فیدیبو نماینده قانونی انتشارات امیرکبیر و بیش از ۶۰۰ ناشر دیگر برای عرضه کتاب الکترونیک و صوتی است .
کتاب بلیت‌فروش ایستگاه آخر خط یک مترو

کتاب بلیت‌فروش ایستگاه آخر خط یک مترو

نسخه الکترونیک کتاب بلیت‌فروش ایستگاه آخر خط یک مترو به همراه هزاران کتاب دیگر از طریق فیدیبو به صورت کاملا قانونی در دسترس است.


فقط قابل استفاده در اپلیکیشن‌های iOS | Android | Windows فیدیبو

درباره کتاب بلیت‌فروش ایستگاه آخر خط یک مترو

مجموعه «روایت دیگر» با ورود به حوزه داستان، داستان کوتاه، نمایشنامه، فیلمنامه و نقد ادبی دفاع مقدس پنجره‌ای تازه در مقابل خواننده می‌گشاید تا نویسندگان جنگ دیده را در کنار نوقلمان و جوانان نویسنده امروزی قرار دهد. و با همراه شدن با این داستان‌نویسان ـ جنگ ندیده و جنگ دیده ـ و ارج نهادن به شور و شوق آفرینشگرانه آن‌ها سهمی هرچند اندک در نشر داستانی و هنری حماسه‌های جاودانه دفاع مقدس را دارا باشد.

ادامه...

بخشی از کتاب بلیت‌فروش ایستگاه آخر خط یک مترو

شما به آخر نمونه کتاب رسیده‌اید، برای خواندن نسخه کامل، کتاب الکترونیک را خریداری نمایید و سپس با نصب اپلیکیشن فیدیبو آن را مطالعه کنید:



تولد

مامان میگه: اگه پسر باشه اسمش رو میذاریم ناصر.
بابا میگه: اگه دختر بود اسمش رو میذاریم نرگس.
مامان میگه: حالا نمیشه این بار نری؟
بابا میگه: باید برم.
مامان میگه: کی برمی گردی؟
بابا میگه: نمیدونم با خداست.
مامان میگه: پس...
بابا میگه: چرا گریه می کنی؟
مامان میگه: هیچی، شاید…
بابا میگه: هرچی خواست خدا باشه.
مامان میگه: قول بده که موقع تولد...
بابا میگه: باشه.
***
مامان میگه: ناصرم بابات چهل روز شد، نیومد. میدونی چرا؟
من میگم: مامانی بابا کجاست؟
مامان میگه: پیش خدا.
من میگم: مامانی من چند سالمه؟
مامان میگه: چهار سالته.
من میگم: ما کی میریم پیش بابا؟
مامان میگه: هر موقع بزرگ شدی.
من میگم: پس به خدا میگم زودتر من رو بزرگ کنه تا با هم بریم پیش بابام.

صفحه سی

بچه دفتر حسابش را باز کرد.
صفحه یک: تعداد دفعاتی که تکالیف حسابش را انجام نداده؛ یک بعلاوه دو مساوی است با سه.
صفحه دو: تعداد دفعاتی که از مادرش به خاطر گم کردن پول کتک خورده؛ دو بعلاوه سه مساوی است با پنج.
صفحه سه: تعداد دفعاتی که پدر بر سر مادرش داد زده و مادر گریه کرده؛ سه بعلاوه چهار مساوی است با هفت.
صفحه چهار: تعداد دفعاتی که شام نخورده و گرسنه خوابیده؛ چهار بعلاوه پنج مساوی است با نه.
صفحه پنج: تعداد دفعاتی که از بچه همسایه اسباب بازی هایش را خواسته و او نداده؛ پنج بعلاوه شش مساوی است با یازده.
صفحه شش: تعداد دفعاتی که از نانوایی نان خریده و نان به خانه نرسیده؛ شش بعلاوه هفت مساوی است با سیزده.
صفحه هفت: تعداد دفعاتی که پدرش خانه شان را عوض کرده؛ هفت بعلاوه هشت مساوی است با پانزده.
بچه دوست دارد صفحات سفید را با حساب هایش پر کند.
مادر می گوید: مواظب باد باش تا صفحات را با خود نبرد.
بچه ندانسته به صفحه بیست و هشت می رسد.
صفحه بیست و هشت: تعداد دفعاتی که به دنبال کار رفته؛ بیست و هشت بعلاوه بیست و نه، مساوی است با پنجاه و هفت.
صفحه بیست و نه: تعداد دفعاتی که به دنبال خانه گشته؛ بیست و نه بعلاوه سی، مساوی است با پنجاه و نه.
صفحه سی: تعداد دفعاتی که به صفحه یک دفتر حسابش بازگشته؛ سی بعلاوه سی و یک، مساوی است با شصت و یک.
بچه دفتر حسابش را می بندد و به خواب می رود.

آخرین عکس

ما دو نفر بودیم؛ دو رفیق، دو دوست، دو برادر. از همه کس به هم نزدیک تر. ما همیشه با هم بودیم؛ در همه جا. عباس دوست دبستانی من بود. خوب یادم می آید از همان اوایل عاشق نقاشی بود و من عاشق عکس و عکاسی. یک بار سر کلاس موقعی که معلم داشت درس می داد، من ادای عکاس ها را درآوردم. او هم کف دستش چشم های مرا بدون مردمک کشید. من هم عکسش را کشیدم اما بدون سر، برایش نوشتم: «بعداً بیا تا سرت را هم بکشم.» معلم که فهمید، هر دویمان را به خاطر آن از کلاس بیرون کرد. بعدها که بزرگ و بزرگ تر شدیم، باز هم همدیگر را رها نکردیم و رفتیم جبهه. من برای ثبت تصاویر و عباس برای ثبت رشادت. توی شهر که بودیم همدیگر را گم کرده بودیم، انگار که دیواری بین ما بوده که همدیگر را نبینیم، اما جبهه این دیوار را فروریخت. یادم می آید که عباس به من می گفت: تو خیلی نسبت به همه چیز بدگمان شده ای. چقدر هم غرغر می کنی. بیا خط مقدم ببین چه خبر است. بیا آنجا تصاویر را ثبت کن.
همین باعث شد که به خط بروم و دست از عکاسی شهرهای جنگ زده بردارم. توی خاکریزها پابه پای سایر بچه ها می دویدم. دیگر فرصت عکس گرفتن نداشتم. شب ها با عباس می نشستیم و به آسمان و ستاره هایش نگاه می کردیم و عباس غرق در آسمان و ستاره ها می شد. و بعد با هم خاطرات گذشته را مرور می کردیم. عباس می گفت: اگر خواستی یک روز چهره ات را بکشم.
با خنده بهش گفتم: حتماً باز هم می خواهی بدون چشم بکشی.
گفت: نه، چشم هایت مثل ستاره های آسمان برق می زند.
یک روز وقتی عباس و بچه های دیگر خسته از عملیات برگشته بودند، به عباس اصرار کردم که بنشیند تا یک عکس از او بگیرم. عباس اول راضی نبود ولی وقتی پافشاری من را دید، نشست. به شوخی بهش گفتم: طوری ژست بگیر که انگار می خواهیم عکست را قاب بگیریم برای حجله ات. فکر کن الان حوری ها می آیند پیشوازت.
نمی دانم چرا این بار دست هایم شروع به لرزیدن کرد. سعی کردم جلوی لرزش دست هایم را بگیرم. همه قدرتم را در چشم هایم ریختم تا بتوانم بهترین عکس را بگیرم. عباس با نگاهش مثل سوزن مرا سر جایم دوخته بود. خوب دقت کردم، دانستم که انگار دارد به یک پرده نقاشی بزرگ نگاه می کند. دیگر حتی توان پلک زدن هم نداشتم. به هر زحمتی بود از توی ویزور دوربین کادر را میزان کردم و انگشتم را فشار دادم و دیگر چیزی نفهمیدم، فقط آخرین صدایی که توی گوشم ماند صدای شاتر دوربین بود. بعدها که به هوش آمدم، بچه ها تعریف می کردند موقعی که می خواستند جنازه بی سر عباس را توی قبر بگذارند، هیچ کس او را بدون سر احساس نکرده بود.

نظرات کاربران درباره کتاب بلیت‌فروش ایستگاه آخر خط یک مترو