فیدیبو نماینده قانونی نشر تیر و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب بهشت گمشده

کتاب بهشت گمشده
جلد دوم

نسخه الکترونیک کتاب بهشت گمشده به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۲۵,۸۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب بهشت گمشده

منظومه «بهشت گمشده» سروده شاعر والامقام انگلیسی: جان میلتون (دسامبر ۱۶۰۸ ـ نوامبر ۱۶۷۴) که یکی از گرانبهاترین آثار ادبی مغرب زمین، و از مواریث نفیس فرهنگی است، بیش از سیصد سال است که مورد مطالعه و تفسیر و تأویل مستمّر ادبا و دانشمندان طراز اوّل مسیحی می‌باشد؛ هر سال، شروح و تفسیرات جدیدی از آن، به مقتضای استنباط شارحان متأخر، منتشر می‌شود. این نخستین ترجمه این کتاب مشهور و مهّم است که پس از «کمدی الهی» دانته آلیگیری، از اهمیت بسزایی برخوردار است.

ادامه...
  • ناشر نشر تیر
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 6.68 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۵۷ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب بهشت گمشده

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



Paradise Lost
John Milton 1667
Penguin Popular Classics 1996
Le Paradis Perdu
Traduction de Rene de Chateaubriand

با تقدیم احترام و با خضوع کامل، این ترجمه را:
به پدر عزیزم دکتر احمد مهدوی دامغانی
همسر دلبندم بیژن محمّدی
و
سه فرزندان نازنینم فرید، نسیم و مهدی
تقدیم می دارم.

مترجم











دفتر نخست

در دفتر نخست، به طور خلاصه با موضوع اصلی این منظومه، که همانا مربوط به نافرمانی بشر نسبت به خداوند و ارتکاب گناه از سوی اوست، آشنا می شویم. گناهی که در نهایت، منجر به این می گردد که بشر از بهشت، مکانی که می بایست جایگاه اصلی او به شمار رود، بیرون رانده شود... سپس در همین بخش، از نخستین دلیلِ سقوط بشر و از شیطان که خود را به صورت ماری مجسّم ساخته بود، سخن خواهیم گفت. موجودی که علیه خداوند متعال، سر به شورش نهاد و با عصیان خود، لشکریان بی شماری را از جنس خویش، به خود مجذوب ساخت.
همان که به فرمان الهی، به همراه تمام یارانش، از فراز ملکوت آسمان به درون گودالی ژرف سقوط کرد. پس از آن که این بخش از کتاب، با این قسمت آغاز می شود و به اجمال از آن می گذرد، داستان منظومه ناگهان درست از میانه ماجرای اصلی آغاز می گردد: بدینسان خواننده قادر خواهد بود شیطان و فرشتگان سقوط کرده اش را که اینک در دوزخ به سر می برند، مشاهده کند.
در این قسمت، دوزخ به عنوان مکانی که در مرکز زمین واقع باشد، معرّفی نمی شود (زیرا می توان چنین پنداشت که هنوز آسمان و زمینی شکل نگرفته و آفریده نشده اند، و یقینا هنوز ماهیتی «نفرین شده» ندارند.) بلکه در واقع، در مکانی که به نوعی، ظلمت خارجی است حضور دارند، که می توان آنجا را «عدم یا نیستی» یا کی اُس (عالم هرج و مرج و آشفتگی) نام نهاد...
آنجا، شیطان با تمام فرشتگان سقوط کرده اش، بر روی سطح دریاچه ای سوزان فرو افتاده اند، و در حالی که صاعقه ای بر آنان فرود آمده و از هوش رفته اند. پس از سپری شدن مدّت زمانی نامعلوم، شیطان به خود می آید و گویی از حالتی رویایی، به عالم واقعیت باز می گردد و از حالت گم گشتگی و ابهام خارج می گردد. او، نام کسی را بیان می کند که پس از او، از بیشترین قدرت و نفوذ و اهمیت برخوردار است، و به عنوان فرمانده اجرایی او به شمار می رود. او نیز در کنارش فرو افتاده است...
آنها درباره سقوط خفّت بارشان به گفت وگو می پردازند. سپس شیطان تمام سپاهیانش را فرا می خواند، زیرا هنوز آنها نیز مانند شیطان و معاونش، در همان حالت ابهام و شگفتی و گم گشتگی به سر می برند. آنان نیز بر می خیزند: تعداد آنها بر اساس شیوه آرایش جنگی شان است، و رهبران اصلی هر گردان، به نام بت هایی ملعون که بعدها، در منطقه کنعان و سرزمین های مجاور معروف خواهند شد، خوانده می شوند.
شیطان با آنها به گفت وگو می پردازد، و خطابه ای ایراد می کند و آنان را آرام، و امیدوارشان می سازد که روزی دوباره به آسمان ها عروج خواهند کرد؛ سرانجام از دنیایی تازه و نوع تازه ای از موجودات که باید روزی شکل بگیرند (بر اساس پیشگویی بسیار باستانی و عجیبی که همواره از دیرباز در آسمان عرش الهی، وجود داشته است...) با آنها سخن می گوید.
و این که فرشتگان، از مدّت ها پیش از آفرینشِ عینی و آشکار، وجود داشته اند، این به عنوان و نظرِ بسیاری از مشایخِ بزرگِ دوران باستانی نیز به شمار می رفته است... برای بحث درباره معنای این پیشگویی عجیب، و تشخیص این که در نتیجه چه کاری می توان انجام داد، موجب می شود تا شیطان از شکل گیری شورایی بزرگ داد سخن دهد. همه زیردستانش با آن پیشنهاد موافقت می کنند و به تشکیل دادن آن همّت می گمارند. ناگهان پاندِمونیوم، که نام کاخ بسیار باشکوه و مجلل شیطان است، از داخل آن گودال ژرف سر بیرون می آورَد، و همه آن ابلیسان دوزخی، در آن نخستین شورا، حضور به هم می رسانند...
***
بند ۴ - ۱
۱ ای الهه آسمانی!(۱) از نخستین نافرمانی بشر(۲) و چشیدن از میوه آن درخت ممنوعه(۳) که طعم مرگبار آن، مرگ را در جهان به ارمغان آورد، و با از دست دادن باغ
بند ۱۴ - ۴
عدن(۴) موجب همه مصائب ما گشت، تا سرانجام انسانی والاتر(۵)، دوباره ما را در آنجا مستقر سازد و آن اقامتگاه سعادتبخش را از نو برای ما آماده سازد و تسخیر فرماید، ۵ نغمه ای بسرای! بر فراز ستیغ پنهانی حُریب(۶) و سینا(۷)، تو آن شبانی را الهام بخشیدی که نخستین بار به نژاد برگزیده آموخت چگونه در آغاز، آسمان و زمین از هرج و مرج و آشفتگی(۸) بیرون جستند... و یا چنانچه تپّه صهیون(۹) و جویبار سیلوحا(۱۰)، که در نزدیک معبدِ الهی(۱۱) به سرعت جاری بود، بیشتر خوشایند تو است، یاری تو را، برای سرود حماسی(۱۲) و ماجراجویانه ام، که با پروازی نه چندان ملایم، خواستار اوج گرفتن بر
بند ۳۱ - ۱۵
۱۰ فراز قلّه کوه های آئونی(۱۳)، و در جستجوی چیزهایی است که هنوز نه به نثر و نه به نظم(۱۴)، سعی در نگارش آنها نشده است، در آنجا به استمداد می طلبم!
و تو، ای روحی(۱۵) که قلبی راست و پاک را به همه پرستشگه ها ترجیح می دهی! مرا تعلیم ده، زیرا تو بر هر چیز دانایی! توئی کز همان نخستین لحظه، حضور داشتی: با بال های قدرتمند و گشوده ات همچون کبوتری، فضای(۱۶) وسیع و بیکران را به تسلط خود ۱۵ در آوردی، و بارور و حاصلخیزش ساختی...(۱۷) هر آن چه را در وجودم تاریک و تیره است، روشنی بخش! و هر آن چه را فرو افتاده است، برافراشته نگاه دار تا از بلندای این خطابه مستدل، اجازه یابم به توضیح تقدیر ابدی همّت گمارم، و شرایع الهی را برای انسان ها، به حقّ ثابت کنم...!
نخست تو سخن گوی! زیرا نه آسمان، نه گستره ژرف دوزخ، هیچ چیز را از برابر ۲۰ دیدگانت پوشیده نمی دارند! بگو چه چیزی موجب شد که نیاکان گرامی ما(۱۸) را، همچنان که بس مورد لطف و رحمت الهی قرار داشتند و بر سراسر عالم فرمانروا بودند، از آن وطن که سراسر خوشبختی بود بیرون راند، وز آفریننده خود جدا مانند؟(۱۹) آیا تنها
بند ۴۵ - ۳۲
بدان سبب که به اراده او در رعایت ممنوعیت آن میوه سر ننهادند، وز فرمان او سرپیچی کردند؟... چه کسی آنان را به این شورش شرم آور وسوسه کرد؟ مار دوزخی...!(۲۰) همو ۲۵ بود که شرارت، که با حسادت و انتقامجویی اش جان می گرفت، مادرِ نوع بشر را فریفت(۲۱): غروری که وی را به همراه خیل ابلیسان نافرمانِ عصیانگرش، از فراز آسمان به پایین افکنده بود!(۲۲) فرشتگانی که با کمک آنها خواسته بود با شکوهمندی افتخارآمیزی، بر سایر همنوعان خود برتری جوید، و با خیالی خام می پنداشت چنانچه خالق عالم به مخالفت با او برخیزد، می تواند با وی برابری کند! سرمست ازین اندیشه ۳۰ جاه طلبانه علیه عرش و سلطنت الهی، جنگی کفرآمیز، و نبردی بیباکانه و متکبّرانه در جهت تلاشی بیهوده، در آسمان برپای ساخت...(۲۳)
قدرت حاکم، او را که شعله ور بود، با سری واژگون، از فراز آسمان اثیری، همچون
بند ۷۵ - ۴۶
پاک باخته ای نفرت انگیز و شعله ور و گدازان، به پایین افکند تا در گودال بی انتهای نابودی فرو افتد، و در آنجا با زنجیرهای الماسین(۲۴)، در آتشی کیفردهنده محبوس باقی بماند: ۳۵ همو که جرئت یافته بود خداوند قادر را به مبارزه طلبد! نُه نوبت فضایی که روز و شب را برای مردان فانی محاسبه می کند، او با گروه وحشتناکش، و هر چند جاوید، لیک مغلوب بر جای مانده، با گم گشتگی در آن گودالِ آتشین به گردیدن پرداختند. امّا ازین کیفر، آن چه بیشتر او را خشمگین می ساخت و همزمان به شدّت او را می آزرد، اندیشه سعادتی از دست رفته بود که دردی جانگداز تا ابد بر جای باقی می گذارد...
۴۰ او نگاهی شوم، که دردی قیاس ناپذیر و بُهتی شدید را با غروری بی حدّ و نفرتی تزلزل ناپذیر در هم می آمیخت، به اطراف خود می گرداند. تا آنجا که نگاهِ فرشتگان، به نفوذ در آن قادرست، تا فراسوی آن مکانِ اندوهبار، متروک، ویران و خالی را می بیند(۲۵): آن دژ وحشتناکی را کز هر سو دایره وار گسترده است، و چون کوره ای عظیم، پیوسته از آن، آتش سوزان شعله ورست. لیک در آن شعله ها، هیچ نشانی از نور نیست! بلکه ظلمتی ۴۵ که تنها در آن مناظری از بدبختی آشکار می گردد؛ مناطقی از رنج و ظلمتِ شکنجه آوری که صلح و آرامش را هرگز در آن یارای سکونت نیست، و در آنجا هرگز امید، که هماره یابنده راهی برای نفوذ به همگان است، جایی ندارد... امّا آنجا، شکنجه هایی بی پایان و توفانی آتشین است، که دود آن از گوگردی که هماره به گونه ای پایان ناپذیر می سوزد، بی آن که فروکش کند، تامین می گردد.
۵۰ چنین بود مکانی که عدالتِ ابدی برای آن عاصیان در نظر گرفته بود؛ در آنجا، زندانشان را در ظلمتی محض معین فرمود؛ آنجا را به اندازه سه نوبت بیش از فاصله ای که مرکز عالم هستی از دورترین قطب فاصله دارد، از خدا و نور آسمان دور نگاه داشت. آه! شگفتا که آن جا، با جایی کز آن فرو افتاده بودند، چه کم شباهت داشت!
بند ۹۵ - ۷۶
فرشته مقرب(۲۶) به زودی توانست همرهان خود را که در میان امواج طغیان گر ۵۵ توفانی آتشین گرفتار بودند، تشخیص دهد. یکی از آنان، کنار او، در میان شعله های آتش می سوخت؛ همو که بلافاصله پس ازو، بیش از سایرین قدرتمند بود، و پیرو او در آن جنایت به شمار می رفت: مدّت ها بعد، آن هنگام که در سرزمین فلسطین شناخته شد، به بِعلزبوت(۲۷) شهرت یافت.
دشمن بزرگ(۲۸)، (کز این بابت، نام شیطان(۲۹) را در آسمان بر او نهاده بودند)، سکوت ۶۰ وحشتناک را با سخنانی مغرورانه در هم شکست، و چنین آغاز سخن کرد: «چنانچه تو همو باشی... آه، امّا...! به راستی از آن کس که با درخشش خیره کننده خود در قلمرو سعادتبخشِ نور، در شکوه و زیبایی، از هزاران ارواح درخشان و نورانی نیز پیشی می گرفت، تا چه حدّ تفاوت یافته ای!... چنانچه به راستی همان هستی که در گذشته با همدستی متقابل، با اندیشه و نظراتی واحد، امیدی مشابه، و خطری یکسان در ۶۵ تحقّقِ کاری باشکوه، تو را با من متحّد می ساخت، و اینک بدبختی واحدی، ما را در سقوطی یکسان در کنار هم قرار داده است، حال بنگر کز کدام بلندا، به داخل کدامین گودال، فرو افتاده ایم...! بس که «او»(۳۰) با تندر خویش(۳۱)، قدرتمندتر از ما خود را نمایان ساخت! امّا به راستی، چه کس تاکنون از تاثیر این سلاح های هولناک آگه بود...؟ علی رغم این تُندرها، علی رغم همه آن چه را هنوز آن فاتح قادرست در اوج خشم خود بر
بند ۱۲۳ - ۹۶
۷۰ وجودم سرازیر سازد، از هیچ چیز پشیمان نیستم و توبه نمی کنم! هیچ تغییری در خود پدید نمی آورم! هر چند در درخشش ظاهرم تغییر یافته ام، لیک هیچ چیز قادر نخواهد بود این ذهن مصمم و تغییرناپذیر، این تحقیر عمیقی را که زاییده آگاهی از شایستگی و لیاقتی اهانت دیده است، و آن اندیشه و ذهنیتی را که بر آنم داشت علیه آن توانمندترین قد علم کنم، و نیروی بی شمار ارواحی مسلح را که جرئت یافتند تسلط و ۷۵ حاکمیتش را به مبارزه طلبند و آن را تحقیر کنند، در این مبارزه خشمگین دوباره به کار گیرم، تغییر نخواهد بخشید! آنها مرا به او ارجح شمارند، و در برابر قدرت برتر او، قدرتی مخالفت آمیز ابراز کردند؛ و در نبردی با فرجامی نامعلوم، در میان گستره دشت های آسمان، عرش فرمانروایی اش را به لرزه افکندند.
چه باک است تحمّل شکست در میدان کارزار؟... هنوز هیچ چیز بر باد نرفته است!
۸۰ اراده ای فناناپذیر، مداومت در ستاندن انتقام، نفرتی جاودانه، شجاعتی که هرگز سرِ تسلیم فرود نخواهد آورد، و هرگز دست بسته تسلیم نخواهد شد، چه معنایی جز عدم تسلیم در بر دارد؟ هرگز نه خشم و نه قدرت او، این افتخار را از من نخواهد ربود! هرگز سَرِ تعظیم فرود نخواهم آورد! هرگز با زانویی التماس آمیز، طلب عفو نخواهم کرد! هرگز قدرتش را، با وحشتی کاین بازوان پدید آوردند، و به تازگی بنیاد فرمانروایی اش ۸۵ را به لرزه افکندند، خدایی نخواهم شمرد...! زیرا چنین کاری به راستی دون شان ما، و سرافکندگی شرم آور و حقارتی نفرت آور را به همره دارد، کز سقوط ما نیز ماهیتی پست تر خواهد داشت! حال که سرنوشت اراده فرموده است قدرت خدایان و این جوهر آسمانی باقی بر جای بماند، پس بر اساس تجربه به دست آمده ازین واقعه بزرگ، با بازوان مسلح و تضعیف ناگشته ما، و نیز احتیاط و دوراندیشی بیشتری هم که به دست ۹۰ آورده ایم، می توانیم با امید بیشتری برای دستیابی به موفقیت، همّت کنیم و با عزمی جزم، و با زور یا فریب، جنگی ابدی و بی پایان، با ماهیتی آشتی ناپذیر را با دشمن بزرگمان به ره اندازیم! همو که فعلاً، فاتح پیروزمند، و در شادمانی بی حدّ خود، به تنهایی
بند ۱۲۹ - ۱۲۴
فرمانروای واحد و یگانه ای است که آسمان را مستبدانه در اختیار خود دارد...»
چنین سخن گفت آن فرشته مرتّدِ مطرود، در اوج درد و رنج. با آوایی بلند لاف می زد، ۹۵ حال آن کز نومیدی عمیقی در عذاب بود. به زودی، دستیارِ مغرور و جسور او، به سخن آمد و گفت: «شهریارا! ای آن که فرمانده اورنگیان(۳۲) بی شماری! توئی که با رهبری ات، سرافیونی(۳۳) را که در ارتشت به صف آمده بودند، به میدان کارزار هدایت
بند ۱۵۵ - ۱۳۰
فرمودی و فرماندهی شان را بر عهده گرفتی، و بی هیچ ترس و واهمه، با اعمالی وحشتناک، به مقابله با فرمانروای ابدی آسمان ها برخاستی، و قدرت متعالش را که ۱۰۰ شاید با زور، یا بنا به تصادف یا تقدیر ازلی در اختیار دارد، به زحمت افکندی! بخوبی نظاره گر اوضاعم، و بر آن واقعه شوم و سرنوشت ساز، که با تغییری غم انگیز و شکستی شرم آور، آسمان را از ما در ربود، لعنت می فرستم...(۳۴)! همه آن ارتش قدرتمند، تا آنجا که برای خدایان و آنانی کز جوهر آسمانی بهره مندند می توانند به فنا رفته، و در مغاک انهدام و نابودی وحشتناکی فرو افتاده است! زیرا اندیشه و روحمان همچنان ۱۰۵ فناناپذیر باقی مانده است، و قدرت و نیرویمان نیز به زودی باز می گردد، هر چند همه افتخار ما از میان رفته، و اینجا وضعیت سعادتبخشمان، به نکبت و فلاکتی بی پایان مبدّل شده است... امّا چه باک؟ چنانچه فاتح ما ـ با تلخی ناگزیرم که او را «قادر مطلق» بخوانم، زیرا به راستی به قدرتی مانند قدرت او نیاز بود تا بتواند نیرویی همچون نیروی توانمند ما را تحت تسلط خود درآورَد! ـ امّا ذهن و نیرویمان را دست ناخورده و کامل ۱۱۰ باقی نهاده باشد، تا دردها و آلام خود را توانمندانه تحمّل کنیم، و بتوانیم در برابر خشم انتقامجویانه اش بسنده باشیم(۳۵)، و یا بر اساس حقّ جنگی و به عنوان بردگان او، خدمتی بیشتر برای او در اینجا و بر اساس نیازهایش، در قلب دوزخ انجام دهیم، و در میان آتش به کار پردازیم(۳۶)، یا حامل پیام هایش به داخل گودال سیاه باشیم، آن هنگام، چه فایده ای برایمان خواهد داشت که نیروی خود را تنزّل نایافته بدانیم، یا از هستی ابدی به ۱۱۵ خوبی مطّلع باشیم، تا مجازاتی ابدی(۳۷) را تحمّل نماییم؟...»
بند ۱۷۰ - ۱۵۶
دشمن بزرگ، به سرعت با این جملات، پاسخ داد: «ای کروبی(۳۸) فروافتاده از آسمان!(۳۹) ضعیف بودن، فلاکت بار است، حال می خواهد در حین عمل باشیم یا رنج کشیم! امّا ازین بابت، آسوده خاطر باش: زین پس، هرگز انجام کار خیر، در حیطه وظایف ما نیست! هماره کار بد کردن، تنها لذّت حقیقی ما خواهد بود، زیرا نقطه مخالفِ اراده والای آن کس ۱۲۰ است که در برابرش، به مقاومت می پردازیم. بنابراین چنانچه اراده او سعی دارد از بدی ما، خیری به دست آوَرَد، لازم است برای نابودی این هدف همّت گماریم، و باز در کارهای خیر، شیوه هایی برای ایجاد بدی بیابیم! گونه ای که اغلب موجب ناراحتی و خشم دشمن گردیم، و چنانچه اشتباه نکنم، ژرف ترین نقشه های «او» را از هدف اصلی شان بازداریم.
۱۲۵ امّا بنگر! فاتح خشمگین، وزرای خود را(۴۰) از تعقیب و انتقام جویی از ما باز داشته،
بند ۱۹۷ - ۱۷۱
و آنان را دوباره به دروازه های آسمان فرا خوانده است. تگرگی گوگردین، که در توفان اخیر بر سر و رویمان فرو باریده شد، آن موج سوزانی(۴۱) را که ما را در حین سقوط از پرتگاه آسمان در خود پذیرا شد، از بین برده است. شاید تندر، با بال های سرخ و آذرخش گونه، و خشم شدید خویش، پیکان های خود را به پایان رسانیده، و اینک در میان ۱۳۰ این گودال بی مرز و بی پایان، از غرّیدن دست برکشیده باشد. چه بهتر که موقعیت ممتازی را که تحقیر یا خشم ارضاءشده دشمنمان برایمان فراهم آورده است، از کف ندهیم! آیا این دشت خشک و متروک و وحشی، این اقامتگه ویرانی و پریشانی را می نگری که به جز درخشش رنگ پریده و ترسناک این شعله های آبی(۴۲)، خالی از نور است؟ بیا! باید بکوشیم از چنگالِ تکاپوی این امواج آتشین بیرون آییم؛ آن گاه چنانچه ۱۳۵ آرامشی در این مکان جای داشته باشد، کمی در اینجا بیاساییم...
با گردآوردن سپاهیان دردمندمان، به بررسی اوضاع نشینیم، و این که چگونه زین پس، به دشمنمان آسیب و خسارت وارد آوریم؛ چگونه آن چه را که باخته ایم، باز به دست آوریم، وز این وضعیت نفرت بار و فاجعه آمیز بدر آییم؛ و بنگریم چه کمکی ممکن است از امیدواری به دست آوریم، و یا در غیر این صورت، چه تصمیمی با نومیدی ۱۴۰ اتخاذ کنیم...» چنین سخن می گفت شیطان، با سری بیرون از امواج، و چشمانی به شدّت درخشان، به همرهی که بیش از همه بدو نزدیک بود. سایر قسمت های بدنش، بلند و عریض در داخل دریاچه(۴۳) گسترده شده، و در فضایی با مساحتی وسیع(۴۴) شناور بود.
از نظر بزرگی جثّه، به درشتی و عظمت همانی بود که در افسانه ها، به دلیل قامت
بند ۲۰۵ - ۱۹۸
هیولایی اش، وی را تایتانینِ(۴۵) غول پیکر (زیرا که زاده زمین بود) می نامیدند؛ همان که با ۱۴۵ ژوپیتر رزمید؛ بریاره(۴۶) یا تایفُن(۴۷) که غار اقامتگهش، کنار طرسوس(۴۸) باستانی واقع بود. به همان نسبت، شیطان، با آن جانور عظیم دریایی: لِویاتان(۴۹) در اندازه، برابر و یکسان بود؛ همان که خدا، از بین همه مخلوقاتش، بزرگ تر از همه آفرید، و هماره عادت دارد در پهنه اقیانوس بیکران شنا کند: اغلب آن جانور بر روی امواجِ ساحل نروژ(۵۰) وقت خود به غنودن می گذراند؛ بدین شکل، چنین نقل کرده اند دریانوردان: قایقرانی گمشده، ۱۵۰ سوار بر زورقی کوچک در هوای تاریک، به جای جزیره ای می پندارد: و لنگر را در
بند ۲۳۱ - ۲۰۶
پوست فلس دار او جای می دهد(۵۱)، و در هوای بادخیز در کنارش پهلو می گیرد، در حالی که شب، دریا را در کام خود فرو می بلعد، و فرا رسیدن سپیده دمِ موردنیاز را به تاخیر می فکند؛ بدانسان نیز فرمانده دشمن با اندام عظیم خود، در غل و زنجیر، در دریاچه سوزان افتاده بود؛ چنانچه اراده و اجازه متعالِ مدبرِ نظم بخشنده همه ۱۵۵ آسمان ها، او را در اهداف شوم و سیاهش آزاد نگذاشته بود تا بر اساس جنایات زیادش، لعنت ابدی را از آنِ خود سازد، حال آن که بدی دیگران را خواستار بود، و در جهت آن که در اوج خشم، شاهد باشد که جمله شرارت هایش هیچ کار مگر به جلوه دادن خیرِ بی پایان، و نیز رحمت و شفقت را برای آدمی کزو فریب خورده بود(۵۲) به انجام نرسانده بود و در نهایت، گمگشتگی و خشم و انتقام را به سوی خودِ او جلب کند، هرگز ۱۶۰ یارای برخاستن و یا بلند کردن سَرِ خود را نمی داشت!
ناگه فرشته، قامت بلند خود را بر فراز دریاچه بلند کرد: با هر دو دست خود، شعله ها را به عقب راند، و شراره های تیز و سوزناک، چونان امواجی به عقب رانده می شد، و در میان خود، دشتی وحشتناک پدید می آورد! سپس با بال هایی گشوده، به سمت بالا پرواز کرد، در حالی که در آن هوای تاریک که ناگه وزنی غیرمعمول را حسّ می نمود، تکیه کرد ۱۶۵ تا سرانجام بر زمین خشک و لم یزرع ـ چنانچه بتوان آن چه را پیوسته با آتشی شدید می سوزد زمین نامید، آن گونه که آن دریاچه با آتشی مایع می سوخت! ـ فرود آمد.
چنین ظاهر می گردند در شکل و ظاهر خود، آن هنگام که خشونتِ گردبادی زیرزمینی،
بند ۲۵۰ - ۲۳۲
تپّه ای را از پِلور(۵۳) می ستانَد، یا دامنه های از هم دریده آتشفشانِ خروشان اِتنا(۵۴) را از بُن می دَرَد و با خود حمل می کند، و اندرونه محترق و قابل اشتعالی را که در آنجا با نیروی ۱۷۰ معدنی و کمک بادها، به آتشی جان می بخشد و به آسمان پرتاب می شود، و زمینی سوخته و پوشیده از عفونت و دود بر جای می نهد: بدان شکل نیز زمینِ استراحتگهی که شیطان، پاشنه پای نفرین شده خویش را بر آن نهاد، آن گونه بود! نزدیک ترین همره او بعلزبوب به دنبالش رفت؛ هر دو خشنود و مفتخر، نه بر اساس لطف و عنایت آن قادر متعال، بلکه چونان خدایانی کز آب های دوزخی (۵۵) با قدرتِ بازیافته ۱۷۵ خویش گریخته بودند.
آن هنگام فرشته مقربِ سقوط کرده(۵۶) گفت: «این جاست آن منطقه، آن زمین، و آن هوا، و آن اقامتگاهی که می باید بجای آسمان، در آن بمانیم...؟ این تاریکی یکنواخت، در برابر آن نور آسمانی؟! باشد! حال که آن فرمانروای مطلق، نسبت به آن چه عادلانه است تصمیم می گیرد و نظر می دهد، هر جا دورتر از «او» برایم بهترست! کسی کز نظر منطق ۱۸۰ با همه برابرست، لیک با زور و قدرت، بر فراز همسانان خود حضور یافته است! بدرود، ای دشت های سعادت آوری که تا ابد، شادمانی و بهجت در شما ساکن است! و
بند ۲۶۴ - ۲۵۱
درود بر وحشت! درود بر عالم دوزخ! و تو ای دوزخ ژرف! مالک(۵۷) جدیدت را که اندیشه ای به ارمغان می آوَرَد که هرگز نه با زمان، نه با مکان دستخوش تغییر نخواهد شد، پذیرا باش! روح در سرای خود حاضر و ساکن است: می تواند از دوزخ، بهشتی برای خود ۱۸۵ بیافریند، وز بهشت، دوزخی! چه باک است در کجا حضور خواهم داشت، چنانچه هماره همان باشم که هستم، و همان که باید باشم باقی بمانم،(۵۸) هر چند کمتر از آن کسَم که قدرت تُندر، بزرگترش ساخت! دست کم در اینجا، آزاد خواهیم بود! قادر توانا این مکان را نیافریده است تا کسی بدان حسرت خورَد؛ هرگز نخواهد خواست ما را از اینجا برانَد! در اینجا می توانیم در کمال امنیت حکومت کنیم؛ و به نظرم حکومت، ۱۹۰ شایسته جاه طلبی است، هر چند در دوزخ باشد!(۵۹) چه بهتر در دوزخ حکومت کرد تا در بهشت کمر به خدمت بست!(۶۰) امّا آیا می توانیم دوستان وفادارمان، همدستانمان، و
بند ۲۸۷ - ۲۶۵
کسانی را که شریک بدبختی و فلاکت ما هستند، و با ناباوری در دریاچه فراموشی فرو افتاده اند، بر جای نهیم؟! آیا بهتر نیست آنان را فرابخوانیم تا همراه ما، سهمی ازین کاخ اندوهبار و مصیبت زده را به دست آورند، و یا با سلاح هایی بازیافته در دست، بکوشند ۱۹۵ باری دیگر آن چه را امکان تصاحبش در آسمان است بازگیرند، و یا از آن چه در دوزخ است، رهایی یابند؟...»
چنین گفت شیطان، و بعلزبوت به او پاسخ داد: «ای فرمانده! هرگز این سپاهیان درخشان، از هیچ قدرت دیگری مگر قادر مطلق، تحمّل ننگ شکست را نمی کرد! چنانچه آنها باری دیگر صدای تو را بشنوند، که در میان ترس ها و خطرات، مهّم ترین روزنه ۲۰۰ امیدشان به شمار می رفت، بانگی که اغلب در بدترین لحظات، در مرزِ خطرناک نبرد به غرّش در می آمد، و چون اطمینان بخش ترین نشانه در همه حملات محسوب می شد، یقینا دیگر بار شجاعتی تازه باز خواهند یافت و جانی دوباره خواهند گرفت، گر چه اینک نالان و فرو غلتیده در محنت، بر روی سطح دریاچه آتشین افتاده اند، آن گونه که ما نیز کمی پیش تر، مبهوت و حیران چنان بودیم: آخر کیست که پس از سقوط از بلندایی ۲۰۵ چنان مرتفع به حیرت و شگفتی نیفتد!»
بعلزبوت تازه از سخن دست کشیده بود که دشمن بزرگ، از حالا، به سمت ساحل دریاچه پیش می رفت: سپر سنگین و اثیری اش(۶۱) را که حجیم و عریض و گرد بود، به پشت بدنش افکنده بود؛ آن حلقه عظیم از شانه هایش آویزان بود، و همچون کره ماهی
بند ۳۰۴ - ۲۸۸
می مانست که آن منجم(۶۲) تُسکانی(۶۳)، شب ها از فراز فیه زُل(۶۴) یا در والدارنو(۶۵)، از پشت شیشه ۲۱۰ دوربینی رصد می کند تا زمین ها، رودها و کوه های تازه ای بر روی کره لکه دارش کشف کند! نیزه شیطان (که در مقایسه با آن، بلندترین صنوبر بر فراز تپّه های نروژ، که با تبر کنده شده باشد تا همچون دکلی برای ناوگانی عظیم مورد استفاده قرار گیرد، چون ساقه نازک نی بیش نبود!)، در استواریِ گام های نامطمئنش بر روی زمینِ سوزان، که بس متفاوت از گام هایش در آسمانی لاجوردین بود، به یاری اش می آمد؛ هوای سوزان ۲۱۵ مزّین به طاقی آتشین، باز جراحاتی دیگر بر او وارد آورد: با این حال، همه چیز را تحمّل کرد، تا سرانجام به کنار دریای شعله ور رسید. آنجا، از حرکت باز ایستاد. سپاهیانش را فرا خواند: منظره ای از فرشتگانی سست و ناتوان، که چونان برگ های پاییزیِ بی شماری در کنار نهرهای والُمبرُز(۶۶)، آنجا که شاخ و برگ های سایه دارِ اِتروری(۶۷)،
طاق قوس دار و بلند گاهواره ای را پدید می آورند، بر زمین افتاده بودند؛ چونان
بند ۳۱۱ - ۳۰۵
۲۲۰ هنگامی که اُریون(۶۸)، مسلح به بادهایی شدید، سواحل دریای سرخ را ضربه می زند و جلبک هایی به هر سو پخش و پراکنده، بر سطح آب شناور می شوند؛ و امواجش، بوزیریس(۶۹) و سواره نظامانِ مِمفیسی(۷۰) را که با خشم و نفرتی شرورانه، بیگانگان جوشن(۷۱) را تعقیب کرده بودند در کام خود فرو بلعیدند، و آنان(۷۲)، لاشه های شناور(۷۳) و
بند ۳۳۳ - ۳۱۲
چرخ های ارّابه های در هم شکسته در آب را، از ساحل امن مشاهده کردند: بدانسان
۲۲۵ نیز، سپاهیان ابلیس با حالتی پست و سرافکنده و گمگشته، به هر سو افتاده و سطح دریاچه را با حضور خود پوشانده بودند، و غرق در حیرت و ناباوری از دگرگونی ترسناک و نفرت بار خود به سر می بردند...
شیطان صدایی چنان رسا از سینه برآورد که در همه آن گودال دوزخی، طنین افکند: «شهزادگان! عالی رتبگان! جنگجویانِ سلحشور! گل های سر سبدِ آسمانی که در گذشته، ۲۳۰ از آنِ شما بود، و حال از دست رفته است...! آیا ممکن است چنین حیرت و بهتی عمیق بر ارواحی ابدی چون شما، مستولی شده باشد؟! یا نکند این مکان را برگزیده اید تا پس از خستگی های ناشی از نبرد، دلاوری و لیاقت ناتوان و رنجورتان را اندکی استراحت دهید، و لطافت و ملایمتی را که برای غنودن در اینجا می یابید، مانند دشت های بهشتی در نظر می پندارید؟... یا نکند در این وضعیت خفّت بار و حقیرانه، ۲۳۵ سوگند یاد کرده اید فاتح پیروزمند را پرستش کنید؟! «او» هم اینک کروبیان و سرافیونی را نظاره گرست که با سلاح ها و نشان های در هم شکسته شان، مشغول دست و پا زدن در این گودال عظیم، و گردیدن در امواج اند، تا به زودی وزرای تیزپایش، با تشخیص وضعیتی منفعت آور، از کنار دروازه های بهشت بدین جا فرود آیند، و به پایمال کردنمان در این حال نزار و بی رمق بپردازند، و یا با ضربات آذرخش، ما را در ۲۴۰ اعماق این گودال ژرف دراندازند و به بند افکنند! به هوش آیید! بپاخیزید! یا آن هم که تا ابد پست و فرو افتاده باقی بمانید...!»
آنها صدای او را بشنیدند، و خجلت زده و سرافکنده، چونان قراولانی به خواب رفته که به پاسداری در شب عادت دارند و ناگه، با حضور فرماندهی کز او بیماکند غافلگیر
بند ۳۵۰ - ۳۳۴
می شوند، و به سرعت بپامی خیزند بی آن که هنوز هوشیاری لازم را به دست آورده ۲۴۵ باشند، بر روی بال هایشان بپاخاستند. نه بدان سبب کاین ارواح، از وضعیت اسفباری که بدان مبتلا شده بی اطّلاع بودند، و یا شکنجه های وحشتناکشان را احساس نکرده بودند! امّا به زودی، شمار آنانی که با شنیدن صدای فرمانده خود، به اطاعت ازو همّت گماشتند، اضافه گشت.
چونان عصای قدرتمند پسر عِمران(۷۴) که در روزگار شوم مصر، در امتداد ساحل با ۲۵۰ حرکتی مواج به اهتزاز در آمد، و ابری سیاه از ملخ ها را فراخواند که با باد شرق بدانجا آمده بودند، و در سراسر قلمرو فرعونِ کافر(۷۵) پخش شدند و مانند شب، خود را از همه چیز بیاویختند، و همه سرزمین کنار نیل را در کام تاریکی فرو بردند(۷۶)، آنسان نیز، بی شمار بودند فرشتگان شروری که در زیر طاقِ گنبدِ دوزخ، میان شعله های آتشی پایینی و بالایی، و آن چه در هوای اطراف مشتعل بود حضور یافتند، تا با علامتِ نیزه ۲۵۵ برافراشته سلطانِ بزرگشان که در هوا، به اهتزاز در آمده بود تا آنها را به مسیرشان هدایت کند، آنان نیز یکسان تلوخوران، بر گوگرد سفت و سختی فرو افتادند،
بند ۳۷۲ - ۳۵۱
و زمین اطراف را با حضور خود در بر گرفتند. شمار آنها چنان زیاد بود که هرگز ساکنان سرزمین های شمالی(۷۷)، آن هنگام که پسرانِ بربرش همچون سیلی عظیم بر سرزمین جنوب جاری شدند، و تا فراسوی جبل الطارق(۷۸) و تا صحراهای لیبی(۷۹) پیش رفتند ۲۶۰ و در هر سو گسترش یافتند، آن همه افراد از پهلوهای منجمد خود سرازیر نساخته بود تا از منطقه راین(۸۰) و دانوب(۸۱) بگذرند...
بی درنگ رهبران و فرماندهانِ هر گردان و هر سپاه، بدانجایی که فرمانده بزرگشان ایستاده بود، شتافتند. از نظر شکل و قامت، همچون خدایان، و فراتر از طبیعت بشری بودند...! بزرگانی درباری و فرشتگانی از نظام اقتدار که در گذشته، بر سریرهای بهشتی ۲۶۵ جلوس کرده بودند: و گر چه اینک دیگر یاد و خاطره نام آنان به دلیل عصیان و نافرمانی شان، در کتاب هستی(۸۲) قلم خورده و محو گشته است، لیک هنوز نام جدیدشان را در بین پسران حوّا به دست نیاورده بودند! امّا هنگامی که با اجازه والای خدای متعال برای آزمایش بشر به گردش در زمین پرداختند، موفّق شدند با حیله و تزویر و دروغ فراوان، بخش اعظمِ نژاد بشر را فاسد کنند و به تباهی کشند، و آن مخلوقات را متقاعد ۲۷۰ سازند که خالق و آفریننده خود، «خدا» را رها کنند و اغلب، شکوه و جلال نامرئی آن کس را که خلق کرده بودشان، با تصویر حیوانی مزّین به مذاهبی شاد و آکنده
بند ۳۹۱ - ۳۷۳
از فرّ و شکوه و طلا دگرگون سازند، و به جای خدا، شیطان را پرستش کنند: آن هنگام بود که با نام های متفاوت و در قالب بت هایی متنّوع، در دنیای کافرانِ بت پرست، شناخته شدند.(۸۳)
۲۷۵ الهه الهامبخش! نام آنان را، چه آن اوّلین و چه آن که آخر از همه در آن بستر آتشین، با ندای فراخوانِ امپراتور بزرگشان(۸۴) از خواب بیدار شدند، برایم بازگو...! و نیز آن کدام فرماندهانی، کز نظر لیاقت و شایستگی بیش از همه به او نزدیک بودند، و همچنان که جمعیتی بی شمار، کماکان در آشفتگی به هم ریخته ای در دوردست حضور داشتند، یک یک به نقطه ای که شیطان در ساحل عریان ایستاده بود پیش آمدند. آن ۲۸۰ فرماندهان، آنانی بودند که پس از خروج از گودال دوزخ، گردش کنان به شکار طمعه خود در روی زمین پرداختند، و مدّت ها بعد، این جسارت را یافتند که تخت خود را در کنار مسند سلطنت خدا قرار دهند، و پرستشگه هایشان را مقابل محراب او گذارند، و در میان اقوام و ملل، همچون خدایان پرستش شوند؛(۸۵) و جرئت یافتند کنار یهُوا(۸۶) که در خارج از صهیون می غرّید، و تخت سلطنتش در میان کروبیان جای داشت، حضور یابند: ۲۸۵ گاه نیز، بت های خود را در حرم «او» جای دادند ـ دور باد این پلیدی ها! ـ زیرا مراسم مقدّس و جشن های رسمی او را به فساد و آلودگی کشاندند، و تاریکی و ظلمتشان اجازه یافت بی شرمانه با نور «او» به مقابله و ستیز برخیزد!(۸۷)
بند ۴۰۴ - ۳۹۲
نخست، مُلُک(۸۸) گام پیش نهاد: شهریاری وحشتناک، آغشته به خون قربانیان بشری و اشک های پدران و مادران... (هر چند در میان هیاهوی طبل ها و دهل هایی طنین افکن، ۲۹۰ فریاد فرزندانشان را در هنگام عبور از میان آتش برای رسیدن بدان بُت عبوس و کریه نمی شنیدند...) عمونیان(۸۹) او را در عربه(۹۰) و دشت مرطوب و آب گرفته اش، و در عرقوب(۹۱) و بَسان(۹۲)، و تا دورترین جریان رود ارنون(۹۳) پرستش می کردند: ناخشنود و ناراضی از چنین نزدیکیِ جسارت آمیزی، با حیله گری موفّق شد قلب بس خردمند و دانای سلیمان را وادار سازد که برایش معبدی درست در برابر معبد خدا، بر فراز آن ۲۹۵ کوهِ ننگ آفرین برافرازد!(۹۴) در درّه شاد هنوم(۹۵) را جنگل مقدّسی از برای خود
بند ۴۰۷ - ۴۰۵
ساخت، که زان پس، توفِت(۹۶) و جِهِنّای سیاه(۹۷) که چون دوزخ است، نامیده شد.
پس از مُلُک، کموش(۹۸) از ره رسید: ترس نفرت انگیزِ پسران موآب(۹۹)، از عروعیر(۱۰۰) تا
بند ۴۱۴ - ۴۰۸
یبوق(۱۰۱)، و تا جنوبی ترین صحرای منطقه عباریم(۱۰۲)؛ در حشبون(۱۰۳) و عورنعیم(۱۰۴) در قلمرو صهیون(۱۰۵)، و ماورای پناهگهِ گلزار و پوشیده از تاک سبمه(۱۰۶)، و در اِلعاله(۱۰۷) تا نزدیک ۳۰۰ دریاچه قیرگون(۱۰۸). کموش، فغور(۱۰۹) نیز نام داشت، آن هنگام که در شطیم(۱۱۰)، قوم بنی اسرائیل را بر آن داشت که در طول راه پیمایی شان در امتداد نیل، انواع مراسم نفرت انگیزی را که موجب بروز آن مشقّات و مصائب برای آنان گردید، برای او بر پای
بند ۴۳۶ - ۴۱۵
دارند... از آنجا، عیاشی های وقیح و شهوت آور خود را تا تپه رسوایی، در کنار جنگل مُلُک قاتل، امتداد بخشید، و شهوت را در جوار نفرت جای داد... تا سرانجام یوشعِ (۱۱۱) پرهیزگار ۳۰۵ و زاهد، آنان را به داخل دوزخ راند.
همراه این خدایان، کسانی از راه رسیدند کز کرانه های باستانیِ رود فرات تا آبشاری که مصر را از سرزمین سوریه جدا می سازد، با نام های بعلیم(۱۱۲) و عَشتاروت(۱۱۳) معروفند. آنان نر، و اینان ماده، زیرا ارواح به میل خود، یکی از جنسیت هایی را که می خواهند، و گاه نیز هر دو را با هم، برمی گزینند؛ بس ساده و لطیف است جوهر وجودیِ پاک آنان: زیرا ۳۱۰ نه با مفاصل، و نه با اعضایی جسمانی محدود و دربند نیستند، نه حتّی مانند گوشت و پوستِ سنگین، بر روی نیروی ظریف و شکننده استخوان ها تکیه ندارند، بلکه به هر شکلی که بخواهند: منبسط یا منقبض، روشن یا تیره در می آیند و می توانند حرکات هوایی خود، و امور وابسته به عشق یا نفرت را به انجام رسانند. برای اینان، فرزندان بنی اسرائیل اغلب نیروی حیاتی خویش را رها ساختند، و محراب بحقّ را خالی ۳۱۵ و بیکس باقی نهادند، و با خفّت و خواری تمام، در برابر خدایانی حیوانی، سجده کردند! به همین خاطر بود که سرهایشان تا آن حدّ در نبردها پایین، و در برابر
بند ۴۴۷ - ۴۳۷
نیزه حقیرترین دشمن نیز، خمیده و سر به زیر باقی ماند.(۱۱۴)
در کنار این خدایان، آستورِت(۱۱۵) که فنیقی ها آستارته(۱۱۶) می نامیدند، شهبانوی آسمان با تاجی هلالی از ره رسید. شب هنگام، در برابر تصویر درخشان او در کنار ماه، ۳۲۰ دوشیزگان باکره صیدا(۱۱۷)، به سوگندها و ترانه هایشان عمل می کردند. در صهیون نیز کمتر از آن، به ستایش و پرستش او نپرداختند: جایی که معبد او بر فراز قلّه کوهِ اهانتگر برافراشته شد: معبدی که آن شاهِ دوستدارِ همسران(۱۱۸)، و همو که با قلبی هر چند بزرگ، با بت هایی زیبا اغواء گردید و در برابر بت هایی بی ارزش به سجده افتاد، بنا کرد.(۱۱۹) پس از آستارته، تموز(۱۲۰) از ره رسید که جراحت سالیانه اش در لبنان، دوشیزگان
بند ۴۵۵ - ۴۴۸
۳۲۵ جوانِ سریانی را به سوی خود جلب می کند تا به مدّت یک روزِ کاملِ تابستان، با مرثیه هایی لطیف و ملایم، به نالیدن و گریستن از برای فرجام «او»(۱۲۱) نشینند. همچنان که آدُنیسِ(۱۲۲) آرام، با گریز از صخره زادگهش، موجِ به ظاهر به سرخی گراییده از خونِ هر سال فرو چکیده تِموز را به سمت دریا می راند. این داستان عاشقانه، به همان شدّت، دوشیزگان بیت المقدّس(۱۲۳) را به خود آلوده ساخت: دخترانی که شهوت آزادانه و ۳۳۰ سرمستشان در زیر طاق مقدّس، بر حِزِقیال نبی(۱۲۴) که تحت تاثیر مکاشفه به
بند ۴۶۶ - ۴۵۶
پیش رانده شد، آشکار گشت، و چشمانش بت پرستی های شوم و پلید یهودای(۱۲۵) بی وفا را شاهد شد...!
پس از تِموز، آن کس از ره رسید که سفینه در بند(۱۲۶)، بُت زشت و ناشایست او را نابود ساخت: با سر و دست هایی بریده در حرم خود، و با شکمی بر زمین، فرو افتاده بر ۳۳۵ آستانه در، موجب سرافکندگی پرستش کنندگان خود گردید و به تلخی گریست: نام او داجون(۱۲۷)، و هیولایی دریایی بود که بالاتنه ای بشری داشت و نیمه پایینش چون ماهی بود. با این حال، معبد برافراشته او در اَشدود(۱۲۸)، در امتداد سواحلِ فلسطین، در جَت(۱۲۹) و عَصقلان(۱۳۰)، و تا سرحدّات مرز غزه(۱۳۱)، هماره مورد وحشت دیگران قرار می گرفت.
بند ۴۷۲ - ۴۶۷
پس ازو ریمُن(۱۳۲) از ره رسید که اقامتگاه مفرّحش، دمشق زیبا، در کنار سواحل ۳۴۰ حاصلخیز، با آب های زلال ابانه(۱۳۳) و فَرفَر(۱۳۴) واقع بود.(۱۳۵) او نیز علیه خانه خدا، گستاخی زیاد به خرج داد: یک بار، مردی جذامی(۱۳۶) را از دست بداد و شاهی را به دست آورد: آحاز(۱۳۷) فاتح ابلهش وی را بر آن داشت محراب خدا را تحقیر کند، و محرابی را به
بند ۴۷۹ - ۴۷۳
سبک پرستشگاه سریانی ها جایگزین آن سازد، و آحاز معتاد شد که تقدیمی های نفرت آور خود را در آن بسوزاند، و پرستش گر خدایانی باشد که شکست داده بود.
۳۴۵ پس ازین شیاطین، گروهی از ره رسیدند که در دوران باستان با نام اُزیریس(۱۳۸)، ایزیس(۱۳۹) و هُروس(۱۴۰) معروف بودند، و همرهانشان با چهره هایی بس وحشت آور و دهشتناک در قالب انواع سحر و جادوگری(۱۴۱)، به فریفتن مصرِ متعصّب و کاهنانش
بند ۴۸۵ - ۴۸۰
پرداختند، تا آنها به جستجوی خدایان آواره شان، که بیشتر در صورت هایی حیوانی پنهان بودند تا بشری، همّت گمارند.
۳۵۰ اسرائیل نیز مصون نماند، آن هنگام که با طلایی امانتی، گوساله حُریب(۱۴۲) را شکل بخشید.(۱۴۳) شهریاری عاصی(۱۴۴)، این گناه را با بیت ئیل(۱۴۵) و دان(۱۴۶) دو برابر ساخت، و خالق
بند ۵۰۲ - ۴۸۶
خود را به شکل گاوی در حال چرا مجسّم کرد؛ همان یهُوایی که در عرض یک شب، و آن هنگام که در طول عبور خود از سرزمین مصر می گذشت، فرزندان ارشد و خدایان نالان و غرّان را با یک ضربه، به یکسان نابود ساخت...!
۳۵۵ بَعلیال(۱۴۷) آخر از همه از ره رسید؛ روحی ناپاک تر ازو، که تا آن حدّ ناخوشایند، و شیفته عشقِ به ارتکابِ فساد برای لذّت بردن از خود فساد باشد، از آسمان سقوط نکرده بود! برای بَعلیال، هیچ معبدی برافراشته نشد، وز هیچ محرابی دودی برنخاست: با این وجود، چه کسی بیش تر ازو در معابد و محراب ها حضور یافت؟ آن هنگام که راهب، به موجودی همچون پسران عیلی(۱۴۸) که خانه خدا را از فساد و هرزگی و خشونت ۳۶۰ آکنده ساختند، مبدّل می گردد؟! او همچنین در کاخ ها و دربارها، در شهرهایی فاسد که همهمه هرزگی و شهوترانی و ناسزاگویی و اهانت و آزار، از فراز بلندترین برج ها و باروها نیز به گوش می رسد، حکومت می کند؛ و آن هنگام که شب، تاریکی را به خیابان ها می آورد، پسران بَعلیال(۱۴۹)، سرشار از گستاخی و سرمست از شراب، به گردش و ولگردی در خیابان ها می پردازند؛(۱۵۰) که نمونه آن در خیابان های سدوم(۱۵۱) است، و آن شب
بند ۵۰۹ - ۵۰۳
۳۶۵ در جبعه(۱۵۲)، هنگامی که درِ مهمان نواز، زنی میانسال را عرضه کرد تا از تجاوزی باز هم بدتر ممانعت به عمل آوَرَد...!(۱۵۳)
این ابلیسان از لحاظ مقام و قدرت، در صف اوّل حضور داشتند؛ نام بردن مابقی، هر چند بسیار پرآوازه اند، بس طولانی خواهد بود! مانند خدایان ایونی(۱۵۴)، که بازماندگان یاوان(۱۵۵)، آنان را همچون خدایان در نظر می پنداشتند، و بنا به اعترافشان، معاصرتر از ۳۷۰ آسمان و زمین، که آنان را با گزافه گویی، والدین خود می شمردند؛ و تایتان(۱۵۶)،
بند ۵۱۸ - ۵۱۰
نخستین زاده آسمان با دودمان عظیم و بی شمار خود، و حقّ ارشدیتی که ساتورنی(۱۵۷) جوان تر ازو، به ناحقّ از وی ستاند؛ ساتورنی که خود نیز بدانسان، به وسیله ژوپیتر(۱۵۸)، پسر خویش و پسر رئا(۱۵۹)، با وی برخورد شد؛ گونه ای که سرانجام ژوپیترِ غاصب نیز به همان شکل، به حکومت نشست. این خدایانی که نخست در کرِت(۱۶۰) و در کنار قلّه کوه ایدا(۱۶۱) ۳۷۵ شهرت یافتند، وز آنجا، بر فراز قلّه کوه برفی و سرد اُلَمپ(۱۶۲) در منطقه میانی هوا، در بالاترین آسمان آنان، یا بر روی صخره های دلِف(۱۶۳) یا در دُدُن(۱۶۴) و در سرتاسر
بند ۵۲۷ - ۵۱۹
محدوده سرزمین دُریک(۱۶۵) به حکومت پرداختند. یکی از آنها، همراه ساتورنِ کهنسال و فرتوت، از فراز دریای آدریاتیک(۱۶۶)، به مزارع و مراتع هِسپِری(۱۶۷) گریختند، و سپس فراسوی دریای کلتیک(۱۶۸)، به گشت و گذار در دورافتاده ترین جزایر پرداختند.

نظرات کاربران درباره کتاب بهشت گمشده

ترجمه متن از جلد دوم یا همین جلد شروع می شه. با یک عالم توضیحات گوناگون و پاورقی های طولانی
در 1 سال پیش توسط Hos....33