فیدیبو نماینده قانونی انتشارات امیرکبیر و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب آب، باد، آتش

کتاب آب، باد، آتش

نسخه الکترونیک کتاب آب، باد، آتش به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب آب، باد، آتش

او که فارسی بلد بود، گفت: «حرف بزن!» چیزی نگفتم. فقط نگاهش کردم. از توی راهرو صدای ناله می‌آمد. مهربان‌تر گفت: «حرف بزن تا کتک نخوردی!» گفتم: «آب… تشنمه.» فرمانده قاطع، روی نیمکت نشست. پلاک، عکس دگمه‌ای امام و قرآن جیبی‌ام روی میزش بود. او که کلاهِ قرمزی سرش بود، دستم را پیچاند. «من ای کتیبه اَنت.» گفتم: «آب» دستم بیشتر تابید. او که فارسی بلد بود، گفت: «میگه، مال کدوم واحدی؟» نگفتم از لشکر حضرت رسول. فقط گفتم: «یا زهرا!» فرمانده قاطع، کوبید توی صورتم. چشمم سیاهی رفت. صدای ناله توی راهرو پیچید. او که کلاه قرمز سرش بود زخم پایم را لگد کرد. تا مغز استخوانم تیر کشید. داد کشیدم: «پام… پام قطع شد.» بی‌سیمچی صدا زد: «محمد، محمد، محمد از علی.» کسی جواب نداد.

ادامه...

بخشی از کتاب آب، باد، آتش

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

سخن ناشر

جنگ که آغاز شد جوانان داوطلب برای دفاع و دفع تجاوز دشمن تا دندان مسلح به سوی جبهه های جنگ شتافتند، و آن ها که ذوق و شوقی برای نوشتن در خود دیدند از همان آغاز جنگ قلم به دست گرفتند و بدون برنامه از پیش تعیین شده نخستین داستان های جنگ تحمیلی و دفاع مقدس را آفریدند. نوقلمان جوان جنگ دیده از نخستین ماه های وقوع تجاوز به خاک ایران اسلامی به سوی تجربه ای عظیم و فراسوی حیات متعارف پرتاب شدند، و نخستین گام ها را برای خلق داستان در این تجربه سترگ و در این وادی کشف و شهود معنا ها و شعور ایمانی و آرمانی در زندگی فردی و جمعی خود در جبهه ها برداشتند. بخش بزرگی از شبه داستان ها، داستان های کوتاه و بلند در آن روزگار و به اقتضای برخی الزام های بر آمده از غیرت دینی و میهنی نوشته می شد، در تناسب میان شتاب وقوع بی وقفه حوادث و ضرورت پاسخ گویی به نیازهای فرهنگی، در چهارچوب ساده ترین تعریف های داستان محدود می ماند تا با رجوع به تنها یک هدف یعنی رساندن «پیام»، وظیفه نویسنده عجالتاً انجام شود. نادیده گرفتن آن تلاش ها، ندیدن صداقت و تعهد شماری از نویسندگان برخاسته از هشت سال حماسه عظیم جانانه رزمندگان و ملت ایران است.
اکنون با گذشت آن روزها و فاصله گرفتن از آن دوران مجال لازم برای رویت کل مجموعه آن رویداد بزرگ و درک هرچه دقیق تر و روشن تر جزء به جزء آن حماسه عظیم فراهم آمده است، و در گوشه و کنار کشور شاهد تلاش خلاق داستان نویسان جوان و نوقلمان باذوق و هوشمندی هستیم که تعهد، درک، جستجو و تکنیک را با هم آمیخته اند تا درباره حماسه های هشت سال دفاع مقدس آثاری ارزشمند حول مضمون های مربوط به جنگ و دفاع مقدس خلق نمایند. مجموعه «روایت دیگر» با ورود به حوزه داستان، داستان کوتاه، نمایشنامه، فیلمنامه و نقد ادبی دفاع مقدس پنجره ای تازه در مقابل خواننده می گشاید تا نویسندگان جنگ دیده را در کنار نوقلمان و جوانان نویسنده امروزی قرار دهد. و با همراه شدن با این داستان نویسان ـ جنگ ندیده و جنگ دیده ـ و ارج نهادن به شور و شوق آفرینشگرانه آن ها سهمی هرچند اندک در نشر داستانی و هنری حماسه های جاودانه دفاع مقدس را دارا باشد.

آب، باد، آتش

او که فارسی بلد بود، گفت: «حرف بزن!»
چیزی نگفتم. فقط نگاهش کردم. از توی راهرو صدای ناله می آمد.
مهربان تر گفت: «حرف بزن تا کتک نخوردی!»
گفتم: «آب… تشنمه.»
فرمانده قاطع، روی نیمکت نشست. پلاک، عکس دگمه ای امام و قرآن جیبی ام روی میزش بود. او که کلاهِ قرمزی سرش بود، دستم را پیچاند.
«من ای کتیبه اَنت.»
گفتم: «آب»
دستم بیشتر تابید.
او که فارسی بلد بود، گفت: «میگه، مال کدوم واحدی؟»
نگفتم از لشکر حضرت رسول. فقط گفتم: «یا زهرا!»
فرمانده قاطع، کوبید توی صورتم. چشمم سیاهی رفت. صدای ناله توی راهرو پیچید. او که کلاه قرمز سرش بود زخم پایم را لگد کرد. تا مغز استخوانم تیر کشید.
داد کشیدم: «پام… پام قطع شد.»
بی سیمچی صدا زد: «محمد، محمد، محمد از علی.»
کسی جواب نداد.
گفتم: «بگو داریم قیچی میشیم. بیا دست بده!…»
بی سیمچی گفت: «دست بده. داریم قیچی میشیم.»
گلوله ای صفیرکشان آمد. از روی دژ، قناسه چی یک خال نشاند توی پیشانی اش. بی سیمچی پلک نزد. فقط گوشی را توی هوا رها کرد و افتاد روی خاک. عباس را صدا زدم. خمپاره دیگری توی سینه خاکریز نشست. گوش هایم زنگ زد.
داد کشیدم: «پام… پام قطع شده…»
کسی به کمکم نیامد. کسی نبود که بیاید. عباس توی شیار خرخر می کرد. تیر خورده بود توی گلویش. او که سایه اش روی نعش عباس افتاده بود، اسلحه اش را به طرفم گرفت.
«ارفع ایدک.»
خواستم دست ببرم طرف اسلحه ام، که نبود.
گفت: «قم!»
چیزی نگفتم. فقط نگاهش کردم. اسلحه اش را تکان داد.
«تعال!»
گفتم: «پام… پام قطع شده.»
او که کلاه قرمزی داشت، گفت: «حَرِس خمینی؟»
چیزی نگفتم؛ فقط خیره نگاهش کردم.
او که فارسی بلد بود، گفت: «میگه، پاسداری؟»
به چشم هایش زل زدم.
زنجیر پلاک توی دست فرمانده قاطع، چرخید.
گفتم: «آب»
کسی نیامد.
گفتم: «یا سقای دشت کربلا!»
عباس فقط بلند شد. باد توی پلیت های سنگر زوزه می کشید.
گفتم: «بنویس، می رویم تا انتقام سیلی زهرا را بگیریم!»
گفت: «خیلی طولانیه، جا نمیشه.»
گفتم: «ریزتر بنویس!»
گفت: «اون وقت خونده نمیشه.»
گوش هایم زنگ می زد.
چیزی نگفتم.
او که فارسی بلد بود، گفت: «این چیه پشتِ پیراهنت نوشته ای؟»
گفتم: «آب…»
دوباره کابل خورد توی کمرم.
ناله نکردم. او که فارسی بلد بود، گفت: «چرا به سازمان پناهنده نمیشی؟»
پوزخند زدم.
گفت: «لاتضحک!»
خندیدم.
کابل خورد توی سرم.
او که کلاه قرمز داشت، روی زخم پایم ایستاد.
از حال رفتم.
«شیسمک؟»
او که فارسی بلد بود، گفت: «میگه اسمت چیه؟»
گفتم: «تشنمه… علی… آب»
درد تنم را لرزاند. یادم آمد که آب به عربی می شود ماء.
گفتم: «ماء.»
او که کلاه قرمز سرش بود، موهایم را چنگ زد.
گفتم: «آب… ماء»
از زخم پایم خون جاری بود. او که اسلحه اش روی سینه ام بود، گفت: «لاتحرک.»
ناله کردم: «… پام»
از پشت خاکریز چند نفر دیگر هم آمدند. او که سبیل سیاه و کلفتی داشت، به عکس دگمه ای امام نگاه کرد و به عربی چیزی گفت.
مزه خون توی دهانم بود.
او که کلاه قرمز سرش بود، گفت: «مجوس»
خواستم بگویم ماء، اما نگفتم.
او که فارسی بلد بود، گفت: «چرا اومدی جبهه؟»
دنبال کلماتی گشتم تا به عربی جوابش را بدهم. چیزی به خاطرم نیامد.
فرمانده قاطع، عکس دگمه ای امام را پرت کرد روی زمین.
گفت: «رُوح»
گفتم: «آب…»
گفت: «خِلی رجلک!»
او که فارسی بلد بود، گفت: «میگه، پات رو بذار روش!»
خواستم تُف کنم توی صورتش، اما نکردم. خیره شدم به چشم هایش که سرخ بود، مثل کاسه خون.
گفتم: «برو!»
عباس گفت: «تنها نمیرم. یا با هم، یا هیچ کدام.»
عکس ماه افتاده بود روی دریاچه ماهی و هی می لرزید.
گفتم: «برو!»
عباس نرفت. سه راه دوباره زیر آتش بود. او که اسلحه اش را به طرفم گرفته بود، گفت: «ارفع ایدک!»
دست هایم را بردم بالا.
گفت: «ارفع!»
بردم بالاتر. چفیه را بستم به پایم. صدا زدم: «توی کمین کیه؟»
بی سیمچی گفت: «داریم قیچی میشیم.»
دوشکای روی دژ یک دم آرام نمی گرفت. عباس خِرخِر کرد. او که سبیل کلفتی داشت، ایستاد بالای سر عباس.
وقتی قنداقه اسلحه خورد توی کمرم، فهمیدم که باید راه بیفتم. لنگیدم.
عباس خِرخِر می کرد. صدای تیر آمد. برگشتم. او که سبیل سیاه داشت، بالای سر عباس بود. خندید. سبیلش تکان خورد. عباس خِرخِر نکرد.
تا پشت خاکریز لنگیدم. او که اسلحه اش را توی کمرم فشار می داد، گفت: «اجلس!»
نشستم. اسلحه اش را انداخت روی شانه اش. دست هایم را پیش بردم. با سیم تلفنی که پیدا کرده بود، مچ هایم را بست.
گفتم: «پام… پام رو ببند!… خون ریزی داره…»
سیم را دور مچ هایم محکم کرد، طوری که توی پوستم فرورفت.
گفتم: «پام…»
نعش عباس توی شیار ماند. او که کلاه قرمزی داشت، خسته شد از بس کابل زد توی کمرم. کلاهش را برداشت، گذاشت روی میز. جای کلاه موهایش را شکل داده بود… از حال رفتم…
کسی آب پاشید توی صورتم.
گفت: «خلی رِجلک!»
او که سبیل سیاهی داشت، جلو دوید. موهایم را چنگ زد و کشید طرف جاده. روی سینه خاکریز یک نعش افتاده بود، با دست های بسته، غرق خون، انگار تیربارانش کرده بودند. پیشانی بند قرمزی داشت.
سبیلش تکان خورد از خنده. به عربی چیزی گفت که نفهمیدم.
او که دست هایم را بسته بود. مرا کشید طرف کامیون… لنگیدم.
چشم هایم را بست. هلم داد توی کامیون. کامیون راه افتاد. سرم را روی زانو چرخاندم. چشم بند بالا آمد.
سربازی که توی کامیون بود، چیزی نگفت. بیرون را نگاه کردم.
فرمانده قاطع گفت: «روح.»
خیره نگاهش کردم. او که کلاه قرمز داشت، گفت: «خِلی رجلک.»
پوزخند زدم.
گفت: «لاتضحک!»
تف کردم توی صورتش. فرمانده قاطع، کلتش را درآورد. او که فارسی بلد بود، هلم داد. افتادم روی زمین.
فرمانده قاطع، آمد بالای سرم. خواستم به عربی چیزی بگویم. یادم نیامد.
سبیل فرمانده قاطع تکان خورد.
گفتم: «فُزتُ و رب الکعبه!»

روز دهم

ظهر روز دهم بود. ده روز توی محاصره رمل و تانک ها. فقط پنج نفر مانده بودیم از تمام بچه های گردان. من بودم و قاسم و عباس و برادرش سید، که فرمانده گردان بود، و حبیب که چشم هایش را موج گرفته بود.
سه قبضه و هشت گلوله آرپی جی چهل و هشت مجروح و نوزده شهیدی که زیر تیغ بی رحم آفتاب می سوختند.
بی سیمچی که تیر قناسه نشست توی پیشانی اش، تنها راه تماس ما با بیرون از حلقه محاصره قطع شد. بعد گردان هی کوچک و کوچک تر شد. و حالا فقط یک دسته ایم. گرگ ها در دوردست ها، جایی پناه نخلستان ها، زوزه می کشند.
فقط ناله می کرد. همین و بس. تکان هم نمی خورد. انگار که مرده باشد. اما زنده بود. صدای ناله اش را می شنیدم. انگار چیزی توی حنجره اش بالا می آمد. جان که نداشت. اما صدای ناله اش را می شنیدم که کم کم ضعیف می شد. هیچ کس باورش نمی شد. وقتی جسدش را آوردیم توی سنگر، اسماعیل سرش را گذاشت روی پاهایش. پشت گردنش اندازه یک کف دست کنده شده بود. مثل جای دندان های یک حیوان درنده.
حبیب گفت: «مثه جای دندان گرگه!»
اسماعیل خاک های روی گونه هاشم را با چفیه اش پاک کرد.
سید گفت: «امدادگر را صدا کنید.»
اما دیر بود. دیگر صدای ناله اش هم نمی آمد. ولی تنش گرم بود.
اسماعیل گفت: «گرگ کجا بود؟!» و فانسقه هاشم را باز کرد.
حبیب گفت: «خودم شنیدم. صدای گرگ بود.»
اسماعیل گفت: «جای ترکش است.»
سید چیزی نگفت.
وقتی قاسم آمد، هاشم تمام کرده بود.
«تا فرصت هست هرکه می خواهد برود.» این را سید گفت. و بعد خمیده چپید توی کانال. و دسته، پشت سرش.
نور منورها توی گودال آب، پرپر زد.
دوشکای سمت چپ بازهم شلیک کرد.
قاسم گفت: «همین جا بذارم زمین!»
جوابش را ندادم کشیدمش روی زمین. اسلحه اش مانده بود زیر تنه اش. وقتی رسیدیم توی سنگر، قاسم هنوز جان داشت.
از توی سنگرهای کناری کسی انگار نوحه می خواند.
دوشکای بالای نهر، تا صبح آتش کرد. توی معبر مانده بود حبیب. با چشم هایی که نداشت، معبر را پاک کرد. تا نزدیکای خورشیدی ها. و روی یک مین منور خوابید.
آفتاب که بالا آمد، امدادگرها رفتند توی معبر و دست خالی بازآمدند.
سید گفت: «منطقه آلوده است.»
از توی کمین روبرو، دوشکا آرام نمی گرفت.
منور که خاموش شد، حبیب رفت توی معبر.
دو چشم براق توی تاریکی دشت، برق زد. مثل دو کرم شب تاب توی ظلمت شب جنگل.
خیره می شوم به تاریکی و نقطه های براق. انگار که تصویر وهم آلوده خیالی بیش نبود. اما هنوز صدای زوزه اش را می شنیدم. خوب نگاه کردم. چشم هایم را مالیدم. وقتی دوباره نگاه کردم، چیزی ندیدم. فقط تاریکی بود و تاریکی.
پست را تازه تحویل گرفته بودم. اما از خستگی توان ایستادن نداشتم. خوابم می آمد. چرت می زدم. چرت زدم.
خواب مثل مرگ است. وقتی می آید، آدم دیگر نمی تواند حریفش بشود. اول پلک ها سنگین می شود. به سنگینی کوهی. آن قدر این سنگینی روی پلک ها، فشار می آورد، تا مجبور شوی برای یک لحظه هم که شده، آن را روی هم بگذاری، بعد به زحمت بازش می کنی و دوباره و بازهم.
همان یک بار اول کافیست، تا دیگر نتوانی جلویش را بگیری. و هرچه می گذرد فاصله این پلک زدن ها، کمتر و کمتر می شود.
پلک ها دیگر فرمان نمی برد. جایی را نمی بینی. تا بالاخره پلک هایت روی هم می نشیند. همه جا سیاه می شود. و دیگر چیزی نمی بینی. مثل مرگ راحت و بی دغدغه. رها.
راه می روم تا خوابم نبرد. در دوردست ها منوری توی آسمان خاموش می شود.
نگهبانی در شب برای کسانی آسان است که بتوانند توی تاریکی به مدت طولانی تنها باشند. و در تمام مدت هم خوابشان نگیرد. و همیشه فکرهایی داشته باشند که با آن ور بروند.
خورشید آمده بود میان آسمان. تانک ها از دور مثل نخلستان در سراب موج برمی داشتند. بازهم پاتک. گلوله های توپ و خمپاره. تیر مستقیم. ترکش های سرگردان. عباس می دود و قاسم به دنبالش.
ــ «آرپی جی زن.»
این را اسماعیل گفت.
ــ «امدادگر کجایی؟!»
این را حبیب گفت، با چشم هایی که نداشت.
توی شیار، سید ایستاد به نماز، دست هایش را پناه گوش هایش گرفت.
ــ «این چه وقت نماز است؟»

نظرات کاربران درباره کتاب آب، باد، آتش