فیدیبو نماینده قانونی انتشارات امیرکبیر و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب پسران جزیره

کتاب پسران جزیره

نسخه الکترونیک کتاب پسران جزیره به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب پسران جزیره

با همه فرزی و تجربه‌ای که اصغر داشت، این‌بار دیر کرده بودند و همه ما نگران بودیم. نه تنها اصغر، عبدالله هم جزو نیروهای خوب گروه بود. تمام منطقه را مثل کف دست می‌شناخت. عبدالله معاون اصغر بود. او هم نظامی بود و قبل از حمله عراقی‌ها، رئیس یکی از پاسگاه‌های مرزی بود. بعد که عراقی‌ها حمله کردند و پاسگاه آن‌ها در اثر شلیک گلوله مستقیم تانک ویران شد، خودش با نیروهایش به این‌طرف آمدند و سرانجام هم به نیروهای دکتر پیوست. عبدالله نیروی کارکشته‌ای بود. چون از بچه‌های مالکیه خودمان بود، زبان عربی را خوب می‌دانست و به لهجه عراقی‌ها حرف می‌زد و این برای گروه شناسایی عامل مهمی بود. دو شب پیش وقتی ما به کاوس حمدان رسیدیم، اصغر و عبدالله برای شناسایی محل مورد نظرشان جلو رفتند. طبق برنامه‌ای که دکتر هم کاملاً در جریانش بود و آن را تأیید کرده بود، قرار ما این بود که در کاوس حمدان منتظر برگشتن آن‌ها بمانیم، یعنی اینکه تا برنگشته‌اند از جایمان تکان نخوریم.

ادامه...

بخشی از کتاب پسران جزیره

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

فصل یکم

دو روز بود که توی روستای کاوس حمدان زمین گیر شده بودیم. نه می توانستیم جلو برویم و نه اینکه برگردیم عقب. باید منتظر می ماندیم تا اصغر و عبدالله برگردند. این را خود دکتر تاکید کرده بود که تا اصغر و عبدالله برنگشته اند از جایمان تکان نخوریم.
گروه ما شش نفره بود؛ من و جاسب و عبدالله که از بچه های محلی بودیم، از مالکیه و به اصطلاح آشنا به منطقه و بلد گروه، سه نفر دیگر هم از بچه های باسابقه جنگ دیده بودند. اصغر که از اول شروع تجاوز عراقی ها آمده بود، قبلش هم در جاهای مختلف کردستان با ضدانقلاب جنگیده بود. دو نفر دیگر هم قاسم و رسول. قاسم همسن و سال من بود و بچه اصفهان. مثل فلفل تند و تیز. به خصوص دیدش مثل عقاب تیز بود، همین طور حس بویایی اش، کمترین بو را از دور حس می کرد. اما رسول بچه تهران بود و با اینکه هفده سال بیشتر نداشت، قیافه اش مردانه بود و بیشتر از سنش نشان می داد.
اصغر مسئول گروه بود. از اولین روزهای جنگ آمده بود این منطقه و حالا یک چریک درست و حسابی بود. دکتر هم خیلی دوستش داشت و طرح ها و نقشه های نظامی اش را می پسندید. رابطه شان بیشتر دوستانه بود تا رابطه یک فرمانده مافوق با فرمانده جزء. وقتی به هم می رسیدند همدیگر را بغل می کردند و تا چند لحظه سر روی شانه هم می گذاشتند، انگار که دارند چیزی در گوش هم زمزمه می کنند. اصغر از بهترین افراد گروه بود. فرز و چابک، اگر اتفاقی می افتاد، در مدت یک ثانیه، بهترین نقشه را می کشید و مناسب ترین راه حل را پیدا می کرد. همیشه هم می خندید. فقط یک دقیقه وقت لازم داشت تا با هر غریبه ای صمیمی شود و به خوش وبش بیفتد. لاغر و ترکه ای بود و صورتش کوچک و چشمانش ریز، ریش هایش آن قدر بلند بود که وقتی از دور می آمد از چهره اش فقط ریش هایش پیدا بود.
با همه فرزی و تجربه ای که اصغر داشت، این بار دیر کرده بودند و همه ما نگران بودیم. نه تنها اصغر، عبدالله هم جزو نیروهای خوب گروه بود. تمام منطقه را مثل کف دست می شناخت. عبدالله معاون اصغر بود. او هم نظامی بود و قبل از حمله عراقی ها، رئیس یکی از پاسگاه های مرزی بود. بعد که عراقی ها حمله کردند و پاسگاه آن ها در اثر شلیک گلوله مستقیم تانک ویران شد، خودش با نیروهایش به این طرف آمدند و سرانجام هم به نیروهای دکتر پیوست. عبدالله نیروی کارکشته ای بود. چون از بچه های مالکیه خودمان بود، زبان عربی را خوب می دانست و به لهجه عراقی ها حرف می زد و این برای گروه شناسایی عامل مهمی بود.
دو شب پیش وقتی ما به کاوس حمدان رسیدیم، اصغر و عبدالله برای شناسایی محل مورد نظرشان جلو رفتند. طبق برنامه ای که دکتر هم کاملاً در جریانش بود و آن را تایید کرده بود، قرار ما این بود که در کاوس حمدان منتظر برگشتن آن ها بمانیم، یعنی اینکه تا برنگشته اند از جایمان تکان نخوریم.
کاوس حمدان پشت خط عراقی ها بود. روستای کوچکی در فاصله حدود پانزده کیلومتری سوسنگرد. از اولین روزهای جنگ، عراقی ها از دو محور پیشروی کرده بودند؛ یکی از منطقه بستان تا تپه های الله اکبر، و مسیر دیگر هم از طرف های هویزه که تا حمیدیه پیش آمده بودند. این دو گروه در منطقه سوسنگرد به هم رسیده و منطقه بسیار وسیعی را به صورت گازانبری به اشغال خود درآورده بودند. البته در همان چند روز اول، نیروهای ما عراقی ها را از شهر سوسنگرد بیرون راندند، ولی آن ها پشت رودخانه نیسان و اطراف سوسنگرد سنگر گرفتند و مناطق آن طرف در اشغال آن ها باقی ماند، از جمله روستای کاوس حمدان. ما چهار نفر، یعنی من، جاسب، قاسم و رسول در یکی از خانه های روستا سنگر گرفته بودیم و دوبه دو نگهبانی می دادیم. دو نفر استراحت می کردند و دو نفر هم از پشت بام یکی از خانه ها مواظب اطراف بودند. نوبت من و قاسم بود. از بس دوروبر را نگاه کرده بودیم چشمانمان سفید شده بود. از هیجان داشتیم خفه می شدیم. حالتی مثل لحظه های قبل از شروع درگیری. هیجانی مثل هیجان لحظه های شروع عملیات. وقتی آدم پشت سنگر باشد و اجازه تیراندازی داشته باشد و دشمن را ببیند و جایش را بشناسد، راحت تر است. وقتی درگیری باشد، آدم این قدر اضطراب ندارد. در آن لحظه ها آدم می داند که بچه های دیگر هم هستند و کمک می کنند و اگر دشمن درگیر شد، جوابش را می دهند. در آن حالت آدم می داند، چه وظیفه ای دارد، فرمانده اش کیست و اگر لازم باشد پیشروی می کند.
اما اینجا اصلاً این طور نیست. آدم در محاصره کامل دشمن است. در بیست سی کیلومتری قلب دشمن. پشت سر و پیش رویت دشمن است و امکان ارتباط با افراد خودی سخت و مشکل است. تازه اجازه تیراندازی هم نداری. تفنگ در دست داری، ولی نمی توانی با آن شلیک کنی. قاسم هم حس و حال مرا داشت. سه ساعت بود که روی پشت بام خانه ای دیده بان بودیم. اوایل بهار بود و آفتاب و گرمای آن می چسبید. من گوشه دیوار کوتاهی لم داده بودم و قاسم داخل باریکه راهی که راه پله خانه بود، ایستاده بود. به قاسم نگاه کردم. او هم دست کمی از من نداشت. انتظار و بلاتکلیفی خسته اش کرده بود. رو به او با صدای آهسته ای گفتم: بهتر نیست یک جوری با دکتر تماس بگیریم. نمی شود که همین جور دست روی دست بگذاریم و انتظار بکشیم. طبق برنامه بیشتر از دو روز تاخیر دارند.
قاسم همان طور که نگاهش دوردست ها را زیر نظر داشت، گفت: به دکتر چه بگوییم؟ بگوییم دیر کرده اند؟ می گوید صبر کنید تا برگردند. بعد هم چطوری او را خبر کنیم. نه بی سیم داریم، نه راه نزدیک است که یکی برود و برگردد.
لحظه ای فکر کردم و بعد گفتم: خب، اصلاً قضیه را بگوییم. اینکه بچه ها دیر کرده اند. مگر قرار نبود در لحظه های خیلی حساس با دکتر تماس بگیریم؟
قاسم با بی تفاوتی گفت: چرا قرار بود، هنوز هم هست، اما دیر کردن بچه ها آن قدر حساس نیست که بخواهیم به دکتر بگوییم. در شناسایی، پیشامدهای خیلی مهم تر از این ها هم هست. دیر کردن دو سه شبانه روز عادی است.
گفتم: ولی من دلم شور می زند. می دانی کجا هستیم؟ در قلب دشمن. دور تا دورمان تا شعاع بیست سی کیلومتری عراقی ها هستند. گشتی هایشان مدام رفت وآمد دارند. هم در خشکی و هم در نهرها. تو که دیگر خوب می شناسیشان!
قاسم گفت: راست می گویی، عراقی ها خیلی نامردند، اما اصغر و عبدالله هم بچه نیستند که به این سادگی ها گیر بیفتند.
با نگرانی پرسیدم: پس چرا دیر کرده اند؟ مگر برنامه مهم و حیاتی نبود. مگر قرار نبود زود برگردیم. مگر آخرین مهلت امشب نبود. مگر نگفت اگر تا امشب نرسیم آن طرف، کارمان بی فایده است.
قاسم گفت: چرا، همه این حرف ها درست. ولی باز هم می گویم، در شناسایی چیزهایی پیش می آید که وقتی از نزدیک می بینی یا می شنوی متوجه می شوی که چاره دیگری غیر از آنچه بچه ها انجام داده اند، نبوده است. ممکن است اصغر و عبدالله به جایی رسیده اند و به اطلاعاتی برخورد کرده اند که فکر کرده اند بهتر است بمانند و بیشتر در مورد آن ها تحقیق کنند.
یک دفعه روبرو را نگاه کردم. میان علف ها و بین سه نخل بلند، انگار چیزی تکان می خورد. ساکت شدم و به آن نقطه خیره ماندم. سرم را پایین تر بردم و آهسته جایم را تغییر دادم. با دقت بیشتری طرف روستای بیت دهاس را نگاه کردم. به نظرم گشتی های عراقی ما را شناسایی کرده و داشتند زاغ سیاهمان را چوب می زدند.
قاسم پرسید: چیزی دیدی؟ بچه ها آمدند؟
گفتم: صبر کن ببینم!
پرسید: چیزی دیدی؟
گفتم: عراقی ها! به نظرم یک گروه گشتی از عراقی ها دارند به اینجا می آیند.
با این حرف، قاسم از جایی که بود، آمد پیش من.
گفتم: چکار می کنی؟ تو آن طرف را داشته باش. من مواظب این طرف هستم.
قاسم برگشت سر جایش. از پشت دیواری که ایستاده بود سرک می کشید، انگار می خواست پشت دیوار را ببیند. حتم داشتم که عراقی ها او را می دیدند. جای خودم را عوض کردم. از پشت دیواری که نشسته بودم خودم را جلو کشیدم و از لای شکاف باریکی به عراقی ها خیره شدم. یکی از آن ها وسط علف ها نشسته بود و با تفنگ ما را نشانه رفته بود. تفنگش را می دیدم، شبیه تفنگ های معمولی نبود. برگشتم و به قاسم نگاه کردم. سر و شانه های قاسم از پشت دیوار پیدا بود. در یک لحظه انگار کسی به من گفت: «برو قاسم را بنشان.» گربه وار دویدم پشت دیوار. کمر قاسم را بغل کردم و نشاندمش. درست در همان لحظه تیری به دیوار بالای سرمان خورد. رنگ از صورت قاسم پرید، من هم همین طور. اگر قاسم ننشسته بود، تیر حتماً مغزش را داغون کرده بود.
قاسم درحالی که لب و دهانش را درهم کشیده بود و بهت زده مرا نگاه می کرد. گفت: دیدی چه شد؟ تو چطور فهمیدی؟
بعد مرا بغل کرد و هر دو به شدت خندیدیم. وقتی به چشمانش نگاه کردم پر از اشک بود. با همان حالت گفت: به خیر گذشت ها! یک لحظه دیر جنبیده بودیم، رفته بودیم آن دنیا! چطور فهمیدی! حدس زدی یا بو کشیدی؟
گفتم: دیدم!
هر دو نیم خیز رفتیم جایی که اول من نشسته بودم. سرباز عراقی همان طور روی زانو نشسته و ما را نشانه رفته بود. قاسم گفت: وضعمان خراب شد. برویم بچه ها را خبر کنیم، باید کاری کنیم.
گفتم: آره، من می مانم، تو برو جاسب را خبر کن.
یکی دو دقیقه بعد، جاسب در کنار ما بود. چهاردست وپا آمد تا درست در کنار من قرار گرفت. بعد انگار که دارد با خودش حرف می زند، آهسته گفت: آره، خودشانند. نامردها چه خوب می دانند کجاها را زیر نظر بگیرند.
پرسیدم: چطوری این قدر نزدیک شده اند و ما خبردار نشده ایم؟
جاسب گفت: همان طور که ما گاهی می رویم داخل سنگرهایشان و از کلمن آبشان آب برمی داریم می خوریم!
قاسم گفت: حالا چکار کنیم؟ باهاشان درگیر شویم؟
جاسب ساکت شد. بعد از چند لحظه گفت: نه، اگر درگیر شویم جان بچه ها در خطر می افتد و آن ها می آیند اینجا و اگر اینجا ناامن باشد...
ــ پس چه کنیم؟
جاسب حرفی نزد. هر سه از لای شکاف عراقی ها را می دیدیم. جاسب گفت: دوربینشان را می بینی؟
نگاه کردم. یکی شان داشت با دوربین ما را می پایید. گاهی خودش را می کشید پشت نخلی، گاهی هم بی پروا روی علف ها می ایستاد و ما را دید می زد. یک دفعه با دست اشاره کرد به دیگری و چیزی گفت. همه داخل علف ها و پشت بوته های گز نشستند و خودشان را مخفی کردند. اما از اینجا ما آن ها را می دیدیم.
جاسب گفت: فکر کنم می خواهند حمله کنند!
باز من برق دوربین را دیدم. تنه اش را پشت نخل مخفی کرده و سرش را بیرون آورده بود و ما را می پایید.
جاسب گفت: می بینی؟ یارو چه زرنگ است. خوب می داند که کجا دنبال گشتی های دشمن بگردد. چند دقیقه است چشم از دوربین برنمی دارد و یکسره اینجاها را می پاید.
گفتم: کجایش را دیدی، نزدیک بود سر قاسم را بزنند. یارو درست زد آنجا، می بینی، درست جای سر قاسم. خدایی شد که او را نشاندم.
جاسب گفت: پس باید تفنگ دوربین دار داشته باشند.
گفتم: حتماً، چون من آن را دیدم، مثل کلاش های ما نبود.
قاسم گفت: موضعمان را عوض کنیم.
جاسب گفت: فکر خوبی است، ولی اصغر و عبدالله چی؟ اگر اینجا درگیری ایجاد شود برای آن ها خطرناک می شود، نمی دانند کجا دنبال ما بگردند. باید خودمان را بکشانیم آن طرف ها.
جاسب نگاهی به دوروبر انداخت. بعد رو به من گفت: رحمان! من مواظبم، تو برو رسول را خبر کن.
من که راه افتادم دیدم قاسم هم دنبال من می آید. مثل قرقی خودمان را از پله ها به پایین رساندیم. قاسم رفت طرف خارج روستا و من رفتم داخل خانه ای که رسول در آنجا بود. از در که وارد شدم دیدم رسول وسط حیاط است. گفتم: همین جاها منتظر باشید. باید موضعمان را عوض کنیم.
دوباره خودم را رساندم پیش جاسب. وقتی کنارش نشستم، اطمینان و اعتمادبه نفس بیشتری داشتم.
پرسیدم: راستی، چطوری آمده اند که ما متوجه نشدیم؟
جاسب گفت: به نظرم با بلم آمده اند تا نزدیکی های بیت دهاس از آنجا هم پیاده. بعد هم تصادفاً ما را دیده اند.
گفتم: یعنی ممکن است اصغر و عبدالله را گرفته باشند!
گفتم: به خاطر دیر کردنشان می گویم!
جاسب گفت: خیالت راحت باشد. آن ها کسی نیستند که به دست عراقی ها گیر بیفتند. ما باید به فکر نجات خودمان باشیم.
گفتم: خب برویم همان جا که گفتی.
ــ اگر دنبالمان آمدند چی؟ آن وقت باز برویم عقب تر؟ یا اینکه درگیر شویم؟
گفتم: پس در هر حالت باید بمانیم، تا بچه ها برگردند!
جاسب گفت: ها دیگر.
حرفی توی دهانم بود. اول اکراه داشتم که بگویم، ولی گفتم: فکر نمی کنی بلایی سرشان آمده باشد؟
جاسب پوزخندی زد. آن قدر به محال بودن این مسئله مطمئن بود که اصلاً درباره اش فکر نکرد و حرفی نزد. فهمیدم اشتباه کرده ام. خواستم یک جوری موضوع حرفم را عوض کنم، گفتم: یواشکی برویم، آن دوروبرها سنگر بگیریم. مثلاً لابه لای آن بوته ها، عراقی ها هم ردمان را گم می کنند و می روند.
جاسب گفت: خودمان که مسئله ای نیست. اصغر و عبدالله چی؟ قرار ما اینجا بوده!
گفتم: برویم، جلوتر، سر راهشان.
جاسب گفت: از کجا می دانی، دقیق از کدام طرف می آیند؟
طرف مرز را نشان دادم و گفتم: مگر از این طرف نرفتند. خب از همین طرف هم برمی گردند.
جاسب گفت: معلوم نیست، ممکن است از جنوب بیایند یا از آن طرف.
ساکت شدم. هرچه می گفتم جاسب جوابی می داد. اضطراب عجیبی افتاده بود به جانمان. بیشتر نگران اصغر و عبدالله بودیم. باز آن لحظه های لعنتی پیش آمده بود. لحظه های پیش از درگیری که آدم را دیوانه می کند. نه می دانستیم باید چه بکنیم و نه می دانستیم چه پیش می آید.
پرسیدم: چرا کاری نمی کنند. آن ها هم که مثل ما دودل هستند. چرا شلیک نمی کنند؟ چرا جلوتر نمی آیند؟
جاسب گفت: اگر مطمئن بودند که ما چهار نفر اینجا هستیم حتماً می آمدند. آن ها می ترسند.
یک دفعه صدایی شبیه به صدای ماغ کشیدن گاومیش بلند شد. مثل وقتی که گاومیشی توی نیزار گیر می افتاد و از بس تقلا می کرد، صدایش عوض می شد. صدایی که بیشتر به ناله شبیه بود. دیگر نتوانستم به این صدا فکر کنم. چون در همان لحظه انفجار عجیبی سه خانه آن طرف تر را خراب کرد. گردوخاک عظیمی به هوا بلند شد.
جاسب گفت: یا امام غریب!
و خودش را چسباند به کاهگل پشت بام. بعد گفت: نامردها! افتادیم توی جهنم. حالا کبابمان می کنند.
می دانستم که جاسب چه می گوید. گشتی های عراقی گرای ما را به خمپاره اندازهایشان داده بودند. آن ها هم آن قدر اینجا را می کوبیدند تا به تلی از خاک تبدیل شود.
خواستم حرفی بزنم که دو تا خمپاره دیگر، در دو نقطه روستا منفجر شد. جاسب گفت: بروید داخل آن بوته ها، بروید توی دشت، زود باشید!
درحالی که از پله ها پایین می دویدم، گفتم: خودت چی؟
ــ من هم می آیم، برو بچه ها را هم خبر کن!
بدجوری گیر افتاده بودیم. گلوله بعدی افتاد توی حیاط خانه ای که ما روی پشت بامش بودیم، و رسول پشت در حیاط ایستاده بود. گفتم: برویم داخل دشت.
و خودم دویدم به طرف جایی که قبلاً قاسم رفته بود.
رفتم و کنار قاسم، پشت بوته ای نشستم. رسول دو دستی اسلحه اش را گرفته بود و مارپیچ می دوید. خنده ام گرفت، گفتم: انگار با تفنگ او را نشانه رفته اند!
هنوز رسول به آخرین خانه نرسیده بود که خمپاره ای پشت سرش منفجر شد، دیوار خانه فروریخت و گردوخاک به هوا بلند شد. رسول را نمی دیدیم. من و قاسم که نیم خیز شده و رسول را نگاه می کردیم به طرفش دویدیم. وقتی بالای سرش رسیدیم، رسول ماهیچه ساق پایش را گرفته بود و خون از لای پنجه های دستش بیرون می زد. قاسم گفت: بلند شو برویم آنجا.
دو تایی دست های رسول را گرفتیم و او را بلند کردیم. رسول یک پایی دوید تا پشت بوته ها رسیدیم. آنجا به پشت دراز کشید. قاسم با چاقویی که همیشه همراه داشت پاچه شلوار رسول را جر داد. ترکش گوشت پشت پا را بریده و زخم دهان باز کرده بود. قاسم چفیه اش را از دور گردنش باز کرد و به صورت نوار پهنی درآورد و زخم را بست.
رسول به پشت دراز کشیده بود و کوچک ترین ناله ای هم نمی کرد، فقط لب هایش را به هم فشار می داد و صورتش پرچین وچروک می شد و روی زمین از این دنده به آن دنده می غلتید. پوست صورتش لرزش داشت.
چند لحظه ای به همین حال ماند. بعد آرنج دست راستش را به زمین تکیه داد تا بلند شود. نیم خیز شد و نگاهی به دوروبر انداخت. از چند نقطه روستا گردوخاک و دود به هوا بلند بود. لبخندی زد و گفت: حالا باید چکار کنیم؟ بچه ها چه می شوند؟
من خیره خیره نگاهش می کردم. خودم یک بار زخمی شده بودم و می دانستم این زخم چه درد وحشتناکی دارد. برای همین در دل رسول را تحسین می کردم، خیلی طاقت داشت که این طوری درد را تحمل می کرد و فریاد نمی کشید. گفتم: عجب طاقتی داری آفرین!
قاسم گفت: جنگ است دیگر، گردش که نیامده ایم.
دو تا خمپاره دیگر هم منفجر شد و باعث شد که جاسب از جایی که بود، چهاردست وپا به عقب بیاید و از دیوار بپرد پایین. بعد هم کوچه را دوید تا کنار ما پشت بوته ای نشست... همه به روستا چشم دوخته بودیم. جاسب گفت: با این آتش، بعید است بچه ها بیایند اینجا! باید کمی دورتر پناه بگیریم و منتظرشان باشیم.
قاسم رسول را نشان داد و گفت: رسول چی؟ چطوری ببریمش؟
جاسب با تعجب به رسول نگاه کرد و گفت: مگر زخمی شده؟
و با دیدن پای زخمی او رنگش پرید. رسول گفت: چیزی نیست. راه بیفتید، همراهتان می آیم.
جاسب گفت: با این پا! خون از چفیه هم زده بیرون.
قاسم گفت: چاره چیست، کمکش می کنیم، می آید.
جاسب گفت: باید برویم به آن طرف. آنجا یک کانال آب است، شاید قایقی چیزی گیر بیاوریم و برویم جلوتر. احتمالاً عبدالله این ها هم از همان راه بیایند. البته امیدوارم.
نیم خیز شدم تا جایی که جاسب نشان می داد ببینم. قاسم گفت: رسول را به نوبت کول بگیریم.
جاسب گفت: ایستاده نمی شود رفت. اگر دیده شویم دنبالمان می آیند و وضعمان خراب تر می شود.
رسول گفت: می توانم چهاردست وپا بیایم.
صد متر جلوتر کانال کوچکی بود. وقتی به آنجا رسیدیم دیدیم خشک است و دو طرفش پر از بوته های بلند و سبز. جاسب گفت: عجب جای خوبی، می شود از داخل این رفت جلو.
قاسم گفت: از کجا معلوم دنبالمان بیایند.
جاسب گفت: منتظر می شویم می بینیم، اگر آمدند می رویم جلو.
تا نیم ساعت بعد گلوله باران کاوس حمدان ادامه داشت. تقریباً برای هر خانه ای یک خمپاره فرستادند. دیگر حتی دیوار سرپایی در روستا نبود چه برسد به خانه. حالا کاوس حمدان تلی از خاک بود که آسمان بالای سرش گردوخاک بود و نخل هایش کمرشکن شده.
وقتی سروصداها خوابید، رسول گفت: یعنی تمام شد؟
جاسب گفت: تازه اول ماجراست. حالا به همه گشتی ها و دیده بان هایشان خبر می دهند که منتظر ما باشند. برگشتنمان مشکل شد.
قاسم گفت: خدا کند اصغر و عبدالله زود برگردند، یک جوری می رویم.
جاسب گفت: حتماً برمی گردند، دیر کردنشان هم حتماً دلیلی دارد.
چند دقیقه ای به سکوت گذشت، بعد جاسب گفت: به هرحال باید مواظب جایی که نشسته ایم باشیم. هم به خاطر خودمان و هم به خاطر اینکه بچه ها ممکن است از راهی برگردند و ما متوجه شان نشویم.
بعد سه نقطه را نشان داد، تا من، قاسم و خودش در آنجاها سنگر بگیریم و مواظب اطراف باشیم. جایی که ما نشسته بودیم دیواره های کانال ریخته بود و کانال پهن تر از جاهای دیگرش بود. جایی مناسب برای اینکه چهار طرف را زیر نظر داشته باشیم. در جایی که جاسب نشان داده بود نشسته بودم و منطقه را زیر نظر داشتم. در ضمن به این چند ماهه که وارد گروه دکتر شده بودم فکر می کردم. چه روزها و چه شب هایی که ما پشت سر گذاشته بودیم. چه روزها و شب هایی که در ده بیست متری عراقی ها مخفی شده بودیم و بعد سالم به آن طرف برگشته بودیم. اول ها خیلی می ترسیدیم، اما حالا نه آن طوری.
همین طور داشتم نگاه می کردم که یک دفعه دیدم چیزی در آن دورها تکان خورد. مثل کسی که پشت بوته ای مخفی شده باشد و یک دفعه بپرد و پشت بوته دیگری جا بگیرد. خوب که دقت کردم دیدم بله یک نفر دیگر هم پشت سر او همین کار را کرد. در دل گفتم: شاید خود بچه ها باشند، اما نگاهم به همان جا دوخته شده بود. باز هم یک نفر دیگر... با این حساب بچه های ما نبودند. آن ها دو نفر بودند و حالا من سه نفر را می دیدم. مانده بودم که بروم به جاسب خبر بدهم یا همین طور مواظب آن نقطه باشم که دیدم جاسب به طرف من نگاه می کند. بدون آنکه از جایم تکان بخورم یا نگاهم را از آنجا بردارم با اشاره به او فهماندم که چیزی دیده ام. جاسب پرید ته کانال و چهاردست وپا آمد طرفم و کنار بوته ها روی زانو نشست و به جایی که نشانش می دادم چشم دوخت. یکی دو دقیقه گذشت و دیدیم که دوباره آن سه نفر یکی یکی و با فاصله از بوته ای به بوته دیگر رفتند. انگار داشتند به طرف ما می آمدند. جاسب گفت: دشداشه تنشان است، یعنی گشتی های خودمانند یا ستون پنجم عراقی ها؟
جاسب راست می گفت، عراقی ها لباس نظامی تنشان بود و جمعی حرکت می کردند، آن هم با تجهیزات کامل. رو به جاسب و با صدای آهسته ای گفتم: حالا چکار کنیم؟ موضعمان را عوض کنیم؟
جاسب گفت: کمی صبر می کنیم ببینیم چه می کنند.
و چهارچشمی به آن نقطه چشم دوختیم. آن سه نفر آمدند تا رسیدند به کانالی که ما داخلش بودیم. جاسب گفت: یعنی چه! دارند به طرف ما می آیند!
دوباره به آن ها خیره شدیم. باید کاری می کردیم. جاسب گفت: آهسته برو قاسم و رسول را خبر کن.
قاسم کمی دورتر از ما جایی که کانال به طرف راست می پیچید موضع گرفته بود و رسول هم با پای زخمی اش، طرف کاوس حمدان را زیر نظر داشت. داخل کانال شتری دویدم و اول قاسم را در جریان گذاشتم. چون ممکن بود ستون پنجمی ها به ما حمله کنند. قاسم گفت: حالا من چکار کنم؟
گفتم: فعلاً همین جا باش و کارت را بکن تا خبرت کنم.
رسول را هم در جریان گذاشتم و پیش جاسب برگشتم. وقتی کنار او پشت بوته رسیدم جاسب انگار که با خودش حرف می زند، گفت: اه، اینکه عبدالله است، پس چرا سه نفرند!
وقتی دید من کنارش هستم، گفت: مگر اصغر و عبدالله نرفتند جلو، حالا چرا سه نفر شده اند؟
گفتم: شاید اسیر گرفته اند!
جاسب خندید و گفت: این جوری اسیر می آورند؟
حالا دیگر آن سه نفر در ده قدمی ما بودند. پشت آخرین بوته های گز ته کانال. یک دفعه صدای بلدرچین بلند شد. جاسب هم جوابش را داد و بعد دوباره صدا تکرار شد. جاسب با خوشحالی گفت: بچه هان، خودشانند. ولی چرا سه نفر؟
دیگر می دانستیم که نباید تیراندازی کنیم و لحظه ای بعد اصغر کنار ما بود و پشت سرش عبدالله و نفر سوم. با آمدن نفر سوم، جاسب گفت: جودی تو کجا بودی!
اصغر خندید و گفت: شانس آوردیم به جودی برخوردیم، وگرنه معلوم نبود حالا کجا باشیم.
ــ راه گم کردید؟
اصغر گفت: بدجوری!
اصغر حرفش را تمام کرد و به جاسب اشاره کرد که هوای اطرافمان را داشته باشیم. جاسب هم رو به من گفت: برو سر جایت مواظب باش!
از ته کانال چند قدم شتری رفتم و کنار خاک های لبه کانال موضع گرفتم و دشت روبرو را زیر نظر گرفتم. طرف چپم کاوس حمدان بود و روبرویم کشتزارهای بی صاحب آن و طرف راستم نخلستان کوچکی که آبادی بعدی را از دیدها مخفی کرده بود. چند دقیقه ای اطراف را نگاه کردم و بعد برگشتم و نگاهی به ته کانال انداختم. اصغر، عبدالله، جودی و جاسب با هم حرف می زدند، می دانستم که برای برگشتنمان نقشه می کشند. با خود گفتم: «یک نیرو از دست دادیم، یک نیرو آمد جایش.»
***

سخن ناشر

جنگ که آغاز شد جوانان داوطلب برای دفاع و دفع تجاوز دشمن تا دندان مسلح به سوی جبهه های جنگ شتافتند، و آن ها که ذوق و شوقی برای نوشتن در خود دیدند از همان آغاز جنگ قلم به دست گرفتند و بدون برنامه از پیش تعیین شده نخستین داستان های جنگ تحمیلی و دفاع مقدس را آفریدند. نوقلمان جوان جنگ دیده از نخستین ماه های وقوع تجاوز به خاک ایران اسلامی به سوی تجربه ای عظیم و فراسوی حیات متعارف پرتاب شدند، و نخستین گام ها را برای خلق داستان در این تجربه سترگ و در این وادی کشف و شهود معنا ها و شعور ایمانی و آرمانی در زندگی فردی و جمعی خود در جبهه ها برداشتند. بخش بزرگی از شبه داستان ها، داستان های کوتاه و بلند در آن روزگار و به اقتضای برخی الزام های بر آمده از غیرت دینی و میهنی نوشته می شد، در تناسب میان شتاب وقوع بی وقفه حوادث و ضرورت پاسخ گویی به نیازهای فرهنگی، در چهارچوب ساده ترین تعریف های داستان محدود می ماند تا با رجوع به تنها یک هدف یعنی رساندن «پیام»، وظیفه نویسنده عجالتاً انجام شود. نادیده گرفتن آن تلاش ها، ندیدن صداقت و تعهد شماری از نویسندگان برخاسته از هشت سال حماسه عظیم جانانه رزمندگان و ملت ایران است.
اکنون با گذشت آن روزها و فاصله گرفتن از آن دوران مجال لازم برای رویت کل مجموعه آن رویداد بزرگ و درک هرچه دقیق تر و روشن تر جزء به جزء آن حماسه عظیم فراهم آمده است، و در گوشه و کنار کشور شاهد تلاش خلاق داستان نویسان جوان و نوقلمان باذوق و هوشمندی هستیم که تعهد، درک، جستجو و تکنیک را با هم آمیخته اند تا درباره حماسه های هشت سال دفاع مقدس آثاری ارزشمند حول مضمون های مربوط به جنگ و دفاع مقدس خلق نمایند. مجموعه «روایت دیگر» با ورود به حوزه داستان، داستان کوتاه، نمایشنامه، فیلمنامه و نقد ادبی دفاع مقدس پنجره ای تازه در مقابل خواننده می گشاید تا نویسندگان جنگ دیده را در کنار نوقلمان و جوانان نویسنده امروزی قرار دهد. و با همراه شدن با این داستان نویسان ـ جنگ ندیده و جنگ دیده ـ و ارج نهادن به شور و شوق آفرینشگرانه آن ها سهمی هرچند اندک در نشر داستانی و هنری حماسه های جاودانه دفاع مقدس را دارا باشد.

نظرات کاربران درباره کتاب پسران جزیره