فیدیبو نماینده قانونی انتشارات امیرکبیر و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب آن مردِ «زیبا»...بر ساحل دریای وجود «علامه سیّدمحمّدحسین حسینی‌طباطبایی»

کتاب آن مردِ «زیبا»...بر ساحل دریای وجود «علامه سیّدمحمّدحسین حسینی‌طباطبایی»

نسخه الکترونیک کتاب آن مردِ «زیبا»...بر ساحل دریای وجود «علامه سیّدمحمّدحسین حسینی‌طباطبایی» به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب آن مردِ «زیبا»...بر ساحل دریای وجود «علامه سیّدمحمّدحسین حسینی‌طباطبایی»

خواندن زندگینامه بزرگان عرفان حقیقی، ما را به چند نتیجه فوری می‌رساند: ۱. به هرحال نمی‌شود برای همه سالکان (آدم‌هایی که دوست دارند خدا و اهل‌بیت را بشناسند)، نسخه یک‌جور نوشت. ۲. تا کسی «نخواهد» از جایی که ایستاده، پیشتر برود؛ کسی «نمی‌تواند» دست او را بگیرد و روحش را اوج بدهد. ۳. پیدا کردن روح حقیقی عرفان، وابسته به ادا و اطوار عجیب و غریب و ریش و موی بلند و پوشیدن لباس‌های تعجب‌آور نیست... هر چند عارفی حقیقی را بشناسیم که ظاهری این‌گونه داشته است. ۴. راه عرفان، «تمام» نمی‌شود؛ «کامل» می‌شود... و هرکس تلاش کند و به جایی برسد، اما از خودش مراقبت نکند؛ دوباره سقوط خواهد کرد و به جای پیشینش برخواهد گشت. ۵. توانا شدن در کارهای شگفت‌انگیزی مانند شِفا دادن، طِیُّ‌الارض (گذراندن بسیار سریع مسیرهای زمینی)، خواندن درون آدم‌ها، پیش‌بینی یا پیش‌گویی رخدادها و کارهایی مشابه این‌ها، هیچ‌کدام دلیل «رسیدن» سالِک به مقصد نیستند... توانایی‌های اینگونه، درختان کنار جاده‌اند که بودنشان قوَّت قلب آدم‌هاست تا با دل مطمئن‌تر از عنایت‌های الهی، پیش روند.

ادامه...

بخشی از کتاب آن مردِ «زیبا»...بر ساحل دریای وجود «علامه سیّدمحمّدحسین حسینی‌طباطبایی»

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



پیشگفتار این کتاب

مُعجزه را نمی فهمیدم؛ هر چه معلم دینی (به قول امروزی تر: بینش اسلامی) توضیح می داد و من می پرسیدم؛ باز هم نمی فهمیدم. خودم را به خاطر نفهمیدن مسئله ای به این سادگی سرزنش می کردم و می دانستم که اشکال در فهم من است.
آن روزها، صبح های جمعه را به نام امام زمان(ع) پیوندی گروهی زده بودیم و با اینکه نوجوان بودم و سرما و گرمای زمستان و تابستان، در وقت سَحَر به اوج می رسد؛ باز هم کوتاه نیامدم و با پدربزرگی که همیشه و در تمام زندگی اش از موضع محبت اهل بیت کوتاه نمی آمد، همسفر صبح های جمعه و مسیر هیئت می شدم. بهانه های مشتاقی ام فراوان بودند... آدم هایی را می دیدم که عنوان خدمتشان به اهل بیت، سخنران، مدّاح، شاعر، آبدارچی، کفش جُفت کن و غیره بود؛ اما وقتی که دور هم جمع می شدند، همه انرژی معنویشان را به خانه هایی می دادند که هر هفته، میزبان «جلسه» بودند... ما هم که مخاطبان ساده جلسه های هیئت قائم آل محمَّد(ع) بودیم؛ تلاش می کردیم جو سنگین روحمان را در مسیر نسیم تُرد و پاک شعرهای آهنگین و سخنان سخنران مشهور و متفاوت هیئت، سبُک کنیم.
روحانی سخنران، مشهور بود، زیرا همه می دانستند که داماد علامه طباطبایی و باجناق شهید بزرگوار، قُدّوسی بود و دلیل تفاوتش با سخنرانان دیگر، تازگی کلام و توان استدلال علمی اش در حوزه مسائل دینی بود.
حجت الاسلام دکتر جواد مناقبی؛ در مسیر عبور سال ها، بنیان های فکری مردم ساده ای را که پای سخنانش می نشستند و با مصیبت خوانی بی آهنگش به استقبال مرثیه خوانی مداحانِ پس از او می رفتند، استوار کرد و چنان آنان را سختگیر و اهل مطالعه کرد که هنوز کسی مانند این کوچک تر، وقتی می خواهد از مجموعه ای که پیش روی شماست، یک جلدش را درباره علامه رشید، طباطبایی بزرگوار بنویسد، او را به یاد می آورد!
آن روز که بحث مُعجزه را مطرح کرد و تبدیل عصای حضرت موسی(ع) را به اژدها (مار یا...) مثال زد؛ چیزی در سینه ام فرو ریخت... ابتدا، ماجرای تبدیل شدن چوب عصا به خاک، پیوستن ذرّه های خاک در طول زمان و تبدیل شدن همان خاک به اژدها (در چند هزار سال) را به صورت علمی و منطقی تشریح کرد و سرانجام، درباره معجزه، اشاره نابی کرد که تاکنون، آن را برای آدم های زیادی نقل کرده ام و تا کسی، «معجزه» را نمی فهمد، بی درنگ، می گویم:
ـ ساده س... فقط خدا، مسیر یه پیشامدرو که قراره در طول سالیان سال رخ بده؛ ناگهانی ایجاد می کنه....

وقتی کتاب مرد خندان (نسخه نشر دانا) را می نوشتم و بنا بود یک جلد از مجموعه هفت جلدی دوست دانا شود؛ مانده بودم که ماجرای موسیقی زیر کلام روایت ۳۷ کتاب حاضر را از «که» و درباره که شنیده ام!...
از «که»اش را فهمیدم؛ اما در دسترسم نبود تا دوباره از او بپرسم که قهرمان ماجرای نقل شده که بوده است؟...
ماه ها گذشت و درباره تک تک عارفان معاصر، پُرس وجو و حَدس هایم را مرور کردم؛ اما نه می شد اعتماد به حدس کرد و نه می توانستم از خیر نوشتنش بگذرم... تا اینکه به یاد ماجرایی افتادم که زنده یاد حجت الاسلام مناقبی از علامه برایم نقل کرده بود روایت ۳۸ کتاب حاضر و آخرین حدسم را زدم. می دانستم «آن برخورد» با دنیا و آفریده های خدا، یا از علامه یا از کسی برمی آمد که به اندازه او زیبا بود.

بیش از دو دهه از آن روزهای سبز و معنوی تر زندگی ام گذشته و اکنون، اعتراف می کنم در همه سال های زندگی، حُجَّت علاقه ام به عرفان و شناخت زندگی عارفان نامی، دریافتم از شخصیت و بزرگی آن مرد زیباست... او که هرچه بیشتر درباره اش می خوانم و می شنوم؛ بیشتر از توفیق الهی اش مطمئن می شوم.
آن مرد زیبا، متولد روستای شادگان از روستاهای همسایه شهر تبریز بوده و در پنج سالگی، مادرش را هنگام به دنیا آوردن تنها برادرش (آقا سیدحسن طباطبایی ـ معروف به «الهی») از دست داده و پدر نیز در سن نُه سالگی او، فوت کرده است. طبیعی است که فرزندی این گونه، زندگی دشواری داشته و باور می کنیم اگر به خاطر مشکل مالی، از نجف برگشته و تحصیل علوم دینی را رها کرده است.

بیش از چهل سال اُنس پیوسته با قرآن و خواندن و نوشتن درباره آن، هر روح ساده انگاری را به اوج نِسبی می رساند؛ چه برسد به نابغه ای مانند علامه که در ریاضیات، معماری، نجوم، علوم غریبه، ادبیات (فارسی و عربی) و حتی ورزش هایی مانند شنا و سوارکاری، مهارت و سواد علمی شایسته ای داشت.
تبار مادری علامه بزرگوار «سید» محمدحسین حَسَنی حُسینی طباطبایی، به سالار شهیدان، حضرت اباعَبدِاللهِ الحُسَین(ع) می رسیده و همه تبار، از ریشه ابراهیم طباطبا بوده اند.
خاندان پدر او نیز فرزندان حضرت امام حسن(ع) بوده اند... و علامه، کتاب هایی را که در شادآباد تبریز نوشته، با اسم کاملی که ابتدای این بخش کوچک نوشته ام، منتشر کرده است.

کتاب حاضر را پس از سال ها خواندن، نوشتن و گفتگو درباره علامه، نوشته ام. کسی که می خواهد درباره او بیشتر بداند؛ مشکل «مَاخَذ» ندارد.
در مسیر نوشتن این کتاب، آثار فراوانی را خوانده و با آدم های گوناگونی نشسته و برخاسته ام. شخصیت علامه، آدم های زیادی را اسیر بزرگی خود کرده و کتاب های گوناگونی را نوشته اند. تعداد کتاب هایی که درباره او نوشته شده و شخصیت عمیقش را ستوده اند، زیاد است. دیدگاه های گوناگون، علامه را وصف کرده اند و هر نویسنده، از نگاهی تازه، تلاش کرده تا او را به مخاطبانش بشناساند... اما هنوز به قول حافظ بزرگ، «راز جمالش سربسته است».
در مسیر پژوهش، کتاب مِهرِ تابان، نوشته جناب استاد، زنده یاد علامه سیدمحمدحسین حسینی تهرانی(طهرانی) را از دیگران، پژوهشی تر و به خاطر نزدیکی به علامه طباطبایی، عمیق تر یافتم. با خواندن این کتاب، آنچه درباره علامه مهم است بدانیم، دریافت می شود و برای شناختی کلّی، منظَّم و فاضلانه از علامه، کتاب یاد شده کافی است.

برای دانستن گستردگی شخصیت علامه، مطالعه کتاب در مَحضَر علامه طباطبایی، تالیف پژوهشگر ارجمند، آقای محمدحسین رُخشاد، راهنمای شایسته ای است...
... و اگر بخواهیم بفهمیم «علامه چه کرد؟» شایسته ترین منبعی که در دست ماست، تفسیر گرامی و ارزشمند المیزان است... در این تفسیر، علامه، آیه های قرآن شریف را به کمک خود قرآن و آیه های دیگر تفسیر کرده و چنان دقیق و استادانه نوشته که بسیاری از پژوهشگران، به اشتباه، ابداع این شیوه را به خود علامه نسبت داده اند... در صورتی که خود علامه تاکید کرده که شیوه «تفسیر آیه با آیه»، روش «پسر عمو» و استاد علامه، عارف نامی و فقیه بزرگ، زنده یاد آیت الله قاضی است.
پیروی علامه از استادش در عرفان، فقط به تفسیر و روش عرفانی محدود نشده و ارتباط روحی او با استاد، چنان در زندگی اش جاری شده که تا سال ها پس از فوت استاد، از عطر و بوی خوش (که نشانه شادابی روح است) استفاده نکرده است... و اگر بخواهیم ارتباط علامه و استادش را نمادین و معنوی ببینیم؛ مشترک بودن نهایت عُمر هر دو (۸۱ سال) نیز شایان توجه است.
مطالعه شیوه عارفانه زنده یاد قاضی که موضوع کتابی دیگر از مجموعه حاضر و عنوان آن «مردی که زیاد می فهمید» است، یادمان می دهد که در نخستین نگاه، آماده روبرو شدن با شخصیتی مهربان و دلسوز باشیم... البته نه شبیه مهربانان و دلسوزان دیگری که می شناسیم... شاید در میان عارفان نامی معاصرمان، فقط بتوانم از زنده یاد آقا جعفر مجتهدی یاد کنم که وصف آن بزرگوار را نیز در جلد دیگری از مجموعه حاضر (دور دنیا... در ۷۱ سال) نوشته ام.
مهربانی علامه، چنان در یاد مخاطبی که بخواهد زندگی اش را از راه مطالعه حکایت های زندگی بداند، می ماند که تا مدت ها نمی تواند با آدم های اطرافش تندی کند...
خواندن و بررسی زندگی فردی و اجتماعی علامه، آدم های خَشِن و عصبی را شرمنده می کند و همسرانی را که هنوز گرفتار نظریه های سَخیف مردانه درباره زنان و همسران اند، به خود می آورد تا کمی بیشتر فکر کنند.
گفتگویی از همسر بزرگوار ایشان، شاهد نکته ای است که نوشتم. تصور کنید آدم هایی مانند حقیر، نمی توانند همسری با فاصله سِنّی محدود چند ساله را درک کنند؛ آن وقت کسی با آن همه دانایی علمی و فاصله سِنّی بیش از دو دهه، چنان لطیف و دوست داشتنی مانده که بانوی خانه اش، احساس کند با جوانی مهربان و عاشق زندگی کرده است.
در وصف مهربانی او، همان ماجرای مشهور بس است که مدتی، استادِ علامه(برای رُشد معنوی او) از علامه خواسته تا ذکری را بگوید و اگر در میان گفتن ذکر، کس یا تصویری را دید، بی توجه بماند... و علامه، حوریه ای از دختران بهشتی را دیده و به سفارش استاد، آن قدر توجهی به او نکرده که حوریه بهشتی، دلگیر و مَحو شده است... و سال ها بعد، هر بار که علامه از آن تصویر با کسی گفتگو کرده؛ چهره اش درهم رفته و از رنجاندن او، مُتاثِّر شده است.

ارادات علامه به رهبر فقید انقلاب، عارف بزرگ، امام خمینی(ره) و پرورش شاگرد شایسته ای مانند شهید بزرگوار، علامه مرتضی مطهری نیز می توانست فصل گسترده ای از کتاب را تشکیل دهد... حتی توان فلسفی و فقهی او، مرور آثار چاپ شده، کرامات، تاثیر او بر موسیو کربَن اندیشمند فرانسوی و فرصت شناسی او در پاسخ به مقاله های ضدِّ دینی نیز می توانستند بخش های دیگری از کتاب باشند (چنان که تا نوشته شدن نیمی از کتابِ پیش روی شما «بودند»)... اما اجازه بدهید من نیز سهمی شایسته بضاعت ناچیز خودم را از دریای وجود او بردارم.
دوست دارم بخش هایی را نشان شما مخاطبان گرامی اثر بدهم که برای خودم، دلپذیرتر بوده اند و بیش از دلپذیری، مرا به خود آورده اند... پاسخ پُرسش هایم شده اند... و یا مرا به حقیقتی پیوند زده اند که هُویت اسم شناسنامه ای من است.
روایت ها، بازآفرینی شده اند تا اگر کسی (مانند نویسنده این نوشته) دچار دغدغه مداوم «زندگی مومنانه در دنیای امروز» است؛ بتواند علامه را از آنچه که بوده، نزدیک تر به دنیای امروز ببیند.
بخش کوزه گِلی را براساس کتاب جناب رُخشاد نوشته ام و مجموعه ای از ظرف های ظریف و کوچک را زیر باران دانش دینی علامه گذاشته ام تا برای شما، طراوت داشته باشند.
وقتی نوشتن روایت ها تمام شد، کف دو دست را به هم نزدیک کردم تا جرعه ای از نَهر زلال توصیف علامه از شخصیت پیامبراکرم(ص) بردارم... چنان روح بخش و شورانگیز بود که همه کتاب سُنَنُ النَّبی علامه را برای چندمین بار خواندم و کلیدهایی را از کتاب، برگزیدم تا ببینم کدامشان به قفل روح منی که ساکن جهان معاصرم می خورد... عنوان این انتخاب را هم زورق بر دریا گذاشتم تا شاید دریای مهربانی، سَیدُالمُرسَلین، مُحَمَّد مُصطَفی(ص)، ما را غرق محبتش فرماید... و اگر چنین شود، یقین دارم که بخش مهمی از عنایت نبوی را به روح بلند هر دو داماد فاضل علامه، زنده یادان دکتر جواد مناقبی و شهید قُدّوسی هدیه خواهم کرد. یادآوری این نکته لازم است که در بخش «زورق بر دریا»، شاهد دو فصل کوچک خواهید بود. سطرهای آغازین آن، دغدغه های نویسنده است که در نهایت، شبیه دغدغه های فصل کوچک بعدی اند.
سطرهای پایانی هر بخش «زورق...» نیز دقیقاً کلام یا اشاره یا سیره حضرت رسول اکرم(ص) است. شماره ای که برای هر نکته در پایان آن خواهد آمد، شماره ای است که در کتاب اصلی به آن نکته داده شده است.
روح کلّی کتاب، شبیه مسیر پنهان کتاب های دیگر این مجموعه است و مانند آن ها به اندازه ای نزدیک شخصیت شده ام که حِسّ کرده ام برای مشتاق کردن مخاطب لازم است... و هرگز نمی خواهم این کتاب، شما مخاطب بزرگوار را از مطالعه بیشتر درباره شخصیت گرامی علامه بازدارد یا کتاب های مرجَع خود را از مراجعه مخاطبان، محروم کند.

باور کردن بخش هایی از زندگی علامه ـ چنان که آدم های گوناگون و مُوَثَّق گفته اند و می گویند ـ دشوار است. به عنوان نمونه، حکایت دیدار او با دو مرتاض هندی... که برای اغفال طلبه های علوم دینی، کارهای عجیب و غریبی را نشان داده اند و سرانجام در دیداری خصوصی با علامه، ناگهانی و با پای برهنه فرار کرده اند!... بعدها که از هر دو دلیل فرارشان را پرسیده اند؛ گفته اند:
ـ همه کار کردیم؛ اما روحانی شما، چهره برزخی ما رو نشونمون داد...(!)
... اما با همه دشواری پذیرفتن حکایت هایی این گونه (و گذشته از شکل رخدادهای معنوی) خوب است به صورت کلّی این قرار را با هم بگذاریم که اگر بزرگی کسی، کوچکی ما را ثابت می کند؛ به جای ندیدن او، تلاش کنیم قَد بکشیم.

آبان ۱۳۸۶ خورشیدی
کوچک تر: سیدمحمد سادات اخوی

۱ـ «ما» نمی کُشیم

کف باغچه را کنده بودیم و به اندازه مُچ تا آرنج معمولی یک آدم، گود شده بود... کف گودی را هم سیمان مالیده بودیم تا موقع ریختن آب، جذب کف باغچه نشود و «حوضچه» کوچک ما، ایرادی نداشته باشد.
هر چهار جوجه مرغابی، با پرهای کوچک و رنگی شان با لذت، تنی به آب زدند و از بالا و پایین پریدن شان می شد فهمید که حال خوشی داشتند!...
چند هفته ای گذشته بود که زیر سایه آفتابی که به سینه باغچه می تابید، تصمیم گرفتیم و ساخت حوضچه را شروع کردیم.
چهار ماه بعد؛ درست وقتی که سر و صدای مرغابی های جوان، همه کوچه را پر کرده بود و چیزی به اعتراض همسایه ها نمانده بود، یکی از بچه ها راهی پیدا کرد و از ما خواست که مرغابی ها را به خانه ببَرَد... و بُرد... و آوَردشان، درست یک ماه بعد... البته پَرکنده و قطعه قطعه شده و غرق در «خورش فسنجان»...
***
... یاد او افتادم؛ که هر وقت می خواستیم به خاطر یکی از مهمان های تازه وارد، سَرِ یکی از مُرغ های خانه را ببُریم، دستش را روی شانه مان می گذاشت و می گفت:
ـ توی این خونه، سَرِ هیچ مُرغی بُریده نمی شه... صبر می کنیم تا خودشون بمیرن....
یک بار دیگر هم که خانه، پُر از سوسک و حشره شد و خواستیم همه جای خانه را سم پاشی کنیم؛ نگذاشت و گفت:
ـ ما حق نداریم جونِ این آفریده های خدا رو بگیریم... اگه خونه رو درست تمیز کنیم؛ خودِ اینا نمی آن....!
***

۲ ـ آدم های مهم

دکتر «...» آدم عجیبی است؛ روزی ده ساعت می خوابد...
... از «رانندگی» متنفر است...
... «سفر» را دوست ندارد...
... حوصله زن و بچه هایش را ندارد...
... تلفنش همیشه روی «پیام گیر» است و هیچ وقت به کسی زنگ نمی زند...
... همه زندگی اش ماشینی است و از در خانه ـ باغ ـ او که وارد می شوید؛ دست کم، ده نفر «کارگر و خدمتکار» دارد!
دکتر «...» آدم مهمی است؛ هم ثروت دارد و هم یکی از چهره های مطرح و «بین المللی» ایران است. دو خط تلفن همراه اختصاصی دارد و برای خانه اش هم «تلفن سانترالِ ده خطی» گرفته است...
هر وقت با دوستانمان دور هم جمع می شویم؛ او تنها کسی است که رانندگی بلد نیست، نمی تواند کباب درست کند، بلد نیست گل های خانه اش را آب بدهد(!)،کوهنوردی نمی کند، به بوستان و سینما نمی رود، حوصله موسیقی ندارد، شنا بلد نیست و فکر می کند همین که زبان انگلیسی را از فارسی بهتر می داند و آدم مشهوری است، کافی است...
***
... هر وقت، دکتر «...» را می بینم؛ یاد او می افتم که کتاب هایش در دانشگاه های دنیا تدریس می شد...
... نظریه های فلسفی اش مشهور بود...
... نویسنده یکی از مهم ترین تفسیرهای قرآن و شاگرد یکی از بزرگ ترین استادان عرفان بود...
... و در تیراندازی، شنا، سوارکاری و کوهنوردی هم استاد بود...
... پیاده روی می کرد...
... در باغبانی و کشاورزی ماهر بود...
... طراح ساختمان و معماری شایسته بود و نقشه مدرسه «حُجَّتیه قُم» هم یکی از شاهکارهای اوست.
***

نظرات کاربران درباره کتاب آن مردِ «زیبا»...بر ساحل دریای وجود «علامه سیّدمحمّدحسین حسینی‌طباطبایی»