فیدیبو نماینده قانونی انتشارات امیرکبیر و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب سه تفنگدار

کتاب سه تفنگدار
جلد اول

نسخه الکترونیک کتاب سه تفنگدار به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

با کد تخفیف fdb40 این کتاب را در اولین خریدتان با ۴۰٪ تخفیف یعنی ۳,۰۰۰ تومان دریافت کنید!

درباره کتاب سه تفنگدار

اولین دوشنبه از ماه آوریل سال هزار و ششصد و بیست و شش عیسوی، قصبۀ مونک که مولد مصنف افسانۀ لاروز است، به قسمی در هیجان بود که گویا دشمنی بر وی تاخته. جماعت بسیاری از اهل بلد چون زنان را می‌دیدند که به طول کوچه‌ها می‌گریزند، و اطفال را می‌شنیدند که در آستانۀ منازل خود ایستاده و فریاد و زاری می‌کنند، شتاب می‌کردند در پوشیدن زره و جوشن. و به تعجیل نیزه و تفنگ به دست گرفته و روانه می‌شدند به‌طرف مهمانخانۀ موسوم به فرانک مونی‌یر که در پیشاپیش وی جمعیتی بسیار گرد آمده و لحظه به لحظه زیادتر می‌شدند از غوغائیان و متجسسان.

ادامه...

بخشی از کتاب سه تفنگدار

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:

فصل اول:در سه قسم هدیه از «مسیو دارتین یان» پدر

اولین دوشنبه از ماه آوریل سال هزار و ششصد و بیست و شش عیسوی، قصبه مونک که مولد مصنف افسانه لاروز است، به قسمی در هیجان بود که گویا دشمنی بر وی تاخته. جماعت بسیاری از اهل بلد چون زنان را می دیدند که به طول کوچه ها می گریزند، و اطفال را می شنیدند که در آستانه منازل خود ایستاده و فریاد و زاری می کنند، شتاب می کردند در پوشیدن زره و جوشن. و به تعجیل نیزه و تفنگ به دست گرفته و روانه می شدند به طرف مهمانخانه موسوم به فرانک مونی یر که در پیشاپیش وی جمعیتی بسیار گرد آمده و لحظه به لحظه زیادتر می شدند از غوغائیان و متجسسان.
در آن زمان فزع بی جا و خوف بلاسبب در میان مردم فراوان بود، هیچ روزی نمی گذشت که در شهری و بلدی در دفتر وقایع آن شهر واقعه ای از این قبیل ثبت نگردد. و اعیان و امیران در میانه خود همواره جنگ داشتند. کاردینال با پادشاه و امرا نزاع داشت. اسپانیول با همه، یعنی با امیران و کاردینال و پادشاه مجادله می کرد. بالاخره به علاوه این منازعات شخصی یا عمومی مخفی یا آشکار، دزدان و گدایان و مخالفین مذهب و ملازمان و چاکران بودند که با تمام دنیا جدال و نزاع داشتند. اهل بلد دائماً مسلح و آماده جنگ بودند با دزدان و چاکران و ملازمان. اما غالباً طرف نزاع، امرا و مخالفین مذهب و گاهی نیز پادشاه بود، لکن ابداً در مقابل کاردینال و اسپانیول نزاعی نداشتند. پس چون حالت و عادت بلد به دست آمد می گوییم:
اولین دوشنبه از ماه آوریل سال هزار و ششصد و بیست و شش مسیحی، اهل بلد چون غوغایی شنیدند، و بیرق سرخ و زرد (که علامت حرکت پادشاه بود) یا لباس مخصوص ملازمان ریش لیو صدراعظم را ندیدند، احساس شری کرده به جانب مهمانخانه فرانک مونی یر دویدند. و چون به آنجا می رسیدند، هرکسی سبب آشوب را می فهمید و آن چنین بود:
جوانی... نه لازم است که نخست بیان صورت و هیئت او کنیم و بعد به قصه پردازیم، حکایت دون کیشوت را البته همه دیده و می دانند، صورت و هیئت این جوان را تصور بفرمایید به صورت دون کیشوت، اما هیجده ساله، بی زره و جوشن، نیم تنه ای پشمین در بر، که رنگ نیلی قدیمی وی به مرور ایام رنگ شیر و شراب گرفته، صورت دراز و گندمگون، استخوان صورت بیرون آمده که در علم قیافه علامت مکر و حیله و قلاشی بود. عضلات چانه بسیار منبسط شده، علامت دیگری بود که این جوان از اهل گاسکون است، اگرچه کلاه مخصوص آنجا را در سر نداشت. به جای آن کلاهی مزین به پر های چند، چون کلاه پهلوانان و دلاوران بر سر نهاده بود، چشم های فراخ و باهوش، بینی کشیده و برگشته بزرگ تر از بینی شاب مراهق و کوچک تر از بینی جوان بالغ و رسیده. شخص مجربی چون بر وی می نگریست، او را پسر دهقانی تصور می کرد، اگر نه آن بودی که شمشیری بلند در بندی از چرم حمایل کرده بود، که چون پیاده شدی به مهمیز موزه خوردی، چون سوار بودی بر سرین بارکشش سودی.
این جوان را اسبی نیز بود که به تنهایی سزاوار تماشا بود که مردم به نظاره اش ایستاده بودند. این اسب یابویی بود از ناحیه بآرن در سن مابین دوازده تا چهارده سال، رنگ زرد. دم بی مو، دست و پا ورم و آماس کرده، به وقت راه رفتن به اندازه ای سر را پائین می افکند که تا برابر زانو می رسید. فلهذا هرگز او را تعلیمی لازم نبود. هنوز روزی هشت فرسنگ راه را به وجد و نشاط طی کردی، ولی از بدبختی صفات حسنه دیگری که این یابو داشت در کمون مانده و به غایت پنهان بود. در زیر موی های غریب وی و رفتار ناهنجارش که تمام مردم در شناختن اسب مهارت داشتند، ورود این یابو به مونک که قریب به ربع ساعتی بود از دروازه بوژانسی اثر غریبی بخشیده بود، که صدمه این اثر تا به خود سوار نیز می رسید. و از این احساس دارتین یان که نام همین جوان بود به غایت متاثر بود، زیرا که با کمال مهارت در فنون سواری می دید که با وجود چنین اسبی خالی از استهزای مردم نبوده و طرف مضحکه آن ها خواهد بود، و به همین ملاحظه بود که به هنگامی که پدرش این یابو را به وی بخشید، از آه کشیدن خودداری نکرد. اگرچه می دانست که اقلاً این یابو دو تومان قیمت دارد. لکن کلماتی را که به وقت هدیه کردن یابو پدرش به وی خطاب کرد با وجود اینکه قیمتی نداشت محض احترام استماع نمود و آن کلمات چنین بود: فرزند این اسب در خانه پدرت متولد شده است، در پانزده سال قبل و از آن تاریخ تاکنون در اینجا بوده، پس تو را لازم است که وی را دوست بداری، او را هرگز مفروش. بگذار به اجل خود در کمال سعادت به آسودگی در پیش تو جان دهد. و اگر با وی به حرب روی، رعایت او را چون خادمی پیر به جای آر. سخن را به عنوان دیگر سر کرده و باز پدر پیر چنین تقریر کرد: که اگر روزی به دربار شاهی حاضر شوی، شرافتی که نجابت قدیمه تو اقتضا می کند، در کمال لیاقت نام گرامی خانواده خود را نگهداری کن که این نام را به لیاقت تمام قریب به پانصد سال است که پدرانت نگهداری کرده اند و برای تو و کسانت محفوظ داشته اند.
برای تو و کسانت مقصود چه باشد؟ های فهمیدم یعنی برای خویشانت و دوستانت.
هرگز از احدی تحمل مدار، الا از مسیو کاردینال و خود پادشاه، زیرا که در این زمان تنها با تهور و جسارت و قوت قلب است که اصل زادگان تهیدست تحصیل نام و شهرت نموده اند. آن که یک لمحه واهمه کرد و قدم پس کشید، یحتمل در همان لمحه از دست داد آنچه را که بخت از برای او مهیا کرده بود، تو جوانی و به دو دلیل باید شجاع باشی اول آن که از اهل گاسکونی و دوم آن که پسر منی، از هیچ چیز باک و بیم مدار، و طالب حادثات و مخاطر ات باش و از مهلکه مترس، من تو را شمشیرزنی آموخته ام، قدمی آهنین و سرپنجه ای فولادین داری، پس در سر هر حرفی ناملایم جنگ آغاز، و فتنه ای انداز و هرقدر دول (یعنی مبارزت به طریقی خاص) ممنوع و قدغن باشد، بیشتر به مبارزت گرای، زیرا که آن هنگام دوبار دلیرتر خواهی بود. فرزند امر این است، الا این اسب و پانزده اکو و نصایحی که شنیدی، مادرت نیز علاوه خواهد کرد نسخه مرهمی که از بعضی کولی ها تحصیل کرده است که در بهبودی زخم هایی که به قلب نرسیده اند اثر غریبی دارد، از هر چیزی بهر خود استفاده کن باسعادت و طول زمان زندگانی نما.
مرا دیگر چیزی گفتنی نیست، الا چند کلمه علاوه می نمایم بر سبیل مثل و نمونه، و این هم از من خودم نیست، زیرا که من هیچ به دربخانه نرفته ام، و جنگی هم نکرده ام، مگر جنگ مذهبی که قتال با مخالفین مذهب نموده ام و آن هم به اراده خودم بوده است نه به حکم. باری می خواهم سخن گویم از مسیو ترویل که وقتی نیز با من همسایه بود و شرافت آن را داشت که در طفولیت با پادشاه جوان ما لوی سیزدهم طرف بازی بود. و گاهی نیز بازی آن ها منجر به جدال و جنگ می شد و دراین صورت پادشاه قوی ترین منازعین نبود، و در بین نزاع لطماتی که بر شهریار می رسید، هر ضربه موجب ازدیاد میل و احترام بر مسیو ترویل از جانب سنی الجوانب می شد. پس از زمانی مسیو ترویل دیگر با شهریار طرف نزاع نشده با دیگران مجادله و مبارزت داشتی و شماره مبارزات وی از این قرار است. پس از سفر اول وی به پاریس پنج بار، و پس از فوت پادشاه سابق و تا به حد رشد رسیدن شهریار حاضر هفت بار، و پس از حد بلوغ شهریار تا امروز یحتمل صد بار!
حالا ملاحظه کن که پس از قدغن ها و منع ها از مبارزت و حبس ها پس از جنایت باز امروز مشارالیه رئیس تفنگدار هاست، یعنی رئیس کتیبه ای از بزرگ زادگان و نجبا که طرف اعتنای شهریاری و محل تشویش و بیم کاردینال است که از هیچ چیزی واهمه و ترسی ندارد و چنان که همه دانند. و به علاوه سالی ده هزار اکو مداخل دارد. و از جمله امیران بزرگ دربار است. او نیز در ابتدا چون تو بود و از همین راهی که تو می خواهی داخل کار شوی او نیز داخل شده. پس بگیر این کاغذ سفارش نامه را و برو او را ببین و رفتار خودت بکن، شاید تو نیز چون او شوی.
پس از این مقال کاغذی که قبل از وقت حاضر کرده بود و به صورت شمشیرش امضا نموده، به وی تسلیم کرده و از دور دلش بوسیده و دعای خیر در حقش گفت. پس از بیرون آمدن از اتاق پدر به خدمت مادر رسید که او را با نسخه مرهم مزبور نامدار منتظر دید، چنان مرهمی که بنابر نصایح پدر محققاً بیشتر او را لازم و در کار بودی، تودیع از این طرف گرم تر و طولانی تر از آن طرف شد، نه این است که پدرش وی را دوست نداشت، و حال آنکه فرزندش منحصربه فرد بود، بلکه از آنجا که او مرد بود، سزاوار مردان نبود که رقت نمایند. اما برخلاف از این طرف وداع با زن بود، خاصه که آن زن، مادر بود. گریه بسیاری از جانب مادر شد، از جانب فرزند نیز با وجود اینکه کمال سعی را در خودداری کرد، زیرا که لایق رتبه دلاوری نمی دانست که اظهار رقت نماید، مع هذا باز بیشتر از نصف اشک هایی که فروریخت، نمایان گردید. همان روز فرزند جوان روانه شد با سه هدیه گرامی که پدرش بر وی عطا کرده بود، یعنی پانزده اکو و یابو و کاغذ سفارش به مسیو ترویل و نصایح پدرانه علاوه بر ماخذ بود.
با وجود چنین حملی گران بها، دارتین یان خُلقاً و خلقاً خود را مشابه دون کیشوت می دید، اگر آسیاب بادی را دیوی تصور کرد و گله گوسفند را لشکری گمان نمود، دارتین یان نیز هر تبسمی را فحشی و هر نگاهی را دعوتی به مبارزت خیال می کرد. و از این حالت حاصل چنین شد که از تاریس تا مونک همه جا مشت گره داشتی و چین در ابروان، و هرروزی اقلاً ده بار دست به قبضه شمشیر کردی، اما در این مدت نه مشتی به سری خورد و نه شمشیر از غلاف بیرون آمد. این نه از این راه بود که رویت بارگیر زعفرانی رنگ با آن هیئت و ترکیب عابرین را به خنده نمی آورد، و مترددین را متبسم نمی ساخت، لیکن در بالای بارگیر شمشیری بلند و طولانی می درخشید و بالاتر از او یک جفت چشمی شعله ور بودی که وحشت وحشی گری از وی هویدا و لایح گشتی، و با کمال کبر و غرور نظر داشتی. پس عابرین را هراس بر خنده غالب شده و در کمال احتیاط خنده را عنان می کشیدند و اگر خنده غالب شدی روی برگردانده و با خود می خندیدند و هرگز بشاشت خود را ظاهر نمی ساختند، فلهذا دارتین یان با وجود این خوی بد و طبع جنگجوی، تا شهر شوم مونک سالم و بلاتعرض ماند.
اما در این شهر، چون از بارگیر فرود می آمد در مهمانخانه فرانک مونیر در حالتی که احدی از خدمتکاران مهمانخانه پیش نیامده و رکاب وی را نگرفته و پیاده اش نکردند و بارگیر را به اصطبل نبردند، دارتین یان ملاحظه کرد که در یکی از ارسی و پنجره های طبقه پایین عمارت شخصی از اصل زادگان با قدی رسا و سیمایی موقر و عالی و چهره ای که کمی عبوس است، نشسته با دو شخصی دیگر صحبت می کند و ایشان در کمال احترام گفته های وی را استماع می نمایند. دارتین یان برحسب طبع عادت خود گمان کرد که درباره او صحبت می دارند، و گوش داد. این بار دارتین یان مشتبه نشده بود مگر به نصف، زیرا که صحبت از خود او نبود و از یابو بود و چنان می نمود که آن شخص به رفقای خود صفات بارگیر را تعداد کرد و می شمرد و ایشان نیز به قهقهه می خندیدند. از آنجا که تبسم مختصری از برای تحریک عرق غضب و ایقاظ شر است، طبع وی کافی بود، پس معلوم است که این همه خنده های بلند پی درپی او را به چه حالت خواهد گذاشت و چه اثری خواهد بخشید.
اما دارتین یان خواست نخست این گستاخ بی ادب را که او را استهزا می کند، خوب بشناسد. پس چشم به رویش دوخت و زمانی به دقت به روی، بر وی نگریست. او را یافت که شخصی است به سن چهل تا چهل و پنج سال با چشم های مغموم و موثر و با حالت و چهره زرد و دماغی به شدت معوج و سبلتی سیاه اما مقطوع، نیم تنه و شلواری پوشیده و زانوبندی بسته. هر سه به یک رنگ بودند، یعنی بنفش. بدون هیچ زینتی الا شکافی که پیراهن از وی نمایان بود. بنابر عادت آن زمان، این لباس اگرچه نو بود، اما چون لباس مسافرین که مدتی در ترک بند و بقچه می ماند، تاب برداشته و پرچین شده بودند. دارتین یان این ملاحظات را به چابکی و دقت به عمل آورد. گویا گوینده درونی به وی می گفت که این شخص را به دقت ببین که در تمام عمر خود با وی ملاقات ها خواهی داشت و او را در دوره زندگانی تو اثرها خواهد بود.
پس در آن هنگام که دارتین یان به وی خیره نگاه می کرد و در چهره و هیئت او امعان نظر داشت، او با رفقای خود مشغول صحبت بود و در بین صحبت از یابوی معزی الیه چیزی گفت و وصفی بیان کرد که رفقای وی بی اختیار صدا به خنده بلند کردند و او خود نیز برخلاف عادت خود مختصر تبسمی کرد. این بار دیگر از برای دارتین یان شبهه ای نماند که این بی احترامی در حق وی است، و خلل در ناموس خود مشاهده کرده، کلاه را تا برابر چشم های خود فرود آورد، و سعی کرد که بر خود، چهره و سیمای اهل دربخانه که در گاسکون از بعضی از مسافرین اهل دربخانه مشاهده کرده بود ببندد، و خود را برایشان مشابه سازد. دستی بر قبضه شمشیر و دستی بر تهیگاه خود نهاده، قدمی چند پیش آمد. اما از بدبختی هرقدری که پیش می آمد و هر قدمی که برمی داشت، نایره غضبش بیشتر مشتعل شده و دیده بصیرتش رفته رفته از دیدار می ماند. بالاخره به جای کلماتی پسندیده و سزاوار که پیش از وقت از برای دعوت به مبارزت حاضر و مهیا کرده بود، در سر زبان خود نیافت، الا کلامی غلیظ و نالایق که به اشاراتی وحشیانه منضم کرده و چنین خطاب کرد:
هوی مسیو که خود را در پشت این پنجره پنهان ساخته ای، بلی تو را می گویم به من بگوی تا ببینم از برای چه می خندی تا من نیز قدری بخندم؟ این شخص نظر خود را که به یابو دوخته بود، به آهستگی تمام کم کم از یابو برداشته و به طرف دارتین یان کشید، گویا مدتی لازم بود تا بفهمد که این خطاب به اوست یا به دیگری. پس از آن چون معلوم داشت که این خطاب مخصوصاً به وی بود، ابروها را درهم کشیده و پس از زمانی طولانی که سکوت کرد به آهستگی بسیار گستاخ و لحنی مستهزآنه که به تحریر هرگز نتوان بیان کرد به دارتین یان جواب داد: مسیو با تو نبودم.
ـ اما من با تو هستم. دارتین یان گفت در حالتی که از این آهنگ مستهزآنه و خودداری و عدم اعتنای وی به شدت متغیر شده بود.
آن شخص نامعلوم بر وی مدتی نیز نگریسته و تبسمی بسیار خفیف می کرد پس از چندی که این طور نظاره می نمود و به آرامی تمام از جای برخواسته به آهستگی از اتاق فرود آمد و در برابر یابو راست به سلام ایستاد، این حالت استهزا و صورت بی اعتنای وی موجب رقت آن دو نفر رفیق او که در دم پنجره نشسته بودند و تماشا می کردند، شده و به افراط مشغول خنده شدند. دارتین یان چون مشارالیه را در پهلوی خود دید، شمشیر را به مقدار یک وجبی از غلاف بیرون کشید. اما آن شخص بدون اینکه متحمل دارتین یان باشد، خطاب به رفقای خود کرده و گفت: این اسب به رنگ گل زردی است که در علم نباتات بسیار معروف است، اما بسیار نادر است که اسب به این رنگ باشد.
ـ درصورتی که از سوار هراس نمایند به اسب او نیز نمی خندند.
ـ مسیو من غالباً نمی خندم چنان که در چهره و سیمای من مشاهده می کنی اما وقتی که میل خنده داشته باشم این امتیاز را دارم که محتاج به استیذان از احدی نیستم.
ـ اما من نمی خواهم که کسی بخندد در وقتی که خنده او مرا خوش نیاید خاصه وقتی که به من یا اسب من بخندد.
ـ واقعاً مسیو؟ شخص مجهول در کمال آرامی گفت: واقعاً مسیو حق به جانب شما است. پس از آن برگشت به طرف در بزرگی که به مهمانخانه باز بود که به وقت داخل شدن دارتین یان در آنجا اسبی زین کرده و حاضر دیده بود، اما دارتین یان کسی نبود که بگذارد برود. شخصی را که به این گستاخی و جسارت وی را استهزا کرده است. پس تیغ را بالکلیه از نیام کشیده و سر در عقب وی نهاده و فریاد کنان می گفت: برگرد، برگرد ای مسیو مستهزء که من نمی خواهم از عقب تو را بزنم.
شخص مجهول برگشت و گفت: مرا می خواهی بزنی؟ و چنان نگاهی به وی کرد که تعجب در نظرش بیشتر از تحقیر بود و گفت: برو عزیزم تو دیوانه ای. پس از آن در زیر لب خود به آهستگی چنین گفت: عجب تحفه ایست به حضور اعلیحضرت شهریاری که می جوید از هرطرفی دلیری را از برای اتمام کسر کتیبه بزرگ زادگان که تیراندازان و تفنگداران مخصوص شاهی هستند، افسوس که این جوان معروف حضور همایون نیست. هنوز این کلام را به اتمام نرسانیده بود که دارتین یان نوک شمشیری چنان به وی حواله کرد که اگر خود را به شتاب تمام عقب نکشیده بود علی التحقیق این آخرین استهزایی بود که از وی استماع افتاد. شخص مجهول آن وقت دید که کار از هزل گذشته و به جد رسید، پس شمشیر خود را از غلاف کشیده و سلامی بر خصم خود کرده و در کمال وقر خود را به موقع احتراز و وقایه نهاده، منتظر ایستاد. لکن به همان هنگام آن دو نفر رفیق به همراهی صاحب مهمانخانه با چوب و چماق و پارو و جارو ریختند به سر دارتین یان. و چنان به چابکی ضربات متوالیه بر وی نواختند که دارتین یان آن قدر فرصت کرد که بتواند ببیند این ضرب دست ها از کجا می آید. و در این گیرودار شخص مجهول نیز مجال کرده و شمشیر در نیام کرده و به تماشا ایستاد. و در زیر لب می گفت: «کوفت بگیرند این طایفه گاسکون، بگذارید این بیچاره را به روی اسب نارنجی خودش و راهش دهید تا برود.» اما دارتین یان به قدری که می توانست با خصمای خود مقابله کرده و مشغول مدافعه بود بدون اینکه از محل خود قدمی واپس گذارد، و در این حالت خطاب به شخص مجهول کرده و می گفت: پیش از آنکه تو را بکشم هیچ جایی نخواهم رفت ای نامرد فرومایه لئیم و ناکس. و شخص مجهول به آهستگی با خود می گفت: «تا کی لاف و گزاف، این طایفه گاسکون اصلاح ناپذیرند».
پس از آن خطاب بر آن سه نفر کرده و گفت: رقص را از سر گیرید زیرا که وی مطلقاً همین را می خواهد، پس در کار خودتان مستمر باشید. هروقت که خسته شد خود خواهد گفت که کافی است و بس است. اما این شخص مجهول نمی دانست که با چه کسی کاروبارش افتاده، دارتین یان هرگز کسی نبود که عفو خواهد و از جنگ پای کشد. پس مدتی هم در جنگ پایداری کرده تا اینکه ضربه ای از چماق شمشیرش را شکست و ضربه ای دیگر به سرش رسید و از پایش انداخت و بر زمین، خون آلوده و مغشی علیه افتاد. و این آن وقتی بود که مردم از اطراف به طرف مهمانخانه می دویدند که در اول فصل گفتیم.
لکن مدیر مهمانخانه از سوء عاقبت این کار ترسیده، دارتین یان را به استعانت خدمتکاران مهمانخانه به سوی مطبخ برده و در گوشه ای نهاد و کسی را بر مداوا و معالجه وی گماشت. اما آن شخص مجهول دوباره به طرف همان پنجره که بود رفته و در آنجا قرار گرفت و مشغول نگاه کردن شد به این جماعتی که در آنجا گرد آمده بودند، و چنان معلوم بود که بودن این جمعیت این شخص مجهول را خوش نبود که برای پراکنده شدن مردم اظهار بی صبری و بی تابی می نمود، دراین بین در باز شده و صاحب مهمانخانه داخل گردید، و به صدای در، شخص نامعلوم برگشت و مدیر را دیده و به وی گفت: خوب احوال این دیوانه مصروع چطور است؟ اما مدیر چون به احوال پرسی این شخص آمده بود و به وی گفت: الحمدالله که وجود جناب عالی صحیح و سالم و دور از گزند مانده است.
ـ الحمدالله در نهایت صحت و کمال سلامتی، مدیر عزیزم اما من از تو پرسیدم که احوال این جوان بیچاره چطور است؟
مدیر گفت: عیبی ندارد زیرا که بالکلیه از خود رفته و در غش است.
ـ فی الحقیقه؟
اما پیش از آنکه بالمره از هوش برود، تمام قوه خود را جمع کرده و شما را به مبارزت طلبید. شخص مجهول در عجب شده و گفت: این شیطان مجسم است نه انسان.
مدیر گفت: نه جناب عالی، این شیطان نیست، زیرا که در اثنای بی خودی وی، در خورجین وی را تفحص کردم. در او پیراهنی بود و در کیسه اش یازده عدد اکو بود و شیطان را بر این ها احتیاج نباشد، باری به هنگام بی خودی که می رفت غش نماید گفت اگر این واقعه در پاریس به من وارد می آمد تو فی الفور پشیمان می شدی، اما چون در اینجا و این شهر واقع شده پس از چندی پشیمان خواهید شد.
شخص مجهول در کمال برودت گفت: پس از این قرار این یکی از شاهزادگان باشد که به تبدیل لباس بیرون آمده است و مجهولانه سفر می کند.
مدیر گفت: این فقره را به سرکار محض آن گفتم که اگر امری حادث شود، در فکر خود باشید.
ـ در شدت غضب خود کسی را نام برد یا نه؟
ـ چرا دست به جیب خود می زد و می گفت: خواهیم دید که مسیو ترویل چه خواهد کرد بر این بی احترامی که به منسوبان وی می کنند.
شخص مجهول لحظه ای متفکر شده و گفت: مسیو ترویل؟ دست به جیب می زد در حالتی که نام وی را می برد؟ خوب ببینم مدیر عزیزم آیا پس از بی خودی وی این جیب را هم تفحص کردی یا نه؟ چه داشت در آن جیب؟
ـ کاغذی بود که عنوان به نام مسیو ترویل رئیس تفنگداران خاصه بود.
ـ فی الحقیقه؟
ـ چنان راست که من اکنون به شما جناب عالی می گویم. مدیر که صاحب چندان بصیرت و ذکاوت نبود، ملتفت نشد اثری را که این مقال در سیمای شخص نامعلوم ظاهر ساخت، و ترک نمود پنجره را که مدتی بود مرفق خود را بر وی نهاده، و بر وی تکیه داده بود، و ابروها را درهم کشید و در کمال بی قراری زیر لب به خود می گفت: «بر شیطان لعنت آیا ترویل این گاسکون را به عقب من فرستاده و برای قتل من نامزد کرده؟ اگرچه این بسیار جوان است اما ضرب شمشیر در همه جا و از هر دستی همان ضرب شمشیر است و فرقی ندارد، به علاوه شخص از طفل کمتر احتیاط می کند فلهذا بهتر ممکن می شود اطفال را که ضرب دست نمایانی اجرا کنند، بسی کارهای عمده از دست کسانی جاری شده که هیچ طرف اعتنا نبوده اند». در اینجا شخص مجهول به فکر فرورفت که چند دقیقه طول کشید، پس از آن سر برآورد و به مدیر خطاب کرد: حالا بیا ببینم که تو نمی توانی مرا از این مجنون سرسام زده خلاص نمایی؟ صدقش این است که من خود نمی توانم او را بکشم. تاملی کرده پس از آن به آهنگی تهدیدآمیز گفت: ولیکن من ازو به رنج اندرم و مطمئن نیستم کجا است او.
ـ در اتاق زن من است، در طبقه بالایی که مشغول بستن جراحت وی هستند.
ـ لباس و خورجین وی در همان جا پهلوی خودش است و نیم تنه اش در برش است؟
ـ برخلاف تمام این ها در پایین در مطبخ است، چون این جوان مصروع شما را زحمت می دهد و از او به رنج اندرید...
ـ قطعاً او در این مهمانخانه اسباب بدنامی خواهد شد به قسمی که اشخاص محترم را دیگر میل نباشد که در اینجا منزل نمایند، برو به منزل خود و حساب مرا وارس و خدمتکارم را اطلاع بده.
ـ چطور؟ چه فرمودید؟ مگر می خواهید به این زودی تشریف ببرید؟
ـ خودت بهتر می دانی زیرا مدتی است که گفته ام اسب مرا زین نمایید مگر آنچه گفتم کسب اعتنایی نکرد؟
ـ چرا جناب عالی، اطاعت شده و هم اکنون می توانید اسب خود را حاضر و مهیا، زین برگ شده در زیر در بزرگ ملاحظه فرمایید.
ـ بسیار خوب پس آنچه گفتم مجرا دار.
مدیر در دل خود گفت: «عجب این از این جوان واهمه می کند». یک نظری به طریق امر و فرمان مدیر را از جای حرکت داد، سلامی کرد و روانه شد. شخص مجهول با خود چنین گفت: «نباید میلادی را این شیطان نادرست ببینید که عنقریب باید از اینجا عبور کند، قدری هم دیر کرده است، پس بهتر این است که من سوار شده پیش به ملاقاتش بروم، اول باید بفهمم این کاغذی که به مسیو ترویل خطاب شده چه چیز است؟» این کلمات را باخودگویان رو به طرف مطبخ روانه شد.
مدیر مهمانخانه که دیگر تردیدی نداشت در اینکه وجود همین جوان بود که آن شخص مجهول را باعث فرار از مهمانخانه شد، رو به طرف اتاق زنش بالا رفت، دارتین یان را دید که به هوش آمده به وی گفت که: چون با شخص متشخصی نزاع کردی، ممکن است که پولیس مطلع شده صدمه بر تو وارد آید. پس بهتر این است که هم اکنون از این مهمانخانه بیرون روی. مدیر به عقیده خودش این شخص را از بزرگان مملکت و یکی از رجال دولت گمان می کرد. باری به هر قسمی که بود با وجود کمال ضعف دارتین یان را راضی کرد که ترک مهمانخانه کند. دارتین یان با حالتی خراب، بی نیم تنه و کلاه، با لته هایی که به دور سرش پیچیده بودند، از جای بلند شد و مدیر نیز او را گرفته کم کم از پله ها پایین آمد تا رسید به مطبخ، اولین چیزی که ملاحظه کرد این بود که دید همان شخص مجهول در کمال آسودگی در بیرون مهمانخانه در کالسکه ای که به دو اسب قوی هیکلی بسته اند، ایستاده، با زنی که در میان کالسکه است، صحبت می کند. این زن که سر خود را از کالسکه بیرون کرده بود، زنی بود میان بیست تا بیست و دو ساله. سابق گفتیم که دارتین یان در استقصای نظر، کمال مهارت را داشت که به ملاحظه، تمام تفاصیل صورت و هیئت را دیده و ضبط می کرد. پس در نظر اول دید که این زن جوان است و خوشگل، با خوشگلی ای که دارتین یان تا آن روز ندیده بود و در طرف جنوبی فرانسه که تابه حال مقام داشت چنین خوشگلی مجهول و نایاب بود. این زنی بود به رنگ زرد و سفید، با گیسوانی بلند و پرچین که تا سر دوش افتاده، با چشم های کبود خماری و درشت، با لب های گلناری و دست و پنجه چون عاج، به گرمی تمام مشغول صحبت بود با آن شخص مجهول. دارتین یان چون دید که کسی او را نمی بیند و صحبت آن ها را هم به خوبی می شنود، در همان جای توقف کرده و گوش داد و این مکالمه را از این قرار شنید که میان شخص مجهول و آن زن بود که اول زن چنین گفت: جناب عالی گفتی که مرا امر فرموده...
ـ که هم الان مراجعت به انکریز نمایی و او را مطلع سازی که آیا دوک از لندن بیرون آمده است یا آنجاست، و اگر می خواهد بیرون آید به استقامت او را خبر دهی.
زن پرسید: پس سایر اطلاعات و تعلیمات من در کجا است؟
ـ در این صندوقچه است که مامور نیستی به باز کردن وی، الا در آن طرف دریای مانش.
ـ بسیار خوب. تو چه خواهی کرد؟
ـ من مراجعت می کنم به پاریس.
ـ بدون تادیب کردن این پسره سفیه؟ شخص مجهول می رفت که جواب بدهد اما در آن وقت که دهان باز کرد، دارتین یان که تمام آنچه می گفتند می شنید، خودداری نکرده جست بیرون و گفت: اینک پسره سفیه است که دیگران را به سزای خودشان رسانیده اما آن که باید تادیب کند، هنوز آنجاست و امیدوار است که این بار از چنگش در نرود و فرار نکند چون بار اول. شخص مجهول خود را عبوس کرده و گفت: من فرار نکنم؟
ـ بلی جهت اینکه در حضور زن یقین عار داری که فرار نمایی.
زن چون دید که آن شخص مجهول دست به قبضه شمشیر برد، بانگ بر وی زد که: چه می کنی؟ نمی دانی که کار از آن مهم تر است که درنگ نمایی، زیرا که ادنی تاخیری می شود که همه کار را ضایع و خراب نماید.
شخص نامعلوم گفت: حق به جانب تو است. برویم تو به سمت خود و من به طرف خودم. الان روانه شویم. چون این شخص را تقریر کرد، بی درنگ سلامی به زن کرده و خود را به روی اسب افکنده و رکاب کشید، و از سمتی هم کالسکه چی به اسب ها شلاق زده، هرکدام از سمتی روانه شدند. اما مدیر مهمانخانه چون دید مهمان عزیزش که از رجال دولت محسوب می شود، بدون اینکه حساب خود را بپردازد، روانه می شود، بنا گذاشت از عقب به فریاد کردن که: حساب خود را بپرداز و آنچه خوردی قیمت را بده و کرایه منزل بده. آن شخص که این فریاد را شنید برگشت به طرف ملازم خود و گفت: ای نابکار حق این را بده. و آن ملازم نیز یکی یا دو دانه پول سفید به زیر اَقدام مدیر مهمانخانه انداخته و تازیانه بر اسب کشید و عقب آقای خود روان شد. دارتین یان چون چنین دید فریاد برداشت که: ای نامرد ناکس و ای فرومایه جبان و ای بدمنش که خود را به دروغی از اصل زادگان و نجبا می نمایی و نیستی، کجا می روی؟ بایست که اکنون رسیدم. این گفت و از عقب وی بنا گذاشت به دویدن. لکن حالت ضعف وی مقتضی این حرکت نبود، هنوز ده قدم طی نکرده گوش های وی بنا کرد به صدا کردن و چشم هایش خیره شده، و بخاری از خون پیش دیدگان وی را فروگرفته و بر زمین افتاد، در میانه کوچه در حالتی که باز فریاد می کرد که: «ای ناکس و ای نامرد و ای پست فطرت.» دراین بین مدیر مهمانخانه نزدیک آمد و به جهت اینکه اصلاح ماجرای گذشته را با دارتین یان نماید، با خود می گفت و می آمد: «واقعاً بسیار شخص نامرد دون همت فرومایه ای بوده است، بلی بسیار نامرد است». دارتین یان مثل اینکه به وی جواب دهد با خود می گفت: اما او بسیار خوشگل بود. مدیر متعجب شده پرسید: کی خوشگل بود؟
دارتین یان که در اثنای صحبت آن ها شنیده بود که به وی میلادی خطاب می کرد، گفت: میلادی و غش کرد. مدیر چون چنین دید با خود گفت: «چه باید کرد؟ دو نفر مشتری از دست رفت پس این یکی را اقلاً دو سه روزی اینجا نگهداری کنیم، شاید یازده اکو را مالک شویم». این مبلغ درست همان بود که دارتین یان در دفعه اول جیب و کیسه او را گشته بود و همین یازده اکو چیزی بیشتر نداشت. مدیر در پیش خود حساب کرده بود که از قرار روزی یک اکو باید یازده روز او را در مهمانخانه نگهداری نماید تا تمامی مایملک او را از دستش بگیرد، اما چون خودش تنها حساب کرده بود، و این قرار را بی اطلاع مهمان داده بود، فردا از ساعت پنج صبح که هفت ساعت به ظهر مانده است، دارتین یان از جای برخواسته و خود بی استعانت دیگری از پله ها پایین آمده و رفت به مطبخ، به علاوه ادویه جاتی که صورت و تفصیل آن ها به ما نرسیده است، شراب و اکلیل الجبل خواست، و نسخه مرهمی را که مادرش داده بود به دست گرفته تمام اجزا را داخل روغنی کرده مرهمی ساخت و پس از آن بر تمام زخم هایی که بر وی رسیده بود که بی شمار بودند مالید و لته های زخم ها را خود یک یک عوض کرد و راضی نشد که جراحی و دکتری در علاج مشارکت نمایند، یا از خاصیت مرهم مزبور بود یا از اثر نبودن هیچ یک از دکتران که عصری دارتین یان از جای برخواست که تقریباً صحت یافته بود، اما فوراً بالمره رفع مرض و نقاهت گردیده ظن غالب بر این شد که عدم حضور هیچ یک از دکتر ها این اثر را بخشید.
اما به هنگام ادای قیمت شراب و اکلیل الجبل و روغن و ادویه دیگر که منحصر بود بر مخارج خود دارتین یان زیرا که خود بالمره پرهیز کرده و چیزی نخورده بود، اما برخلاف صورت مخارج یا بوی نارنجی که مدیر تقدیم کرد سه برابر بیشتر از آن خورده بود که جثه وی حکم می کرد. دست به جیب برد و کیسه مخمل که مشتمل بود بر یازده اکو بیرون آورد، اما احساس کاغذی که به عنوان ترویل بود و در همان جیب جای داشت نکرد، همچنان جیب دیگر به همان طور خورجین هکذا تا کیسه پول را چندبار بست و باز کرد، مطلقاً از کاغذ اثری ندید، چون بر مفقود شدن کاغذ یقین کرد، چنان برآشفت که قریب بر آن شد که مجدداً محتاج بر مداوای دیگر شود و چون مدیر دید که این جوان مجنون می گوید: که اگر کاغذ او را هم اکنون پیدا نکنند آنچه در مهمانخانه یابد بشکند و هرچه ببیند از هم بدرد، به جهت احتیاط حربه به دست گرفت، زنش نیز دسته جاروبی به چنگ آورد و خدمتکار مهمانخانه نیز همان چماق دیروزی را تهیه کرد.
دارتین یان چون وضع را چنین دید بر غضب افزوده و فریاد کرد که: کاغذ سفارشنامه مرا پیدا نمایید، والا تمامی شما را چون گنجشک به سیخ می کشم. ولیکن حادثه ای که دارتین یان را از اجرای این تهدید منع می کرد، بالکلیه در خاطرش محو شده بود، و آن این بود که در هنگام نزاع شمشیرش شکسته و دو پاره شده بود، پس چون این تهدید را کرد، خواست تا قول را به فعل مقرون دارد، دست به قبضه شمشیر کرد و به ضرب تمام از غلاف کشید، چه دید؟ دید که چهار انگشت از تیغ بی دریغ به دسته مانده و این را هم مدیر به دقت تمام نیام کرده و باقی را برده که برای خود سیخ سازد.
این واقعه نیز موجب اسکات غضب دارتین یان نمی شد، اگرنه آن بودی که مدیر در پیش خود فکر کرد که مشارالیه راست می گوید و مطالبه کاغذ خود را به حق می نماید، پس حربه را از دست به دور افکند و پیش آمد و به اطراف نظر کرد و گفت: واقعاً این کاغذ چه شد و به کجا رفت؟ دارتین یان نیز از سمتی فریاد برآورد: که فی الحقیقهًْ این کاغذ چه شد؟ اول به شما اطلاع می دهم که این کاغذ به عنوان مسیو ترویل است که حتماً باید پیدا کنید، والا به شما می گویم که او خود پیدا خواهد کرد. این تهدید آخری مدیر را به غایت ترساند زیرا که پس از پادشاه و مسیو کاردینال، مسیو ترویل بود که نامش متصل گوشزد مردم می شد و ورد زبان ها بود، خاصه ارباب سیف را و همچنین اهل بلد را، اگرچه پرژوزف که از مقربان صدراعظم بوده و نام او نیز معروف بود، اما بس فتاک و ظالم و بی محابا بود که مردم از تلفظ نام او هراس و احتیاط می کردند و به آهستگی تکلم می نمودند، و او را به واسطه رنگ چهره اش جناب اشهب انیس الصداره می نامیدند.
باری پس از دور افکندن حربه خود و امر به ترک دسته جاروب و چماق به زوجه و خدمتکار خود، مدیر به نفسه پیش آمده، مشغول تفحص کاغذ گم شده گردید، پس از ساعتی که بیهوده تجسسات به عمل آمد، مدیر پرسید که: آیا در این کاغذ چه بوده؟ آیا محتوی بر چیزی نفیس و قیمتی بود؟ دارتین یان چون خیال داشت که به واسطه این کاغذ راه به دربخانه یافته و به مقصود خود نائل شود، چون این سوال را شنید، برافروخت و گفت: بلی، بلی، محتوی بود بر کلیه دولت و مکنت من. مدیر متوحش شده با کمال بی قراری پرسید که: آیا براتی حواله به بانک اسپانیا در طی وی بود؟ چون دارتین یان امید داشت که به واسطه این کاغذ بالاخره به خدمت دولتی نائل خواهد شد و از دست مبارک شهریاری به انعامات و احسانات سرافراز خواهد گشت، فلهذا دروغ تصور نکرد که بگوید براتی که حواله به خزانه مخصوصه اعلیحضرت پادشاهی باشد در طی او بود. و همین طور جواب داد، مدیر به لرزه درآمد و به اضطراب تمام گفت: پناه بر خدا می برم پس چه باید خدایا. این عجز و مسکنت مدیر، دارتین یان را از غضب فرود آورد و به وقر تمام به مدیر خطاب کرده و گفت: پول در نزد من عظمی ندارد، اما این کاغذ خیلی نقل داشت و دریغ بود که مفقود گردد. راضی بودم که هزار تومان از من گم شود و این کاغذ را آسیبی نرسد. اگرچه ده هزار تومان هم اگر به جای هزار تومان می گفت کسی بر وی ایراد و تعرضی نمی کرد، اما جوانی و صفای طبع که هنوز به علایق دنیویه آلوده نشده بود او را از دروغ بیش از این منع کرد، و به همین قدر لاف در غربت اکتفا نمود. دراین بین که مدیر را از یافت شدن کاغذ یاس حاصل شده بود، چیزی به خاطر رسید و بانگ برداشت که: کاغذ شما گم نشده.
دارتین یان متعجب شده پرسید: چطور؟
مدیر گفت: گم نشده اما سرقت شده. دارتین یان پرسید: که چه کسی به سرقت برده باشد؟
مدیر گفت: اصل زاده دیروزی که رفت به مطبخ، آنجا که نیم تنه شما بود، و زمانی در آنجا تنها ماند، من گرو می بندم که او برده باشد. چون دارتین یان بهتر می دانست که این کاغذ به غیر از برای خودش از برای دیگری فایده ای و ثمری ندارد و هیچ کس از سرقت او متنفع نخواهد شد، فلهذا حرف مدیر را باور نکرد و به وجه استفهام انکاری از مدیر پرسید: که تو گمان می کنی آن نامرد نابکار این کاغذ را دزدیده است؟ مدیر پاسخ داد: من گمان نمی کنم، بلکه یقین دارم، زیرا وقتی که من به وی گفتم که شما از منسوبان مسیو ترویل هستید و کاغذی هم به عنوان ایشان در جیب نیم تنه شما است، مشارالیه بسیار متفکر و مضطرب شده از من پرسید که آن کاغذ الان کجا است؟ چون من بیان محل او را کردم فی الفور برخواسته و به مطبخ، آنجا که نیم تنه شما با کاغذ بود، رفت.
دارتین یان پس از استماع این مقالت گفت: اینک دزد من به دست آمد. شکایت را به مسیو ترویل خواهم برد و او نیز به حضور مبارک شهریاری عرض کرده و دادخواهی مرا خواهند فرمود. پس از این کلام دارتین یان با فر و شکوه تمام دست به جیب کرده و مبلغ دو اکو بیرون آورده و به مدیر داد، و پس از آن از جای برخاست. و مدیر با سری برهنه و کلاهی در دست تا در مهمانخانه وی را مشایعت کرد و خود رکابش را گرفته به یابوی نارنجی سوارش ساخت و وداع کرده برگشت، از آن طرف هم دارتین یان بی حادثه و سانحه ای دیگر طی مراحل نموده تا به دروازه سنت آنطوان پاریس رسید. و آنجا با وجود سفارش و منع پدر، یابوی نارنجی را به قیمت سه اکو فروخت. تنخواهی که بسیار خوب ادا شد، زیرا که یابو در این منزل آخری بسیار صدمه خورده و بالمره از حال رفته بود، نخاسی که وی را خرید به دارتین یان گفت: این وجه را به بهای این اسب ندادم الا به جهت غرابت رنگش.
دارتین یان پیاده و خورجین در دست داخل پاریس شد و در کوچه ها به قدری گشت تا منزلی درخور بی چیزی و تنگدستی خود یافته و کرایه کرد. این منزل اتاقی پست و کوچک بود، که در حقیقت روزنه بود نه اتاق، واقع در کوچه فوسوایور در قرب لکسانبورگ در شماره شش. پس از آنکه علی الرسم دارتین یان مختصر وجهی به عنوان تصدق به جهت میمنت منزل جدید در راه خدا داد، به منزل خود قرار گرفت و آن روز را تمام در منزل به سر برد و مشغول شد به دوختن بر نیم تنه خود، با چند قطعه نواری که مادرش از نیم تنه پدرش شکافته و در خفیه به وی داده بود. پس از آن رفت به بازار و تیغه ای از برای شمشیر خود انداخته. و پس از آن رفت به لوور و از یک نفر تفنگداری که ملاقات کرد، کیفیت و مقام عمارت مسیو ترویل را استعلام کرد، جواب داد که: این عمارت واقع است در کوچه ویوکولومیر درست در جوار خانه ای که دارتین یان به جهت خود کرایه کرده بود، این حسن اتفاق را دارتین یان به فال نیک گرفته و بالمره از بخت خود راضی و از رفتاری که در مونک نموده بود خشنود، بی پشیمانی در گذشته و امیدوار از آینده، و مطمئن از حال به منزل مراجعت کرده و مشغول استراحت گردید. و این خواب استمرار یافت تا ساعت نه صبح، یعنی سه ساعت به ظهر مانده، ساعتی که از جای برخاست تا برود به منزل این شخص، معروف به مسیو ترویل شخص سوم مملکت و دولت.

نظرات کاربران درباره کتاب سه تفنگدار

ترجمه بسیار قدیمی است و قابل فهم نمی باشد
در 2 سال پیش توسط far...020
انصافا ترجمه ی بدیه
در 1 سال پیش توسط بنیامین پیران
ترجمه ذبیح الله منصوری رو بخونید... یکی از تاثیر گذار ترین و هیجانی ترین کتابهایی بوده که خوندم... واقعا بی نظیره... متاسفانه این ترجمه خوب نمیتونه جذبتون کنه...
در 2 ماه پیش توسط علیرضا شریفی
رمانی بسیار خوب و با ارزش که با این ترجمه ناهنجار و بی ارزش متاسفانه قابل خواندن نیست.
در 9 ماه پیش توسط سعید رضا
ترجمه ش 😑
در 7 ماه پیش توسط nahid 7698
جسارتا فکر کنم امیرکبیر این کتاب رو در پنج جلد چاپ کرد. ولی دو جلد انرا در سایت قرار داده اید.
در 2 سال پیش توسط Poo...din
چرا ترجمه مرحوم ذبیح اللهو نمیزارید آخه😭
در 11 ماه پیش توسط ajk...bya
برام سواله که این ترجمه را از کجا پیدا کرده اید؟ سبک نگارش دقیق برای صد سال پیشه
در 5 ماه پیش توسط bsh...van
من فقط ترجمه ذبیح ا...منصوری رومی پسندم
در 2 ماه پیش توسط احمد ین