فیدیبو نماینده قانونی انتشارات امیرکبیر و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب سه تفنگدار

کتاب سه تفنگدار
جلد پنجم

نسخه الکترونیک کتاب سه تفنگدار به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب سه تفنگدار

هر قدری که به آن خانه نزدیکتر می‌شدند در زمین اثر پای سواران زیاد که از آنجا عبور کرده بودند دیده می‌شد، تا چون به در آن خانه رسیدند در آنجا اثر زیادتر گردید و واضحتر بود، معلوم می‌شد که در آنجا توقفی کرده‌اند، دارتین‌یان گفت: واضح است که این سواران همان‌ها هستند که شاه را از اینجا برده‌اند. پورتوز گفت: در این صورت هر چیزی که در این خانه بوده است پاک خورده‌اند. دارتین‌یان گفت: هیچ یک مرغی هم نگذاشته‌اند؟ از اسب پایین آمد و در را کوبید، اما کسی جواب نداد، در را پس کرد بسته نبود باز شد داخل گردید، دید که اولین اتاق خالی است. پورتوز پرسید: چه خبر؟ گفت: کسی نیست، آه آه خون زیادی ریخته. در این کلام هر سه نفر دیگر از اسب پیاده شده و دویدند به طرف اتاق، اما دارتین‌یان مجال نداده در اتاق دیگر را نیز پس کرد، رفقا داخل شدند و دیدند جوانی افتاده و در خون خودش مستغرق است، چنان معلوم بود که می‌خواسته است به خوابگاه خود برود، اما نتوانسته است و هم آنجا مانده و بیهوش شده، آتوز پیش رفت و دستی به وی نهاده و گفت: اگر مرده باشد دیر وقتی نیست، زیرا که هنوز بدنش گرم است. بعد دستی به روی دلش نهاده و گفت: نه نمرده است، دلش حرکت دارد. دارتین‌یان قدری آب به دست آورده و با کف دست به روی او پاشید.

ادامه...

بخشی از کتاب سه تفنگدار

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

فصل اول: اولیویر کرومویل

موردون به دارتین یان و پورتوز گفت: به منزل سردار کرومویل نمی آیید، زیرا که می دانید که او به شما گفته که بعد از اتمام عمل حرب آنجا حضور داشته باشید؟ دارتین یان گفت: اول باید اسیران خود را به محل خاطرجمعی بگذاریم، این اسیران هر کدامی تقریباً هزار و پانصد پیستولی ارزش دارند، نمی شود از دست داد. موردون گفت: بسپارید به من می دهم سواران من او را خوب نگهداری خواهند کرد، آسوده باشید. دارتین یان گفت: من خود بهتر نگهداری می کنم، به علاوه این ها از این نشان و حمایل که دارند معلوم است از اصلزادگان نجیبی هستند، در این صورت محتاج به قراول و مستحفظ نیست، همان قول آن ها که فرار نمی کنیم، از برای من کافی است، آنگاه این ها را در اتاقی می گذارم و می آیم به خدمت سردار، و جواب کاغذ جلالتمدار را می خواهم. موردون گفت: مگر می خواهید به این زودی ها بروید؟ گفت: ماموریت ما به انجام رسید و در انکریز دیگر کاری نداریم، الا اینکه حظ ملاقات و مجالست با سردار.
موردون لب ها را خاییده و خم شد و به گوش صاحب منصبان گفت: همراه این ها می روی و منزل این ها را درست می بینی و می شناسی، بعد از آنکه درست دیدی و فهمیدی که کجا هستند، می آیی و در بیرون دروازه شهر مرا منتظر می شوی. صاحب منصب گفت: چشم. پس از آن موردون رفت به طرف تلی چادر کرومویل را زده بودند، کرومویل سپرده بود که کسی را نگذارند پیش او بیاید، اما قراول چون موردون را دید، گمان کرد که این حکم شامل او نیست. زیرا که او را می شناخت که از محارم کرومویل است، موردون پرده چادر را بلند کرد و کرومویل را دید که در برابر میزی نشسته است و پشتش به طرف در است و دست ها را به زیر زنخ زده و مستغرق فکر است. اعم از آنکه صدای داخل شدن موردون را شنید، یا نشنید، کرومویل به هیچ وجه حرکتی نکرد، و به آن طرف برنگشت.
موردون در پهلوی در ایستاد، بعد از چندی کرومویل برگشت به طرف در و گفت: من که سپرده بودم که کسی را نگذارند داخل شود. موردون گفت: قراول گمان نکرد که این حکم شامل احوال بنده هم هست، پس حالا اگر می فرمایید بروم. گفت: شما هستید موردون، نه نروید. گفت: شما را تهنیت می گویم از این که شارل دستگیر شد، و شما اکنون بزرگ تمام انکریز هستید. کرومویل گفت: دو ساعت قبل بزرگتر و بهتر بودم، زیرا که آن وقت انکریز را به من احتیاج بود در گرفتاری شارل، اکنون که شارل گرفتار شد، واقعاً تو او را دیدی؟ موردون گفت: آری سردار. گفت: چه حالتی داشت؟ موردون از عداوتی که داشت نمی خواست راست بگوید، اما حرف راست اجباراً از دهانش بیرون آمد و گفت: در کمال وقر و تمکین بود. گفت: چه گفت. گفت: چند کلمه وداع به دوستان خود.
کرومویل به تعجب گفت: مگر او را دوستان بود؟ مدافعه کرد؟ گفت: نه مسیو کسی در دور او غیر از سه چهار نفری نمانده بود، فلهذا امکان مدافعه نداشت. گفت: شمشیر خود را به چه کسی رد کرد؟ گفت: او را شکست و به کسی نداد. گفت: خوب کرد، اما به جای شکستن بهتر آن بود که او را در مجلس استعمال می کرد. قدری سکوت کرد بعد از آن گفت: بزرگ آن فوجی که از شاه می خواستند حمایت نمایند گویا کشته شد. گفت: آری مسیو. گفت: قاتل او که بود؟ گفت: بنده بودم مسیو. گفت: اسمش چه بود؟ گفت: لوردووینتر. کرومویل به تعجب گفت: عموی تو؟ گفت: ستمکاران در حق ملت انکریز با من خویشی ندارند. زمانی کرومویل متفکر ماند و بر این جوان نگاه می کرد.
پس از آن گفت: شخص خدمتگزاری هستی. گفت: وقتی که خدا امر به ذبح پسر کرد، ابراهیم کارد را به زمین نگذاشت. گفت: بلی اما ذبحی به میان نیامد. موردون گفت: من هم بسیار به اطراف نگریستم گوسفندی ندیدم، که به عوض وی از جانب خدا رسیده باشد. گفت: موردون تو سخت ترین سخت ها هستی، فرانسه ها چه کردند؟ گفت: بسیار به جلادت و دلیری کوشیدند. گفت: آری آن ها را با دوربین در صف نخستین دیدم. گفت: این طور بود مسیو. گفت: اما تو از آن ها پیش تر بودی؟ گفت: این تقصیر از اسب های آن ها بود، نه از آن ها. زمانی سکوت شد، پس از آن کرومویل پرسید: اکوسی ها چطور؟ موردون گفت: در عهد خود باقی ماندند و مطلقاً از مکان خود حرکتی نکردند. کرومویل به زیر لب گفت: چه ناکس ها بوده اند. موردون گفت: صاحب منصب آن ها شما را می خواهند ببینند. گفت: من وقت ندارم، پولی که به آن ها وعده داده بودیم به آن ها دادند؟ گفت: آری دیشب. گفت: پس بروند و برگردند به کوهستان خودشان، و عار خودشان را برده در آن ها مخفی نمایند، من دیگر نه با آن ها کاری دارم، و نه آن ها را با من کاری هست، تو هم موردون برو.
گفت: پیش از آنکه بروم چند سوالی از شما دارم و یک خواهشی. گفت: بگوی. گفت: از شما که حامی و آقا و پدر من هستید می پرسم که آیا از من راضی هستید؟ کرومویل با تعجب به وی نگاهی کرد. و گفت: آری زیرا که از وقتی پیش من آمده ای بیشتر از مقدار لازمه تکلیف خود به من خدمت کرده اید. گفت: به خاطر دارید که این من بودم که به خاطر شما آوردم که با اکوسی ها درباره شاهشان گفتگو نماییم؟ گفت: حق است این خیال را تو کردی، و من هرگز گمان نمی کردم که انسان می شود به این درجه بی حقوق باشد، و این طور به شاه خود خیانت نمایند. گفت: از سفارت من به فرانسه راضی هستید؟ گفت: آری زیرا که از مازارین آنچه می خواستم تحصیل کردی. گفت: در رکاب شما خوب مقاتله کرده ام؟ گفت: بسیار به سختی و شدت، اما می خواهم بدانم که از این همه سوالات مقصودت چه چیز است؟ گفت: مقصود اینست که وقت آن رسیده که به شما عرض نمایم که تمام این خدمات را به دو کلمه حرف شما می توانید جزا بدهید.
کرومویل با کمی تحقیر گفت: واقعاً راست می گویی زیرا که من فراموش کرده بودم که هر خدمتی را پاداشی لازم است، و شما به من خدمت کرده اید، پس جزا برای شما باید داد. گفت: مسیو جزای مرا هم اکنون می توانید بالاتر از آنکه گمان دارید به دو کلمه حرف بدهید. گفت: به چه قسم؟ گفت: آنچه می طلبم مثل اینست که در دست خودم است. گفت: آن چه چیز است؟ صریح تر بگوی پول می خواهی، منصب می خواهی، حکومت می خواهی، چه می خواهی؟ گفت: شما آنچه بخواهم مرحمت خواهید فرمود؟ گفت: اول باید دید که خواهش شما چه چیز است. گفت: شما وقتی که می فرمایید که برو پی فرمان من هیچ می پرسم که اول باید فرمان را بفهمم؟ گفت: خوب اما اگر خواهش تو چیزی باشد که محال باشد اعطای او، زیرا که اینهمه تمهید مقدمه از برای چیز جزیی نیست. گفت: آسوده باشید که دیناری به شما در این باب خسارتی و ضرر نخواهد رسید. گفت: بسیار خوب به شما شرط می کنم که اگر خواهش شما در قوه من باشد مضایقه ننمایم. گفت: امروز دو نفر را اسیر کرده اند که من آن دو اسیر را می خواهم.
کرومویل گفت: مگر پول زیادی به جهت خلاصی خودشان وعده داده اند؟ گفت: برخلاف من آن ها را بی چیز هم می دانم. گفت: پس از این قرار آن ها از دوستان تو هستند؟ گفت: آری مسیو آن ها از دوستان عزیز من هستند که من جان خود را در راه آن ها می گذارم. کرومویل از سهولت خواهش وی خوشحال شده، و گفت: من آن ها را به تو دادم، و به هیچ وجه هم نمی پرسم که آن ها چه کسانند، هر کاری که داری در حق آن ها اجرا دار. موردون خود را به پای وی افکند، و دست وی را گرفته و بوسید و بی اندازه تشکر و امتنان نمود، کرومویل او را بلند کرد و گفت: عجب دیگر هیچ تنخواهی و هیچ منصبی مکافات نمی خواهی؟ گفت: شما آنچه آرزوی من بود به من عنایت فرمودید، من بعد از سر و جان بندگی شما را حاضرم، و هیچ جزائی دیگر از شما متوقع نیستم.
آن وقت موردون با وجد و شعف تمام از خیمه ژنرال بیرون آمد، و او از عقب به حیرت به وی می نگریست و با خود می گفت: او عموی خود را کشته، و این خواهش چه بود و چه مقداری داشت؟ آنگاه با خود گفت: هر کسی را دوستی است، حتی شارل که اکنون محبوس من است، دوست دارد، الا من که همه از برای مکافات و جزا به من خدمت می نمایند. و هیچ کسی از راه دوستی به من خدمتی نمی نماید. پس از آن باز رفت به خیالاتی که پیش از آمدن موردون داشت، و به آمدن او قطع گردید.

فصل دوم: اصلزادگان

در آن هنگام که موردون می رفت به طرف خیمه کرومویل، دارتین یان و پورتوز اسرای خود را می بردند به طرف منزلی که در شهر نوگاستل برای نشیمن آن ها معین کرده بودند، آن سفارشی که موردون بر آن صاحب منصب کرد، دارتین یان غفلت نکرده و ملتفت او بود، به همان جهت به اشاره به آتوز و آرامی فهماند که کمال احتیاط را در حرکات و سخنان خود داشته باشند، پس از آن، آن دو نفر به همراهی دارتین یان و پورتوز راه می رفتند و به هیچ وجه کلمه ای نگفتند، و این از برای آن ها اشکالی نداشت، زیرا که هرکدام مستغرق فکرهای خود بودند.
چون به منزل رسیدند موسکتون به شدت متحیر شد که دید چهار نفر رفقای قدیم می آیند، و عقب آن ها صاحب منصبی با ده نفری از سواران نظام، مکرر چشم ها را مالید که ببیند آیا اشتباه نکرده است، و این ها همان آتوز و آرامی هستند که همراه دارتین یان و پورتوز می آیند، آخر دید که حقیقت دارد و مشتبه نشده، آن وقت می خواست چیزی بگوید که پورتوز به وی نگاهی کرد، که فهمید نباید حرفی بزند. سکوت کرد و همان طور به در خشکید که نمی دانست چه بکند، آنکه او را بیشتر از همه متحیر و مبهوت ساخته بود، این بود که می دید این چهار نفر مثل این است که به هیچ وجه همدیگر را نمی شناسند.
این خانه ای که آنجا آمدند خانه ای بود که بعد از ورود کرومویل به آن ها منزل داده بود. در گوشه کوچه ای واقع شده و باغی و طویله ای هم داشت، که راهی به کوچه دیگر نیز داشتند به پنجره های طبقه پائین تمام شبکه های آهنین داشت، آن دو رفیق محبوسین خود را پیشاپیش خود داخل عمارت کردند، و خودشان در آستانه ایستادند و به موسکتون گفتند که: هر چهار اسب را ببرد به طویله. پورتوز پرسید: پس ما چرا عقب رفقا داخل اتاق نشویم؟ گفت: به جهت اینکه اول باید بفهمیم که این صاحب منصب و سواره نظامش از ما چه می خواهند. صاحب منصب و سوارانش رفتند و در باغ منزل کردند.
دارتین یان از آن ها پرسید: چه می خواهند و چرا اینجا منزل کردند؟ گفتند: به ما فرمان داده اند که در نگهداری محبوسین به شما یاری نماییم. این حرف را جواب نبود، زیرا که به ظاهر صورت احترامی بود در حق آن ها که لازم بود که اظهار امتنان نمایند. دارتین یان اظهار کمال امتنان را نموده و یک مبلغی هم به آن صاحب منصب داد که به سلامتی ژنرال کرومویل باده نوشی نماید، صاحب منصب تنخواه را گرفته و در جیب نهاد و گفت: التفات شما زیاد اما من شراب نمی خورم. پورتوز بعد از آنکه دارتین یان برگشت به طرف او گفت: آه عزیزم چه روز مکروهی بود. گفت: چه می گویی عزیزم، تو آن روزی را که در وی رفقای خود را یافتیم مکروه می خوانی؟ گفت: یافتیم اما در چه حالتی. گفت: راست است که این قسم ملاقات خوش نبود، حالا برویم به پیش آن ها و ببینم چه باید کرد و تکلیف چه چیز است. پورتوز گفت: تکلیف بسیار درهم است، حالا می دانم که چرا آرامی به اصرار تمام ما را به احتراز از موردون و شکستن گردن وی سفارش کرده بود.
دارتین یان گفت: ساکت باش و هیچ این اسم را تلفظ مکن. گفت: من به فرانسه حرف می زنم و آن ها انکریز هستند. دارتین یان به تعجب به وی نگاهی کرد که چطور عقل پورتوز رسید که چنین حرفی زده، آنگاه وی را کشید به طرف اتاق آتوز و آرامی، و چون داخل شدند دارتین یان درها را به احتیاط تمام بست و هر دو دوست را به نوبه در آغوش کشید، آتوز بسیار و بی حد غمناک و محزون بود، آرامی به نوبه گاهی به دارتین یان و گاهی به پورتوز نظاره می نمود، اما به قسمی خاص و نظری مخصوص که دارتین یان فهمید و گفت: می خواهید بفهمید که ما چگونه اینجا پیدا شدیم، اینکه بسیار سهل است که بفهمید، مازارین به ما کاغذی داد که به کرومویل برسانیم. آتوز گفت: اما چطور شما با موردون به یک جای و پهلوی هم شدید، و حال آنکه من به تاکید به شما سفارش کرده بودم که از مشارالیه احتراز نمایید؟ آرامی گفت: من هم به شما پورتوز سفارش کرده بودم که او را خفه نمایید. گفت: این هم از این بابت بود که کرومویل او را فرستاده بود به پیش مازارین، و او نیز ما را با او فرستاد به پیش کرومویل، اما در تمام این حوادث یک نوع بدبختی هست.

نظرات کاربران درباره کتاب سه تفنگدار