فیدیبو نماینده قانونی نشر تیر و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب جزیره روز پیشین

کتاب جزیره روز پیشین

نسخه الکترونیک کتاب جزیره روز پیشین به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۱۴,۹۴۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب جزیره روز پیشین

روبرتو برای لحظه‌ای از یادآوری خاطرات گذشته‌اش دست کشید، و متوجه شد که مرگ پدرش را نه در جهت بازنگاه داشتن رقت بار زخم بی‌پدری، بلکه به طور کاملاً تصادفی در ذهن، به یادآورده بود. آن هم درست هنگامی که به یاد شبح فرانته می‌افتاد که با شبح ناشناسِ مزاحم کشتی دفنه، به ذهن او تداعی شده بود. هر دو اشباح، از آن لحظه چنان یکی شدند و به دوقلوهایی یکسان مبدل شدند، که روبرتو تصمیم گرفت ضعیف‌ترین دوقلو را حذف کند تا بتواند در نهایت، بر قویترین دوقلوی باقیمانده، فایق آید. از خود پرسید: آیا در آن روزهای محاصره، بازهم روزهایی وجود داشت که از حضور فرانته مطلع شدم؟... خیر. اتفاقا برعکس! پس چه اتفاقی افتاد؟...

ادامه...
  • ناشر نشر تیر
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 5.05 مگابایت
  • تعداد صفحات ۷۱۲ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب جزیره روز پیشین

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



چند سخنی با خواننده عزیز...

بی دلیل نیست انسان در طول زندگی خود (که بنابه میلش می تواند آن را طولانی و پرثمر یا کوتاه و بی ارزش یا شاید هم طولانی و بی ارزش یا کوتاه و پرثمر سازد...) مطالبی می آموزد که هر چند در آن لحظه، علت فراگیری آن بر وی معلوم نیست، لیکن در طول سال های بعدی حیات خویش، به ارزش و اهمیت آن ها پی می برد.
وضعیت من نیز چنین است. البته با این تفاوت که در هنگام فراگیری زبان لاتین در سن چهارده سالگی، تا این اندازه «فیلسوف وار» به این قضیه نمی نگریستم و بیشتر تمایل داشتم زبان لاتین و قواعد دستوری آن را با لعن و نفرین، به دیار نیستی بفرستم...!
در آن دوران، از خود پیوسته می پرسیدم که آخر زبان لاتین به چه دردِ من خواهد خورد؟! پدرم می گفت اگر روزی پزشک شدی یا در رشته حقوق یا حتی فلسفه رفتی، به دردت خواهد خورد. اما من قصد نداشتم پزشک شوم. از حقوق هم خوشم نمی آمد، و اما... در مورد فلسفه... باید بگویم که تنها با تلفظ این واژه زیبا، خون در رگ هایم با جوش و خروش بیشتری به حرکت در می آمد...
بنابراین، برای آن که بتوانم شاید در این رشته تحصیل کنم، قبل از هر درس، و بیشتر از هر درس دیگری، به مرور مطالب دروسِ لاتینم می پرداختم تا بدان جا که در کلاس آن سال، همین طور هم سال بعد و سال بعد از آن، مقام اول یا دوم کلاس را به دست می آوردم. ولی باز هم کاربرد این زبان مرده را در هیچ کجا مشاهده نمی کردم. تا آن که سال ها گذشت و از چهارده سالگی به سی و سومین سال از زندگی خود رسیدم. در طول این مدت، صدها کتاب تازه مطالعه کرده، با انواع تجربیات خوب و بد زندگی مواجه شده و سرانجام ازدواج کرده و صاحب فرزندانی نیز شده بودم.
یگانه چیزی که دیگر از زبان لاتین به یادم مانده بود، قواعد دشوار و پیچیده آن و نزدیک به بیست سی ضرب المثل معروف بود که از آن جمله می توان از سخن بسیار جالب و کوتاه و هوشمندانه ژول سزار نام برد که پس ازفتح سرزمین زِلا (ZÉLA)اعلام کرد:
VENI / VIDI / VECI
یعنی آمدم، دیدم، فتح کردم.
گهگاه، پسر بزرگم یا پدرم، ریشه لاتین بعضی از واژه های فرانسوی را از من می پرسیدند. اما هنوز هم هیچ علتی نمی دیدم که چرا در برهه ای از زمان، خداوند رب العالمین، کاری کرد که زبان لاتین را بیاموزم. تا امسال.
هنگامی که کتاب بسیار جالب و بغرنج و «فلسفیِ» اومبرتو اِکوی بزرگ و فرهیخته به دستم رسید و مقدر شد که به یاری الهی، ترجمه دشوار آن را بر عهده بگیرم. پس از ترجمه چند فصل از کتاب، ناگهان با همان حالتِ دلهره و اضطرابِ روزِ قبلِ از امتحانِ دوران چهارده سالگی ام مواجه شدم، زیرا مشاهده می کردم که در این کتاب، انواع واژه ها ـ چه می گویم؟! ـ انواع جملات لاتین، مانند «نُقل و نَبات» پخش و پراکنده شده و همچون چراغ های چشمک زنِ قرمز رنگِ اعلام خطر، صفحات بسیار دشوارِ این کتابِ «رُمانتیک» (به معنای اصلی این واژه) را آذین بندی کرده بود...!
تازه در آن لحظه در می یافتم که این رشته تحصیلی، پس از نوزده سال بی کاری، سرانجام به دردم می خورد! آه که چه شور و شعفی یافتم!
نه برای آن که احساس می کردم قادر خواهم بود این کتابِ شایسته و محترم را ترجمه کنم، بلکه بیشتر به این دلیل که سرانجام فایده ای برای آن درس خواندن های چند ساعته ام، در طول شب های بارانی و زمستانی ام پیدا می کردم!
آه پروردگارا! سپاس به درگاهت! پس حفظ کردن آن افعال و واژه ها بی دلیل و بی ثمر نبوده است...!
مایل نیستم پرحرفی کنم یا خدای ناکرده، درباره خود سخن بگویم، آن هم برای مقدمه کتابی مانند «جزیره روز پیشین». صرفا «مقدمه چینی» کردم تا اگر نقائصی در ترجمه لاتین داشته باشم، وضعیت مرا به خوبی درک کنید!
فقط میل دارم از خانمِ آموزگار مهربان و سپید مویی که مرا در آن سال ها پیوسته تشویق می کرد و این قواعد دشوار را به من آموخت، یادی کرده باشم. گمان نمی کنم آن بانویِ نازنین و خیراندیش اکنون دیگر در قید حیات باشد. بنابراین مایلم بگویم یادش نیکو و روحش آمرزیده باد!
همین طور هم از پدر خوبم که در راه تحصیل ما، هرگز از هیچ زحمتی فروگذار نبود، کمال سپاس را دارم و دست مهربان و پربرکت ایشان را می بوسم.
از همسر دلبندم و فرزندان نازنینم که می دانم در طول ترجمه این کتاب، تا اندازه ای نسبت به آنان غافل ماندم، کمال تشکر و سپاس را دارم.
صحبت از این کتاب، آن هم از سوی شخص نادان و جاهلی مانندِ من، صحیح نیست. کافی است خواننده عزیز بداند کتابی که در دست دارد، یک اثر ساده نیست. شاهکاری از یک نویسنده بزرگ معاصر است. اِکو در سال ۱۹۳۲ در شهر اَلکساندریا در ایالت پیه مُنته (در ایتالیا) به دنیا آمده است و اکنون در دانشگاه بولونیا تدریس می کند.
او همچنین در تعدادی چند از دانشگاه های مهم ایالات متحد آمریکا نیز مدرس است. نخستین رمان تخیلی او، «نام گلسرخ» در سال ۱۹۸۱، برنده جایزه «اِسترگا» در ایتالیا و در فرانسه برنده جایزه «مدیسی» شد، به گونه ای که در اندک زمانی، او از شهرت و معروفیتی عالمگیر برخوردار گشت. او همچنین کتاب دیگری به نام «آونگ فوکو» نوشته است که اخیرا در ایران ترجمه شده است. لازم به ذکر است که در این کتاب، خواننده ممکن است با واژه هایی رویارو شود که گویی به عمد، چندبار تکرار شده است(۱). این چیزی است که خودِ نویسنده میل داشته انجام دهد و بنده کمترین، حدالامکان سعی کرده ام آن ها را به فارسی برگردانم.
چنانچه در هنگام مطالعه، با تصاویری عجیب و غیرمعمول و سورئالیستی مواجه شدید، عنایت کنید با دیده ای پر اغماض و علاقه مند، دنباله داستان را ادامه دهید. حیف است بدون توجه لازم، از مطالب زیبای کتاب بگذرید و مفاهیم فلسفی و پرسش برانگیز آن را نادیده بگیرید. حتما لازم است تا آخرین صفحه این کتاب پیش بروید، چرا که این اثر، در نوع ساختاری خود، از سبک و شیوه ای تقریبا منحصربفرد برخوردار است. متاسفانه یا خوشبختانه، خودِ من، این کتاب را پا به پای ترجمه متن آن خواندم. به همین دلیل، با شوق فراوان منتظرم کتاب را از نو مطالعه کنم (البته نه از روی متن اصلی، چرا که دیگر برای «هفت پشتم» کافی است! و به مرحله ای رسیده ام که دیگر از خود نمی پرسم دانستن زبان لاتین چه فایده ای برایم در بر داشته است...)
بنابراین چنانچه اتفاقا با «مشکلاتی» در هنگام مطالعه و درک مفاهیم رویارو شدید، لطفا عنایت فرموده و نیمی از گناه را بر گردن من بیندازید که بدون تردید مترجم شایسته ای نبوده ام و نیم دیگر را، بر گردن آقای اومبرتو اِکو بیندازید که فیلسوفی شاعر و نیز شاعری فیلسوف است...
برای حفظ فضا و جذابیت داستان، تا حد مقدور سعی کردم جملاتِ به زبان های ایتالیایی، اسپانیایی، آلمانی، لاتین و انگلیسی را به همان شکل اولیه خود در متن ترجمه ام باقی بگذارم.
امیدوارم از این کتاب لذت ببرید و ایرادهای این کتاب را با بزرگواری و خوبی خود، بر من نادیده بگیرید. مطالعه خوبی در پیش رو داشته باشید!

فریده مهدوی دامغانی
۳ مهر ۱۳۷۵
۲۴ سپتامبر ۱۹۹۶

LIsola del giorno prima
Umberto Eco
Milano - 1994

تقدیم به نویسنده ای که بسیار دوستش می دارم:

به اومبرتو اِکویی که بارها و بارها،
در لا به لای صفحات نوشته هایش،
مرا در آسمان خیالش پرواز داده است...
مترجم

فصل نخست : دَفنه(۲)

«با وجود این، به تحقیرِ خود می بالم و از آن جا که به چنین مزیتی محکوم به زیستنم، از رستگاری کمابیش نفرت انگیزی بهره مندم: و تا آن جا که حافظه بشری در یاد دارد، به نظرم، یگانه موجود از نژاد بشرم که به عنوان غریقی، بر روی یک کشتی متروکه حضور دارم...»
روبرتو دولا گریوْ(۳)، به عنوان دروغگویی بی اعتقاد و جعل کننده اخباری نادرست، این خطوط واقعی و راست را بی تردید بین ماه های ژوئیه و اوت سال ۱۶۴۳ میلادی نگاشت.
او به مدت چندین روز، در میان امواج اقیانوس سرگردان بود و بر روی تخته چوبی، بر روی شکم دراز کشیده بود تا از نور خورشید نابینا نگردد. به راستی او تا چه مدت، گردنش را به شیوه ای غیرطبیعی دراز کرده بود تا از نوشیدن آب دریا پرهیز کند، درحالی که بدنش از نمک شورِ دریا سوخته بود...؟ بی تردید، تب دار و ملتهب نیز بود... در نامه ها، چیزی از این موضوع ذکر نشده است و خواننده را صرفا به یاد مدت زمانی به درازای ابدیت لایتناهی می اندازد. اما به احتمال زیاد، بیش تر از دو روز به طول نینجامیده بود؛ در غیر این صورت، زیر تازیانه های فِبوس(۴) تاب و تحمل نمی آورد (همان گونه که خود او نیز با تصاویری تخیلی، از آن با گله مندی یاد می کند) آن هم با آن بدن زار ونحیفی که داشته و برایمان توصیف کرده است. او که مانند حیوانی شب زنده دار، بر روی امواج حرکت می کرد و چاره ای هم جز این نداشت.
او به هیچ عنوان قادر نبوده شمارش روزها را نگاه دارد، اما به نظرم دریا، پس از طوفانی که او را از بالای عرشه کشتی آماریلیس(۵) به درون امواج پرت کرده بود، آرام گرفته و آن کلکی که ملوانی آن را با دقت فراوان برایش طراحی کرده بود، او را به جلو رانده وبه سمت آرامش دریایی پهناورهدایت نموده بود؛ به سمت فصلی راهنمایی کرده بودکه درجنوب خط استوا، اززمستانی بسیارمعتدل برخورداراست. اوچندمایل به جلو پیش رفته بود تا آن که سرانجام جریانهای آب، او را به سمت آن خلیج رسانده بودند.
شب شده بود و او به خواب رفته، و به هیچ وجه آگاهی نداشت که به سمت کشتی بزرگی نزدیک شده بود. هنگامی متوجه شد که تخته چوبی ای که روی آن حضور داشت، با تکانی شدید به بدنه کشتی مذبور که دَفنه نام داشت برخورد کرد.
او سپس ـ با کمک نور قرص کامل ماه ـ متوجه شده بود که زیر دکل جلویی ناوگانی حضور دارد. او در امتداد کابین جلویی عرشه اصلی حضور داشت و نردبان طنابی باریکی از آن جا به پایین آویزان بود. فاصله نردبان با زنجیر لنگر بسیار کم بود (به قول پدر روحانی کاسپار(۶) «نردبان یعقوب» بود!) در مدت چند ثانیه، تمام هوش و حواس روبرتو دوباره بازگشته بود. و این به احتمال زیاد به دلیل نیروی نا امیدی او بود: او با خود حساب کرد که آیا نَفَس کافی برای فریاد زدن خواهد داشت؟ (اما گلو و حنجره اش آتشی گداخته بودند) و یا این که بهتر بود خود را از طنابهایی که او را به آن تخته چوبی، محکم بسته بودند، رهایی می بخشید و سعی در بالا رفتن از نردبان می کرد؟ طنابها خطوطی کبود بر بدنش پدید آورده بودند. به نظر من، در چنین لحظاتی است که یک فرد محتضر، به هرکولی(۷) قدرتمند مبدل می گردد و قادر می شود که تمام مارهای خطرناک را در همان گهواره اش به هلاکت برساند. روبرتو با سردرگمی و آشفتگی این واقعه را در ذهن ثبت می کند و چیز زیادی از آن به یاد ندارد. اما به هر حال لازم است این نظریه را پذیرفت که، چنانچه در نهایت خود را در کابین جلویی عرشه مشاهده می نمود، به این دلیل بود که او با شیوه ای ناشناخته برای ما، خود را به هر ترتیبی که بوده از آن نردبان بالا کشیده بود. شاید آهسته آهسته بالا رفته و پس از هر تلاشش، از حال می رفته است. سپس با رسیدن به لبه عرشه، خود را با هزار زحمت از بالای عرشه عبور داده، روی طنابها خزیده و بالاخره مشاهده کرده بود که درِ کابین جلویی عرشه، باز است... و شاید این غَریزه اش بود که در تاریکی و ظلمت اطراف، باعث شد تا او، آن بُشکه را لمس کند، و پس از کنار زدن دَرِ آن، با هزار زحمت خود را از روی زمین بلند کرده تا لیوانی را پیدا کند که به زنجیری در کنار بشکه متصل شده بود. سپس تا آنجا که برایش مقدور بود آب نوشیده بود. سرانجام از حال رفته و کاملاً سیراب شده بود ـ از نقطه نظر دقیق واژه ـ زیرا در آن آب، مقدار زیادی حشرات گوناگون نیز وجود داشتند و نه تنها نوشیدنی، بلکه مواد غذایی نیز برای روبرتو فراهم آورده بود.
ظاهرا بیست و چهار ساعت به خواب فرو رفته بود، زیرا چنانچه دوباره در هنگام تاریکی شبانه از خواب بیدار شده بود، بایستی چنین مقدار زمانی را محاسبه نمود. او با نیروی تجدید شده بیدار شد و به این ترتیب، شبی دیگر فرا رسیده بود، بدون آن که واقعا شب از راه رسیده باشد.
او با خود اندیشیده بود که هنوز شب است، در غیر این صورت، پس از سپری شدن یک روز کامل، حتما شخصی پیدا می شد که او را پیدا کند. نور مهتاب که از روی پُل به او می رسید، آن مکان را که مانند آشپزخانه عرشه بود، روشن می ساخت. قابلمه ای بزرگ بالای اجاق آویزان بود.
آن جا دو در داشت. یکی به سمت کابین جلویی عرشه و دیگری به سمت عرشه فوقانی. چنانچه به قسمتِ دَرِ دوم پیش رفته بود، می توانست به وضوح طنابهای دَکل ها را مشاهده کند که به ترتیب چیده شده و در گوشه ای قرار داشتند. او حتی می توانست چرخی با دندانه های افقی مشاهده کند که برای پیچیدن طنابها به کار می رفت. همین طور هم بازوهای دکل ها را ببینید. او می توانست ملاحظه کند توپ های کمی در کشتی بود و سرانجام می توانست دورنمایی از کابین روی عرشه اصلی ببیند. او سر و صدا به راه انداخت اما هیچ موجود زنده ای به او پاسخ نداد. او از روی لبه عرشه به پایین خم شده و از سمت راست بدنه کشتی، چشم اندازی از یک جزیره را مشاهده کرده بود که در حدود یک مایل از او فاصله داشت و درختان نخلش در کنار ساحل، در برابر نسیم دریایی به این سو و آن سو می رفتند.
خشکی مقابل روبرتو، مانند خلیج کوچکی بود که با ماسه هایی سفید، در آن تاریکی کم رنگ، محصورمی شد. همان گونه که در چنین ماجراهایی رخ می دهد، روبرتو نمی توانست به درستی حدس بزند که آیا آنجا یک جزیره بود یا یک قاره پهناور؟
او سپس با گامهایی متزلزل به سمت دیگر کشتی رفته و ستیغ های چشم اندازی دیگر را مشاهده کرده بود ـ که این بار خیلی دورتر، و تقریبا در خط افق بودند ـ و به وسیله دو دماغه دیگر بریده می شدند. مابقی دریا بود و بس. درست مانند این بود که به بیننده چنین القا کنند کشتی پس از عبور از کانالی عریض که آن دو خشکی را از هم جدا می ساخت، در نوعی آبگیر وارد گشته و در آن لنگر انداخته بود.
روبرتو به این نتیجه رسیده بود که چنانچه آن جا از دو جزیره جدا تشکیل نشده بود، پس به طور حتم جزیره ای بود که در کنار سرزمینی وسیع تر و پهناور قرار داشت. به نظر من، او از آن دسته از انسانها نبود که بخواهد فرضیه های دیگری ارائه کند، بویژه آن که هرگز چیزی در باره خلیج های پهناور و گسترده نشنیده بود و نمی دانست که در چنین نقاطی، شخصی که در وسط جایی حضور داشته باشد، چنین گمان می بَرَد که در برابر دو خشکی مشابه و دوقلو می باشد. به این ترتیب، به دلیل عدم شناخت و آگاهی از حضور قاره هائی پهناور، او به درستی حدس زده بود.
و این برای یک غریق، پیروزی بزرگی به شمار می رفت: پاهایش روی خشکی و روی زمینی سِفت و سخت قرار داشت و رسیدن به آن جزیره کاری بس آسان، و در دسترس او بود. اما روبرتو شنا کردن بلد نبود. او به زودی پی می برد که هیچ قایقی روی آن کشتی وجود نداشت. از طرفی، جریان آب، کلَکی را که او با کمک آن، به آن کشتی رسیده بود، از آنجا دور ساخته بود. پس از آسودگی خیال از این که از مرگ رهایی یافته بود، اکنون دستخوش ناامیدی عمیقی می شد که از سه تنهایی و انزوا تشکیل می شد: از تنهایی در دریا، از تنهایی در جزیره مقابل، و از تنهایی در کشتی. «آهای! مردم! کسی این جا نیست؟»... ظاهرا او به هر زبانی که آشنایی داشته فریاد زده و درخواست کمک کرده بود. اما به سرعت متوجه ضعف و سستی بنیه اش شده، و سپس سکوتی مطلق حکمفرما شده بود. درست مانند این بود که همه، بر روی عرشه «مرده بودند». او هرگز تا این اندازه دقیق و درست نیندیشیده بود ـ آن هم شخصی مانند او که تا بدان اندازه از به کار بردن تشبیه و مقایسه لذت می برد ـ یا دست کم «تقریبا» تا این اندازه دقیق و درست نیندیشیده بود. البته من ترجیح می دهم از این «تقریبا» سخن بگویم و نمی دانم دقیقا از کجا آغاز کنم.
از بقیه چیزها، قبلاً سخن گفته ام. مردی خسته و کوفته، در اقیانوس آواره و سرگردان است و آبهای مهربان او را به سمت یک کشتی که به نظر متروکه و خالی می رسد، هدایت می کنند. طوری متروکه که گویی ساکنان آن، همان لحظه آن را ترک کرده بودند؛ زیرا روبرتو با تلاش فراوان دوباره به سمت آشپزخانه برگشت، فانوسی تمیز با سنگ چخماق پیدا کرد. همه چیز درست به گونه ای بود که انگار خروسی پیش از خوابیدن، این وسایل را در جایی مرتب چیده بود. اما در کنار بخاری، دو بستر دو قلو وجود داشت که هر دو خالی بودند. روبرتو فانوس را روشن کرد، نگاهی به اطراف خویش انداخت و مقدار زیادی خوراکی یافت: ماهی دودی و خشک شده، و بیسکویتی که تا اندازه ای، از شدت رطوبت به رنگ آبی متمایل شده و کپک زده بود. البته کافی بود با نوک چاقو، روی آن را می سایید. ماهی بسیار شور مزه بود، اما تا هر اندازه که میل داشت، آب در دسترس بود.
***
ظاهرا نیروی از دست رفته اش را بازیافت، یا به هرحال در هنگام نوشتن خاطراتش، از بنیه و نیروی کامل خود برخوردار بود زیرا با چه شور ادیبانه ای از لذت غذاهایی که میل کرده بود سخن گفته و لب به ستایش گشوده بود، به طوری که حتی ظاهرا در اُلَمپ(۸) نیز چنین غذاهای لذیذی وجود نداشت. خوراکی بسیار دلپذیر و مطبوع که فقط برای خدایان مناسب بود و از دل دریاها برایش فراهم آورده شده بود. هیولاهایی دریایی که با مرگشان، برایش حیات وهستی به ارمغان می آوردند... اما این نکات، مطالبی بودند که روبرتو برای بانوی افکار و قلبش به رشته تحریر در آورد:

خورشید ظلمت من، روشنایی شبهای من،
به چه دلیل خداوند مرا در آن طوفانی که آن چنان سهمگین و ملتهب بود، غرق نکرد؟ به چه دلیل کالبدم را از کام دریای خشن در ربود تا بعدا، آن را اسیر این تنهایی و انزوایی شوم کند که روح من ناچار است به طرزی ترسناک در آن غرق شود؟ شاید، چنانچه آسمان مهربان، به دادم نمی رسید، شمانیز هرگزنامه ای را که اکنون برایتان می نویسم، نمی خواندید. من، مانندمشعلی گداخته و نیم سوز از روشنایی این دریاها، خود را در برابر دیدگان شما کوچک و ناپدید می سازم. همچون قمری که پس ازبهره برداری زیاد ازنورخورشید، پی می بَرَد که وظیفه اش را ماورای انحنای مفرط سیاره ما به انجام می رساند، و دور از کمکهایی که از انوار خورشید و ولینعمت خودمی توانست دریافت کند، نخست به تصویر داسی بزرگ مبدل می گردد که هستی اش را ازاو می ستانَد، سپس نوری باز هم ضعیف تر می شود، و سرانجام در آن سپر لاجوردی رنگِ وسیع و گسترده کاملاً مُنحل می شود؛ جایی که طبیعت جالب، شعارها و تصاویر و نشانه هایی دلاورانه و اسرار آمیز از رازهای خود پدید می آورد.(۹) من نیز مانند ماه، دور از نگاه شما، کور و نابینا هستم زیرا که مرا نمی بینید، خاموشم، چرا که با من سخن نمی گویید و بالاخره فاقد یاد و خاطره هستم زیرا که هیچ یاد و خاطره ای از حقیر ندارید.
و من در تنهایی و انزوا، هستی به سر می برم، ظلمتی روشن و شعله ای خاموشم. شَبَحی مُبهم که ذهنم با گرفتن شکل، همیشه در این مبارزه شومِ تضادها، به نتیجه مساوی می رساند و مایل است به شما برسد. پس از نجات جانم با آن قلعه چوبی(۱۰) که همچون شهری استحکاماتی بود، و پس از حضور در این برج شناور، اسیر دریایی هستم که مرا از دریا نجات می دهد، مجازات شده از لطف و رحمت خداوند، مخفی شده در اعماق این تابوت باز شده در برابر تمام خورشیدها، در این زیر زمین هوادار، در این زندان تسخیر ناپذیر که از هر سو، راه فراری به من پیشنهاد می کند، در اوج ناامیدی به سر می برم. زیرا بیم دارم که دیگر هرگز قادر به دیدن شما نخواهم شد.
خانم، از این جهت قلم به دست گرفته ام تا همچون تحفه ای ناقابل، گلسرخ پژمرده ناراحتی و بدبختیم را به شما تقدیم کنم. با وجود این به تحقیر خود، می بالم و از آنجا که به چنین مزیتی، محکوم به زیستنم، کمابیش از رستگاری نفرت انگیزی بهره مندم: و تا آنجا که حافظه بشری اجازه می دهد و در یاد دارد، به نظرم، یگانه موجودی از نژاد بشر هستم که به عنوان غریقی بر روی یک کشتی متروکه حضور دارم.»

نظرات کاربران درباره کتاب جزیره روز پیشین

سبک داستان: رویایی تاریخی رده سنی: بزرگسالان ترجمه: عالی امتیاز: ۹ از ۱۰ درباره: برای خوندن این کتاب باید صبور باشید. داستان به مرور بهتر شده و به مرز فوق العاده میرسد. کتاب راحت الحلقومی نیست و نیاز به تمرکز برای خوندن آن می باشد.
در 4 ماه پیش توسط مسعود میرزایی
فوق العاده بود!
در 3 ماه پیش توسط Hos....33