فیدیبو نماینده قانونی انتشارات امیرکبیر و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب سه تفنگدار

کتاب سه تفنگدار
جلد سوم

نسخه الکترونیک کتاب سه تفنگدار به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب سه تفنگدار

چه خیال می‌کنی و بر چه می‌خندی؟ گفت: خیال می‌کنم وقتی‌ تو در سلک سپاهیان بودی، متصل میل به‌طرف اهل کلیسا می‌کردی، حال که از آن اهل شده‌ای می‌بینم مایل به‌طرف سپاهیان هستی. آرامی خندید و گفت: راست می‌گویی، مگر نمی‌دانی انسان جانور غریبی است، که از طبایع مختلفه ترکیب شده، از روزی که داخل اهل کلیسا شده‌ام خیالم تمام پیش جنگ و نزاع است. گفت: از اثاث‌البیت شما هم، همان که گفتید ظاهر است، شمشیرهای خوب دارید. از هر قسم و از هر انتخاب آیا هنوز هم به همان خوبی شمشیربازی بلد هستید؟ گفت: من اکنون چنان تیغ بازی می‌کنم که شما وقتی می‌توانستید و قدری هم بهتر، من هرروز مشق هم می‌کنم. گفت: با چه کسی؟ گفت: با معلمی بسیار استاد که اینجا داریم. گفت: چگونه اینجا؟ گفت: آری هم اینجا، مگر نمی‌دانی در دیر ژزوئیت‌ها هرچیزی به‌هم می‌رسد؟ گفت: پس درآن‌صورت اگر مسیو دومارسیلاک با شما تنها ملاقات می‌کرد، به‌جای آنکه با بیست نفر بیاید، قطعاً او را می‌کشتی. گفت: بلاشبهه، بلکه با این بیست نفر هم که آمده بود، اگر ممکن می‌شد من به‌طوری با وی روبرو بشوم که مرا نشناسند باز او را می‌کشتم...

ادامه...

بخشی از کتاب سه تفنگدار

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

فصل اول:طیف ریشلیو کاردینال

در یکی از اتاق های عمارت کاردینال، که سابقاً می شناسیم، در پهلوی میزی زراندود که روی او کاغذهای بسیار و کتاب های زیاد بود، شخصی نشسته بود و دست ها را ستون و تکیه گاه سر خود نموده، در پشت بخاری بود که آتش فراوانی در وی می سوخت. هیزم های مشتعله می ریختند به روی سلسله های مذهبی که در وی به کار بردند، روشنایی این شعله ها از پشت لباس فاخر، این متفکر را روشن ساخته و از روبرو نیز شمعدانی با شمع های بسیار او را روشنی می داد، کسی که این لباس مخصوص سرخ رنگ مزین به زینت های مخصوصه و این پیشانی زردرنگ خم شده برای فکر، و این سکوت و تنهایی، و صدای پای منتظم قراولان در پایگاه بیرون را می دید و این وضع را ملاحظه می کرد، گمان می کرد هنوز طیف و صورت شوالیه کاردینال ریشلیو در عمارت خودش باقی است. دریغ که این واقعاً همان صورت خیالیه و طیف این شخص بزرگ بود نه خودش. مملکت فرانسه ضعیف شده، و قدرت پادشاهی از میان رفته، بزرگان کوچک گشته اما مفسد و فتنه جوی و دشمنان از سرحد مملکت تجاوز کرده. این ها تمام شهادت می دادند ریشلیو نیست. و آن که به جای او نشسته طیف او و صورت خیالیه وی است، اما آنچه بهتر و واضح تر از آنچه مذکور شد، معلوم می کرد که این لباس سرخ رسمی از کاردینال پیر نیست. این انزوای او بود که چنان که گفتیم او را خیال و طیف ریشلیو به شمار آورده بود تا اینکه خودش. و این خالی بودن عمارت از ملازمان خاص و ندمای مخصوص، و پیشگاه عمارت پر از قراولان و این بود سخنان مستهزئین که از کوچه متصل بالا آمده تا اتاق جناب وزیر داخل می شد. و این بود شورش اهل شهر و صدای آشوب و صدای تفنگ و تپانچه که برای ترسانیدن قراولان و مستحفظین حضرت وزیر «پالی روایال» یعنی عمارت سلطنتی را احاطه کرده بودند. عمارت کاردینال اسم خود را عوض کرده به جای عمارت کاردینال عمارت سلطنتی نامیده می شد. همچنان که ملت و رعیت صاحب اسلحه شده بودند، پس این طیف و صورت خیالیه ریشلیو «مازارین» بود. زیرا مازارین تنها بود و خود را ضعیف می دید. با خود چنین گفت: «عیبی که مرا می گیرند این است که فرانسوی نیستم و از اهل ایتالیا هستم، به همین عیب بیچاره "کونسینی" را کشتند، اگر من نیز می گذاشتم مرا نیز می کشتند. و حال آنکه من بر آن ها بدی نکرده ام و خلافی ننموده ام، الا اینکه قدری آن ها را فشرده ام، این احمق ها نمی دانند دشمن آن ها این ایتالیایی نیست که فرانسه را بد حرف می زند، بلکه آن هایی هستند که بر آن ها سخنان خوب به لهجه خوب پاریس می گویند». وزیر از اینجا تبسمی کرد و باز با خود می گفت: «آری، آری این شورش و فتنه و آشوب شما به من خبر می دهد که خط مقربان ناپایدار است، اما باید شما بدانید من از آن مقربان متعارفی معمول نیستم، اگر "کنت اسکس" از معشوقه سلطنتی خود انگشتری الماس گران بها گرفت، من یک حلقه انگشتری ساده دارم که اسمی و تاریخی بیش ندارد، اما در محراب کلیسای پالی روایال تقدیس شده است (مصنف در اینجا حاشیه ای نوشته است به این مضمون که: چون مازارین هیچ رتبه از مراتب شریعتی که مانع از ازدواج باشد نداشت، فلهذا آن دو تریش ملکه را در جزو نکاح کرده بود، و مقصود از حلقه که می گوید، عبارت از انگشتری است که در وقت مناکحه داماد و عروس مبادله می نمایند.) پس آن ها به میل خودشان مرا نمی توانند بشکنند، مگر آن ها نمی بینند با وجود اینکه متصل فریاد می کنند که پست باد مازارین، وقت ها نیز فریاد می کردند که زنده باد مسیو دوبوفورت و گاهی نیز زنده باد مسیو لوپرنس و گاهی زنده باد پارلمانت (یعنی دیوان ملت) بسیار خوب مسیو بوفورت در "ونسانس" محبوس است و "مسیو لوپرنس" نیز عنقریب به وی ملحق می شود اما "پارلمانت..."». در اینجا تبسم کاردینال هیئت کینه و غیظی گرفت که از سیمای ملایم وی بعید بود، و باز گفت: «اما پارلمانت... خوب باشد پارلمانت...». به هرحال آخر خواهیم دید که پارلمانت چه خواهیم کرد، مملکت "اورلیان و مونتارژی" را داریم، آنجا روز می گذرانیم، اما آن ها که حالا شروع کرده اند به فریاد کشیدن که مازارین پست باد، بالاخره خواهند فریاد کرد که پست باد تمام آن اشخاص دیگر. نوبه هرکسی در وقتش می رسد، ریشلیو که او را تا زنده بود تمام بد می گفتند و دشمن می داشتند، و اکنون که مرده است می ستایند، و تمجیدش می نمایند. از من کمتر بود زیرا او را چندین بار بیرونش کردند، و اکثر اوقات همین ترس را داشت. ملکه هرگز مرا بیرون نخواهد کرد، و اگر ملت و رعیت مرا مجبور نمایند که خود را به کنار بکشم، ملکه نیز با من هرجا بروم همراه خواهد بود، و آن وقت خواهیم دید این یاغیان بی ملکه و بی پادشاه چه خواهند کرد، آه اگر از اهل فرانسه بودم، اگر غریب نبودم، اگر از اصل زادگان بودم». در اینجا به فکر فرورفته و مستغرق خیالات خود گردید. فی الواقع محل مازارین به اشکال رسیده و موقع در مخاطره بود. آن روزی که این شبش بود، وقایعی چند اتفاق افتاده بود که حواس مازارین را بسیار مشوش و مختلط ساخته بود. مازارین همیشه از راه طمع و خست به دنائت طبع و لئامت نفس گرفتار بود، متصل بر مالیات رعیت می افزود و هر روزی چیزی تازه بر آن ها جمع می نمود. این رعیت بیچاره که غیر از جایی و نفسی چیزی برای وی نمانده بود دیگر به جان آمده و بنای خیرگی گذاشته بودند، این تنها نقلی و حکایتی نبود، زیرا ملت که عبارت از اعیان و نجبا و طبقه رعیت بودند، درصورتی که رعیت بنای فریاد و ناله می گذاشت، رجال دولت اعتنایی نمی کردند، و گوش به ناله آن ها نمی دادند، اما مازارین جسارت کرده به تنها، به رعیت پاپی نبود بلکه به اعیان نیز حمله کرده و آن ها را نیز از خود دور کرده بود. دوازده منصب و شغل را پول گرفته و داده بود، و این اشخاص صاحب شغل و عمل که جدیدالنسق بودند بر صاحبان مناصب قدیمه سرباز شده، و از مداخل آن ها کاسته می شد. فلهذا آن ها نیز به یک جای جمع شده و با هم عهد و پیمان کردند و به انجیل قسم خوردند که من بعد هیچ صاحب شغل و عمل جدیدی را قبول نکنند، و در این باب تمکین به احکام دربخانه ننمایند. و اگر یکی از معاهدین به جهت عصیان از منصب و شغل خود دور بماند و رانده شود، و اموالش ضبط دیوان گردد، دیگران متکفل تمام مخارج وی باشند و او را نگذارند که مستاصل شود، پس آنچه از این دو طبقه نشئت کرد این است: در هفتم ژانویه قریب به هفتصد تا هشتصد نفر از تجاوز پاریس و بازرگانان به یک جای گرد آمده و اظهار عصیان کردند به جهت مالیات جدیدی که برای صاحبان خانه و مالکین آن ها گذاشته بودند، و ده نفر از این اشخاص را در میانه خود منتخب کرده و فرستادند به پیش دوک دورلئان که بنابر عادت قدیمه خود عوام پروری و جلب قلوب عامه می نمود. دوک دورلئان آن ها را بار داد که به وی عرض کردند آن ها مصمم شده اند بر اینکه این مالیات جدیده را ندهند، و اگر امر منجر شود بر اینکه با اسلحه نیز جواب دهند، بر کسان دیوان که پی جمع آوری مالیات می آیند، جواب خواهند داد. دوک دورلئان بر آن ها گوش داد با کمال مهربانی، و امیدوارشان ساخت که تخفیفی در این باب از برای آن ها تحصیل خواهد کرد و با ملکه در این باب گفتگویی خواهد نمود. پس از آن، آن ها را مرخص کرد با کلمه ای که بر تمام شاهزادگان معتاد و متعارف است که «خواهیم دید». از این سمت هم جمعی از اعیان دور هم آمدند به پیش کاردینال و با وی چنان به سختی و درشتی سخن گفتند که مشارالیه را متعجب نمودند، او نیز چون دوک دورلئان آن ها را روانه کرد با همان کلمه «خواهیم دید». پس به جهت دیدن مجلس شورایی کرده، و ناظر مطلق امور میریه را که «دو امری» بود احضار کردند. این دو امری را رعیت بسیار دشمن داشت اول به جهت اینکه ناظر مطلق امور میریه بود. و هر ناظر امور میریه مبغوض رعیت می شود، دوم به جهت اینکه قدری هم سزاوار این بغض بود. این پسر صرافی بود از اهل لیون موسوم بود به «پارتیسلی» که پس از آنکه افلاس ظاهر ساخت اسم خود را تغییر داده، دو امری نهاد. کاردینال ریشلیو که در وی لیاقت زیادی در امورات میریه مشاهده کرد، او را به حضور لوی سیزدهم برد و به اسم دو امری عرضه کرد و از وی تمجیدات زیاد کرد، و می خواست ناظر امورات میریه اش سازد. لوی سیزدهم گفت: بسیار خوشحال شدم از اینکه از برای این شغل مسیو دو امری را منتخب کردی، زیرا این محل و این شغل شخص درستکار و محجوبی لازم دارد، اما من شنیده بودم که تو می خواهی آن حرامزاده پارتیسلی را برای این شغل به حضور آورده و درخواست نمایی و من می ترسیدم مبادا آنقدر اصرار نمایی تا مرا لابد از قبول سازی. کاردینال عرض کرد: اعلیحضرتا مطمئن باشید آن پارتیسلی که می فرمایید به دار زده و هلاک شده است. شاه فرمود: بسیار خوب شده و این بیخود نیست که مرا لوی عادل نامیده اند. پس از آن حکم منصب وی را امضا کرد. این همان دو امری بود که اکنون ناظر مطلق امورات میریه شده است، باری از مجلس شورا پی او فرستادند که با حالتی مضطرب وارد مجلس شد و می گفت امروز چیزی نمانده بود که پسر او را در موضع «پالی» هلاک نمایند، جمعیتی بر وی برخورده بودند که بر او ایراد گرفته بودند که چرا زن او را عمارتی است مفروش از مخمل سرخ، با ریشه های گلابتون. این زن، دختر «نیکولاس لکاموس» کاتب شاه بود که در سال ۱۶۱۷ به پاریس با بیست «لیور» از همه جهت تنخواه آمد که پس از آن چنان صاحب ثروت شد که بعد از آنکه از برای خود تنخواهی مخصوصاً به قدر آنکه واردات سنوی وی چهل هزار لیور بود نگه داشت، نه ملیون در میانه اولاد خود قسمت کرد، باری آن روز چیزی نمانده بود که پسر دو امری را خفه نمایند. یک نفری از شورشیان وی را گرفته بود و می گفت: تو را به قدری خواهم فشرد که آنچه طلا خورده ای پس بدهی. آن روز به جهت اینکه ناظر مطلق را حواس ناجمع بود، رای اهل شورا بر چیزی قرار نگرفت. فردا «ماتیو مولی» رئیس مجلس که جسارت وی در این امورات برابر جسارت مسیو دوک دوبوفورت و «پرنس دوکونده» بود، یعنی دو کسی که دلاورترین ملت فرانسه بودند، دلیرانه سخن گفت و رعیت بر وی ایراد گرفتند و گفتند تمام بدی ها را از وی مواخذه خواهیم کرد، اما او با کمال جسارت جواب داد: اگر عصیان اطاعت به امر پادشاهی نکنند، می رود چوب های دار در مواضع شهر برپا نماید، و عصات را به دار زند. اما رعیت در جواب گفتند: بسیار خوشحال هستند از اینکه چوب های دار را ببینند که مهیا شده تا از آن ها بیاویزند. روسایی را که تقرب خود را به قیمت اتلاف رعیت می خرند و بی چیزی و فقر رعایا را می خواهند تا مقرب درگاه شوند. در یازدهم ملکه به کلیسای «نوتردام» می رفت که هرروز شنبه به استمرار قرار بود که باید برود، در بین راه قریب به دویست زن وی را دنبال کرده و فریاد می زدند و داد خواهی می کردند. قصد بدی نداشتند، می خواستند در برابر وی زانو زده و عجز و التماس نمایند، اما قراولان آن ها را دفع کرده و ملکه با کمال بی اعتنایی گذشت و محلی از برای آن ها نگذاشت. بعدازظهر همان روز مجدداً مجلس مشورتی کردند، و اتفاق نمودند بر اینکه پاس حکم پادشاهی را باید داشت، و رعایت اقتدار سلطنتی را نمود، فلهذا پارلمانت را برای فردا دوازدهم دعوت کردند. همان روزی که از شب او این تاریخ را افتتاح کرده ایم. شاه که در آن وقت ده سال داشت، چون از مرض آبله که مبتلا شده بود بهبودی حاصل نموده، می خواست برود به کلیسا و شکرانه این سلامتی را به درگاه الهی بگذارد. پس به این بهانه تمام قراولان و تفنگداران و افراد لشکری آنچه بودند احضار کرده و آن ها را به دور پالی روایال و کنار رودخانه ورودی پل جدید گذاشتند. پس از مراجعت از کلیسا شاه رفت به مجلس پارلمانت و در روی مسند عدالت نشست، نه تنها احکام سابقه خود را موکداً امر به اجرا نمود بلکه پنج یا شش حکم مجددی که یکی از دیگری برای رعیت سخت تر و دشوارتر بود برقرار کرد، رئیس که دیروز از وی گفتیم که طرفدار دیوان بود، از جای برخاست و شاه را به منزل فرستاد تا بتوانند خود به آزادی مشورت و رای مجلس را انجام دهند. اما آنان که به مخالفت این مالیات جدید برخاستند، از روسا و صدرنشینان مجلس «بلانکمینل و بروسل» بودند. پس از آنکه این اوامر گفته شد، شاه برگشت به پالی روایال. جمعیتی زیاد در سر راه وی ایستاده بودند، اما چون می دانستند شاه از مجلس پارلمانت مراجعت کرده است و معلوم نبود در این مجلس چه حکمی کرده، دادخواهی از رعیت نموده، یا احکام ظالمانه سابقه را تاکید و تایید نموده، پس هیچ صدای تهنیتی از برای بهبودی از مرض آبله و بانگ شادی به دوباره دیدن شاه طفل، از رعیت و جمعیت برنخاست. برخلاف تمام صورت ها ملول و مکدر و بعضی هم تهدیدآمیز بودند. با وجود مراجعت شاه به منزل باز جمیع افراد قشون در مواضعی که گذاشته بودند باقی ماندند و از جای حرکت نکردند، زیرا بیم داشتند بعد از شنیدن قرارداد مجلس مردم را شورشی و انقلابی بشود، فی الحقیقه به مجرد انتشار خبر که به جای تخفیف مالیات، شاه علاوه کرد و بر مالیات چند فقره هم افزود. جمعیت ها در هر محلی و موضعی گرد آمده و بنای فریاد گذاشتند که پست باد مازارین و زنده باد بلانکمینل و بروسل، زیرا شنیده بودند این دو نفر در مجلس به حمایت رعیت سخن گفته اند، اگرچه مسموع نیفتاده. خواستند این جمعیت را متفرق سازند و این صداها را منع نمایند، اما جمعیت رفته رفته بیشتر می شد و صداها افزون می گردید، حکم به قراولان دادند که نه تنها به جای بمانند، بلکه قراولی کوچه های «سنت دنیس» و سنت مارتین را که بیشتر از سایر جاها جمعیت در آن ها می شد بکنند، در این وقت در پالی روایال خبر دادند نقیب تجار می خواهد به حضور بیاید و فوراً به حضورش بردند که عرض کرد: اگر تا دو ساعت این نمایش عسگریه را موقوف نکنند، تمام پاریس به زیر اسلحه خواهد رفت. مشغول مشورت بودند که چه باید کرد که ناگاه «کومین ژس» نایب قراولان وارد شد با حالتی که تمام لباسش پاره پاره شده، و سروصورت خون آلود گشته. ملک چون او را به این صورت دید فریادی کشید و پرسید: چه شده؟ گفت: آن شده که چون مردم دیدند قشون و قراولان از جای خود حرکت نمی کنند و متفرق نمی شوند، بنای شورش گذاشتند و ناقوس ها ضبط کرده و بنای زدن ناقوس فزع و ویل گذاشتند، کومین ژس خودداری کرده و یک شخصی را هم که زیادتر آشوب می کرد، گرفته به جهت اخافه مردم حکم کرد تا پرده از صلیب «تراهوار» بیاویزند، پس سربازان و قراولان چون وی را می کشیدند و رسیدند به چارسوی بازار، که ناگاه جماعتی بر آن ها حمله کرده و به ضرب سنگ و چماق مستحفظین را دور کرده، و مقصر فرصت یافته فرار کرد، و به خانه ای از کوچه تیکتون داخل گردید که حکم داده شده تا در آن خانه را کندند، اما این حکم و حرکت را سودی نشد. مقصر به دست نیامد. کومین ژس دسته ای را از قراولان در کوچه گذاشت و باقی را برداشته و می آمد به پالی روایال تا به ملکه بگوید صورت کیفیت چیست. در تمام طول طریق از عقب او فریاد می کردند و تهدیدات به وی می کردند. چند نفری از کسانش نیز مجروح شدند، و خودش نیز سنگی بر پیشانی وی خورده و سرش را شکافت. این واقعه تقویت می کرد قول نقیب تجار را، و چون قوه مقاومت با شورش تمام نداشتند، کاردینال منتشر ساخت که این توقف قراولان در سرپل جدید و کنار رودخانه محض از برای احترام حرکت موکب خسروانی بود. اکنون که شاه مراجعت کرد، متفرق خواهند شد. واقعاً در حوالی ساعت چهار عصر تمام افواج از آنجا حرکت کرده و به پالی روایال جمع شدند. پس موقف عسگری در معبرهای «سرژانت و کنزون و سنت روش» تشکیل کردند، و حیاط و طبقات پائین عمارت را پر کردند از قراولان و تفنگداران و منتظر نشستند. حالت این بود وقتی که ما مطالعه کننده این تاریخ را بردیم به اتاق خلوت مازارین که یک وقتی اتاق خلوت ریشلیو بود، ما دیدیم مازارین به چه حالتی بود و به چه قسمی گوش می داد صدای آشوب را که تا آنجا می رسید. و صدای تفنگ که از هر سمتی بلند بود. ناگاه مازارین سر بالا کرد مثل اینکه دیگر عزم خود را جزم نمود و نگاه کرد بر ساعتی که از دیوار آویخته بود که می رفت ساعت شش را بزند، پس برداشت سوتکی را که در روی میز بود، و دوباره صفیر زد. دری که در پشت در مخفی بود باز شده و شخصی که لباس سیاهی در بر داشت داخل شده و منتظر ایستاد، و این ملازم مخصوص وی بود. کاردینال به وی گفت: برنوئین از تفنگداران کدام در عمارت هستید؟ گفت: تفنگداران سیاه. گفت: از کدام دسته؟ گفت: از دسته ترویل. گفت: هیچ صاحب منصبی از این دسته در اینجا حاضر است؟ گفت: نایب دارتین یان. گفت: شخص خوبی است؟ گفت: آری جناب عالی. گفت: پس لباس تفنگداران بیار و بر من بپوشان. ملازم رفت و پس از لمحه ای آمد و یک دست لباس تفنگداران آورد، کاردینال لباس رسمی را از بر کنده و لباس سیاهی را در بر کرد و چون تمام ملبس گردید، به ملازم گفت: برو دارتین یان را بیاور. این بار ملازم از در وسط بیرون رفت، پس از رفتن وی کاردینال خود را در آینه دیده و از هیئت خود خشنود بود. زیرا هنوز پیر نبود و چهل و شش سال بیشتر نداشت، قد ظریفی و چهره لطیفی و نظری گیرنده داشت، دماغش قدری بزرگ بود اما متناسب بود، پیشانی گشاده و محترم، و موی خاکستری رنگ، اما ریش سیاه داشت که بر وی سیمای زیبایی داده بود. آنگاه دستکش از ابریشم به دست کرد و دست های بسیار خوش اندامی داشت که همیشه مراقبت بسیاری در حق او می کرد. در این وقت در باز شد و ملازم خبر کرد که مسیو دارتین یان. پس صاحب منصبی داخل شد، این شخص کسی بود میانه سی و نه تا چهل ساله، قدی معتدل داشت، قدری لاغر با چشم های گیرنده و صاحب هوش و زیرکی، ریش سیاه و موی دورنگ داشت. دارتین یان چهار قدمی در اتاق پیش آمد، که این اتاق را می شناخت که یک باری در زمان ریشلیو به وی داخل شده بود. چون کسی را غیر از یک نفری تفنگدار ندید، بر این تفنگدار نظر کرد تا ببیند کیست. مازارین را شناخت. پس به موقع احترام ایستاد، موقعی که از شخصی که متصل با بزرگان مراوده دارد سزاوار باشد. کاردینال زمانی به دقت به وی نگریست و گفت: مسیو دارتین یان تو هستی؟ گفت: من هستم جناب عالی. آنگاه مجدداً به وی نگاه کرده و به دقت ملاحظه نمود، پس از آن گفت: مسیو تو می آیی با من یعنی من بیایم با تو. گفت: حاضر فرمان جناب عالی هستم. گفت: می خواهم من خودم ملاحظه نمایم مواضعی را که در دور پالی روایال می باشند، اما خطری هست. دارتین یان پرسید: خطر فرمودید، چه خطری جناب عالی؟ گفت: می گویند مردم شورشی دارند. گفت: لباس تفنگداران شاهی کمال احترام را دارد، به علاوه من با سه نفر دیگر صد نفر از این اشخاص را به هزیمت می افکنم. گفت: مگر ندیدی با کومین ژس چه کرده بودند؟ گفت: او از قراولان بود، نه از تفنگداران. کاردینال خندید و گفت: می خواهی بگویی که تفنگداران بهترین سپاهیان و دلیرترین لشکریان هستند؟ گفت: جناب عالی هرکسی لباس منصبی خود را می ستاید و عوض نمی خواهد. گفت: الا من که لباس خود را ترک کرده و لباس تو را عوض گرفتم. گفت: این از راه فروتنی است، اما من اگر لباس جناب عالی را داشته باشم، هرگز با لباسی دیگر عوض نخواهم کرد. گفت: راست می گویی اما از برای بیرون آمدن امشب چندان مطمئن نبود، کلاه مرا نیز بده برنوئین. ملازم کلاه بزرگی از کلاه های رسمی تفنگداران آورد، کاردینال به سر گذاشت. به دارتین یان گفت: قطعاً اسب های زین کرده حاضر در طویله داری؟ گفت: بلی جناب عالی. گفت: پس برویم. گفت: جناب عالی چند نفر لازم است که در خدمت باشند؟ گفت: تو گفتی با چهار نفر یکصد نفر از این اوباش را به هزیمت می گذاری پس چون ممکن است که دویست نفر به ما مصادف شوند هشت نفر همراه بردار. گفت: هروقت جناب عالی بفرمایید حاضر است. گفت: اکنون من عقب تو می آیم اما نه از این طرف. برنوئین چراغ بگیر. آنگاه کاردینال کلیدی برداشت و دری را باز کرد که به پله مخفی باز می شد. پس از لمحه ای کاردینال وارد حیاط پالی روایال گردید.

نظرات کاربران درباره کتاب سه تفنگدار