فیدیبو نماینده قانونی حوزه هنری استان اصفهان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب روطه

کتاب روطه
جبهه‌ای به عرض ده‌متر

نسخه الکترونیک کتاب روطه به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۳,۰۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب روطه

نوشتار حاضر که در چهل قسمت تدوین شده است، خاطرات متعدد و متنوع از صحنه‌های مختلف دوران پرافتخار هشت سال دفاع مقدس می‌باشد. این مجموعه، خاطراتی از دومین سال جنگ تا آخرین روزهای دفاع مقدس را در بر گرفته است تا هدیه‌ای برای نسل‌های آینده باشد. خاطرات این مجموعه، شامل اولین عملیات‌‌های تهاجمی رزمندگان اسلام و سایر عملیات‌های‌ شاخص و مهم همانند: آزادسازی شهرهای بستان و خرمشهر، فتح جزایر مجنون و بندر استراتژیک فاو و... می‌باشد. مضافاً این‌که سایر حوادث مرتبط با جنگ مانند: جمعه‌ی خونین مکه در سال ۱۳۶۶، فاجعه انسانی در شهر حلبچه و همچنین عملیات تهاجمی منافقین در روزهای پایانی جنگ و مقابله نیروهای رزمنده با آن‌ها در عملیات مرصاد را در برمی‌گیرد. شایان ذکر است، با توجه به حضور مستقیم نویسنده‌ی خاطرات در تمامی این صحنه‌ها که با ذکر جزئیات ارائه شده، در کمتر مجموعه‌ای به صورت جامع و یکجا و از قول یک راوی به این حوادث متنوع و گوناگون دفاع مقدس پرداخته شده است.

ادامه...

بخشی از کتاب روطه

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



سپاس نامه

«من لم یشکر المخلوق، لم یشکر الخالق»

با حمد و سپاس خدای مهربان، که لطف بیکران او در سراسر مراحل زندگی، شامل حالم بوده است، و با صلوات بر پیامبر رحمت، حضرت محمدِ مصطفی(صلی الله علیه وآله) و خاندان نبوت و امامت(علیهم السلام)، بر خود لازم می دانم از تمامی افرادی که در تهیه ی این مجموعه مرا یاری داده اند، تقدیر و تشکر نمایم.
بدین وسیله از مسئولین و کارشناسان دفتر فرهنگ و مطالعات پایداری حوزه هنری، برادران زنجانی، قاسمی پور و به ویژه برادر بزرگوار و گرامی ام آقای حاج فضل الله صابری در حوزه هنری اصفهان که در مراحل مختلف با راهنمایی های ارزنده خود اینجانب را همراهی کرده اند، کمال تشکر را دارم.
بر خود لازم می دانم از بنیاد شهید شهرضا و یکایک بستگان و دوستان همرزم و همسنگرم که با ارائه عکس ها و اطلاعات و اصلاحات ذی قیمت خود بر غنای این نوشتار افزوده اند تشکر و قدردانی نمایم. همچنین از برادران سیدمهدی سیدین نیا، سیدعظیم فاطمی، اکبر نصر اصفهانی، منصور قربانی، مجید مصلحی، عبدالرسول ملک احمدی، سرکار خانم اکرم شادانی فر در حوزه هنری استان اصفهان، و نیز سرکار خانم قاسمی در امور استان های حوزه هنری که در مرحله اول نگارش کتاب و یا در ویرایش دوم و سوم آن کمال همکاری را با اینجانب داشته اند، سپاس گزاری می کنم. شایان ذکر است در ویرایش سوم کتاب، جمعی از هم رزمان.و دوستانی که کتاب را مطالعه کرده بودند، راهنمایی های ارزنده ای داشتند که لازم میدانم از همه این عزیزان به ویژه از دوست و استاد فاضلم حجت الاسلام دکتر علی غلامی که با نظرات ارزشمند خود بر غنای این اثر افزوده اند تشکر و قدردانی نمایم. همچنین لازم می دانم از همکاری برادر رزمنده ام سرهنگ پاسدار حاج علی معتمدی، مسئول نشر ستارگان درخشان سپاه صاحب الزمان(عج) استان اصفهان، که با همکاری در چاپ مشترک این کتاب، از آن حمایت نموده اند، تشکر و سپاس خود را اعلام نمایم.
در پایان شایسته است از همسر فداکارم حاجیه خانم امیری و فرزندان عزیزم آقا محمد صادق و فائزه خانم که در مدت نگارش این مجموعه، با مشاوره و همراهی خود مرا یار و مددکار بوده اند تقدیر و سپاس گزاری نمایم.

زندگی نامه نویسنده:

دوران کودکی

هزاران سال پس از این که آسمان بار امانت الهی را نتوانست کشید، در نهمین روز اسفند ماه سال ۱۳۴۳، قرعه فال به نام اینجانب احمدرضا طاوسی زده شد. در این روز در شهرستان شهرضا در هفتاد کیلومتری جنوب شهر اصفهان، در خانواده ای پرجمعیت به عنوان نهمین فرزند خانواده متولد شدم. هفت برادر و سه خواهر بودیم که با فوت چهار نفر از آن ها (یک خواهر و سه برادر)، جمعیت خانواده ما هشت نفره شد.
پدرم حاج علی طاوسی از افراد خیر و مذهبی شهر بودند که در تمام دوران زندگی خویش، در شغل های مختلفی از جمله در حرفه نجاری تلاش و جدّیت داشت. خدمات مختلف عام المنفعه عمرانی، مذهبی، فرهنگی و فعالیت های ایشان در جریان پیروزی انقلاب اسلامی و قبل از آن و همچنین در دوران دفاع مقدس، همواره زبانزد عام و خاص بوده و باتفاق سه تن از فرزندان شان افتخار حضور و جانبازی در جبهه ها را داشته اند.
مرحوم پدرم پس از عمری با برکت و پرافتخار که همواره با عبادت خدا و خدمت به خلق خدا و امور خیریه فراوان همراه بود، سرانجام در شهریور ماه سال ۱۳۹۰، در آخرین سفر زیارتی که به عتبات عالیات داشتند، در شهر نجف اشرف، بدرود حیات گفتند. سپس بنا بر وصیت و آرزوی همیشگی شان، جنازه ایشان به کربلای معلی انتقال یافت و در قبرستان واد السلام کربلا به خاک سپرده شدند.(۱)
مادرم مرحومه حاجیه طاهره خانم کیانی، از خانواده ای پر جمعیت و از طبقه متوسط اجتماعی و از زنان متدّین و خیرخواهی بودند، که همواره در مقاطع مختلف زندگی، به عنوان محور اقدامات مذهبی و عام المنفعه در جمع زنان اهل محل نقش آفرین بودند. ایشان در دوران دفاع مقدس، با تشویق همسر و فرزندان خود جهت شرکت در جبهه های نبرد، با صبوری تمام و با الهام از بانوی بزرگ کربلا، حضرت زینب کبری(سلام الله علیهما) و با استقامت مثال زدنی خود، بارها شاهد مجروحیت همسر و فرزندان شان بودند.
قدیمی ترین خاطره ای که از دوران کودکی به خاطر دارم، مربوط به سفر مشهد مقدّس است. در این سفر، روزی هنگام عبور از بازاری شلوغ، درحالی که در آغوش مادر بودم، کودکی را دیدم که به شدت گریه می کرد و مرد جوانی او را بر دوش گرفته بود و با سرعت می دوید. به همین جهت، مادرم برای این که مبادا از او جدا شوم، به من گفتند: «این بچه از مادرش جدا شده و در بازار گمشده است.» به همین خاطر من که (به گفته مادر و خواهرم) در آن زمان کودکی دو ساله بودم، با ترس و وحشت جای خود را در آغوش مادر محکم تر کردم.
از لحاظ موقعیت اجتماعی، ما جزء طبقه متوسط جامعه بودیم و پدرم با زحمت و تلاش بسیار و به قول معروف با عرق جبین و کد یمین، نیازمندی های خانواده خود را تامین می کردند و همواره در تمام طول زندگی خود سعی داشتند لقمه نان حلالی به دست بیاورند. ایشان در ابتدا در کارخانه ریسندگی و بافندگی شهرمان به نام کارخانه نوین شهرضا، در کارگاه نجاری کارخانه مشغول کار شدند. مدتی نیز جهت کار به مناطق و روستاهای اطراف رفته و مشغول کار در امور کشاورزی می شوند که نتیجه زحمات چند ماهه ایشان، در بعضی مواقع مقداری گندم یا جو بود.
پس از مدتی، پدرم به اتفاق عمویم حاج رحمت الله و تعدادی از دوستان شان برای یافتن کار به کشورهای عربی حوزه خلیج فارس از جمله کشورهای عراق و قطر می روند و در آنجا به صورت شبانه روزی به شغل نجاری مشغول می شوند. آن ها درآمد بسیار خوبی داشتند و هر سه یا چهار ماه یک بار، همراه با سوغاتی های فراوان به خانه برمی گشتند. در عین حال در طول مدتی که پدر از سفر بر می گشتند، به کار نجاری و قالب بندی ساختمانی مشغول می شدند. از همان ابتدا علاوه بر تامین نیازمندی های خانواده، بخش قابل توجهی از درآمد ایشان، صرف امور خیریه می شد که احداث مسجد امیرالمومنین(علیه السلام) از جمله اقدامات ماندگار ایشان است.
علاوه بر این با توجه به نیاز ضروری مردم در آن دوران، که در هیچ منزلی حمام وجود نداشت و ساخت حمام عمومی یکی از اولویت های خدمات عام المنفعه به شمار می رفت، به این مهم اقدام نمودند. بنابراین با توصیه و تشویق مرحوم آیت الله حاج آقا مهدی حجازی که از روحانیون برجسته شهرمان بودند، مرحوم پدر اقدام به احداث دو باب حمام عمومی مردانه و زنانه در کنار یکدیگر کردند که در شرایط آن روز و در نوع خود کم نظیر و بسیار قابل توجه بود.
حمامی که به همت ایشان احداث شد، علاوه بر صحن عمومی، دارای دوش های جداگانه و خصوصی بود. لذا با توجه به حمام های عمومی آن زمان که دوش خصوصی و تک نفره نداشت و اکثراً دارای خزینه (استخرهای عمومی کوچک) بود، حمامی که ایشان ساخته بودند، در نوع خود، بهداشتی، جدید و قابل ملاحظه بود.
موقع افتتاح حمام، من کودکی پنج، شش ساله بودم. به یاد دارم هنگامی که مردم محل برای اولین بار به این حمام که «گرمابه بهشت» نام گذاری شده بود، وارد می شدند، به عنوان کادو و شیرینی، شاخه های نبات و قند همراه خود می آوردند که نشانه رضایت و خوشحالی آن ها بود.
با وجود روحیه پویا و خستگی ناپذیر و پرتحرک پدرم که از ویژگی های برجسته شان بود، ایشان چند کارگر جهت کار در حمام استخدام کرده و خودشان به فعالیت های ساختمانی و نجاری مشغول بودند. پس از مدتی، یکی از روحانیون سرشناس و متنفذ شهر اردکان در استان فارس، که از ساخت این حمام و طراحی آن مطلع شده بود، با توجه به تجربه پدرم در ساخت حمام، از ایشان درخواست کرد تا جهت مشاوره و مساعدت در ساخت حمامی با همان طراحی، به این شهر بروند. مرحوم پدر نیز که همواره برای کارهای خیر و عام المنفعه پیشتاز بودند و سرشان برای این گونه اقدامات درد می کرد، با پذیرش پیشنهاد روحانی فوق، در اوایل دهه پنجاه شمسی برای مدت یکی دو ماه به این شهر رفته و در طراحی و ساخت حمام عمومی آن مشارکت داشتند، که در این سفر من نیز ایشان را همراهی می کردم.
در آن زمان با توجه به شرایط اقتصادی خانواده ها، اکثر اعضا، در تامین معاش خانواده سهیم بودند که من و برادرانم نیز از این قاعده مستثنی نبودیم. به همین جهت بعدازظهرها هنگام برگشتن از مدرسه ابتدائی مستقیماً به کارگاه قالب بندی پدر می رفتم و بلافاصله کیف و لباس های مدرسه را کنار گذاشته و دست و آستین ها را بالا می زدم و با روغن زدن قالب های بتون ریزی، آن ها را برای روز بعد آماده می کردم.
از جمله کارها و مشاغل دیگر ما در دوره کودکی عبارت بودند از: گزپیچی در قنادی ها، بادام شکنی و مغز کردن بادام ها، فروش انجیر خیس خورده (آبیالو یا آب آلو)، سرخ کردن ذرت، فروختن شیربلال و پوست کندن تنه ی درختانی که برای استفاده در نجاری ها قطع شده بود.

مرا عهدیست با یاران، که تا جان در بدن دارم
به راه پاک یارانم، سرا پا من وفادارم

خداوندا به حق خون یاران به خون غلطان
ز تو توفیق می خواهم که تا عهدم نگه دارم

آمین یا رب العالمین

مقدمه ی ناشر

نوشتار حاضر که در چهل قسمت تدوین شده است، خاطرات متعدد و متنوع از صحنه های مختلف دوران پرافتخار هشت سال دفاع مقدس می باشد. این مجموعه، خاطراتی از دومین سال جنگ تا آخرین روزهای دفاع مقدس را در بر گرفته است تا هدیه ای برای نسل های آینده باشد.
مزیت این خاطرات در متنوع بودن حوادث مربوط به عملیات های موفق و ناموفق رزمندگان اسلام در مناطق مختلف عملیاتی در جبهه های جنوب و غرب کشور و همچنین منطقه کردستان می باشد و شامل: عملیات زمینی، آبی ـ خاکی، کوهستانی ـ جنگلی و غیره بوده و حوادث مهم دوران جنگ و دفاع مقدس را در بر می گیرد.
خاطرات این مجموعه، شامل اولین عملیات های تهاجمی رزمندگان اسلام و سایر عملیات های شاخص و مهم همانند: آزادسازی شهرهای بستان و خرمشهر، فتح جزایر مجنون و بندر استراتژیک فاو و... می باشد. مضافاً این که سایر حوادث مرتبط با جنگ مانند: جمعه ی خونین مکه در سال ۱۳۶۶، فاجعه انسانی در شهر حلبچه و همچنین عملیات تهاجمی منافقین در روزهای پایانی جنگ و مقابله نیروهای رزمنده با آن ها در عملیات مرصاد را در برمی گیرد. شایان ذکر است، با توجه به حضور مستقیم نویسنده ی خاطرات در تمامی این صحنه ها که با ذکر جزئیات ارائه شده، در کمتر مجموعه ای به صورت جامع و یکجا و از قول یک راوی به این حوادث متنوع و گوناگون دفاع مقدس پرداخته شده است.
علاوه بر این، خاطرات مربوط به حضور نیروهای رزمنده در خطوط مقدم پدافندی، در مناطق مختلف مانند دشت، کوهستان و مناطق آبی نظیر هورالعظیم، جزایر مجنون و اروندرود نیز در آن گنجانده شده است.
به همین جهت با توجه به سیر منظم تاریخی خاطرات، این مجموعه می تواند ارائه گر یک نگاه جامع و کلی نسبت به روند عمومی و کلان جنگ تحمیلی و دوران دفاع مقدس باشد.
از آن جایی که این خاطرات به صورت خود نوشت و از نخستین سال های پس از پایان جنگ، (از سال ۱۳۶۹) به تدریج یادداشت برداری شده و سپس در چند مرحله، (در سالهای ۷۰ و ۸۱) تکمیل و بازنویسی شده اند، می توان گفت نقل این حوادث به طور مستقیم و بلاواسطه و بدون دخل و تصرف بوده و صرفاً به صورت شرح وقایع، جمع آوری و تدوین شده است. همچنین جهت آشنایی بیشتر خواننده با شرایط داخلی و بین المللی و فضای فرهنگی و اجتماعی کشور، تا حدودی نیز به حاشیه های مرتبط با جنگ پرداخته شده که جهت درک بهتر شرایط حاکم بر جنگ و رسیدن به یک تحلیل کلی نسبت به دوران جنگ و دفاع مقدس، تاثیر قابل توجهی دارد.
شایان ذکر است، نویسنده ی کتاب از نوجوانی در بطن حوادث انقلاب بوده و حتی در سیزده سالگی، امام خمینی را در نجف اشرف زیارت کرده است. ایشان از شانزده سالگی به جبهه اعزام شده و مسئولیت های مختلف، از فرماندهی دسته پیاده، گروهان پیاده، گردان عملیاتی و خط شکن و معاونت عملیات تیپ را تجربه کرده است. علاوه بر این، با توجه به این که در طول هفتاد و دو ماه حضور در جبهه ها، نُه بار مجروح و شیمیایی شده و جانباز شصت درصد می باشد؛ می توان گفت که این خاطرات به عنوان بخشی از حافظه تاریخی و حماسی ایران اسلامی و نیروهای رزمنده آن، قابل توجه می باشد.
ذکر این نکته ضروری است که بیان این خاطرات به علت اهمیت عدد چهل در متون دینی و بنا به سنت نگارش در علوم حوزوی و تالیفاتی تحت عنوان چهل حدیث و مانند آن، به چهل قسمت تقسیم شده است که به عنوان شرح ماوقع ارائه می شود. بنابراین، شرح این خاطرات به معنی تعریف یا تمجید نویسنده از خود یا نیروهای رزمنده ای که به نوعی به شرح حال آن ها اشاره شده نمی باشد، بلکه نشان دهنده عزم و اراده پولادین ملتی بزرگ جهت دفاع از آرمان ها و اعتقادات شان است.
از طرف دیگر، این خاطرات نشان گر رهبری پیامبرگونه و هنرمندی خاص و نفس مسیحایی امام و مقتدای رزمندگان، حضرت روح الله است. چرا که ایشان توانسته اند در آن دوران سخت و نفس گیر دهه اول انقلاب، با نفوذ در قلوب هزاران بسیجی عاشق و پاک باخته، آنان را به چنان رشد و شعور بالای سیاسی، اعتقادی و خودباوری برسانند که به فرموده ایشان، ره صد ساله را یک شبه پیموده و توانسته اند این دوران پرافتخار و غرورآفرین را خلق نمایند.
در پایان، با استناد به سخن حکیمانه رهبر فرزانه انقلاب اسلامی، حضرت آیت الله العظمی خامنه ای(حفظه الله) که می فرمایند: «دفاع مقدس یک گنجینه تمام ناشدنی است»، باید گفت: خاطرات دفاع مقدس، متعلق به یک فرد یا گروه و قشر و طایفه خاصی نمی باشد و بایستی به عنوان گنجینه ارزشمند ملی و سرمایه ای تاریخی، مورد توجه همگان قرار گیرد. مبادا این سرمایه تاریخی که متعلق به همه مردم آزاده سرزمین ایران اسلامی است، به عنوان سرمایه ای فردی تلقی شود و در نتیجه با کوتاهی در انتشار خاطرات دفاع مقدس، تا چند دهه آینده این آثار ارزشمند در دل خاک دفن شده و با محو شدن آن ها، نسل های آینده از آن بی بهره بمانند.

دفتر فرهنگ و مطالعات پایداری حوزه هنری استان اصفهان

دوران تحصیل

در مهرماه (۱۳۵۰) در کلاس اول دبستان مهرگان در شهرستان شهرضا مشغول تحصیل شدم. اولین آموزگارم آقای الهامی نام داشت. او معلمی مهربان و خوش اخلاق بود و پس از مدت کوتاهی به دبستان دیگری رفت و آموزگار دیگری جایگزین او شد. تنها خاطره خوشی که از کلاس اول دبستان در خاطرم مانده،، رفتار و اخلاق نرم و مهربان ایشان بود که به ویژه در اردوی نیم روزه ای که جهت آشنایی با طبیعت به دامنه کوه نزدیک دبستان و مزارع اطراف آن رفته بودیم خاطرات خوبی را برایمان به یادگار گذاشت.
آموزگار کلاس دوم ما آقای شهابی نام داشت. ایشان از سادات و آموزگاری با تجربه، مهربان و در عین حال دقیق و سخت گیر، به ویژه در هنگام نوشتن دیکته بود. خاطرم هست در مواقعی که مشغول نوشتن دیکته و املا بودیم، ایشان در کلاس می چرخید و با کنترل نوشته های ما، دانش آموزان کم دقت را با زدن سر خودکار بر سرشان، تنبیه و متوجه اشتباهات شان می کرد.
مقطع سوم ابتدایی برای دانش آموزان مقطعی حساس و سرنوشت ساز بود. با توجه به تدریس جدول ضرب در این سال و نقش آن در آینده تحصیلی، این کلاس اهمیت فوق العاده ای در نظر دانش آموزان داشت.
معلم کلاس سوم ما، آقای پورمند، از آموزگاران باسابقه و با تجربه مدرسه و مورد احترام همه بود. با توجه به ذهنیت های منفی من در مورد درس ریاضی و آموزش جدول ضرب و همچنین سخت گیری های ایشان در کلاس، از همان ابتدای شروع سال تحصیلی، درس ریاضی و یادگیری جدول ضرب برایم بسیار سخت و همراه با استرس شده بود. لذا همواره از مادرم می خواستم که موقع کلاس ریاضی به بهانه های مختلف مرا با خود به خارج از مدرسه ببرد. به همین جهت، در آن سال در درس ریاضی تجدید شدم و با امتحان مجدد در شهریور ماه، نمره قبولی گرفتم. (این اولین و آخرین باری بود که در طول دوران تحصیلی ام در درسی تجدید می شدم.)
آموزگار کلاس چهارم ما برخلاف معلمان قبلی، فردی تندخو و سخت گیر بود که تلخ ترین خاطراتم در دوران دبستان مربوط به آن روزها می شود . زیرا به علت کاریکاتوری که در عالم بچگی و بدون هدف خاصی کشیده بودم، ایشان که در آن روز ناراحت و عصبی بود، بدون هیچ دلیلی، به شدت مرا تنبیه کرد و مورد ضرب و شتم قرار داد. به همین جهت پس از تعطیلی مدرسه، مرحوم پدرم که با مشاهده وضعیت آشفته ی من به شدت عصبانی شده بودند، با همان وضعیت مرا سوار دوچرخه کرده و به اداره آموزش و پرورش شهرمان بردند و با نشان دادن کبودی های بدنم و آثار کتک کاری ها از او شکایت کردند. فردای آن روز، بازرسی از اداره به مدرسه فرستاده شد و بالاخره پس از بررسی موضوع و کسب رضایت از خانواده ما، موضوع فیصله پیدا کرد. معلم کلاس پنجم ما آقای میرطاوسی بود که با رفتار آرام و تدریس خوب، همیشه شیک و مرتب سر کلاس حاضر می شد.
مدیر مدرسه ما مرحوم رحمت الله پاکی، درعین حال که بسیار جدی بودند و دانش آموزان از ایشان حساب می بردند؛ اما دارای روحیه ای لطیف و پدرانه و همواره مورد احترام معلمان و دانش آموزان مدرسه بودند. آقای مندک، ناظم مدرسه نیز معمولاً با شلنگ آبی که حدود سی سانتی متر بود، سعی در حفظ نظم و آرامش داشتند. ایشان همواره شلنگ را داخل آستین پیراهن شان پنهان کرده و در بین دانش آموزان تردد می کردند و با شناسایی افراد خاطی و بی انضباط، هر از گاهی یک یا چند نفر از آن ها را تنبیه می کرد تا باعث عبرت دیگران شود.
برنامه صبحگاهی مدرسه، هر روز با تلاوت آیات پنجم، ششم و هفتم سوره بقره شروع می شد. هر روز یکی از دانش آموزان آیات را به صورت کلمه به کلمه از پشت بلندگو می خواند و به دنبال آن بقیه با صدای بلند آن را تکرار می کردند. هر روز صبح، دانش آموزان در پنج صف طولانی که هر صف مخصوص یک کلاس بود، می ایستادند و پس از مراسم صبحگاه با همان صفوف منظم به کلاس خود می رفتند.
با نزدیک شدن به روز ششم بهمن که به انقلاب سفید شاه و ملت معروف بود، هر سال در مدارس ما جشن و برنامه های گروهی متنوعی اجرا می شد. در این برنامه برخی از دانش آموزان را به صورت دسته جمعی به مراسم خارج از مدرسه می بردند که بیشتر خانواده های مذهبی از شرکت دختران شان در این مراسم جلوگیری می کردند و پدرم نیز با جدیت مانع حضور خواهرانم در این مراسم می شد.(در این مراسم، دختران را با لباس فرم مدرسه و بدون حجاب شرکت می دادند که باعث نارضایتی خانواده های مذهبی بود.)
در آن زمان با توجه به سطح فرهنگی و اجتماعی خانواده ها، اکثر والدین بی سواد بودند و به علت عدم نظارت بر روند تحصیلی فرزندان شان، تعداد افراد مردودی و تجدیدی در مدارس بسیار زیاد بود. حتی گاهی یک نفر در پنج، شش درس و یا حتی تمام دروس تجدید می شد که به این افراد، تمام مواد می گفتند. به همین خاطر، افرادی که تنها در یک یا دو درس تجدید می شدند خوشحال بودند که با توجه به تعداد کم دروس تجدیدی، می توانند با شرکت در امتحانات شهریور ماه، امید بیشتری برای قبولی داشته باشند. بنابراین خانواده دانش آموزانی که بدون تجدیدی و به قول معروف به صورت یک ضرب در امتحانات خرداد ماه قبول می شدند، به داشتن چنین فرزندانی افتخار می کردند.
از جمله خاطرات شیرین دوران دبستان، مربوط به راه اندازی کلاسی برای کودکان استثنایی و ناشنوا بود. به همین منظور، مسئولین مدرسه یکی از انبارهای گوشه حیاط را برای کلاس اختصاص داده و با گذاشتن چند میز و نیمکت و تخته سیاه، برای اولین بار در شهرمان محلی برای آموزش ناشنوایان در نظرگرفته شد. در این زمان، با حضور و تردد دانش آموزان ناشنوا که حدود دوازده تا بیست ساله بودند، فضای مدرسه ما شور و حرارت بیشتری پیدا کرد. بدین ترتیب، دوران تحصیلی ابتدایی ما با شرکت دانش آموزان کلاس پنجم چند مدرسه در امتحانات نهایی که در مدرسه ی خواجه نصیر و به صورت متمرکز و همانند کنکور برگزار شد، به پایان رسید.
در سال های قبل از پیروزی انقلاب اسلامی، در چهارم و نهم آبان هر سال، در سالگرد تولد شاه و ولیعهد، مراسم جشن و رقص و پایکوبی بصورت مبتذل در بعضی از نقاط شهر، به ویژه در محل شهرداری شهرمان برگزار می شد که معمولاً مردم متدین و مذهبی شهر در آن شرکت نمی کردند.
زمانی که به دبستان می رفتم، تعداد کمی از خانواده ها به تازگی صاحب تلویزیون شده بودند. با توجه به این که بسیاری از خانواده ها تلویزیون نداشتند، برای تماشای سریال به منزل همسایگان و یا بستگان خود می رفتند تا بتوانند سریال ها را تماشا کنند، که البته مرحوم پدر و مادرم، به ما اجازه رفتن به منازل دیگران جهت تماشای تلویزیون را نمی دادند.
قبل از انقلاب، در منزل ما استفاده از رادیو نیز ممنوع بود. تنها وسیله صوتی در منزل ما یک دستگاه ضبط صوت بود که همواره نوارهای صوتی مداحی و عزاداری و به ویژه سخنرانی های مرحوم کافی از آن پخش می شد. بنابراین به قدری این نوار ها را گوش داده بودیم که تمام مطالب و حتی فراز و فرود روضه های آن را از حفظ بودیم. هنوز هم پس از حدود چهل سال، بخش هایی از آن نوارها و حتی لحن سخنرانی های ایشان را به خاطر دارم.
بدین ترتیب تا زمان پیروزی انقلاب اسلامی، پای تلویزیون و حتی رادیو به منزل ما باز نشد. با این حال در آخرین روزهای منتهی به پیروزی انقلاب، با رادیویی که به تازگی پدرم خریداری کرده بود، شب ها راس ساعت ۱۹:۴۵ دقیقه، اخبار رادیو بی بی سی در باره حوادث انقلاب اسلامی را گوش می دادیم. بلافاصله پس از پیروزی انقلاب، پدرم به خرید تلویزیون هم رضایت داد که باعث خوشحالی ما شد. با وجود این جو مذهبی حاکم بر منزل ، اعضای خانواده ما همواره تحت تاثیر آموزه های مذهبی قرار داشتند. علاوه براین، بعضی معلمان مدرسه ما، برنامه های خاص فرهنگی مذهبی داشتند که از جمله با تشویق آنها، به اتفاق تعدادی از دانش آموزان، بعد از تعطیلی مدارس، در کلاس های درس قرآن مرحوم حاج علی فرهادی در محل حوزه علمیه و کتابخانه صاحب الزمان شرکت می کردیم.
آغاز فعالیت های فرهنگی و مذهبی من، به دوران کودکی و زمانی که به دبستان می رفتم برمی گردد. زمانی که به اتفاق برادرم غلامرضا و پسرعمویم مهدی، در جشن های نیمه شعبان و در گروه سرود هیات قائمیه شهرضا فعالیت داشتیم.
در آن زمان اگرچه هیات قائمیه، دارای مکان و یا مسجد و حسینیه مستقلی نبود، اما با همت برادران حاج علی و حاج حسین رضایی زاده و با مشارکت مردم محل، جشن نیمه شعبان در محل حسینیه سادات شهرضا برگزار می شد و ما نیز در آن جا به اجرای سرود دسته جمعی می پرداختیم.

نظرات کاربران درباره کتاب روطه