فیدیبو نماینده قانونی انتشارات امیرکبیر و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب سه تفنگدار

کتاب سه تفنگدار
جلد دوم

نسخه الکترونیک کتاب سه تفنگدار به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب سه تفنگدار

محاصرۀ روشل یکی از وقایع بزرگ زمان سلطنت لوی سیزدهم است، و بزرگ‌ترین لشکرکشی کاردینال، پس بسیار سزاوار، بلکه لازم و ناچار است که چند کلمه هم از این محاصره بگوییم، زیرا که بعضی از تفاصیل این محاصره کمال ارتباط را دارد به این تاریخی که در دست داریم، فلهذا باید به‌قدر احتیاج پنهان نماییم، به ملاحظات پولتیکیه مقصد کاردینال از این محاصره، بسیار مقصد عالی بود، پس اول آن ملاحظات را بیان نماییم، بعد از آن می‌رویم بیان ملاحظات مخصوصه، که اثر آن‌ها نیز دربارۀ کاردینال کمتر از اثر ملاحظات اول نبوده و نیست، از شهرهایی که هنری چهارم به جهت مأمن به صاحبان مذهب پروتستان داده بود، غیر از روشل دیگر محل استحکامی‌ باقی نبود، و این شهر هم لازم بود که بالمره منهدم گردد، زیرا که مایۀ تمام مفاسد و نزاع داخلی و علل منازعات خارجی از این شهر بروز می‌‌‌‌کرد، و از این شهر بود منشاء آن‌ها، و ملجاء و مأمن تمام این طایفه اینجا بود، از افراد ملت اسپانیول و انکریز و ایتالیا که از ملت خود گریخته و راضی از آن‌ها نبودند و به ملت فرانسه خدمت می‌‌‌‌کردند و در هر طبقه از طبقات عسکریه پراکنده بودند، به‌محض اینکه وقت رجوع خدمتی یا زحمتی می‌رسید، فوراً خود را به زیر بیرق پروتستان می‌کشیدند، و یک شرکت عسکریه در آنجا تشکیل می‌نمودند که وسعت دایره و کثرت شعبات وی تا به هر نقطه از نقاط اروپ می‌رسید، پس از خراب کردن شهرهای دیگر پروتستان‌ها، شهر روشل اهمیتی تازه گرفته، و مرکز منافات و شهرت فوق‌العاده گردیده بود، علاوه بر این‌ها بندر روشل آخرین بندری بود که بر ملت انکریز باز بود، و در تمام مملکت فرانسه غیر از این بندر، دیگر بندری نمانده بود که انکریز بتواند داخل شود، پس کاردینال با خراب کردن بندر روشل، به اتمام می‌رسانند کاری را که ژان دارک و دوک دوکیز شروع کرده بودند در سابق و هنوز به اتمام نرسیده بود.

ادامه...

بخشی از کتاب سه تفنگدار

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



سه تفنگدار

جلد دوم

الکساندر دوما

مترجم: محمد طاهر قاجار





حق انتشار الکترونیک برای فیدیبو محفوظ است



فصل اول: چگونه آتوز بدون اینکه بر خود زحمتی دهد تدارکات سفر را یافت

دارتین یان چنان مضطرب و پریشان خاطر بود که بدون اینکه ملتفت شود که بر سر کتی چه آمده نصف پاریس را همچنان به دویدن طی کرد تا رسید به در خانه آتوز. پریشانی حواس و وحشت که وی را گرفته و صدای بعضی از عسس ها که چون زنی را با این حالت اضطراب می دیدند، عقبش فریاد کرده و می دویدند تا بگیرندش، تمام این ها موجب شده بود که او را چنان سرعتی فوق العاده حاصل گردیده بود، که کسی به گردش هم نمی رسید. چون به در خانه آتوز رسید خود را به حیاط خانه افکنده و آن دو طبقه عمارت را بالا رفته و چون به در اتاق رسید، چنان به سختی در را کوبید که چیزی نمانده بود که در را بشکند. کریمود با چشم های خواب آلود، آمد تا در را باز کرد، به محض باز شدن در دارتین یان خود را چنان به اتاق افکند، که چیزی نمانده بود که کریمود بر زمین بیفتد. با وجود سکوت ابدی و بی زبانی کریمود، این بار قفل از زبانش گشوده شده و فریاد کرد: چه می خواهی ای ضعیفه و کرا می جویی ای عجوز؟ دارتین یان روی خود را باز کرده، سبیل های وی ظاهر گردید و شمشیر برهنه در دستش نمایان شد. آن وقت کریمود فهمید که با مردی سروکار دارد، نه با زنی، متوحش شده بنای فریاد گذاشت و مردم را به یاری و امداد طلبید. دارتین یان بر وی بانگ زد: که ساکت شو بدبخت، من دارتین یان هستم. کریمود نگاه کرد و گفت: تو دارتین یان هستی؟ چنین چیزی نمی شود و محال است. آتوز، بیدار شده و سری از اتاقش بیرون کرده و گفت: کریمود گمان می کنم که تو بنای حرف زدن گذاشتی و از کی مرخص به کلام شده ای؟ گفت: مسیو این است که... گفت: ساکت شو. کریمود آن وقت با اشاره دارتین یان را نشان داد، آتوز آن وقت دارتین یان را شناخت، با وجود دل افسردگی که همیشه داشت نتوانست خودداری کند و از این هیئت و لباس دارتین یان، که بعضی را در تاریکی و از هول وارونه به بر کرده بود، آن سبیل ها از زیر شبکلاه زنانه بیرون آمده، و آن شمشیر عریان در کف، و آن حالت اضطراب به شدت نمایان، آتوز را چنان خنده دست داد که آنچه می کرد خود را ضبط نماید، ممکن نمی شد، دارتین یان گفت: عزیزم نخند و از برای خاطر خدا ساکت شو که هیچ محل خنده نیست. آتوز هرطور بود بر ضبط خود موفق گردید و دست وی را گرفته و گفت: چه واقع شده؟ اول بگو ببینم زخمی ، جراحتی نداری، زیرا چنان رنگ از رخسارت پریده که مرا متوحش می کند. گفت: نه، اما از برای من حادثه غریبی اتفاق افتاده، در اتاقت تنها هستی که آنجا برویم. گفت: معلوم است، در این ساعت اول طلوع، چه کسی در منزل من خواهد بود؟ هر دو رفتند بر آنجا، آتوز در را به استحکام تمام بست که کسی داخل نشود، آنگاه آمده پهلوی دارتین یان نشست و گفت: حالا بگو ببینم چه شده از برای شاه صدمه ای رسیده؟ یا اینکه تو مسیو کاردینال را کشته ای یا چه آفت است که موجب چندین مخافت است؟ دارتین یان اول لباس نسوان از بر کنده و با یک پیراهن ماند، پس روی به آتوز کرد و گفت: دوست عزیزم خود را مهیا دار به شنیدن واقعه ای غریب و بسیار شنیدنی. آتوز گفت: پس اول این لباس خانه و منزل را بگیر و بپوش. دارتین یان لباس خانه را گرفت که بپوشد، به قدری هنوز مشوش خاطر بود که دست راست را به جای دست چپ می کرد، باری به هر قسم بود خود را حاضر به صحبت آتوز ساخت، آنگاه آتوز گفت: حالا بگوی. دارتین یان خود را خم کرد و سر را تا برابر گوش آتوز برده و چنین گفت: میلادی را در سرشانه و کتف نشانی است از گل زنبق. به محض شنیدن این دو کلمه آتوز آهی کرد، چنان که گویا گلوله بر دلش خورد، دارتین یان باز گفت: حالا ببینم تو از مردن آن زن درست مطمئن و خاطرجمع هستی؟ آتوز با صدای بسیار ضعیف و تلجلج تمام گفت: کدام زن را می گویی؟ گفت: آن زنی را که یک روزی در عالم مستی به من حکایت کردی. آتوز ناله ای کرد، و دست هایش را بر سر گرفته و سر پیش افکند، دارتین یان گفت: اما این زن حدود بیست و شش تا بیست و هشت سال دارد. آتوز گفت: سرخ موی؟ گفت: آری. گفت: با چشم های کبود روشن، به روشنی غریبی با ابرو و مژگان های سیاه؟ گفت: آری. گفت: از دندان های ضواحک یکی از طرف چپ کم دارد؟ گفت: آری. گفت: رنگ گل زنبق زرد است، گویا دست کاری شده که بلکه بشود تا محوش نمایند؟ گفت: آری. گفت: پس تو گفتی که این زن انکریزی است؟ گفت: او را میلادی می نامند، اما من یقین دارم که انکریزی نباشد و اهل فرانسه است بلا شبهه لورد دووینتر هم برادرشوهر وی است، نه برادرش. آتوز گفت: پس من باید او را ببینم. گفت: هرگز چنین خیالی را مکن، اگر می خواهی او را بکشی، ممکن نخواهد شد و احتمال می رود که او تو را هلاک سازد. گفت: او جرئت حرف زدن نخواهد داشت، زیرا که دراین صورت خود را به خطر می افکند. گفت: این ها نیست که تو تصور می کنی او بر هر کاری حاضر است، و از هیچ چیز باک و هراس ندارد، هیچ در حال غیظ او را دیده ای؟ گفت: نه. گفت: مگوی، ببری، پلنگی، شیطانی، به این صورت نمی شود، آه آتوز هنوز هم از مشاهده آن حال دلم می تپد و می ترسم که روزی بر ما بتازد. آنگاه دارتین یان تمام تفصیل و قصه را بر وی حکایت کرد، آتوز گفت: مرگ که نقلی نیست که مرا با وی اخافه می کنی، اگر مرا بکشد هم نقلی نخواهد شد. گفت: اختیار با خودتان است، اما این زن را اسرار و رموز فراوانی احاطه کرده است، و محققاً یکی از جاسوسان و اسباب کار کاردینال است. گفت: دراین صورت تو خود را در نهایت احتیاط و احتراز داشته باش، اگر کاردینال در فقره لندن نتوانست ظاهراً با تو کاری بکند، زیرا که بهانه ای به دست نیاورد، اما کینه وی که ساکت نشده و این کینه را با تو دارد، پس چون مثل کاردینال دشمنی داری ابداً از خود ایمن مباش، و چون بیرون روی، تنها مرو، و چون غذا می خوری کمال احتیاط را به عمل آور، و از همه برحذر باش، بلکه از سایه خود نیز بترس. گفت: الحمدالله که این احترازات را تا پس فردا داریم و پس از آن می رویم به اردو، و چون از شهر بیرون باشیم، وضع غیر از این ها می شود، و احتیاطی دیگر از کسی نداریم الا از دشمن روبرو. گفت: پس تا از شهر خارج شویم دیگر از خیال اینکه خود را محبوس و خانه نشین دارم، گذشتم، هرجا بروی با تو خواهم بود، اکنون که به خانه خود باید برگردی، تو را همراهی خواهم کرد. گفت: هر چند خانه من با اینجا دور نیست، اما با این حالت و لباس که نمی توانم به آنجا بروم. آتوز گفت: حق است. زنگ زد و کریمود آمد، آتوز به وی اشاره کرد که برود به خانه دارتین یان و از برایش لباس بیاورد، کریمود اشاره کرد که فهمیدم و روانه شد، آتوز آنگاه به وی گفت: عزیزم به علاوه اینکه چیزی برای تدارک سفر تهیه نکردی، می بینم که مخلفات خود را نیز در خانه میلادی نهادی که قطعاً به خیال این نخواهد افتاد که از برایت پس بفرستد، اما انگشتری یاقوت کبود را البته داری. گفت: دارم، اما آن برای شماست به من نسبتی ندارد، مگر شما به من نگفتید که این انگشتری نباید از خانواده بیرون رود؟ گفت : آری پدرم او را به دو هزار اکو از قراری که می گفت خریده بود، و شب عروسی به مادرم بخشید، و مادرم نیز به من داده بود، من سفیه هم او را به این فاجره عامره دادم. گفت: هم اکنون که دوباره بازگشت نمود، او را بگیر و داشته باش. گفت: من دوباره این انگشتری را بگیرم؟ و حال آنکه به دست ناپاکی رسیده و نجس شده. گفت: پس او را بفروش یا گرو بگذار، هزار اکو بگیر و این مبلغ از برای تدارکات شما، بیشتر از کفایت است، پس هر وقتی که تنخواه به دست شما آمد، آن وقت از گرو بیرون آور و داشته باش، زیرا که چون به دست رباخواری رسید دیگر از نجاست پاک شد. آتوز خندید و گفت: رفیق مانوسی هستی تو با کلمات شوخی آمیز، سخنان حکیمانه می گویی چه عیب دارد قبول کردم، انگشتری را گرو می گذاریم اما به یک شرط. گفت: کدام؟ گفت: به این شرط که پانصد اکو تو برداری و پانصد اکو من. گفت : مگر شما نمی دانید که من پانصد اکو را می خواهم چه کنم؟ من که در جزو قراولان هستم، چندان تدارکی لازم ندارم، زین برگ خود را اگر بفروشم، تدارک من تمام می شود، چیزی غیر از یک اسب برای پلانشه لازم ندارم، به علاوه شما می دانید که من یک انگشتری دیگری هم دارم. گفت : آن انگشتری که کمال میل را داری که او را داشته باشی. گفت: آری از برای آنکه یک وقتی ما را از شداید و خطر خلاصی خواهد داد، این تنها الماس گران بهایی نیست، این یک نوع طلسمی است که خواص های دیگر دارد. گفت: نمی فهمم که چه می گویی، اما حرفت را باور دارم، حالا بگوی که قبول داری که نصف از تو باشد و نصف از من، والا انگشتری را به رودخانه سن می اندازم و یقین هم دارم که آن را دوباره ماهیان از برای من نخواهند آورد. دارتین یان گفت: قبول کردم. در این بین کریمود با پلانشه رسیدند، پلانشه به جهت اینکه از احوالات آقایش مطلع شود، خود لباس برداشته و آمده بود. دارتین یان لباس پوشید، آتوز نیز لباس پوشید. چون مهیای رفتن شدند، آتوز اشاره به کریمود کرد، او نیز تفنگ را از میخ فرود آورده و حاضر به همراهی گردید، دارتین یان و آتوز این طور همراه با ملازمان خود، بی حادثه رسیدند به کوچه فوسویور، مسیو بوناسیو با چهره بشاشی در دم در خود ایستاده بود، و با تبسمی به دارتین یان نگاه کرد و گفت: عزیزم تعجیل کن که دختری شوخ و خوشگلی تو را در اتاق منتظر است و می دانی که خانم ها را زیاد منتظر گذاشتن خوب نباشد. دارتین یان به آتوز گفت: این کتی است. و چون برق از پله ها بالا رفت. واقعاً این همان بود که لرزان وی را انتظار می کشید. تا دارتین یان را دید گفت: مرا وعده داده ای که از من حمایت کنی و خلاصم نمایی، تو مرا به بلا افکندی، حال هم خودت خلاصم کن. گفت: حق است آنچه می گویی و آسوده باش، از برای تو خطری نخواهد بود، حالا بگو بفهمم که بعد از رفتن من چه واقع گردید؟ گفت: من چیزی نمی دانم، همین که تو رفتی، چیزی نگذشت که تمام ملازمان به صدای وی دویدند، و میلادی هر نوع فحشی که به تصور آید به تو می داد، در این آشوب من فهمیدم که عن قریب میلادی خواهد به خاطر آورد که تو از اتاق من به اسم واردس به اتاق او رفتی، در آن صورت خواهد فهمید که من با تو همدست بوده ام، پس این هرج ومرج را غنیمت دانسته، تنخواه کمی که داشتم، با لباس های خود و بعضی اشیای دیگر که برای من بود برداشته به اینجا آمدم. گفت: طفلک بیچاره چه بکنم در حق تو، من که پس فردا می روم. گفت: هرچه مصلحت می دانی، مرا از پاریس بیرون کن یا از فرانسه تماماً خارجم نما. گفت: اما چه فایده که تو را نمی توانم به همراه خود به جنگ ببرم. گفت: به جنگ حق است که نمی شود، اما می توانی که مرا در بیرون ها در پیش یکی از خواتین به کنیزی بگذاری. دارتین یان قدری متفکر شده بعد از آن به پلانشه گفت: الان برو و آرامی را پیدا کرده بیاور، و بگو که مطلب لازمی داریم که باید به زودی آمده و بشنوی. آتوز گفت: فهمیدم که می خواهی چه بکنی، اما فردا پیش مارکیز یا دوشس پورتوز نمی فرستی؟ گفت: به جهت اینکه مارکیز پورتوز لباس خود را از دست شاگردان شوهرش گرفته و می پوشد، علاوه بر این کتی میل ندارد که در کوچه اورس منزل نماید. کتی گفت: همین قدر که جای خاطرجمعی باشد، هر کوچه ای باشد، من منزل می کنم. گفت: حالا که از همدیگر جدا می شویم بگو ببینم که باز بر من رشک داری، و از من متغیر هستی؟ کتی گفت: چه از دور چه از نزدیک، من شما را دوست دارم و همیشه دوست خواهم داشت. آتوز با خود گفت: ببین صبر و ثبات در کجا رفته و منزل کرده است. دارتین یان گفت: از من نیز همین طور، بدان که همیشه تو را دوست خواهم داشت حالا یک چیزی را از تو می خواهم بپرسم، درست گوش دار که این مطلب کمال اهمیت را دارد، آیا هیچ شنیده باشی از یک زن جوانی که در اثنای شبی او را برده اند؟ گفت: شما مگر هنوز این زن را دوست دارید؟ گفت: نه من او را دوست ندارم، یکی از دوستان من او را دوست دارد، ببین این است که او را دوست دارد. اشاره کرد به آتوز، آتوز یک جستنی کرد که مثل شخصی که یک مرتبه می بیند که پای به روی ماری نهاده است و گفت: من دوست دارم؟ دارتین یان دست وی را گرفته و فشاری داد و گفت: بلی عزیزم تو دوست داری، تو می دانی که چقدر ما را درباره این بیچاره اهتمام هست و به علاوه آسوده باش که کتی مراتب عشق شما را به کسی نخواهد گفت. آنگاه به کتی خطاب کرده و گفت: چنین نیست طفلک من؟ گذشته از این ها، این زن این بوزینه بدصورت است که تو او را قطعاً وقتی که می آمدی، در پایین پله دیدی؟ کتی گفت: شما وحشت مرا زیاد کردید، این مرد قبیح مبادا مرا شناخته باشد. دارتین یان تعجب کرد و گفت: چگونه او تو را خواهد شناخت، مگر تو را دیده است؟ گفت: آری او دو بار به خانه میلادی آمده است. گفت: همین است، بگو بدانم که در چه تاریخ؟ گفت: تقریباً هیجده روز می شود. گفت: درست؟ گفت: دیروز غروبی هم آمده بود، یک لمحه بیشتر از آنکه شما بیایید. دارتین یان گفت: آتوز می بینی که ما را چقدر جاسوس احاطه کرده است. روی به کتی کرده و گفت: آیا تو را شناخت؟ گفت: چون وی را دیدم روی خود را پوشانیدم، دیگر نمی دانم که این احتیاط دیر بود یا نه. گفت: آتوز از تو کمتر احتیاط می کند، تا از من، پس بروید پایین ببینم بوناسیو باز سر جای خود ایستاده است یا رفته است. آتوز رفت و آمد و گفت: در منزل خود را بسته است و رفته است. گفت: رفته است که خبر بدهد که تمام کبوتران در یک آشیانه جمع شده اند، هر کس خیال صید دارد، بیاید. آتوز گفت: ما هم پرواز می کنیم و غیر از پلانشه کسی را اینجا نمی گذاریم، تا پس از ما، از وقایع ما را مطلع سازد. گفت: لحظه ای هم باشیم که تا از آرامی خبری برسد. در همان وقت آرامی رسید. رفقا به وی حالی کردند که چقدر لازم است که تا از بین کسانی که از طبقات عالیه می شناسد شخصی را منتخب سازد تا کتی را در پیش او جای دهد، آرامی لحظه ای فکر کرد و سرخ شد و گفت: واقعاً این کار از برای تو خدمتی است دارتین یان؟ گفت: به قدری که تا عمر دارم از تو ممنون خواهم بود عزیزم. گفت: دراین صورت چون مادام بواتراسی از من خواسته بود یک نفر خدمتکاری که خوب و خاطرجمع باشد، از برای یکی از دوستانش که در خارج منزل دارد، حال تو به من درباره این دختر اطمینان می دهی که خاطرجمع است؟ کتی فریاد زد: که آه مسیو من کمال صداقت و اخلاص و بندگی خواهم داشت، درباره شخصی که مرا از پاریس خلاصی بخشد. گفت: پس امر به سهولت خواهد گذشت. آرامی رفت سر میزی نشسته و چند کلمه نوشته و سر پاکت را با انگشتری مخصوص مهر کرده و به کتی سپرد. پس از آن دارتین یان به وی گفت: حالا طفلک من می بینی که این محل چه از برای تو و چه از برای ما امن نیست، اکنون باید از هم جدا شویم، اگر خدا خواست روزی در موقعی بهتر همدیگر را خواهیم دید. کتی گفت: در هر روزی و هر موقعی و هر جایی که باشد، هر وقت مرا ملاقات کنی همان شخص را دوست و عاشق و بی قرار خود خواهی یافت. چون دارتین یان دست وی را گرفت و برد که از پله ها بگذراند و وداعی کند، آتوز گفت: قسمتی است که قماربازان با همدیگر این طور مقاسمه می نمایند. پس از لمحه ای سه نفر دوست از همدیگر متفرق شدند، و با هم قرار گذاشتند که در ساعت چهار در خانه آتوز جمع شوند، پلانشه را نیز در منزل گذاشتند که خانه را حفظ نماید و از کیفیات هم مطلع شود، آرامی رفت به خانه خود، اما دارتین یان و آتوز خواستند انگشتری را به قیمت برسانند. جهودی را یافتند که به سیصد پیستولی گرو می گرفت. اما گفت: که اگر بفروشید، تا پانصد پیستولی هم می دهد به سیصد پیستولی گرو گذاشتند. و در اثنای سه ساعت تمام مایحتاج و تدارکات سفر آتوز را روبراه نمودند. اما از آنجا که آتوز از خانواده نجیب و بسیار بزرگی بود، چون چیزی را پسند کردی و خوشش آمدی هرگز قیمت طی نکردی و گفتگو ننمودی، هرچه صاحبش گفتی، دادی. دارتین یان در این باب هرچه به آتوز می گفتی که شما بهتر این است که دخیل معامله نشوید، بگذارید تا من از برای شما بگیرم، آتوز گوش ندادی، چنان که اسبی سیاه رنگ شش ساله بسیار خوبی دیدند که پس از امتحان بی عیب یافتند، یکصد پیستولی قیمت می گفت، اما به هفتاد راضی می شد، تا دارتین یان با دلال مشغول گفتگو شد، آتوز یکصد پیستولی را روی میز شمرده بود، یک اسب خوبی هم از برای کریمود خریدند، و چون زین برگ از برای اسب کریمود و اسلحه لازمه از برای مشارالیه ابتیاع کردند، دیگر از یکصد و پنجاه پیستولی دیناری به جا نمانده بود، دارتین یان از یکصدوپنجاه پیستولی خود چیزی به آتوز تکلیف کرد که بردارد. اما آتوز به عوض جواب، شانه جنبانید و گفت: جهود از برای ابتیاع انگشتری چقدر می داد؟ گفت: پانصد پیستولی، گفت: یعنی دویست پیستولی هم اگر بخواهیم به ما خواهد داد، که یکصدش را تو و یکصدش را من بردارم، واقعاً این خود یک وجه معتدبهی است، دارتین یان برگرد به خانه جهود. گفت: می خواهی بالمره بفروشی؟ گفت: آری این انگشتری مرا به خاطر می آورد حادثه ای را که نمی خواهم که به خاطرم باشد، به علاوه ما هیچ وقت سیصد پیستولی نخواهیم داشت که او را از گرو بیرون بیاوریم، کم کم منافع تنخواه از اصل گذشته و انگشتری را جهود به همین سیصد پیستولی خواهد برد، دراین صورت بهتر این است که دویست پیستولی را نیز بگیریم که نفع ما در این است. گفت: آتوز یک فکری هم بکن. گفت: تمام فکر خودم را کرده ام، پول نقد چیز نفیس قلیل الوجودی است که به این سهولت به دست کسی نمی آید، زود کریمود را هم بردار، با تفنگش عقب تو را می پاید، زود برو و دویست پیستولی را بیار. نیم ساعت بعد دارتین یان با دویست پیستولی مراجعت نمود، و این طور شد که در نفس الامر آتوز مایحتاج سفر را در خانه خود بی زحمت یافت.

نظرات کاربران درباره کتاب سه تفنگدار

قشنگ ترین کتابی ک خوندم قشنگ ترین کتاب دوما
در 1 سال پیش توسط شهیده افتخاری