فیدیبو نماینده قانونی انتشارات امیرکبیر و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب دوشس پادجوا

کتاب دوشس پادجوا

نسخه الکترونیک کتاب دوشس پادجوا به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب دوشس پادجوا

اولین نگاه ما به دوشس، چه در خواندن کتاب و چه در دیدن آن بر روی صحنه تئاتر، از مسافتی اتفاق می‌افتد. او را در همراهی اسقف اعظم پادجوا در خروج از کاتیدرال پادجوا می‌بینیم. چه او در لباس فقیرانه باشد و چه در لباس فاخر وقتی این اتفاق می‌افتد و چه هنرپیشه نقش سیاه چهره و یا سفید، مانند «لیلی صحرایی» باشد، حرکات او، او را یک دوشس در پیشاپیش اسقف اعظم نشان می‌دهد. بار دوم می‌شنویم که در میان مردم گرسنه و معترض است و به آن‌ها کمک می‌کند. این گزارش یکی از درباریان، دیوک (همسر پیر دوشس جوان) را به غضب می‌آورد. این نه تنها دوشس را تأییدی دیگر می‌دهد بلکه دیوک را فردی سفاک و پادشاهی مطلق معرفی می‌کند. در هر رفتار و گفتاری از طرفین، حقیقی بودن شخصیت‌ها و روابط آن‌ها با هم تأیید می‌شوند. گویدو که از پناهگاهش از یک کلبه روستایی به پادجوا آورده شده که انتقام قتل پدرش را از دیوک بگیرد توسط لرد مورانزونی به دربار برده می‌شود و بعدها عاشق دوشس می‌شود. درحالی‌که عشق رومیو برای جولیت عشقی به شدت جنسی است (حداقل در اوایل)، عشق گویدو برای دوشس مانند عشق هملت برای اوفیلیا است. اما جنبه طرفداری از مظلومیت دوشس و نفرت از ستم‌کاری دیوک ـ که با خیانت به پدرش او را به قتل رسانده ـ و رفتار تحقیرآمیزانه او نسبت به دوشس در احساسات او به خوبی دیده می‌شود. عشق دوشس برای گویدو آمیخته‌ای از عشق جولیت برای رومیو و احساسات امان‌ جستن از مظالم و تحقیرات دیوک غاصب و شقی است. در مقطعی دوشس می‌گوید که عشق زن به مرد شامل فداکاری می‌شود. می‌بینیم که این احساسات او برای گویدو که دیدش رنگ روستایی گرفته قابل درک نیست. او یک اشرافی با خوی روستایی است. در زبان پر از غلو او در اثبات عشقش به دوشس و تفسیرش از مذهب و عشق، این تضاد به خوبی آشکار است. و در برابر، این دوشس است که با سخنانش در ساده‌ترین واژه‌ها ظرافتی کم‌نظیر به نمایش می‌گذارد.

ادامه...

بخشی از کتاب دوشس پادجوا

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

پیشگفتار

گفته ایم که بر حسب تعریف نوشته خوب، این نمایشنامه در میان بهترین خودنمایی می کند. اما همان طور که در مقدمه بر ویرا یا نیهیلیست ها آمده، یک نوشته خوب الزاماً یک نمایشنامه خوب نیست. به غیر از نوشته خوب بودن باید به اجراکنندگان آن فرصت هنرنمایی بدهد. اما فقدان محتوا، این فرصت را غیرممکن می سازد.
نمایشنامه های بی محتوا، رمان ها و یا داستان های بی جان هستند که جنبه مشاجره ای داده شده اند و با کمک کاریوگرافی، یعنی دکور صحنه و مصنوعات دیگر به تماشا گذاشته می شوند. ماندن آن ها مدیون دکور صوتی و تصویری آن ها است.
نمایشنامه خوب احتیاجی حتی به تطبیق نژادی هنرپیشه نقش با شخصیت نقش ندارد. چنان که بارها در هنری چهارم، هملت و مکبث، نوشته شکسپیر ثابت شده، سیاهی پوست هنرپیشه ای در نقش هنری چهارم و یا هملت، ناباوری به او به وجود نمی آورد. رنگ پوست هنرپیشه باور مخاطب به او را تعیین نمی کند. آنچه بازیگر می گوید و چطور می گوید و آنچه که می کند و چطور می کند؛ این ها و رفتار و گفتار هنرپیشه های دیگر در نقش خودشان، در واکنش به او، او را همان می کند که نقش اوست. نمایشنامه ای که درِ این هنرنمایی در باورسازی را به هنرپیشه باز می کند، نمایشنامه خوب است که الزاماً نوشته ای پرمحتوا هم هست. دوشس پادجوا این در را به هنرنمایی باز کرده.
اولین نگاه ما به دوشس، چه در خواندن کتاب و چه در دیدن آن بر روی صحنه تئاتر، از مسافتی اتفاق می افتد. او را در همراهی اسقف اعظم پادجوا در خروج از کاتیدرال پادجوا می بینیم. چه او در لباس فقیرانه باشد و چه در لباس فاخر وقتی این اتفاق می افتد و چه هنرپیشه نقش سیاه چهره و یا سفید، مانند «لیلی صحرایی» باشد، حرکات او، او را یک دوشس در پیشاپیش اسقف اعظم نشان می دهد. بار دوم می شنویم که در میان مردم گرسنه و معترض است و به آن ها کمک می کند. این گزارش یکی از درباریان، دیوک (همسر پیر دوشس جوان) را به غضب می آورد. این نه تنها دوشس را تاییدی دیگر می دهد بلکه دیوک را فردی سفاک و پادشاهی مطلق معرفی می کند.
در هر رفتار و گفتاری از طرفین، حقیقی بودن شخصیت ها و روابط آن ها با هم تایید می شوند.
گویدو که از پناهگاهش از یک کلبه روستایی به پادجوا آورده شده که انتقام قتل پدرش را از دیوک بگیرد توسط لرد مورانزونی به دربار برده می شود و بعدها عاشق دوشس می شود.
درحالی که عشق رومیو برای جولیت عشقی به شدت جنسی است (حداقل در اوایل)، عشق گویدو برای دوشس مانند عشق هملت برای اوفیلیا است. اما جنبه طرفداری از مظلومیت دوشس و نفرت از ستم کاری دیوک ـ که با خیانت به پدرش او را به قتل رسانده ـ و رفتار تحقیرآمیزانه او نسبت به دوشس در احساسات او به خوبی دیده می شود. عشق دوشس برای گویدو آمیخته ای از عشق جولیت برای رومیو و احساسات امان جستن از مظالم و تحقیرات دیوک غاصب و شقی است. در مقطعی دوشس می گوید که عشق زن به مرد شامل فداکاری می شود. می بینیم که این احساسات او برای گویدو که دیدش رنگ روستایی گرفته قابل درک نیست. او یک اشرافی با خوی روستایی است. در زبان پر از غلو او در اثبات عشقش به دوشس و تفسیرش از مذهب و عشق، این تضاد به خوبی آشکار است. و در برابر، این دوشس است که با سخنانش در ساده ترین واژه ها ظرافتی کم نظیر به نمایش می گذارد.
این اختلافات تربیتی سدی در برابر عشق رهایی دهنده آن ها می شود و موجب تاخت و تازهایی روانی و نابود کننده بر آرمان مشترک آن ها می شود که فرجام آن ناکامی و تسلیم به... می شود.
فرصت نقش گویدو در پیمودن این راه تضادها در برداشت از اعتقادات دینی، دری را به روی هنرپیشه برای اثبات توانایی هایش باز می کند که به ندرت در تئاتر اتفاق افتاده.
نقش دوشس نقشی بسیار طبیعی است. او ملکه ای جوان است که دائماً مورد تهاجم زبانی دیوک قرار می گیرد. اموال او غصب شده و دور از کشور خودش، فرانسه، کوچک ترین ایستادگی در برابر دیوک، او را به سرنوشت همسر قبلی دیوک، (قتل) محکوم می کند. با این وصف در دفاع از فقرا در مقابل دیوک می ایستد. در سخن منطقی است و در زبان عاشق، ظرافتی بی نظیر همراه با حقیقت گویی دارد.
و همان فداکاری او در نجات عشقش تحمل تحمیل را کنار می زند و مانند آسمانی که ابرهای سیاه را تا خفقان تحمل کرده، آن ها را در جرقه ای خودنابود کننده، طوفانی می کند که رعد و برق و باد و باران آن، تمام روان و جسم او را در می نوردد و هر آن او را خفه می کند. همین دادخواه پرشهامت مظلومان، در روبه رویی با شبح مرگی که گریز از آن امکان ندارد، مانند کودکی خردسال که پشت پدر یا مادرش خود را از یک لولو پنهان می کند، پشت سر گویدو امان می گیرد و او را به جلو هُل می دهد و در زبانی کودکانه از او می خواهد که جلو برود و نگذارد مرگ (شبح خیالی آن) او را ببرد. این تغییر رفتار و گفتار که بسیار طبیعی است از شاهکارهای هنر تئاتر است و مترجم سعی کرده همان جو را حفظ کند....این نقش فرصتی را به هنرپیشه می دهد که هنر خود را در اوج به نمایش بگذارد.

مقدمه

در مقدمه ای بر ویرا یا نیهیلیست ها، نوشته وایلد، به نکاتی از خصوصیات نوشته های او اشاره شد. یکی از این نکات در رد انتساب پیروی از (نیچه فیلسوف آلمانی) به او بود. و در این راستا اشاره شد که وایلد بر این باور بود که پیامد ها یا زشت یا زیبا هستند. و همچنین او را یکی از چهار نویسنده های خوب انگلیسی زبان در فاصله زمانی اواسط قرن چهاردهم تا امروز دانسته بودم. این رده بندی در محک تعریفی از نوشته خوب بود که در حدود پنجاه سال گذشته در مجله ادبی دانشگاه داده بودم که بعداً در Literary Gazette منتشر شد.
اول اینکه این زیبایی که در پیشنهاد وایلد محک پیامدها قرار داده شده، آن نیست که تابع زمان و مکان و یا عقاید تابع آن ها باشد. مثلاً، هر تناسب سیمایی نمی تواند این زیبایی را تعریف کند. آنچه را یک افریقایی می پسندد الزاماً مورد پسند یک اروپایی نیست. حتی آن خصوصیات سیمایی که دو دهه گذشته برای یک زن زیبایی دانسته می شد، امروز با عمل جراحی از صورت محو می شود. مقصود همان فرورفتگی در گونه های زن است که دیمپل (Dimples) خوانده می شوند. خود وایلد تعریفی از این نداده، ولی از نوشته هایش و نفی نوشته های چندی از نویسندگان دیگر، تعریفی از محک این زیبایی مورد نظر او می سازیم. البته به طور اجمالی می توانیم بگوییم آنچه زیباست ارتباطاتی را در مشاهد ه گر با وقایع به وجود می آورد که فراتر از شناخت حسگرهای حیوانی است. و البته مقصود ما از این ارتباطات از آن هایی نیستند که مشاهده سختی های تجربه شده توسط یکی از شخصیت های چارلز دیکنز به چشم مشاهده گر می آورد. این اشک ها به آسانی ریخته و خشک می شوند. آنچه تجربیات (سمایک) می کرد ارائه سرگرمی در گردهمایی های طبقه متوسط در دیدوبازدیدهای همسایگان از همدیگر در شب های دراز زمستانی بود. این دیدوبازدید ها دو هدف داشت؛ اول قابل تحمل کردن شب های دراز زمستانی بدون تلویزیون و دوم معرفی کردن دختر ها و پسرهای (دم بخت) به همدیگر بود و البته ریختن چند قطره اشک توسط زنان طبقه متوسط، هم روشن فکری نمایشی و هم همدردی مد روز بود.
اما وقتی مشاهده شده این چنین ارتباطی که مورد نظر است را با مشاهده گر به وجود می آورد، مهم نیست که این مشاهدات ارتباط ساز سوار بر کدام ناقل، دید، سخن، و... ظهور می کند، همه از شادی و درد و توانایی ها سخن می گویند. و اینکه چندی و یا شاید هم زیادی حتی الفبای خواندن آن ها را نداشته باشند، هر مشاهده گری تمایز این مشاهدات را با مشاهداتی تهی از خلاقیت که در این مشاهدات ارتباط ساز حس می کنند. مرگ سمایک و یا دوریت کوچولو اشک های مد روز را روان می کند ولی زود همه خشک هم می شوند. اما مرگ دوشس پادجوا فکر را به دید عمیق تری مجبور می کند. دوشس پادجوا در بافت فرهنگی رخنه می کند، و بگوییم مشاهده گری از نقاشی و مجسمه سازی چیزی نمی داند. ولی با دیدن (بز) پیکاسو حتی بوی بز بودن آن را درک می کند. تا حال تعریف این زیبایی را محصور به اشاره به اثرات کرده ایم. درباره منشا آن نظریه پردازی های نابجایی شده. گفتیم احساس لازم برای درک آن باید بالاتر از احساسات حیوانی که برای درک گرسنگی، درد شدید،... و یا شهوات حیوانی لازم است، باشد، برای درک آن باید به زمانی برگردیم که انسان از حیوانی ساده بودن پا را فراتر می گذارد. خداشناسی برای ارضای گرسنگی و یا شهوت لازم نبوده. حدس من بر اینست که تفکر پیشگیری کردن از ناخواسته و یا درک وقایع و حفظ غرور بشری که انسان به آن دیدار شده بود، او را به خداوند شناس سوق داده باشد. در بیانی اجمالی تر، آنچه موجب خداپرستی شده دلباختگی به ماندن و برتری جستن بوده. انسان در برابر «دشمنانش»، چه از طبیعت و چه از همنوعانش، به خدایی قدرتمند که رعد و برق و باد و طوفان و سیل و... را در اختیار داشته، پناه برده و با نیایش و دادن هدایا از غضب خدا به خودش جلوگیری کرده. اما ترس از غضب در تجربه رنگ می بازد. و در عین حال دوستی جای آن را می گیرد. این دوستی حاصلی از یقین و عقیده پیدا کردن به وجود عناصری در وجود خدا بوده که بیدار شدن به آن ها بینش وسیع تر و عمیق تری به انسانی که آن ها را احساس می کرده، داده. و خود انسان را تشویق به تقلید از دارنده این عناصر یا صفات در وجود خدایش می کرده. مثلاً، خدا رعد و برق و طوفان و... دارد. و حال اینکه باران می دهد، مهتاب می دهد، درختان باصفا و چشمه های حیات بخش می دهد که آرامش و سلامتی می دهند. از او امید و پایداری خواسته می شود و داده می شوند خدا مرگ ندارد. خدا پایدار است و پایدار و راستگو را دوست دارد. پایداری با ضعف نه همگن است و نه هم بودی دارد. پس خدا از ضعف بیزار است خدا زیبادوست و در نتیجه زیبا است و انسان بیزاری از ضعف و زیادی دیگر از چنین صفاتی را از طبیعت دلپسند خود می کند و محک پسندیدگی می کند و این به او بازدهی مثبت می دهد. یعنی خدا او را پاداش داده... هیچ یک از قهرمانان چارلز دیکنز و ویکتور هوگو توانایی نچشیده اند و توانایی تشخیص و یا احساس توانایی را نداشته اند. عزا گرفتن آن را که آن ها حس نمی کردند تقلبی است که نویسنده ها با استفاده از نادانی ما می خواهند به ما تحمیل کنند. آن ها را از هیچ در چشم راست اشک ریزان مد روز به وجود آوردند و در چشم چپ آن ها دفن کردند. وجودی خارج از چشم نابینای این ها نداشتند.
در همان مقدمه گفته شد که نوشته خوب از حقایق و اتفاقات گذشته که در رنگ های مختلف تکرار شده اند و تکرار می شوند، بازگو هستند. به این دلیل هرگونه اظهار نظر مستقیم نویسنده درباره مشخصات خصوصی افراد مربوط به واقعه، احتمال غیرحقیقی بودن دارد. و اینکه موجب پیش قضاوت های انحرافی در مخاطب می شود. تاریخ نویس نمی تواند به طورکلی غیرمغرض باشد. این نوشته های خوب باید غربالی برای شناختن غرض ها در تاریخ باشند.
برحسب این محک، دوشس پادجوا نوشته خوبی است و حتی بر آن های دیگر که از این محک ها گذشته اند برتری دارد. آنچه موجب این تمایز شده، بیان تفکرات، احساسات، عقاید و دغدغه هایی است که از درام نهفته در روان افراد درگیر در وقایع و، در حقیقت، انسان ها منشا می گیرند و اجبار وقایع بعدی را در همین تفکرات و احساسات و عقاید و دغدغه ها منعکس می کنند. و این، این احساس را به وجود می آورد که خود بازیگران در وقایع به جزئیاتی از این تفکرات و احساسات و عقاید و دغدغه ها که مشترک به تمام انسان ها هستند، نیستند یعنی افراد درگیر در وقایع همانچه اند که از آن ها گفته و شنیده می شود... لرد مورانزونی، در اولین دیدار با گویدو که برای پدرش خونخواهی خواهد کرد، می گوید: درست از همان قالب پدرت هستید، «در صورت، در نگاه در حرکات دست، سر و سخن...» و این گویدو را دقیقاً، با تمام کم وکاستی ها، برای ما متجسم می کند. شاید بپرسید: «ولی پدرش چطور بود؟» ولی مگر نشنیدی لرد مورانزونی چه گفت؟ و جوابی بهتر از این امکان ندارد. گویدو به خونخواهی پدرش آمده، اگر پدرش، همان طور که ادعا می شود، قربانی خیانت شد، این باید برحسب رفتارش و گفتارش و... تایید و یا رد شود. و شما این را نخواهید دانست مگر اینکه تمام وقایع و واکنش های او به آن وقایع بازگویی شوند. و اگر صبر کنید این را از رفتار و واکنش های گویدو خواهید فهمید. رنگ چشم های گویدو و یا پدرش به ما چیزی نخواهند گفت. گفته شد این نوشته ها گویای وقایعی هستند که اتفاق افتاده اند و باز هم و باز هم اتفاق می افتند. چه در افریقای چشم سیاهان و چه در ژنو چشم آبی ها «نویسنده از شخصیت یکی از افراد درگیر گفته و نه در شرح یک مجسمه. به فرض اینکه خود دیوک پادجوا در لباس یک شیخ عرب روی صحنه بیاید. کسی به «اشتباه»، توجهی نمی کند. و این در صورتی است که حتی آن مقداری که کلاه ستاره زن کج گذاشته شده بوده و یا چطور کراوات ستاره مرد فیلم گره زده شده بوده موجب شکست و یا موفقیت آن فیلم های چند دهه بعد از جنگ اول جهانی می شد. دلیل این است که دوشس پادجوا از حقایق و روان محرک آن حقایق می گوید و این فیلم ها از بدن های بزک شده و بزک می گفتند.
اینجا، مانند کارهای دیگر وایلد اشاراتی به و یا حتی برداشت هایی از، شکسپیر، انجیل و سایر منابع ادبی ـ دینی و هنری ـ دینی می شود. ولی این اشارات و برداشت ها به گونه ای اند که طبیعتی را تشکیل داده اند که در آن این اتفاقات صورت گرفته اند؛ چه در امید به وجود رودخانه ای در ایتالیا که بشود با لیوانی از آب آن... و چه در حضور شهروندان ساده که در پناه دوشس زندگیشان ممکن شده بود و حال، ناخودآگاهانه، حقایقی را بیان می کنند که به ریشه رابطه قدرت حاکمان و جبر عدالت سرسپرده آن بر مردم محروم...
در این ترجمه سعی شده که نه تنها ظرافت های بیانی و روانی حفظ شود بلکه سعی شده که همان تفهیم را که انگلیسی فرهنگ توانا از انگلیسی از آن دارد، ایرانی فرهنگ نیز از آن داشته باشد.

شخصیت ها

سیمون گسو: دیوک پادجوا
بیاتریس: همسر دیوک پادجوا
آندریا پولاجو: کاردینال پادجوا
مافیو پتروچی: یک جنتلمن دربار دیوک
جیوویتیلوزو: یک جنتلمن دربار دیوک
تادیو باردی: یک جنتلمن دربار دیوک
گویدو فرانتی: یک جوان
اسکانیو کریستوفانو: یک روستایی و دوست گویدو
کنت مورانزونی: یک اشرافی پیر
برناردو کاوالکانتی: قاضی القضات پادجوا
هیوگو: جلاد رسمی
لوسی: یک جوان از تایر
خدمتکاران، شهروندان، سربازان، راهبان، متصدیان عقاب ها و سگ های شکاری.

پرده اول

[صحنه: بازار پادجوا. از آنجا کاتیدرال پادجوا و یک آب نما و شهروندان در عبور دیده می شوند. گویدو فرانتی و اسکانیو کریستوفانو وارد می شوند.]

اسکانیو: ایست، گویدو، ایست! خوب گوش کن. به جان خودم، همین جا و نه یک قدم جلوتر. اگر یک قدم بیشتر بردارم، دیگر آنچه را که حالا به آن قسم می خورم نخواهم داشت که به آن قسم بخورم. تو هم که به حرف کسی گوش نمی کنی. قبول نمی کنی که تو را سر کار گذاشتن. [روی دیواره آب نما می نشیند]
گویدو: فکر می کنم همین جا است که قرار گذاشته بیاییم او را ببینیم [گویدو کلاهش را به یک رهگذر برمی دارد و به او سلام می دهد و در حال بیرون رفتن به دنبال رهگذر]: خواهش می کنم بفرمایید آیا اینجا بازار پادجوا و آن هم کلیسای صلیب مقدس است؟ از شما متشکرم. [برمی گردد]
اسکانیو: خب؟
گویدو: آری همین جاست.
اسکانیو: ای کاش که جای دیگری می بود. خیلی امیدوار بودم که جای دیگری باشد. اینجا یک میکده نمی بینم. تا آنجایی که چشمم می بیند یک میکده نمی بینم.
گویدو: [نامه ای را از جیبش درمی آورد و می خواند] وقت: ظهر، شهر: پادجوا، مکان ملاقات: بازار، روز ملاقات: روز فیلیپ مقدس.
اسکانیو: و فرد ملاقات کننده؟ و مهم تر از همه، چطور او را بشناسیم؟
گویدو: [بدون توجه به حرف های اسکانیو ادامه می دهد] من یک شنل نیلی رنگ به تن خواهم داشت که یک عقاب با سیم نقره ای روی شانه اش گلدوزی شده. گوش کن، اسکانیو، این لباس شخصی مهم است.
اسکانیو: من نیم تنه چرمی ام را ترجیح می دهم، گویدو. فکر می کنی که او مطلب مهمی درباره پدرت به تو خواهد گفت؟
گویدو: خب، البته. تقریباً یک ماه از آن روزی که من آن اسب سوار را در تاکستان ملاقات کردم می گذرد. درست در آن گوشه، نزدیک راهی که بزها از آن وارد تاکستان می شوند، ایستاده بودم وقتی که آن اسب سوار آمد و از من پرسید که آیا من گویدو بودم و این نامه را، که امضا شده بود «دوست پدرت»، به من داد. و در این نامه به من گفته شده که اگر می خواهم حقایق را درباره پدرم بدانم، باید امروز، در اینجا، این مرد را ملاقات کنم که حقایق را از او بشنوم. و هرچه را که بخواهم درباره پدرم بدانم از او بپرسم.
می دانید که از بچگی به من گفته شده که پدرو، پیرمرد دهکده، عموی من است. ولی پدرو، خودش، به من گفت که او عموی من نبود. گفت وقتی که من نوزاد بودم، فردی من را به او سپرده بود و از او خواسته بود تا برگشتنش از من نگهداری کند. ولی هرگز برنگشته بود.
اسکانیو: و تو نمی دانید پدرت کیست؟
گویدو: نه!
اسکانیو: و تو هیچ خاطره ای از او ندارید؟
گویدو: نه؛ هیچی، اسکانیو، هیچی.
اسکانیو: [با خنده] چه خوب! مثل من، چپ و راست بیخ گوشت زده نشده. چیزی را از دست نداده اید که غصه اش را بخورید.
گویدو: [با خنده] مطمئنم که حقت نبوده.
اسکانیو: هیچ وقت. و این تحمل آن را مشکل تر می کرد. اینکه خطایی نکرده بودم، وجدان خطاکار بودن، که درد تنبیه را با فریب رویای بی بقای عدالت قابل تحمل می کند، به دادم نمی رسید. نه خواب، نه خوراک و نه بودن در جمع هم بازی های کودکانه درد آن را آرام می کرد. [آهی می کشد] ساعت قرار ملاقاتتان کی بود؟
گویدو: درست ظهر. [ساعت کاتیدرال ضربه اول ساعت دوازده را می زند]
اسکانیو: همین حالا! می شنوید؟ ولی کسی به آن نشانی ها اینجا نیست! من به این نوشته باور نمی کنم. فکر می کنم که از یک زن است که خواسته تو را به تور بزند. من او را دیده ام. و او را از بروجیا تا پادجوا زیر نظر داشته ام. بیا، قسم خورده ام که همین حالا با من به نزدیک ترین میکده بیایی. [بلند می شود] قسم به خدای بزرگ، گویدو، که به همان اندازه گرسنه ام که یک زن بیوه شوهر می خواهد و به همان اندازه خسته ام که یک دختر جوان از شنیدن نصیحت گریزان است. و دهانم به خشکی موعظه یک راهب است. بیا، گویدو، چرا آنجا نشسته ای و به فضای خالی نگاه می کنی؛ به مانند یک احمق در جستجوی فکری در سرش؟ درک نکرده ای چه گفته ام؟ گوش کن، می گویم مرد نامه ات نخواهد آمد.
گویدو: خوب، مثل اینکه درست می گویید. ای خدا! [در حال رفتن اند که لردمورانزونی در یک شنل بنفش با یک عقاب گلدوزی شده روی آن از طرف بازار به طرف در کاتیدرال می رود. قبل از اینکه به در کاتیدرال برسد، گویدو خودش را به او می رساند و آهسته روی بازوی او می زند]

نظرات کاربران درباره کتاب دوشس پادجوا

کلمه پادجوا کاملا غلط است. بلکه باید پادووآ یا پادوا تلفظ شود. وقتی عنوان از اول کار غلط باشد پس نباید انتظار بیشتری از این ترجمه داشت...
در 2 سال پیش توسط بیژن محمدی
زنده باد فیدیبو اواخر سال گذشته نوشتم جای کتابهای انتشارات امیرکبیر خالیه امسال آوردند فقط میمونه کتابهای انتشارات پیکان که اگه بیارن دیگه فیدیبو تکمیل میشه
در 2 سال پیش توسط Ger...y77