» و «تورات» و «انجیلهای چهارگانه» فقط به تعبیرات و توصیفات مختصری درباره قیامت و بهشت و دوزخ اکتفا شده است، به بعضی انبیاء بنی اسرائیل چون «حزقیال» و «دانیال» و «زکریا» رساله هایی نسبت داده شده که حاکی از رویاهای صادقه، یا الهاماتی است و در این رساله ها دورنمای مبهم ولی هراس انگیزی برای کیفر گناهکاران و بی ایمانان ترسیم شده است، که در دهه های اوّلیه پس از صعود حضرت مسیح بر آسمان نیز همان دورنما با تفصیل و توصیف بیشتر در آن چه که به عنوان «مکاشفه» یا «رویای صادقه یوحنا» معروف شده و آخرین رساله از رساله هایی است که در دنباله انجیلهای چهارگانه در «عهد جدید» آمده است. و گاه از آن به «آپوکلیپس» (یعنی مرموزات و معانی مبهمه و به تعبیر
دیگر، به «معاد» یا روز قیامت یا پایان دنیا) یاد می شود، مذکور است، و مکاشفه قدیس یوحنّا شباهت زیادی خاصّه از لحاظ تاکید بر اعداد چهار و هفت و ده در جانوران نام برده شده و متعلّقات آن با آن چه در بعضی رسائل انبیاء بنی اسرائیل آمده است، دارد. همچنین قدیس پولس (سَن پُل) در رساله خود به قرنتیان از رویای صادقه یا «مکاشفه» خود حکایت می کند که او نیز ظاهراً تحت تاثیر همان مکاشفه های پیش از خود است. در قرون بعدی نیز، از چنین مکاشفه هایی از ناحیه
آباء کلیسا و راهبان مسیحی حکایت شده است (مانند مکاشفه اسقف براندان ایرلندی(۲) (۵۷۸ - ۴۸۶) و نیز پیش از او، سَنت اوگوستین که یکی از مهم ترین حکمای الهی مسیحی و از آباء کلیسا است (۴۳۰ - ۳۵۴). با توجّه به معقتدات مسیحیت و نظر به) مدینه فاضله (UTOPIAEافلاطون، به ظهور نهانی دو مدینه (شهر) که یکی را به نام «مدینه الهی» یا شهر خدا و دیگری را به نام «مدینه دنیوی» یا شهر این جهانی نامیده است، معتقد شده و از نعمتها و رحمتهایی که نیکان و رستگاران که مآلاً در «مدینه الهی» که البته «نا کجا آباد» و شهری مخلوق تصوّر و تفکرّ او است برخوردار خواهند شد، و گناهکاران و بی ایمانان از محرومیت و زحمت «در مدینه دنیوی» رنج خواهند برد، سخن گفته است. و از این نحوه تفکرات یا رویاهای صادقه یا ادعای وصول به الهامات و مکاشفات از ناحیه وابستگان به کلیسا از قدیس و راهب و راهبه در طول قرون وسطی مکرّر نقل شده است که اینک مقام و مجال شرح و بسط آن نیست، و اجمالاً آن که در هر یک از این «مکاشفات» یا «رویاها» کمابیش وصفی از دنیای دیگر و روز محشر و بهشت و دوزخ آمده است.(۳) و رشته ای از علوم و معارف یهودیت و مسیحیت را که این مسائل و احوال «آخرالزمان» در آن بحث می شود، «اِسکاتولوژی» نامیده اند...
***
از ششهزار و دویست و سی و چند آیه قرآن مجید، حدود هشتصد آیه به معاد و قیامت و صحرای محشر و وصف بهشت و نعمات و درجات آن و شرح دوزخ و زحمات و درکات آن اختصاص یافته است. امّا این که بهشت و دوزخ مذکور در قرآن مجید، آیا هم اکنون در «نا کجا آبادی» در عوالم وجود مخلوق و موجود است، در میان مذاهب اسلامی خلاف است. برخی بر اساس استنباطی که از ظواهر بعضی آیات شریفه می کنند، این دو پدیده را هم اکنون مخلوق و موجود می دانند و برخی دیگر، باز هم بر اساس استنباط از بعضی دیگر از آیات، ایجاد و خلق آن را به روز بازپسین موکول می دارند.(۴) و آنان که آن را بالفعل موجود می دانند، در بقاء یا فناء آن در قیام قیامت، با توجّه به آیه شریفه «کلّ شیی ء هالک الا وجهه» حرف دارند (...و خدا داناست) از آیاتِ مربوط به معاد و قیامت و میزان و محاسبه و محاکمه و بهشت و دوزخ حدود سیصد آیه، فقط در وصف حال بهشتیان و نعمتهای اعطاءشده به آنان و شرح مآل دوزخیان و عذاب و محرومیت های آنان است.(۵) و به استناد همین آیات مبارکات است که مسلمانان پرهیزکارِ درست کردار گویا در همین دنیا ناظر به بهشت و درجات آن و نگران دوزخ و درکات آنند، و بدین جهت است که مولای ما مرتضی علی علیه السلام در خطبه ای که در نهج البلاغه در وصف حال پرهیزگاران آمده و معروف به «خطبه همّام» شده، زیرا همّام که یکی از اصحاب آن حضرت است، از آن بزرگوار جویای وصف «متقّین» (یعنی پرهیزکنندگان از عذاب دوزخ) شد و امیر علیه السلام آن بیانات را ایراد فرمود و در صفت آنان می فرماید: «آنان چنان به آتش دوزخ یقین دارند که گویا آن را به چشم خویش دیده و از هم اکنون در آن معذبند، و چنان به نعیم بهشت اطمینان خاطر دارند که گویا آن را به چشم خویشتن دیده و از هم اکنون درآن متنّعم و از آن برخوردارند.» و نیز آن حضرت در چندین موضع دیگر از خطبه ها و نامه ها و کلمات قصاری که مجموعاً کتاب مستطاب نهج البلاغه بر آن شامل است، با همین قاطعیت، مردمان را از عذاب و آتش دوزخ بیم و به روح و ریحان و نعمت بهشت نوید می دهد.(۶) در آیات شریفه ای که درباره بهشتیان و دوزخیان است: چنانچه از تاویلات فیلسوفانه یا صوفیانه صرفنظر کنیم، و ظواهر آیات را حجّت بدانیم، از لحظه ای که هر یک از بندگان خدا به سعادت بهشتی بودن نائل و یا - پناه بر خدا - به شقاوت دوزخی بودن محکوم می گردد تا وصول و ورود سعادتمندان به بهشت و گشوده شدن درهای هشتگانه آن بر آنان استقبال و خوشامدگویی «رضوان» و دیگر نگهبانان بهشت از ایشان و لذّت بردنشان از نعمتها و حور و قصور و خوراک و پوشاک و نوشابه های گوناگون و بالاتر و گواراتر از همه، موهبت قرب حق تعالی و فیض تلّقی به قبول و دریافت نظر رحمت ذات ذوالجلال و همچنین از سقوط و دخول اشقیا به دوزخ و دهانه گشودن درکات آن بر آن بینوایان و سرزنش و سرکوفت «مالک» و دیگر نگهبانان دوزخ بر ایشان و انواع شکنجه ها و بلاهایی که بایست دوزخیان متحمل و بلاکش آن باشند، و آن چه را از خوراک و پوشاک و نوشابه های سوزناک دردناک بوی ناک بر آنان می خورانند و می پوشانند و می نوشانند و کج تابی و خشمناکی و بی اعتنایی و ترشرویی «مالک» بدانان و بدتر از همه، محرومیت از نعمت لقای خداوند تعالی، توصیفات جامعی وارد شده است که پیش از نزول قرآن مجید (۶۲۲ - ۶۰۹ میلادی) در هیچ کتاب آسمانی یا بشری و در هیچ مکاشفه و رویایی چنان توصیفات نیامده است! مضاف بر این که به اعتقاد ما مسلمانان، قرآن مجید وحی الهی است و آن چه در آن نازل شده و آمده است، حقّ محض و محض حقّ است...
***
شاید برخی چنین تصوّر کنند که دانته اوّلین کسی است که با قوّت خیال، و دقّت اندیشه و ذوق شگفت انگیزِ شاعرانه ای که داشته است، آن چنان که در کمدی الهی حکایت می کند از احوال و اوضاع قیامت و بهشت و دوزخ و آن چه را که او بدان نام «پالایشگاه» داده، جهتی PURGATOIRE بدان طول و تفصیل شرح ریزه کاریها را بیان کرده است. این تصوّر از منطبق با واقعیت و از جهت دیگر، مخالف حقیقت است. زیرا بر اساس آن چه که در قرآن مجید به شرح پیش گفته آمده است، محدّتان و مفسران مسلمان در طول قرون اوّل تا هفتم هجری (هشتم تا چهاردهم میلادی) به استناد احادیث و روایاتی که از پیغمبر اکرم صلی الله علیه وآله وسلم و اصحاب آن حضرت و «تابعین» یعنی کسانی که یکی از اصحاب پیغمبرصلی الله علیه وآله وسلم را ملاقات و از او استماع حدیث کرده اند، روایت کرده اند به طور مفصّل و مشروح توصیفات جامعِ کاملی از بهشت و دوزخ نقل کرده اند (برای اطّلاع بیشتر رجوع فرمایید به «مفتاح کنوز السنهّ» صفحات ۱۶۳ تا ۱۶۹ و ۱۷۵ تا ۱۷۸ که فهرست احادیث بسیار متعدّدی که در آن باره است، به دقّت جمع آوری و موضع هر حدیث را در در لااقل چهارده مرجع حدیثی مانند «صحاح» و «سنن» و «مسانید» مشخّص کرده است. و به موجب این روایات و شروح و بیاناتی که در تشریح و تبیین آن شده است، اوصاف جامعِ کاملی از به کیفررسیدگان دوزخی و پاداش یافتگان بهشتی و کیفّیت محنت و نعمت هر دسته از آنان به صورت مکتوب موجود است. قطع نظر از مروّیات وارده در کتب مذکور، برخی از «محدثان» یا «قصّاص»(۷) یا «واعظان» مشهور مانند «ابوسعید خرگوشی» (منسوب به محّله ای در نیشابور) متوفای در سال ۴۰۸ هجری (۱۰۱۷ میلادی) در کتاب قطوری که به فارسی به نام «شرف النّبی صلی الله علیه وآله وسلم» تالیف کرده، آن چنان راهِ مبالغه را پیموده که حتّی نام جادّه ها و کوچه ها و بهشت!! و محّله های آسمانیی را که پیغمبر اکرم صلی الله علیه وآله وسلم در شب معراج خود، به آن امکنه و محّلات اشراف داشته و یا از آن عبور فرموده است، در آن کتاب ذکر کرده است که التبه همه آن، مبتنی بر تصوّرات بسیط و ساده دلیِ آن مردِ دین باورِ پرهیزگار می باشد، و هیچ برهان عقلی و یا مستند معقول شرعی بر صحت آن تخیلات و درستی گفته های او مطلقاً وجود ندارد. و امثال چنین کتابهایی که در میان عامّه مردم رواج یافته، نه تنها کم نیست، و بلکه شمار آن تا همین زمان حاضر، روزافزون است، و البته چنین کتبی مورد توجّه خواّص و اهل علم و متفکرین هیچ گاه قرار نداشته و نخواهد داشت، و خواننده دقیق از این کتابها، همان «برداشت» و قضاوتی را دارد که خوانندگان و تحسین کنندگان کمدی دانته، در طول این هفت قرنی که از سرودن آن می گذرد، از آن داشته اند.
***
امّا دسته دیگری از دانشمندان و شعراء و متفکران اسلامی ایرانی و عرب به مقتضای ذوق لطیف و سلیقه شاعرانه و نظر عالمانه خود، خیال پردازی درباره بهشت و دوزخ و عوالم مابعد، پرداخته اند که همگی آنان دویست سیصد سال پیش از دانته، تخیلات خود را به صورت منظومه ها یا رساله های منثور سروده و نوشته اند. تا آنجا که بعضی از کارشناسان، به ضرس قاطع اظهارعقیده کرده اند که دانته در سرودن کمدی تحت تاثیر این مواریث گرانقدر فرهنگ اسلامی بوده است. این سخن را که تا چه اندازه دانته از معارف اسلامی و نویسندگان مسلمان الهام گرفته به سطوری که در آینده ملاحظه خواهید فرمود، می گذارم، و فعلاً به چند اثر منظوم و منثور فارسی و عربی که در قرون پنجم و ششم هجری یعنی دویست سیصد سال پیش از کمدی دانته فراهم آمده است، مختصر اشاره ای می کنم:
از مولفان و ادبای عرب، لااقل تا اوائل قرن پنجم هجری یعنی میان سالهای ۴۰۰ تا ۴۲۰ چند کتاب و رساله درباره معراج پیغمبر اکرم صلی الله علیه وآله وسلم و روز قیامت و بهشت و دوزخ تالیف و منتشر شده بوده است. و یکی از قدیمیترین آنها رساله ای درباره معراج بوده، که گرچه اصل آن، در دست نیست(۸)، ولی ترجمه آن به زبان اسپانیولی که در قرن سیزدهم میلادی و سی چهل سال پیش از تولّد دانته صورت گرفته و سپس همین ترجمه به زبانهای فرانسوی آلمانی و انگلیسی به نامهای: «معراج محمّدصلی الله علیه وآله وسلم» یا «رویاهای محمّدصلی الله علیه وآله وسلم» برگردانیده شده است، و نظیر مطالبی که ابوسعید خرگوشی نیشابوری در «شرف النّبی» خود آورده است، در آن نیز مخصتراً موجود است، و بسیاری از مفسران آثار دانته، تاثیر آن رساله معراجّیه را، بر کمدی دانته و «بهشت گمشده» میلتون مسلم شمرده اند، و ظاهراً همین رساله معراجّیه، اگر نه اوّلین که از نخستین کتب اسلامی باشد، که به زبانهای اروپایی ترجمه شده باشد، زیرا این رساله قریب دو قرن پیش از ترجمه ای که از قرآن مجید به انگلیسی به عمل آمد، در دسترس اروپاییان قرار گرفت.
***
در سالهای میان ۴۰۶ و ۴۲۰ از دو شاعر و دانشمند متفّکر مسلمان و عرب زبان که یکی در غرب عالم اسلامی یعنی در اندلس و دیگری در مرکز عالم اسلامی یعنی در سوریه زندگی می کرده اند. دو اثر مشابه هم که تاکنون هنوز قطعاً در این که کدامیک از آن دیگری متاثر بوده، و یا آن که هیچ یک ارتباطی به هم نداشته است، نظر مسّلمی ابراز نشده است، به وجود آمد و این دو: اوّلی شاعر و حکیم و لغوی نامدار عالیمقدار ابوالعلاء معرّی (۴۴۹-۳۶۳)(۹) است و دومی، ابوعامراحمدبن عبدالملک بن شُهیداندلسی (۴۲۶-۳۸۲)(۱۰) معروف به ابن شُهید است که اجداد او از قبیله «اشجع» عربستان بوده اند.
معّری در اثر بسیار مشهور خود به نام «الغفران» در عالم تخّیل به دنیای دیگر می رود و با ارواح برخی از پیامبران مانند آدم و نیکبختانی که در بهشت از نعمت و شادمانی ابدی برخوردارند، و یا شوربختانی که در دوزخ جای دارند، مصاحبه و مکالمه می کند، و به مقدّسان و معصومان برای عبور از پل صراط و راه یافتن به بهشت توسل می جوید و به بهشت می رسد، و در آنجا با بسیاری از شاعران و ادیبان به مباحثه و مجادله در نقد شعر و مسائل ادبی می پردازد و به دوزخ نیز سرمی کشد، و با برخی از دیگر شاعران و خصوصاً شاعران دوران جاهلیت گفت وگو می کند و در آخر به بهشت باز می گردد و در آنجا می آرامد...
معّری در طّی این اثر، نظرات فلسفی و انتقادی خود را با بهترین عبارات و ظریفترین طنز، به نظم و نثر بیان می کند. بیش از هزار سال است که این رساله، از متون بسیار مهّم ادب «کلاسیک» عرب به شمار می رود، و در معاهد عالی درسی تدریس می شود.(۱۱) معّری در وصف نعمتهای بهشتی و محنتهای دوزخ بر اساس آیات شریفه قرآن مجید و احادیث مسلّم الصدور حتی الامکان و تابدانجا که «طنز» او بر خورد مستقیمی به معتقدات دینی نداشته باشد، نکته ای را فروگذار نمی کند، مقارن همان زمانی که معّری اثر جاودانه خود «الغفران» را تصنیف کرده است. ابن شُهید نیز رساله «التّوابع و الزّوابع» را به همان شیوه ادیبانه و شیوایی که معّری «الغفران» را پرداخته است، به نظم و نثر تصنیف کرده است.
لازم به بیان است که همچنان شاعران روم و یونان باستان معتقد بودند که الهه شعر، آنان را در سرودن اشعار کمک می کند، شاعران عرب جاهلی (و حتّی اوائل اسلام) نیز معتقد بودند که با هر یک از آنان «شیطانی» یا پریزادی همزاد و همراه است که شعر را بر زبان او جاری می سازد و در لغت این همزاد یا پری را «تابعه» یا «زوبعه» می نامند؛ و گاه بعضی شاعران، همزاد خود را با نامی خاصّ معرّفی کرده و می نامیدند... شاعری در مقام مباهات می گوید: «شیطان دیگر شعرا، زن است، ولی شیطان من مرد است!» توابع و زوابع، جمع دو کلمه «تابعه» و «زوبعه» است. ابن شُهید که وزیرزاده توانگر و خوشگذرانی است، رساله «التوابع و الزوابع» را در مقام هنرنمایی و خاموش ساختن بعضی از همردیفان و همسالانی که بر او حسد می بردند و از مقام والای ادبی او در برخی مجالس ادبی که در آن قرن که دوران شکوفایی ادب اسلامی و عربی در اندلس بود، به حسادت می کاستند، بر همان روش «الغفران» و احتمالاً بدون آن که اطّلاعی از آن داشته باشد، زیرا دقیقاً مسلم نیست که کدام یک از «الغفران» و «التوابع و الزوابع» زودتر از دیگری فراهم شده باشد) تصنیف کرده است، و در آن چنین قصّه سرایی می کند که روزی که محبوبه اش از دنیا می رود، از شدّت اندوه در بوستانی به گردش می پردازد و ناگهان سواری در برابر او ظاهر می شود و خود را به نام زهیربن نمیر که همزاد اوست، و از قبیله «اشجع» جنّ است، معرّفی می کند و چون ابن شُهید اظهار اشتیاق می کند که با بعضی از شاعران بزرگ عرب و «تابعه» یا «زوبعه» آنان ملاقات کند، زهیر، همان جنّ همزاد ابن شُهید، پس از کسب اجازه از «شیخ» و زبردست خود، در چشم به هم زدنی، ابن شُهید را بر اسبش که خود سوار بود، سوار می کند و بتاخت و همچون مرغی پرنده، او را به سرزمینی که به سرزمین آدمیان نمی مانست، می برد و ابن شُهید با آن شاعران همزادان آنان ملاقات و گفت وگو و مشاعره می کند، و دستِ آخر، با چند حیوان جنّی (گورخر و استر و غاز وحشی سفید) نیز به زبان این حیوانات با منطق الطیر ملاقات و مشاعره و درباره اشعاری که آن حیوانات سروده اند (که البته سروده خود ابن شُهید است) حکمیت می کند.
***
کمی بیش از صد سال پس از معّری و ابن شُهید، شاعر والامقام بزرگوار و عارف نامدار ایرانی یعنی حکیم سنائی غزنوی (متوفی در ۵۳۵ هجری - ۱۱۴۰ میلادی) منظومه و مثنوی «سیرالعباد الی المعاد» را در هفت صد و نود و نه بیت سروده است. سنائی در این منظومه، ابتدا سفر خود را از عالم جماد به عالم نبات و سپس به عالم حیوان و پس از آن ظهور به صورت انسانی و حصول مراتب کمال روحانی و تصفیه کلّی از متعلقات دنیوی را به صورت رمزی و استعاره ای بیان می فرماید و سپس به مدد و راهنمایی «عقل» که او را به صورت:

پیرمردی لطیف و نورانی
همچو در کافری مسلمانی

شرم روی و لطیف و آهسته
چست و نغز و شگرف و بایسته

وصف می کند و به عالم ملکوت سفر می کند و ابتدا در عالم معنی، صورت واقعی نفوس بخیلان و حسودان و کینه توزان و طمع ورزان و خودپسندان و متکبران و خودنمایان و خودپرستان را که بر اساس مبانی اعتقادی که آن زمان در مباحث حکمت طبیعی مسلم شناخته می شده است سیارات و افلاک آن را موثر در ایجاد آن خویهای نکوهیده می شمردند، در سفر و عبور از هر یک از این افلاک و مشاهده مغاک هایی که آن نفوس در آن معذّبند، وصف می کند و سپس به وصف فلک الافلاک و صفت روحانیان و سالکان طریقت و ارباب توحید و عبوّدیت که از قید تعّلقات مادی و هرگونه آلودگی رسته و پالوده شده اند می پردازد.(۱۲)
سنائی نیز به مقتضای اعتقاد به «تجسّم اعمال» در آخرت گناهکاران و نکوهیده خویان را در آن مغاک ها و گودال های متعّفن به صورت حیوانات مردم گزای موذی می بیند.
مثلاً بخیلان را به صورت:

همه سر پیش در فکنده چو چنگ
همه واپس رونده چون خرچنگ

و حسودان را به صورت:

افعیی دیدم اندر آن مسکن
یک سر و هفت روی و چاردهن

هر دمی کز دهن برآوردی
هرکرا یافتی فرو خوردی

گفتم ای خواجه چیست این افعی
گفت کاین نیم کار بویحیی(۱۳)

بی من ار دست یافتی بر تو
نیز نوری نتافتی بر تو

بردی این افعی از تو بهره خویش
لیک چون با منی از او مندیش

و کینه توزان را به صورت:

دیو دیدم بسی در آن منزل
چشم بر گردن و زبان بر دل

رخ چوگام سمند بر سندان
دل چو کام نهنگ بر دندان

و آتشین خویان را به صورت:

تیره رامان تیزهُش دروی
خیره رویان خیره کش دروی

هم دراو جادوان دیونگار
هم در او کوه کژدم و مار

درّه ای بس مهیب وناخوش بود
کژدم و مار و کوه از آتش بود

می بیند و در همه این احوال، همان پیرمرد نورانی که سنائی را به همراه خود بدین سفر آورده حمایت و محافظت می کند (آن چنان که در کمدی، ویرژیل، دانته را حمایت و حفظ می کند.)
***
پس از سنائی در اواخر قرن ششم یا اوائل تا اواسط قرن هفتم هجری (قرن دوازدهم از دهم و سیزدهم میلادی) شاعر عارف دیگری به نام شمس الدین محمد بردسیری کرمانی، منظومه عرفانی خود را به نام «مصباح الارواح» سروده است. بردسیری در عالم تفکر و معنی به خدمت پیری (که از او به «خضر» نیز تعبیر می کند، می رسد و پیر برای او از آفرینش آدم و حقیقت آدمی و روح بشری و مرگ و بهشت و دوزخ و شیطان و کواکب سیاره هفت گانه و حقیقت قیامت و آن چه بعد از قیامت است، رازگشایی و حقیقت نمایی می فرماید و سپس بردسیری در خدمت پیر، به سفری روحانی می رود و به چشم بصیرت دل صفت و شهرهای خیالی و عواقب نفس های «امّاره» و «لوّامه» و «مطمّئنه» و «راضیه» و «مرضیه»(۱۴) و غیره را مشاهده می کند و فی المثل در وصف شهر نفس «امّاره» می گوید:

شهری دیدم عظیم ناخوش
بگرفته هواش دود و آتش

پُر دیو و دد و تهی ز مردم
بومش همه جای مار و کژدم

گرگان و سگان باگرازان
در بیشه و کوه و دشت تازان

اهلش سه گروه جمله غافل
ماننده خر بمانده در گِل

چون دیو همه نشسته بر شیر
افعی در کف بجای شمشیر

در مزبله وجود هر یک
خوک وسگ و خر همیشه در تک
***
جمله سه سر و دو روی ویک چشم
هردم خور و خواب و شهوت و خشم

این قصّه هلاک آن همی کرد
وین خون حیات آن همی خورد

یک چشم همه بسان دجّال
پس بر خر جهل گشته مختال(۱۵)

چون این همه یک به یک بدیدم
در حال ز پیر بر رسیدم

کاینها چه کسَند وین چه شهراست؟
وز دانش و عقلشان چه بهر است؟

گفتا که دیار غافلان است
بگذر که نه جای عاقلان است

دوزخ که همی شنیدی اینست
زقّوم و عذاب او چنین است
*** 
گرفهم کنی و بال ایشان
عبرت گیری ز حال ایشان

و سپس از شهرهای نفوس نیک و پرهیزکار که همان لوّامه و مطمئّنه و راضیه و مرضّیه دیدن می کند و به مقامات عالی و نعمتهای ارزانی شده به ساکنان آن شهر دیدن می کند، و آخر سر، در عالم معنی به حضور مبارک پیغمبر اکرم صلی الله علیه وآله وسلم مشرف می شود، و مورد مرحمت آن حضرت قرار می گیرد.(۱۶) این سوابق و توضیحات را از آن رو به عرض رساندم که خوانندگان گرامی نپندارند که دانته اوّلین دانشمند یا شاعری است که به مسائل راجعه به بهشت و دوزخ و وصف دوزخیان و بهشتیان پرداخته است، بلکه پیشتر ازو و بیشتر از او، فرزندان فرهنگی غنی اسلامی به آن موضوعات و مسائل توّجه داشته و پرداخته اند که به اختصار چهار نمونه آن را از عربی و فارسی اجمالاً وصف کردم و مشتی که نمونه خروار است ارائه دادم، و امثال این آثار و تالیفات و تصنیفات که نشان دهنده جولان فکر توانای شاعران و نویسندگان و مصنفان مسلمان است، کم نیست و فی المثل می توان در رساله «حیّ بن یقظان» ابن طفیل اندلسی در «منطق الطّیر» عطّار (رض) نیز در این موضوع نام برد. امّا شاید بتوان گفت که به تفصیل و تطویلی که دانته به آن مسائل پرداخته است، پیش ازو کسی بدان نپرداخته باشد مساله تجسّم اعمال و اقوال و نیات بدِ آدمی، در
دنیای بعدی و در صحرای محشر و دوزخ که در سرتاسر دو بخش دوزخ و برزخ(۱۷) کمدی از مهمترین این موضوعات و از چشمگیرترین وضعّیات و حالات دوزخیان و «برزخیان» است نیز پیش از دانته در معارف اسلامی چه به نظم و چه به نثر و مهمتر از آن در احادیثی که از ائمه اسلام روایت شده است، مورد توجّه واقع شده است، که از آن جمله همان داستان مشهور «مااکثراً الضّجیج و اقلّ الحجیج»(۱۸) است که در کتب معتبر و قدیمی حدیث و بعضی از متون صوفیانه، آمده و ظاهراً به دفعات هم واقع شده است بدین توضیح که در صحرای عرفات، در روز عرفه، محمد بن مسلم زُهری که از بزرگان محدثین معتبر و موثق در نزد سنّیان و شیعیان و از یاران امام چهارم ما، حضرت سجّادعلیه السلام است، در خدمت آن امام بر «جبل الرحمه»(۱۹) بوده است، از فراوانی حاجیان در آن روز، و بسیاری از ناله و ضجّه آنان سخت به هیجان می آید و به امام عرض می کند که چقدر امساله حاجیان و ناله و فریاد آنان، فراوان است، و امام می فرماید: «ناله و ضجّه فراوان، ولی حج گزار اندک است...» چون زُهری در مقام استفهام و تعجّب سبب را از امام می پرسد، امام علیه السلام «تصّرفی وَلَوی» بر چشم زُهری می فرماید و به زُهری می گوید: «اینک صحرای عرفات را بنگر...» و او بیشتر جمعّیت فراهم شده در صحرا به صورت بعضی حیوانات می بیند و لحظه ای بدان حال می ماند و بلافاصله باز همه را به همان صورت مردمی که دیده بود، می بیند... این روایت، در کتاب بسیار معتبر «تفسیر امام حسن عسگری» (قرن سوم) و صورت دیگری از آن در کتاب معتبر (الخرائج) تالیف قطب الدّین راوندی متوفق در ۵۷۳ (۲۰)، فقیه و مفسر بزرگ و یکی از اوّلین شارحان نهج البلاغه آمده است، و این مساله یعنی حشر برخی آدمیان بر صورتی غیر از صورت دنیایی شان در فرهنگ اسلامی امری مسلم است، و شواهد بسیاری بر آن اقامعه شده است، پیش از دانته و معاصر قریب العصر او حضرت مولینای روم در مثنوی مکرّر در مکرّر به این مساله تصریح و بر آن تاکید می ورزد:

چون به امر تُست اینجااین صفات
پس درامر تُست آنجا آن حزات

چون زدستت زخم بر مظلوم رست
آن درختی گشت از او زقوم رُست

چون ز خشم آتش تو در دلها زدی
مایه نار جهنم آمدی

آن سخنهای چو مار و کژدمت
مار و کژدم گردد و گیرد دمت

دفتر سوم (ابیات ۳۴۷۰ به بعد)

و یا:

زانکه حشرحاسدان روز گزند
بی گمان بر صورت گرگان کنند

حشر پرحرص خسی مردارخوار
صورت خوکی بود روزشمار

زانیان را گند اندام نهان
خم خواران را بود گند دهان

گند مخفی کان به دلها می رسید
گشت اندر حشرمحسوس و پدید در

وجود ما هزاران گرگ و خوک
صالح و ناصالح و خوب و خشوک

حکم آن خو راست کان غالب تراست

چون که زر بیش از مس آمدان زراست

دفتر دوم (از بیت ۱۴۱۲ به بعد)

و یا:

آنچه کردی اندرین خواب نهان
گرددت هنگام بیداری عیان

تانپنداری که این بدکردنی است
اندرین خواب و ترا تعبیر نیست

ای دریده پوستین یوسفان
گرگ برخیزی از این خواب گران

گشته گرگان یک به یک خوهای تو
می درانند از غضب اعضای تو

دفتر چهارم (از بیت ۳۶۵۷ به بعد)
***
بنابراین، خوانندگان یقین فرمایند که مساله «تجسّم اعمال» نیز که دانته در منظومه خود و به ویژه در بخش دوزخ بدان هول انگیزی و هراسناکی از آن سخن می گوید، و صورتهای مهیب و نفرت انگیزی برای دوزخیان ترسیم می کند، در فرهنگ اسلامی سابقه قدیمی دارد و مورد نظر و توجّه متفکرین اسلامی بوده است، و همه طبقات دانشمند از مفسران و محدثّان و شاعران و صوفیان در آثار بازمانده شان به تفصیل در آن باره بحث کرده اند، و آن چه را که دانته در دوزخ و برزخ به نیروی تخیلی قوی خود توصیف و ترسیم می کند، به نحو جامع و کاملی در فرهنگ اسلامی نیز آمده است، تابدانجا که در ادبیات عامیانه یا آن چه بدان «فولکلور» اطلاق می شود، نیز راه یافته و داستانهای مختصر و مفّصل و منظومه های «فولکلوریک» از آن در دست است، و همسالان من بنده (که اکنون هفتاد و چهار سال دارم) یقیناً به خاطر می آورند که در دوران کودکی، منظومه ها و داستانهای عامیانه ای از این دست، مانند منظومه «عاّق والدین» و غیره به فراوانی در دسترس بود، و معلمان در مکتب خانه ها، و یا بزرگترها در خانه ها، آن را به تانی و آهستگی برای کودکان می خواندند و معانی آن را به آنان می فهماندند، و کودکان خردسالِ پنج شش ساله نیز آن را به گوشِ هوش می سپردند و از حفظ می کردند... بلی، امتیاز و شکوهِ منظومه دانته از این روست که در عین طول و تفصیل درباره وقایع دنیای آخریت، منظومه ای فصیح و دلربا و بلیغ و شیوا است، و طرح داستان و سایه ای که «بئاتریس» از جمال و کمال و طهارت و شرافت بر این منظومه ای افکنده، و هاله قدسی ای که چهره او را در بر گرفته است، از طرفی، و انتقادها و ابراز انزجارهایی که دانته از بیشتر روحانیون مسیحی معاصر و متقّدم بر خود می کند، و برخی از آنان را در «هاویه» و «دَرَک اسفل» و قعر جهنم می اندازد، و در عین حال، خضوع و اظهار ارادت و اخلاص صمیمانه اش به قدّیسان و برخی از زعمای کلیسا که مقبولیت و محبوبیت عامّه داشته اند، از طرف دیگر اهمیت و حسن قبولِ این منظومه را در دل خوانندگان به خوبی استوار کرده، و آن را برای خوانندگان خود دلپذیرو شورانگیز ساخته است، و بدین ترتیب، این منظومه نفیس مقام و منزلت رفیع و غیرقابل انکاری در فرهنگ و تمدن مغرب زمین برای خود تامین و تثبیت کرده است، و یکی از مهمترین و ارجمندترین آثار کلاسیک آن فرهنگ شده است؛ و یکی از معدود مواریث فرهنگیِ مکتوب غرب است، که در طول هفتصد سالی که از ایجاد آن می گذرد، و بیشترین شروح و تفسیرات را به زبانهای زنده عالم به خود اختصاص داده است، خاصّه آن که: «... خودِ دانته برای منظومه عظیم کمدی الهی خویش، سه گونه معنی قائل بود: لفظی، استعاری، و عرفانی و این اشاره به معنی عرفانی کلام، از آن جهت بود که گرایش عرفانی از قرنها پیش، در تفکر قرون وسطی مخصوصاً در دنبال نفوذ تدریجیِ حکمت اسلامی و تاسیس یافتن فرقه های مساکین در اروپا راه یافته بود.» (دکتر زرّین کوب به نقل از ویل دورانت و نیکولسون - نقد ادبی صفحه ۳۴۷ جلد اوّل)؛ و به هر صورت، همه ادبا و منتقدانِ آثار ادبی: «...«کمدی الهی» را بزرگترین اثر ادبی همه اروپا در تمام قرون شناخته اند!» (همان کتاب - صفحه ۳۳۴ - جلد اوّل) و آن را در ایجاد همه آثار ادبیِ پس از خود، در سراسر اروپا و مغرب زمین، از فرانسه و اسپانیا و انگلیس و آلمان موثر می دانند، و از درگذشت دانته در سال ۱۳۲۱ تاکنون، فقط چهار یا پنج شاعر را در همه زبانهای اروپایی، چون دانته، بزرگ و نام آور می شمارند (همان کتاب صفحه ۵۵۰ - جلد دوم).
***
از آنجا که در مقّدمه ترجمه حاضر، درباره دانته و آثارش به حدّ کفایت بحث، و آراء بعضی از شارحان و مفسران او، نقل شده است، و بهتر و شیواتر از آن را فقید علم و ادب دانشمند جلیل القدر تازه درگذشته، مرحوم استاد دکتر عبدالحسین زرّین کوب رحمهاله علیه، در طیّ مندرجات کتاب نفیس ارجمند «نقد ادبی» و خصوصاً در فصل هشتم آن، تحت عنوان «ارزیابی میراث دانته» با آن دقّت نظر و ذوق ظریف و عالمانه خاصّ خودش، به تفصیل مورد بررسی قرار داده است، این ناچیز به همین مختصر اکتفا می ورزد، و علاقه مندان را به «نقد ادبی» آن مرحوم و مقدّمه ترجمه حاضر که از پنج تن از دانته شناسان بنام تهّیه شده است، حوالت می دهد.
***
تاکنون هیچ کارشناس و منتقد ادبی محقّقی نتوانسته اند به یقین، میزان اطّلاع دانته را از مبانی و معارف اسلامی و آثار اندیشمندان یا شاعران مسلمان امثال ابن شُهید، معّری و سنائی (به شرحی که گذشت، و تاثیر آن معارف و آثار را بر کمدی الهی مشخّص کند، و از این جهت، آن چه را که برخی از ادبای مسیحی و مسلمان و بعضی فضلای ایرانی درباره نفوذ احتمالی «رساله الغفران» معّری یا «مقامات بدیع الزمان همدانی» یا رساله معراجّیه ای که وصفش گذشت، در این باره نگاشته اند باید بیشتر به یک نوع ظنّ و تخمین حمل کرد، و نباید آن را به عنوان امر مسلّمی پذیرفت، زیرا اوّلاً نخستین چاپ ترجمه قرآن مجید به یک زبان اروپایی در قرن شانزدهم یعنی حدود دویست سال پس از درگذشت دانته صورت گرفت. گرچه در اواسط قرن دوازدهم یعنی در سال ۱۱۴۳، توسط راهبی مسیحی منتسب به فرقه بندیکتین در صومعه شهر کلونی CLUNY در مرکز فرانسه از قرآن مجید ترجمه ای شده بود، امّا آن ترجمه به همان صورت محظوظه در همان صومعه باقی مانده بود، تا آن که در سال ۱۵۴۳ یعنی چهارصد سال پس از ترجمه در شهر بال سوئیس توسط تئودور به بیبلیاندر و THEODOR BIBLIANDER  چاپ رسید و سپس همان ترجمه، به زبانهای ایتالیایی آلمانی و هلندی برگردانده گشت، و اوّلین ترجمه فرانسوی آن در سال ۱۶۴۷ توسط دو و ریر بود، DU RYER ترجمه انگلیسی آن گرچه در طیّ سالهای ۱۶۸۸ - ۱۶۴۹ به عمل آمده ولی تا سال ۱۷۳۴ به چاپ نرسیده بود، و متن عربی قرآن نیز اوّلین بار در رم، در سال ۱۵۳۰ و سپس در سال ۱۶۹۴ در هامبورگ به طبع رسیده است. بنابراین، شاید بتوان مطمئن بود که دانته بر کلام اللّه مجید واقف نشده بوده است، و این که بعضی منتقدان یعنی مسلمان به علّت آن که دانته بخش دوم منظومه خود را PURGATOIRE «پالایشگاه» نام گزاری کرده است، این مساله را با موضوع «اعراف» که در قرآن مجید آمده مرتبط دانسته و دلیل تاثیر قرآن مجید بر دانته می شمارند، نیز اساس متین و محکمی ندارد:زیرا اوّللاً در قرآن مجید و در تفاسیر و احادیث مطلقاً از «اعراف» به عنوان سرمنزلی موقّتی برای ارواح که در آنجا به تدارک آن چه در دنیا نکرده اند، بپردازند و خود را مصفّی و شایسته بهشت سازند، تعریفی نشده است و به هیچ روی نه تنها چنان مفهومی و چنان دورانی برای «اعراف» و ساکنان آن از کلام اللّه مجید و احادیث شریفه استنباط نمی شود، بلکه خلاف آن مسلّم و محرز است، زیرا بسیاری از آیات مبارکات، ارواح محشوره را به صراحت و آشکاری یا بهشتی و نیک فرجام و رستگار و به تعبیر قرآنی، «سعید» می شناسد، و یا دوزخی و بدفرجام و «شقی» و هیچ شقّ ثالثی برای ارواح منظور و مشخّص نیست و گرچه برای لفظ «اعراف» نیز معانی مختلفی و تاویلات گوناگونی از اقوال مفسرین و احادیث و آن چه نقل شده است، ولی هیچ یک از آن معانی و تاویلات و تفسیرات منطبق با «پالایشگاهی» که دانته از آن توصیف می کند نیست، و ظاهراً این که را مترجمان فارسی آن، کلمه دانته PURGATOIRE به «برزخ» یا «اعراف» ترجمه کرده اند از باب تسامح و تنظیر است، والّا قطعاً و قطعاً نمی توان PURGATOIREرا به «اعراف» یا «برزخ» ترجمه کرد، و من بنده اگر به جای دختر عزیزم، بانو فریده بودم، این کلمه را به «پالایشگاه» برمی گرداندم، همان کاری که مترجم مسلمان مصری کرده و آن را به «مَطهَر» که به تقریب همان معنی «پالایشگاه» است، ترجمه کرده است و امیدوارم خوانندگان ایرانی تصّوری را که در عقاید اسلامی و سنّت های دینی مسلمین «اعراف» یا «برزخی» به شرح و تفصیلی که دانته بیان می کند، وجود داشته باشد، نفرمایند، و آن چه را که دانته وصف کرده است، فقط ثمره درخشان اندیشه مواّج قوی او بدانند.
***
البته عدم ترجمه و انتشار قرآن مجید در اروپا، دلیل بر بی اطّلاعی اروپائیان از اسلام نیست، زیرا وسعت دامنه ممالک اسلامی که در زمان دانته از شرق به اقیانوس کبیر، و از غرب به اقیانوس اطلس و از جنوب تا مرکز آفریقا و از شمال، تا شمالی ترین نقاط ماوراءالنهر امتداد یافته بود، و سیطره سیاسی و نظامی و نفوذ اجتماعی که اسلام در قرون وسطی از آن برخوردار بود، از سکنه اروپا و خاصّه سکنه ایتالیا و اسپانیا و فرانسه پنهان نبود، و به علاوه تلخکامی ای را که اروپائیان از شکست در جنگهای صلیبی احساس می کردند، و وحشتی که از دلاوری سرباران مسلمان در دل آن قوم جای داشت، طبعاً مانع از این بود که از اسلام و مسلمانان بی خبر بمانند، النهایه ممانعت شدید کلیسا از نشر عقاید و معارف اسلامی و وحشت عامّه مسیحیان از تکفیر و محاکم تفتیش عقاید INQUISITIONو محکومیت به سوزانده شدن از طرفی و صورت مشوّه و نادرست و مهیب و ترسناکی که کلیسا از اسلام و مسلمانان به مسیحیان نشان می داد، نه تنها مسیحیان را از توجّه به اسلام و شناخت واقعی آن محروم کرده، بلکه به شدّت آنان را از آن منزجر ساخته بود. آندره پِزار ANDRE PEZARD که یکی از مترجمان و شارحان جدید کمدی الهی به فرانسه است، در مقام اعتذار و پوزش خواهی و توجیه جسارت و اطاله رسانی که دانته در دو مصرع از منظومه خود، نسبت به مقام اقدس حضرت ختمی مرتبت صلی الله علیه وآله وسلم و شاه مردان، مرتضی علی علیه السلام ندانسته مرتکب شده است، می گوید:«عموم مسیحیان در آن عصر، حضرت رسول اکرم را «العیاذباللّه» راهبی بدعت گزار و به تعبیر سیاسیی که این زمان رایج شده:منشعب یا انشعابی و یا کاردینالی که نیت ارتقاء به مقام پاپی داشت و بدان مقصد و مقام نرسید، و از نیروی به کمک و همراهی داماد و پسر عمویش علی علیه السلام بر علیه مسیحیت قیام کرد، و موجب تفرقه و ایجاد بدعتی در میان مسیحیان گشت...» بنابراین، مسلّم است که تا پایان قرون وسطی و فتح قسطنطنیه توسط سلطان محمّد فاتح در سال ۱۴۵۳ (یکصد و سی و دو سال پس از درگذشت دانته)، اروپائیان عموماً در بی خبری مطلق از اسلام بودند و یا اطّلاعات غیرمنطبق با واقع از آن داشتند و شاید سفر طولانی و جهانگردی بیست و چهارساله مارکوپولو از مبدا ونیز و از طریق ممالک اسلامی و ایران به چین و خاوردور، که از سال ۱۲۷۱ تا ۱۲۹۵ به طول انجامید، و سفرنامه او دریچه ای بر اروپائیان و خاصّه ایتالیایی ها، از اسلام و مسلمانی گشوده باشد و شاید دانته، که همزمان با او بوده، از آن طریق، از اسلام آگاهیی یافته باشد، وگرنه مشکل بتوان ادعّا کرد که دانته وقوف کاملی بر اعتقادات و مبانی اسلامی داشته. با این همه نیز، مشکل است که دانته را از برخی از معارف اسلامی بی اطّلاع شمرد، زیرا در خلال سرودهای دوزخ و برزخ «پالایشگاه» و بهشت، بسیاری از تعبیرات دیده می شود که شباهت تامّی به اوصافی که در قرآن مجید از دوزخ شده، و عذاب الیم و کیفری که تیره روزان دوزخی در آنجا تحمّل می کنند، دارد که اینک مجال نقل و استقصای آن موارد نیست، و فهرستی از آن را برای مترجم حاضر فرستاده ام. پیش از آن که این «پیشگفتار» را پایان دهد، بی مناسبت نمی داند که توضیحی درباره نام این منظومه شیوا و والا و پندآمیز و عبرت انگیز که همچنان که پیش ازین گفته شد، یکی از مواریث نفیس فرهنگ بشری است، و تاحدّی (و البته در سطح نازلتر و محدودتر) شاید بتوان آن را در طول مثنوی حضرت مولیناجلال الدین مولوی (رض) قرار داد، به عرض برساند و آن این که ممکن است برخی چنین پندارند که «کمدی» اصلاً به معنی داستان یا واقعه یا نمایشنامه خنده آور، و «تراژدی» به عکسِ کمدی، داستان دلخراش و غم انگیز است، لذا به نظر می آید مختصر توضیحی دراین باره داده شود و آن اینست که این مفهوم اخیراً و پس از آن که در قرون وسطی، کمدی، به عنوان شیوه و سبک خاصّی از سخنسرایی و نگارش مشخّص و معروف و مصطلح بود که در آن نمونه، از «کمدی»ها، وقایع خنده آور یا خنده داری وجود نداشت، در جهان مصطلح شده و در حقیقت امروزه، لااقل در اذهان عامّه فارسی زبانان، کمدی و تراژدی از معنای اصلی و اوّلی خود بیگانه شده، و استنباط اوّلی از کمدی، چیزی است که مضحک و غیرجدّی و مایه سرگرمی و تفریح باشد.
و از تراژدی، داستان غمناک سوزناک استنباط می شود، در حالی که وضع این دو کلمه در ابتدای برای بیان چنین مفاهیمی نبوده است. از کمدی و تراژدی که دو شیوه داستان نگاری است، چند تعریف شده است و جامع ترین آن این است که «کمدی»: «... آن داستان یا سرگذشتی است که با رنج و ناآرامی و ترس آغاز می شود، و با شادی و خوشی و آرامش و کامیابی پایان یابد...» و «تراژدی» آن است که: «... داستان یا سرگذشتی با شادی و خوشی آغاز شود، ولی به ناخوشی و اندوه و رنج و درد و ناکامی بیانجامد...»

(بریتانیکا جلد ۲۳ - صفحه ۱۵۵ - ستون ۱)

... و منظومه «کمدی الهی» دقیقاً به تعریف فوق که اصطلاح معمول و معقول و رایج دو هزار ساله ادبیات غرب است، منطبق است، زیرا با شرح احوال کیفریافتگان در درکات دوزخ، آغاز می شود، و به توصیف حال رستگاران و متنّعم بودنشان در «درجات» بهشت، پایان می پذیرد.
و امّا وصف «الهی» در دنباله کمدی نیز بدین معنا است که وقوع این قضایا و مناظری که در این منظومه از آن به شرح سخن می رود، همه و همه به تقدیر و مشیت الهی است، و آن چه که مورد توصیف قرار می گیرد نمودی از اراده قاهره خداوند تبارک و تعالی است، و همه مستند به او و مستمّد از اوست که پادشاه ازلی و ابدی و مالک الملک همه عوالم است! و این معنی که نسبت امور و وقایع به ذات اقدس الهی راجع شود نصّ صریح همه کتب آسمانی و از جمله قرآن مجید است که در آن، حقّ تعالی، کیفر دادن نابکاران، و پاداش دادن به رستگاران را مخصوص به خود می شمارد. و نیز بیشتر «قصص داستانهای قرآنی» را با «سخن نقصّ» (یعنی: ما داستان آن را می گوییم)، یا «نقّضُ من انبائها» (ما از اخباران حکایت می کنیم)، یا «وجعلنا هم احادیث» (یعنی: آنان را به صورت داستانی در آوردیم که بازگو شوند)، و امثال این عبارات، آغاز یا ختم می شود (فی المثل ابتدای سوره های مبارکه یوسف و قصص یا سرآغاز سوره مبارکه مریم که: ذکر رحمه ربک عبده زکریا) یعنی یادآوری مهربانی پروردگارت بر بنده خود زکریا). بنا بر این توجیه، چنانچه در قرون وسطی مترجمی مغرب زمینی از یونان یا ایتالیا، یا فرانسه، فرضاً داستانهای منتخبی از قرآن مجید را به زبان مادی خود ترجمه می کرد، قطعاً بر اساس سنّت ادبی رایج و اصول بلاغت پذیرفته شده در آن زمان، عنوان «کمدی» یا «تراژدی» بر آن اطلاق می کرد، مثلاً «کمدی یوسف و زلخیا» و «کمدی موسی و فرعون» یا تراژدی «هابیل و قابیل» یا «تراژدی قارون» و غیره... و غیره، خاصّه آن که نزول قرآن مجید بر قلب مطهّر حضرت ختمی مرتبت صلی الله علیه وآله وسلم نیز در اوائل قرون وسطی صورت گرفته است(۲۱)، و قطعاً جای ایرادی بر آن مترجم نبود.
غرض از ادای این توضیح این است که تصوّر نرود در ترکیب «کمدی الهی» که عنوان این منظومه شیوای گرانقدر است، خدای ناخواسته نوعی طنز یا استهزاء و سخرّیه و یا اشاره ای به مضحکه بودنِ احتمالی بعضی محتویات آن منظومه، منظور یا مشهود یا مستتر باشد، بلکه به یقین دانسته باشند که در عُرف ادبی آن زمان، دانته در منظومه خود، جز این عنوان نمی توانست عنوان دیگری بگذارد، و بنابراین، خدای ناخواسته مبادا خوانندگان گرامی از این کلمه «کمدی» برداشتی نادرست، و به عبارت دیگر، همان مفهوم امروزین را داشته باشند. بلی. فقط یکبار و یکنفر درباره ترجمه مانندی که بیش از بیست و پنج سال پیش از این، توسط مردکی که اینک خباثت و نابکاری و تعفّن مقاله رساله وجود و اندیشه ناپاک خود را، به صورت کتابهایی گمراه کننده بر علیه اسلام و مسلمانی بروز می دهد، انجام گرفت. این کلمه «کمدی»، درباره آن ترجمه مانند به همین مفهوم و معنای مصطلح امروزی استعمال شد، و آن این است که السّاندرو بائوزانی ALESSANDRO BAUSANIمستشرق ایتالیایی که حدود بیست سال پیش، از این دنیا رفت، نظرش را درباره آن ترجمه گونه پرسیدند، او گفته است که: «... هفت قرن است که کمدی الهی به همان معنای قرون وسطایی خود بود، و باز هم در نظر اهل علم به همان معنا و مفهوم باقی خواهد ماند، ولی حالا که این ترجمه آقای... از این منظومه عظیم الشان نموده است، می توان گفت که این میراث گرانقدر فرهنگ عالم، اینک به همین معنای امروزه، واقعاً به صورت «کمدی» و «کمیک» در آمده است!!»
***
... به پایان رسید مقدمه مانندی که به خواهش دختر عزیز و دانشمندم، فریده مهدوی دامغانی (محمّدی) برای ترجمه ای که او به تشویق و تائید وزیر محترم فرهنگ و ارشاد و دیگر همکاران گرامی، به شرحی که دخترم در مقام سپاسگزاری از همه آنان بیان کرده است، و بیش از چهار سال وقت خود را صرف آن کرده است. این بنده ضعیف، احمدی مهدوی دامغانی به اقتضای مقام تحریر کرد.
و صلی الله علی سیدّنا محمّد و آله الطاهرین والسلام علی عباد الله الصالحین...

کمبریج - آمریکا - آبان ۱۳۷۸
***

تقدیم به پدر عزیزم، همسر دلبندم،
و فرزندان عزیزتر از جانم: فرید، نسیم، مهدی
... و تمام عاشقانِ خدایِ همیشه مهربان...

مترجم

«... آن ها به نذر خود وفا می کنند و از روزی می ترسند که عذابش فراگیر است. غذا را با این که دوست دارند، به فقیر و یتیم و مسکین می دهند. خداوند از شرّ آن روز، در امانشان می دارد، و آنان را شادی و سرور می بخشد. و در برابر شکیبابی، بهشت و لباسهای حریر بهشتی پاداششان می دهد. در آنجا، بر تختها تکیه زنند، نه آفتابی در آنجا می بینند، و نه سرمایی. سایه هایش بر آنها گسترده و میوه هایش در دسترس است. و جامهای سیمین و کاسه های بلورین گرداگرد آنها می گردند. ظرفهای بلورین و سیمین را به اندازه پر کرده اند. در آنجا از جامهایی سیراب می شود که با زنجبیل آمیخته باشد. چشمه ای در آنجاست که سلسبیل نام دارد. و چون آنجا را مشاهده کنی، نعمتها و فرمانروایی عظیمی خواهی یافت. بر اندامشان لباسهایی از حریر سبز رنگ است که از دیبای ضخیم و به دستبندهایی از نقره آراسته شده اند، و پروردگارشان شراب پاک به آنها می نوشاند. این پاداش شماست، و از کوششتان قدردانی شده است. ما قرآن را بر تو نازل کردیم، به حکم پروردگارت شکیبا باش، و از هیچ گنهکار و کافری فرمان نبر! بامدادان و شبانگاه، پروردگارت را بخوان... آنان به زندگی فانی دلخوش می دارند و آن روزِ سخت را پشت گوش می اندازند... این یادآوری است، هر کس بخواهد می تواند راهی را انتخاب کند که به سوی پروردگارش باشد. و شما چیزی را نمی خواهید، مگر این که خدا بخواهد، زیرا خداوند دانای فرزانه است. هر کس را بخواهد به حیطه رحمت خود می آورد، و برای ستمکاران عذاب دردناکی آماده کرده است...»

سوره مبارکه دهر - آیه ۱۸-۱۷-۱۶-۱۵-۱۴-۱۳-۱۲-۱۱-۷-۶
۳۱-۳۰-۲۹-۲۷-۲۶-۲۵-۲۴-۲۳-۲۲-۲۱-۲۰

به نام آفریننده بخشاینده و مهربان

یکی قطره باران ز ابری چکید
خجل شد چو پهنای دریا بدید

که جائی دریاست من کیستم
گر او است، حقّا که من نیستم...

سپاس بیکران به محضر پاک و مقدّس الهی، از این که اراده فرمود این ترجمه پس از چهار سال به پایان رسد و تقدیم خوانندگان محترم و فرهیخته ایرانی شود... خدای را سپاس می گویم که اراده فرمود در این کتابِ ارزشمند، دستِ مبارک و عزیزِ «همو که هستی ام بخشید» و سلامت و طول و عمر ایشان را همواره از خدای متعال خواستارم، قلم بر دست گیرند و پیشگفتاری برای آن مرحمت فرمایند. دست ایشان را خاضعانه و با محبّت هر چه بیش تر و عمیق تر می بوسم! باشد تا سایه مهربان ایشان هماره بر سرم سایه افکنَد! خدای را سپاس می گویم که انسان های متعّهد و نیک کردار و فرهیخته ای در پیش رویم نهاد تا به یاری آن بزرگواران، این کتاب، شکل گیرد... در جایی که دانته شناسان ِ به نام و فرهیخته ای، درباره هستی و اندیشه این شاعر بزرگ سخن گفته اند، و در جایی که پدرِ دانشمندم، پیشگفتار آن را نوشته اند، به هیچ وجه شایسته نیست که این کم ترین، سخن گوید. بدین بسنده باشد که مراتب سپاس و حقشناسی صمیمانه خود را از تنی چند از بزرگوارانی فرهنگ دوست اعلام دارم: هیئت محترم و گرانپایه داورانِ جایزه بین المللی ترجمه در شهر مُنسلیچه (در ایتالیا) که در سال ۲۰۰۳ افتخار بزرگِ کسب این جایزه جهانی را برای ترجمه این اثر، به این کمترین عنایت فرمودند؛ نیز سپاس بی پایان از مقاماتِ فرهنگیِ شهر راونا، شهرداری محترم آن جا و نیز مرکز دانته که همچنان، حافظ و نگهبان مزار دانته در این شهر زیبا هستند و مدال طلای
راونا را برای ترجمه و چاپ ارزشمندترین آثارِ ادبیات ایتالیا، به این کمترین اهداء فرمودند. بدانسان نیز از مقامات فرهنگی شهر فلورانس به خاطر اعطای نشان طلای «فیورینو» به این کم ترین سپاسگزارم. در پایان، از این که در سال ۲۰۰۶ ریاست محترم جمهور ایتالیا و هیئت وزرای گرانپایه آن کشور، این بنده را سزاوار دریافت بالاترین نشان لیاقت فرهنگی کشورشان دانستند، مایلم مراتب سپاس و امتنان خود را عمیقاً ابراز دارم. سعادت و توفیق این بزرگواران را از خداوند مهربان مسئلت می کنم... سرانجام از همسر دلبند و عزیز و مهربانم، بیژن محمّدی، که با نهایت محبّت و بزرگواری، آرزویم را که همانا انتشار این کتاب بی نظیر بود، جامه عمل پوشاند عمیقاً سپاس می گویم...! باشد تا خداوند مهربان، همه شما عزیزان فرهیخته را سعادتمند و رستگار فرماید!

فریده مهدوی دامغانی

به نام خداوند جان و خرد

مقدّمه دوزخ

(به قلم بانو دوروتی سه یرز)

... حقیقت امر این است که بهترین شیوه برای مطالعه این اثر ارزشمند این است که از نخستین خطّ آغاز کنید، تا آخرین خطّ منظومه پیش بروید، و این کتاب خارق العاده و بی همتا را به پایان برسانید. با این شیوه، خود را تسلیم قدرت سرشار این قصّه گو می کنید، و از حرکت تند و سریع ابیات لذّت می برید، هیچ توجّهی به کنایه های تاریخی ابیات نشان نمی دهید و هیچ نوع اهمّیتی به توضیحات مذهبی ای که هرگز در خودِ متن وجود ندارند، ابراز نمی دارید. این همان شیوه ای است که خود دانته برای رویارویی با این مبحث پیشنهاد کرده است. کلمات آغازین منظومه اش ناگهان ما را در وسط وضعیتی غیرمنتظره سوق می دهد:

«... در نیمه راهِ زندگی، خود را در جنگلی تاریک یافتم...
به خود آمدم وز خواب غفلت پریدم...
زیرا راه راست، یکسره از میان رفته و گم گشته بود...»

از آن لحظه به بعد، سرعت و آهنگ داستان هرگز کاهش نمی یابد... خواننده به همراه دانته سالک، از بیست و چهار دایره اعظم دوزخ عبور می کند، از زیر عالم می گذرد تا سرانجام دوباره در زیر ستارگان نیمکره جنوبی سر بیرون می آورد... آن گاه به صعود از دو ایوان پیش برزخ، و هفت صفّه های کوه برزخ می پردازیم و با رسیدن به بهشت زمینی، بر فراز ابرهایی ملکوتی تا اوج آسمانها پر می کشیم و همچنان به صعود خود ادامه می دهیم و از این سپهر، به سپهر دیگر که در آسمانِ بی انتها قرار دارند، سوق داده می شویم و به ماورای سیارات می رویم و از ستاره ها می گذریم و به رفیعترین قسمت آسمان، و در مکانی که پروردگار عالمیان حضور دارد، می رسیم... و در آنجا است که به دیدار با خدایمان نائل می گردیم... آنجا، خداوند را آن گونه که هست، به عنوان ذاتی وصف ناپذیر و نهایی که مافوق درک و آگاهی ما است، با تصویری شخصی که روحمان از آن در پرده خیال دارد، نظاره خواهیم کرد تا آن که سرانجام، در حالت شیفتگی و سرمستی نهایی:

«...اکنون اشتیاق و اراده ام، چون چرخی که
با حرکتی ثابت و یکنواخت می چرخد، با همان عشقی که
خورشید و سایر ستارگان به حرکت واداشته بود، تغییر یافت...»

با این وجود، آن هنگام که خواننده ای از قرن بیستم تصمیم می گیرد دست به این سلوک عجیب و دشوار بزند، و همراه دانته، عازم راه شود، نمی تواند بدون بهره مندی از یک رشته توشه لازم، راهی این سفر ماورای گور شود... این امکان وجود دارد که در نیمه های راه، سرگردان و آواره گردد... این خواننده، هنگامی می تواند همسفر دانته باشد که بتواند اطّلاعاتی درباره زمینه های مذهبی، سیاسی و شخصی و عاطفی دانته بداند و آن دانسته ها را به خاطر بسپارد... زیرا این منظومه نه تنها یک کتاب مذهبی و سیاسی با شیوه استعاره است، بلکه نوعی استعاره با سبک و شیوه ای مخصوص به خود می باشد. چنانچه ما بتوانیم و بدانیم این کتاب را چگونه مطالعه کرده و مورد بررسی قرار دهیم، پی می بریم که اهمیتی بسزا برای ما، به عنوانِ فردی مستقل در جامعه و همین طور هم در برابر برخوردی که می توانیم و باید با اوضاع جهانی امروز داشته باشیم، در بر خواهد داشت...
اروپایی که دانته از آن سخن می گوید، اروپایی دوردست و عجیب و ناشناخته برای آزادگان قرون هجدهم و نوزدهم می باشد. اروپای دانته وجه تشابه فراوانی با دورانهای آشفته ما دارد، و آگاهی و شناخت و درک بی اندازه ژرف او از فراز و نشیبهای موجود در روح آدمی، آن چنان برای ما انسانهای امروزی، آشنا و حتّی تااندازه ای «دردناک» است که انسان را به حیرت و شگفتی می اندازد. از سوی دیگر، دانته، شاعری است که دقیقاً با عواطف و امیال و آرزوهای قلبی ما مناسب است... این به آن معنا است که او دارای شخصیتی بسیار جذّاب و قدرتمند و بی نظیر است که به همان اندازه که از قدرت روحی بسیار زیادی برخوردار است، از عواطف و رحم و عشقی بی پایان نیز بهره برده است. این ویژگی تابدانجا پیش می رود که او قادر می شود روحیه و قالب شخصیتّی خویش را در کل زمینه حرفه ای اش به جریان انداخته و آن را به هنر و این اثر بی همتایش منتقل سازد.
هر خطّی که دانته نگاشته، گزارشی دقیق از تجربه ای شخصی و بسیار محرمانه و خصوصی از ژرفای وجودش است... حقیقت این است که مردان بسیار معدودی در طول تاریخ حاضر شده اند نقاط قوّت و یا ضعف خود را تا بدین درجه از بی پروایی آشکار سازند، و همچنین به تعبیر و تفسیر نظام عالم هستی، تا بدین درجه از دقّت بپردازند، به گونه ای که واژه ها به تنهایی قادرند بسیاری از نکات را توصیف کنند... به همان اندازه نیز، هرگز هیچ کالبدی این چنین عاشق و شیدا که تا این اندازه پراحساس و پرشور است، با ذهنی به همان اندازه عاشق و پرشور در هم آمیخته نشده بود تا چنین روح زیبا و مشتاق و شاعرانه ای را در تنوره احساسات آتشین و گداخته خود پدید آورد... جمله برانینگ(۲۲) شاعر بزرگ انگلیسی درباره دانته چنین است:

«آن توده باشکوه، چون دریایی از آتش و یخ
که در هم می آمیزند، در هم جوش خورد و به غلیان افتاد...»

این گفته بیش از هر سخن دیگری، برای توصیف اعجاز روشن و سوزان دانته، به راستی که صدق می کند...
امّا چنانچه قرار باشد که دانته، بنا به شرایط و اوضاع و احوال ما «سخن بگوید»، پس ما نیز باید خود و دانته را بسیار جدّی بگیریم و لازم است چیزهای نامربوط بسیاری را که درباره دانته در طیّ این شش صد سال گفته اند، به دست فراموشی بسپاریم... منظورم تمام داستانهایی است که درباره رفتار عبوس او، درباره غرور و تکبّرش و حتّی «گمنام بودن» او را که بر سرِ زبانها است، از یاد ببریم. بویژه این صفت آخری را که بر طبق اظهارات پروفسور وَنسان(۲۳): «... هنوز هم مانند علف هرزی سفت و از بین نرفتنی...» بر جا مانده است. همچنین این واقعیت را که او تبعیدی سیاسی رقّت آوری بود و این که تمام احساس ناراحتی و تمام کینه هایش را به همراه تبعیضها و تعّصباتش، در نوشته هایش آشکار ساخته و دشمنانش را در دوزخ، و دوستانش را در بهشت جای داده بود، از یاد خود بزُداییم...
به راستی که نباید این حقیقت را از یاد ببریم که دانته موجودی بسیار والا، روشنفکری فرهیخته، انسانی بسیار احساساتی بود... که البته شاید در بعضی مواقع هم عبوس می شده است. امّا این نکته را نیز نباید از یاد برد که او موجودی ساده و بی آلایش، مردی مهربان، با محّبت و «خودمانی» بوده است. مردی که از شدّت شیفتگی و احساسات شاعرانه، گاه به پرحرفی و هیجان تمایل پیدا می کرد. از سوی دیگر، نباید او را تنها به عنوان یک شاعر در نظر پنداشت. شاعری که فقط به «یک دوره از تاریخ بشریت» علاقه نشان می داده است. او شاعری عالمگیر و جامع و مطلق به معنای ناب کلمه است! او به شیوه ای پیشگویانه از خداوند متعال سخن می گوید، و از روح و جان و جامعه بشری در روابط عالمگیرشان دادسخن می دهد... ما همچنین در هنگام مطالعه دانته باید بینش و آیین مذهبی مسیحیت بویژه فرقه کاتولیک را مدنظر داشته باشیم، و خود را فردی منطقی و مسئول در نظر پنداریم و هرگونه فکر و اندیشه ای را که ثابت می کند ما برده سرنوشت و قضا و قدر هستیم، و یا اسیر محیط زندگی اطراف خود و یا حتّی گرفتار و بنده زبونِ ضمیرناخودآگاه هستیم، از خود دور سازیم... باید عقاید مبهم و نامشخّص را از خود دور سازیم و نپنداریم که خیر و شرّ، صرفاً واژه هایی نسبی هستند و این که هدایت گری و راهنمایی به هیچ عنوان حائزاهمیت نیستند... بلکه باید بر این باور باشیم که اختیار و آزادی بشر به راستی وجود دارد، و این که انسان قادر است آگاهانه انتخابهایی برای خود انجام دهد و تصمیم و انتخابش تا ابدیت، سرنوشت ساز و هدایتگر حال و وضعیت او باشد... آری! این یک افسانه نیست، بلکه استعاره ای بس مهّم برای آیین مسیحیت است که قدرتش را از ترس و شکوه و عظمتِ راز کشف شده مسیحیت به دست آورده است. برای آفرینش چنین منظومه با عظمتی، زحمتی بسیار زیاد، اندیشه ای بس ظریف و کاری بس عظیم به خدمت گمارده شده است...! زیرا، همان درام منتخبی است که روح بشری انجام داده است... زیبایی این اثر در استحکام و فناناپذیری نازوالش می باشد... زیرا ساختار آن با اسلوبی بسیار متوازن و مناسب و محکم پایه ریزی شده است. چنانچه بخواهیم ساختار الهی آن را نادیده بگیریم، و تنها به این اکتفا کنیم که فقط بخشهای الهی آن را به طور سطحی مرور کنیم، و نکات ظریف و شاعرانه آن را به سرعت بخوانیم و به جلو برویم، به طور حتم مایوس خواهیم شد... اگر به این ترتیب پیش برویم هرگز قادر نخواهیم شد عظمت و بزرگی این منظومه را در کلّ مشاهده کنیم... کسانی که دانته را این گونه، و بااین حالت سطحی مطالعه می کنند، به ندرت قادرند به ماورای تصاویر جالب و پرمعنای موجود در بخش دوزخ پی ببرند. این درست به این می ماند که ما بخواهیم به بررسی شهری بزرگ بپردازیم، آن هم پس از آن که چندین روز در زیرزمینهای شهر، در سردابها، و فاضلابهای آن به گردش پرداخته باشیم... آن گاه در چنین وضعیتی، چنانچه بخواهند گزارشی از این شهر بنویسیم، به طور حتم در آن گزارش از حالت خفقان و کثافت و بوی متعّفن و تاریکی و ظلمت و موشهای بی شمارش سخن خواهیم گفت... امّا آن ساختار زیرزمینی فقط برای این وجود دارد که شهر را از بسیاری خطرات نجات بخشد. شهری که دیوارها و برجها و ساختمانهایش سر به فلک کشیده، و در برابر روشنایی آفتاب قد برافراشته است... بنابراین، فقط به خاطر تصاویر الهام گونه خداوند عالمیان در بخش بهشت است که تمامی این استعاره ها و مجازیها و تصاویر گوناگون به وجود آمده است...
استعاره، تعبیر تجربیات از طریق تصویرآفرینی آن است. شکل و محتوایی بسیار ساده و بی آلایش به نوعی مجازی مبدّل می گردد. برای نمونه، می گوییم: «جان بسیار مشتاق به انجام دادن فلان کار بود، امّا از ترس نتایج کار، به تردید افتاد.» این جمله ای است اخباری. حال اگر بگوییم: «در ذهن جان، میل و ترس هر یک به نوعی، قصد تسلّط یافتن بر دیگری را داشت...» در واقع، ما از همین حالا، به صورت استعاره ای آغاز به سخن کرده ایم: ذهن جان به میدان نبردی مبدّل شده است که دو احساس انسانی، به دو شخصّیت مبارز مبدّل گشته، و سعی دارند پیکاری جدّی انجام دهند. بنابراین، ما از جمله اوّل، می توانیم یک داستان استعاره ای کامل و بی نقص بسازیم. ما می توانیم آرزو و هدف جان را به شکل بانویی نجیب زاده که در برجی زندانی شده است، در نظر مجسّم کنیم. این بانو، به وسیله شوالیه ای که نامش «میل» است، مورد حمله قرار می گیرد، لیکن غولی به نام «ترس» از این بانو حمایت و مراقبت می کند، و ما می توانیم تا هر اندازه که مایل باشیم فضای داستان و شخصّیتهای آن را توصیف کنیم و به آن «شاخ و برگ بیفزاییم»... و توضیحات دقیقتر و بیشتری ارائه دهیم تا داستانمان از ماهیتی مهیج و جالب برخوردار گردد. ما می توانیم «میل» را به گونه ای نشان دهیم که انگار از ضربات سهمگین «ترس»، مجروح و ناتوان گشته و آماده شده است تا احساس یاس و ناامیدی کند و همه چیز را به یکباره رها سازد تا زمانی که ناگهان با نجیب زاده ای به نام «شرم» ملاقات می کند... این نجیب زاده می تواند شوالیه مجروح ما را به مکانی ببرد، و زخمهایش را با کمک بانویی شاداب و خشرو به نام «امید» مداوا کند. کمی بعد، شوالیه مجروح ما، با غریبه ای آرام و کم حرف به نام «تردید» ملاقات می کند و خبر می یابد که بانوی موردعلاقه اش، آن قدرها هم که به نظر می رسد عفیف و خوش سیما نیست... و الی آخر. بنابراین، شما می توانید تا هر اندازه که مایل باشید، شخصّیتهای گوناگون خیالی به داستانتان اضافه کنید تا بتوانید تغییرات فکری دوستمان جان را تا آنجا که لازم است، توضیح دهید. با این شیوه، ما می توانیم یک زمینه روانشناسی بسیار پیچیده و بغرنج را برنامه ریزی کنیم، و در عین حال، خواننده داستان را با نقل ماجراهای بسیار سرگرم کننده و مهیج، علاقه مند سازیم.
در این شیوه کاملاً ناب استعاره، خود جان، هرگز ظاهر نمی شود: بلکه روح و روان او به گونه ای جلوه می کند که انگار فقط زمینه کلّی به شمار می رود، تا احساسات باطنی و شکل گرفته اش، به صورت ماهیتهایی تجّسم یافته، و به شکلی مجزا و جدا، ظاهر شود و کارها و وظایف خود را پیش ببرد. امّا شیوه ای نیز وجود دارد که در آن، جان نیز به نوبه خود، در بین شخصیتهای استعاره ظاهر می شود (یا شاید بهتر باشد بگوییم که این ضمیرناخودآگاه جان و یا باطن رفیع او است که ظاهر می شود). در این شیوه، جان به عنوان سالک یا شوالیه ای آواره ظاهر می شود. گویی در حال تجسسّ و پویندگی در میان نقاط بکر و دست نخورده روح خود می باشد و برعلیه مخالفتها و تضادهایی در حال مبارزه و نبرد است که هم از درون، و هم از بیرون، او را به مبارزه طلبیده اند. بخشِ نخستِ «داستان گل سرخ»(۲۴) نمونه ای از نخستین نوع استعاره، و «پیشرفت سالک» دومین نوع از استعاره به شمار می رود. در هیچ یک از این دو نوع، داستان موردنظر هرگز مدعّی نیست که رابطه ای با واقعیتها دارد. از نظر معنای حقیقی، کلّ افسانه، تخّیلی است. در واقع، این معنای مجازی آن است که داستان واقعی به شمار می رود.
امّا استعاره دانته، از ماهیتی به مراتب پیچیده تر برخوردار است. در واقع، تفاوتش با معیارهای معمول، به دو بخش است:
۱- از نظر معنای تحت اللفظی و عینی، داستان دانته سعی دارد واقعی جلوه کند (البته تا اندازه ای مشخّص، و آن هم با ویژگیها و صفات زیاد و مهّمی که دربر خواهد داشت).
۲- اشکال مجازی داستان، به جای آن که ماهیتهایی ناملموس و غیرواقعی باشند، شخصیتهایی نمادین هستند.
بهتر است نخست از موضوع دوم، سخن آغاز کنیم: در رابطه با موضوع پیچیده و بغرنج سمبولیسم، بهتر است خود را از انواع دردسرهای ذهنی نجات دهیم و به این نتیجه برسیم که دو نوع نماد وجود دارد.
نماد قراردادی، نشانه ای است که بنا بر اختیار انتخاب شده تا چیزی را نشان دهد که هیچ رابطه کامل و جامعی نسبت به آن ندارد و در واقع، انتخاب شده است تا مظهر آن چیز موردنظر را نمایان سازد: این درست مانند آن است که بنا به نوعی توافق عمومی، حرف X را در علم ریاضیات برای نشان دادن مقداری نامشخّص و ناشناخته در نظر گرفته اند. این حرف، به همان نسبت در حروف هجایی الفبایی، برای نشان دادن نوعی صدا است که از بُن گلو، به صورت سوت پدید می آید، و در پایان نامه نگاری هم برای نشان دادن اظهار علاقه ای شدید و یا حتّی بوسه برای گیرنده نامه مورد استفاده قرار می گیرد. حرف X، به تنهایی هیچ یک از این ماهیتها نیست، و هیچ توضیحی هم درباره این نکات نمی دهد. در واقع، هر علامت دیگری نیز قادر است این وظایف را انجام دهد و کافی است که مورد پذیرش ما واقع شود. در ضمن، هیچ دلیلی وجود ندارد که ما همان علامت (یا همان حرف X) را برای توضیح چیزهایی دیگر، مورد استفاده قرار ندهیم. برای نمونه، برای نشان دادن بی نهایت، و یا زمزمه صدایی، و یا حتّی ابراز نوعی تهدید جدّی... با یک چنین نمادی، ما دیگر نیاز نداریم نگرانی بیشتری از خود نشان دهیم، فقط کافی است آن را از سایر علائم و نمادها، متمایز سازیم.
یک نماد (یا سَمبل) طبیعی، علامت اختیاری نیست، بلکه چیزی است که به راستی وجود خارجی دارد، و به دلیل ماهیتش، نشانگر تصاویری است که از واقعیتی به مراتب بزرگتر گرفته شده است و خود، صرفاً نمونه ای ساده از آن می باشد. به این ترتیب، یک سقف منحنی که خود را با تعادل فشارهای مخالف، نگاه می دارد، نمادی طبیعی از همین ثباتِ در حالت فشار می باشد. چیزی که با کمک آن، کلّ عالم هستی خود را نگاه داشته است. مفهوم آن، در هر زبان یکسان است. همین طور هم در هر شرایط، و می تواند به یکسان در تجربیات فیزیکی، روحی یا حتّی معنوی مورد استفاده قرار بگیرد. سمبولیسم دانته نیز به همین شکل است. برای اجتناب از سردرگمی با نمادهای معمل و یا اختیاری، قصد دارم از چارلز ویلیامز(۲۵) و سایرین پیروی کرده، و نمادهای طبیعی دانته را به عنوان «تصویر» صدا بزنم.
ما اکنون در موقعیتی هستیم که می توانیم میان یک شکل استعاره ای ساده، و یک تصویر نمادین قرق و تمایز بگذاریم. شکل استعاره ای، تجرید و اندیشه ای مجّرد است که به شخصیتی مشخّص مبدل گشته است. بدینسان، در «نقابهای مجازی»، می توان «ظلم» را به عنوان شیطانی ترسناک مجسّم کرد که چنگکی در دست دارد و سوار بر اراّبه ای است که به وسیله ببرهایی درنّده، به جلو کشیده می شود و از روی اجساد «جوانی»، «معصومیت» و «خوشبختی» عبور می کند. خلاصه هر چیزی که به نشانه عواطف و احساسات شدید باشد. در نمایشنامه ای که بخواهند از تصاویر نمادین استفاده کنند، نمایشنامه نویس می تواند شخصیت «نرون» یا هیتلر را نیز وارد کار کند، و در حالی که لباسهای معمولی خود را بر تن کرده است، همچون نرون یا هیتلر سخن بگوید. با این حال، همه بینندگان متوّجه خواهند شد که این شخصّیت، به معنای تصویر «ظلم و استبداد و ستم» است.
در کمدی الهی، دانته از شخصیتهای مجازی به ندرت استفاده می کند. در واقع، تعداد شخصیتهایی که تصاویری نمادین هستند، به مراتب بیشتر است. به این ترتیب، او از دوزخ، نه به همراه اندیشه ای مجّرد که به یک شخصّیت به نام «منطق» یا «خرد» یا «علم» یا «هنر» مبدّل شده است، بلکه همراه ویرژیل(۲۶)، شاعر عالیمقام دوران باستان عبور می کند. یعنی شخصی حقیقی و واقعی که بنا به ماهیت و طبیعت مخصوص به خودش، نشانگر تمام این صفات و ویژگیهای ذهنی درخشان و عالی می باشد، و در واقع نمادی از این خصوصیات به شمار می رود. شخصیتهایی که در دایره های دوزخ و برزخ و بهشت با آنها رویارو می شود، به همان اندازه نمادهایی از گناه و صفات پسندیده نیستند، بلکه ارواح، اشخاصی واقعی و حقیقی هستند که یا در حال عذاب کشیدن، و یا در حال پاک شدن از گناهانشان می باشند، و یا بالاخره آن چنان سعادتمند و رستگارند که در حال بهره وری از اعمال نیک خود در زمان حیاتشان، در عالمی ملکوتی به سر می برند...
به این ترتیب، از آنجا که شخصیتهایی واقعی هستند، تصاویر نیز به همان نسبت در محیطی واقعی قرار دارد: دوزخ، برزخ، بهشت. این سه مکان، از ماهیتی خیالی و غیرواقعی برخوردار نیستند که بتوان استعاره های داستانی را در آنها پیاده کرد، بلکه سه حالت حقیقی و واقعی پس از مرگ هستند. البته منظور من این نیست که توصیفهای دانته از لحاظ جسمانی و مادی، کاملاً دقیق و درست هستند: او واقعاً بر این پندار نبوده که دوزخ گودالی عظیم است که از راهی تنگ و کوچک از زیر پایه های شهر بیت المقدّس آغاز، و تا مرکز کره زمین پیش می رود؛ و یا آن که برزخ، جزیره ای است که در قسمت نیمکره جنوبی زمین واقع شده و کوهی به راستی سربه فلک کشیده دارد، و یا آن که شخصی با کالبد جسمانی و زنده خویش قادر باشد در فاصله دو روز و نیم، از یک بخش به بخش دیگر (از دوزخ به برزخ) برود. او حتّی بر این عقیده نبوده که بهشت در میان سیارات و سپهرهای آسمانی واقع است. او بیشترین کوشش و زحمت را متحمل می شود تا با جزئیاتی دقیق و جغرافیایی که از نظر علمی بسیار هم قابل قبول و معقول باشد، توضیحاتش را درست و منطقی و «عملی» نشان دهد.امّا این روش، صرفاً شیوه ای است که داستانسرا، برای واقعی جلوه دادن داستانش به کار می برد و بس. دانته بیش از اینها دانا و آگاه به کارش بود، و از همین رو، گهگاه به خوانندگانش هشدار می دهد و اعلام می کند که یک رشته نوشته ها را که صرفاً زاییده تخیلات است، و با اظهاراتی که بر پایه و اساس حقیقت و واقعیت است، اشتباه نگیرند؛ با این وجود، او در این نظریه، با تمام مسیحیان کاتولیک سهیم و همباور است که هر موجود زنده در این دنیا، موظف است انتخابی مشخّص میان پذیرش خدا، و یا انکار آن ذات مقدّس الهی انجام دهد. راه سوّمی وجود ندارد! یا لازم است شخص در ظلمت بیرونی نفس ناشناخته خود باقی بماند، و خدا را صرفاً مظهر وحشت و درد، و حاکم روز رستاخیز و داور عالی قضاوت بداند، یا آن که در کمال شادی و رضایت،از مراحل پالایش و تطهیری دشوار عبور کند (که تحّمل آن بسیار شایسته و ملزم می باشد)، و در نهایت از حضور بی حجاب خداوند رب العالمین تا ابد بهره مند شود و فیض الهی ببرد...
هر چند داستان حقیقی و ادبی (۲۷)، (آن هم در چارچوب ویژگیها و محدودیتهایی که من ذکر کرده ام)، داستانی واقعی می باشد، و شخصیتهای آن حقیقی هستند، لیکن اشعار موجود، هیچ چیز مگر یک حکایت مجازی نیست. معنا و مفهوم لفظی و عینی آن، کمترین اهمیت را دارا می باشد: داستان با تصاویری که ارائه می کند فقط به خاطر حقیقتی که نشانگر آن است، وجود دارد و بس؛ و محیط واقعی ای که تمام حوادث در آن به وقوع می پیوندد، هیچ کجا مگر در روح بشری نیست. از آنجا که دانته قرنها است از دست خوانندگانش در رنج و عذاب است (آن هم به این دلیل که اکثر مردم بر این پندار غلط و باطل هستند که دانته فقط به مقصدِ نهایی دوستان و دشمنانش پس از مرگ علاقه داشته و بس) بهتر است ببینیم خود دانته چه مطالبی برای گفتن در این زمینه داشته است. خوشبختانه ما نامه ای در اختیار داریم که او خود به حامی و دوست عزیز خود، کان گرانده دِّلا اسکالا(۲۸) نوشته است و در آن، ماهیت مجاز و استعاره را توضیح می دهد و این که دوست دارد محتویات کتابش را به چه شکل درآورد و به همان نسبت نیز مردم باید آن را چگونه مطالعه کنند:
«... مفهوم این اثر، سهل و آسان نخواهد بود... زیرا از یک سو می توانیم معنا و مفهومی عینی از آن چه در کتاب نوشته شده است به دست آوریم، و از سوی دیگر، معنایی به دست بیاوریم که در هر حرف و هر واژه این کتاب در پوششی مکتوم، نوشته شده است... نخستین معنا، تحت اللفظی و یا بهتر است بگویم حقیقی و ادبی است، حال آن که معنای دوم آن، مجازی یا عرفانی خواهد بود. و برای آن که این مطلب، برای شما روشنتر و واضحتر جلوه کند، لازم است آن را حتماً به صورت یک منظومه نگاشت. در واقع، بیتی هست که برای توضیح دادن ماهیت این کتاب، بسیار مناسب و شایسته است، و تمام توضیحات مرا در یک کلام خلاصه می کند:
«... هنگامی که قوم بنی اسرائیل از سرزمین مصر خارج شد، و آل یعقوب هم در این قوم عجیب حضور به هم رساند، یهودا و قبیله اش همچون پناهگاه، و اسرائیل هم به عنوان قلمرو حکومتی آن در آمد...». زیرا چنانچه ما صرفاً بخواهیم به نوشته ها و کلمات موجود در این منظومه نظر بیفکنیم، چیزی که ابتدا در برابرمان مشاهده خواهیم کرد، هجرت قوم بنی اسرائیل از سرزمین مصر است، و آن هم در دوران زندگانی حضرت موسی (ع). حال چنانچه از نظر مجازی، نگاهی بر این جملات بیفکنیم، متوجّه می شویم که نجات و رستگاری ما از طریق حضرت عیسی مسیح (ع) صورت گرفته است. سپس از نظر معنای اخلاقی، می توان به گرایش روح از حالت اندوه و یاس و بدبختی و فلاکت گناه، به حالت لطف و رستگاری اندیشید. سپس نوبت به دیدگاه مذهبی می رسد، و از این نظر هم به این نتیجه می رسیم که سخن از عزیمت روح مقدّس، از منطقه فساد به سوی آزادی، افتخار و سعادت و رستگاری ابدی محسوب می شود. هر چند که این معانی عرفانی را با نامها و اسامی مختلف می نامند، لیکن می توان همه را به صورت کلّی، «مجازی» نامید، زیرا از انواع معانی عینی و حقیقی ادبی و تاریخی فرق کلّی و بارز دارند.
بنابراین، چنانچه موضوع کل کتاب از نظر مفهوم حقیقی و ادبی در نظر گرفته شود، همان «حالت روح، پس از مرگ است»، زیرا گسترش کل داستان ففط درباره این موضوع و پیرامون آن می باشد. امّا چنانچه از نظر مجازی مدّنظر گرفته شود، موضوع آن به قرار زیر است:
«بشر، در حین انجام دادن آزادی عمل، چه در کارهای خوب و چه در کارهای ناشایست و خطاکارانه، تحت تاثیر مستقیم اعمالش قرار می گیرد و می تواند یا پاداش کارهای نیک خود را دریافت کند، یا با عدالتی کیفری مواجه شود...»
***
بدینسان، مشاهده خواهید کرد که دانته به عنوان نمونه ای دقیق برای توضیحات کارهایش، از نوشته ای استفاده کرد که از لحاظ ادبی و «تحت اللفظی»، به عنوان یک واقعیت تاریخی به شمار می رود (هجرت قوم بنی اسرائیل از مصر)؛ امّا می توان آن را از نظر مجازی نیز تعبیر و تفسیر کرد. آن هم در سه بُعد گوناگون. این نشان می دهد که مجازی نیز می تواند - و باید هم! - از سطوحی گوناگون برای تعبیر و تفسیر برخوردار باشد. و این موضوع به راستی که حقیقت دارد، و شامل تمام مجازهای بزرگی می شود که حامل حقایقی عالمگیرند...
در این قسمت، دو نتیجه گیری منطقی دیگر نیز به دست می آید. در وهله نخست، از آنجاکه شخصیتها، تصاویری نمادین در یک روایت مجازی هستند، لازم نیست زیاد نگران صحت گفته ها و اطّلاعات دانته باشیم، و یا وقتمان را صرف این کنیم که از رفتار خودپسندانه دانته برای فتوی دادن و داوری کردن او درباره کیفرها و پاداشهای ابدی، به ستوه بیاییم... ممکن است در زمانی که دانته حدس می زند گوئیدو دا مونته فلترو(۲۹) آلوده به گناه است، و بر اساس محاسبات او در هشمتمین دایره دوزخ در حال عذاب کشیدن است، مرتکب اشتباهی بزرگ شده باشد... یا آن که کونتیزا(۳۰) معروف، پس از اعتراف به گناهان بی شمارش، توبه می کند و به رستگاری می رسد... این کارها، برای سبک مجازی، کاملاً فاقد اهمیت است. مورخان، معمولاً جایزالخطا هستند، و فقط خداوند عالم است که از اسرار قلبی بندگانش آگاه است. تا آنجا که ما می توانیم بدانیم - یا حدس بزنیم - شاید تاریخ نویسان بی دلیل از مارکی دو ساد(۳۱)، بدگویی کرده اند، و یا آن که شخصی چون ژولیوس استرایکر(۳۲)، پس از توبه ای خاضعانه به درگاه الهی، و پس از رسیدن به صلح درون، به دیار باقی شتافته باشد... بدینسان، لازم نیست - و مانع هم نمی شود! - که ما و یا دانته را از گفتن این مطالب بازدارد، و درباره انسانهایی که به نظرمان گناهکار هستند بگوییم: «چنانچه اعمال و کردار این مرد، حکایت از باطنش می کند، در این صورت ما در وجود این مرد، چیزی مشاهده می کنیم که حامل لعن و نفرین الهی است...»
حقیقت این است که ما می توانیم از نظر حقیقی و ادبی بر این باور باشیم - و یا نباشیم! - که چنین مردی، خود را از هرگونه رستگاری و نجات ابدی دور کرده است، امّا به هر تقدیر، ما به سختی می توانیم مرتکب اشتباه شده و بگوییم: «این مرد، تصویری از ماهیتی - یا چیزی - در تمدّن است که قادر خواهد بود آن را فاسد و آلوده ساخته، و آن را به نابودی سوق دهد... همان چیزی که در وجود من نیز هست و چنانچه آن را شناسایی نکنم و از بابت آن توبه نگویم، به طور یقین موجب تباهی و نابودی من نیز خواهد شد...»
از سوی دیگر، دانته با استفاده از مردمی واقعی و حقیقی برای «تصاویرش» و به دلیل عدم کاربردش از شخصیتهای غیرواقعی و خیالی، موفّق می شود به امتیازهای هنری عظیمی دست پیدا کند که با کار یک قصّه گویی ساده بسیار متمایز است. به غیر از استادانی بنام و سزاوار مانند بونیان(۳۳)، ممکن است شخصیتهای غیرواقعی که با صفاتی خوب یا بد خلق شده اند، از حالتی سرد و تصنّعی برخوردار شوند. حال آن که هنر و نبوغ دانته از هر شخصی در این زمینه پیشی گرفته است: او در کتاب دیگری به نام «زندگانی نو»(۳۴)، باز هم موفّق شده بود این اشخاص را به نحو شایسته و بسیار جالب، به خواننده نمایان سازد، و بدون تردید، چنانچه باز هم سعی و کوشش خود را به کار انداخته بود، می توانست آثار بی نظیر دیگری بیافریند! آن هم در ابعادی عظیمتر... امّا او هرگز کوششی در این راه انجام نداد. در واقع، او به دشواریهای بسیار جدّی موجود در هر نوع داستان مجازی، (که نویسندگان بی شماری پیش از او، و همین طور هم پس از او، با آن برخورد کرده و با شکست روبه رو شدند) به گونه ای می نگریست که موفّق شد با ظرافت شاعرانه و به دور از خطای خود، از کنار آنها، بی صدا عبور کند... به جای آن که او ما را با شخصیتهایی با نامهای: «پند» یا «لطف الهی» یا «فقه»، به خود جلب کند، تصاویری واقعی از شخصیتهایی تاریخی و حقیقی چون بئاتریس، ویرژیل، پاپ نیکلای سوّم، و حتّی سَن توما داکن (یا به تلفظ انگلیسی سنت تاماس داکوئیناس) ارائه نموده است، به گونه ای که به دلیل حقیقی بودنشان، خواننده تمایل طبیعی پیدا می کند به آنها علاقه مند شود. با این شیوه جالب، او خود را از نوشتن دهها صفحه پاورقی و توضیحات دقیق همراه با جزئیات روشن، رهانید و کاری کرد که در اشعارش، جایگاهی بس عظیم برای بحث درباره موضوعاتی بسیار حائز اهمیت ایجاد شود... به این ترتیب، او موفّق شد طبقه بندیهای توضیحات را گسترش دهد، و به تعداد مباحث و نکات گوناگون بیفزاید.
خواننده، نخست به شگفتی می افتد و برای نمونه، با خواندن بخش دوزخ، متوجه می شود که تا چه اندازه درباره گناه مخصوصی که فلان شخصیت تاریخی و حقیقی داستان، در حال عذاب کشیدن به خاطر ارتکاب به آن است و نه تنها دانته، بلکه ما نیز به سهم خود شاهد آنیم، بحث شده است... گاه، در طول داستان، ارواحی به نقل داستان زندگیشان می پردازند (مانند فرانچسکا دا ریمینی(۳۵) و یا گوئیدو دا مونته فلترو) امّا حتّی در این گونه مواقع، هیچ گونه حالت اخلاقی و عبرت انگیزی درباره آن موضوع وجود ندارد. در بیشتر موارد، صرفاً توصیفی از شرایطی است که گناهکاران خود را در آن مشاهده می کنند، به طوری که شخصیتی معرّفی می شود و درباره موضوعی به ظاهر ضمنی و خارج از قلمرو بحث اصلی سخن می گوید که در واقع، به موضوع اصلی متصّل است، امّا هیچ گونه ارتباطی به شرایط همان لحظه ندارد.
دانته با نشان دادن این تصاویر، از حالا هر آن چه لازم باشد، درباره گناه برای ما گفته است. برای نمونه، او ما را با شخصیتّی به نام چیاکو(۳۶) آشنا می سازد: نجیب زاده ای ثروتمند و خشرو از اهالی فلورانس که بسیار معروف و محبوب هم دوره ای هایش بود زیرا علاقه ای بسیار زیاد به غذا خوردن و لذّت بردن از خوراکیهای گوناگون داشت، و پیوسته مورد تمسخّر دوستان و اهالی شهر قرار می گرفت. این نام آشنا، کافی بود بر زبان آورده شود تا همدوره ای های دانته، به یاد آورند که مظهر خوش خوراکی و پرخوری و بالاخره گناه شکمبارگی در آن زمان چه بوده است! او همچنین شرایط موجود در بخشی از دوزخ را به ما نشان می دهد که چیاکو در آن کیفر می شود: سرمایی شدید، در مکانی گِل آلود، زیر دست و پنجه «سِربِر»(۳۷) که سگی نگهبان در دوزخ است. در واقع، شکمبارگی یا حرص یا دَلگی و یا هر نامی که بخواهیم روی آن بگذاریم، در حالت به دور از خنده و شوخیهای دوستانه و ماهیت سرگرم کننده اش، هیچ مگر همان تصویری که دانته به ما نشان می دهد، نیست... و همان ماهیت واقعی و ابدی خود را نمایانگر است... پس چرا واژه های بیشتری را صرف این کار کند؟ بهتر است بگذاریم تا دانته و چیاکو، راجع به وضعیت سیاسی شهر فلورانس به گفت وگو بپردازند...
ما اکنون الزاماً، وجود صفحات متعّدد توضیحات و یادداشتهای پاورقی را در اوایل کتاب دانته، مشاهده می کنیم... توضیحاتی که از سوی خود ناشران بوده است و خواسته اند کمدی الهی را با این یادداشتهای اضافی، به خوانندگانشان تقدیم کنند. برای فردی ایتالیایی که در قرن چهاردهم میلادی می زیسته است، شخصیتهای موجود، آشنا بوده اند. امّا شناسایی آنها، و لذّت بردن از موقعیتی که آنها اکنون در سه قلمرو حکومتی خداوند پس از حیات زمینی اشغال کرده اند، مستلزم آن بود که درک و آگاهی مناسبی از مفهوم مجازی تصاویر در اختیار خوانندگان قرار گیرد، که با نوعی وقایع تاریخی «رسواکننده» در هم آمیخته می شد، و دست در دست تفریحی ذهنی برای حلّ کردن معمّاهایی جالب می نهاد. و این کاری بود که خوانندگان قرون گذشته انجام می دادند. امّا اوضاع برای ما فرق می کند. ما این اشخاص را نمی شناسیم. حتّی با نویسندگان آثار کلاسیک و باستانی دوران گذشته نیز زیاد آشنا نیستیم. حتّی با انجیل که کتاب مقدّس مسیحیان است، آن طور که باید و شاید مانوس نیستیم، حال آن که یک شاعر قرون وسطایی، می تواند به طور منطقی توقّع داشته باشد که خوانندگانش از هر سه این ویژگیها، برخوردار باشند. حال، اگر فرض کنیم که یک فرد انگلیسی، بنا به شیوه دانته، مبادرت به نوشتن نوعی کتاب مانند او می کرد، و این که در این اثر جالب خود، تعدادی از شخصیتهای مذهبی (انجیلی)، اسطوره ای (از یونان یا روم باستان) را در دایره های مختلف دوزخ و برزخ و بهشت جای می داد و بنا به اعتقادات مذهبی و سیاسی خود، تعدادی از شخصیتهای معروف معاصر را نیز در این اثر نام می برد و برخی را با نام کاملشان، و برخی را نیز با نام کوچکشان معرّفی می کرد و از تعدادی از آنان هم بر اساس القاب مخصوصشان و یا جمله ای کنایه آمیز یا مضحک نام می برد، یقیناً این اشخاص حقیقی، برای ما که از همین سرزمین انگلستان هستیم، کاملاً آشنا و شناخته شده از آب در می آمدند. برای نمونه، شخصی چون چَمبرلین(۳۸) (مردی که با گل ارکیده معروف است!) و مرد دیگری که همنام او است و به خاطر چتری که همواره در دست دارد، معروف است(۳۹)، یا هوراسیو (منظور لرد نلسون)، و یا لورنس عربستان(۴۰) و یا بانوی چراغ به دست(۴۱) و یا کاپتن اُتز(۴۲) یا ریش آبی(۴۳) و... و... همه برایمان از ماهیتی آشنا برخوردار هستند.
حال، بیاییم و فرض کنیم که نویسنده انگلیسی موردنظرما، عقاید بسیار تند و مشخّصی درباره اتحاّدیه ها دارد، و همین طور هم درباره تشکل سازمان ملل، یا موضوع مذهب در بحران و روانکاوی تحلیلی فروید، و علم نجوم اینشتین، و هنر نقاّشی آقای جاکب اِپشتاین نیز دارای عقایدی مشخّص است. اکنون چنانچه فرض کنیم که این نوشته ها، ششصد سال بعد خوانده شوند، آن هم به وسیله یک انسان هوشمند از اهالی سرزمین پرتغال، بدون آن که این شخص هیچ دانش و آگاهی مشخّصی از تاریخچه اجتماعی انگلستان ششصد سال پیش داشته باشد، آیا نیاز به این نخواهد بود که یادداشتهایی به عنوان توضیح، ضمیمه نوشته های این نویسنده انگلیسی شود...؟ آیا بدون در دست داشتن چنین توضیحاتی، این شخص پرتغالی قادر خواهد بود از نوشته های جالب این نویسنده، به طور کامل لذّت ببرد، و رفتار و عقیده او را نسبت به عالم هستی، به درستی بفهمد...؟
به همین دلیل، لازم است که ما نیز به سهم خود، با شخصیتهای داستان دانته آشنا بشویم، و بدانیم که این اشخاص، در برابر چشمان دانته، چه نوع انسانهایی بودند... از این رو، نیاز خواهیم داشت که تاریخچه زندگی این افراد را بدانیم. امّا فقط همین مقدار نیاز است. البته داشتن برخوردی کاملاً تاریخی نسبت به چنین اثر هنری، به سهولت از سوی خود خواننده می تواند انجام شود، امّا این وظیفه ای اجباری نخواهد بود. گاه خواننده ای چنان وسواس به خرج می دهد که تمایل پیدا می کند مرور اوضاع تاریخی گذشته را بیش از حدّ لازم انجام دهد، آن هم صرفاً به این خاطر که آن اثر، در «دوره ای» مشخّص از تاریخ جای دارد، و در نتیجه، این احتمال پیش می آید که خواننده پس از تعمّق و مطالعه زیاد آن «دوره» از تاریخ، دیگر میلی به مطالعه عمیقتر خودِ اثر نشان ندهد، و در نتیجه، از ارزش و اهمیت آن اثر بکاهد، و امکانات بی پایانی را که در این کتاب وجود داشته، محدود سازد... تا زمانی که ما خود را با جزئیاتی قدیمی درباره شخصیتی قرون وسطایی مانند اَلِسیو اینترمی نئی(۴۴) مشغول می سازیم، و یا از وضعیتی که موجب شد دانته به غلط، شخصیت تاریخی مشهوری به نام تائیس(۴۵) را با یکی از شخصیتهای یک نمایشنامه باستانی اشتباه بگیرد، به وجد می آییم، و تا زمانی که از خود نپرسیم آیا در زندگی اجتماعی و خصوصی خود ما نیز چیزهایی وجود دارد که می تواند از نظر معنوی و مذهبی، ما را درون گودالی متعّفن قرار دهد که فاسدان بی شرمی، در میان نجاست و تعّفن خود دست و پا می زنند، مشکلی برایمان پیش نخواهد آمد. هر چند تحقیقات مورخان می تواند بسیار ارزشمند باشد، لیکن از بس دانته برای آماتورهای علاقه مند به متون قرون وسطایی به نوعی «طعمه»مبدّل شده، که من سرانجام صلاح دانستم به رغم نشان دادن خود به عنوان فردی «آموزگار» و مدرس، یک رشته یادداشتهای تاریخی و همین طور هم یادداشتهایی ضمیمه به نام «توضیح استعارات و کنایات و واژه ها» در آخر هر سرود اضافه کنم که بیشتر هدفم توضیح و تفسیر خطوطی است که با مجازی در هم آمیخته شده اند و خواننده از همان وهله نخست، قادر نیست اهمّیت «عالمگیر» آن را دریابد.
لازم به گفتن نیست که این مطالب به هیچ وجه سرچشمه معانی مختلف اشعار را از بین نخواهد برد: تصویر بزرگ و شاعرانه به مراتب بیش از جمع کل تعبیرات آن می باشد، و هر قدر بیشتر به تفکر و اندیشه راجع به آن بپردازیم، معانی و تفسیرها غنی تر و جالبتر می شوند.
این منظومه، حکایتی مجازی از سیر و سلوکی به سوی خداوند یگانه است: به سوی وحدتِ اراده هایمان با اراده ای عالمگیر، و این که هر مخلوقی قادر است به خویشتنِ خود برسد و نفس حقیقی و هستی واقعی خود را بیابد... امّا همان گونه که دانته نشان داده است، ما می توانیم آن را در سطوح و ابعاد گوناگونی تعبیر و تفسیر کنیم. برای نمونه، می توان آن را به عنوان «مسیر هنرمند» یا به عنوان «مسیر سالک» در نظر پنداشت. از آنجا که فضایی برای تفسیر همه چیز در یک کتابچه وجود ندارد، من بیشتر سعی کرده ام تفسیر و تعبیر تصاویر را در دو بُعد گوناگون انجام دهم: نخست راه یا طریقت جامعه (یا «شهر») و دوم، راه یا طریقت روح منفرد. شاید بد نباشد بگویم که در نهایت، راه دوم، مهمّتر از راه نخست است... با این حال، هر دو این راهها، به یک اندازه در ذهن دانته از ارزشی زیاد برخوردار بوده، و همزمان، با هم تداخل و ارتباط متقابل داشتند و مکمل یکدیگر بودند. برای بسیار از ما، شاید سهلتر و آسانتر باشد که دوزخ را به عنوان تصویر جامعه ای فاسد، و نه نفسی فاسد، در نظر مجسّم سازیم. به هر تقدیر، از هر راهی که شروع کنیم، این احتمال بسیار زیاد است که اوّلی به دومی خاتمه می یابد. در ضمن، اصلاً مهّم نیست از چه راهی می توانیم به دانته برسیم. اصل این است که در آخر، به او برسیم، همین و بس.
البته ما نمی توانیم بدون برخوردی تاریخی، این کار را به مرحله اجرا بگذاریم، زیرا این منظومه در بیشتر مواقع، متاثر از وقایع تاریخی است. و به همین دلیل، ما نمی توانیم بدون برقراری ارتباطی بیوگرافیکی، این کار را انجام دهیم، زیرا این منظومه به شدّت مربوط به تجربیات شخصی خود شاعر است... این مجاز، عالمگیر و عمومی است، امّا از این جهت، دقیقاً به این شکل آشکار می شود که پاسخ بشر، به یک وضعیت مشخّص و دقیق است. مردی مشخّص، در وضعیتی مشخّص، در زمان و مکانی مشخّص... و بدیهی است که این مرد، کسی نیست مگر خود دانته... زمان هم سرآغاز قرن چهاردهم میلادی در اروپا است. مکان هم جایی نیست مگر فلورانس... و تمام بهشت و برزخ و دوزخ، به گونه ای، در محدوده این قطب نمای کوچک و تنگ قرار دارند...
با این وجود، این قطب نما، آن قدرها هم که ما مایلیم بیندیشیم، تنگ و کوچک نیست (بویژه هنگامی که عادت داریم به قارّه ها و سرعت ماورای صوت و انواع چیزهای مدرن بیندیشیم و هیچ چیز را با اهّمیت تلقّی نکنیم مگر آن که خیلی عظیم و بزرگ باشد...). پس دقیقاً به دلیل همین علاقه ما نسبت به هر چیز با عظمت است که دانته را گهگاه مورد سرزنش قرار داده اند که چرا تا آن اندازه غرق در توصیف مسائل سیاسی محّلی خودش بوده است... امّا توضیح دادن اوضاع به این شیوه، به راستی که بسیار گمراه کننده و به دور از انصاف است. شهرهای ایتالیا در قرن سیزدهم و چهاردهم، اماکنی کوچک و بی اهمّیت نبودند... حتّی سیاست آنان نیز، سیاستی فاقد ارزش و اهمیت نبوده است. آنها ایالاتی بسیار مقتدر و بانفوذ بودند، بعضی از آنها مانند ونیز، از نوعی قدرت و معروفیت عالمگیری در آن دوره و زمانه برخوردار بوده است. در تمدّن غربی آن دوران، که مرکز و هسته اصلیش همان دریای مدیترانه بود،این شهرها دقیقاً به همان ارزش و اهمّیت ایالتهای بالکان در دنیای وسیعتر امروزی ما بودند. درگیریهای داخلی این ایالتها و شهرها با همدیگر، می توانست تاثیری بسزا در تاریخ سیاسی و اجتماعی اروپای آن دوران اعمال کند، که بی شباهت به جنگ داخلی اسپانیا در دوره و زمانه ما نیست.(۴۶)
قدرت وحدتبخش دنیای باستان، متعّلق به امپراتوری روم بود که بر تمام اروپا تسلّط داشت و از شرق تا رودخانه دانوب و حتّی تا آسیای صغیر پیش می رفت و به سواحل آفریقایی دریای مدیترانه گسترش می یافت، به طوری که ایالتهای ایتالیا، بیش از سایر نقاط، به دولت مرکزی نزدیک، و به آن متحّد بودند.
هنگامی که کنستانتَن(۴۷) به آیین مسیحیت گروید، و این آیین را به عنوان مذهب رسمی امپراتوری اعلام کرد، پایتختش را از رم به بیزانس(۴۸) منتقل کرد (که با نام جدید کنستانتینوپل شهرت گرفت) و به مرکز تمدّنی قدرتمند و شکوفا، مبدّل گشت به طوری که موفّق شد به مدّت هزار سال در برابر بربرها، مقاومت کند. نیمی از این امپراتوری که در غرب بود - و هر چند از سوی رُم، به وسیله امپراتوری غرب، تحت سلطه و نظارت آنان قرار می گرفت - مورد حملات شدید و خشونت بار قبایل آلمانی ای که از سمت شمال به آن نواحی سرازیر شده بودند، قرار می گرفت. به گونه ای که آن دوره از تاریخ را به عنوان «عصر ظلمت» معرّفی کرده اند. میزان خشونت و بی عدالتی و خونریزی و قتل عام و تهاجم، بی اندازه زیاد بود... رُم، پنج بار تسخیر شد و سه بار مورد غارت و ویرانی و چپاول قرار گرفت... دولت به شهر راونا گریخت. وحدت در غرب از میان رفته بود. در ظلمت و تاریکی پنج قرن در هم ریخته، چراغهای فرهنگ و تمدّن، فقط با کوشش کلیسای مسیحیت در غرب روشن باقی ماند. این درست برخلاف وضعیت کلیسای شرق بود، چرا که کلیسا به شدّت با قدرت امپراتوری در کنستانتینوپل در هم آمیخته شده، و هرگز آگاهی دقیق خود را از وابستگی و ارتباط دو جانبه کلیسا با دولت حکومتی از دست نداده بود. امّا کلیسای غرب، (یا کلیسای رُم) به طور مستقل رشد و توسعه یافت، و مقر سَن پیر در شهر رُم به جایگاهی مبدّل شد که از لحاظ قدرت و نفوذ روحانی، انکارناپذیر بود. به همین دلیل، روحانیون درخواست کردند تا به قدرت موقت نیز دست پیدا کنند. سرانجام، هنگامی که امپراتوری شرق از حملاتی از بیرون و دسیسه هایی از درون سقوط کرد، و رو به انهدام رفت، شاهزاده ای فرانسوی به نام شارلمانی(۴۹) در سال ۸۰۰ میلادی از دستهای پاپ لئون سوّم که در رُم بود، تاج سلطنت خود را دریافت کرد، و تاج این امپراتوری (که بعد از آن قرار شد مقدّس و متعلّق به کلیسای رُم نامیده شود)، طوری جلوه کرد که انگار به راستی از امپراتوری سزارهای مقتدر دوران گذشته به میراث گذاشته شده بود (البته بدون آن که مرکز و هسته اصلی و جغرافیایی آن در رُم برجا مانده باشد.)
در این دوره از زمان، قدرت پاپ ماهیتی صرفاً روحانی نداشت. سندی شده (به نام «اهدایی کنستانتَن») نشان می داد که امپراتور موردنظر، کشور ایتالیا و سرزمینهای غربی را به پاپ سیلوِستر(۵۰) اهداء کرده بود. این سند، به دروغ ارائه شد، و در طول سالهای متمادی، به عنوان سندی کتبی، و ادعایی به شمار می رفت که می توانست ثابت کند که تمام سرزمینهای غربی عالم مسیحیت، تحت قدرت و نفوذ کامل پاپها قرار داشته باشد. آن گاه، پس از معامله ای سیاسی که در سال ۷۵۳ میلادی میان پاپ استفان(۵۱) و شاه فرانسه پِپَن لو برِف(۵۲) صورت پذیرفت، تعدادی از شهرهای امپراتوری که به دست اشغالگران لُمباردی، «غارت» شده بود، دوباره پس گرفته و نه به شاه فرانسه، بلکه به پاپ که در رُم مستقر بود، هدیه شدند... و این معامله، منشا و آغاز املاک و ایالتهایی شد که به پاپها تعّلق گرفتند. به این ترتیب، پاپ هر دوره، در میان قدرتهای سیاسی موجود در اروپا، به عنوان قدرتی منطقه ای و ارضی تغییر ماهیت پیدا کرد، و سپس مدعّی شد که مجاز است قدرتی موقت به عنوان رهبر کلیسا، بر تمامی آنان اعمال کند.
به این ترتیب، وحدت سیاسی ایتالیا، که با این شیوه، به دلیل فراز و نشیبهای سیاسی قرون وسطی و یا «عصر ظلمت» از هم متلاشی می شد، در اوایل قرن سیزدهم به مراکز و شهرهای مستقل و آزادی درآمده بود که تحت عنوان جمهوریهای خودمختار(۵۳) عمل می کردند و هیچ گونه هسته مرکزی یا دولت رسمی و واحدی نداشتند و صرفاً با سه شرط، در نوعی وحدت به سر می بردند. این سه شرط به قرار زیر بودند:
۱- احترام و اطاعت مطلق به رُم، به عنوان رهبریت روحانی
۲- ارتباطی اسمی با امپراتوری
۳- اطاعت از سنّت قانون باستانی روم که ظاهراً می توانست نظام داخلی تمام این ایالتهای مستقل را منظّم نگاه دارد.
البته همواره میان شهری با شهر دیگر، خصومت و دشمنی و جنگ و برادرکشی وجود داشت و این کارها، بیشتر از طریق تغییر دادن عهدنامه ها و پیمانها و وفاداریها و خلوص نیتّها صورت می پذیرفت و هر شهری برای دفاع از ساکنان خود و یا حمله به شهری دیگر، با اهالی شهری دیگر، پیمان اتحّاد و همیاری می بستند. در سراسر آن سرزمین، جنگها و نزاعهای ایدئولوژیکی یا ارضی، پیوسته در جریان بود، و موضوع اصلی کشمکشها و درگیریها، همواره بر سرِ تعیین خطوط سرحدات و گاه نیز تجاوز از این خطوط بود.
در واقع می توان وضعیت ایالتهای بالکان امروزی را با وضعیت ایالتهای ایتالیایی در قرون وسطی یکسان دانست. از سوی دیگر، لازم است در نظر بگیرید که مجموعه کلّی ساکنان این سرزمین (ایتالیا) مانند انگلستان پس از فتح بزرگ(۵۴)، به دو گروه نژادی تقسیم بندی شده بود: طبقه ای از نجبا و اشراف که از متهاجمن اشغالگری تشکیل شده بودند که از خون و فرهنگی متفاوت بودند. طبقه دیگر، از بومیان محّلی بود که از بورژواها و کاسبان و تاجران و مغازه داران شهرها، تشکیل می شد و با سماجت و لجاجت تمام، پایبند به قوانین باستانی و امتیازات ویژه ارضی خود بودند. امّا چنانچه در انگلستان، قانون اساسی تمایل داشت به نوعی مرکزیت برسد و در سایه تاج و تخت شاهی ثبات پیدا کند، در سرزمین ایتالیا، کوچکترین توجهّی به آگاهی ملّی و میهن پرستی وجود نداشت... از طرفی، اشرافیان ایتالیایی به شدّت دسته بندی شده و مانند طایفه های اسکاتلندی کمبِل ها(۵۵) و مک گرگورها(۵۶)، خصومت و دشمنی شدیدی در میانشان حاکم بود. به همین دلیل، هر طایفه و هر خاندان بزرگ، قانونِ مخصوص خود را به اجرا می گذاشت و طرفداران مخصوصی داشت، و قانون اساسی ملّی را پایمال می کرد... هر طایفه ای بنا به رسم و آیین اجدادی خود عمل می کرد، و پیوسته به طایفه های رقیب حمله ور شده و اموال و دارایی و اراضی آنان را به غارت و تاراج می برد.
با این وجود، در پس این اوضاع و در میان این اغتشاشات، درگیری عقیدتی بسیار محسوس و آشنایی نیز وجود داشت که برای مردم قرن بیستم، و بویژه پس از جنگهای جهانی اوّل و دوم، ناشناخته نیست: منظورم درگیری موجود میان دولتی قانونی و دولتی اختیاری به وسیله گروهی از نظامیان است. ظاهراً بی شباهت به درگیری و تضاّدی نبود که میان دو حزب سیاسی وجود دارد. و این دسته بندی میان گروه «گِلف ها»(۵۷) و «گیبلین ها»(۵۸) به شدّت، از مدتّها پیش وجود داشت...
چنانچه بخواهیم به صورت مختصر و کلّی درباره این دو حزب سخن بگوییم، باید گفت که گیبلینها از حزب اشرافیون تشکیل شده بود. آنها از قدرت امپراتور طرفداری می کردند و برای دریافت کمک و حمایتهای لازم، به سوی او می چرخیدند. آنها به شدّت با قدرت روزافزون و منطقه ای پاپ مخالفت می ورزیدند، امّا گلفها، نوعی حزب دموکرات بودند. البته نه به معنای امروزی! به این معنا که طرفدار برابری اجتماعی و طبقاتی نبودند، بلکه دولتی بر طبق قانون اساسی می خواستند و طرفدار حکومتی مشروطه بودند. به صورت کلّی، آنها از قماش ایتالیایی های بومی تنگدستی بودند که خون اشرافی نداشتند. در بین اعضای این حزب، نجبایی کم اهمیت در کنار تاجران و طبقه متوّسط جامعه که کم کم به قدرت و اهمیت می رسیدند حضور داشتند. شعار آنها: «آزادی مدنی» بود. آنها قصد داشتند از ظلم و استبداد امپراتور رهایی یابند و از این رو، برای مبارزه با قدرت و نفوذ اعضای اشرافی و نجبای مقتدر، به پاپ روی آورده و از او درخواست حمایت و یاری می کردند.
البته خواننده عزیز نباید این توضیحات فشرده و مختصر را به عنوان توضیحاتی دقیق و روشن و دائمی در نظر بگیرد. گاه پیش می آمد که خصومت و دشمنی موجود میان دو شهر از طرفداران گِلف، باعث می شد تا شهر ضعیفتر، هر چند به حزب گلف تعلّق داشت، با شهری که  به حزب گیبلینها تعّلق داشت، طرح دوستی و اتحاد بریزد و بر علیه شهر قویتر به مبارزه بپردازند. (گاه نیز برعکس این وضعیت پیش می آمد) گاه نیز اتفّاق می افتاد شهری که بین دو حزب موجود تقسیم بندی شده بود، در انواع جنگهای داخلی کوچه به کوچه شرکت می کرد و در نهایت، حزب بازنده را از دروازه های شهر بیرون می کرد... حزب بازنده، بدون اتلاف وقت، برای انتقامجویی، با گروههای مخالف، که در شهرهای اطراف حضور داشتند متحّد می شد، با این امید که با هم پیمانهای خود، قادر به حمله کردن به شهر شده و به نوبه خویش، شهر را تسخیر کند و فاتحان مغرور را به تبعید بفرستد... از این رو، در هر شهر، هر «حزب»، حکومتی در داخل حکومت شهری برپا می ساخت و ایالت خود را در ایالت بزرگتر مستقر می ساخت به طوری که از قانون اساسی موجود، تمایز کامل پیدا می کرد! هر حزب، کارهای جمهوری را با افسران و کارگزاران مخصوص خود، به انجام می رساند و این درست مانند وضعیتی بود که در حزب کمونیست یا فاشیست در ایالتهای مختلف اروپا، اتفّاق افتاد و ما شاهد وقوع آن بودیم.(۵۹) در پس این دشمنی ها و کینه توزیها و درگیریهای عقیدتی، ارضی، منطقه ای، حزبی، سیاسی، مذهبی، و بالاخره اجتماعی، و خانوادگی، ابرقدرتهای اروپایی نیز حضور داشتند و اغلب به راحتی قادر بودند که از میان آب گل آلود ایتالیا، ماهیهای درشتی صید کنند... ایالات امپراتوری ژرمَن (آلمانها)، طبعاً تمایل داشتند که از ادعاهای امپراتور و در نتیجه حزب گیبلینها حمایت و طرفداری کنند. پاپ هم از کشور فرانسه درخواست کمک کرده بود تا به طرفداری از حزب گلفها و به مبارزه با نیروهای طرفدار امپراتور بپردازند. این پدیده برای ما تقریباً آشنا است زیرا ما را به یاد جنگهای داخلی اسپانیا می اندازد... بنابراین، چنانچه ما تصویری کلی از وضعیت ایالات بالکان فعلی را در نظر آوریم، و اسپانیای دهه سی را به همراه چاشنی نامحسوسی از انگلستان قرون وسطایی (پس از فتح بزرگ) و کمی هم مشکلات سرزمین اسکاتلند (پیش از وحدت و یکپارچگی ملّی شان(۶۰)) را در نظر بگیریم، شاید بتوانیم از وضعیت بغرنج و پیچیده سیاسی ایتالیای قرون وسطایی سردرآوریم... با این وجود، لازم است این نکته را نیز در خاطر داشته باشیم که تمام این ناآرامیها و اغتشاشهای سیاسی، در کنار شکوفایی عظیم و بی نظیری در فرهنگ و ثروت اندوخته های مردم این سرزمین، همراه بود. عصر ظلمت، دیگر به پایان خود نزدیک گشته بود. آغاز رنسانس، در شرف وقوع بود... تجارت بسیار پررونق و پررقابت بود، و اصناف مقتدری که از صنعتگران و مغازه داران و کاسبان شهر تشکیل شده بود، به سرعت به قدرتی مهّم دست می یافت. آموزش و فراگیری کتب قدیمی کلاسیک از نو کشف می شد، و جامعه ای متمدّن و فرهیخته با شور و ذوقی بی حدّ، از کلیه هنرها و موسیقی، استقبال می کرد. از سوی دیگر، مدرسان و دانشمندان عالِم و متفکران اندیشمند (اعم از طبقه روحانیت و یا غیرروحانی) برای تشویق و ترغیب مردم جهت کسب علم و دانش، و مطالعه رشته های فلسفی و علمی، دانشگاهها و مدارس عالی گوناگونی تاسیس کرده بودند. ما باید به خاطر داشته باشیم که علی رغم این همه تفرقه و جدایی و ناهمگونی، هیچ گونه تقسیم بندی مشخّص و واضحی در کلیسای غرب وجود نداشت. اعتقادات مذهبی عجیب و کفرگویی های بزرگ و «دوگانه ای» که از مشرق زمین به اروپا آورده شده بود، و در قرن گذشته، به شدّتِ شگفت آوری در نقاط جنوبی اروپا، بویژه در ایالت لانگ دُک(۶۱) گسترش یافته بود، مخفیانه شکل می گرفت. از آنجا که دادگاه تفتیش عقاید و آزارها و شکنجه هایی که بر گناهکاران به این گونه عقاید وارد آورده می شد، طرفداران این مذاهب ممنوعه را تاحدودی محتاط می ساخت. از طرفی اعضای کوشای فرقه های فرانسیسکن ها(۶۲) و دُمینیکن ها(۶۳) با تبلیغ آیینِ مسیحیت متداول سعی داشتند دیگر اعتقادات را از میان بردارند. فرقه والدِن سین ها(۶۴) که در شمال حضور داشتند، و بعدها به عنوان اجداد واقعی پیروان فرقه پروتستان شهرت پیدا کردند، در آن دوران بیشتر نوعی جنبش برای اصلاح وضعیت کلیسا بودند تا فرقه ای بزرگ که در نظر داشت خود را از کلیسای مرکزی جدا سازد. از طرفی، دعواهای مذهبی الزاماً سیاسی نبودند. در ایتالیا، بسیاری از اشرافیون گیبلین، متهّم به کفرگویی شده و حتّی آنان را به عنوان لامذهبانی خداناشناس می شناختند. با این حال، و به طور کلّی، طرفداران پاپ، و از سوی دیگر طرفداران امپراتور، همه به یک اندازه به یک دُکترین اعتقاد داشتند و مراسم عشاءربانی را نیز از یک محراب دریافت می کردند... با این حال، کسانی که مانند دانته، از نوعی لرزش و مخالفتهای پنهانی اطّلاع داشتند، و انتظار آشوب و درگیریهای بیشتری را می کشیدند، بسیار نگران و مضطرب بودند. آن هم به خاطر خطری که ممکن بود کلیسای غرب را تهدید کند: در واقع، از یک سو می ترسیدند که اصلاحات جدیدی در داخل قوانین کلیسایی صورت بگیرد، و از سوی دیگر، ایالات غیرمذهبی و عام از زیرنفوذ روحانیت بیرون آمده، و وحدت و یکپارچگی آن، تحت نظارت قدرت مرکزی قرار گیرد.
در اواسط قرن سیزدهم میلادی، امکانی مناسب برای وحدتی نه اروپایی، امّا دست کم برای وحدتی ایتالیایی پیش آمد. این وضعیت، در هنگام حکومت امپراتوری عجیب از سلسله سلطنتی هوهِن اِشتافِن(۶۵): یعنی فردریک دوم(۶۶)، شاه سیسیل(۶۷) رخ داد. مردی که هم دوره ای هایش او را به عنوان یکی از «عجائب دنیا» می خواندند! او خصوصیات اخلاقی عجیب و منحصربفردی داشت و از هوشی سرشار برخوردار بود. هدف فردریک این بود که سرزمین سیسیل و ایتالیا را به قلمرویی متحّد و یکپارچه درآورد که در داخل امپراتوریش، جایی ویژه پیدا می کرد. امّا اهداف و نیات پاپ که با هواخواهی شدید تعدادی از شهرها در ایالت لُمباردی همراه بود، برای نابودی این هدف بزرگ، تقّلا می کرد. در آخر، این پاپ بود که در این مبارزه پیروز گشت. فردریک به وسیله نظام مستقری که حکومت پاپ، آن را در آنجا قرار داده بود، شکست خورد. پس از مغلوب شدن فردریک، آخرین امید برای استقرار نوعی امپراتوری روم در مرکز اروپا و یا سرزمینی از ایتالیایی یکپارچه، برای چند قرن متوقّف ماند.
لازم به گفتن است که این نتیجه گیری یک مورخ معاصر است.






















نظرات کاربران درباره کتاب کمدی الهی

آخر این شد طرح جلد؟!
در 2 سال پیش توسط new...man
کاش به جای این مقدمه های طولانی چند صفحه از خود کتاب میذاشتین
در 1 سال پیش توسط riz...zoo
عالیه. تفسیرهای مترجم واقعا کمک میکنن. چیزی که مهمه اینه که تعصب رو کنار بذاریم تا بتونیم از دید دانته (یک مسیحی متعصب ایتالیایی در دوران قدرت کلیسا) به دنیا نگاه کنیم. جایگاه ابن سینا هم خیلی برام جالب بود. با توجه به اینکه ویرژیل، شاعر باستانی الهام دهنده دانته هم در همون جایگاه حضور داره، میشه فهمید ابن سینا چقدر برای همه دنیا باارزش و محترم بوده.
در 2 سال پیش توسط آزاده قلی پور
قیمت برای یک نسخه پی‌دی‌اف فوق‌العاده بالاست
در 4 ماه پیش توسط
کلی نمونه رو دانلود کردم که بخونم اما همش مقدمه بود الان چطور باید درمورد متن و ترجمه اش قضاوت کنم؟
در 11 ماه پیش توسط مریم احمدی
کتابی که با ترجمه و نثر نوین ما همخوانی نداره و کمی پیچیده میشه .ولی اگه با کمی صبر مطالعه بشه کتابی پر معنی وعمیق حساب میشه و همین طور یکی از کلاسیک ترین متون بشری محسوب میشه
در 4 ماه پیش توسط stager .
ترجمه این کتاب فقط شجاع الدین شفا
در 11 ماه پیش توسط امین عظیمی
ترجمه ی خانوم دامغانی رو بخونین اقای شفا ایشون نویسنده ی کتاب شیطانی هست!!!!!
در 2 سال پیش توسط fat...yas
کتاب دوزخ دن براون رو هم بخونید به این کتاب اشاره میکنه همونطوری که راز داوینچی به کارهای داوینچی اشاره میکنه
در 10 ماه پیش توسط arm...383
من فایل صوتی کتاب کمدی الهی: دوزخ ترجمه استاد دکتر شجاع الدین شفا را گوش دادم و واقعا شگفت زده شدم و برای شناخت بیشتر شما از این کتاب اگر با تعصب نگاه نکنم تقریبا از هر لحاظ کتاب عظیم تر و ارزشمند تر از شاهنامه عظیم و ارزشمند ما است و این عظمت حتی از متن ترجمه شده کتاب نیز مشهود است البته ترجمه پیش از انقلاب این کتاب نسبت به نمونه اصلی کتاب به زبان ایتالیایی سانسور هایی را دارد
در 1 سال پیش توسط meh...imf