فیدیبو نماینده قانونی انتشارات امیرکبیر و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب اگر می‌خواست می‌مرد

کتاب اگر می‌خواست می‌مرد
کسی که خدا را فهمید، در جستجوی سید‌هاشم موسوی حداد

نسخه الکترونیک کتاب اگر می‌خواست می‌مرد به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب اگر می‌خواست می‌مرد

آدم‌های بسیاری در حاشیۀ زندگی ما نشسته‌اند که بی‌خیال بودنشان، می‌گذریم و وقتی پشت‌سرمان را نگاه می‌کنیم و جای خالی‌شان را می‌بینیم؛ تازه متوجه می‌شویم چقدر به بودن‌شان نیاز داشته‌ایم. وقتی انبوه کتاب‌های زندگی‌نامه بزرگان دینی و عارفان حقیقی را می‌خوانیم؛ کمی از خود و روزگارمان دلتنگ می‌شویم. گمان می‌کنیم دورۀ زندگی ما از بودن عارفان حقیقی محروم است و با این همه دشواری زندگی و حضور سنگین ابزارهای تبلیغی جدید، دیگر نمی‌شود مجالی برای عاشقانه زیستن و «باخدا» بودن پیدا کرد... ... اما می‌خواهم بگویم روزگار ما روزگار بدی نیست. ما هم مانند مردمانِ پیش از خودمان، در دوره‌ای از تاریخ زندگی می‌کنیم، فقط همین... اما شاید نگاه ما به دوره‌های پیش‌تر، ما را از دوره خودمان ناراحت و دلتنگ کرده است. مجموعه‌ای که پیش روی شماست، تلاش خواهد کرد با تکیه بر «آنچه در دسترس است»، یارتان باشد تا بزرگی را بشناسید.

ادامه...

بخشی از کتاب اگر می‌خواست می‌مرد

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

پیشگفتار

۱
آدم های بسیاری در حاشیه زندگی ما نشسته اند که بی خیال بودنشان، می گذریم و وقتی پشت سرمان را نگاه می کنیم و جای خالی شان را می بینیم؛ تازه متوجه می شویم چقدر به بودن شان نیاز داشته ایم.
وقتی انبوه کتاب های زندگی نامه بزرگان دینی و عارفان حقیقی را می خوانیم؛ کمی از خود و روزگارمان دلتنگ می شویم. گمان می کنیم دوره زندگی ما از بودن عارفان حقیقی محروم است و با این همه دشواری زندگی و حضور سنگین ابزارهای تبلیغی جدید، دیگر نمی شود مجالی برای عاشقانه زیستن و «باخدا» بودن پیدا کرد...
... اما می خواهم بگویم روزگار ما روزگار بدی نیست. ما هم مانند مردمانِ پیش از خودمان، در دوره ای از تاریخ زندگی می کنیم، فقط همین... اما شاید نگاه ما به دوره های پیش تر، ما را از دوره خودمان ناراحت و دلتنگ کرده است.
۲
حالا می توانیم کمی بهتر به گذشته نگاه کنیم و باور کنیم که انگار بنای خدا و تقدیرش این بوده که عارفان حقیقی، همه در دوره خودشان غریب و ناشناخته باشند و حتی نزدیک ترین کسانشان نیز حال و احوال درونی شان را نفهمیده اند. انگار دستی پنهان، میان آنان و اطرافیانشان پرده ای نازک تنیده تا سر از کارشان درنیاورند، یا گمان کنند که درآورده اند و در حقیقت، نفهمیده باشند... در این هم سِرّی است.
«مُرید»، عارف حقیقی را از «مراد»ـ که خدا و اهل بیت اند ـ دور می کند. هرجا مریدی کنار مرادی قرار گرفته؛ به جای همراهی، وسیله ایستادن او در مُقام زمینی اش شده است.
برای همین است که بزرگان عرفان، یا با کسی «دوست» می شدند و مانند همه آدم های زمین، مراتب دوستی را می گذرانده اند... یا در خلوت کامل زندگی می کردند تا کسی آنان را نشناسد و چنان دورشان شلوغ نشود که یادشان برود برای «رفتن» و «اوج گرفتن» آمده اند.
۳
درست است که بیشتر بزرگان عرفان حقیقی، از بزرگان علمی نیز بوده اند؛ اما خوب است این قاعده پنهان را بپذیریم که به هرحال: تا یار که را خواهد و میلش به که باشد... (حافظ). بگذارید از این مصراع، کمی بیش تر استفاده کنم.
در حقیقت، گاهی کسانی پیدا شده اند که با یک حرکت درست در یک موقعیت سخت روحی، چنان پیش خدا و اهل بیت عزیز شده اند که یک شبه، راه چندین ساله ای را که دیگران با ریاضت گذرانده بوده اند، گذرانده اند و به مقامی رسیده اند که وصف شدنی نیست. دست و نَفَسشان، «شِفا» شده است و توانسته اند به صورت مستقیم از تربیت یکی از امامان معصوم بهره مند شوند.
۴
خواندن زندگی نامه بزرگان عرفان حقیقی، ما را به چند نتیجه فوری می رساند:
۱. به هرحال نمی شود برای همه سالکان (آدم هایی که دوست دارند خدا و اهل بیت را بشناسند)، نسخه یک جور نوشت.
۲. تا کسی «نخواهد» از جایی که ایستاده، پیش تر برود؛ کسی «نمی تواند» دست او را بگیرد و روحش را اوج بدهد.
۳. پیدا کردن روح حقیقی عرفان، وابسته به ادا و اطوار عجیب و غریب و ریش و موی بلند و پوشیدن لباس های تعجب آور نیست... هرچند عارفی حقیقی را بشناسیم که ظاهری این گونه داشته است.
۴. راه عرفان، «تمام» نمی شود؛ «کامل» می شود... و هرکس تلاش کند و به جایی برسد، اما از خودش مراقبت نکند؛ دوباره سقوط خواهد کرد و به جای پیشینش برخواهد گشت.
۵. توانا شدن در کارهای شگفت انگیزی مانند شِفا دادن، طِی الارض (گذراندن بسیار سریع مسیرهای زمینی)، خواندن درون آدم ها، پیش بینی یا پیش گویی رخدادها و کارهایی مشابه این ها، هیچ کدام دلیل «رسیدن» سالِک به مقصد نیستند... توانایی های این گونه، درختان کنار جاده اند که بودنشان قوَّت قلب آدم هاست تا با دل مطمئن تر از عنایت های الهی، پیش روند.
۶. عارفان حقیقی، خود را نمی شناسانند؛ «شناخته می شوند»... پس هرکس را دیدیم که حرکت ها و رفتارهایش داد می زند عارف است؛ معلوم نیست عارف «حقیقی» باشد.
۷. عارفان حقیقی بسیاری بوده اند که «استاد» نداشته اند... یعنی «استاد» به معنایی که برای ما آشناست نداشته اند. به آنان شک نکنیم؛ زیرا برخی از بزرگان، چنان زیر چتر محبت خدا و اهل بیت بوده اند که به صورت مستقیم و از راه خواب یا قرار دادن آدم های موقت، هدایت شده اند و خانه به خانه پیش رفته اند.
۸. همه عارفان حقیقی، با تهمت های گوناگون روبرو شده اند و مشهورترین تهمت نیز «صوفیگری» بوده است... خوب است بدانید که همه عارفان حقیقی، در یک جای زندگی شان، قاطعانه تنفرشان را از رفتارهای صوفیانه نشان داده اند.
۹. همه حرف ها (تاکید می کنم: «همه» حرف ها)ی عارفان را حُجَّت ندانیم... برای اینکه بارها عارفان حقیقی، در یک موضوع، چند جور موضع داشته اند.
اگر همه حرکت ها و رفتارها را حجت بدانیم؛ یا باید گیج بشویم، یا به همه زندگی عارفان شک کنیم. برخی از حرف ها و رفتارها نیز برخاسته از خوی «انسانی» و «غیر معصومانه» عارفان بوده است.
۱۰. عارفان را با هم مقایسه نکنیم. هرکس در دوره خاصی از تاریخ زندگی کرده و رفتارش نیز مطابق «تربیت سلوکی» ویژه خودش بوده است.
۱۱. جز برخی از رفتارهای مشترک (رفتارهایی که از کلام الهی و یا اهل بیت گرفته شده اند)؛ زود نخواهیم از همه حرکت ها و رفتارهای عارفان حقیقی، «تقلید» کنیم... چون ممکن است در دوره ما «جواب» ندهند!
۱۲. منتهای آرزوی همه عارفان حقیقی، نزدیک تر شدن به خدا و اهل بیت بوده است؛ نه باز کردن دکانی برای جلب توجه مردم.
۱۳. حقیقی ترین عارفان، پس از نزدیک شدن به مقصد، تازه متوجه شده اند که مراد حقیقی (خدا و اهل بیت)، از آنان خدمت به مردم را خواسته اند؛ بنابراین، خود را وقف زیستن میان مردم و گره گشایی از کار دیگران کرده اند.
۱۴. متاسفانه نزدیکان عارفان حقیقی گذشته، حواسشان به مایی که در «آینده» می آمده ایم نبوده و چنان که شایسته مقام بزرگان عرفان قدیم بوده، نوشته ای درباره شان ننوشته اند.
۱۵. مولانا جلال الدین محمد بلخی گفته است: کار پاکان را قیاس از خود مگیر... خوب است بدانید کتاب هایی که درباره عارفان حقیقی نوشته شده اند، بی طرف نبوده اند و اغلب نویسندگان، از هرجای زندگی عارف که خوششان نیامده، آن را ننوشته اند یا چنان نوشته اند که به نظر خودشان درست رسیده است...
گاهی هم نتوانسته اند رفتار عارف را درک کنند و سرخود، حرکتی را که با عُرف زمان خودشان سازگار نبوده، حذف کرده اند... (و اگر برخی از این موردها را بدانید، حسابی حسرت می خورید).
در واقع، از میان اطرافیان بزرگان، فقط کسانی ناقل حکایت های زندگی شان شده اند که نویسنده بوده اند.
۱۶. به هرحال آنچه از عارفان می دانیم، مربوط به رفتارهای بیرونی آنان است و خبری از درونشان نداریم... فقط می دانیم که زندگی سلوکی عارفان، مانند دریای پرتلاطم، لبریز موج های کوتاه و بلند «تغییر» بوده است. بنابراین، مراقب باشیم بر مبنای یک بخش از زندگی، همه زندگی شان را تفسیر نکنیم.
۱۷. بی مطالعه، تجربه و مراقبت، نمی شود عارفی حقیقی شد. کسانی که واجب دینی شان را اجرا نمی کنند؛ ممکن است به خاطر زیادی سختی های روحی (ریاضت)، صاحب نیروهای ماورایی شوند؛ اما شبیه کسانی می شوند که چراغی را روشن کرده اند، اما آن را درون خانه نیاورده اند و پشت در خانه گذاشته اند.
۱۸. فقط برخی از عارفان حقیقی، از دوران خردسالی نشانه های عرفان را داشته اند و گروه پرشماری از آنان، در بخشی از زندگی، سالِک واقعی شده اند.
۱۹. معیار ما در شناخت درستی یا اشتباهی رفتار عارفان، اندازه شباهت شان به دستورهای خداوند در قرآن و رفتار پیامبر اکرم(ص) و اهل بیت گرامی شان است؛ نه تطابق با سلیقه مردم دوره شان.
۲۰. اندازه دوری یا نزدیکی آدم ها به عارفان حقیقی، نمی تواند نشانه درستی یا اشتباهی نقل قولشان باشد... گاهی کسانی که دورتر بوده اند، بیش از خانواده و نزدیکان عارفان حقیقی، موفق به شناختن شان شده اند.
***
مجموعه ای که پیش روی شماست، تلاش خواهد کرد با تکیه بر «آنچه در دسترس است»، یارتان باشد تا بزرگی را بشناسید. اگر توضیح یا تحلیلی خواندید که پسندیدید، مرا دعا و اگر نپسندیدید، حلالم کنید.

پیشگفتار این کتاب

می دانم که تاکنون، اسم سیدهاشم حداد را هم نشنیده اید... و البته یقین دارم که اسم استادش، زنده یاد آقای سیدعلی قاضی طباطبایی تبریزی را بسیار شنیده اید. شاگردان آقای قاضی (کسانی مانند علامه طباطبایی، آیت ا... بهجت و بزرگان دیگر) سبب شده اند که ما، مبهوت زندگی خدایی شان شده ایم و به خاطر شناختن بیشتر آنان، استادشان آقای قاضی را هم شناخته ایم... اما سیدهاشم، آدمی ساده و بی نهایت عجیب است. همین که سال هاست کسی او را نمی شناسد و اگر هم کسی، می شناسد؛ فقط به اندازه ای که در زندگی آقای قاضی اسمی از او برده شده می شناسد؛ خودش حکایتی عجیب دارد.
همین قدر بدانید که خود آقای قاضی از سیدهاشم خواسته بوده که برای نجات و پیشگیری از حسادت برخی از دوستان معنوی، از حلقه دوستان آقای قاضی دور شود و زندگی اش را در گمنامی بگذراند.
فکرش را بکنید اگر کسی در اطراف ما زندگی می کرد و نیرویی داشت و می توانست روح خودش را تخلیه کند یا برای دقیقه هایی بمیرد و باز زنده شود؛ با او چه برخوردی می کردیم... با بودن کسی مانند چنان آدمی، باید خیلی روی روح خودمان کار می کردیم تا بهمان برنخورد و احساس نکنیم که تا چه اندازه از او دوریم.
معتقدم جالب تر از همه چیز این است که درباره بسیاری از عارفان معاصر، کتاب هایی با دیدگاه های گوناگون نوشته شده و می شود شخصیتی مانند آقای قاضی یا مرحوم میرزاجواد ملکی تبریزی یا دیگران مشابه را از زاویه های متنوع و جذابی شناخت...
اما درباره زنده یاد حداد، فقط یک کتاب نوشته شده و البته لازم است همین جا یادآوری کنم که همین یک کتاب را پهلوان قلم و جوانمرد آستان عرفان، جناب زنده یاد علامه سیدمحمدحسین حسینی طهرانیتهرانی نوشته و چنان در همه توصیف ها تمام و کامل وارد شده که هرچه کردم چیزی بیش از هنرهای پنهان ادبیات به متن ایشان بیفزایم، نشد... یعنی «نتوانستم».
شادروان علامه تهرانی، سخن را در نهایت اعجاز قلم آورده و گمان نکنم تا سال های سال، کسی از بزرگان آشنا با مرحوم حداد (کسانی مانند جناب استادسیدحسن معین شیرازی) بتوانند مجموعه ای گسترده تر از این کتاب را بنویسد... چنان که در پاسخ دعوت حقیر برای پژوهش این اثر ناقابل، مرا به خواندن کتاب علامه بزرگوار تهرانی تشویق کردند... این گونه بود که متوجه گنج مکتوب و هشتصد صفحه ای اهدا شده به کتابخانه شخصی ام شدم و شرم خواندن نیمه کاره اش (که محصول نشناختن جناب حداد بود) دوباره به سراغم آمد و به یاد وسیله نازنین این اهدا و آشنایی. جناب حاج غلامحَسَن رفیعا ـ افتادم و دعاگوی این اهدای شریف، ارزشمند و زندگی بخش؛ کتاب روح مُجَرَّد را پس از سال ها برای بار دوم باز کردم و هرچه بیشتر خواندم، بیشتر از کتاب های دیگر، اسیر اعجاز تصویرها و شخصیت سیدهاشم آقای موسوی حداد شدم. کتاب روح مجرد، یادنامه زنده یاد سیدهاشم موسوی حداد است که آن را انتشارات علامه طباطبایی در مشهد مقدس، منتشر کرده است.

... نمی دانم چه بنویسم... تاکنون و از میان شخصیت های بزرگی که شناخته ام؛ از مرور زندگی دوکس بی اختیار و تا روزهایی طولانی پشتم لرزیده، سرگردان شده ام و میان پذیرفتن یا نپذیرفتن، مانده ام... یکی ایشان و دیگری، معلم عظیم، جناب شیخ جعفر مجتهدی... که یکی بزرگی از اهالی علم مکتوب و دیگری بزرگی از اهالی علم الهی بوده است.

هرچه باید بگویم یا بنویسم را در فصل های کتاب آورده ام. تلاش کرده ام مطابق و برگرفته از تنوع عجیب شخصیت آقا سیدهاشم و آشنایی گسترده ایشان با ادبیات، از تنوع شیوه در نگارش، یاری بگیرم و مدام قلمم لرزیده که مبادا کمتر از شان ایشان نوشته باشم و البته حالا که کتاب، پیش روی من است و یک بار از اول تا آخرش را خوانده ام؛ یقین دارم که از آسمان فضیلت او بسیار پایین تر است و خدا کند در قیامت و محل روبرویی ایشان و علامه بزرگوار تهرانی، بتوانم سر را پیش نگاه بلندشان برآورم.

کتاب حاضر، از نظر بخش بندی و شیوه نگارش، با کتاب های دیگر این مجموعه متفاوت است و اگرچه برخی از آن ها نیز چنین تفاوتی را با بقیه داشته اند؛ اما باز برای پیشگیری از ابهام در هنگام خواندن و کم شدن زحمت شما مخاطبان گرامی و مهربان، تلاش کرده ایم فاصله هایی معقول و نشانه هایی شاخص بگذارم و از سوی دیگر، هرگونه توضیح کوتاهی را به جای پانویس کتاب، در میان خود نوشته با علامه «()» بیاورم تا خواندن متن، با شتاب بهتری پیش رود.
لازم می دانم در کنار گذشتن از شرح ماجراهای غریب رخ داده در هنگام پدیدآمدن این کتاب، با همه کوچکی خود، قلم و کتاب حاضر؛ نوشته ام را با فروتنی، به علامه عظیم و روح مُطَهَّر، «سیدمحمدحسین حسینی تهرانی» تقدیم کنم... باشد که به حُرمت این اهدای از سرِ صدق، دخل و تصرف احتمالی ام را در کتاب ارزشمندشان ببخشند.

مهرماه ۱۳۸۶ خورشیدی
کوچکتر: سیدمحمد سادات اخوی

۱

یک شنبه.../.../...

امروز، بد گذشت؛ حال «امیرکبیر» خوب نبود!... فقط کلاس ما اینجوری صداش می کنه (چون خودمون اسمش رو امیرکبیر گذاشتیم و کپی رایتش مال خودمونه!... به خاطر این بهش می گیم: امیرکبیر که همیشه موقع درس دادن، کاغذای توی دستش رو لوله می کنه... عین عکسای قدیمی امیرکبیر!)...
... امروز، بالاخره امیرکبیر بهم گیر داد و سراغ تحقیقم رو گرفت... نمی تونست درست و حسابی درس بده. سرِ ماجرای کشف و کرامت یکی از عرفا، بعضی از بچه ها بدجوری خندیدن و حسابی اعصابش رو خرد کردن. به روی خودش نیاورد و فقط خندید.
همه می دونن و خودش هم می دونه که چه اتفاقی در حال رخ دادنه. گاهی درِگوشی به هم می گن و تا سرش رو از روی کتابش برمی داره که درس تازه ای رو بپرسه یا بگه؛ همه حرفای درِگوشی تموم می شن و کسی، چیزی نمی گه. نمی دونم چرا با اینکه بچه ها می دونن چه خبره، باز هم ول نمی کنن.
امروز هم درباره مرگ و «قیافه آدما» گفت... از کسایی که بی هوا و غافل مرده بودن و حتی فرصت نکرده بودن چشمشون رو باز کنن یا ببندن*...
... می گفت مربوط به ناگهانی بودن مرگ آدما می شن... یعنی آدمایی که با چشم باز مرده بودن، کسایی بوده ن که چشمشون باز بوده و وقت مرگ، فرصت بستن نداشته ن... آدمای «چشم بسته» هم فرصت باز کردن چشمشون رو نداشته ان... وحشتناکه؛ اگه همین طور باشه که اون می گه، حساب امثال ما پاکه و همه بدبختیم!

* مضمون روایتی از امام ششم، جعفر بن محمد(ع)
۲

در کوره (۱)

۱. دیروز، به خاطر تو، همه رو معطل کردم؛ کلی بحث رو کش دادم، اما نیومدی...؟
۲. تب داشتم استاد!... بدجوری تب داشتم و حتی نمازم رو نشسته خوندم.
۱. حالا بهتری؟
۲. از دعای خیر شما، خوبم... دلم برای درس شما و دوستام تنگ شده بود؛ اما خب، چاره ای نداشتم... لازم بود دست کم، «دیروز»رو توی خونه می موندم.
۱. دیروز، غیبتت رو کردم!...گفتم: نه اون «سوال پیچ کردن» پریروزت؛ نه نیومدن دیروزت!... گفتم شاید از تحقیقی که بهت دادم، ترسیدی!
۲. راستش درست فکر کردین، اما چیزایی که پریروز می پرسیدم، به خاطر «حرفای نگفته» شما بود.
۱. کدوم حرفای نگفته؟!
۲. همونایی که درباره سیدعلی قاضی گفتین.
۱. خب البته همه چیزایی که گفتم، «شنیده»هام بودن... اینارو از کسایی شنیده م که آقای قاضی رو «دیده»ن.
۲....
۱. بهترین شاگردمیا، اما گاهی با خودت هم درگیر می شی!
۲ . ببخشید که بیشتر از اندازه خودم، می پرسم...
۱. تا امروز که سوال بی ربط از تو نشنیدم...
۲. می خوام بدونم «شما» با کی نزدیک بودین... منظورم اینه که همنشین کسی از شاگردای آقای قاضی بودین؟
۱....
۲. نمی خوام مثل بقیه، مدام سوال ـ پیچ تون کنم که مثلاً می تونین با یه ذکر، آدمارو دود کنین یا نه؟!... فقط می خوام بدونم بعد از آقای قاضی، کی از همه شگفت انگیزتر بود؟
۱. می دونستم که از دست هرکی خلاص بشم؛ نمی تونم از «تو» و ذهن پرسشگرت فرار کنم...
۳

به قلم استاد نوشته ای لای برگ های جلد دوم «مثنوی مولوی»

... فقط اسمش را می شنیدیم و «استاد»مان، گاهی که خسته می شدیم و از تمرین های سخت درسی و روحی اش می بُریدیم، لبخند می زد و می گفت:
ـ کاش سیدهاشم آهنگر بود... اون وقت، می دیدین که تمرین و سختی یعنی چه...!
از همان وقت، اسم این آدم، هم رقیب مان بود و هم رفیق مان... هم کمی سختمان بود که فهمیده بودیم کسی از ما قوی تر بود و هم دوست داشتیم بدانیم «سیدهاشم آهنگر»، چه جور آدمی بود که استادمان، مدام او را به یاد ما می آورد و ما، هیچ وقت او را ندیده بودیم... (مرتضی جان! این حرف را از منی می خوانی که فکر می کنی استاد شمایم). باور کن دلم برای نسل شما می سوزد... دلم برای شما می سوزد که از نسل من، پاک تر و به خدا نزدیک ترید؛ اما از دیدار کسانی که ما آنان را دیده ایم، محرومید... سوره «قَدر» قرآن را خوانده ای؟... یکی از آیه هایش این است:
... وَ ما ادریک ما لَیلَه القَدر... خدا به پیامبرش گفته: «نمی توانی بفهمی حقیقت شب قدر چیست»...
فارسی اش می شود: شب قدر، عجب شبی است!... می خواهم بگویم: سیدهاشم؛ و ما ادریک سیدهاشم!...
توی این دنیا، آدم هایی داریم که از خدا، اجازه مرگ اختیاری را گرفته اند... یعنی می توانند هر وقت که بخواهند، برای چند ساعت، بمیرند و دوباره زنده شوند... حُسنش هم این است که بتوانند از اسرار «بَرزَخ» و دنیای پس از مرگ، باخبر شوند و بفهمند که اگر همین الان بمیرند، حال و روزشان چطور می شود... مثل این است که سر تا پایت را به قول فرنگی ها: چِکاپ کنی!
... می دانی که سیدهاشم، اجازه مرگ اختیاری داشت؟!
۴

از دفتر استاد

... این عادت رو دوست دارم. روزایی که زیارت تربت امام حسین(ع)، ثواب بیشتری داره، روزایی مثل عَرَفِه، نیمه شعبان و اربعین؛ با طلبه های دیگه قرار می ذاریم و «پیاده» از نجف به کربلا می ریم... هم تنهایی غربتمون در عراق رو پُر می کنیم و هم برکت زیارت رو تجربه می کنیم...
... دو تا جاده، مسافرای کربلارو از نجف به کربلا می رسونن... یکی جاده ای که خاکیه و از وسط بیابون می گذره... یکی هم جاده ای که از اون یکی طولانی تره اما خوش آب و هواست و از کنار رود فُرات رد می شه...
... جاده اول، جای عبور خودرو داره و جاده دوم، با اینکه منظره هاش بهترن، اما برای کسایی خوبه که حوصله دارن و می خوان خوش ـ خوشان تا کربلا برن... بین راه هم بعضی از عراقیای ثروتمند، جاهایی رو درست کرده ن که اسمشون مُضیفه و در واقع، مهمون خونه های بین راهی ان که از همه مجانی پذیرایی می کنن و اغلب ما که دوست داریم پیاده بریم؛ از همون جاده می ریم... از این جاده، راه ما دو یا سه روزه می شه... ادامه دارد
۵

در کوره (۲)

۲. نمی دونم استاد... گیجِ گیجم... آخه مگه می شه؟... یه آهنگر معمولی؟!...
۱. آروم باش!... شلوغ نکن!... اول سوالت رو درست و حسابی بپرس؛ بعد گیج شو!
۲. مگه شما طلبه نجف نبودین؟
۱.... خب!
۲. مگه «درس» دین رو نخونده بودین؟...
۱. معلومه که خونده بودیم.
۲.... اما اینایی که توی دفتر خاطرات شماست، شوخی نیست... اون همه درس و بحث علمی، اون همه کتاب خوندن، به هیچ دردی نمی خورن؟!
۱. چرا به درد نخورن؟!
۲. اینجوری می شه به «حافظ» حق داد که گفته:
بشوی اوراق، اگر همدرسِ مایی/ که علم عشق، در دفتر نباشد.
۱. خب درست گفته... کسی می تونه «اوراق خودش رو بشوره»، که اوراقی رو «خونده» باشه... نه اینکه نخونده و ندونسته، همه چیزرو بذاره کنار...
... تازه نگفته:«پاک کن!...»؛ گفته:«بشوی...» یعنی تَر و تمیزشون کن، نذار آلوده به سلیقه های شخصی آدمای دور و برت بشن... منظورش اینه فکر نکنی از همین اوراق، بی نیازی... اگه همین چیزارو نخونده بودیم، مثل همه آدمای دیگه از کنار مغازه آهنگری هاشم آقا نعل بند، رد می شدیم و می رفتیم...
... سیدهاشم، خیلی بلنده آقا مرتضی! خودت باید قد بکشی تا بهش برسی....
۶

از دفتر استاد (ادامه)

... شب ۱۴ شعبانه و نزدیک کربلاییم. هوای مسیر، خراب شده و توی همین چند ساعت، طوری بارون باریده که تا زانو رفتیم توی گِل!... لباس طلبگی و عبا و عِمامه... غرق گِل و لای جاده شده و خیس آب، رسیدیم به یکی از همون مهمون خونه های بین راهی... قراره با هر زحمتیه، شب رو همین جا سر کنیم و «فردا» وارد کربلا بشیم.
یکی از هم سفرا که توی تهرون، تاجر پولدار و موفقیه، هر دو لنگه کفشش رو درآورده و مثل حُرّبن یزیدِ ریاحی، بَنداش رو به هم گِرِه زده و انداخته دور گردنش... آدم عجیبیه... طلبه نیست، اما چون استادمون رو دوست داره، ازش اجازه گرفته و همراهمون راه افتاده...
... همین قدر می دونم که از تهران و شیراز هم بعضی از دوستای استادمون قراره بیان و می دونم که سفر کربلا با آدمای معنوی، لذت دیگه ای داره. قراره صبح، طبق دستور امام صادق، اول «بی غسل» زیارت بریم زیارت امام حسین و بعدش حرم حضرت عباس و از اونجا هم بریم به جایی که قرارمون با حاج عبدُالزَّهرای گَرعاویه... یه مسجد قدیمی که حاجی، خادم افتخاریشه...
قراره شب نیمهشعبان رو تا صبح بیدار بمونیم و اِحیا و شب زنده داری شبِ نیمه شعبان رو کنار استادمون باشیم و تا صبح، هم گَپ بزنیم و هم دعا بخونیم... باید خیلی حواسم رو جمع کنم؛ فردا، شب مهمیه و خیلی چیزای معنوی گیر آدم می آد... ادامه دارد

نظرات کاربران درباره کتاب اگر می‌خواست می‌مرد