فیدیبو نماینده قانونی انتشارات امیرکبیر و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب دشمنان

کتاب دشمنان

نسخه الکترونیک کتاب دشمنان به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب دشمنان

ابوگین باز آستین دکتر را گرفت و گفت: بی‌انصافی است که با من با این لحن حرف بزنید، مرده‌شور قوانین جلد سیزده را ببرد. من حق ندارم با خشونت ارادۀ شما را مقهور کنم، اگر می‌خواهید بیایید، و اگر نمی‌خواهید، خدا خودش به حساب شما برسد. اما من کاری با ارادۀ شما ندارم. من به احساساتتان متوسل می‌شوم. زن جوانی دارد می‌میرد. می‌گویید پسرتان همین الان مرده است، کی بهتر از شما می‌تواند از هراس و بیم من آگاه باشد؟ صدای ابوگین از رنج و اندوه می‌لرزید. حرکات و لحن کلامش حتی از کلماتی که بر لب می‌راند مطمئن‌کننده‌تر بود. ابوگین صمیمی بود. اما قابل توجه است که هر جمله‌ای که بیان می‌کرد قلنبه، بی‌روح و ساختگی به نظر می‌رسید. و انگار کلمات او خانۀ دکتر و زنی را که در حال مرگ بود تحقیر می‌کرد. خودش هم این مطلب را حس می‌کرد و از ترس اینکه مبادا سوء‌تفاهمی رخ بدهد می‌کوشید که اگر با کلمات قادر نیست اطمینان دکتر را جلب بکند با لحن کلامش این کار را انجام دهد. به‌طورکلی هرقدر هم که کلمات زیبا و عمیق باشند فقط قادرند آن‌کس را که رنجی ندارد تسلیم بسازند. کلمات همیشه این قدرت را ندارند که آدم‌های خیلی خوشحال یا خیلی غمناک را ارضا کنند، زیرا آخرین بیان خوشحالی زیاد و غم زیاد، سکوت است. عشاق در سکوت زبان یکدیگر را بهتر درک می‌کنند و یک موعظه و سخنرانی با حرارت و گرم در کنار گور مرده‌ای، فقط به غریبه‌ها تأثیر می‌کند. بیوۀ آن مردی که مرده و بچه‌هایش، آن خطابۀ گرم را سرد و ناچیز می‌یابند. کریلوف آرام ایستاده، ساکت بود. وقتی ابوگین کلمات بیشتری دربارۀ حرفۀ خطیر پزشک و فداکاری او به زبان راند دکتر به‌شدت پرسید: خیلی دور است؟

ادامه...

بخشی از کتاب دشمنان

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

دیباچه

«تنها انعکاس حقایق زندگی بشری می تواند نام هنر به خود بگیرد. بدون انسان و خارج از منافع او هیچ هنری وجود ندارد. هنر نغمه ای است که برای بشریت سروده می شود، اهرمی است که بشریت را به جلو می برد، انعکاسی از واقعیت های زندگی اجتماعی مردمی است که هنرمند در میان آن ها زندگی می کند.» این چند اصل که تا حدی معرف هنر رئالیسم قرن نوزدهم است در آثار نویسنده بزرگی که اینک ترجمه چندین داستان و دو نمایشنامه اش به نظر خوانندگان می رسد با نهایت مهارت و دقت رعایت شده است.
هرچند نویسنده آنگاه که انقلاب در کشور پهناورش روی نمود در قید حیات نبود، و هرچند اصول مزبور بعد از انقلاب بود که برنامه هنری هنرمندان روس قرار گرفت، ولی چخوف هنرمندی بود که پیشاپیش زمان می رفت و او و نویسندگان و منتقدان بزرگی چون گوگول و بلینسکی سال ها بود که زمینه این گونه هنر را «برای مردم و به زبان مردم و برای به جلو بردن مردم» ایجاد کرده بودند. بلینسکی در نامه ای که به گوگول می نویسد او را این گونه راهنمایی می کند: «زندگی را با همان شکلی که تو را احاطه کرده ترسیم نما و هرگز آن را تزیین نکن، دوباره سازی نباید کرد، زندگی را از روی صورت اصلی آن مجسم کن و به زندگی از دریچه چشم مردم زنده نظر نما، نه از پشت عینک های دودی و سیاه.» و نیز می نویسد: «بزرگ ترین هدف و مقصد هنر و ادبیات خدمت به اجتماع است، هنر به تنهایی معرف زندگی نیست، بلکه بررسی و قضاوت اجتماع به دست آن است. هنر باید از جنبه های تفریحی و وقت گذرانی بیرون آمده وقف آگاهی و بیداری جامعه گردد و در سراشیب اشعار و داستان های عاشقانه و انعکاس عقاید ترحم آور رها نشود. هنر باید بیان هشیاری ها، بیداری های ملت یا ملل مختلف در مراحل مختلف تاریخی باشد.»
به وسیله این مقدمات و تهیه این زمینه ها به دست چخوف، گوگول و بلینسکی و دیگر نویسندگان نظیر آن ها بود که هنر رئالیست در روسیه پا به عرصه وجود نهاد. چخوف چنان به نتایج کار خود و همکارانش اعتماد داشت که حتی در اثر معروفش نمایشنامه باغ آلبالو با نظر واقع بین خود انقلاب آینده را پیش بینی کرد و از قول تروفیموف دانشجوی جوان چنین گفت: «تمام روسیه باغ ماست، سرزمین روسیه وسیع و زیباست، هزاران جای زیبا در آن هست، حالا فکر کن آنیا، پدربزرگت و پدر پدربزرگت و تمام اسلاف تو مالک غلامان و صاحب ارواح زنده آن ها بودند. آیا نمی بینی که از هر آلبالویی در باغ، از هر برگی، از هر کنده درختی موجودات بشری به تو نگاه می کنند؟ آیا صدای آن ها را نمی شنوی؟ آه که چه وحشتناک است! هروقت غروب یا شب در این باغ راه می روم، پوست کهنه و پیرشده درختان به تیرگی می درخشد و درخت های آلبالو مثل اینکه در خواب خود حوادث یک صد سال و دویست سال پیش را می بینند و گویی ارواح تیره و تار به دیدار آن ها می آیند. چرا بیشتر از این حرف بزنم؟» و در آخر پرده دوم همین نمایشنامه از قول همین تروفیموف آشکارا و با خوش بینی خاص نزدیک بودن آن روز را پیش بینی می کند: «زمستان که می آید گرسنه ام، مریضم، دلهره دارم، فقیرم. مثل یک گدای سر کوچه ام و هرجا تقدیر براندم می روم و جایی نیست که پا نگذاشته باشم. اما روح من همیشه در هر لحظه ای از شب و روز از امید آینده سرشار است، من روزهای خوشبختی و مسرت را پیش بینی می کنم، من آن را کاملاً درک می کنم... خوشبختی آنجاست. روز سعادت نزدیک تر و نزدیک تر می شود. من حتی صدای پایش را می شنوم. و آیا نباید آن روز را به چشم دید؟ آیا نباید آن را شناخت؟ چه اهمیت دارد اگر هم ما بدان روز نرسیم. دیگران که از آن برخوردار خواهند شد...»
نحوه عمل و برنامه کار چخوف این گونه بود. چخوف نبض اجتماع را در دست داشت و همشهری دلسوز، مهربان و فداکاری برای مردم کشور خود بود و با اشکی در چشم و تبسمی بر لب، بدبختی ها، رنج ها، نابخردی ها، آشفتگی ها، خطاها، لغزش های مردم کشور خود را نمایش می داد و با اندوهی شگرف هرچند لحن شوخی داشت از ناروایی ها و پستی ها و پلیدی های جامعه افسوس می خورد.
***
آنتون پاولویچ چخوف در جوابی که به نامه دکتر روسولیمف همکلاس سابقش در دانشکده پزشکی می دهد چنین می نویسد: «از من شرح حالم را خواسته بودید، من از این مرض "شرح حال نویسی" رنج می برم. برایم عذاب الیمی است که درباره خودم مطالبی بخوانم و از همه بدتر خودم راجع به خودم چیز بنویسم و آن را به چاپ هم برسانم. بااین حال روی کاغذ جداگانه چند مطلب جزئی، حقایقی صاف و پوست کنده درباره خودم نوشته ام و از این بیشتر نمی توانم کاری بکنم.» و اینک آن شرح حال مختصر از روی همان کاغذ جداگانه:
«من آنتون چخوف در هفدهم ژانویه سال ۱۸۶۰ در تاگانرک به دنیا آمده ام. ابتدا در مدرسه یونانی "کلیسای امپراتور قسطنطین" به تحصیل می پرداختم، بعد در مدرسه، "گرامر" تاگانرک به تحصیل خود ادامه دادم. در سال ۱۸۷۹ به دانشگاه مسکو رفتم، و در دانشکده پزشکی نام نویسی کردم. در آن موقع عقیده مبهم و اطلاع گنگی از دانشکده ها داشتم و یادم نیست که چرا دانشکده پزشکی را انتخاب کردم. اما بعدها هم از این انتخاب خود پشیمان نشدم. در همان سال اول دانشکده، به نویسندگی در مجلات هفتگی و روزنامه ها پرداختم و وقتی دانشکده را تمام کردم نویسندگی حرفه ام شده بود. در سال ۱۸۸۸ جایزه پوشکین به من اعطا شد. در ۱۸۹۰ به جزیره ساخالین رفتم که کتابی درباره تبعیدی ها و محکومین رژیم تزاری بنویسم.
در زندگی ادبی بیست ساله ام صرف نظر از گزارش های حقوقی، یادداشت ها، مقالاتی که روزبه روز در روزنامه ها انتشار داده ام و اکنون پیدا کردن و جمع آوری آن ها مشکل است، بیش از سیصد داستان و افسانه نوشته و به چاپ رسانده ام. برای تئاتر هم نمایشنامه تنظیم کرده ام.
بی شک تحصیلات من در دانشکده پزشکی تاثیر مهمی بر آثار ادبی ام داشته است. اطلاعات پزشکی نیروی مشاهده مرا تقویت کرده و دانش مرا نسبت به جهان و مردم غنی و سرشار نموده است. ارزش حقیقی این علم و تاثیر آن را در آثار ادبی من فقط یک دکتر می تواند درک بکند. به علاوه تاثیر مستقیم علم پزشکی در آثار من چنان بوده که از خیلی اشتباهات برکنار مانده ام. آشنایی من با علوم طبیعی و با متد و روش علمی همیشه مرا در راه منطقی نگاه داشته است و من تا آنجا که ممکن بوده کوشیده ام که اصول علمی را مورد ملاحظه قرار بدهم، و آنجا که رعایت و پیروی از اصول علمی امکان نداشته اصلاً از نوشتن چنان مطلبی صرف نظر کرده ام.
این را باید اضافه کنم و بگذرم که ابداع هنری همیشه با اصول علمی هماهنگ نیست. مثلاً محال است که روی صحنه، مرگ یک نفر سم خورده را آن گونه که در عالم واقع اتفاق می افتد نشان داد. اما می توان با رعایت اصول علمی آن صحنه را به طبیعت نزدیک کرد، چنان که خواننده یا تماشاچی درعین حالی که کاملاً به ساختگی بودن و عدم واقعیت آن صحنه واقف است دریابد که با نویسنده مطلعی سر و کار دارد. من افسانه نویس خیال بافی نیستم که در برابر علوم روشی منفی در پیش گیرم و علوم را نفی کنم. و جزء آن دسته از نویسندگان هم که در هر مطلبی به سائقه ذوق فطری وارد می شوند و هرگونه هلیمی را هم می زنند نیستم.»
به این چند مطلب صاف و پوست کنده بد نیست که شرح مختصری از زندگی ادبی و شرح آثار چخوف اضافه شود:
اولین اثر چخوف در روزنامه فکاهی استروکوزا انتشار یافت و در عرض هفت سالی که در دانشکده طب به تحصیل اشتغال داشت چهارصد اثر مختلف از داستان، رمان و یادداشت و مقاله و غیره انتشار داد که معروف ترین آن ها دکتر بی مریض، مرد زودرنج و برادرم است.
چخوف دیپلم دانشکده پزشکی را در سال ۱۸۸۴ گرفت. وی در زمستان سال بعد به بیماری سل مبتلا شد. تابستان آن سال برای استراحت به بابکینو رفت و در آنجا با ساورین مدیر روزنامه معروف پترزبورگ آشنا شد. نامه های چخوف به ساورین معروف است و این مرد ناشر غالب آثار بعدی چخوف می باشد. وی در سال ۱۸۸۶ اولین نمایشنامه خود را به نام «آواز قو» در یک پرده تنظیم کرد و در سال ۱۸۸۷ مسافرتی به جنوب روسیه نمود که تاثیرات خاص آن سفر در اثر معروفش به نام استپ آشکار است. آثار معروف چخوف در این سال عبارت است از هنگام سحر که مجموعه داستان است و «ایوانف» یک نمایش چهارده پرده ای است که هم در مسکو و هم در پترزبورگ به نمایش گذارده شد. در سال ۱۸۸۸ با جمعی از دوستان و از آن جمله ساورین به کریمه رفت و در آنجا داستان های معروف استپ، روشنایی ها، جشن تولد و زنگ ها را نوشت و نمایشنامه ای به نام «خرس» را در یک پرده تنظیم کرد. در سال ۱۸۸۸ جایزه پوشکین (به مبلغ ۵۰۰ روبل) به وسیله آکادمی علوم امپراتوری به او اعطا شد و در سال بعد عضو جمعیت دوستداران «ادبیات روسی» شد و در همین سال بود که نمایش «دیو جنگل» را در چهار پرده تنظیم کرد، نمایشنامه «خواستگاری» را در یک پرده نوشت و داستان معروف افسانه خسته کننده، از دفتر یادداشت یک پیرمرد را نگاشت. در سال ۱۸۹۰ از راه سیبریه به جزیره ساخالین مسافرت کرد و در آنجا به مطالعه وضع اسف انگیز تبعیدی های حکومت تزاری پرداخت و ارمغان بزرگی از این سفر دور و دراز، و هم در بازگشت از راه سنگاپور، هند، سیلان و کانادا و سوئز به عالم ادب عرضه کرد که از همه مهم تر دیوها، سرتاسر سیبریه و گوسیف است. و در پایان همین سفر بود که احساس نفس تنگی و تپش قلب کرد. سخت به سرفه افتاد و نوشت: «نمی فهمم یعنی چه؟»
در ۱۸۹۱ فراریان ساخالین، دوئل و زنان را نوشت و سفری به اروپای غربی کرد. در سال ۱۸۹۲ به ایالت نوگورود رفت تا به قحطی زدگان آن ناحیه کمک کند و سازمانی برای امداد به آن ها ایجاد کرد و خودش هم از مسکو به ده ملیخوف نقل مکان کرد و در دهکده مزبور هم به مبارزه علیه بیماری وبا که تازه شایع شده بود پرداخت. آثار معروفش در این سال عبارت از داستان های اتاق شماره ۶، ملخ، زوجه، در تبعید و همسایگان است. در سال ۱۸۹۳ می نویسد: «بدجوری سرفه می کنم. قلبم بد می زند. سوء هاضمه دارم و سرم درد می کند...» و در همین سال هم داستان مرد ناشناس و یادداشت های معروف مسافرت به سیبری را تحت عنوان جزیره ساخالین منتشر کرد. و در سال بعد بود که در دفتر یادداشتش اضافه کرد:
«دلم از این همه سرفه که می کنم به شور افتاده، مخصوصاً سحرها نزدیک است از سرفه خفه شوم، اما هنوز چیز مهمی نیست.» و دکترها توصیه کردند که به کریمه یا جنوب فرانسه مسافرت کند. و در این سال ها و سال های بعد بود که آثار زیر از زیر قلم استادانه چخوف به در آمد:
خانه بامزانین نمایشنامه «شاهین دریا» داستان بلند سه سال و داستان های کوتاه جنایت، آریادانا و زن، و در سال ۱۸۹۷ بود که به خرج خود در ده های روسیه از جمله همان دهکده ملیخوف مدرسه بنا کرد. برای راحتی دهقانان آن نواحی رنج بسیار برد و داستان های معروف زندگی من، موژیک ها، در گاری و در یک نقطه محلی را به رشته تحریر درآورد و در پایان همین سال ضمن ناهاری که با ساورین در یکی از رستوران های مسکو صرف می کرد به سرفه وحشتناکی افتاد و خون از سینه اش آمد. او را به مریضخانه بردند و پزشکان تشخیص سل دادند و به مسافرت به جنوب فرانسه تشویقش کردند. در فرانسه که بود علاقه زیادی به قضیه دریفوس نشان داد و بالطبع از طرف جامعه «ضد دریفوس» مورد تنفر واقع شد و در همین سال (۱۸۹۸) پدرش وفات یافت و او قطعه زمینی در یالتا (کریمه) خریداری کرد و خانه ای در آنجا بنا نمود. در این سال داستان های آدم توی جلد، یونچ، مستاجر، شوهر و خانم مامانی را نگاشت و در سال بعد (۱۸۹۹) داستان های خانم و سگ ملوسش و درراوین را به رشته تحریر درآورد. در سال ۱۹۰۰ به عضویت «آکادمی علوم» در پترزبورگ انتخاب شد و نمایشنامه «سه خواهر» را هم در آن سال تنظیم کرد. در این سال وضع مزاجی اش روزبه روز بدتر می شد. در ۱۹۰۱ با اولگا کنیپر ستاره «تئاتر هنری» مسکو ازدواج کرد و از این سال تا سال ۱۹۰۴ که وضع مزاجی اش روزبه روز رو به وخامت می گذاشت داستان های زنان، اسقف، عروس و نمایشنامه معروف باغ آلبالو را به رشته تحریر درآورد. در ماه مه سال ۱۹۰۴ دیگر قادر نبود که از تخت به زیر آید و به اتفاق زنش به یک آسایشگاه آلمانی در بادن وایلر رفت و در همان آسایشگاه در سن چهل و چهار سالگی در ماه ژوئن سال ۱۹۰۴ به درود زندگی گفت و جسدش را به مسکو حمل کردند، و آنجا در گورستان کلیسای نودویشی دفن نمودند.
***
برای تکمیل معرفی شخصیت بزرگی چون چخوف، در اینجا «چند خاطره از چخوف» به قلم ماکسیم گورکی آورده می شود. این مقاله از متن انگلیسی به فارسی برگردانده شده است، و مترجمان انگلیسی لئوناردو ولف و کوتلیسا نسکی هستند.
در مجموعه حاضر سیزده داستان به ترتیبی که می آید از متون زیر که همه به زبان انگلیسی است برگزیده شده و به زبان فارسی درآمده است. ضمناً باید گفت که چاپ اول این ترجمه ها به صورت فعلی نبوده است. پنج داستان از این مجموعه زیر عنوان تیفوس در سال ۱۳۲۹ش. به چاپ رسیده و بقیه با عنوان بهترین داستان های چخوف در سال ۱۳۳۰ش. به طبع آمده است. داستان های «جیرجیرک»، «دشمنان»، «فراری»، «رویاها»، «یک اتفاق ناچیز»، «ساز روچیلد»، «بوسه»، «راهب سیاه پوش» و «وانکا» از کتاب داستان های چخوف تالیف رابرت، لینسکوت (چاپ نیویورک، نشریه راندوم پاوس) ترجمه شده است. ترجمه از روسی به انگلیسی در این کتاب به وسیله مترجمان مختلف و از آن جمله کنستانس گارنت است.
داستان های «تیفوس»، «گوسیف»، «خانم و سگ ملوسش» و «هاملت مسکوی» از کتاب نمایشنامه ها و داستان های چخوف چاپ لندن ترجمه شده است. مترجم از روسی به انگلیسی کوتلیسا نسکی و ناشر ارنست راس است. «وحشت سالانه» ترجمه ای است از ترجمه کنستانس گارنت.

چند خاطره از چخوف به قلم ماکسیم گورکی

یک بار مرا به دهکده کوچک کوی دعوت کرد. چخوف در آنجا یک قطعه زمین کوچک داشت که در آن یک خانه دوطبقه سفیدرنگ بنا کرده بود. وقتی ملک خود را نشانم می داد با هیجان خاصی این گونه آغاز سخن کرد:
اگر پول زیادی داشتم در اینجا یک آسایشگاه برای معلمین علیل و رنجور دهکده ها می ساختم. می دانید! یک عمارت بزرگ و روشن، خیلی روشن و آفتاب گیر، با پنجره های بزرگ و اتاق های حسابی بنا می کردم. کتابخانه زیبایی برایشان ترتیب می دادم. انواع آلات موسیقی را فراهم می کردم. کندوی زنبور عسل، باغی پر از سبزی ها و بوستانی پر از میوه تعبیه می نمودم. سخنرانی هایی درباره کشاورزی و هواشناسی برایشان تنظیم می کردم. معلمین باید از همه چیز آگاه باشند، از همه چیز، دوست عزیزم.»
یک باره سکوت کرد. به سرفه افتاد و از گوشه چشمانش به من نگریست و تبسمی کرد. تبسمی آرام و دلنشین مخصوص به خودش که آدم را بی چون و چرا به او جلب می کرد، و وامی داشت که به دقت سخنانش را گوش بدهد. او گفت از اینکه به آرزوهای من گوش می دهید ناراحت می شوید؟ مشتاقم که از این آرزوی خودم سخن بگویم. اگر می دانستید چقدر دهات روسیه نیاز به معلم تربیت شده، خوب و حساس دارد! در روسیه باید مخصوصاً برای معلمین وضع خوبی ایجاد کرد و هرچه زودتر معلمین آسوده خاطره بشوند بهتر است. باید بدانیم که اگر تعلیمات عمومی و وسیعی برای توده های مردم اجرا نشود روسیه افول خواهد کرد، و درست مثل خانه ای که از آجرهای بد ساخته شده باشد فرو خواهد ریخت. معلم باید هنرمند باشد، شغلش را دوست بدارد. اما معلم های ما مثل مسافر هستند، بد درس خوانده اند و وقتی برای تعلیم بچه های ما به دهات می روند، گویی به تبعید گاه رفته اند. معلم های ما گرسنه، خرد و خسته و همیشه از ترس از دست دادن نان روزانه خود بر خود می لرزند. درصورتی که معلم باید اول شخص دهکده باشد. دهقانان باید او را بشخصه نیرویی به حساب آورند. نیرویی در خور احترام و شایسته توجه. هیچ کس جرئت چپ نگاه کردن به او را نداشته باشد. کسی نتواند سر او داد بزند یا این گونه که همه بر سر معلم های ما می آورند او را مورد تحقیر و اهانت قرار دهد. این گونه که دژبان ده، دکان دار گردن کلفت و پول دار، کشیش، رئیس نظمیه، مدیر مدرسه، مشاور ده و کارمندی که لقب بازرس مدرسه را به خود بسته اما یک ذره هم دلش برای تعلیم و تربیت بچه های مردم نسوخته و فقط به فکر چرب کردن سبیل روسای خودش است، با معلمین رفتار می کنند، واقعاً شرم آور است! احمقانه است به مردی که تربیت و تعلیم مردم را بر عهده دارد با چند شاهی حقوق بخور و نمیر پاداش بدهیم. تحمل ناپذیر است که چنین کسی لباس کهنه و پاره بپوشد، از سرما در مدارس مرطوب و یخ کرده ما بلرزد، سرما بخورد و در سی سالگی لارنژیت، روماتیسم یا سل بگیرد. باید شرم کرد. معلم ما هشت یا نه ماه از سال را مانند زاهدهای گوشه نشین به سر می برد؛ کسی را ندارد که یک کلمه با او حرف بزند، دوستی ندارد، کتابی ندارد، تفنن و مشغولیتی ندارد. روزبه روز کودن تر می شود. اگر رفقایش را برای دیداری دعوت بکند، از نظر سیاست مورد سوء ظن قرار می گیرد. سوء ظن سیاسی، کلمه احمقانه ای که به وسیله اش آدم های حقه باز و آب زیرکاه نادان را می ترسانند. تمام این ها نفرت آور است. این مسخره کردن مردی است که کاری بی نهایت مهم و بزرگ انجام می دهد. می دانید من هروقت معلمی را می بینم خجالت می کشم؟ از شرمگین بودن او از لباس بدش، خجالت می کشم و به نظرم می آید که بیچارگی آن معلم تقصیر من است، باور کنید راست می گویم».
سکوت کرد، به اندیشه فرورفت. سپس دستش را تکان داد و به نرمی گفت «این کشور روسیه عزیز ما چه مملکت بدبخت و مهملی است!» سایه ای از اندوه چشمان زیبایش را فروپوشانید. چروک های کوچک دور چشمانش را فراگرفت و آن ها را محزون تر و متفکر تر ساخت. پس به اطراف خود نگاه کرد و به شوخی گفت «می بینید که یک سرمقاله حسابی از یک روزنامه خیلی چپ مثل تیر به طرفتان درکردم. بیایید، در مقابل تحمل خطابه ام به شما یک فنجان چای پاداش می دهم».
این خصوصیت اخلاقی او بود. با چنان حرارت و صمیمیت و اشتیاقی سخن گفتن و آنگاه یک باره به خود و سخنرانی خود خندیدن! در آن تبسم حزن انگیز و آرام، آدم شک دقیق فیلسوفی را مشاهده می کرد که از ارزش کلمات و خواب و خیال ها آگاه است. و هم در آن تبسم، شعله یک نجابت و حساسیت ظریف می درخشید.
یواش یواش در سکوت محض به خانه بازگشتیم. روز گرم و روشنی بود. موج ها زیر اشعه آفتاب می درخشیدند. از پایین صدای عوعوی سگ خوشحالی شنیده می شد. چخوف بازوی مرا گرفت. سرفه کرد و آهسته گفت «خیلی از آدم ها هستند که به سگ ها حسد می ورزند. این امر هرچند شرم آور و حزن انگیز است ولی حقیقت دارد». و فوراً با خنده اضافه کرد: «امروز می توانم فقط سخنرانی های ضعیف و کوتاه ایراد بکنم، یعنی دیگر دارم پیر می شوم.»
غالباً از او می شنیدم: «می دانید، معلمی تازگی به اینجا آمده است! خودش مریض است، زن هم دارد. نمی توانید یک کاری برایش بکنید؟ در حال حاضر من ترتیب کارش را داده ام.» یا می گفت «گوش کن گورکی! اینجا معلمی هست که میل دارد تو را ببیند، خودش نمی تواند از خانه بیرون برود زیرا مریض است. نمی خواهی بروی او را ببینی؟ این کار را بکن». یا می گفت: «ببین آموزگاران زن در اینجا احتیاج به کتاب دارند، باید برایشان فرستاده شود».
گاهی آن معلم را در خانه اش ملاقات می کردم. آن معلم معمولاً در لبه صندلی می نشست. از اینکه می دانست گیج و کودن است رنگ و وارنگ می شد. عرق بر پیشانی اش می نشست و در آن حال عرق ریزان و شرمگین کلمات خود را انتخاب می کرد و کوشش داشت نرم و مبادی آداب حرف بزند. یا درعین حالی که وضعش او را آدم بی نهایت بی دست و پایی نشان می داد باز می کوشید فکرش را متمرکز نماید تا در نظر یک نویسنده بزرگ کودن به نظر نیاید. چخوف را با یک سلسله سوالات پوچ رنج می داد. سوالاتی که تا آن لحظه حتی برای یک بار هم به فکر خودش خطور نکرده بود.
چخوف به دقت به سخن بی ربط و ملال آور او گوش می داد. گاهی تبسمی در چشمان محزونش می درخشید و چروکی بر پیشانی اش می نشست و پس با صدایی نرم و بی آب و تاب به سادگی سخن می گفت. کلمات آشنا، واضح و معمولی استعمال می کرد. این گفته ها به زودی مخاطب را از تصنع به سادگی وامی داشت. معلم دیگر سعی نمی کرد باهوش به نظر بیاید و به همین جهت به زودی هوشمند و جالب توجه می گردید.
معلمی را به یاد دارم که قدی بلند داشت. لاغر بود و صورتش زرد و تکیده بود. بینی درازی داشت که نوک آن به چانه اش متمایل شده بود. روبروی آنتون چخوف نشسته بود و با چشمان سیاهش خیره به او می نگریست و با صدای بم و حزن انگیزی می گفت «به علت وجود چنین تظاهراتی در محیط آموزشی ما، مواجهه با مشکلات جسمی پیش می آید که امکان هرگونه نظر مشخص را در اجتماع گرداگرد ما درهم می نوردد. البته اجتماع چیزی غیر از آنچه ما به وجود می آوریم نیست». و یک باره از سر تا به پا وارد فلسفه شد و در مباحث سطحی فلسفی مثل مستی که روی یخ سرسره بازی کند سرگردان گردید.
چخوف به آرامی و محبت گفت «بگویید ببینم در ناحیه شما معلمی که بچه ها را کتک می زند کیست؟» معلم از جایش جست و بازوانش را به خشم تکان داد و گفت «مقصودتان کی است؟ مرا می گویید؟ هرگز! کتک بزنم!»
و با رنجش غرغر می کرد.
چخوف با اطمینان تبسمی کرد و ادامه داد: «عصبانی نشوید مقصودم شما نبودید. اما یادم است، در روزنامه خواندم که در ناحیه شما معلمی هست که بچه ها را کتک می زند». معلم نشست. عرق صورتش را پاک کرد. آهی از روی راحتی کشید و با صدای عمیق و بمی گفت «راست است، چنین چیزی بود. آن معلم ماکارف بود. می دانید جای تعجب نیست. راست است که زدن کار ظالمانه ای است، اما قابل توضیح است. ماکارف زن دارد، چهار تا بچه قد و نیم قد دارد، زنش مریض است. خودش هم مسلول است. فقط بیست روبل حقوق می گیرد. مدرسه مثل کاروانسراست. خودش هم در یک اتاق، تنها یک اتاق زندگی می کند. با چنین وضعی آدم فرشته خدا را هم که از گناه مبراست ممکن است خرد خمیر بکند. و بچه ها! باور کنید خیلی از فرشته بودن بدورند».
و مردی که یک لحظه پیش بی رحمانه چخوف را به توپ کلمات قلنبه و دهان پر کن خود بسته بود، ناگهان بینی نوک برگشته اش را مالید و شروع کرد به اینکه ساده، سنگین و واضح حرف بزند. از خلال کلمات او مثل آتشی که بدرخشد حقایق وحشتناک و لعنتی زندگی در آن دهکده روسی آشکار بود.
وقتی با میزبان خود خداحافظی می کرد دست خشک و لاغر چخوف را با دو دست استخوانی خود گرفت و گفت «وقتی خدمت شما آمدم مثل وقتی که پیش روسایم می روم می ترسیدم و بر خود می لرزیدم. مثل بوقلمون نر خود را باد کرده بودم. می خواستم به شما نشان بدهم که آدم معمولی نیستم. اما اکنون که خداحافظی می کنم گویی از یک دوست نزدیک و مهربان که همه چیز را می فهمد و می داند جدا می شوم. متشکرم. من این خاطره مطبوع را با خود می برم که مردان بزرگ ساده ترند و مقصودشان را آدم زودتر درک می کند و از تمام بدجنسی هایی که ما میانشان زندگی می کنیم به دل آدم، به دل مردم نزدیک ترند. خداحافظ، هرگز شما را فراموش نخواهم کرد». بینی اش لرزید، لب هایش را تبسم مطبوعی از هم گشود و ناگهان اضافه کرد: «راستش آن بدجنس ها هم آدم های بدبختی هستند، خدا جانشان را بگیرد و راحتشان بکند!» وقتی آن معلم رفت چخوف با نگاه مشایعتش کرد، تبسم نمود و گفت «آدم خوبی است، اما مدت زیادی معلم نخواهد بود».
پرسیدم «چرا؟»
گفت «از کار بیکارش خواهند کرد، کلکش را خواهند کند». کمی فکر کرد و آرام اضافه نمود: «در روسیه مرد شرافتمند مثل دودکش بخاری است که با آن دایه ها بچه ها را می ترسانند».
***
به نظر من در حضور چخوف هرکس خودبه خود این میل را احساس می کرد که ساده تر و حقیقی تر باشد و خودش را همان طور که هست نشان بدهد. من غالباً می دیدم که در برابر او مردم کلمات پرزرق و برق و جملات کتابی و قلمبه را ول می کردند. کلمات و جملات و سایر تصنعات بی مایه ای که یک فرد روسی میل دارد به خودش ببندد تا خودش را یک اروپایی تمام عیار جا بزند و درست همان گونه که قبایل وحشی خود را با گوش ماهی و صدف ها زینت می دهند، خود را با آن ها بیاراید. آنتوان چخوف از گوش ماهی و پر خروس و خرمهره بیزار بود هرچیز بیگانه و پرزرق و برق که اشخاص به خود می بستند تا خود را بزرگ تر بنمایانند او را ناراحت می کرد. به خاطر دارم هروقت شخصی را که لباس پرزرق و برقی پوشیده بود می دید آرزو می کرد که آن بیچاره را از شر آن پولک ها و یراق های بی فایده و ناراحت کننده خلاص کند و زیر آن لباس صورت واقعی و روح حقیقی او را بیابد. تمام عمرش چخوف با روح واقعی خودش زیست. همان طور که بود زندگی کرد. همیشه خودش بود؛ کاملاً آزاده. هیچ گاه خود را به زحمت نمی انداخت که مردم و آدم های مبادی آداب چه توقعی از او دارند و می خواهند که او چگونه باشد؟ هرگز از صحبت در اطراف مباحث عمیق و دور از ذهن خوشش نمی آمد. صحبت هایی که همشهری های عزیز ما خود را با آن ها تسلی می دهند و فراموش می کنند که حرف های احمقانه ای است و به هیچ وجه مشغول کننده نیست. آدم از لباس مخمل که در آینده خواهد خرید سخن بگوید و در حال حاضر حتی یک تنبان حسابی پایش نباشد!
چون خودش بی اندازه ساده بود، همه چیز ساده را دوست می داشت. واقعیت و صمیمیت را می پسندید و روش خاصی به کار می برد تا مردم دیگر در برابرش ساده و صمیمی باشند.
یادم است یک روز سه خانم که لباس های گرانبها بر تن داشتند به دیدارش آمدند. اتاقش را از خش خش دامن های ابریشمی خود پرسر و صدا کردند، بوی عطر غلیظی در هوا پراکندند. مودب روبروی میزبانشان نشستند و خود را طوری گرفتند که انگار عاشق مباحث سیاسی هستند و یک ریز به سوال کردن پرداختند.
ـ آنتون پاولویچ، چه فکری می کنید؟ جنگ چگونه خاتمه می یابد!
آنتون پاولویچ سرفه کرد. کمی فکر کرد و ملایم با صدایی گرم و جدی گفت: یقیناً صلح می شود.
ـ بله، البته! اما کی فاتح می شود؟ یونانی ها یا ترک ها؟
ـ به نظر من هرکه قوی تر باشد فاتح می شود.
ـ به نظر شما کدامشان قوی ترند؟
ـ آن ها که بهتر خورده اند و بهتر تربیت شده اند.
یکی از خانم ها فریاد زد: چه باهوش!
و دیگری پرسید: کدامشان را شما بیشتر دوست دارید؟
آنتون پاولویچ به گرمی او را نگریست و با تبسم خاشعانه ای گفت: من میوه هایی را که در شیره شکر فرومی کنند دوست دارم. شما چطور؟
آن خانم از خوشحالی فریاد زد: من هم همین طور.
و خانم دومی هم رضایت داد و گفت: مخصوصاً مال مغازه ابر کوسوف را.
و سومی چشمانش را نیمه بسته کرد، دهانش آب افتاد و اضافه کرد:
ـ خیلی خوشبوست.
و هر سه با نشاط خاصی به صحبت پرداختند. اطلاع و مهارت کامل خود را درباره نقل میوه نشان دادند. واضح بود که هر سه خوشوقتند از اینکه مغز خود را با تظاهر به داشتن ذوق سیاسی و قضیه ترکیه و یونان خسته نمی کنند. قضیه ای که تا آن لحظه هیچ کدام کوچک ترین اندیشه ای درباره اش نکرده بودند. وقتی می خواستند بروند به آنتون پاولویچ قول دادند که:
ـ برایتان نقل میوه خواهیم فرستاد.
وقتی رفتند من گفتم «خیلی خوب موضوع صحبت را تغییر دادید!» آنتون پاولویچ آرام خندید و گفت «هرکس باید به زبان خودش حرف بزند».
یک بار دیگر در خانه چخوف مرد جوان و زیبایی را که دادستان امپراتوری بود ملاقات کردم. او درست روبروی چخوف ایستاده بود، سرش را تکان می داد و با هوشمندی سخن می گفت.
ـ آنتون پاولویچ شما در داستان ـ توطئه ـ وضع پیچیده ای در برابر من قرار داده اید. اگر من اعتراف کنم که دنیس گریگوریف دارای قصد بد و شیطانی است، باید بی درنگ برای حفظ منافع اجتماع او را رهسپار زندان کنم. اما او وحشی و نادان است. جنایت و بدی عملش را درک نمی کند. آدم دلش برای او می سوزد. اما اکنون فکر کنید که اگر من او را مرد نافهم تلقی کنم و تسلیم احساسات ترحم آمیز خود گردم، دراین صورت چگونه می توانم تضمین کنم که دنیس بار دیگر پیچ و مهره ریل راه آهن را شل نکند و ترن دیگری را تباه نسازد؟ اینجا این سوال پیش می آید که چه باید کرد؟
صبر کرد، خودش را روی صندلی انداخت، و نگاه خیره و پرسش کننده خود را به صورت چخوف دوخت. لباسش کاملاً نو بود. دکمه های لباسش روی سینه اش با اعتماد خاص می درخشید. همان گونه که چشمان ریز در صورت کوچک و زیبا و تمیز این عاشق جوان عدالت، درخششی مخصوص داشت آنتون پاولویچ گفت: اگر من قاضی بودم دنیس را رها می کردم.
ـ به چه دلیل؟
ـ به او می گفتم که دنیس تو هنوز به مقام یک جانی که از روی عمد جنایت می کند نرسیده ای، برو و برس!
قاضی جوان به خنده افتاد اما فوراً خود را جمع و جور کرد و گفت: نه آقا، سوالی را که شما مطرح کرده اید باید به وسیله من پاسخ داده شود. من که حفظ منافع و مصالح و جان مردم را در اجتماع برعهده گرفته ام. دنیس نادان است اما جانی هم هست، این واقعیت است.
آنتون پاولویچ با صدای نرمش ناگهان پرسید: آیا گرامافون دوست دارید؟
مرد جوان با خوشحالی جواب داد: بله، البته خیلی هم دوست دارم، اختراع جالبی است.
آنتون پاولویچ با اندوه اعتراف کرد:
ـ اما من نمی توانم گرامافون را تحمل بکنم.
ـ چرا؟
ـ در آن حرف می زنند و آواز می خوانند اما احساس و روح در آن نیست. همه چیز مثل کاریکاتور به نظر می آید. مرده. آیا شما از عکاسی خوشتان می آید؟
به نظر می آمد که دادستان، عاشق بی قرار عکاسی است. زیرا فوراً با اشتیاق از آن سخن گفت و کاملاً بحث راجع به گرامافون را فروگذاشت. چخوف با نهایت دقت این موضوع را پیش بینی می کرد و به همان جهت «اختراع جالب» او را به انتقاد گرفته بود. و باز من دیدم که در آن لباس مخصوص مرد کوچولوی سرزنده و بانشاطی عرض اندام می کند که احساسات او در برابر زندگی هنوز مثل احساسات یک تازی شکاری است.
وقتی آنتون پاولویچ از مشایعتش فراغت یافت به تندی گفت «این ها که بر مسند عدالت نشسته اند مثل غرور جوانی که در صورت های زیبا نابهنگام است، بیجا به نظر می آیند. سرنوشت مردم دست چه کسانی است!» و بعد از سکوت کوتاهی گفت «به نظرم دادستان های شاهی از ماهیگیری هم خیلی خوششان می آید، مخصوصاً از ماهی های کوچک».
***
این هنر خاص او بود که در همه جا پرده از روی ابتذال بردارد و با آن مبارزه کند. این هنر مردی است که از زندگی زیاد طلب می کند و آرزوی سوزانی دارد که انسان ها را ساده، زیبا و متناسب با یکدیگر ببیند. همیشه ابتذال را تشخیص می داد، و آن را بی رحمانه داوری می کرد.
در حضور چخوف صحبت شد که: «ناشر یک مجله خیلی معروف که همیشه از لزوم عشق و ترحم سخن می گفته است، بی هیچ دلیلی یک محافظ راه آهن را به باد دشنام گرفته است و همچنین به طورکلی با گستاخی و بی چشم و رویی خاص با زیردستان خود رفتار می کند.» آنتون پاولویچ با تبسمی حزن انگیز گفت «اما مگر از طبقه اشراف نیست؟ مگر یک مرد تربیت شده و تحصیل کرده نیست؟ در مدرسه درس خوانده است. پدرش بهترین کفش ها را می پوشد و خودش همیشه کفش ورنی به پا می کند». و در لحن کلام او چیزی بود که فوراً نشان می داد آن مردی که از طبقه اشراف است بی اندازه پست و احمق است.
از یک روزنامه نویس این طور یاد می کرد: «آدم بااستعدادی است، همیشه خیلی شرافتمندانه، انسان دوستانه و لیمونادپرستانه چیز می نویسد. زنش را جلوی مردم احمق صدا می زند. اتاق نوکرهایش مرطوب است و کلفت هایش دم به دم روماتیسم می گیرند» از او پرسیدند آقای ن. ن. را دوست نمی دارید؟ آنتون پاولویچ سرفه کنان گفت: «چرا خیلی هم دوستش دارم، آدم مطبوعی است، از همه چیز سررشته دارد، خیلی کتاب خوانده، سه تا از کتاب های مرا پس نداده. کمی حواسش پرت است، امروز به شما می گوید که آدم درجه اولی هستید و فردا پشت سرتان می گوید که سر نوکرهایتان کلاه می گذارید و جوراب های ابریشمی شوهر مترستان را کش می روید. نشانی هم می دهد. جوراب های سیاهی که نوار آبی دارد». کسی در حضورش از سنگینی و خسته کننده بودن قسمت جدی مجلات ماهانه قطور سخن گفت. آنتون پاولویچ گفت «شما نباید این مقالات را بخوانید. این ها ادبیات دوستان است و برای دوستان نوشته شده است، آقایان سرخ و سیاه و سفید این مقالات را سرهم کرده اند. اولی مقاله می نویسد، دیگری جوابش را می دهد و سومی ضد و نقیض مقالات هردو را به هم تلفیق می کند. مثل لال بازی با یک آدم گنگ است. در حقیقت آب در هاون کوفتن است. و هیچ کدام به فکرشان نمی رسد که فایده این لاطائلات برای خواننده چیست؟»
روزی خانم زیبا، چاق و چله و خوش لباسی آمد پیش او، و شروع کرد به سبک چخوف حرف زدن. «زندگی خیلی خسته کننده است، همه چیز تیره و تار است. مردم، دریا، گل ها به نظر من سیاه می آیند. هیچ آرزویی در دل ندارم. روحم در رنج و عذاب است، مثل اینکه کسالت دارم.» آنتون پاولویچ با اطمینان خاطر جواب داد «بله مریض هستید، به زبان لاتینی مرض شما را موربوس فرادلنتوس (مرض چاخان بازی) می گویند». خوشبختانه خانم لاتینی بلد نبود یا شاید خود را به ندانستن زد.

نظرات کاربران درباره کتاب دشمنان

چرا مال نشر امیر کبیر ٢٢٢ صفحه ست اما نشر نگاه ٣١٤ صفحه؟ در حالی که نویسندهو مترجم یکیه! آیا نشر امیر کبیر ناقصه یا خلاصه ست؟
در 8 ماه پیش توسط rfa...n.2
عالی فقط همین
در 2 ماه پیش توسط ع . ر سبحانی