فیدیبو نماینده قانونی انتشارات امیرکبیر و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب زنگ‌ها برای که به صدا درمی‌آید

کتاب زنگ‌ها برای که به صدا درمی‌آید

نسخه الکترونیک کتاب زنگ‌ها برای که به صدا درمی‌آید به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب زنگ‌ها برای که به صدا درمی‌آید

داستان «زنگ‌ها برای که به صدا درمی‌آید» از جنگ‌های داخلی اسپانیا گرفته شده است و در آن شور انقلابی، زندگی تلخ و شیرین، کینه‌ها، عشق‌ها، پیروزی‌ها و شکست‌های مردمان ساده چنان ماهرانه نقاشی شده است که بسیاری آن را برجسته‌ترین اثر همینگوی شناخته‌اند.

ادامه...

بخشی از کتاب زنگ‌ها برای که به صدا درمی‌آید

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



فصل اول

بر روی چمن های کنار جنگل دراز کشیده و چانه را روی دست ها گذاشته بود و به اطراف می نگریست. آب جویبار آرام و منظم از کوه سرازیر می شد ولی ازآن نقطه به بعد، از سراشیبی تیز، با قوت و سرعت رو به پایین می رفت. چندصد قدم بالاتر از او منظره آسیابی نمایان بود. او رو به همراه خود کرده گفت: «من این آسیاب را هیچ به یاد نمی آورم.» رفیقش جواب داد: «آن را تازه ساخته اند. آسیاب کهنه ای که شما دیده اید از اینجا خیلی پایین تر است».
مرد نقشه های نظامی را بیرون آورد و جلو روی خود گسترد. رفیقش مردی سالخورده، کوتاه قد و قوی بنیه بود که لباس دهقانی بر تن و کفش هایی پاره پاره به پا داشت. مرد جوان از او پرسید: «پس از اینجا نمی شود پل را دید؟» پیرمرد جواب داد: «خیر، تا اینجا کوه خیلی سراشیب نیست ولی از این به بعد مثل دیوار پایین می رود. پل در انتهای این سراشیبی واقع شده است.»
«نگهبانان کجا هستند؟»
«در آن آسیاب معدودی نگهبان وجود دارد.»
مرد جوان دوربین را به چشم گذاشت، نگاه دقیقی به حوالی آسیاب کرد و گفت: «در اینجا هیچ نگهبانی نیست».
«از بالای آسیاب دود سیاهی به هوا بلند است. این دود محل نگهبانی را نشان می دهد».
«نگهبانی دیگر در کجا قرار دارد؟»
«در کنار پل، کیلومتر سوم از بالای گردنه».
«در آسیاب چند نفر نگهبان هستند؟»
«چهار نفر با یک افسر».
«در نگهبانی پایین چند نفرند؟»
«عده آن ها بیشتر است.»
«سرپل چند نفر؟»
«همیشه دو نفر.»
«ما به تعدادی افراد کمکی احتیاج داریم. شما چند نفر می توانید در اختیار ما بگذارید؟»
«هرقدر بخواهید. در این کوهستان ما افراد زیادی داریم.»
«مثلاً چند نفر؟»
«بیش از یک صد نفر، ولی چند دسته مختلف هستند. ما چند نفر احتیاج داریم؟»
«وقتی ساختمان پل را دیدم به شما خواهم گفت.»
«میل دارید همین الان پل را بازدید کنید؟»
«فعلاً خیر، هماکنون باید این مواد منفجره را در جایی پنهان کنیم تا بعد، ولی باید محل اختفای آن تا پل بیشتر از نیم ساعت راه نباشد.»
«بسیار سهل است. شما گرسنه نیستید؟»
مرد جوان جواب مثبت داد ولی غذا خوردن را به بعد موکول کرد.
در این موقع ناگهان رو به رفیق پیر خود گفت:
«راستی من اسم شما را فراموش کرده ام.»
«آن سلمو، از اهالی باکوداویلد هستم. راستی شما خسته شده اید. بسته را به من بدهید تا کمکتان کنم.»
مخاطب پیرمرد جوانی بود بلند بالا، باریک میان، با صورتی که آفتاب تابستان و باد زمستان آن را تقریباً تیره و سخت و خشن کرده بود و قیافه ای دلپذیر و چشمانی گیرنده داشت، پاسخ داد. «متشکرم خودم آن را می آورم».
هر دو سربالایی کوه را گرفته به طرف قله روانه شدند. سراشیبی تندی بود. مرد جوان با کوله بار سنگین خود به زحمت قدم برمی داشت و در هر قدم عرق از سر و روی و گردنش سرازیر می شد، همین که از خم کوه گذشته و به نزدیکی قله رسیدند آن سلمو رو به رفیق جوانش کرد و گفت:
«اینجا منتظرم بمانید، اگر بی خبر جلو برویم و شما را با این کوله بار ببینند هر دوی ما را خواهند کشت.»
«راه خیلی دور است؟»
«نه خیلی هم نزدیک است. راستی اسم شما چیست؟»
مرد جوان کوله بارش را بر زمین گذاشت و گفت:
«رابرتو.»
«خوب آقای رابرتو، از اینجا تکان نخورید».
«بسیار خوب.»
مرد سالخورده راه افتاد. رابرتو یا بهتر بگوییم رابرت جوردان همان جا نشست. بسیار گرسنه بود. گرسنگی برایش تازگی نداشت. در این گونه سفرها اغلب گرسنه می ماند. ترس و وحشتی هم نداشت زیرا می دانست در این کوهستان ها راه یافتن به عقب جهت دشمن بسیار آسان و بی خطر است. تنها اضطرابی که داشت این بود که درصورت گیرافتادن نقشه اش اجرا نشده خواهد ماند. به علاوه حتی نمی توانست به تمام افراد پارتیزان که در این کوهستان پراکنده اند کاملاً اعتماد کند. درباره آن سلمو اطمینان خاطر داشت. آن سلمو وجب به وجب این کوهستان را بلد بود. این پیرمرد ازهرحیث صمیمی و ثابت قدم بود ولی رابرت جوردان نمی دانست که آیا همان قدر که صمیمی و وفادار است کاردان و دارای حس قضاوت صحیح نیز هست یا خیر. به این مسئله هم چندان اهمیت نمی داد. همین قدر که آن سلمو قابل اطمینان و امین بود برایش کافی بود. راجع به پل هم چندان دغدغه ای نداشت. ویران کردن این پل مشکل تر از کارهای دیگری نبود که قبلاً انجام داده بود.
دو شب قبل ژنرال گولز با تاکید گفته بود که منفجر کردن پل کار ساده و آسانی است. ولی همچنین تاکید کرده بود:
«پل باید سرموقع معین منفجر شود. نه یک دقیقه زودتر نه یک دقیقه دیرتر. به مجرد شروع حمله، پل باید سرنگون بشود. ولی مسئله مهم این است که خود حمله هم درست سر موقع شروع شود، اما من به این مسئله زیاد امیدوار نیستم، تجهیزات ما به ما نمی رسد، توپخانه کافی در اختیار من نیست. این مسائل را هم باید در نظر داشت.»
«بنابر این پل باید در چه ساعت و چه روزی منفجر شود؟»
«روز و ساعت را معین می کنم، ولی احتمال دارد کمی هم تغییر دارد. شما باید هر لحظه آماده عمل باشید و به مجرد شروع حمله، پل را منفجر کنید. این پل تنها راهی است که از آنجا می توانند به جبهه کمک برسانند، تنها راه عبور تانک و آتشبار و توپخانه است، من باید مطمئن باشم که پل سر موقع ویران خواهد شد. نباید قبل از حمله پل ویران شود زیرا شاید ساعت حمله به تاخیر افتد و پل را در این مدت بسازند. راهنمای شما مردی امین و صمیمی است. شما را به جایگاه جنگجویان غیرنظامی محل هدایت می کند و شما از آنجا این ماموریت را انجام می دهید. درست سرموقع معین!»
«من از کجا بدانم حمله شروع شده؟»
«در آغاز حمله اول مواضع را در تمام آن حدود بمباران می کنیم. حمله هوایی قطعاً از نظر شما مخفی نمی ماند. اگر مایل به انجام این ماموریت نیستید الان بگویید، اگر فکر می کنید انجامش برایتان دشوار است الان بگویید، بگویید تا فکر دیگری بکنیم.»
«من این ماموریت را با تمام قوا انجام خواهم داد. اما اگر پل منفجر شود خود شما چطور به طرف لاگرانیا پیشروی خواهید کرد.؟»
«ما قبلاً خود را برای تعمیر آماده کرده ایم و وسایل آن را همراه خواهیم داشت. این نقشه در مادرید تهیه شده، «وینسنت رویو» آن را طرح کرده. بدی کار این است که من مامور حمله هستم ولی تمام وسایل کار در اختیار من نیست. اسپانیا کشور عجیبی است، کار کردن در اینجا مشکل است. راستی شما آقای جوردان، عملیات پارتیزانی را دوست دارید؟»
«خیلی، در قلب دشمن و در هوای آزاد کار کردن لطف مخصوصی دارد.»
ژنرال گولز گفت:
«من هم وقتی به سن شما بودم به جنگ های پارتیزانی علاقه زیادی داشتم. به من گفته اند که شما در منفجر کردن پل تخصص کاملی دارید. درست است؟»
«تا حدی».
«بسیار خوب. این گیلاس براندی را بنوش، امیدوارم در این ماموریت هم موفق باشی.»
* * *
در آن لحظات که رابرت جوردان در کنار جویبار دراز کشیده و در انتظار مراجعت آن سلمو بود جزئیات آخرین مذاکرات خود با ژنرال گولز را به یاد می آورد و در اندیشه ماموریت خود بود. بالاخره از جای برخاست، به طرف رود رفت و دست ورویی صفا داد و به جای خود برگشت، در این موقع آن سلمو از دور پیدا شد. تنها نبود، یک نفر دیگر هم با او می آمد، وقتی نزدیک او رسیدند رابرتو از جای برخاست و فریاد زد:
«سلام رفقا!»
«سلام رفیق تازه وارد.»
جوردان نگاهی به رفیق آن سلمو کرد. سر گردش برهنه بود و صورتش را ریش بلندی پوشانده بود. گردنی کوتاه، چشمانی کوچک و دور از هم و گوش هایی کوچک داشت. قامتش تقریباً پنج پا و ده اینچ و جثه اش قوی بود. دماغش شکسته به نظر می آمد، یک طرف دهانش بریده بود.
آن سلمو نگاهی به مرد تازه وارد کرد و لبخند زد.
تازه وارد هم نگاهی به رابرت جوردان کرده گفت:
«جوان گردن کلفتی است.»
تبسمی بر لبان او نقش بست و رابرت جوردان نیز لبخند زد. ولی در نگاه تازه وارد چیزی بود که رابرت جوردان آن را دوست نمی داشت، هرچند لبخند زد ولی لبخندش از ته دل نبود. تازه وارد از رابرت جوردان مدارکش را خواست. جوردان پاکتی به دست او داد. ولی طرز نگاه تازه وارد و پاکتی که سروته به دست گرفته بود نشان می داد که عامی و بی سواد است. جوردان گفت: «مهر پاکت را نگاه کنید.»
«این مهر مال کیست؟»
«تا به حال آن را ندیده اید؟»
«نه.»
«پاکت دو مهر دارد، یکی مهر ستاد ارتش، یکی مهر اداره اطلاعات نظامی.»
«بله، این مهر را قبلاً دیده ام، شما باید بدانید که فرمانده این ناحیه من هستم، در کوله پشتی شما چه چیزهایی هست؟»
«کوله پشتی ها پراز مواد منفجره است.»
«اتفاقاً ما به دینامیت احتیاج داریم. چقدر دینامیت همراه دارید؟»
«متاسفانه این دینامیت را برای شما نیاورده ام، برای منظور دیگری است، اسم شما چیست؟»
«به شما چه مربوط است.»
آن سلمو وارد صحبت شده گفت: «اسم آقا پابلو است.»
«من اتفاقاً اسم آقای پابلو را شنیده ام، همه جا آن را به نیکی یاد می کنند.»
«راجع به من چه شنیده اید؟»
«شنیده ام که شما یکی از فرماندهان خوب پارتیزان ها هستید. شنید ه ام که نسبت به اساس حکومت جمهوری خیلی وفادارید هستید و ثبات قدم خودتان را عملاً نشان داده اید، من ازطرف ستاد ارتش به شما تبریک می گویم.»
«این حرف ها را راجع به من از کی شنیده ای؟»
رابرت جوردان متوجه شدکه این آدم این نوع خوشامدگویی ها را به چیزی نمی گیرد. با وجود این نام چندین نقطه را در پشت جبهه در نقاط دیگر کشور ذکر کرد. پابلو جواب داد:
«اتفاقاً به هیچ یک از این نقاط نرفته ام. خوب درهرحال شما این دینامیت را به چه منظور آورده اید؟»
«آورده ام پلی را منفجر کنم.»
«کدام پل را؟»
«این دیگر مربوط به خود من است.»
«اگر پل در این حوالی باشد مربوط به من می شود نه شما.»
«با وجود این، موضوع فعلاً مربوط به من است. این مسئله را بعداً مطرح می کنیم. عجالتاً کمک کنید این کوله بار را ببریم.»
«من نمی توانم، کار من نیست.»
در این موقع پیرمرد روی به پابلو کرد و با لهجه محلی که رابرت جوردان به سختی می فهمید با او شروع به صحبت کرد. آن سلمو جداً به این طرز برخورد اعتراض می کرد. پابلو به همان لهجه جواب داد که او به علت آشنایی طولانی با این کوهستان وضع آن را بهتر می داند و اگراین عملیات صورت بگیرد دشمن متوجه خواهد شد و این موضع را از دست آن ها خواهد گرفت.
«آقای پابلو من شصت و هشت سال عمر کرده ام. قسمت مهم زندگی من در جنگ و جدال گذشته و می دانم که این حرف تو بیجاست.»
رابرت جوردان که می خواست سروته قضیه را هم بیاورد و به مشاجره خاتمه دهد گفت:
«عجب! واقعاً شصت و هشت سال دارید؟ از بسیاری از جوان ها با همت تر و فعال ترید.»
«بله، ژوئن آینده، شصت و هشت را تمام می کنم و وارد شصت و نه سالگی می شوم.»
تدبیر رابرتو کار خود را کرد. پابلو آرام و حزن آمیز گفت:
«تا ماه ژوئن معلوم نیست کدام یک از ما زنده بمانیم.» بعد به رابرت جوردان رو کرده گفت:
«بگذار یکی از کوله ها را من بیاورم. یکی هم آن سلمو.»
جوردان جواب داد: «متشکرم خودم می آورم.»
آن سلمو گفت:
«نه آقای رابرتو اجازه بده پابلو کمک کند. به قدر کافی خسته شده اید.»
«پس آقای پابلو، شما هم تفنگ تان را بدهید من بیاورم.»
هر سه راه افتادند، در بین راه به تعدادی اسب بسیار زیبا رسیدند. جوردان نگاهی به آن ها کرد و با تحسین گفت:
«به! چه اسب های زیبایی! آقای پابلو معلوم است که شما سواره نظام ورزیده هم دارید.»
پابلو با غرور مخصوصی گفت: «تمام این ها را از دشمن به غنیمت گرفته ام. شما اسب ها را خوب می شناسید؟»
«بله».
«در یکی از این اسب ها عیبی می بینید؟»
رابرت جلو رفته از نزدیک اسب ها را خوب برانداز کرد، یکی را نشان داده گفت: «آن یکی پای چپش لنگ است. سم اسب شکسته شده و نمی تواند در زمین سخت طولانی راه برود.»
آن سلمو گفت: «تمام این ها را پابلو با زحمت و مهارت به دست آورده، تا به حال چندین پل را بر سر راه دشمن ویران کرده است.»
پابلو گفت: «جوانی خارجی در بین ما بود که تمام کارها را اداره می کرد. اسمش را فراموش کرده ام. جوانی خوش قیافه بود اما قد کوتاهی داشت، دماغش هم شکسته بود.»
رابرت جوردان گفت:
«با این نشانی ها که می دهید حتماً کاشکین بوده است.»
«بله، کاشکین، خودش است.»
«او کشته شد.»
پابلو با کلمات بریده و لرزانی گفت:
«همه ما این راه را در پیش داریم.»
آن سلمو گفت:
«این راه را هر مردی در پیش دارد. راه ما هم همین است، پابلو، تو را چه می شود؟ چقدر نومیدانه حرف می زنی.»
«دشمن فوق العاده قوی است. تصور میزان قوت دشمن برای شما مشکل است، هر روز از روز پیش غنی تر و مسلح تر می شوند. اما ما روزبه روز ازلحاظ نفرات و مهمات ضعیف تر و ضعیف تر می شویم. سرنوشت بدی پیش روی ماست. در این کوهستان هر لحظه در خطریم، اگر هم بخواهیم اینجا را ترک کنیم آن هم مقدور نیست.»
«در کشور ما نظیر این کوهستان زیاد است. به هریک از آن ها بخواهیم می توانم پناهنده شویم.»
«من دیگر از دوره گردی خسته شده ام. همین جا می مانیم. اگر در این حوالی بخواهید پلی را منفجر کنید به پناهگاه ما دست خواهند یافت؟»
رابرت جوردان گفت:
«من اینجا برای انجام ماموریت آمده ام، و ازطرف کسانی مامور هستم که جنگ را اداره می کنند. اگر شما از کمک به من خودداری کنید من از کسان دیگری کمک خواهم خواست. من باید به وظیفه خود عمل کنم، همین قدر به شما می گویم که ماموریت من بسیار مهم است و اهمیت مرگ و زندگی دارد».
پابلو جواب داد:
«آنچه برای ما اهمیت دارد این است که ما را به حال خودمان بگذارند.»
آن سلمو گفت: «پابلو، تو مدتی است به فکر شخص خودت هستی. امروز که سرمایه و دستگاهی به هم زده ای کمتر در فکر سرنوشت آزادی کشور هستی.»
«این حرف غیرعادلانه است. من تمام این دم و دستگاه را برای اجرای هدف خودمان می خواهم.»
«تا آنجا که ما اخیراً می بینیم هرجا پای غصب مال، پای خوردن، پای آدم کشتن باشد تو حاضری، اما هیچ وقت حاضر به جنگیدن نیستی.»
«همین قدر می توانم بگویم که تو پیرمرد خرف شده ای و خیلی پرحرف هستی.»
در این موقع به نزدیک چادرها رسیده بودند.

نظرات کاربران درباره کتاب زنگ‌ها برای که به صدا درمی‌آید

عالیه
در 3 هفته پیش توسط zohre salehi
ترجمه ی خیلی روان نبود و از کلمات سختی استفاده شده بود
در 3 ماه پیش توسط فرزین قنبری
این کتاب رو سالها پیش خوندم،جزییات رو فوق العاده به زیبایی توضیح داده ودرانتها قصه رو به شکلی عالی تموم میکنه
در 11 ماه پیش توسط منصوره رحمانی