فیدیبو نماینده قانونی حوزه هنری استان اصفهان و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب تیغ های گل رُز

کتاب تیغ های گل رُز
خاطرات جمعی از جانبازان هفتاد درصد و آزادگان جانباز استان اصفهان

نسخه الکترونیک کتاب تیغ های گل رُز به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب تیغ های گل رُز

دلهره ای وصف ناشدنی تمام وجودم را فراگرفته بود. در برزخی از ترس و امید گرفتار شده بودم. باید به خود می قبولاندم، وقت آن رسیده که با این تن مجروح ردای اسارت را بر تن کنم. سعی می کردم حتّی المقدور چشمانم را بسته نگاه دارم، شاید فرجی حاصل شود. صدای ضربان قلبم را می شنیدم. در تفکراتم غرق بودم که یک دفعه پتو از روی سرم کنار کشیده شد. چون در آن لحظه چشمانم باز بود، سرباز عراقی از زنده بودنم اطمینان حاصل کرد. قیافه اش وحشتناک و لباس هایش شلخته و نامرتب بود. با آن شکم گنده‌اش لولۀ اسلحه‌را به طرفم نشانه رفت و با چشمانی در هم کشیده خطاب به من گفت:«گوم»منظورش این بود که بلند شوم. از همین زمان اسارتم کلید خورد. با دست روی پاهایم زدم وگفتم:«لاحس، لا حرکت!» باز هم کلمۀ گوم را تکرار کرد و من با زبان بی زبانی به او فهماندم که نمی‌توانم روی پاهایم بایستم. دو نفر عراقی مرا روی برانکار گذاشتند و حرکت کردند...

ادامه...
  • ناشر حوزه هنری استان اصفهان
  • تاریخ نشر
  • زبان فارسی
  • حجم فایل 3.47 مگابایت
  • تعداد صفحات ۳۲۰ صفحه
  • شابک

بخشی از کتاب تیغ های گل رُز

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



۱. مقدمه

رهبر عزیز انقلاب در ششم مهرماه سال ۱۳۹۰ در قسمتی از سخنانشان در دیدار با جانبازان قطع نخاع گردنی فرمودند: «حالا که سی سال از انقلاب گذشته، وقتی سیصد سال بگذرد، کسانی که ناظرند و این حادثه عظیم را می بینند، آنها حس می کنند چه اتفاقی افتاده، چه پیچ عظیمی در تاریخ امت اسلامی و فراتر از آن در بشریت اتفاق افتاده». به گفته ایشان سیصد سال که نه؛ حتّی اگر در پنجاه سال آینده کسی بخواهد بداند در این هشت سالِ دفاع مقدس، چه بر ایران و مردمش گذشت، باید به کدام منبع رجوع کند؟ آن هم بااحتسابِ امروز که کمتر از سی سال از پایان جنگ گذشته است، بسیاری از جانبازان ردای شهادت پوشیدند و خاطرات و ناگفته هایشان را همراه پیکرشان به دست خاک سپردند.
این حق نسل های بعد است که بدانند، با دست خالی مقابل دنیا ایستادن یعنی چه؟به جان خریدن یک عمر ویلچر نشینی و نابینایی به چه قیمتی؟تا پایان عمر تنفس با کپسول اکسیژن برای کدام هدف؟ اسارت با بال و پری زخمی و نخاعی قطع شده و شکنجه های جسمی و روحی بعثی ها یعنی چه؟مادری که سال ها بعد از جنگ تنها چند تکه از استخوان جوان رعنایش را می آورند، چگونه خدا را شکر می کند؟چگونه همسری خواب را بر چشمانش حرام می کند تا شوهر جانبازش؛ حتّی برای دقایقی به خواب رود و از آلام و مصائبش کاسته شود؟ وهزار ناگفته دیگر از این دست که در سینه مردان و زنان جنگ انباشته شده تا روزی مکتوب شود و بماند برای آیندگان.
هدفم از نگارش این کتاب، بیرون کشیدن کلمات از درون وجود عزیزانی است که با اکراه تن به این کار دادند و اگر لطف آنها نبود، شاید این خاطرات هرگز بر روی کاغذ سپید نقش نمی بست و کسی از آن آگاهی نمی یافت. با اینکه خودم نیز جانباز قطع نخاعی از ناحیه گردن هستم و نوشته هایم را با زحمت و تنها با انگشت سبابه دست چپ تایپ می کنم؛ اما می نویسم تا آیندگان بدانند، مرز بین جنگ طلب بودن و دفاع کردن را تا شاید با بی انصافی انگشت اتهام به سمت پدرانشان نگیرند و جنگ طلب نخوانندشان. می نویسم تا آیندگان با مظلومیت ملت ما در جنگ تحمیلی، آشنا شوند و بدانند؛ اگر نبود این شهامت ها و سینه های سپر شده در جنگِ تن و تانک، شاید چکمه بعثی ها هنوز داشت، بیخ گلوی ناموسمان را می فشرد. آیندگان باید بدانند، تنها راه باقیمانده برای ما دفاع بود. چاره دیگری نداشتیم؛ اگر نمی جنگیدیم، همه چیز نابود می شد. دشمن به خاک کشور ما تجاوز کرده بود.اکثر کتاب های مربوط به دفاع مقدس موجود در بازار خاطرات رزم رزمندگان یا نحوه شهادت شهدای والامقام را روایت می کند. درباره ایثار جانبازان به خصوص جانبازانی که اسیر هم بوده اند، کمتر پرداخته شده است. ایثاری که به زعم رهبر معظم انقلاب به سبب رنج هایش و به دلیل مشکلاتش، وزنه ای سنگین تر از ایثار شهدا دارد. تلاش نمودم تا در حد توان چگونگی حضورِ بعضی از عزیزانِ رزمنده در جبهه و نحوه مجروح شدن یا اسارت آنان را به رشته تحریر در آورم. دست نوشته ها و فایل های صوتی این بزرگواران به عنوان سند نزد اینجانب محفوظ است.لازم می دانم از همکاری صمیمانه همه این خوبان تشکر کنم و عذر خواهی می کنم؛ اگر مجبور شدم به خاطر ویرایش متن یا حفظ اختصار، بعضی از جملاتشان را حذف کنم؛ یا ویرایش آن را تغییر دهم. امیدوارم این اثر بتواند قطره ای باشد از دریای بیکران ایثار و فداکاری شان که بی منّت تقدیم کشور و مردمش کردند. این کتاب شامل دو بخش است. بخش اول شامل خاطرات جانبازان و بخش دوم شامل خاطرات آزادگان جانباز است.
جا دارد از همکاری صمیمانه و مخلصانه همسر فداکارم خانم انصاری پور، همکاری و کمک حاج آقاعلاء الدین و حاج آقا نقوی از نیروهای زحمت کش و مخلص بنیاد شهید، برادر بزرگوارم اکبر نصر و سرکار خانم زینب عرفانیان که باعث ترغیب اینجانب به خلق این اثر شدند، سپاسگزاری کنم. اینجانب فقط بر حسب وظیفه قلم در دست گرفتم، همچون سی سال پیش که به حکم وظیفه اسلحه بر دوش.

زمستان ۱۳۹۲
جانباز قطع نخاع رمضانعلی کاوسی

بخش اول: (خاطرات جانبازان)

۱.۱ سه...پنج...صفر...یک(۱)
ماه مبارک رمضان است و نزدیک اذان مغرب. بعد از دو ماه امروز به خانه آمده ام. برای من همین کافی است که در خانه باشم و کنار خانواده ام. بچه ها هم همین حس را دارند. از این که کنارشان هستم،خوشحال اند و من این خوشحالی را به وضوح در چشمانشان می بینم. همسرم در حال تدارک غذا برای افطار است. بوی خوش غذایی که به مناسبت ورود من در حال آماده شدن است، مشامم را نوازش می دهد. نزدیک در ورودی سالن بی حرکت و آرام مانند تمام بیست و هفت سال گذشته روی ویلچر نشسته ام و به آسمانی می نگرم که کم کم با خورشید در حال خداحافظی کردن است. رنگ سرخ آسمان و صدای الله اکبر موذن در دلم آشوبی به پا می کند و مرا به سال های گذشته می کشاند. چشمانم را می بندم. هنوز هم سرخی خون دوستانم را بر روی زمین احساس می کنم. هنوز هم صدای الله اکبر شب های عملیات در گوشم طنین انداز است. وای هنوز هم صدای گلوله و انفجار از اعماق قلبم به گوش می رسد!. صدای تانک و توپ و مسلسل.دیگر بیش از این تحمل ندارم. دستانم را بلند می کنم تا با آن گوش هایم را بگیرم؛ اما گویا فراموش کرده ام که سالیان سال است که دستانم حرکتی ندارند. نه دستانم که پاهایم هم.در همین حال و هوایم که دختر چهار ساله ام به سمتم می آید و با خوشحالی ویلچر را هل می دهد. به قدری ناگهانی این کار را می کند که فرصت فکر کردن و کمک خواستن پیدا نمی کنم. وارد ایوان می شوم و با سرعت عجیبی از ارتفاع شصت سانتیمتری به داخل حیاط سقوط می کنم؛ تنها واژه یا زهراست که بر زبانم جاری می شود. سرم به جدول کنار باغچه برخورد می کند و گرمای خون را بر روی پیشانی ام احساس می کنم. آرام چشمانم را می بندم و به سالهای پیش کشیده می شوم. صدای آژیر آمبولانس به گوشم می رسد. به یاد روزی می افتم که در آمبولانس کف بالا می آوردم. صدای گریه اطرافیانم مانند لالایی مرا به گذشته ها می برد به سالهای پیش به سال ۱۳۴۲ هجری شمسی.
در سال ۱۳۴۲ در شهرستان شهرضای اصفهان به عنوان سومین فرزند خانواده دیده به جهان گشودم. پدرم کارگر یک کارخانه نخ ریسی بود؛ اما با حقوق بخور و نمیر کارگری نمی شد، هزینه زندگی نه نفر را داد. از این رو یک مغازه کوچک هم باز کرد و در مواقعی که شیفت کاری اش نبود در آنجا مشغول کار می شد. سال سوم راهنمایی بودم که جرقه انقلاب در کشور زده شد.
یادش بخیر، چه حال و هوایی داشت آن روزها و چه غوغایی داشت این دل ما! به هر کجا قدم برمی داشتیم و به هر مکان می رفتیم، سخن از انقلاب بود و فروپاشی یک حکومت ظالم. گویا همه دست به دست هم داده بودند تا بزرگترین حادثه قرن را رقم بزنند.انگار همین دیروز بود، زمانی که (شهید) همت با شجاعت تمام روی اتاقک تلفن همگانی ایستاده بود و از ظلم و جور و بیداد یک قدرت فاسد برای مردم سخن ها می گفت و گویا همین چند روز قبل بود که معلمهایی همچون شاملی و تنهایی و بهاری در مدرسه ما را برای رفتن به تظاهرات و دادن شعار و تلاش برای سرنگونی حکومت شاهنشاهی تشویق می کردند. بعد از پیروزی انقلاب چند روزی به دبیرستان رفتم؛اما به دلیل مشکلات اقتصادی خانواده مجبور به ترک تحصیل شدم و با عنوان شاگرد بنا شروع به کار کردم. انقلاب ایران درس بزرگی به من داده بود و آن این که با تلاش به هر آنچه می خواهی می رسی؛ آن قدر که با درآمدی که طی یکی دو سال به دست آوردم، توانستم، قطعه زمینی بخرم و همزمان با کاربنایی ام هم در پایگاه بسیج شرکت کنم و ازاعضای فعال بسیج محل شوم. اوایل مهر ماه ۶۰ بود. روزی در کنار دایی ام در حال تعمیر کف یک خانه بودیم؛ خبر آوردند که یکی از بچه های پایگاه به نام مهدی طاوسی شهید شده است. موزائیکی که در دستم بود، رها شد. رها شدن موزائیک از دستم همان بود و تعطیل شدن کار من برای همیشه هم همان. بلافاصله برای آموزش نظامی ثبت نام کردم. در این دوره آموزشی در کنار احمد طاوسی، عباس آقاسی و قدرت الله کریمی بودم. آقاسی و کریمی سالهای بعد در جبهه شهید شدند. روحشان شاد!
بعد از اتمام دوره آموزشی و هنگام اعزام به جبهه از ما رضایت نامه کتبی والدین را خواستند. بازحمت فراوان توانستم، رضایت مادر و بخصوص پدر را بگیرم. برای اولین بار آبان ۱۳۶۰ بود که به جبهه جنوب اعزام شدم. به اتفاق شصت تن از بسیجیان شهرضا وارد شهرک دارخوین شدیم(۲). با قایق به آن طرف رود کارون رفتیم. در خط پدافندی به فرماندهی آقای محمدی و معاونت آقای حمید باقری مستقر شدیم. بچه های ژاندارمری با توپخانه ما را حمایت می کردند. بعد از بیست و دو روز برای استراحت به شهرک آمدیم. ابراهیم میرکاظمی با تعدادی نیروی تازه نفس مثل آقایان سیف الله حیدرپور، رضا قانع، رضاهاشمیان(۳) نورالدین بحرینی از شهرضا به منطقه آمدند. به اتفاق نیروهای جدید، یک گروهان صد و بیست نفره را سازماندهی کردیم و یکی از گردان های تیپ امام حسین(ع) شدیم. در آن روز (شهید) حجه الاسلام ردانیپور فرماندهی تیپ و (شهید) حاج حسین خرازی معاونت تیپ را بر عهده داشتند.
در آن زمان تیپ امام حسین چهار گردان نیرو داشت. فرمانده گردان ما (شهید) بشیر ابراهیمی بود. برای آمادگی بیشتر به آموزشهای تکمیلی و تاکتیکی پرداختیم. مرتب رزم شبانه می گذاشتند. به طور کامل آماده شده بودیم. شیپور عملیات طریق القدس، هشتم آذر سال ۱۳۶۰ نواخته شد. هدف از عملیات طریق القدس، قطع ارتباط دشمن از شمال به جنوب، آزاد سازی شهر بستان، تنگه چزابه و رسیدن به خطوط مرزی بود. ازهمان ابتدای درگیری با دشمن چند تا از بچه ها شهید و مجروح شدند. دوسه روزی درگیری ادامه یافت. پیشروی خوبی داشتیم. بیشتر سنگرهای عراقی را پاکسازی کردیم. به تنگه چزابه رسیدیم. به خاطر اهمیتی که منطقه چزابه داشت، صدام بیشترِ نیروهای کار آزموده و کماندوی خود را در آنجا سازماندهی و مستقر کرده بود و به جز نیروهای مخصوص ارتش عراق، نیروی دیگری در آن منطقه وجود نداشت. همه آنها هیکل های بزرگ و تنومندی داشتند و در واقع، آنهاهمان کلاه سبزهای نیروهای مخصوص صدام بودند. صدام به هر نحو ممکن می خواست، تنگه چزابه را حفظ کند. این منطقه برایش خیلی مهم بود؛ اگر آن را از دست می داد؛ باید هور را دور می زد. عاقبت هم مجبور شد، هور را دور بزند. به دلیل اهمیت تنگه روی این نقطه خیلی سرمایه گذاری کرده بود؛ ولی بچه های ما هم برای تسخیر آن از همه چیزشان گذشتند. مردانی بزرگ در آن مکان به زمین افتادند تا این تنگه تسخیر و حفظ شد. گاهی درگیری در آن منطقه به قدری زیاد می شد که کار به جنگ تن به تن می رسید. گاهی فقط چنگ و دندان باقی مانده بود و ایمان. در این تنگه چهارده تن از بچه های شهرضا و دهاقان ردای شهادت پوشیدند. یادشان گرامی باد!
سال ۶۱ برای عملیات بیت المقدس و آزاد سازی خرمشهرعازم جبهه شدم. عملیات بیت المقدسچهارمرحله داشت که چیزی در حدود بیست روزطول کشید.از یک گردان متشکل از بچه های شهرضا، فقط چهل نفر سالم مانده بودیم که آن هم آن قدر از نظر روحی ضعیف شده بودیم که دیگر ما را برای مرحله چهارم عملیات که خرمشهر آزاد شد، نگاه نداشتند؛لذا برای استراحت به شهرضا آمدیم. آمدیم؛ اما ندایی در من فریاد می زد که در این عملیات خرمشهر آزاد خواهد شد. بالاخره در سوم خرداد سال ۶۱ خرمشهر آزاد شد و به فرموده امام راحل: «خرمشهر را خدا آزاد کرد!»
سال ۶۳ بعد از گذراندن آموزش های لازم و البته دشوار به عضویت سپاه در آمدم و در همان سال ازدواج کردم. در همان سال هم در عملیات بدر شرکت کردم.
سال ۶۴ برای عملیات والفجر هشت و آزاد سازی فاو شرکت کردم. به تیپ خودمان نرسیدم. به اتفاق آقای یونسی که از بچه های میمه اصفهان بود و تعدادی از نیروهای بروجرد و تهران به لشکر ولیعصر خوزستان پیوستیم وعضو گروه اطلاعات و پیگیری لشکر شدیم. در واقع آقای یونسی فرمانده گروه بود و من معاونت گروه اطلاعات و پیگیری بر عهده ام بود. وظیفه ما تفحص برای یافتن پیکر شهیدها و مجروحین بود. از لشکر ولیعصر با گروه ما تماس گرفتند و گفتند، هشت نفر از بسیجیان فرهنگی ما ناپدید شده اند. آخرین بار این هشت نفر را در حاشیه نخلستان دیده بودند. به اتفاق آقای یونسی با تجهیزاتی مثل اسلحه کلاش، برانکار و بیسیم راه نخلستان را در پیش گرفتیم. صدای تیراندازی کم و بیش در نخلستان شنیده می شد. حدود چهار صد متر با احتیاط از لابلای درختان نخل به پیش رفتیم. کمی آنطرف تر چشمم به چند تا جنازه افتاد. به آقای یونسی گفتم، حدس می زنم، این جنازه ها همان گمشده هایی هستند که ما دنبالشان هستیم! برای احتیاط بیشتر از داخل نیزارهای کنار نخلستان به پیش رفتیم. وقتی نزدیک جنازه ها شدیم صدای تیر اندازی بیشتر شد. جنازه ها را کنار هم چیده بودند و به تمامشان تیر خلاص زده بودند. در واقع منتظر بودند، بچه های ما به جسدها نزدیک شوند تا همه را به رگبار ببندند. فکر کنم در محاصره عراقیها قرار گرفته بودیم. تصمیم گرفتیم، برگردیم. آقای یونسی که سر نترسی داشت، گفت:«باید هر طور شده یکی از شهیدها را با خود به عقب ببریم». سینه خیز به طرف یکی از شهدا رفتیم. با دلهره پیکر یکی از شهیدها را روی برانکار گذاشتیم و به طرف نیروهای خودی حرکت کردیم. عراقیها ما را دیدند و به طرفمان شلیک کردند. صدای سفیر گلوله هایی را که از کنارمان عبور می کردند،می شنیدیم؛ فقط عنایت خداوند و برکت خون آن شهید بود که گلوله های دشمن به ما نخورد. با ترس فراوان و خستگی زیاد پیکر شهید را به عقب آوردیم. وقتی نیروهای تعاون او را دیدند، متوجّه شدند که او یکی از دبیران اعزامی شهرستان دزفول است. وقتی از هویت و مشخصات این شهدا سوال کردیم، گفتند:«بیشتر این بسیجیان از معلمان دزفول بودند ومتاهل. به طور معمول سه چهار روز قبل از هر عملیات به جبهه می آمدند، در گروه اطلاعات و پیگیری و حمل شهدا و مجروحین کمکمی کردند و بعد از اتمام عملیات دوباره سر کلاس می رفتند و به تدریس می پرداختند»؛ چون در آن زمان خودم نیز متاهل و دارای یک فرزند بودم به خوبی احساس خانواده های آنان را درک می کردمو می دانستم، منتظرند که پدرشان برگردد؛ اما...سر انجام کار چنین شد که یکی از گروهانهای لشکر ولیعصر وارد عمل شد. پیکر بقیه شهدا را آوردند و تعداد زیادی از عراقیها را هم به اسارت گرفتند.
دی ماه سال ۶۵ در عملیات کربلای چهار شرکت کردم. این عملیات به طور کامل ناموفق بود. به شهرک انرژی اتمی برگشتیم و دوازده روز بعد برای عملیات کربلای پنج وارد شلمچه شدیم. در این عملیات حاج احمد طاوسی فرماندهیو سید محمد میرفتاح معاونت گردان مام حسین(ع)را بر عهده داشتند. حمید باقری بیسیمچی و من با عنوان منشی گردان به وظیفه ام عمل می کردم. عراقیها درمنطقه ای که به آن پنج ضلعی شلمچه می گفتند، آب انداخته بودند. مجبور بودیم با قایق به خط بزنیم. به منطقه ای رسیدیم که عراقیها با انواع تجهیزات نظامی جلوی ورود رزمندگان ما را سد کرده بودند. از کانالهایی که کف آن را با قیر و سیمهای خاردار پوشانده بودند تا دپوهای هلالی و مثلثی (معروف به اسرائیلی) و انواع مینهای ضد تانک و ضد نفر که در منطقه کاشته بودند، عبور کردیم.عراقی ها مرتب منطقه را با غرش توپ هایشان به لرزه در می آوردند و یا به عبارتی با شلیک گلوله هایشان زمین شلمچه را شخم می زدند. شب اول عملیات پنج نفر از بچه ها اشتباهی به طرف یکی از سنگرهای بتونی دشمن که سنگر کمین بود، رفتند. چهار نفر از تیپ قمر (آقای کیفر، آقای رهنما و دو نفر از رزمندگان دیگر شهرضایی) و یک نفر از بچه های تبریز. متاسفانه هر پنج نفرشان شهید شدند. پنج شش روز در بدترین شرایط زیر آتش دشمن استقامت کردیم و بدتر از همه اینکه در این چند روزبا چشمانمان می دیدیم که همرزمانمان به فاصله کمی از ما یکی یکی روی خاک شلمچه می افتند. یکی از دغدغه هایمان آوردن پیکرشهیدها بود به خصوص برای آقای کیفر خیلی سخت بود که جسد بی جان برادرش در فاصله چند متری اش روی زمین افتاده بود؛ اما به خاطر آتش و گلوله فراوان امکان آوردن جسدها وجود نداشت. آقای مدنی یکی از معاونین گردان به من گفت:«بیایید کمک کنید، این پنج شهید را هم با خود به عقب بیاوریم.» با اینکه جمع آوری جسدهای شهدا با نیروهای تعاون بود؛ اما از بس در این چند روز کشته داده بودیم، آنها دیگر دل و دماغ این کار را نداشتند؛ یا اینکه حتّی می شود، گفت که کمی ترسیده بودند. در نهایت به کمک برادرِ شهید کیفر(هر دو برادر با هم در عملیات کربلای پنج شرکت کرده بودند.(۴)) تصمیم گرفتیم، برویم و پیکرشهدا را بیاوریم. کار سختی بود! امکان داشت به محض اینکه از خاکریز خودمان جدا شویم، هدف تیر دشمن قراربگیریم. گلوله باران منطقه مرتب ادامه داشت. عراقی ها هر چند دقیقه یکبارمنطقه را به طور کامل روشن می کردند؛ وای جشن آتش و خونی به راه انداخته بودند که نگو و نپرس! حدود سی متر با پیکر شهدا فاصله داشتیم. از بچه ها حلالیت طلبیدیم. آیه و جعلنا(۵) را خواندیم و سینه خیز به طرف سنگر کمین عراقیها حرکت کردیم. به پیکرهای بچه های شهید رسیدیم. نفسهایمان را در سینه حبس کردیم. با احتیاط و به صورت سینه خیز دست در یقه آنان انداختیم، آنها را روی زمین می کشیدیم تا با عراقی ها فاصله بگیریم. بعد از پیمودن حدود پانزده متر به صورت خمیده دو بازوی شهید را می گرفتیم و کشان کشان او را به خاکریز خودمان می رساندیم. نزدیک خاکریز خودمان بچه ها به کمکمان می آمدند و شهید را پشت خاکریزمی بردند. این کار طاقت فرسا را چهار بار تکرار کردیم و چهار شهید خودمان را آوردیم، عقب. در سرمای زمستان از بس تلاش کرده بودیم، خیس عرق شده بودیم! پنجمین شهید هیکل درشتی داشت و سر در بدن نداشت. یک دستگاه بیسیم حدود دوازده کیلویی هم به پشتش بسته بود. آقای کیفر از بس خسته شده بود،می خواست از آوردن آخرین شهید شانه خالی کند. به او گفتم:«اگر او را نیاوریم تا آخر عمر عذاب وجدان خواهیم داشت.» به هر سختی بود، جنازه آن شهید که بی سیمچی گردان؛ یا گروهانشان بود را هم به عقب آوردیم. به این نکته هم اشاره کنم، وقتی به جنازه یکی از شهیدها می رسیدیم از ترس اینکه مبادا خودمان هم هدف دشمن قرار گیریم؛ بدون معطلی او را کشان کشان به عقب می آوردیم. مثل اینفیلم هایی که می سازند،احساساتی نمی شدیم، بر بالین شهید نمی نشستیم و با او نجوانمی کردیم. متاسّفانه آنچه بیشتر در فیلم های مربوط به دفاع مقدس می بینیم با آنچه در جبهه اتفاق می افتاد، بسیار متفاوت است.در مرحله دوم عملیات کربلای پنج فشار دشمن و حجم آتش دشمن خیلی زیاد شده بود. جلوگیری از پاتکهای دشمن کار سختی شده بود. قادر نبودیم؛ تنها با آرپی جی هفت جلوی تانکهایشان بایستیم. صبح زود بود. در حال صبحانه خوردن بودم. یک دستگاه جیپ که تفنگ صد و شش میلیمتری(۶) روی آن نصب کرده بودند از واحد ادوات تیپ قمر برای شکار تانکهای عراقی به کمک ما آمد. چهار تا نیرو داشت. هنوز لوله صد و شش میلیمتری را به طرف مکان عراقی ها به طور کامل نشانه نرفته بود که خمپاره ای وسط جیپ فرود آمد. هر چهار نفرشان تکه تکه شدند. وقتی با آقای حمیدیا و رسول تیموریان جنازه های آنان را جمع می کردیم، نمی دانستیم کدام عضو قطع شده، مربوط به کدام شهید است! با زحمت جنازه هر شهیدی را در یک پتو پیچیدیم و به عقب فرستادیم. در این عملیات، حمید باقری از ناحیه پا مورد اصابت ترکش قرار گرفت. با پانسمان مختصری او را به عقب منتقل کردیم. ترکش کوچکی هم به بازوی من اصابت کرد که لازم ندیدم برای این ترکش ریز، ترک کارزار کنم. وجب به وجب خاک شلمچه بمبارانمی شد. مسئول طرح و عملیات تیپ، سردار شاهمرادی به همراه معاونش جانباز آقاجمال طبائیان، معاون یکی از گروهان ها آقای عباسپور، محمد حسن مهاجری، محمد صداقت و نصرالله جهانمردی همگی در این عملیات به شهادت رسیدند. روحشان شاد! دو نفر از یادگاران آن زمان که هنوز هم با هم رفت و آمد داریم،حاج مرتضی صدری و سید محمد میرفتاح نیز در این عملیات بودند. بعد از پنج شش روز درگیری بالاخره خط تثبیت شد. در این چند روز آن قدر صدای انفجار در گوشمان پیچیده بود و آن قدر بی خوابی کشیده بودیم که از لحاظ روحی خسته و افسرده بودیم. نه توانی در بدن داشتیم و نه روحیه ای برای جنگیدن! نیاز بود به عقب برگردیم و استراحت کنیم. گردان امام حسن (ع) به فرماندهی آیت الله رجائیان جانشین ما شد. به مقر تیپ قمر بنی هاشم(ع) درشهرستان شوشتر آمدیم. آنجا از ناحیه پا مجروح شدم. درد زیادی داشتم. برای درمان با آمبولانس به طرف اهواز حرکت کردیم. سرعت زیاد آمبولانس این نوید را به من می داد که تا ساعتی دیگر در بیمارستان خواهم بود و از تحمل درد رها خواهم شد؛ اما گویی سرنوشت، درد و رنج بزرگ تری را برایم رقم زده بود! رنجی که جراحت پا در مقایسه با آن برایم خراشی بیش نبود. آمبولانس مانند اسبی سرکش جاده ها را در می نوردید. ناگهان صدای مهیبی به گوشم خورد. صدا ناشی از ترکیدن لاستیک خودرو بود. چندین بار غلتیدن آمبولانس را حس کردم؛ اما چیز دیگری نفهمیدم.
در وسط بیابان، مکالمه عربی چند نفر نظرم را جلب کرد. با زحمت چشمانم را که پر از خون شده بود اندکی گشودم. عربهای هموطن خوزستانی که چندین بار کله زدن آمبولانس را مشاهده کرده بودند به کمکمان شتافتند. مرا عقب وانتی خواباندند؛ دوباره از هوش رفتم. وقتی به هوش آمدم، خود را در بیمارستان گلستان اهواز یافتم. باسختی فراوان از پرستار پرسیدم: «وقت نماز فرارسیده؟» پرستار گفت: «بخواب، تو حالا نمی توانی نماز بخوانی.» خوابیدم (بیهوش شدم)...
با شنیدن سر و صداهایی سعی کردم، چشمانم را باز کنم. خونهای خشک شده پشت پلکهایم، مانع از باز شدن چشمانم می شد. هر چه توان داشتم، متمرکز کردم تا بتوانم گوشه ای از پلک هایم را بالا برم. هیچ وقت فکر نمی کردم، زمانی فرا رسد که قدرت باز کردن پلکهایم را هم نداشته باشم!تصمیم گرفتم با دست خونهای خشک شده را پاک کنم؛ اما هر چه اراده کردم دستانم توان حرکت نداشتند تا یاری ام کنند. با تمرکز زیاد و زحمت فراوان گوشه یکی از پلک هایم را بالا آوردم. متوجّه شدم داخل هواپیما هستم.سر و صدای زیاد هواپیمای سی- یکصد و سی و صدای آه و ناله مجروحان، مانع از این شده بود که کسی پلک زدن مرا ببیند. تشنگی زیادی بر من مستولی شده بود. خواستم فریاد بزنم و طلب آب کنم؛ اما قدرت تکلم نیز از من سلب شده بود! چندین بار زبانم را از دهان بیرون آوردم؛شاید که کسی متوجّه فریادبی صدای العطشم بشود؛ اما فریاد رسی نیافتم. دوباره خوابم برد؛ یا به عبارتی از هوش رفتم...
این بار، متوجّه شدم با صورت کف آمبولانسی افتاده و کف بالا می آورم. با سختی فراوان شهادتین را بر زبان جاری کردم. صدای راننده مسنی را می شنیدم که با لهجه اصفهانی از دو دانش آموز دبیرستانی که در حال رفتن به مدرسه بودند برای برگرداندن من روی تخت آمبولانس، تقاضای کمک می کرد. (هنگام حرکت از فرودگاه اصفهان، راننده آمبولانس که وضعیت وخیم مرا مشاهده نموده بود، تصمیم گرفته بود هر چه سریعترمرا به بیمارستان برساند. با این تصمیمش در یک پیچ تند باعث سرنگونی ام به کف آمبولانس شده بود!) یکی از نوجوانها هنگامی که وارد آمبولانس شد و چهره پر از خون مرا با آتلی که به گردنم بسته شده بود،دید، ترسید و وحشت زده فرار کرد. نوجوان دیگر با کمکِ راننده، مرا روی تخت آمبولانس خواباندند. به محض حرکت آمبولانس دوباره بیهوش شدم...
وقتی که دوباره چشمانم را باز کردم، تعداد زیادی لامپ روشن بالای سرم مشاهده نمودم. چندین نفر را دیدم که با لباس سبز اتاق عمل دور و برم فعالیت می کردند. شنیدم، دکتر به همکارش می گفت: «مته را بده». صدای وحشتناک درِیل را که، کاسه سرم را سوراخ می کرد می شنیدم! تلاش کردم، دستان دکتر را بگیرم و مانعش شوم؛ اما باز هم، دستها یاری ام نکردند! برای اینکه گردن مرا در حالت کشش قرار دهند، مجبور به این کار شده بودند. در این میان یک لحظه دکتر را دیدم کهبوسه ای بر پیشانی ام زد و به پرستار گفت: «ببریدش، او دو سه روز دیگر، بیشتر میهمان ما نیست!» مرا به بخش آی سی یو بردند. مرتب بیهوش می شدم و دوباره به هوش می آمدم.
هر چه مجروحِ با وضعیت وخیم بود در این بخش دیده می شد.بسیاری از آنان لحظات آخر زندگی را می گذراندند و در مرز بین دنیا و بهشت معطل مانده بودند. صدای سیلی پرستاری را می شنیدم که به صورت مجروحان می نواخت؛شاید که بتواند برای رسیدن به پاسخ یک سوال، آنها را حداقل چند لحظه به هوش بیاورد!می خواست اسم یا آدرسی از آنان بگیرد تا بعد از شهادتشان بدانند، آنان را باید به کدام شهر منتقل کنند. غم سنگینی بر بخش آی سی یو سایه افکنده بود. فرزندان خمینی چنان از ناحیه سر داغان شده بودند که امیدی به زنده بودنشان باقی نمانده بود. وقتی به بالین من آمد به او گفتم: «نزن!حسین جاوری هستم، اعزامی از شهرضا.» درخواست شماره تلفن کرد. خیلی به ذهنم فشار آوردم. با زحمت فراوان شماره تلفن منزلمان را به یاد آوردم سه... پنج... صفر... یک. در آن زمان تلفنهای شهرضا چهار رقمی بودعصر آن روز پدر، مادر، برادرانم و تعداد دیگری از اقوام بر بالینم حاضر شدند. آنها با دیدن من وحشت کرده بودند. دکتر به آنها گفته بود، فرزند شما بر اثر چپ شدن آمبولانس، دچار شکستگی و خُرد شدگی مهره های گردن شده و نخاعش قطع شده است.
تا آن زمان نه از قطع نخاع شدن چیزی شنیده بودم نه از دردسرهای پس از آن؛ اما به تدریج سختیهایش را با تمام وجود حس کردم! حدود سی روز گردنم را در حالت کشش قرار داده بودند. بعد به آسایشگاه جانبازان اصفهان انتقالم دادند. آنجا گفتند، بعد از شش ماه فیزیوتراپی بهبود حاصل می شود! نه تنها شش ماه که سال ها گذشت و بهبود حاصل نشد(۷)
بیست وهفت سال است که از گردن به پایین فلج هستم. برای کوچک ترین کارهای شخصی ام هم به اطرافیانم نیازمندم. خود را مدیون همه اطرافیان نزدیکم به خصوص همسر فداکارم می دانم. بدون اینکه دست و پایم حرکتی داشته باشد، بر روی تخت یا ویلچر طی طریق می کنم. طریقتی که معتقدم رضایت خداوند، ائمه اطهار(ع) و اولیاء خداوند در آن نهفته است. بیشتر اوقات در آسایشگاه جانبازان اصفهان بستری هستم. هر از گاهی هم مانند امروز برای دیدار با خانواده به شهرضامی آیم. به دلیل وضعیت سخت جسمی ام، چند روز بیشتر نمی توانم در منزل بمانم!
در این چند سال دردهای زیادی را پشت سر گذاشته ام؛ برای مثال دو ماه تمام دچار تب و لرز شدم. این دو ماه به اندازه دو سال به من سخت گذشت. مرتب عبارت " دارم می سوزم " را بر زبان جاری می کردم! در چند بیمارستان مختلف بستری شدم. انواع آنتی بیوتیکها را روی من امتحان کردند؛ اما تبم قطع نمی شد. بعد از دو ماه در بخش بیماریهای عفونی بیمارستان امین اصفهان بستری شدم. بیماری ام را دکتر ایرج کریمی حسبه تشخیص دادو درمان شدم. بر این باورم که یک انسان قطع نخاعی آن هم از ناحیه گردن، کلکسیونی از دردها و رنج های مختلف استکه حتّی سخن آز آنان به میان آوردن هم دیگران را دچار افسردگی می کند. سلامتی تاجی گرانبهاست بر سر انسانهای سالم که تنها بیماران قادر به دیدنش هستند. کنار آمدن با چنین وضعیتی بسیار مشکل است؛ اما وقتی صحبت از عقیده و پا بر جا ماندن دین به میان می آید، نه جان ارزشی دارد نه سلامتی!پیشوای ما امام حسین(ع) است. او جان خود و بهترین عزیزانش را در راه اسلام فدا کرد! سختی هایی که آن حضرت تحمل کرد کجا و سختی های امروز ما کجا! در این چند سالی که از مجروح شدنم می گذرد، تعداد زیادی از جانبازان هفتاد در صد استان اصفهان را دیدم که با تحمل درد و رنج فراوان به شهادت رسیدند. شهیدها: عباس سلمانی، ناصر حاج امینی، صفر علیخانی، عباس بیات، سیدبرخوردار موسوی، سید عیدی تقوی، سردار ولی الله کشوری، عباس حقیقت، رضا خراسانی، بهروز صفوی، عربشیربخشی پور، عزیزی، اعرفی، عقدکی، رضایی، برهمت، خدارحمی، حسینی، غلامی، سامانی، فروتن، محمد امین امینی، علیرضا محمدی و... روحشان شاد! با صدای همسرم آرام آرام چشمانم را باز می کنم. در بیمارستانم و دکتر دوازدهمین بخیه را بر سرم می زند. کِی آمبولانس آمد و کی به بیمارستان رسیدم را نفهمیدم! آن قدر در خاطرات گذشته غرقم که هیچ چیز و هیچ کس نمی تواند مرا از آن حال و هوا بیرون بیاورد! دکتر آرزوی سلامتی ام را می کند آرزویی محال و دست نیافتنی؛ اما برای من دیگر سلامتی مهم نیست؛ فقط یک آرزو دارم و آن این است که امیدوارم مردم ما قدر این نظام مقدس را که برای برپایی و ماندگاری اش، فرزندان بسیاری از این مرز و بوم فدا و شهید شده اند و چه بسیار افرادی که قطع نخاع، قطع عضو و نابینا گشته اند،بدانند! در برابر فشارها و تهدیدها استقامت کنند! همه سختیها برای امتحان ماست. امیدوارم مردم ما در برابر امتحانات سخت الهی که نص صریح قرآن مجید است، سربلند بیرون بیایند.
سرم را به سمت آسمان بلند می کنم و تنها یک جمله می گویم:«خدایا، تو شاهد باش چه بسیار از بندگان تو در آن زمان دولا دولا دویدند تا فرزندان امروز ایران بتوانند راست راست راه بروند!»

نظرات کاربران درباره کتاب تیغ های گل رُز