فیدیبو نماینده قانونی انتشارات امیرکبیر و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب سه تفنگدار

کتاب سه تفنگدار
جلد چهارم

نسخه الکترونیک کتاب سه تفنگدار به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب سه تفنگدار

مازارین با عجله و شتاب تمام برخاسته، و از ملکۀ انگلستان استقبال نمود، و در وسط دهلیز به او رسید، و به قدری به این ملکۀ بی‌خدم و حشم احترام نمود، که در پیش خود منفعل گردید که از حد تجاوز نموده است، و با خود می‌گفت که: ببین به چه صورتی ملایم آمده است که از من چیزی بخواهد، یا پولی قرض بگیرد. چون این خیال را کرد، متوحش شده یک نظر از روی اضطراب به صندوق پول کرد و نگین انگشتری الماس را که در انگشتش می‌درخشید به‌طرف کف دست نمود، افسوس که این انگشتری را آن خواص نبود که وی را از نظرها پنهان نماید، زیرا که مازارین در این‌وقت بسیار میل داشت که از نظرها پنهان باشد، به علت اینکه یقین داشت که ملکه آمده است و لامحاله از وی چیزی خواهد خواست...

ادامه...

بخشی از کتاب سه تفنگدار

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

فصل اول: شخص نیکوکار «بروسل»

این شادی که کاردینال کرد بیهوده بود، به جهت اینکه آن طور که شنیده بود، بروسل زیر دست و پای اسب خرد شده، این طور نبود. بروسل که به آسودگی در کوچه سنت هونوری می گشت، غفلتاً با اسب دارتین یان روبرو شد و اسب بر شانه او خورده و او را به میان گل انداخته بود.
چنان که گفتیم دارتین یان به این واقعه اعتنایی نکرده، و پیش از آنکه بروسل فریادی بزند، و به یاری بطلبد، دارتین یان و همراهانش گذشته بودند. بعد از آن، عابرین صدای او را شنیده و او را از جایش بلند کردند و از او نامش را پرسیدند، و از منزل او استعلام نمودند، و چون گفت: نام من بروسل و شغلم مصلحت گزاری در پارلمنت، و خانه ام در کوچه سنت لاندری است. فریادی از مردم برخاست، فریادی هولناک و وحشت انگیز، که سبب وحشت بروسل شد. مردم فریاد می کردند که: بروسل پدر رعیت و خیرخواه ملت، آنکه از ما حمایت می کند برای ما و با مازارین می جنگد. بروسل دوست رعیت، در زیر پای اسب افراد مازارین ساییده و مالیده شود، ای مردم از او حمایت کنید، و اسلحه بپوشید، و آلات حرب بردارید، و بکشید این ظالمین را. در لحظه ای جمعیت و ازدحام بسیار شد، کالسکه را نگهداری کردند تا مصلحت گزار را در آن نهند و به خانه اش ببرند.
اما یکی از آن میان گفت: حرکت کالسکه شاید مضر حالت جراحت وی باشد. دیگری گفت که: او را همچنان در آغوش بگیرید و در روی دست تا منزلش برسانید. به محض گفتن این حرف مردم برای بلند کردن او ازدحام و مسابقه دادند، و بر همدیگر پیشی گرفتند، بروسل هرگز این نوع حمایت و محبت را نسبت به خود از اهل پاریس گمان نداشت، و در این سه سال که با مازارین در مقالات و مصالح مخالفت می کرد، محض این بود که یک روزی مردم از وی این طور حمایت و طرفداری نمایند، بروسل از این واقعه بسیار خوشحال بود، و نهایت کبر و غرور بر خود بسته بود، اما از طرفی هم بسیار متوحش بود، زیرا که می ترسید در این بین که او را دست به دست می برند، مبادا دسته ای از قراولان و ضبطیه برای متفرق کردن ازدحام، بر آن ها حمله کنند، زیرا که در آن موقع دیگر کار مصلحت گزار ساخته بود، و لامحاله در میانه مانده، و چون نمی توانست فرار کند، در زیر دست و پا تلف می شد.
از هولش مکرر و متصل می گفت: فرزانه فرزندان شتاب کنید که من بسیار بدحالم. و با هر ناله ای که از او بلند می شد آشوب و ولوله افزون تر می گردید، با هزاران زحمت رسیدند به خانه بروسل که ازدحام و جمعیت پس از رسیدن او داخل کوچه شده، و مردم و همسایگان را به منظره ها و پنجره ها جلب کرده بود.
در یکی از پنجره های خانه ای که مدخل تنگی داشت، پیرزنی با اضطراب، جزع بسیاری ظاهر می ساخت، و در پهلوی او زنی که آن هم جوان، نبود ایستاده و گریه می کرد، این دو شخص با کمال بی قراری از مردم سوال می کردند، اما در جواب چیزی غیر از صدای فریاد، دستگیر آن ها نمی شد، اما وقتی که بروسل با هشت نفری که او را به روی دست گرفته بودند، از سر کوچه ظاهر و نمایان گردید، زنش و کنیزش که او را به آن حالت دیدند، زنش غش کرد، و پیرزن که کنیزش بود، خود را از بالا به تعجیل به پایین کشید، و به استقبال آقایش آمد و می گفت: افسوس که فریکت اینجا نیست، تا می فرستادیم پی طبیبی.
فریکت هم آنجا بود با تمام بچه های کوچه و محله که سردسته آن ها شده و فریاد می کرد که: مسیو بروسل را کشتند، و مسیو بروسل، پدر رعیت و خیرخواه ملت، او را در زیر دست و پای اسب لهش کردند. چنین نبود که به یاد فریکت نیاید، بلکه باید برود و طبیبی را برای بروسل بیاورد، اما با بچه ها بودن و این طور فریاد کردن را بهتر می دید از اینکه در کوچه های دیگر پی طبیب بگردد، تا آخر طبیبی یافته و به وی بگوید مسیو بروسل محتاج شماست. اما از شانس بدش، مادرش او را دید و فوراً وی را به دنبال طبیب فرستاد، و خودش آمد و بروسل را در آغوش کشید، و خواست که او را از پله ها بالا ببرد، وی گفت: مرا زمین بگذار که خودم می توانم بالا بروم. و از ژروز که اسم پیرزن بود، خواهش کرد که از مردم تشکر کرده و جمعیت را روانه نماید و متفرق سازد.
اما ژروز گوش به حرف او نمی داد، و فریاد می کرد که: آه آقای من، بیچاره آقای من. بروسل به او می گفت: آری عزیزم ژروز، حق داری، اما ساکت شو که مرا باکی نیست. ژروز می گفت: چه حرفی است، من ساکت شوم، در وقتی که می بینم شما را در زیر سم اسب کوبیده و ساییده و خرد کرده اند؟ بروسل گفت: ضعیفه آرام باش، برای من اتفاقی نیفتاده و صحیح و سالم هستم. گفت: چیزی نشده، که سراپا گل آلود هستی، چیزی نشده، این خون است که در سرت نمایان است، آخ آقای من، آخ آقای بیچاره من. بروسل گفت: ساکت شو، بس است. ساکت شو. ژروز اعتنایی به وی نکرده و فریاد می زد: وای خدا از سر آقای من خون می آید. بروسل هر کاری که می کرد، نمی توانست او را ساکت کند، آخر گفت: ژروز چه کنم من که از عهده تو بر نمی آیم. گفت: برو بالا و خود را از پنجره به مردم نشان بده و تشکر کن تا مردم متفرق شوند. گفت: من هرگز چنین کاری نمی کنم، زیرا که این شان من نیست، این از برای سلاطین مخصوص است که خود را از پنجره به مردم نشان بدهند، تو برو و از مردم تشکر کن، و بگو که من در بستر خوابیده ام، دیگر به زحمت آن ها راضی نیستم تشریف ببرند. ژروز گفت: چرا می خواهی که جمعیت متفرق شود، بودن آن ها اینجا از برای تو شرافتی است. گفت: نمی دانی تو، این سبب تلف من می شود، آخر مرا به کشتن می دهند، برو زنم را به حال بیاور که غش کرده.
در این بین مردم در پایین فریاد کردند که: زنده باد بروسل، از برای بروسل طبیبی باید. با این آشوب و صدا دسته ای از ضبطیه رسیدند و جمعیت را با زحمت زیاد متفرق کردند، بروسل به محض اینکه شنید که ضبطیه آمده است، از ترس اینکه او را متهم نسازند که سبب اجتماع این جمعیت شده، همان طور جامه در بر، خود را به خوابگاه افکند، بروسل با هزار زحمت توانست که به ژروز بفهماند که باید در کوچه را بست و خانه را محفوظ داشت، اما در را تازه بسته بود، و تازه پیش بروسل رفته بود، که در را کوبیدند. مادام بروسل تازه به حال آمده و در پای خوابگاه شوهر خود نشسته، کفش و جوراب از پایش می کند، که صدای کوبیدن در بلند شد، بروسل به ژروز گفت: ببین که کیست در می زند؟ تا خاطرجمع نشوی که کیست، در را باز مکن. ژروز نگاهی کرد و گفت: این مسیو رئیس بلانکمینل است. گفت. در را باز کن، عیبی ندارد.
رئیس داخل شد و گفت: عزیزم بر شما چه رسیده؟ شنیدم که چیزی نمانده بود که شما را هلاک نمایند؟ گفت: ظاهراً چنین معلوم می شود که سوءقصدی درباره من اندیشیده بوده اند. گفت: آری عزیزم، راست می گویی چون با همه ما نمی توانند کاری بکنند می خواهند یک یک ما را تلف نمایند. گفت: اگر من خلاص شدم، آن ها را در زیر بار سخنان خودم و به سنگینی کلمات خرد کرده، و درهم خواهم شکست. مادام بروسل و ژروز به شدت تمام گریه می کردند، در باز شده و جوانی قوی هیکل داخل گردید، و گفت: چه اتفاقی افتاده پدرم مجروح شده؟ رئیس گفت: می بینی که چه بلایی به سر وی آورده اند، جوان گفت: پس وای بر حال آنکه پدر جان، بر شما دستی زده باشد! بروسل گفت: عزیزم ژاکه برو و یک طبیبی پیدا کنی، بهتر است. پیرزن گفت: باز صدای مردم می آید، این یقین فریکت است که طبیبی آورده، اما نه این کالسکه ای است. رئیس از پنجره نگاهی کرد و با تعجب گفت: این کواجتور است.
بروسل فراموش کرد که بستری است، و باید در خوابگاه بخوابد، بلند شد که به استقبال برود، که رئیس او را مانع شده و گفت: عزیزم تو نباید از جای خود حرکت نمایی، تو ناخوشی، تو مجروحی و بستری هستی. کواجتور وارد شده و گفت: عزیزم بروسل چه واقع شد؟ مردم از کمین و غیله و قتل و سوءقصد حرف می زنند، من طبیب خودم را نیز همراه آورده ام. بروسل گفت: آه مسیو، ممنون مرحمت شما هستم. واقعه اینست که من به زیر دست و پای اسب تفنگداران شاهی مانده، چیزی نمانده بود که هلاک شوم. کواجتور گفت: تفنگداران شاهی مگو، کسان مازارین بگوی که آن ها بوده اند، تو درست ملتفت نشده ای، غصه مخور ما انتقام تو را خواهیم گرفت. این طور نیست مسیو بلانکمینل؟ مشارالیه با سر سلامی کرد. در اتاق باز شد و یک نفر ملازم با علامت خانواده بزرگ از در وارد گردید و بلند گفت: مسیو دوک دولونکویل. بروسل گفت: زهی سعادت و شرافت، دوک اینجا تشریف می آورند.
دوک وارد شد و گفت: من آمده ام که با شما هم ناله باشم عزیزم، شنیدم حادثه ای به شما رسیده، آیا مجروح شده اید؟ گفت: اگر مجروح هم بودم به تشریف آوردن سرکار عالی بهبودی یافتم. گفت: باز وجعی و دردی البته دارید؟ گفت: بسیار. گفت: طبیب خود را نیز آورده ام، اذن بدهید که داخل شود. گفت: امر با سرکار عالی است. دوک به ملازمش اشاره کرد که شخصی سیاه چرده را وارد کرد، کواجتور گفت: من نیز چون سرکار عالی طبیب خود را آورده ام. دوک گفت: آری، مسیو کواجتور خیرخواه رعیت این طور می شود و باید همدیگر را حمایت نمایید. گفت: حق است، این خبر که به من رسید مرا مضطرب کرد، فلهذا لازم دانستم که طبیب خود را نیز همراه بیاورم که این شخص پاک طینت خوش فطرت را ملاحظه نماید. بروسل گفت: در حضور شما؟ گفت: چه عیبی دارد، ما شتاب داریم که زودتر بفهمیم که صدمه چه بوده است.
مادام بروسل گفت: مازارین باز این چه آشوبی است و این چه صدایی است؟ رئیس گفت: مثل صدای تحسین و تمجید است. و رفت به طرف پنجره، بروسل را رنگ زرد شده و گفت: خدایا باز چه اوضاعی است؟ گفت: ملازم پرنس دوکونتی است، آه خود پرنس نیز هست. کواجتور و دولونکویل را خنده پرزوری گرفت، اما خودداری کردند. اطبا می خواستند که لحاف را از روی بروسل بردارند که مشارالیه گفت: دست نگهدارید. پرنس کونتی وارد شد، و بر حاضرین تعارفی کرده و به بروسل گفت: عزیزم بعد از آنکه این حادثه را شنیدم به تعجیل آمدم، و برای اینکه یحتمل طبیبی نداشته باشید، طبیب خود را نیز همراه آوردم، حالا حالت چطور است؟ و این چه امر عظیمی است که حادث شده؟
بروسل خواست حرفی بزند، اما نتوانست، زیرا که در زیر بار شرافت مانده بود و نمی دانست که چه بکند، پرنس کونتی به شخصی که همراه آورده بود گفت: ملاحظه نمایید دکتر. یکی از آن اطبا گفت: پس این مجلس شورای طبی است؟ پرنس گفت: آنچه بهتر و مصلحت می دانید بکنید، اما زود مرا از حال جناب مصلحت گزار خبر دهید. این سه نفر طبیب به طرف خوابگاه رفتند، و با وجود اینکه بروسل لحاف را نمی خواست از خود دور نماید، و به اصرار نگهداری می کرد، اطبا لحاف را به کنار کردند، و او را عریان نموده و امتحان و ملاحظه کردند، غیر از آنکه قدری پیچشی در دست، و کبودی در ران، چیز دیگری ندیدند، اطبا به همدیگر نگاهی کرده و تعجب نمودند که از برای این صدمه بسیار جزئی و خفیف، چرا سه نفر طبیب بزرگ پاریس را به یک جای جمع نموده اند، شاهزادگان پرسیدند که: چه کیفیتی است؟ یکی از اطبا گفت: امیدوار هستم که این حادثه را اثری بد نباشد، ما می رویم در آن اتاق نشسته و شور کرده و قرار معالجه را بگذاریم.
در این بین باز جمعیتی و ازدحامی از نو در بیرون شده، و مردم فریاد می کردند که: از احوال بروسل ما را اطلاع بدهید. کواجتور رفت به طرف پنجره و به رویت او مردم سکوت کردند، کواجتور گفت: عزیزان، بحمدالله جناب مصلحت گزار حالتش دور از خطر است، اما جراحتش بسیار و حالتش اقتضای استراحت می کند، آسوده باشید. صدای زنده باد بروسل، زنده باد کواجتور، در کوچه بلند گردید، مسیو دولونکویل را حسد مستولی شده، او نیز دوید به طرف پنجره و بر جمعیت سلامی کرد، و گفت: عزیزان آسوده باشید و تشریف ببرید، و با بی نظمی اسباب شادی از برای دشمنان ما نشوید.
صدای زنده باد لونکویل نیز بلند گردید پرنس کونتی به طرف پنجره رفته و به مردم سلامی کرد و گفت: عزیزان مسیو بروسل بحمدالله دور از خطر است، اما می خواهد استراحت نماید، شما تشریف ببرید و آشوب نکنید، از برای حالت او مناسب تر است. صدای زنده باد پرنس کونتی از مردم بلند شد، هر سه نفر آن وقت با مصلحت گزار خداحافظی کرده و از آنجا بیرون آمدند، جمعیت نیز به همراهی آن ها رفتند، پیرزن خادمه با تعجب به بروسل نگاه می کرد و آقایش در نظرش بسیار بزرگ شده بود، بروسل بر پیرزن نگاهی کرده و گفت: می بینی که کسی از روی اخلاص به ملت خود خدمت نماید، این طور تحصیل شان و شرف می کند. اطبا بعد از آنکه یک ساعت با هم شور کردند قرار علاج بر این شد که محل صدمه را با آب گرم و قدری نمک بشویند، آن روز متصل اهل فروند به خانه بروسل آمدند و رفتند، پسرش را تعجب بسیاری دست داد که از کی پدرش را این همه با شاهزادگان و بزرگان آمیزش شده و آن ها را در حق وی این همه اهتمام، و از اصل علت و اصل مسئله اطلاعی نداشت، بروسل به وی می گفت: فرزند ژاکه من می ترسم که این شرافت را مازارین تبدیل به نحوست کند، زیرا که الان از این اخبارات در پیچ و تاب است. فریکت نصفه شب به منزل برگشت و طبیبی هم پیدا نکرده بود.

نظرات کاربران درباره کتاب سه تفنگدار